فصل - حاصل عرضها اين شد كه خلق در معاش و معاد خود محتاج بشريعت و منهاجي هستند و لابد بايد شرع را كسي بگذارد كه عالم بصلاح و فساد خلق باشد و حقيقت اين علم مخصوص بخالق خلق است و خداوند خالق تعليم نفرموده علم خود را مگر به پيغمبران خود و ساير خلق محروم از اين علم هستند و اگر از براي كسي يك جزء از آن ظاهر شد ساير اجزاء از او مختفي است پس شرع را خداوند بايد بگذارد و علم آن را بر انبياء نازل فرمايد و انبياء بخلق برسانند لاغير و بر امت حرام فرمودهاند كه بر چيزي حكم بگذارند يا آنكه قياسي بنمايند چرا كه جاهلند و نميدانند چنانكه حضرت امام حسن عسكري عليه السلام از حضرت پيغمبر (ص) روايت ميفرمايد در احتجاجي كه با مشركين فرمود كه عباد مخلوق خداوند مربوب او هستند پس مؤتمر ميشويم از [ص 75] براي او در آنچه امر فرموده ما را و منزجر ميشويم از آنچه نهي فرموده و عبادت ميكنيم او را از راهي كه اراده فرموده است از ما پس هر گاه امر فرمايد ما را بوجهي از وجوه اطاعت ميكنيم و تعدي نميكنيم بسوي غير آن از چيزها كه امر نفرموده است و اذن نداده است ما را چرا كه نميدانيم شايد از ما اولي را خواسته و دويمي را نخواسته است و نهي فرموده ما را از اينكه مقدم شويم بر او پس چونكه امر فرمود ما را كه عبادت كنيم بتوجه بسوي كعبه اطاعت نموديم پس امر فرمود كه عبادت كنيم بتوجه نمودن بسوي جهت كعبه از ساير بلدان پس اطاعت نموديم و بيرون نرفتيم از طاعت او و اما اينكه امر فرمود بسجده نمودن بر آدم امر نكرد بسجده بر صورت آدم كه غير خداوند است پس جايز نيست بر شما كه قياس كنيد بر آن چرا كه نميدانيد شايد او اكراه داشته باشد فعل شما را يا امر نكند شما را بآن ، بعد فرمود خبر دهيد مرا اگر امر كند شما را مردي بدخول در دارش روز معيني آيا جايز است بر شما كه بعد از آن روز داخل دار شويد بدون اذن او يا آنكه داخل خانه ديگرش شويد بدون اذن او يا آنكه مردي ثوبي از ثيابش يا عبدي از عبيدش يا دابهٔ از دوابش را بشما ببخشد آيا جايز است بر شما آن را نگيريد و اگر نگرفتيد مثلش را بگيريد گفتند نه بجهت اينكه بما اذن نداده در دويمي مثل [ص 76] اينكه در اولي اذن داده است فرمود پس خبر دهيد مرا آيا خداوند اولي است باينكه مخالفت او را نكنند و مقدم بر او نشوند يا مملوكين او عرض كردند خداوند اولي است باينكه كسي در ملك او تصرف نكند بدون اذن او فرمود پس چرا كرديد و كي شما را امر كرده است باينكه اين صورت را بگيريد گفتند فكري ميكنيم در امر خودمان . و اخبار در اين باب بسيار است . خلاصه پس واضع احكام خداست و او وحي به پيغمبر خود فرموده و تجاوز از حكم او روا نيست و جميع آنچه را كه حكم فرموده همه محض مصلحتي است و بلا سبب نه چيزي را حلال فرموده نه حرام و در ضمن اين رساله انشاء الله علل احكام ظاهر ميشود .
در اسرار عبادات است و در آن مقدمه و چند مقصد است :
مقدمه - در بيان بعض اسرار در مطلق عبادات است و در اين مقدمه هم فصولي ذكر ميكنم بجهت بيان انواع حكم ظاهره و باطنه .
فصل - بدانكه هر خداپرستي خواه مقر به نبوت باشد يا نباشد بالفطرة بندگي از براي خداوند خود ميكند بلكه مشركين و بتپرستان نوع عبادتي از براي خدايان خود ميكنند و وجه اين بندگي اين است كه همه خلق عبادند و اگر بالسنه خود اقرار بعبوديت نكنند در نفوس خود اين را ميدانند و مقرند زيرا كه خداوند ايشان را [ص 77] از كتم عدم بوجود آورده و خلعت هستي بر ايشان پوشانيده و وجود ايشان از نور مشيت خداوند است و نور بالفطرة حاجت خود را بمنير خود ميداند و لابد است از اقبال بمنير بجهت استمداد و استفاضه زيرا كه هستي خود را باو ميبيند و از اين گذشته كه جميعا اطاعت امر او را كونا كردهاند چنانكه ميفرمايد انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون پس همه در كون بنده هستند قهرا و از اين جهت است كه بزبان وجود و هستي همه مشغول بتسبيح و توحيد خداوند هستند لهذا ميفرمايد و لإن سألتهم من خلق السماوات و الارض ليقولن الله و ميفرمايد سبح لله ما في السماوات و الارض و ميفرمايد و ان من شئ الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم پس بالفطرة جميع خلق عبادت پرورنده را ميكنند و بتپرستان چون فطرت ايشان تغيير كرد و بفطرت اوليه دانستند خدائي دارند و بفطرت مبدله اصنام را خدا خواندند پس محل عبادت را آنها قرار دادند و بندگي كردند چيزهائي را كه بندگي آنها مثمر ثمري نيست مگر خسران و خداپرستان هم جمعي از آنها بفطرت دانستند خدائي دارند ولي بطور حقيقت او را نشناختند و بالفطرة اقبال باو كردند و اعمالي هم از براي خود اختراع نمودند بحسب خيالات و بندگي كردند و چون عمل خود را حق پنداشتند خداوند هم بحسب ظنون آنها [ص 78] با آنها عمل كرد پس آثار هم بسا بر آن اعمال مترتب شود و ترقيات نفسانيه هم حاصل نمايند نهايت بجهت اينكه بامر شرعي خداوند راه نرفتند و از راه رضاي او بندگي نكردند در عاقبت خسران ميكنند و در آخرت معذب ميشوند و اما آنان كه راه را جستند و برضاي خداوند عمل كردند و اعمالي كه او پسنديد بجهت بندگي اختيار كردند نفع دنيا و آخرت بردند و در عاقبت نجات يافتند . خلاصه بندگي كردن فطري عبد است بلكه عمل او است بلكه همه عمل عبد بندگي است نهايت بعضي بندگي شرعي است و بعضي بندگي كوني ، اما بندگي شرعي آن عمل است كه خداوند اختيار فرمايد و اما بندگي كوني نوع اعمال است كه از بنده سر زند و همه بامر خداوند است چنانكه فرمود خلقكم و ما تعملون نهايت بعضي بامر كوني است كه فرموده انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون بعضي بامر كوني و شرعي هر دو است و آن عملي است كه شرعا هم امر فرموده اين است كه ميفرمايد كه خداوند عالم چيزي ميخواهد و دوست هم ميدارد و ميخواهد چيزي را و دشمن ميدارد و در حديثي ميفرمايد معاصي بتقدير خدا هست ولي بامر او نيست ، يعني بمشيت كوني هست و بامر شرعي نيست و كساني كه گفتند معاصي بتقدير خداوند نيست نشناختند خدا را و مذهب مجوس را گرفتند بلكه او است خالق خير و شر چنانكه در قدسي فرمود [ص 79] نيست خدائي مگر من ، آفريدم خير و شر را ، خوشا بحال كسي كه خير را بر دست او جاري ساختم و بدا بحال كسي كه شر را بر دست او جاري ساختم . باري مطلب اينها نبود بمناسبت سخن كشيد تا اينجا ، مطلب اين است كه همه خلق بنده هستند و كار بنده بندگي است پس همه بالفطره مايل بعبوديت هستند نهايت بعضي فهميده بعضي نفهميده ، بعضي از راه بعضي از بيراه و همه بالطبع رو بخداي خود ميكنند و استفاضه مينمايند و چون خداوند را مكاني نيست و بي جهت است زيرا كه احد است و محيط بجميع كاينات پس هر يك رو بهر طرف هم بكنند رو بخدا كردهاند و بقدر رتبه خود استفاضه فيض و هستي هم ميكنند و الا همه فاني ميشدند حتي جهنم و جهنميان رو باو ميكنند و فيض حيات و هستي از او ميگيرند نهايت بعضي رو كردند بخداوند عالم جل شانه از راه رضاي او پس تمام فيوض و امداد الهي را درمييابند و بعضي همين قدر رو كردند كه قابل وجود و هستي شدند پس فيض وجود را بايشان عنايت فرمود و باقي نعم را از ايشان سلب فرمود و جماعتي در بين اين دو مقام باختلاف درجات سير ميكنند و هر كسي بقدر معرفت و عبادت خود از خرمن فيض مستفيض ميشود و همين قدر در اين مسئله كافي است انشاء الله .
