در واقع آنها كه قواعد ممهد نموده‌اند و احكام شرع را بر آنها مترتب كرده‌اند خبط كرده‌اند بلكه اگر درست دقيق در كتب قواعد ايشان شوي مي‌بيني كه در اكثر مقامات كه يك قاعده وضع نموده‌اند مقامات عديده را استثنا كرده‌اند كه حكم در آنها خارج از قاعده است ، خلاصه در احكام فرعيه شرعيه جزئيه قاعده نميتوان گذارد و نه اين است كه احكام در تحت قاعده نيست حاشا و كلا بلكه علم قاعده گذاردن در نزد شارع است و سايرين بر آن واقف نيستند و خود او موافق قاعده حكم ميكند و بر احدي نيست كه در حكم او چون و چرا كند امام عليه السلام ميفرمايد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله بعضي احكام را طوري فرمود كه عقول ناقصه بر علت آنها واقف شود و بعضي را طوري فرمود كه عقل خلق بعلت آن نميرسد محض امتحان نمودن ايشان كه ظاهر شود آيا امتثال فرمايش او را ميكنند يا نه و در حديث ديگر ميفرمايد كه خداوند خلق را امتحان فرمود بآنچه تعقل ميكنند و آنچه تعقل نميكنند . خلاصه واضع احكام خداوند عالم است و هر حكمي را بجهت علتي قرار داده كه خود او عالم بآن است و پيغمبر خود را واقف بر احكام نموده است و آن بزرگوار هم ولي خود را واقف بر همه علم خود نموده و شأن او را از براي امت بيان فرموده و همه را امر باطاعت و امتثال امر [ص 110] او نموده و احدي را نميرسد كه در فرمان او چون و چرا كنند خواه عقول ما بآنها برسد يا نرسد و تحت قواعد مستنبطه ما بيافتد يا نيافتد ، اگر ما عالم بقواعد ميبوديم قياس هم بر ما روا بود و حال اينكه ملاحظه ميكني قياس را مطلقا حرام فرموده‌اند و اگر كسي اخباري كه مفصل و معلل فرموده‌اند در حرمت عمل برأي و قياس به‌بيند بكلي مأيوس ميشود از رأي و اجتهاد و اصول موضوعه كه بعقول ناقصه وضع شده است و قواعد مستنبطه كه مجتهدين بخيالات خود گذارده‌اند .

خلاصه مطلب اينها نبود و سخن بمناسبت اينجا كشيد و الكلام يجرّ الكلام ، مطلب اين بود كه اگر عصر واقعا در بعض لباسها و فرش و بسط جزو غسل باشد در فرش غليظه عفو است و اگر واقعا جزو غسل نيست و بجهت علت ديگر در آنها امر بعصر شده است در اينها آن حكم جاري نميشود و شأن ما تسليم است در هر چه امر بعصر شده بايد فشرد و در هر چه رخصت است جايز است ترك نمودن . و اما بول رضيع كه غذا نخورده چنانچه ظاهر ميشود از اخبار نجاست آن بقدر نجاست ساير ابوال انساني نيست و ريختن آب جزئي آن را طاهر مي‌نمايد .

فصل - بدانكه يكي از مطهرات خاك است كه بعضي چيزها را پاك ميكند مثل ته عصا و كف پا و كف نعلين و چكمه بلكه مطلقا امام ميفرمايد ان الارض يطهر بعضها بعضا و حضرت پيغمبر [ص 111] صلي الله عليه و آله فرمودند جعلت لي الارض مسجدا و طهورا يعني قرار داده شد زمين از براي من مسجد و طهور ، و طهور بمعني طاهر و مطهر است چنانكه سابقا دانستي و از اين جهت بدل آب واقع ميشود در وضوء و غسل و تنظيف و گاه شريك آب ميشود در غسل اواني مثل غسل از ولوغ كلب و گاه مطهر ميشود بدون بدليت و شركت مثل استنجاء و مس تراب از تلاقي اهل كتاب و احكام هر يك در كتب فقهيه مذكور است و مراد ما در اين رساله بيان اسرار حكميه است بقدري كه علم آن را خداوند روزي فرموده . بدانكه تراب هم در اسرار مذكوره با ماء شريك است و برادر آب است و مزاج او هم با آب مسالم است الا اينكه جمودت بر او غالب آمده و بواسطه جمودش نفوذ آن كم شده و بواسطه غلبه برد بعد و قلب حرارت مزاج او مزاج موت شده و اما آب چون يك درجه بسماوات نزديك‌تر است حرارت او از خاك بيشتر شده لهذا ذائب و جاري است و مزاج او بحياة نزديكتر است و با اينكه مزاج روح مزاج هواست مع‌ذلك گفته ميشود كه آب مقوي حيات است و شنيدي فرمايش امام عليه السلام را كه طعم و لون و رايحه او طعم و لون و رايحه حيات است و اين نيست مگر بواسطه حرارتي كه بر آب مستولي شده است و اما خاك چون حرارتش كم شده منافي با حيات شده بلكه مزاج آن مزاج موت گشته و ملك موكل [ص 112] بر آن عزرائيل شده است و اسم متعلق بآن اسم قابض است و چون مزاج آن بر مركبي غالب آيد ميميرد ولي باطن او آب است و باندك تدبيري منقلب بآب ميشود چنانچه از براي اهل فلسفه و علماء شيميا ظاهر است اگر اندك حرارت بتدبير عملي بر آن مسلط شود استحاله بآب ميشود و مقطر ميگردد و اين نيست مگر بجهت تذويب جمودت آن مثل اينكه اگر اندك بردي بر آب مسلط شود منجمد ميشود و اگر آب هم بغايت جمودت برسد بطوري كه بماليدن بر بدن و لباس ذوبان پيدا نكند مطهر نخواهد بود بجهت اينكه قوه تطهير آن تمام ميشود هم‌چنانكه قوه قلب نمودن آن هم تمام ميشود ولي در تراب چون اين قدر برد غالب نيامده كه بالكلية رطوبت آن را تمام نمايد و رطوبت در قوه قريبه او است قوه قلب نمودن را في الجمله دارد و صفت طيب و طهارت در آن بروز جزئي دارد مادام كه از صورت ترابي تغيير ننمايد ولي اگر متغير شد ولو نزديك بصورت ترابيت هم باشد مطهر نخواهد بود مثل رماد و چوبها و املاح و زاجات و امثال آنها ولي مادام كه حكم ترابيت بر آن جاري است اين اثر را في الجمله ميكند در چيزهائي كه قريب خود است پس از اين جهت آن را هم في الجمله جزو مطهرات شمرده‌اند در صورتي كه ازاله عين نجاست بشود مثل ته عصا و قدم و كفش و استنجاء ولي در صورتي كه عين باقي باشد نميتوان حكم [ص 113] بطهارت نمود ، و اما حدودي كه معين فرموده‌اند مثل هفت قدم در تطهير قدم يا احجار ثلثه در استنجاء بجهت اين است كه غالبا در اين حد ازاله عين ميشود ولي اگر نشد بايد بيشتر عمل نمود تا زايل شود و اين نيست مگر مثل حدودي كه در طهارت مائي مقرر شده مثل شستن بسه كف در مني يا دو مرتبه در بول البته محمول بر حال زوال عين است .

