و هم‌چنين ملاحظه ميكنيم در اين عالم مي‌بينيم آن هم حادث است و چه دليل از براي حدوث از تغير بهتر كه هر آن مي‌بيني حالتي در [ص 38] اين عالم هست از حركات افلاك و كواكب و نظرات آنها و حالات عناصر كه سابقا نبود ، آيا خالق اين حال كيست ، خود افلاكند يا غير ؟ اگر بگوئي خود آنها هستند ميگويم قبل از اين فاقد اين حال بودند و فاقد بنفس خود موجد نميشود با اينكه نفس اين افلاك معرض اين تغيرات هستند و همه عارض آنها ميشود و هر ماده كه حوادث عارض آن شود نيز حادث است البته ، و هم‌چنين ثابت ميشود وجود صانع بحركات آنها ، ميگويم آيا محرك خود افلاكند يا ديگري ؟ اگر خود افلاكند بايستي جميع حركات آنها در هر آن موجود باشد زيرا كه بوجود علت معلول ميشود و فرض اين است كه طبع خود آنها علت حركات است پس همه بايد در هر آن موجود باشد و اگر همه موجود شد پس حالت واحده است و حركات مختلفه متصور نميشود زيرا كه حركات متعدده حاصل نميشود مگر بزوال اولي و حدوث ثانيه ، و بوجه ديگر از براهين عرض ميكنم كه حركت كمال اول است بجانب كمال دويم ، اگر هر دو بالفعل شد پس حركت معدوم ميشود زيرا كه ميل از كمالي بكمالي و از صفتي بصفتي ديگر نميكند و حال اينكه افلاك هميشه در وضع خود حركت ميكنند و البته دور دويم در نزد دور اول موجود نيست و همه دورات متجدده از كتم عدم بوجود مي‌آيند ، حال خود انصاف ده كه صانع كه محرك افلاك و خالق آنهاست كي است [ص 39] آيا طبع آنهاست يا ديگري ؟ اين هم متصور نيست كه طبع خود آنها خالق آنها باشد زيرا كه طبع آنها نفس صورت كليه خود آنهاست و آن قبل از وجود آنها مسلم نبوده ، پس چه طور ميشود كه آن شئ كه خود عادم وجود است موجد شود ؟ اگر ميگوئي بوده لازم مي‌آيد كه قديم باشد پس حالات مختلفه چه طور عارض او ميشود ؟ پس مسلم حادث است ، اگر بگوئي طبعي است خارج كه متعلق باين ملك نيست و معروض حوادث نيست عرض ميكنم اگر موصوف بصفات طبيعت كليه است كه نميشود خارج بايستد زيرا كه طبيعت كليه لابد بايد متعلق بافراد شود و ظاهر در آنها گردد ، اگر بگوئي موصوف بصفت آن نيست و خارج از صفت حدوث است فليكن ربّا نهايت تو نشناخته اسم نقص بر او گذاردهٔ موحدين او را شناختند و بآنچه لايق وجود او است وصفش نمودند .

خلاصه اگر درست در خود و در ملك نظر كني يقين ميكني صانعي هست كه خارج از صفات خلق و منزه از حدوث است چنانكه خداوند فرموده سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق و فرموده و في الارض آيات للموقنين و في انفسكم افلاتبصرون و امام عليه السلام ميفرمايد انت ماكوّنت نفسك و لا كوّنك من هو مثلك ، و حضرت رضا (ع) بزنديقي فرمود وقتي كه سؤال كرد از دليل بر وجود صانع ، من چون نظر كردم بجثه خود ديدم نميتوانم آن را [ص 40] بزرگ و كوچك نمايم و مكاره را از او دفع نمايم و منافع را بسوي او جذب كنم دانستم كه اين بنيان باني دارد پس اقرار كردم با اينكه ديدم دوران فلك را بقدرت او و انشاء سحاب و حركت دادن بادها و آفتاب و ماه را و نجوم و غير اينها را از آيات عجيبه دانستم كه خلق را مكوني است و مقدري . تمام شد حديث شريف و استدلال باخبار در اين موقع رسم محاجه نيست چرا كه حجيت آنها متفرع بر اثبات حجيت حجج و لزوم اطاعت ايشان است و آن هم بسته باثبات وجود صانع ، پس اول بايد بادله عقليه وجود صانع را اثبات كرد بعد نبوت و امامت را آنگاه استدلال بفرمايشات ايشان نمود ولي از باب اينكه روي سخن ما با مسلمين است نه مشركين و اين مطلب از براي آنها ثابت و محقق است پس ضرر ندارد استدلال نمودن باخبار بخصوص مثل اين دو حديث كه روايت شد كه استدلال بدليل عقل فرموده‌اند و از اين قسم اخبار كه اثبات صانع بادله عقليه فرموده‌اند بسيار است و مخصوصا اين مسأله را و ساير اصول دينيه را از براي بعضي از اهل علم و كلام بدليل عقل بيان فرموده‌اند كه عارف بوجه استدلال شوند و مورث يقين شود .