فصل - بدانكه بندگي علت غائي كاينات است چنانكه خداوند ميفرمايد [ص 80] و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون و امام عليه السلام ميفرمايد در معني آيه كريمه اي ليعرفون يعني نيافريدم جن و انس را مگر بجهت اينكه مرا بشناسند و از حضرت امام حسن عليه السلام مروي است روزي تشريف آوردند نزد اصحاب و فرمودند ايها الناس خداوند عزوجل خلق نكرد بندگان را مگر بجهت اينكه او را بشناسند پس هر گاه شناختند بندگي او را ميكنند پس هر گاه عبادت نمودند مستغني ميشوند بعبادت او از عبادت غير او پس مردي عرض كرد يا ابن رسول الله پدر و مادرم فداي تو باد معرفت خداوند چيست فرمودند معرفت اهل هر زمان امام مفترض الطاعه خود را ، و شخصي از حضرت صادق عليه السلام سؤال كرد معني آيه را كه ميفرمايد و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون فرمود آفريد ايشان را تا اينكه امر فرمايد به بندگي ، عرض كرد معني اين آيه چيست و لايزالون مختلفين الا من رحم ربك فرمودند آفريد ايشان را تا عملي نمايند كه مستوجب رحمت شوند . يعني رحمتشان فرمايد ، پس معلوم شد كه غايت ايجاد و ثمره خلق بندگي است و نه اينكه بندگي نمودن بندگان نفعي بخداوند ميرساند بلكه محض انتفاع خود بندگان است چنانكه در قدسي ميفرمايد ماخلقتكم لاربح عليكم و لكن خلقتكم لتربحوا عليّ حاصل فرمايش اين است :
[ص 81]من نكردم خلق تا سودي كنم بلكه تا بر بندگان جودي كنم
پس چون فايده همين است بر همه خلق فرض است كه اين غايت را تحصيل نمايند و اطاعت و فرمانبرداري نمايند و لامحاله اگر بزرگي بنده را بجهت امري خواست و احضار نمود و آن امر از او بظهور آمد و از عهده آن خدمت بقاعده بيرون آمد از او راضي ميشود و چون راضي شد مقرب درگاه ميشود و جزاي خير باو عطا ميفرمايد .
و اگر جاهلي ايراد نمايد كه محض نماز كردن و روزه گرفتن ثمر بزرگي نيست كه علت غائي باشد و بر فرض بنده سالها نماز كند چه فرق با اعمال ديگر ميكند عرض ميكنم حقيقت بندگي نماز تنها و روزه و حج و خمس و زكوة تنها نيست بلكه حقيقت بندگي و اصل آن معرفت است چنانكه امام ميفرمايد اول عبادة الله معرفته و معني معرفت و حقيقت آن از براي بنده حاصل نميشود مگر بمنور شدن قلب او بنور خداوند و ظاهر شدن آيات و علامات او در او و همه انوار و آيات و علامات كمالات خداوندند و اسماء او بلكه در واقع نفس معرفت ظهور خود آن نور است زيرا كه عرفان علم است و علم حضور معلوم نزد عالم است و حضور نور خداوند كه معلوم و معروف شخص است بنفس منور شدن قلب او است و عارف هم نفس همان نور است نه قلب بدون نور زيرا كه چشم خداشناس همان نور است كه گاه از آن تعبير بفؤاد آورده [ص 82] ميشود و معروف هم نفس او است پس معرفت وجدان نفس است حقيقت خود را و معني وجدان نفس نفس وجود خود او است زيرا كه در آن مقام فعلي نيست پس خود او عارف است و معروف و معرفت لاغير و چون اين نكته از علم حقيقت و معرفت است و وضع اين رساله بر اين بيانها نيست شرح اين مطلب را در اين مقام نميتوان كرد ، پيغمبر خدا (ص) فرمود من عرف نفسه فقد عرف ربه و در انجيل است اعرف نفسك تعرف ربك پس معرفت پروردگار بمعرفت همين نفس است كه فؤاد است و آيت خداوند متعال و ما را از معرفت خداوند حظي زياده از اين نيست پس غايت ايجاد رسيدن باين مرحله و مقام است و اين است حق عبادت اگر كسي باين مرتبه رسيد اگر چه فارغ باشد عابد است و او ناجي است خداوند ميفرمايد ملئكتي و عزتي و جلالي ماخلقت خلقا احب اليّ من المقرين بتوحيدي و ان لا اله غيري و حق عليّ ان لااصلي بالنار اهل توحيدي و حضرت رسول (ص) فرمود لا اله الا الله كلمة عظيمة كريمة علي الله عز و جل من قالها مخلصا استوجب الجنة و من قالها كاذبا عصمت ماله و دمه و كان مصيره الي النار و چون اصل عبادت و نجاتدهنده خلق از عذاب آخرت توحيد خداوند است از روي معرفت پس آن گناه كه آمرزيده نشود شرك است چنانكه خداوند فرموده ان الشرك لظلم عظيم و فرموده ان الله لايغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء [ص 83] و همچنانكه توحيد اول عبادت و اصل طاعت و روح همه اعمال حسنه است شرك اول معصيت است و اصل مخالفت و روح جميع اعمال سيئه و اين قدر تحذير كه از معاصي فرمودهاند همه بجهت اين است كه مبادا روح شرك بانسان تعلق گيرد پس مخلد در آتش شود و اگر شخص در نفس خود موحد باشد بطور حقيقت معصيت ذاتي نخواهد كرد بلكه معاصي او همه مجتث و زايل خواهد بود و باندك اقبالي محو ميشود و اين جماعت توبه ايشان مقبول است ولي اگر در دل مشرك باشد جميع معاصي او نفساني ميشود و اخرويت پيدا ميكند پس توبه او قبول نميشود زيرا كه مشرك تائب نميشود چرا كه معني توبه پشيماني از عصيان و رجوع بسوي خداوند رحمن است و آن كس كه در دل خود اقرار بخداي يگانه ندارد رجوع بسوي او نمينمايد بلكه اگر رجوع هم كند بسوي اصنام است بلي اگر قلبا موحد شود همه معاصي او پاك ميشود چنانكه كفار و مشركين هر گاه قلبا مسلم شوند و كلمه توحيد بر زبان رانند جميع گناهان گذشته ايشان پاك ميشود از اين جهت است كه كفاري كه داخل اسلام ميشدند بر معاصي گذشته ايشان حدي بر آنها وارد نميآوردند .