باري در اين چند چيز معين تراب مطهر است و اما در غير آنها رخصت نفرموده‌اند يا بجهت دشواري تطهير بتراب يا اسرار ديگر كه ملاحظه ميفرمودند ، مثلا در بول ميفرمايد جز شستن بآب پاك نميشود از براي اين حكم اسراري است يكي اينكه بول ماء است و نافذ است و خاك نافذ نيست كه تا هر جا كه آن نفوذ نموده نفوذ نمايد خواه در بدن باشد خواه لباس البته نافذ ميشود و نجس است پس لابد بايد مطهري نافذ بر آن اختيار شود و عذره چنين نيست وجه ديگر اينكه خود بول حدت دارد و موذي است چنانكه ملاحظه ميكني در اطفالي كه تميز ندارند و ابدان ايشان نازك است چگونه فاسد ميكند پاها و آن موضع خاص ايشان را و پيغمبر خدا حكيم حاذق است و شرع را بجهت اصلاح ابدان و ارواح گذارده است لهذا حكم فرمود بتطهير از بول به آب و هم در لباس هم وقتي كه بول برسد هم نفوذ در آن ميكند و هم لباس را فاسد ميكند ، و اما عذره در لباس اگر چه [ص 114] در همه حالات نافذ نيست مگر در حالي كه سايل باشد ولي عين آن با تراب زايل نمي‌شود مگر بدلك بسيار و با وجود آن هم رايحه و رنگ آن مرتفع نميشود و اگر با تراب لباس را بمالند البته كهنه و پاره ميشود اگر نمالند نجاست زايل نميشود علاوه كه عفونت آن موذي است و لونش كريه است و اسباب اشمئزاز نفوس از اين جهت امر فرمود كه لباس را با آب بشويند ، و حكم خون و خمر هم همان حكم بول است لهذا در آنها هم امر شد بشستن با آب .

باري اسرار شريعت رسول خدا صلي الله عليه و آله بسيار است اگر بخواهم بيش از اين ذكر نمايم سخن بطول مي‌انجامد و با وجود اينكه رخصت داده‌اند باستنجاء نمودن با احجار باز شستن با آب را خوشتر داشتند و تحريص و ترغيب بآن فرموده‌اند ولي از باب نفي حرج واجب نفرمودند چرا كه شريعت عام است و شارع ملاحظه همه امت را ميفرمايد براي همه امت در همه احوال كي ميسر است كه تطهير با آب كنند خاصه روزي چند مرتبه ، چه بسيار از باديه‌نشين‌ها كه از آب دور ميافتند و مسافرين و غير آنها چه بسيار آب ندارند اگر بر ايشان واجب مي‌فرمود كه استنجاء با آب كنند بر همه صعب ميشد ولي در تطهير از بول چون آب كم كافي است بدو قطره سه قطره آب هم بسا بگذرد آن را واجب فرمود ولي وجوب آن هم بجهت نماز است ، در صورت عدم امكان رخصت است كه خود را خشك [ص 115] كند همين قدر كه بول بساير بدن سرايت نكند و لباس را نجس نكند و در وقت نماز تطهير ميكند و نماز ميكند ، شريعت بسيار آسان است ولي مردم براي خود دشوار نموده‌اند و بعضي جهال كه اسم خود را زهاد و عباد گذارده‌اند وسواسهاي بي‌جا ميكنند محض دلربائي عوام الناس يا از مرض كه در ايشان است و آنها هم نفهميده قبول ميكنند و امر بر عوام الناس بيچاره سخت ميكنند غافل از اينكه اين قسم سختي‌ها باعث نفرت قلوب است از شرع و شارع و فرار مردم از دين مبين ، اگر اغلب اين مردم سهولت شرع را ميدانستند متشرع ميشدند ولي اين موسوسين و هياكل شياطين خلق را از دين باز كرده‌اند و از ترس سختي تدين فرار ميكنند ، خلاصه اين بود سرّ تطهير با تراب .

و اما تيمم نمودن بدل وضوء يا غسل در صورت اضطرار اثر آن هم مثل وضوء است بلكه رسول خدا (ص) بابوذر فرمود اي ابوذر يكفيك الصعيد عشر سنين يعني كفايت ميكند تو را خاك ده سال ، و مراد اين است كه در حال معذور بودن در اين مدت كافي است و تحديد بده سال هم محض بيان كثرت فرموده‌اند مقصود اين است كه هميشه اگر از استعمال آب معذور باشي تو را خاك كفايت ميكند و اين محض اين است كه تراب هم اثرش قريب بآب است و چون اسرار وضو ساختن و غسل كردن با آب معلوم شود سرّ تيمم هم معلوم ميشود انشاء الله تعالي .

[ص 116] فصل - يكي ديگر از مطهرات استحاله است مثل اينكه خمر اگر استحاله شود بخل پاك ميشود و في الجمله اشاره باين مطلب شد ولي اصل حكمت آن را بطور اختصار عرض ميكنم . بدانكه ماسواي خداوند عالم جل شانه همه مركبند و او بسيط است وحده لا شريك له چنانكه امام عليه السلام فرموده‌اند كه خداوند چيزي كه فرد باشد و قايم بنفس خود نيافريده بجهت اينكه خواسته كه همه كاينات دلالت بر او نمايند ، پس هر چيزي از دره تا ذره مركب است از ماده و صورتي اما ماده بمعني اصل شئ و منشأ او است و اما صورت بمعني حدود و نهايات است كه چون جزئي از ماده بصورتي درآيد محدود و معين ميشود و از اين تحديد و تعين خلق متكثر مختلف پيدا ميشود مانند خاك مثلا كه ماده است از براي كوزه و كاسه و فنجان و بشقاب و نعلبكي و غير اينها و در صنع هر يك قبضهٔ از خاك گرفته ميشود و بصورتي ساخته ميشود و بآن صورت ممتاز ميشود از ساير افراد جنس خود و هم‌چنين نقره ماده است از براي آنچه از او ساخته ميشود و كذلك اين امر ساري است در جميع كاينات و امر كل ملك هم بهمين منوال است همه را خداوند عالم از آب خلقت فرموده چنانكه ميفرمايد و جعلنا من الماء كل شئ حي و امام عليه السلام ميفرمايد نسب هر چيزي بآب ميرسد و از براي آب نسبي نيست ، پس همه اكوان [ص 117] هم مادهٔ دارد و آن آب است و اين سرّ ساري است در همه چيز و ماده هر گاه ماده اعيان و اكوان عديده شد ما به الاجتماع و جنس آنها خوانده ميشود و از براي آن نسبت بآنها خصوصيتي نيست و خاصيت معيني ندارد ، بعد از آنكه بصورتي مصور شد خصوصيت پيدا ميكند و از غير خود ممتاز ميشود و مزاج و خاصيت معيني پيدا ميكند مثل آب و خاك مثلا كه ماده همه نباتات است نسبت به نباتات مزاج و رنگ و بو و خاصيتي ندارد ولي بعد از آنكه بصورت نباتي مصور شد از همه جهت متعين ميشود مثل نعناع مثلا اگر چه در ماده با همه نباتات شريك است ولي چون صورت نعناعي پيدا كرد باين صورت از ساير ممتاز ميشود پس رنگي خاص و شكلي مخصوص و بوئي و طعمي خاص پيدا ميكند كه ساير ندارند و مزاجي غير از مزاج ساير و آثاري غير از آنها پيدا ميكند و هكذا ساير نباتات و جمادات و حيوانات و اناسي همه حكمشان همين است و اگر احيانا در فرمايشات مشايخ ما ديده باشي كه ماده هر چيزي هم مخصوص بخود او است و غير او با او شريك نيست مطلب ايشان ماده شخصي است و آن همان قبضه خاص از ماده است كه در حال تصور او باين صورت در ضمن او است نه ماده نوعيه ، در نوع همه افراد شريكند .