باري از اين ادله قشريه بطور اختصار معلوم شد كه ملك را صانعي هست و از نفس اين آيات استدلال بر صفات او مي‌نمائيم چنانكه از انتظام ملك استدلال بر وحدت ميكنيم چرا كه علانيه مي‌بينيم [ص 41] كه اگر چند نفر بنّاء بسليقه خودشان هر يك بنائي بگذارند اينها منتظم نميشود و خانه واحده تمام حاصل نميشود هم‌چنين اگر چند نفر مختلف الرأي زراعتي بخواهند برسانند يكي برأي خود بكارد ديگري آب‌ياري نمايد ديگري اصلاح زمين كند ديگري تدبير ديگر نمايد ابدا امر اين زرع صالح نميشود اينكه مي‌بيني در بعضي موارد اتفاق ميافتد كه ايادي متعدده كاري را انجام ميدهند از اين باب است كه مدبر يكي است و او بحكم خود اينها را حركت ميدهد مثلا معمار طرح حياطي ميريزد و هر چيزي را سر جاي خود ميگذارد و صاحب عمارات فرمان ميدهد پس بنّاها بنا ميگذارند پس در واقع فاعل يكي است اينها ايادي او هستند و بر اين قياس كن امر اين ملك را مثلا اگر خالق آفتاب صانعي بود و خالق ارض ديگري و خالق سحاب ديگري و روياننده نبات ديگري با اختلاف طبايع و تعدد چه طور متصور بود كه همه اينها بر يك نسق بنظم طبيعي موجود شوند و هر يك تربيت كنند فعل ديگري را تا بكمال رسد ؟ محال است چنين امري فيصل گيرد ، اگر بگوئي ميتوان آراء آنها واحده باشد ميگويم اگر از همه جهت متحد شدند كه يكي ميشود چرا كه نميشود متعددين از هر جهت واحد باشند لامحاله اختلاف پيدا ميكنند و مسلم اختلاف از جهات عديده هم پيدا ميكنند پس در حكم و تقدير ايشان اختلاف حاصل [ص 42] ميشود و البته امر فاسد ميشود بسا تخم را يكي تكوين ميكند خالق سحاب دلش نميخواهد آب‌ياري كند خالق آفتاب دلش نميخواهد آن را طالع كند و آن را تربيت نمايد و هكذا پس خلق نبات انجام نميگيرد و هم‌چنين است امر در هر چيزي ، پس لابد بايد خالق كل ملك يكي باشد تا علل بمعلولات و اسباب بمسببات و علويات بسفليات و مواليد بآباء و امهات مرتبط شود و الا همه فاسد ميشد چنانكه خداوند فرموده لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا .

و از اين گذشته تعدد دليل حدوث است زيرا كه متعدد نميشود مگر مركب و هر مركبي محتاج است بتركيب‌كننده و اگر دليل طلب نمائي از براي اين مسأله عرض ميكنم جماعت ماده جامعه دارند و الا در يك عرض نمي‌ايستادند و معدود نميشدند و لامحاله صورتهاي مختلفه دارند كه متعدد شده‌اند و الا از هم جدا نميشدند پس هر يك مركب هستند از ماده و صورتي و لامحاله بايد مركبي باشد كه اين دو را ممتزج نمايد چرا كه ماده بطبع خود متصور نميشود مسلّما زيرا كه آن قوه محض است و قوه از طبع خود صورت نميگيرد و صورت حدود فعليه است و بطبع خود مايل بقوه نميشود پس كسي ديگر بايد كه آن دو را بهم ضم نمايد مانند مداد كه بطبع خود بصورت حروف نميشود لابد بايد كاتبي باشد كه بصورت حروف آن را درآورد پس اگر آلهه متعدده باشند لابد [ص 43] مركب ميشوند و محتاج به پرورندهٔ كه مركب نباشد و آنها را تركيب نمايد و بهمان دليل كه در غير اين مقام اثبات صانع از براي خلق كرده‌ايم نيز صانعي لازم است آنها را و آن اين است كه همه خلق ممكن هستند بلا شك و امكان تساوي طرف وجود و عدم است پس هيچ طرف از امكان رجحان بر ديگري ندارد پس هيچ چيز بنفس موجود نميشود بلكه معدوم است بحسب امكان و محتاج است بمرجحي و الا ترجيح بلا مرجح لازم مي‌آيد و اين محال است ، هم‌چنين در اين مقام ميگوئيم آلهه متعدده را ماده جامع خواهد بود و آن امكان آنهاست و استخراج از امكان بدون مرجح خارجي ميسر نباشد باري پس خداوند عالم واحد است بلا كلام .

و هم‌چنين چون نظر نمائي بسياق ملك بلكه هر فرد فرد ايشان ميفهمي كه خداوند حكيم است چنانكه از هر صنعتي حال صانع را ميتوان فهميد حال چون نظر كني وضع اين خلق و ترتيب آن را و انتظام و انتساق و ارتباط همه را ميفهمي كه خداوند عالم و حكيم است چرا كه جاهل و سفيه چنين خلق باين انتظام نميكند و اگر در خلقت شخص خود ملاحظه نمائي بر حكمت او يقين خواهي نمود ، آيا نمي‌بيني هر عضوي از اعضاي تو را كه آفريده است چگونه متقن فرموده و هر يك را براي هر عملي كه خلقت كرده از آن بهتر آلتي براي آن عمل متصور نيست ، دست را براي [ص 44] صنايع و رفع حوائج بدن آفريده ، ملاحظه نما در محل و وضع و شكل و كيفيت تركيب آن به‌بين از اين بهتر ميتوان آلتي آفريد كه همه كارهاي داخله و خارجه از آن برآيد و اگر هم بخواهند فارغ و آسوده باشد بطوري كه مزاحم هيچ عضوي ديگر نشود مي‌تواند ، پا را براي مشي و قيام و قعود و خدمت بدن و بعضي صنايع خارجيه آفريده و مقدر فرموده كه در بعضي كارها معين دست شود ، نظر نما از اين بهتر آلتي ميتوان تدبير كرد كه هم راه رود هم بايستد و قرار گيرد بدون اضطراب هم بدود هم بالا رود هم پائين آيد هم بكوه رود هم بديوار هم بچاه هم بسختي هم بسستي هم بگل هم بخاك و اگر هم بخواهد در آب شناوري نمايد و اگر بخواهد زانو را دو تا كند و بنشيند و اگر بخواهد بخوابد و دراز كند و جمع نمايد و بالا گيرد و فرود آورد و با دست كمك كند زمين را اصلاح كند و آب را بكشد و متحمل بارهاي سخت هم بشود و كارهاي دقيق هم بكند مثل اينكه باعانت دست علاقه‌بندي نمايد جلّ الخالق ما اعلمه و احكم صنعه ، و هم‌چنين ملاحظه نما چشم را از براي ديدن آفريده بچه وضع در چه مكان چون ديده‌بان بدن بود او را فوق بدن قرار داد مثل اينكه ديده‌بان بالاي مناره مي‌ايستد اگر فوق رأس بود آسمان را ميديد و پيش پا نميديد اگر در پيشاني بود از موي سر صدمه ميخورد و چون سر محل حواس [ص 45] است بايد محفوظ باشد و بموي پوشيده شود بلكه بجهت تعديل مزاج بايد بلباس پوشيده شود پس چشم بسته ميشد و معطل ميماند پس او را بر فراز صورت قرار داد در محلي كه مزاحم دهان نشود بطوري كه هر وقت بخواهد بر هم گذارد هر وقت بخواهد باز كند و بالا و وسط دو چشم بلندي آفريده كه ابرو و بيني باشد بجهت اينكه آن عضو شريف را از آفات حفظ فرمايد اگر چوبي يا سنگي وارد آيد يا بر چيزي وارد آيد چشم صدمه نخورد و بر ابرو مويها آفريده و دور چشم نيز مژه قرار داده است كه از بعضي چيزها چشم را حفظ نمايد و از تابش آفتاب حفظ كند زيرا كه زيادتي انوار مانع از رؤيت است بلكه گاه بجهت حفظ آن از صدمات و انوار دست را هم طوري آفريده كه اعانت نمايد بعلاوه شكل چشم را به‌بين كه چگونه مناسب ديدن خلقت فرموده از طبقات و آبها و اعصاب و غير ذلك خلاصه لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا پس اگر كسي ملاحظه نمود اين آيات را يقين ميكند بحكمت پروردگار و شبهه بر او نمي‌ماند .