ولي يك نكته ديگر هم هست كه محض تمامي بيان عرض ميشود و آن اين است كه از تماميت توحيد اقرار به نبوت و امامت و ولايت اولياء خدا و عداوت اعداء خداست چنانكه [ص 84] در كتب عقايد مشايخ ما و خود اين بنده ضعيف مفصل نوشتهايم اگر كسي خواسته باشد رجوع بآنها نمايد اين است كه حضرت امام رضا عليه آلاف التحية و الثناء در نيشابور روايت فرمودند از آباء كرام خود از خداوند كه هر كس لا اله الا الله بگويد بهشت بر او واجب ميشود پس فرمودند لكن بشروطها و انا من شروطها ، و اخبار كثيره ديگر در اين باب وارد شده و اخبار آن را هم مشروحا در كتاب مبارك كتاب المبين روايت نمودهام و گمان دارم كتابي بآن جامعيت و منفعت در شيعه تا كنون جمع نشده و الحمد لله رب العالمين .
فصل - سابقا عرض كردم كه عبادت عمل كردن برضاي خداوند و اجتناب نمودن از مساخط خداوند است پس بدانكه خداوند عالم آنچه را كه صلاح خلق را در آن ميدانسته از اعمال و معاملات امر بآن فرموده و هر چه را كه فساد ايشان را در آن ديده نهي از آن فرموده است مانند طبيب حاذق كه بآنچه صلاح و سلامتي مريض خود را بهبيند مداوا ميكند و از هر چه فساد و هلاك او را در آن بيند پرهيزش ميدهد پس همه عبادات و اعمال نيك مقوي بدن و حافظ قوي و مكمل عقل و روح است در دنيا و سبب نجات است در آخرت و اخبار در اين باب بسيار است چنانكه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود نيست چيزي كه شما را نزديك به بهشت و دور از جهنم نمايد مگر اينكه امر كردم شما را و نيست چيزي [ص 85] كه شما را نزديك بجهنم و دور از بهشت گرداند مگر اينكه نهي كردم شما را ، و اخبار در علل عبادات بسيار است مفصلتر از همه آنها حديث علل فضل بن شاذان نيشابوري است كه در ابتداء آن ميگويد اگر سايلي سؤال كند خبر ده مرا آيا جايز است كه حكيم بنده خود را بفعلي از افاعيل تكليف نمايد بغير علتي و مقصودي گفته ميشود نه بجهت اينكه او حكيم است و لغو از او سر نميزند پس اگر بگويد قائلي خبر ده مرا چرا تكليف فرموده خلق را گفته ميشود بجهت عللي چند اگر بگويد خبر ده مرا كه اين علتها موجوده است و معروفه يا غير معروفه و موجوده است گفته ميشود كه همه معروفه است در نزد اهلش ، بعد از آن عللي چند از براي معارف ميفرمايد تا اينكه ميفرمايد : اگر قائلي بگويد چرا خداوند امر فرمود بندگان را و نهي فرمود گفته ميشود بجهت اينكه بقاء و صلاح ايشان نيست مگر در امر و نهي او زيرا كه صلاح ايشان و قوامشان در آن بوده و اگر واميگذاردند ايشان را بدون تعبد امر بر ايشان طويل ميشد و قسي ميشد قلوب ايشان تا آخر حديث شريف ، و علل عبادات و عقايد را در اين حديث جدا جدا ميفرمايند و ما هر يك را در محل مناسب خود نقل ميكنيم . پس از اين اخبار ظاهر شد كه عبادات را محض صلاح خلق قرار دادهاند و اگر كسي عمل باوامر و نواهي شارع مقدس [ص 86] نمايد البته رستگار ميشود و اگر عمل ننمايد البته خايب و خاسر ميشود و بعد از آنكه اسرار جزئيه شرايع خاصه معلوم شود خواهي دانست حقيقت رستگاري را بهر عملي از اعمال شرعيه انشاء الله تعالي .