و چون اين مسأله را دانستي كه مزاج و خاصيت هر چيزي با صورت او است و بناي عالم بر صور است بدانكه [ص 118] بناي احكام شرعيه و عرفيه همه بر صورت است مادام كه صورت شئ باقي است حكم عرف و شرع بر آن جاري ميشود مثلا همين نعناع كه عرض شد در عرف اطباء از براي آن مزاج و خاصيتي ميگويند هست مثلا ميگويند مزاج آن در آخر دويم گرم و خشك است و رطوبت فضليه دارد و خاصيت آن اين است كه مسخن است مفرح و مقوي دل و مرقق خون غليظ و محلل مواد بارده و اين حكم مخصوص باين صورت است نه عناصر آن ، هر گاه صورت آن برگردد و چيز ديگر شود بكلي اين حكم متغير ميشود مثلا اگر او را كوبيدي و تطعيم ترخان نمودي باين معني كه پهلوي ريشه آن ريختي تا آن را جذب نمود و بآن صورت شد شكل و رنگ و بو و طعم آن ميگردد و مزاجش بنا بر قولي در اول گرم و خشك ميشود و مخدر و محلل رياح و اخلاط لزجه ميشود و مقوي معده و مشهي و مجفف ميگردد و هكذا و اگر آن را بدستور مذكور تطعيم قنب كه بنگ فارسي است نمودي در سيوم سرد و خشك ميشود و مسكر و مقوي خيال است و او را مركب القوي دانسته‌اند لهذا افعال ضد از آن بروز ميكند و اين سرّ در همه مواليد عالم جاري ميشود و اگر آن را بخاك برگردانند باز همان حكم خاك را پيدا ميكند و در شرع مقدس هم احكام بر حسب صور فرموده‌اند بجهت اينكه احكام شرع را بملاحظه حال خلق فرموده‌اند ، پس هر چه مصلح حال [ص 119] ايشان است حلال فرموده‌اند و آنچه مفسد بوده حرام فرموده‌اند پس در واقع احكام شرعيه هم مثل طبيه است نهايت ملاحظه حفظ عقل و نفس را زياده از بدن فرموده‌اند ، پس چون احكام شرع هم تابع آثار است و آثار تابع صور پس هر حكمي بر صورت شئ ميشود در صورت ديگر جاري نميشود از اين جهت است كه قياس را حرام فرموده‌اند و استصحاب را در صورت تغير موضوع منع فرموده‌اند زيرا كه اين حكم مخصوص همين صورت است بلكه ملاحظه مقارنات و اعراض اشياء در احكام بسا ميشود و با تغير آنها ديگر حكم جاري نميشود ، پس در مثل نباتات مذكوره كه مثل زديم نعناع و ترخان چون اثر بدي در بدن انسان نميكند كه عقل را كه محل نظر خدا و رسول است فاسد نمايد و دين را ضايع كند محكوم بحليت است اگر همين ماده نعناع و ترخان رفت در صورت قنب حرام ميشود چرا كه مسكر است و از اين قبيل است حكم عنب و خمر مادام كه غوره است حلال است و طاهر چرا كه آثار خوب در بدن دارد چون انگور شود نيز حلال است چون خمر شود مسكر است و مزيل عقل پس حرام است چون از خمريت برگردد و خل شود باز آثار نيك پيدا ميكند پس حلال و طاهر ميشود ، و هم‌چنين است حكم همه نجاسات عالم هر نجسي محض همان صورت فقط نجس شده چون استحاله شد و اين صورت برگشت [ص 120] اگر صورت طيب پوشيد پاك مي‌شود و از باب اينكه دانستي كه ماده كليت دارد و در بطن صور منقلب بطبع آنها ميشود ممكن است كه صورت آن برگردد و داخل ماده شود و باز صورت ديگر پوشد و اين را استحاله ميگويند و البته اگر نجاستي استحاله بشئ طاهر شد مقتضي نجاست مرتفع ميشود زيرا كه محض صورت اين حكم شده است و اصل ماده نجس نيست لهذا حكم بطهارت ميشود و از اين باب فقهاء استحاله را جزو مطهرات شمرده‌اند و همين قدر در بيان اين حكم هم كافي است انشاء الله .

فصل - يكي از مطهرات را نار شمرده‌اند در صورتي كه متنجس يا نجس را بسوزاند بحدي كه خاكستر شود و اين مسأله هم از باب استحاله است زيرا كه بكلي صورت جسم نجس يا متنجس متغير ميشود و منقلب ميگردد و حكم نجاست بر همان صورت واقع ميشود نه بر رماد و اين نه از باب متفرق شدن بعضي از اجزاء آن است باحتراق زيرا كه آن وقت كه نجس بود هر جزئي از اجزاء آن نجس بود اگر بگيرند مثلا عذره را و حل نمايند بطوري كه تفكيك اجزاء آن شود و لطايف آن از كثائفش جدا شود نميتوان حكم بطهارت آن نمود بجهت اينكه حديثي خاص در اين باب وارد نشده و عين نجاست هم منقلب نشده ولي اجزاء آن از هم جدا شده ولي بعد از آنكه با نار محترق شد تا رطوبت [ص 121] و دهانت آن تمام شد و اجزاء ارضيه آن از هم پاشيد بكلي صورت عذره باطل ميشود و اسم آن هم بر رماد صدق نميكند و رماد هم در شرع مقدس طاهر است نه نجس علاوه بر آنكه احاديث هم در اين باب وارد شده .