فصل - چون دانستي كه اين ملك را خالقي است و او حكيم است و عليم و جز او هم خالقي نيست حال خود انصاف ده كه ميشود خداي حكيم عليم اين خلق باين عظمت و نظم و نسق را بيافريند [ص 46] بدون ثمري و فايدهٔ محض هيچ ؟ چنين عملي از حكيم سر نميزند لامحاله فايدهٔ از براي اين خلق هست چنانكه قبل از اين هم اشاره باين مطلب شد ، و هم‌چنين انصاف ده آيا اين غايت چيزي خواهد بود كه خلق بآن برسند و از ايشان بروز بكند يا نه ؟ اگر چيزي است كه نميشود خلق آن را دريابند مثل اين ميشود كه ثمر نداشته باشند علاوه بر اينكه دليل نقصان قدرت و حكمت او است اگر صانع قادر و عالم باشد البته ميتواند چيزي را محض كاري بيافريند كه آن كار از او برآيد و شك در قدرت خداوند و علم او نيست ، و هم‌چنين انصاف ده كه اسباب رسيدن بآن مطلب را بايد فراهم فرمايد يا نه ؟ شك نيست كه بايد فراهم فرمايد اگر اسباب آن را هم جمع نفرمايد باز نقص است .

چون اين مقدمات معلوم شد عرض ميكنم حال تعداد نما كه اسباب وصول بآن مقصد چيست ، لامحاله تعداد ميكني بعضي از اسباب ظاهريه و باطنيه كه از اعظم آنها علم بطريق تحصيل اين غايت است و باقي اسباب را اگر بخواهم تعداد نمايم سخن بطول مي‌انجامد و بعضي را هم سابقا عرض كردم و دانستي كه همه آنها متفرع بر وجود كسي شد كه معلم باشد و در اين مقام در نفي ● علم سخن ميگوئيم و دانستي كه علم بصلاح و فساد عامه خلق و طرق تحصيل غايت خلق مخصوص است بخداوند خالق آنها و اين مسأله ضروري است و اگر كسي [ص 47] منكر شود انكار بديهي نموده .

حال انصاف ده كه خداوند علم باين طريق را بايد تعليم خلق خود بفرمايد يا نه ؟ اگر بگوئي نه مدعي لغو بودن خلق شدهٔ چرا كه مسلم خود خلق كه علم ندارند چرا كه از خاك آفريده شده‌اند و خاك شاعر و عالم نيست و لامحاله خلقي هم كه از آن ساخته ميشود از قبل خاك علمي نمي‌آورد پس معلم خارجي ميخواهد ، اين افلاك و نجوم هم معلم نيستند اگر معلم بودند مي‌بايستي همان طور كه تربيت امور طبيعيه ميكنند علم هم در خلق بگذارند و مي‌بيني تا انسان تحصيل نكند عالم نميشود پس لابد محتاج بتعليم هستند و عالم هم خداست پس بايد علم را بخلق خود ابلاغ فرمايد .