و يك حكمت كليه هم در همه تكاليف هست علاوه بر همه اسرار و علل و آن اين است كه خداوند خواسته بندگان خود را اختبار و امتحان فرمايد بعد از آنكه خود را بايشان شناسانيد و انبياء را مبعوث فرمود و ائمه را در ميان ايشان مثل اعلام نصب نمود و حجتهاي خود را متواتر فرستاد آنگاه ايشان را امر بعبادت فرمود تا آزمايش شوند كه آيا مطيع و فرمانبردار امر خداوند هستند و واقعا او را دوست ميدارند يا نه و آيا پيرو پيغمبران او ميشوند و دوستي ايشان را در دل دارند يا نه بلكه محض غرضهاي دنيوي يا ترس يا هوس اقرار نمودهاند پس ايشان را امر فرمود و نهي نمود و اطاعت را امارت و دليل محبت قرار داد بالطبع چنانكه در طبع خود ميبيني كه اگر كسي را دوست داشتي اطاعت امر او را ميكني و از آنچه نخواسته اجتناب مينمائي و بر رسول خود نازل فرمود قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله يعني بگو اي پيغمبر اگر خدا را دوست ميداريد پس متابعت مرا كنيد تا خداوند شما را دوست دارد ، و همچنين در اخبار عديده وارد شده است كه امر و نهي محض اختبار و امتحان است و در همين حديث فضل [ص 87] اين فرمايش را فرمودهاند نهايت چون خداوند صلاح عباد را خواسته آنچه هم كه حكم فرموده محض مصلحتي بوده است پس اگر عمل كنند بشرايع منافع آنها را مييابند و امتحان هم ميشوند و پس از آنكه ممتحن شدند بدرجات عاليه ميرسند و محض امتحان بعضي علل احكام را براي عامه ظاهر فرموده و بعضي را از ايشان پنهان داشته تا ظاهر شود كه آيا عمل كه ميكنند محض طلب منفعت است و دفع مضرت يا محض دوستي خداست ، پس آنكه محض دوستي عمل كرده در قيد نفع و ضرر نيست و اجرش هم بيحساب است و آن كس كه محض جلب منفعت و دفع مضرت عمل ميكند اجرش كمتر است چنانكه در حديث شريف وارد است از حضرت صادق عليه السلام در صفت عباد كه قومي عبادت خداوند را از ترس نمودند و اين عبادت عبيد است و جمعي عبادت كردند بطمع جنت و طلب ثواب و اين عبادت تجار است و برخي عبادت كردند نه از ترس جهنم و نه باميد بهشت بلكه محض دوستي پروردگار و اين عبادت جوانمردان است ، تمام شد حاصل حديث شريف . پس آنانكه مرادشان طلب رضاي خداوند است فقط عمل ميكنند ولو علت حكم و ثواب آن را ندانند محض اينكه دانستند كه پرورنده ايشان ايشان را امر فرموده است و كساني كه عملشان محض طلب منافع و دفع مضار است اگر علت حكمي را نفهمند بسا تكاهل ميورزند [ص 88] چنانكه مجرب است دعوات و صلوات و اعمالي را كه اجر و ثواب و خاصيت آنها را در اخبار ذكر فرمودهاند اغلب طبايع ميل بعمل كردن بآنها مينمايد و آن اعمال كه شرح ثواب آنها نشده رغبت بمداومت آنها نميكنند بلكه اولا نظر در شرح ثواب هر دعا و عمل ميكنند بعد ميخوانند يا بجا ميآورند و اين نيست مگر از قلت معرفت و همچنين است امر در حكمتها و اسرار عبادات ، كساني كه ناقصند و قليل المعرفة اگر علت حكم را فهميدند عمل ميكنند و اگر نفهميدند ترك مينمايند چنانكه حضرت رضا عليه السلام ميفرمايد اعلموا ان رأس طاعة الله سبحانه التسليم لما عقلناه و ما لمنعقله فان رأس المعاصي الرد عليهم و انما امتحن الله عز و جل الناس بطاعته لما عقلوه و ما لميعقلوه ايجابا للحجة و قطعا للشبهة يعني بدانيد كه رأس طاعت خداوند سبحانه تسليم است از براي آنچه ما بعقل خود بفهميم يا نفهميم پس بدرستيكه رأس معاصي رد كردن بر ايشان است و اين است و جز اين نيست كه خداوند امتحان فرموده مردم را بطاعت از براي آنچه تعقل نمودهاند يا تعقل ننمودهاند محض ثابت نمودن حجت خود و قطع نمودن شبهه ، و غير از اين حديث هم باين معني وارد شده محض اختصار ترك نموديم . خلاصه يك وجه امتحان عباد هم اين است كه احكامي در شرع قرارداد شده است كه حكمت آنها از ادراك خلق [ص 89] خارج است محض امتحان و افتتان ايشان با اينكه از براي هر حكمي حكمتي است عند الله تبارك و تعالي چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمود كه خداوند هيچ چيز را قرار نداده مگر بجهت چيزي ، و مراد حكم است چرا كه اين فرمايش را بعد از بيان احكامي چند فرمود و همين قدرها در بيان اين مطلب كافي است انشاء الله ، حال شروع ميكنيم بحول الله و قوته در بيان علل خاصه احكام و شرايع .
مقصد اول از قسمت اول - در بيان علل و حكمتهاي طهارت است و در آن چند مطلب است .
مطلب اول - در بيان مطهرات است . بدانكه چند چيز را خداوند مطهر قرار داده است و نجاسات بآنها تطهير ميشود نهايت بعضي مطهر كل نجاسات است بعضي مطهر بعضي چنانكه در كتب فقهيه ثبت شده و در ضمن بيانات شرح هر يك معلوم ميشود . اول مطهرات آب است بعد از آن خاك چنانچه پيغمبر خدا (ص) فرمود جعلت لي الارض مسجدا و طهورا نهايت مطهر بعضي نجاسات است بوجه خاص بعد از آن استحاله است كه اصل شئ نجس مستحيل بچيز پاك شود بعد از آن آتش است بوجه [ص 90] خوردن چيزي يا تكليس نمودن بعد از آن آفتاب است كه بعضي چيزها را پاك ميكند و از براي علت هر يك فصلي يا فصولي عنوان مينمائيم و لا قوة الا بالله .
فصل - در بيان حكمتهاي مطهر بودن ماء است بوجه حكمت بقدر ميسور . بدانكه در حكمت محقق و ثابت است كه جميع اين ملك تنزل عوالم غيبيه است زيرا كه جميع آنچه از عرصه نيستي پاي بعالم هستي گذارده همه بفضل وجود مشيت خداوند است و جميع كمال و فعليت از نور خداوند است چنانچه جميع نقصان و قوه و عدمه همه از عرصه امكان است و چنانچه ميان حق و خلق واسطه نيست همچنين ميان كمال و نقص و فعليت و قوه واسطه نيست آن از صفت خداوند است و اين از صفت خلق خداوند و خداوند جميع كمال خود را از مشيت خود ظاهر ميفرمايد و اين است صفت فاعل مريد و اگر كسي اين را منكر شود لابد است از اينكه قائل شود كه خداوند بطبع خود فاعل است و اين كفر صريح است ، پس خدائي كه فاعل مريد است كمال خود را باراده خود بعرصه خلق آورده است پس هر چه در خلق است همه از اعلي نازل شده است و لامحاله اول خلق اول مخلوق است بعد او تنزل ميكند بدرجه ثانيه و ثانيه بثالثه و هكذا و مثل اين را خداوند در خود تو ظاهر فرموده ، ملاحظه نما آن خطي و مطلبي را كه مينويسي [ص 91] از علم تو است كه كمال نفساني تو باشد پس تعقل نموده و آن معني و صورت علميه نفسانيه خود را بعرصه خيال آورده تصور نموده پس اراده اظهار او را ميكني پس بعرصه ظهور ميآوري و اعضاء و جوارح خود را بآن طور حركت داده و آن صورت خياليه را بر قرطاس نقش مينمائي پس صورت منقوشه همان است كه از دست تو ظاهر شده و صورت حركت دست همان است كه در سر خود تصور نمودهٔ و آنچه در سر تو ظاهر شد همان است كه خيال كردي و آنچه خيال كردي همان است كه در نفس تو بود و آنچه در نفس تو بود همان است كه در عقل تو بود بكليت و معنويت و آن همان است كه خواستي و آنچه خواستي همان است كه دانستي پس صورت منقوشه در كتاب همان است كه دانستي لاغير از اين جهت بر علم تو از كتاب تو استدلال ميكنيم و از كلام تو نيز استدلال ميكنيم ، و همچنين است امر در همه ملك ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و از اين باب است كه فرمود سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم و از اين باب كه عرصه شهاده را سبيل استدلال بر غيب قرار داده و جميع اين ملك را امثال عالم بالا فرموده است و ميفرمايد و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يعقلون اگر چه موقع آيه كريمه در مقام تمثيل بسراج است از براي نور خود ولي مشار اليه تلك عام است و در بعض مقامات ديگر هم در كتاب خود ذكر اين را فرموده [ص 92] كه آنچه در قرآن است مثل است از براي عالم اعلي و از اين باب است كه امام (ع) فرمود قد علم اولوا الالباب ان الاستدلال علي ما هنالك لا يعلم الا بما هيهنا و خداوند در موقع عتاب ميفرمايد و لقد علمتم النشأة الاولي فلولاتذكرون خلاصه پس جميع آنچه در اين ملك است همه تنزل عالم غيب است و خداوند عالم تصريح باين مطلب فرموده در قول خود و ان من شئ الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم و چون اين رساله فارسي است اگر بخواهم اين مطلب بلند را شرح دهم و ادله آن را از آفاق و انفس و كتاب و سنت بيان نمايم كلام مشكل ميشود و از براي عوام صعب ميافتد پس بهمين قدر اكتفا مينمائيم .