و اما بخار نجس يا مقطر آن محل اختلاف فقهاء است ، بعضي بملاحظه صورت ظاهره كه متغير شده و صدق نكردن اسم عين نجاست بر آن و بعضي ادله فقهيه مستنبطه آن را طاهر دانسته‌اند و بعضي بملاحظه اينكه همان ذرات لطيفه است كه بواسطه حرارت متصاعد شده است چنانكه با ذره‌بين ديده ميشود كه بخار ذرات مائيه است كه متفرق شده است و دخان ذرات دهنيه است كه بالا ميرود پس حكم بنجاست كرده‌اند ، ولي عقل بملاحظه ادله شرعيه و عقليه مستنبطه حاكم است بطهارت و چون مسأله قدري دشوار است لابد اشاره بدليل شرعي آن هم ميكنيم . شك نيست كه هميشه از بول و غائط در وقت اندفاع ابخره متصاعد هست خاصة در زمستان بواسطه اينكه حرارت متعلق باندرون است پس بخار اندروني بيشتر ميشود و بجهت برودت هوا غليظتر هم ميشود و بچشم ديده ميشود و اين چيزي است كه هميشه بوده در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله و بعد از آن بزرگوار در زمان ائمه هدي و اغلب روي زمين بجهت ادرار و تغوط مي‌نشستند بلكه بجهت استتار بسا ردا و عباي خود را دور بدن ميگرفتند و بخار ببدن [ص 122] آنها ميرسيد و هرگز ائمه هدي و رسول خدا ايشان را امر بتحرز و اجتناب نفرمودند و احدي سؤال نكرد كه تكليف ما چيست و پس از چندي كه بنا شد چاهها بجهت تغوط بكنند و بر سر چاه بنشينند مسلم چاهها اغلب بخار ميكند خاصه در زمستان و خود ائمه هدي (ع) هم بر سر چاهها مي‌نشستند و بلا شك بخار هم ملاصق بدن و لباس ميشود هرگز نه خود شست و شو فرمودند و نه كسي را امر باين فرمودند و اگر فرموده بودند البته بما ميرسيد بلكه اگر واقعا نجس بود ميبايست خود ايشان ابتداء بفرمايند چنانكه در نجاست بول و غائط خود ايشان ابتداء فرمودند تا مردم فهميدند و اگر نميفرمودند احدي نميدانست هم‌چنين در اجتناب از بخار نجس هم ميبايست بفرمايند و نفرمودند اگر فرموده بودند البته بما ميرسيد و بر فرض كسي هم خيال كند كه شايد فرموده‌اند ميگويم بما كه نرسيده و ما جاهليم و اگر حكمي هم فرموده باشد و بما نرسيده باشد ما مكلف نيستيم با اينكه بحسب عادت بسيار بعيد مينمايد كه فرموده باشند و بما نرسد ، بهر حال در اين باب هيچ حكمي بما نرسيده يا نفرموده‌اند با اينكه مسأله عام البلوي است و همه كس محتاج بآن هستند و چون حكمي خاص بما نرسيد پس بر ما مطلق است چرا كه فرمود كل شئ لك مطلق حتي يرد فيه نهي و از اين گذشته نجاسات بسيار است و بر روي [ص 123] زمين پهن است و بواسطه آفتاب دايم بخار هم ميكند اگر بنا باشد بخار نجس نجس باشد جميع چيزها ملوث ميشود و همه خلق نجس ميشوند ، بخار چيزي نيست كه در جائي حبس شود لامحاله در فضاء منبث ميشود و لامحاله تجربه كرده‌اند كه يك فنجان آب اگر بخار شود يك اوطاق بزرگ را پر ميكند پس در يك شهر در هر خانه فرضا يك چاه متوضا يا يك كنيف باشد و اينها بخار كنند همه شهر پر از بخار اينها ميشود اگر بنا باشد نجس باشد به‌بين هيچ چيز ديگر پاك ميماند ؟ حاشا و كلا ، همه نجس ميشود و اگر بنا باشد مردم خود را حفظ كنند كه نجس نشوند يا خود را تطهير نمايند حرج عظيم لازم مي‌آيد ، ملاحظه نما حمامات را مسلم است در حمامها غساله نجاسات ميريزد مثل بول يا مني يا غير آنها و بخار هم ميكند اگر نجس باشد همه حمام نجس ميشود و در تطهير از آن حرج عظيم لازم مي‌آيد و خداوند اعدل از آن است كه بر بندگان خود اين قدر سخت بگيرد و پيغمبر ارأف از اين است و كساني كه حكم بنجاست غساله حمام نموده‌اند يا نجاست بخار نجس و احتراز از آن ميكنند اگر درست ملاحظه كني محض خيال است و از يك موقع و يك جهت ميتوانند احتراز كنند و از جهات عديده ميسرشان نيست و لابد بايد در ساير موارد شريك شوند با قائل بطهارت ، مثلا سر متوضا كه مي‌نشينند از بخاري كه مي‌بينند احتياط ميكنند ولي آن [ص 124] بخاري كه منبث در تمام بيت الخلاء است چگونه از آن ميتوان احتراز نمود و مسلم بر لباس مي‌نشيند ، يا آنكه غساله حمام را نجس شمرد و از آن آب كه روي زمين است احتراز كرد از آن بخار كه دايم متصاعد است يا ترشحات كه دايما از زمين و اطراف ميشود چگونه ميتوان احتراز نمود مگر آنكه متمسك شود در آنها بجهل و شبهه و استصحاب طهارت و غير اينها ولي آنكه قائل بطهارت در كل است از محمل قرار دادن آسوده است .

خلاصه بر هيچ عاقلي مخفي نيست كه در حكم بنجاست آنها حرج عظيم است و مقدور مكلف نيست اجتناب نمايد و مي‌بيني خداوند فرموده لايكلف الله نفسا الا وسعها و مي‌فرمايد و ماجعل عليكم في الدين من حرج و پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود كل مشكل حرام پس هر فقيه ماهر كه ملاحظه نمايد سياق شريعت و اخبار و آثار را يقين ميكند كه بخار نجس نبايد نجس باشد .

و موافق دليل حكمتي كه در دست داشتيم نيز حكم همين است چرا كه مسلم است كه ببخار شدن طبع هر جسمي متغير ميشود و بناي او از هم ميريزد از اين جهت آن اسم بر آن صدق نميكند و مزاج او متفاوت ميشود لهذا آن حكم هم ميگردد ملاحظه نما بعضي اجسام حاده را مثلا بعد از آنكه تقطير نمودي بسا مقطر آن شيرين ميشود و ارضيه آن بر حالت ملحيت باقي ميماند و گاه باشد [ص 125] روح آن مالح ميشود و ارضيه شيرين ميگردد مانند فلفل مثلا چون تقطير شود جوهر آن قرمزرنگ و كم‌حدت ميشود و ارضيه آن سياه و تند ميماند و دارچيني چون مقطر شود جوهر آن قرمز و بسيار تند ميشود و ارضيه آن اغبر و بي‌طعم ميشود و هم‌چنين نمك غير مدبر اگر تقطير شود روح آن شيرين ميشود مگر اينكه تدبيرش كنند تا ارض آن حل شود جزو ماء پس روح قرمز و حاد مقطر شود هم‌چنين بول اگر تقطير شود ماء و نشادر آن مقطر ميشود و ملح و تراب آن ته ظرف ميماند ، پس هم‌چنانكه طبايع اجسام در تبخير و تقطير متغير ميشود البته حكم شرعي آنها هم متغير ميشود .

اگر بگوئي هر گاه امر چنين است عرق خمر هم در اخبار اسمي ندارد و آنچه حرام است خمر است و صورت آن هم بتقطير متغير ميشود پس بنا بر اين چرا بايد عرق شراب حرام باشد عرض ميكنم رسول خدا صلي الله عليه و آله خمر را حرام فرموده محض اختمارش نه محض اين صورت ظاهر و طعم مخصوص و فرموده هر مسكري حرام است و فرموده خمر را خداوند حرام فرموده محض اينكه خمار دارد ، و آنچه از خمر متغير ميشود در تقطير چيزهائي است كه مناط حليت و حرمت نيست رنگ است و طعم و آنچه بدان ماند و مزاج صوري آن متغير ميشود مثلا رطوبت لزجه آن كم ميشود و حرارتش زياد ميشود و تيزابيت پيدا ميكند [ص 126] ولي آن اجزاء مسكره تقطير ميشود زيرا كه آنها در خمر انحلال تمام پيدا كرده است لهذا مقطر خمر هم حرام است اگر چند مرتبه هم تقطير شود باز هم حرام است ولي ارضيه آن هر گاه اين صورت ظاهرش كه مجاور خمر بوده متغير شود بالكلية و اجزاء مسكره از آن خارج شود محكوم بحليت است و اين نميشود مگر باحراق مانند دارتو مثلا هر گاه آن را با آتش مكلس كنند حلال ميشود ولي اين طرطر كه از فرنگستان مي‌آورند ظاهرا محكوم بحليت نيست زيرا كه از قرار مذكور آن را در الكل حل ميكنند پس نجس در نجس ميشود . باري ظاهر شد از آنچه عرض شد كه بخار نجس هم در صورتي كه علت نجاست در خود آن نباشد نجس نيست و الحمد لله الذي سهل لنا الطريق .

فصل - از جمله مطهرات شمس را شمرده‌اند كه بعضي چيزها كه نقل نميشود مثل زمين و حصير و چوبهاي بزرگ و امثال اينها بعضي گفته‌اند كه اگر آفتاب بر آنها بتابد تا خشك شود طاهر ميشود و بعضي گفته‌اند طاهر نميشود ولي نوع تذكيه‌ايست كه نجاست آن بجاي ديگر سرايت نكند و اخبار هم در اين باب مختلف است و آن قدر كه از براي عقول ظاهر است اين است كه عين نجاست بالتمام بواسطه تبخير شمس متصاعد نميشود و البته ارضيه آن ميماند ولي چون مشهود نيست حكمي بر آن مترتب [ص 127] نميشود خاصة تفكيك اجزاء هم شده و اسم بر آن صدق نميكند ، و اما آن جسم كه نجس شده متنجس است و بظاهر مطهر خارجي بآن نرسيده اگر واقعا خداوند نور شمس را مطهر قرار داده طاهر است و الا بر حالت خود باقي است نهايت اين است كه خداوند از لطف خود حكم متنجس را با نجس مختلف فرموده است از متنجس نجاست سرايت بغير نميكند زيرا كه عين نجاست در آن موجود نيست نهايت خودش نجس شده اگر شاعر و مكلف است بر او واجب است بجهت نماز تطهير كند اگر شاعر نيست خود او مكلف نيست بر ديگران هم واجب نيست تطهير از ملاقات او نمايند و اين منتي است از خداوند بر بندگان از باب نفي حرج در دين . بالجمله چون اصل مسأله محل اختلاف است و اخبار هم مختلف است بيان حكمت در آن خالي از صعوبت نيست و الله اعلم بحقايق الامور .