حال خود نظر كن باز هم انصاف ده آيا همه اين خلق مي‌توانند از خداوند بي واسطه علمي بگيرند ؟ اين هم ميسر نيست چرا كه ايشان در درجات و مراتب مختلفه افتاده‌اند بعضي بالا بعضي پائين بعضي اواسط پس چه طور متصور ميشود همه بيك نسبت از خداوند تلقي اين فيض را كنند با وجود اينكه خداوند مدرك و محسوس ايشان هم نميشود بداهة و اگر كسي بگويد خداوند محسوس خلق است انكار بديهي كرده ، پس لابد بايد با وجود واسطهٔ كه قابل تلقي فيوض از خداوند باشد اين علم را بخلق برساند و او بايد از سنخ انسان باشد بادله بسيار يكي اينكه اشرف هياكل است و در تمام ملك خلقي از آن جامع‌تر [ص 48] نيست و چه دليل از اين بالاتر كه بهتر از آن نديدهٔ اگر بگوئي بسا در عوالم علويه باشد و نازل نشده عرض ميكنم نازل نشدن دليل نقصان و عدم جامعيت است چرا كه تا مخلوقي از تراب آفريده نشود و از اين عرصه عروج بعوالم علويه ننمايد جامع نميشود آيا نمي‌بيني كه ملائكه با اينكه روحاني هستند و جثه‌هاي لطيفه دارند دو درجه از انسان پست‌ترند و امام عليه السلام ميفرمايد ان الملئكة لخدامنا و خدام شيعتنا و ميفرمايد ان من الملئكة لمن باقة بقل خير منه و اگر خلقي از بشر اشرف ميشد ملئكه اولي بودند كه اشرف باشند و امام ميفرمايد كه همه ملئكه خادمان ما و خدام شيعه ما هستند و آيات قرآن و اخبار آل‌محمد دلالت دارد بر افضليت انسان از ملئكه اگر چه جمعي از سنيان قائل باشرفيت ملك شده‌اند و متشبث بادلهٔ هستند كه هيچ دلالت بر اين مطلب ندارد و در اين مقام در صدد شرح اين مسأله نيستيم ، و دليل دويم از براي اهل علم عرض ميكنم كه آنچه بعالم جسم نيايد در عالم بالا تعين حاصل نميكند چرا كه سلسله نزول از اعلي تا اسفل همه بطور اجمال نازل شده ولي اين دليل اهل حكمت را لايق است نه عوام را و چون روي كلام ما در اين رساله با كساني است كه اهل علم نيستند از اين مقوله سخن نشايد ، و دليل سيوم اينكه مقصود هدايت بشر است و مادام كه رسول از سنخ مرسل اليه [ص 49] نباشد از او منتفع نمي‌شوند اين بود كه بعد از آنكه جمعي ايراد كردند كه چرا خداوند ملكي را رسول قرار نداد خداوند جواب فرمود كه اگر ملكي هم نازل ميكرديم بلباس بشر ميفرستاديم اين است كه ميفرمايد و لو نزّلنا عليك كتابا في قرطاس فلمسوه بايديهم لقال الذين كفروا ان هذا الا سحر مبين . و قالوا لولاانزل عليه ملك و لو انزلنا ملكا لقضي الامر ثم لاينظرون . و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا و للبسنا عليهم ما يلبسون شاهد عرض در آيه آخر است دو آيه را محض ظهور معني نقل نمودم ميفرمايد در مذمت منكرين كه اگر كتابي از آسمان نازل ميكرديم يا معلق ميساختيم كه علانيه ميديدند و بدستهاي خود لمسش مي‌نمودند باز انكار ميكردند و ميگفتند اين نيست مگر سحري بين و گفتند چرا ملكي بر او نازل نشد كه ما به‌بينيم و اگر ملكي نازل نمائيم بر حسب اقتراح ايشان هرائينه مستأصل ميشوند و حجت بر ايشان تمام ميشود پس مهلت داده نميشوند و بعضي معني ميكنند باينكه قيامت برپا ميشود بجهت اينكه ملئكه از براي عباد مكشوف نميشوند مگر در قيامت و اگر قرار بدهيم رسول را ملك هرائينه او را بصورت مردي ميفرستيم و هرائينه مشتبه و مختلط ميكنيم بر ايشان مثل اينكه حال بر ايشان مشتبه شده ، زيرا كه حقيقت رسول هم از عالم اعلي است و در هيكل بشري تجلي فرموده پس بر ايشان مشتبه [ص 50] شد كه گفتند ما لهذا الرسول يأكل الطعام و يمشي في الاسواق اگر ملكي هم بر ايشان غليظ شود همين را ميگويند و لامحاله اگر غليظ شد كه مرئي شود باين هيكل ميشود چنانكه يك وقتي از براي حضرت ابرهيم و حضرت لوط و حضرت موسي ملك بصورت بشر شد و از براي خاتم صلي الله عليه و آله گاهي بصورت دحيه و از براي حضرت امير عليه السلام بصورت اعرابي ظاهر ميشد با اينكه انبياء ملك را بصورت ملكيت هم ميديدند ، خلاصه لامحاله بشر ناقص ملئكه را بصورت ملكي نميتواند به‌بيند پس يا بايد بشر روحاني شود يا ملك جسماني غير اين دو قسم متصور نميشود ، پس رسولاني كه بجهت تعليم خلق فرستاده شده‌اند در هيكل بشري بايد باشند .