پس اين عالم بسماواته و ارضه ظهور عالم غيب است و چون عرصه تفصيل و اعراض است لامحاله بر حسب آنها ظاهر ميشود پس مجملات مفصل ميشود و كليات معين و متصلات منفصل چنانكه ميبيني روح تو بعد از آنكه باين بدن متعلق شد كمالات مجمله او اين جا تفصيل پيدا ميكند و متصلات منفصل ميگردد پس روح داراي كمال ادراك است بابهام و اطلاق و در او هيچ حاسهٔ از ديگري جدا نيست ولي در بدن منشق ميشود پس گوش از چشم جدا ميشود و چشم از گوش و هكذا هر نوع دركي در عضوي ظاهر ميشود و هر كمالي از جائي بروز ميكند همچنين عوالم غيبيه كه خزائن غيبيه خداوند است در اين ملك بتفصيل ظاهر [ص 93] شده و چون عرصه تفصيل است در اين جا كليات مفصل شده است پس انوار در خيرات ظاهر شده و ظلمات در شرور و طيبات در طيبات و خبيثات در خبيثات و اعالي در اعالي و اسافل در اسافل و هكذا پس آنچه از ظلمت و خباثت بوده در اين جا ظاهر شده در آنچه در شرع مقدس آنها را نجس خواندند و آنچه از رحمت و خير و نور بوده ظاهر شده در آنچه طاهر و طيب خواندهاند و درجات نجاسات و طاهرات مختلفه است پس اعلي و اشرف طاهرات آن چيزي است كه طاهر باشد بنفسه و طهارت او در غير او هم اثر كند و اخبث نجاسات آن چيزي است كه نجس باشد بنفسه و نجاست او در غير هم اثر نمايد و افضل طهور و اشرف و اعلي در عرصه اجسام ماء است كه خداوند عالم جل شانه در كتاب خود آن را وصف فرموده بقول خود و انزلنا من السماء ماء طهورا زيرا كه او نفس رحمت غيبيه پروردگار است كه اول ظهور آن در عرصه كينونت است كه برحمت خود احاطه بكل شئ فرموده و بناي عالم را برحمت گذارده چنانكه فرموده قال عذابي اصيب به من اشاء و رحمتي وسعت كل شئ فساكتبها للذين يتقون و يؤتون الزكوة و الذين هم بآياتنا يؤمنون و ميفرمايد الرحمن علي العرش استوي و از اين جهت افتتاح كتاب شرعي بلكه هر سوره بآن شده كه فرموده بسم الله الرحمن الرحيم و در ابتداء هر كار امر شده بتسميه بلكه [ص 94] طهارت حقيقي بتمسك بذكر اين اسم است اگر كسي بسم الله نگويد و تطهير نمايد ازاله خبث بظاهر شرع ميشود ولي از باطن زايل نميشود و حليت هر طعام بذكر اين اسم است و تذكيه هر ذبيحه باين ذكر است و حليت نطف مواليد باين اسم است ، و چه قدر نادان بوده ميرزا عليمحمد كه خود را باسم باب خوانده كه اين اسم مبارك را منسوخ نموده و در صدر هر پاره از كتاب خود كه مسمي بسوره نموده اسمي خاص بخيال خود تركيب نموده و در صدر هر رساله و مكتوب خود نوع اسمي ميگويد غافل از حقيقت مطلب كه خداوند دو صفت رحمت خود را چرا در تسميه اختيار فرموده ، خلاصه چون اين دو اسم مبدأ كتاب ايجاد است لهذا صدر هر سوره از سور قرآن اين دو اسم مبارك را قرار داده خلاصه پس رحمن مبدأ كل عالم است و مستوي است بر عرش مشيت و او است منزه از هر عيب و نقص و محيط است بهر كمال و اين است معني طهارت حقيقي و بعد از آنكه اراده فرمود خداوند عالم جل شانه ايجاد كاينات را تجلي فرمود باسم رحمن بر همه كاينات و اين است معني استواي حقيقي و در هر قابليتي بر حسب او ظاهر شد حتي آنكه در قوابل سيئه عكس انداخته و باعث ظهور خباثت آنها شد مثل اينكه عكس آفتاب از آسمان بر هر چيزي ميافتد ولي از مشك بوي عطر بلند ميشود و از خبيثات بوي كثافت و عفونت ولي در [ص 95] بعضي چيزها ظهور او بكمال است و در بعضي بنقص و ظهور كامل او در بحر صاد است كه زير عرش پروردگار افتاده است ، پس از آن بحر تنزل نموده در سماوات تا آنكه بر سحاب نازل شده و بحر صاد آن بحري است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله با آب آن وضو ساخته است چنانچه در حديث معراج مبين است و خود را از جميع آلايشهاي ما سوي الله و اعراض و غرايب خلقيه از ارضيه و سماويه طاهر فرمود پس مستعد اداء صلوة حقيقيه كه اتصال بنور خداوند است شد و شرح اين نماز بعد از اين انشاء الله ميشود و شرح صفات بحر صاد را اين رساله گنجايش ندارد ، خلاصه اين بحر مواج ظهور رحمت پروردگار است و از آن بحر نازل شده است آب رحمت پروردگار در سماوات و بحاري كه خداوند در آسمانها آفريده است و شرح آنها را هم موقعي ديگر است حكايت كردند رحمت را و از آنها نازل شد در سحاب اين است كه خداوند ميفرمايد هو الذي يرسل الرياح بشرا بين يدي رحمته و مقصود از اين رحمت باران است و بواسطه باران زنده ميشود جميع اراضي ميته و نبات از آنها ميرويد چنانكه خداوند فرموده است و نزلنا من السماء ماء مباركا فانبتنا به جنات و حب الحصيد و النخل باسقات لها طلع نضيد رزقا للعباد و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج و ميفرمايد أولميروا انا نسوق الماء الي الارض الجرز [ص 96] فنخرج به زرعا تأكل منه انعامهم و انفسهم افلايبصرون و در واقع باران است اصل جميع آبها كه در زمين پيدا ميشود اگر باران قطع شود بكلي آب بقوه ارض ميرود و مواليد تمام ميشوند پس آب است اصل حيات و او است ظهور رحمة الله تعالي در ملك اگر چه رحمت خداوند واسع است و احاطه بهمه چيز فرموده ولي خلق بمنزله مرايا هستند و هر يكي بقدر قابليت خود حكايت آن را نمودهاند و آب چون قابليت او شريفتر بوده حكايت رحمت را بيشتر و بهتر از باقي نموده و از اين جهت روحانيت او زياد شده است زيرا كه اصل روح از رحمت است و مزاج او در عالم غيب گرم و تر است ولي بعد از آنكه ظاهر در آب شده بواسطه دوري آن از مبدأ برودتي پيدا كرده است ولي آن هم برد مخلوط با حر است اگر برد صرف بود منجمد ميشد بحدي كه رطوبت مطاوعه آن هم تمام ميشد چنانكه ميبيني هر گاه قدري برد بر آب مسلط شود بكلي منجمد ميشود و حوالي قطبين تمام درياها منجمد است بجهت آنكه آفتاب در آنجا كم اثر ميكند و بواسطه دوري از مبدأ حرارت نفس آب هم ضعيف است پس خود بنفسه نميتواند خود را گرم كند لهذا منجمد ميشود چنانكه در سردي هوا درك ميكني .