مطلب دويم - در بيان اسرار طهارت از احداث است و در آن چند فصل است .

فصل - در اسرار وضوء است . از آنچه سابقا عرض شد دانستي كه اصل طهارت بواسطه قرب بمشية الله است تعالي شأنه پس عقل بجهت قرب بآن اطيب و اطهر از هر چيزي است و هرگز نجاست عارض آن نميشود و پس از آن روح چون اقرب از جميع خلق است [ص 128] بعقل طاهر است و طيب و منزه است از قذارت و نجاست و شيئا فشيئا هر چه از عالم بالا نازل شود نزديك بقذارت و نجاست ميشود تا برسد باسفل سافلين كه معدن قذارت است و نجاست و چون ابدان حي شوند بحياة روحانيه بواسطه حيات طاهر ميشوند چنانكه گذشت و هر گاه روح از بدن احياء بيرون رود هر گاه قوي بوده است آن بدن قذر و نجس ميشود و شرح اين مطالب بعد عرض ميشود ، آنچه در اين مقام بايد عرض شود بيان قذارت و احداثي است كه موجب وضوء است . شك نيست كه بواسطه خروج غائط و بول و رياح روحانيت ضعف پيدا ميكند و اين امري مجرب است اگر در قليل درك آن را نكني از كثير درك نما ، آيا نمي‌بيني كه اگر كسي اسهال زياد عارض او شود چگونه ضعيف ميشود و بنيه او تحليل ميرود تا آنكه بسا ميميرد و هم‌چنين بول زياد اگر از كسي دفع شود روح بكلي اعراض از بدن ميكند و اگر در كثير باعث موت است در قليل هم البته قدري روح ضعف پيدا ميكند اگر بيك مرتبه بكلي تفاوت حاصل نشود بدو مرتبه نميشود بسه مرتبه هم نميشود پس بهزار هم نميشود و اين قاعده مسلم است كه هر اثر قوي كه مترتب بر فعل بسيار است بر كمش هم البته اثر مترتب ميشود پس لامحاله از يك مرتبه ادرار و تغوط هم روح ضعف پيدا ميكند و سرّ طبيعي اين مسأله اين است كه اصل ماده روح [ص 129] غذائي است كه انسان باو تغذي ميكند بعد از آنكه غذا وارد معده شد حرارت روح كه متعلق است بمعده در آن اثر ميكند و آن را طبخ و نضج ميدهد بعد بواسطه عروقي كه خداوند بمنزله مصفاة قرار داده است لطايف غذا را بسوي بدن جذب ميكند و متقدمين قائل بودند كه از معده بواسطه عروق ماساريقا لطايف غذا بكبد ميرود و متأخرين قسم ديگر ميگويند بهر حال همان لطايف در كبد تصفيه ديگر ميشود و فضول صفراويه آن بمراره ميرود و سوداويه بطحال و مائيه بريه و آنچه فاضل باشد از همه بكليه ميرود و از ممر بول دفع ميشود و لطايف آن خون ميشود كه ماده شخصيه روح است و روح از آن تولد مينمايد و غلايظ غذا كه بكار بدن نميخورد از طريق امعاء دفع ميشود ولي روح از ابتداء باين غذا بجهت مهيا نمودن آن از براي تقويت خود في الجمله متعلق ميشود پس آن وقت كه دفع شود بقدري كه تعلق باو گرفته خارج ميشود لهذا ضعف و سستي در احشا پيدا ميشود و اگر قدري زيادتي نمايد و از لطايف و صوافي هم چيزي دفع شود روح بيشتر خارج ميشود و اگر از كبد هم چيزي برگردد ضعف زيادتر ميشود چرا كه تعلق روح بآن بيشتر شده و هم‌چنين بول هم كه دفع ميشود روح في الجمله تعلقي بآن دارد پس مورث سستي و ضعف ميشود و شك نيست كه آن وقت كه روح تعلق از بدن بردارد اول [ص 130] از اطراف قطع ميشود بعد خورده خورده توجه از ساير اعضاء برميدارد و آخر عضوي كه از انسان ميميرد قلب انسان است مثل اين كه اول عضوي كه حي ميشود قلب است پس وقتي كه از انسان فضولي دفع شود اول روح از دست و پا ضعف پيدا ميكند بعد از رخساره و سر و چون خداوند عالم خواسته است كه بنده در وقت بندگي با كمال نشاط متوجه او شود و چنين چيزي ميسر نميشود مگر با قوت روحانيت و بواسطه دفع فضول ضعف في‌الجملهٔ حاصل شده و روحانيت اطراف كم شده واجب فرمود كه روي و دست را بشويند و اين مسأله هم بسي واضح است كه بشستن اطراف سستي و ضعف تمام ميشود چنانچه تجربه شده كه هر گاه از گرمي هوا سستي پيدا شود دست و پا را در آب سرد بگذارند همه بدن قوت ميگيرد و سرد ميشود و اگر از سردي بدن عليل شود چون دستها و پاها را در آب گرم بگذارند بدن گرم ميشود و طبيب حاذق اين نكته را ملتفت ميشود .

و شك نيست كه بسبب ضعف روح في الجمله از طهارت هم كم ميشود و خداوند خواسته است كه در وقت بندگي بنده در كمال طيب و طهارت باشد زيرا كه طهارت و نجاست دو صفتند كه عارض انسان ميشوند و از براي اين دو درجات و منازل است نه اين است كه منحصر باشد بدو مرتبه بدون ثالث و اگر كسي در اخبار آل‌محمد عليهم السلام ملاحظه نمايد اين مسأله را درست [ص 131] درك ميكند ولي بعضي فقهاء را گمان اين است كه ميان طهارت و نجاست منزلهٔ نيست ، شئ يا نجس است بغايت نجاست يا طاهر است بغايت طهارت و از اين باب است كه اخبار را مختلف دانسته‌اند در حكم تطهير و غير آن ولي اگر كسي بداند كه ميان اين دو مرتبه درجات است اختلاف هم از نظر او مرتفع ميشود و لامحاله درجات پيدا ميكند ، پس چون روح جزئي توجه خود را از بدن بردارد جزئي نجاستي حاصل ميشود كه رفع آن بوضوء و تيمم ممكن است اگر بيشتر توجه برداشت نجس‌تر ميشود تا آنكه بكلي بميرد بكلي نجس ميشود .

پس بعد از بول و غايط چون جزئي روح توجه را از اطراف برميدارد لهذا وضوء را پيغمبر خدا (ص) بر اطراف قرار داد كه رفع غائله آن بآب شود كه سبب حياة هر چيزي است ، و اما ريح آن هم بخاري است كه از امعاء و معده بيرون ميرود اگر چه از رطوبت و حرارت معده و امعاء ناشي ميشود ولي روح باز في الجمله توجه بآن دارد و بعد از دفع آن هم سستي في الجمله حاصل ميشود خاصة احكام شرعيه همه كليه است بر قليل و كثير جاري ميشود ريح هم در واقع نيست مگر بخار همان فضول و بسبب دفع آن هم ضعفي پيدا ميشود از اين باب بر آن هم حكم حدث جاري شده ، و نوم هم موت صغيري است روح مسلم توجه را از بدن برميدارد و بعد تعلق ميگيرد و اگر امري دايم نبود و بر امت [ص 132] حرج لازم نمي‌آمد حكم بغسل ميشد بعد از نوم زيرا كه روح توجه از همه بدن في الجمله برميدارد ولي از باب رحمت بعباد حكم بوضوء شد كه رفع آن فتور را بكند ، اين مختصري از حكمت طبيعي وضوء است .

اما حكمت الهي در وضوء ساختن اين است كه عبد در حال صلوة بايد از هر عصيان طاهر باشد و مسلم است كه بندگان بين هر دو نماز عصيان ميكنند و اغلب عصيان از روي انسان كه محل چشم و لسان است جاري ميشود و اين دو اصل اغلب معاصي است و غالبا اين دو انسان را جهنم ميبرد و از دستها و پاهاي او جاري ميشود و لامحاله معصيت سبب قذارت است و اگر غالب شد بشرك ميرساند و نجس ميشود پس بجهت نماز كه معراج مؤمن است و وقت قرب عبد بخداوند بايد خود را تطهير نمايد و اين اعضا كه اغلب عصيان ميكنند اولي بتطهير هستند لهذا امر شد كه آنها را بشويند .

و در عقب بعضي چيزها هم وضوء را سنت فرموده‌اند از جمله اگر خون مفرط از انسان بيرون رود مسلم است باعث ضعف روحانيت ميشود ولي محض تسهيل وضوء را فرض نفرموده‌اند يا از باب آنكه عسر و حرج لازم مي‌آمد و شايد در بعضي مواضع ضرر هم داشت و بعد از بلل مشتبهه و خروج حب القرع محض تنظيف است و محض احتمال كه شايد با آن فضولي [ص 133] باشد يا بولي اگر يقين باشد فرض است و چون يقين نيست مستحب است و هم‌چنين بعد از شعر زياد خواندن بجهت اينكه عمل لغوي است و نفس مشغول ميشود از ذكر خداوند و ايمان ضعيف ميشود و كذلك دروغ بگويد و شايد يك وجه سنت شدن بعد از شعر هم همين باشد كه اكثر شعرها دروغ است ، و سرّ باقي چيزها از همين بيانها ظاهر ميشود .