باري پس آب در ظاهر حيات ظاهر رحمت خداوند شده و حكايت تنزه و طهارت را نموده و مقوي حيات گشته چنانكه امام فرمودند [ص 97] كه بوي آن بوي حيات است و طعم آن طعم حيات و رنگ آن رنگ حيات و حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد هر گاه ميخواهي طهارت و وضوء تحصيل كني بجهت نماز رو بكن بآب مثل اينكه رو ميكني برحمت پروردگار پس بدرستي كه خداوند قرار داده است ماء را مفتاح قربت و مناجات خود و دليل بسوي بساط خدمتش و همچنانكه رحمت خداوند تطهير ميكند ذنوب عباد را همچنين نجاسات ظاهره را آب تطهير ميكند لاغير چنانكه خداوند فرموده است هو الذي ارسل الرياح بشرا بين يدي رحمته و انزل من السماء ماء طهورا و فرموده و جعلنا من الماء كل شئ حي افلايؤمنون پس همچنانكه احياء فرمود بآب هر چيزي از نعيم دنيا را همچنين برحمت و فضل خود قرار داده حيات قلوب را و همچنين بطاعات و بتفكر در صفاء ماء و رقت و طهر و بركت او و لطيف امتزاج او بهر چيزي و استعمال كن آن را در تطهير اعضاء آنچناني كه امر كرده است تو را خداوند بتطهير آن و تعبد تو باداء آن در فرايض خداوند و سنن او پس بدرستيكه در تحت هر يك از اينها فوايد بسيار است پس هر گاه استعمال نمودي آب را با احترام جاري ميشود از براي تو چشمههاي رحمت خداوند بزودي پس معاشرت كن با خلق خداوند مثل امتزاج آب با اشياء كه اداء ميكند هر چيزي را حق آن را و تغيير ندهد او را از معني آن در حالتي [ص 98] كه عبرتگيرنده است از قول پيغمبر صلي الله عليه و آله مثل مؤمن خالص مثل آب است خلوص و صفاء خود را از براي خداوند قرار ده در همه طاعات مثل صفاء آب وقتي كه خداوند نازل كرد آن را از آسمان و خداوند آن را طهور ناميده و تطهير كن قلب خود را بتقوي و يقين در وقت تطهير كردن جوارحت با آب . تمام شد حديث شريف و از اين معلوم شد علت ظاهر و باطن تطهير با آب .
ولي چون آب جسماني اثر در ارواح و نفوس نميكند پس تطهير ارواح خبيثه و نفوس شقيه را نمينمايد و لكن آبهاي معنوي اثر در ارواح و نفوس مينمايد مثل عقل مثلا كه اول ظهور آب رحمت است چنانكه فرمود اول ما خلق الله الماء و از اين باب است كه فرمود آب عقل را زياد ميكند پس هر گاه خداوند بكسي روزي فرمود مؤمن و متدين و متقي ميشود و همه مراتب او طيب و طاهر ميشود چنانكه حضرت رسول (ص) فرمود قوام المرء عقله و لا دين لمن لا عقل له و حضرت صادق صلوات الله عليه فرمود من كان عاقلا كان له دين و من كان له دين ختم له بالجنة ان شاء الله تعالي و حضرت رضا عليه السلام فرمود مااستودع الله عبدا عقلا الا استنقذه به يوما ما و كفايت ميكند در همه مطلب قول خداوند عالم ان في ذلك لذكري لمن كان له قلب او القي السمع و هو شهيد و در صفت جهل حضرت صادق صلوات الله عليه فرمودهاند الجهل صورة [ص 99] ركبت في بني آدم اقبالها ظلمة و ادبارها نور و العبد متقلب معهما تا آخر حديث شريف .
و اگر بگوئي بعضي كفار و منافقين كه باطن و ظاهر آنها نجس است عقل دارند اگر آن مطهر است چگونه در آنها يافت ميشود عرض ميكنم آنچه در غير مؤمن است عقل نيست بلكه چيزي است شبيه بعقل آن را نكراء و شيطنت ميگويند چنانكه روايت شده است كه شخصي عرض كرد خدمت حضرت صادق صلوات الله عليه كه عقل چيست فرمود چيزي كه خداوند بآن عبادت كرده شود و جنت بآن اكتساب شود عرض كرد پس آنچه در معاويه بود چه بود فرمود اين نكراء است اين شيطنت است و شبيه است بعقل و عقل نيست ، و همچنين شخصي عرض كرد كه فلان مردي است كه در وضوء و نماز وسواس ميكند و مرد عاقلي است فرمود چه عقلي دارد و حال اينكه او اطاعت شيطان را ميكند عرض كردند چگونه اطاعت شيطان ميكند فرمودند از او بپرس اين وسواس او از چيست خود او ميگويد از شيطان است . پس ظاهر شد كه آنچه در غير مؤمن است عقل نيست و چگونه چنين چيزي متصور است و حال اينكه خداوند وعده فرموده كه عقل را كامل نكند مگر در هر كس كه دوست داشته و ناقص نكند مگر در هر كس دشمن داشته و امتحان ايمان هر كسي بعقل ميشود هر كس عاقلتر است مؤمنتر است بلكه در حديثي ميفرمايد كه [ص 100] عقل شفيع شخص ميشود در روز قيامت عرض ميكند خدايا هر كس را كه مرا در او قرار دادي از جهنم نجات ده خداوند شفاعت او را قبول ميكند . باري پس عقل مطهر عقلاست بايمان و اثر در ظواهر ابدان ايشان هم ميكند بر خلاف طهارت مائيه كه بنفسها اثر در اعالي نميكند مگر با اتصال بايمان و عقل و ذكر اسم خداوند .
و كذلك علم هم يك جلوه رحمت خداوند است اگر علم حق است ظهور رحمت رحيمي است و اگر علم باطل است از رحمت واسعه است و علم حق آب خالص نوراني است و علم باطل آب كثيف اجاج مالح است و ظلماني ، اين است كه اگر كسي آب در خواب بيند گاه تعبير بعلم ميشود و علم حق مطهر نفس است و منجي آن از عذاب جهنم و علم باطل مطهر نيست بلكه سبب هلاك است اين است كه حضرت باقر عليه السلام فرمود ما من عبد يغدو في طلب العلم و يروح الا خاض الرحمة خوضا پس معلوم شد كه علم ظاهر رحمت است و در اخبار عديده علم را حيات فرمودهاند و ميفرمايند عالم ميان جهال حي ميان اموات است و ميفرمايند علم حيات قلوب است و در اخباري چند وارد شده است كه علم سبب نجات و غفران ذنوب است ، خلاصه اخبار بسيار در اين باب وارد شده است و بجهت اختصار ذكر آنها را ترك نمودم .