حال چون اين مسأله را دانستي حكمت جزء جزء وضوء را عرض ميكنم انشاء الله اما شستن دست اولا بجهت تنظيف است بسا دست شخص كثيف است و هر گاه با دست كثيف وضوء بگيرد همه صورت و پوست و سر و پا كثيف ميشود لهذا امر بشستن شد ، و بعد از غايط فرمودند دو مرتبه بشوي بجهت اينكه با دست تطهير از عذره نموده يا استنجاء كرده پس فرمودند دو مرتبه دست خود را بشوي كه تنظيف شود ، و بعد از بول چون آلوده بنجاست بسا نشده است و محض تنظيف است يك مرتبه سنت شده ولي باز واجب نيست بجهت اينكه در شستن دستها در وضوء كفين هم شسته ميشود و علم بنجاست هم ندارد كه غسل آن واجب باشد اگر احيانا وقتي دست نجس باشد قبل از وضوء واجب است شسته شود محض تطهير و اما بعد از نوم هم سنت شده شستن دست قبل از وضوء بجهت اينكه شايد دست را بجاي قذري از بدن ماليده باشد چنانچه در حديث فرموده است . و مستحب است مضمضه و [ص 134] استنشاق محض تنظيف و سه مرتبه هم معين فرموده‌اند بجهت اين كه بكمتر از سه مرتبه تنظيف نميشود و وجه ديگر آن است كه بزبان خود بسا عصيان نموده پس مضمضه ميكند بجهت تطهير . بعد از آن وجه را بايد شست بجهت اينكه بشستن روي روح اقبال مي‌نمايد به بدن و قوت ميگيرد و سر را جزو روي نكرده‌اند بجهت اينكه در سردي هوا و سفرها و شبها اگر آب بر آن ريخته شود بسا مورث مرض ميشود علاوه بر آن بسا موي داشته باشد و همين كه تر شود دير ميخشكد و بسا غبار ميگيرد و كثيف ميشود و شرع مقدس محض تنظيف است لهذا شستن سر را واجب نفرموده و بهمان روي اكتفا فرموده و اما در غسل بجهت اينكه گاه گاه اتفاق ميافتد و حرجي لازم نمي‌آيد و توقي از سردي هوا هم گاه گاه ممكن است ، خشك نمودن در يك وقتي بعد از ايامي هم سهل است لهذا شستن سر را در آن واجب فرموده است ، و در شستن موي هم در حال وضوء اكتفا بشستن روي آن شده واجب نفرمود تخليل مو را بجهت اينكه مطلب بهمان هم حاصل ميشود و اگر بنا باشد در هر وضوء تخليل لحيه مثلا شود اسباب فساد موست و حرج هم لازم مي‌آيد آب بسيار هم لازم ميشود بسا كسي در روز ده مرتبه وضوء بگيرد لهذا رخصت فرمودند ، و از گردن هم داخل وجه نفرموده‌اند بجهت اينكه در سردي هوا و اسفار خطرها لازم مي‌آيد و حرج [ص 135] عظيم لهذا امر بشستن آن نفرمودند ولي سنيان بر خود سخت گرفته‌اند و پشت گوش را هم ميشويند ولي در مذهب شيعه نيست و در بعضي اخبار هم محض تقيه فرمايش شده است . و حكمت ديگر در شستن روي همان است كه مذكور شد چونكه بچشم عصيان نموده است و بسا بابرو و وجنه خود معصيت نموده و قذارت در روي او ظاهر شده و سواد باطني پيدا كرده و قابل اقبال بخداوند و سجده نمودن بر او نيست لهذا امر شد بشستن ظاهر آن بآب و باطنش بتوبه و دعاء تا طيب و طاهر و نوراني شود و قابل اقبال بخداوند گردد . و اما در شستن دستها بالاتر از مرفق نيز باعث مرض است و حرجي عظيم لازم مي‌آيد لهذا امر فرمودند بشستن از مرفق تا سر انگشتان و آن ثمري كه مقصود از وضوء ساختن بود بهمين قدر حاصل ميشود و وضع شستن هم مسلم است كه همين قسم كه معروف ميان شيعه است كه از مرفق آب بريزند و بشويند تا سر انامل موافق حكمت است و آنچه سنيان اختراع نموده‌اند خلاف حكمت است بجهت اينكه رو ببالا آب ريختن باعث تر شدن فوق مرفق و تر شدن لباس است و چون آب ببالاي مرفق برسد بسا گاه اذيت ميرساند و لباس هم كه تر شد هم فاسد ميشود و هم اسراف است و هم تر ميشود و باعث امراض است در بعضي اوقات باعث كثيف و چرك شدن است و رسول خدا صلي الله عليه و آله نظيف بودند [ص 136] و امر فرمودند امت را بنظافت و از اين گذشته شستن از پائين ببالا خلاف فطرت است و سليقه مستقيمه هرگز اين را نمي‌پسندند و هر كس بر فطرت باشد ميفهمد كه همين قسم متداول ميان شيعه موافق فطرت اوليه است بلكه موافق جعل خداوند است هر فيضي از اعلي باسفل ميرسد و هرگز از اسفل باعلي نميرود ولي جماعتي كه از امام روگردان شدند و مستقل برأي و هواي خود شدند البته جميع كارهاي خود را بر خلاف فطرت ميكنند و اگر كسي اندك شعور داشته باشد ميداند كه جميع آنچه آل‌محمد سلام الله عليهم فرموده‌اند موافق سليقه مستقيمه و فطرت الهيه است و آنچه مردم بميل و هواي خود اختراع كرده‌اند همه بر خلاف فطرت است . و اما در باب مسح چون پيش سر انسان محل مشاعر است و توجه روح بالتمام در واقع بآن جاست سزاوار است كه آب بآنجا برسد تا قوت بگيرد و نشاط حاصل نمايند ولي اگر امر ميفرمودند بشستن سر يا بعضي از آن در هر روز مكرر حرج عظيم لازم مي‌آمد و بسا باعث مرض ميشد در سردي هوا و سفرها و رسول خدا صلي الله عليه و آله طبيب حاذق است از براي معالجه ابدان و از هر چه ضرر بآنها ميزند نهي فرموده است مثل اينكه طبيب نفوس است و از هر چه ضرر بآنها بزند نهي فرموده است پس از اين جهت شستن سر را در وضوء سنت نفرموده ولي مسح را بر پيش سر قرار داد آن هم [ص 137] بقدر مسمي همين قدر كه روح منفعل بشود و خود سر اذيت نكشد و انفعال روح از پيش سر بسيار است چنانكه تجربه شده است كه اگر كسي در خواب باشد و بواسطه سنگيني خواب دور بيدار شود انگشت بر پيشاني او بگذارند زود بيدار ميشود و اين مسأله مجرب است پس اگر قدري رطوبت بدماغ برسد فوراً منفعل ميشود . و اما مسح بر پا بجهت اين است كه پا هم از اطراف است كه روح زودتر از آنجا اعراض ميكند و در وقت دفع فضول هم سستي در پا پيدا ميشود بلكه اگر زياد ادرار يا اطلاق شود پاها سرد ميشود پس از اين جهت قرار فرمودند كه معالجه اين فتور هم بآب بشود ولي اگر امر بغسل ميفرمودند باز حرج عظيم لازم مي‌آمد و بسا باعث صدمه و شقاق هم ميشد و از اين گذشته شرع عام است بايد در احكام ملاحظه همه كس و همه حال بشود ، اهل بلاد برد در ايام زمستان و برف و باران اگر روزي مكرر پاهاي خود را بشويند البته فاسد ميشود و در سفرها با سردي هوا بسيار سخت ميشود و شرع بر سلامتي است نه مرض و هم‌چنين همه مردم كفش و نعلين ندارند و با پاي برهنه راه ميروند اگر پاها شسته شود بعد پاي برهنه راه روند در كوچه و بازار مسلم كثيف ميشود بلكه اغلب كوچه‌ها خالي از نجاسات نيست در صورتي كه پاها خشك است از نجاسات يابسه نجس نميشود ولي در صورت رطوبت نجس ميشود [ص 138] و نماز با نجاست نميتوان كرد بلكه باعث نجس و كثيف شدن مساجد و سجاده‌ها ميشود و من خود ملاحظه كرده‌ام سنيان را كه بعد از شستن پا در كوچه راه ميافتادند و داخل مسجد الحرام در مكه معظمه و مسجد پيغمبر صلي الله عليه و آله در مدينه طيبه ميشدند جميع آن مسافت كه اينها راه ميرفتند از آب پاهاي آنها تر ميشد و با همين كثافت و گل و خاك داخل مسجد ميشدند ، حال ملاحظه نما كه اين عمل چه قدر ركيك است و مسلم است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله كه امر ميفرمايند به تنظيف مساجد و تطهير آنها و تنظيف و تطييب ابدان راضي باين عمل نميشوند بلكه بسا نجاست سرايت بلباس ميكند وقتي كه پاها تر باشد و مشي بر نجاست نموده باشد و باين اندازه هم راه نرفته باشد كه بواسطه زمين پاك شود مسلم در نماز آن وقت بنشيند يا سجده كند لباس بپاها ماليده ميشود و نجس ميشود ولي شيطان طوري چشم و گوش مردم را بسته كه ملتفت نيستند و چون معرض از اهل بيت عليهم السلام شدند خدا هم ايشان را بخودشان واگذارد پس عبادت خود را از همه طرف خراب كردند هم از جهت وقت هم از جهت قبله هم از بابت وضوء هم از بابت قراءت موافق فتواي بعضي كه سوره را واجب ميدانند زيرا كه آنها سوره تمام را واجب نميدانند و گاه اكتفا بچند آيه ميكنند ولي بفتواي جماعتي از شيعه عيب [ص 139] ندارد و هم‌چنين از جهت وضع عقد جماعت خلاف سنت ميكنند و در اصل نماز و حقيقت آن هم نيز خلاف كردند زيرا كه اعراض كردند از باطن صلوة كه ولايت است و بعد از اين شرح اين مطلب خواهد آمد انشاء الله . باري پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله محض اين حكمتها كه عرض شد غسل را بر پاي واجب نفرمود ولي امر بمسح فرمود چنانچه خداوند ميفرمايد و امسحوا برؤسكم و ارجلكم الي الكعبين و چون اصل مسح بجهت تقويت روح است بر پشت پا قرار داد كه مجمع اعصاب و رگهاست و همه نزديك بجلد است و جلد هم لطيف است پس چون رطوبت بآن موضع برسد روح فورا خبردار ميشود و از تأثر او همه بدن متأثر ميشود چنانكه مجرب است و نهايت مسح را تا كعبين قرار داد نه بالاتر بجهت اينكه بالاتر از كعبين رگها فرورفته‌تر است و از مسح كمتر منفعل ميشود پس ثمر زياد نمي‌بخشد و بسا گاهي حرج هم لازم آيد لهذا نهايت مسح را كعبين قرار دادند . و اما كف پا را امر نفرمودند بمسح كردن از چند جهت يكي آنكه آن ثمري كه مقصود بوده است از مسح كف پا حاصل نميشود زيرا كه عروق از كف پا دور است و پوست كف پا هم ضخيم است و بمحض مسح با آن اندازه رطوبت كه بر دست است روح متأثر نميشود و وجه ديگر اينكه كف پا بسا آلوده باشد بكثافتها و هر گاه مسح بر آن بكشد [ص 140] دست آلوده ميشود و كثيف ميشود و وجه ديگر اينكه كف پا كه تر شود در راه رفتن بسا قذارت و نجاست بآن بچسبد ، خلاصه باين ملاحظات مسح كف پا را سنت قرار ندادند .

خلاصه خداوند هر چيزي را بجهت علتي قرار داده است و لكن بيشتر مردم ملتفت نيستند و بسا خيال ميكنند كه احكام بدون علت است و محض اينكه پيغمبر دلشان خواسته حكمي فرموده‌اند و از اين باب گفته‌اند حسن و قبح اشياء عقلي است نه خارجي و محل حيرت است كه بعضي مبتدعين احكام باين محكمي را ترك ميكنند و حكمي برأي خود قرار ميدهند و بزعم خود شرعي ميگذارند هيهات هيهات چه قدر جاهلند و جاهل‌تر از ايشان كساني كه متابعت آنها را ميكنند و اقتدا بآنها مينمايند و عجب‌تر از اين آنكه جمعي كه خود را مسلم ميدانند و ميگويند ما تابع شرع مقدس هستيم برأي خود حكم ميكنند و حال اينكه مي‌بيني كه از براي هر حكمي چه قدر حكمتها هست و چه بسيار از آنها را كه ما نمي‌فهميم .

خلاصه برويم سر مطلب ، بعد از آنكه دانستي وجه شستن هر عضوي يا مسح نمودن را عرض ميكنم كه حد واجب كه مجزي است در وضوء شستن يك مرتبه است و مقدار آب هم باندازهٔ كه صورت و دستها تر شود كافي است ولي مستحب فرموده‌اند كه هر يك دو مرتبه شسته شود از چند جهت يكي اينكه آب مكرر كه [ص 141] ريخته شود اثر در روح بيشتر ميكند ولي از باب اينكه سخت نشود بر امت بدو مرتبه اقتصار فرمودند و زيادتر نفرمودند آن هم واجب نيست بجهت اينكه هميشه آب زياد پيدا نميشود همه بلاد يك قسم نيست كه آبش بي قرب و منزلت باشد بسا ميبايستي بسختي از چاهها بكشند يا از راههاي دور بياورند يا بقيمتها بخرند اگر بنا باشد در هر وضوء و غسل آب بسيار خرج شود حرج لازم مي‌آيد و بسا اسباب زحمت و مرض هم شود لهذا همان شستن يك مرتبه را فرض فرمودند آن هم بمقدار قليلي آب و دو مرتبه را سنت فرمودند كه امر بر امت دشوار نشود ولي سنيان در اين باب هم بدعت گذارده سه مرتبه ميشويند و ابدا رسول خدا صلي الله عليه و آله سه مرتبه نشسته‌اند ولي بعد از رسول خدا (ص) مردم تعمد بر مخالفت حضرت امير عليه السلام ميكردند از عداوتي كه داشتند ، رؤساء آنها هم كه نه خودشان ميفهميدند و نه عمل رسول خدا را ضبط كرده بودند حتي آنكه يكي از بزرگان آنها بعد از رسول خدا (ص) نزد يكي از صحابه التماس ميكرد كه وضوء رسول خدا را تعليم او كند و ميگفت من نديدم چه طور وضوء ميساخته ، حال ملاحظه كن اين نوع اشخاص كه يك وضوء را از پيغمبر نياموختند با اينكه همه روز چند مرتبه محتاج بآن بودند چه طور توقع داشتند كه حامل شرع و دين و ناشر لواء ولايت باشند .

[ص 142] و اما حد صرف نمودن آب در وضوء كمش بقدري است كه اسم شستن و ريختن آب صدق بنمايد باندازهٔ كه جلد بدن تر شود و در حديثي ميفرمايد مثل روغن‌مالي و اما زيادش يك مد است و آن اندازه‌ايست كه بجهت جميع اعمال واجبه و مسنونه وضوء كفاف ميكند اگر كسي تجربه كرده باشد ميداند و اسراف را روا ندارند .

و اما حكمت اينكه مستحب فرموده‌اند كه با آب سرد وضوء بسازند چند چيز است يكي اينكه آب سرد اثرش اقوي است و روح را بيشتر متأثر ميكند و اما آب گرم اگر چه نافذ باشد ولي بجهت اينكه ملايم طبع است چندان اثري قوي در روح نميكند و از اين جهت رفع كسالت نميكند ، و وجه ديگر اين است كه بر نفس انسان بسيار گران است كه در سردي هوا با آب سرد وضوء بسازد و هر عملي كه انسان بر خلاف نفس كند اجرش زيادتر است ، و حكمت ديگر كه در نوع وضوء و غسل است اين است كه آب بهترين دواهاي عالم از براي اغلب امراض است و اطباء آخر الزمان اين مطلب را دانسته‌اند و سابقين ملتفت نبودند و پيغمبر خدا حكيم ماهر و طبيب حاذق است بر همه خواص اشياء واقف بوده است لهذا وضوء ساختن با آب و غسل كردن را در شرع خود قرار داده است پس بوضوء ساختن رفع بعضي امراض از بدن انسان ميشود و اين اثر بيشتر در آب سرد است ، آب گرم بقدر آب سرد خاصيت [ص 143] ندارد بجهت اينكه آتش آن اثر را از آب كم ميكند مگر اين كه قدر كمي گرم شود ولي آب زياد گرم تقويت بدن نميكند و اثر قوي نمي‌نمايد بلكه مداومت نمودن بآن ضعف مي‌آورد ، بلي در بعضي امراض آب گرم منفعت مي‌بخشد ولي خاصيت آب سرد بسيار است حتي آنكه اطباء حاذق سزاوار نميدانند كه انسان بعد از شستن بدن تن خود را با پارچه خشك كند بلكه گفته‌اند بهتر اين است كه صبر كند تا خود بدن خشك شود و مردم حال كه از اطباء اين معالجات را مي‌بينند ميفهمند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله حكيم بوده‌اند كه اين حكم را فرموده‌اند ولي مردمان بوالهوس كه ميخواهند در تحت شريعتي نباشند و آزاد باشند انكار ميكنند حسن وضوء و غسل را ولي عاقل ابدا منكر نميشود . و چون حكمتهاي وضوء و وضع آن را دانستي مختصري در باب دعوات خاصه بوضوء عرض ميكنم و لا قوة الا بالله .

فصل - بدانكه اين وضوء ساختن بطرز مخصوص ، مخصوص است بتطهير ابدان و آب را در نفس انسانيت اثري نخواهد بود و فعل او نافذ در ايمان نميشود مثل اينكه احداث بدنيه كه بوضوء رفع ميشود ابدا ضرري بنفس نميرساند نه اين است كه از بول كردن يا حدث ديگر ايمان انسان ضعيف شود يا بعلم و حلم او ضرري برساند بلكه جميع اثر آنها در بدن است مثل اينكه ساير [ص 144] امراض و واردات بدنيه بر روح ضرري وارد نمي‌آورد چنانكه در حديث وارد شده است و اما اينكه فرموده‌اند در اخبار كه ترك استنجاء يا شستن بول انسان را جهنم ميبرد از باب ترك امتثال فرمان خداوند و پيغمبر است نه اين است كه خاصيت بول اين باشد اگر از خاصيت بول اين بود ميبايستي كه مطلقا اين اثر را نمايد ولو اينكه سهوا يا جهلا نشويد و مي‌بينيم در وقت جهل يا اشتباه اذن داده‌اند كه نشويند و ابدا حرجي بر انسان نيست ، پس دانستيم كه آنچه باعث هلاكت است ترك امتثال و اهانت نمودن بشريعت مطهره است و آن امري است نفساني و دخلي ببدن ندارد ولو اثرش در بدن هم بمشايعت روح بروز كند ولي امور بدنيه اثر در روح نميكند مگر در صورتي كه روح مايل بآنها باشد و نيتي در آنها داشته باشد .

باري پس بنا بر اين آن حدثي كه بنفس انسان اثر ميكند عصيان است و شستن آن حدث هم بتوبه و ايمان است و ذكر خداوند و اقبال باو پس از اين جهت امر فرمودند بذكر اسم خداوند در وضوء و حضرت صادق صلوات الله عليه فرمودند هر كس وضوء بگيرد و ذكر اسم خداوند نكند در وضوء او شرك شيطان است و فرمود هر كس وضوء بگيرد و بسم الله بگويد همه بدن او پاك ميشود و اگر بسم الله نگويد همان موضع كه آب ريخته پاك ميشود ، و وجهش همين است كه چون متذكر خداوند شود نفس او [ص 145] از شرك طاهر ميشود و ايمان او قوت ميگيرد پس همه تنش پاك ميشود پس در واقع عمود وضوء اين است كه نفس خود را از احداث پاك نمايد باقبال نمودن بسوي خداوند عالم جل شانه پس از اين باب سنت فرموده‌اند كه اول وضوء ساختن قبل از آنكه دست در آب گذارد يا در همان حين متذكر شود گناهان را كه احداث نفسانيه است و تائب شود پس بگويد بسم الله و بالله اللهم اجعلني من التوابين و اجعلني من المتطهرين يا غير از اين دعا را بخواند از آنچه فرموده‌اند .