و همچنين در هر مرتبهٔ از مراتب نوع ظهوري از براي رحمت است و تطهير ميكند ملاقيات خود را [ص 101] از خبائث و كثافات و در دنيا اشرف ظهورات رحمت بعد از كلمه اسلام و ايمان آب شده است كه خداوند فرموده است و انزلنا من السماء ماءا طهورا پس آب است كه طاهر است و مطهر از همه نجاسات و كثافات مادام كه خالص باشد ولي بعد از آنكه اضافه بچيزي يا باو اضافه شد چيزي كه از صورت خلوص افتاد مطهر نخواهد بود بلكه حكم آن حكم ساير اجسام عالم است .
فصل - آنچه از اخبار و آثار بلكه از اشاره آيه كريمه و ادله عقليه معلوم و مستفاد ميشود اين است كه آب مطهر است بالخاصية بمعني اينكه نجاست را تغيير ميدهد و استحاله بطهارت ميكند نه اين است كه بمحض ازاله مطهر باشد اگر محض ازاله مطهر بود ميبايست هر مايعي مطهر باشد بلكه بسا چيزها كه از آب بهتر زايل ميكند مثل مياه حاده و مالحه و حوامض مثل خلّ بجهت قطاعيتي كه در آنهاست جسم نجاست را از شئ نجس بهتر زايل ميكند معذلك آنها را جزو مطهرات نشمردهاند و آب مضاف با بعضي چيزها هم اگر چه مثل آب قراح زايل ميكند نجاسات را معذلك آن را مطهر نشمردهاند ولي همان آب قراح فقط را مطهر قرار دادهاند و اين شاهدي صادق است بر اينكه آب مغير است و از آنچه در احكام غسل و تطهير فرمايش شده نيز اين مطلب معلوم ميشود ملاحظه نما در تطهير از بول ميفرمايند دو همسر آن [ص 102] بول كه بر حشفه است كفايت ميكند مسلم است كه دو قطره يا سه قطره كه بر حشفه ريخته شود غالبا زايل نميكند آن بول كه بر موضع است و اگر هم از آن موضع خاص زايل كند در محل ديگر جاري ميشود و در حديث ديگر ميفرمايد بقدر بولي كه بر موضع است از آب كافي است و در تطهير از غايط در حديثي ميفرمايد بقدري كه دست تو تر شود از آب كافي است و اين نميشود مگر بهمين قسم كه دست را تر كنند و بر موضع بمالند و بر فرض كه اين حديث را محض احتياط عمل نكنند ولي حديث است و در كتب معتبر روايت كردهاند و در احكام حقايق اشياء دلالت بر مراد ميكند ، و همچنين در باب نماز كردن در طويلهها ميفرمايند آب بر زمين ترشح كن مسلم است كه ترشح نمودن مزيل خبث نيست بلكه اگر مراد تنظيف هم باشد بظاهر تنظيف نميشود بلكه رطوبت باعث تأثير كثافت ارض در لباس و بدن شخص هم هست و مسلم است كه حكم رسول خدا صلي الله عليه و آله لغو هم نيست پس معلوم است كه نفس آب را همچنين اثري هست كه نجاست و كثافت را پاك ميكند بنحو حيلوله ، و همچنين در حال اشتباه حكم بنضح شده است و آن هم محض يقين كردن بطهارت است ، و كذلك دلالت بر اين مطلب ميكند جميع اخباري كه وارد شده است در باب اينكه آب كثير در صورتي كه ملاقي نجاست شود نجس نميشود مگر در صورتي [ص 103] كه يكي از اوصاف ثلثه آن تغيير كند و شك نيست كه عين نجاست در آن باقي است مثلا دو فنجان بول در كر ريخته شود مسلم عين بول موجود است و بر وزن آن ميافزايد مزاج آب هم البته فرق جزئي ميكند و عقل حاكم است باين مطلب و معذلك حكم بطهارت آب ميشود و اگر آب مطهر بود بازاله ميبايستي حكم شود بنجاست آب .
و اگر بگوئي اين حكم در ماء قليل هم بنسبت بحال خود جاري است چرا در آنجا حكم بطهارت نميشود عرض ميكنم احكام مختلف فيها محل نظر حكيم در حكمت نيست در آنجا هم عقل حكم ميكند بجريان اين قاعده و در بسياري از موارد هم همه اتفاق دارند بر مطهريت مثل آب چاه اگر كمتر از كر باشد و آب حمام اگر ماده داشته باشد و همچنين مستعمل در شست و شوي و تطهير اگر عين متنجس واقع در آن نشود همه قائل هستند بعدم نجاست بلكه قائلند بمطهريت و در آب استنجاء اختلافي نيست كه طاهر است نهايت در يك جزء مسأله اختلاف كردهاند و اخبار بسيار هم وارد شده است در باب طهارت ماء قليل و جمعي هم از شيعه و سني فتوي دادهاند باين و مذهب مالكي طهارت است و غزالي اصراري بر طهارت نموده و برهان حكمتي او بر اين مطلب از همين نوع است كه عرض شد و ادله شرعيه هم بر مدعاي خود اقامه نموده است و ايراد بر ابوحنيفه ميكند كه چرا بمذهب [ص 104] مالك نرفته و استدلال ميكند بحديث نبوي كه الماء لايحمل خبثا و ميگويد معني حمل قلب است مثل اينكه ميگوئي المملحة لاتحمل كلبا و لا غيره يعني منقلب ميكند بخود آنچه در آن بيافتد ، و كلام او خالي از متانت نيست و دلالت ميكند بر اين مطلب فرمايش حضرت صادق عليه السلام الماء يطهر و لايطهر يعني آب تطهير ميكند هر نجسي را و لكن چيز ديگر مطهر او نيست ، و حال اينكه اگر محض ازاله مطهر بود ميبايست هر مايعي مطهر باشد .
و هر گاه بگوئي كه تطهير اگر باستحاله است غير آب هم اين قوه را دارد عرض ميكنم شك نيست كه اگر عين نجس استحاله شود پاك ميشود در هر جسمي باشد و همه اجسام قوه تأثير در غير دارند و بهمين قوه قلب ميكنند مواد يكديگر را و از صورتي بصورتي ميگردانند چنانكه آب خاك را ذائب نموده بصورت خود ميگرداند و خاك آب را منجمد ميكند و بصورت خود ميگرداند و همچنين آب هوا ميشود و هوا آب و مركبات نيز هر يك بديگري استحاله ميشود هر گاه بر آن غالب آيد مثل اينكه هر گاه جسمي در نمكزار افتد استحاله بنمك ميشود و از اين باب است استحاله شدن خمر بسركه و غير آن و شك نيست كه احكام شرعيه هم همه مترتب بر صور است پس هر گاه جسمي طاهر باشد و استحاله شود بچيزي كه در شرع مقدس نجسش شمردهاند البته محكوم بنجاست [ص 105] ميشود مثل اينكه انگور و مويز و خرما طيب و طاهر و حلالند چون استحاله بخمر شوند همه نجس و حرام ميشوند و هر گاه چيزي حرام باشد و نجس و استحاله بطاهر و حلال شود محكوم بحليت و طهارت ميشود مثل خمري كه استحاله بخل شود يا سگي كه در مملحه افتد و ملح شود يا در خاك مدفون شود و خاك گردد و در اين حكم آب و غير آب مساوي هستند ولي اين نحو تطهير بحيلوله تمام شئ است كه اصل شئ از صورت خود منقلب گردد مثل اينكه ملاحظه نمودي ، ولي آب را خداوند امتيازي خاص داده كه قبل از استحاله كردن عين شئ نجس و تغير صورت آن صفت نجاست آن را ميگرداند و طاهر مينمايد و عقل حاكم باين مطلب است و شرعا هم حكم همين است اگر چه بعضي قشريين ملتفت اصل مسأله نشوند ولي موافق فتاوي خود ايشان اگر قدر قليلي از عذره مثلا ذائب شود در آب كثير بطوري كه ذرات آن با چشم ديده نشود اين آب طاهر است و حلال و هيچ كس فتوي بنجاست آن نميدهد مگر در صورتي كه ذرهٔ از نجاست مرئي باشد حكم ميشود بنجاست عين آن ذره و طهارت آب ولي در صورتي كه با چشم ديده نشود هيچ كس نگفته آب ملاقي آن نجس است يا حرام با اينكه اگر با ذرهبين در آب نظر كني بسا ذرات را بهبيني ولي شرع را خداوند آسان فرموده است و هر گاه حكم فرموده بود كه مادام كه اجزاء [ص 106] ذرهبيني هم باقي است از اين آب بايد احتراز نمود تكليف سخت ميشد و حرج شديد لازم ميآمد و ميفرمايد در قرآن مجيد و ماجعل عليكم في الدين من حرج و رسول خدا (ص) ميفرمايد در مقام اختلاف اخبار انحلوني اهنأه و اسهله و شريعت آن بزرگوار را سمحه سهله مينامند ، خلاصه شك در آن نيست كه آن ذرات كه بچشم نوع بشر مرئي نيست حكمي بر آن مترتب نيست مثل اين كه ذرات ترابيه كه داخل آب است يا بواسطه بادها داخل حلق ميشود محكوم بحرمت نيست با اينكه خوردن خاك مسلم حرام است بلكه ذرات نجاسات كه بواسطه رياح منتشر در هوا ميشود و داخل آب ميشود يا بحلق داخل ميشود يا ممزوج غذاها ميگردد مطلقا محكوم بحرمت و نجاست نيست و اين نيست مگر بجهت تسهيل امر شرع ، اگر حكم بوجوب اجتناب از آن فرموده بود بسيار سخت ميشد و احدي تاب نميآورد ، پس نميتوان ذرات ذرهبيني نجاسات را كه در آب كثير منتشر ميشود نجس و حرام شمرد . خلاصه شبهه در اين مسأله نيست كه بمحضي كه جسم نجس داخل آب كثير يعني كر شد طاهر ميشود و مسلم باين زودي عين جسم آن استحاله نميشود بآب بطوري كه خاصيت آب پيدا كند بلكه عين آن مسلم باقي است ولي صفت نجاست آن متغير ميشود و مانعي از اين نيست و اين اثر مخصوص است بآب و خاك هم با آن شريك [ص 107] است در بعضي موارد چنانكه بعد از اين خواهد آمد ، خلاصه آنچه مقتضاي آيات و اخبار و ادله عقليه است اين است كه آب مطهر است بالخاصية نه بمحض زايل نمودن نجاست .
و اگر بگوئي بنا بر اين بايد طاهر نمايد چيزهاي متنجس را ولو عين نجاست زايل نشده باشد عرض ميكنم مادام كه عين نجاست باقي است اثر خود را دارد و خود او هم كه نجس است پس بر فرض كه آب مطهر باشد آنچه باعث نجاست است برقرار است و اثر خود را ميكند بلكه بسا بواسطه آب نفوذ بجاهاي ديگر هم ميكند پس از اين باب لابد بايد اين قدر بشويند تا عين نجاست زايل شود يا داخل آب شود بطوري كه مستهلك گردد مثل اينكه در تطهير از غائط فرمودهاند ولو اينكه آب مطهر است ولي در صورتي كه عين نجاست بر موضع باقي باشد طاهر نخواهد شد و همچنين در غسل ثياب و غير آن اگر عين نجاست زايل نشود طاهر نميشود و اين منافي نيست با آنچه عرض شد كه آب مطهر بالخاصيه است .
و اگر موردي ايراد نمايد كه چه ميگوئي در تطهير توشك و فرشهاي ضخيمه كه فرمودهاند روي آن را بشويند و آب بريزند بر محل نجس تا آب نفوذ كند در آن و برود تا محلي كه بول نفوذ كرده است و اين دليل است بر قلب نمودن نجاست بدون ازاله و همچنين در بول طفل رضيع قبل از غذا خوردن كه همان ريختن آب بر آن كافي [ص 108] است بدون عصر يا جاري ساختن عرض ميكنم اما در باب فرش ضخيمه راوي عرض كرد كه بول از آن طرف فراش بيرون رفت چه طور تطهير نمايم آن را و حال اينكه خيلي پرپشم است فرمود ظاهرش را بشوي آن وقت آب بريز بر موضع تا از آن طرفش بيرون آيد . و مسلم است كه آب كه نفوذ كند تا از فرش بيرون آيد بول را هم با خود نافذ مينمايد و بول وسخ نيست كه محتاج بدلك باشد مثل عذره يا غير آن بلكه آب است چنانكه شيخ كليني عليه الرحمة روايت نموده است كه بول وسخ نيست كه محتاج بدلك باشد ، پس لامحاله آب كه بآن برسد آن را با خود ميبرد و اگر وسخ باشد البته بايد ماليد تا وقتي داخل آب شود ، بلي چيزي كه هست اين است كه در مثل توشك و فرشهاي غليظ امر بعصر نفرمودهاند و در لباسها و پارچههاي لطيف امر بعصر شده و حقيقت اين مسأله ظاهر نيست كه آيا افشردن جزو تطهير است يا آنكه محض تنظيف يا محض تجفيف دستور العمل فرمودهاند اگر عصر در واقع جزو تطهير است پس در فرش غليظه محض تسهيل آن را عفو فرمودهاند و بعد از آنكه همه حكم را خداوند عالم جاري فرموده است و پاك و نجس و تطهير همه بامر او است چه ميشود از براي تطهير هر چيزي دستور العملي فرموده باشد و ما را نميرسد ايراد بر احكام رسول خدا صلي الله عليه و آله كنيم يا آنكه قاعده وضع نموده حكم را [ص 109] در جزئيات بر آن قاعده جاري سازيم .