چون اين مطلب را دانستي قدري از صفات رسول را بدليل عقل قشري عرض ميكنيم ، بدانكه رسولي را كه خداوند محض هدايت و ارشاد نصب ميفرمايد بايد عالم باشد اعم از اينكه نفس او را محيط بعلوم فرمايد يا شيئا فشيئا باو وحي فرمايد يا هر دو ، عجالة از اين بيشتر در اين رساله منظور نداريم كه رسول بايد عالم باشد بجميع مايحتاج خلق چرا كه حكمت پروردگار مقتضي اين است كه جميع حوائج ايشان را برآورد و از اعظم حوائج دانستي علم است و آن علم محصور هم نميشود هر كسي را حاجت بعلم بچيزي هست پس بايد همه علوم را پيغمبر خداوند بداند [ص 51] و بجز اين چاره نيست و بايد محتاج برعيت در علمي نباشد چرا كه همه علم از خداست و دانستي رعيت بدون واسطه چنين كسي نمي‌توانند اخذ علمي از خداوند نمايند و او است حجت بر خلق و حجت محجوج نميشود . و چون اين علم كه عرض ميشود موافق براهين سابقه دانستي علم شرع و دين است و مادام كه كسي حكيم نباشد نميتواند حامل اين علم شود پس بايد پيغمبر خداوند حكيم هم باشد و عمده احكام شرع در سياست است و الا مسائل ديگر بالنسبه قليل است و حفظ آنها سهل‌تر ولي علم سياست علم مشروح مبسوطي است و فروع لاتعد و لاتحصي دارد و احكام آن هم دايما بحسب حال خلق تفاوت ميكند زيرا كه در امر خلق است و هر امري كه متعلق آن خلق شد اعراض بسيار عارض آن ميشود و هر روزي بر حسب عرضها حكمي پيدا ميشود و اطلاع بر همه آنها حاصل نميشود مگر آنكه نفس سايس بزرگ باشد از اين باب است كه مي‌بيني اغلب اين خلق قابل رياست خانه خود نيستند ، از اين گذشته مادام كه خلق بالطبع در نزد سايسي ذليل نشوند مطيع امر او نميشوند پس بايد پيغمبر خداوند نفسي رئيسه داشته باشد و عالم بسياست بلاد و عباد باشد و اصل اين بزرگي ناشي از هيمنه و قدرت است پس بايد خداوند پيغمبر خود را آيت قدرت خود قرار دهد تا خلق مطيع امر او شوند و محكوم بحكم او گردند و اينها [ص 52] همه از بديهيات است و محتاج بدليل ديگر نيست . و باز بدان كه اين علم و شرع كه از جانب پروردگار نازل ميشود بايد محفوظ باشد و تغيير نكند تا آنكه امر خلق اصلاح شود و الا همه امور فاسد ميشود پس اگر پيغمبر او ساهي و ناسي باشد بسا وحي را فراموش ميكند و در احكام سهو ميكند پس حكم خدا متغير ميشود از اين جهت خداوند پيغمبر خود را از سهو و خطا و نسيان حفظ فرموده و هم‌چنين بايد معصوم از گناه باشد اگر عصمت نداشته باشد يحتمل دروغ بگويد و حرامي را بخواهش خود حلال كند و حلالي را بخواهش خود حرام كند پس ملك فاسد ميشود ، از اين گذشته آمر و ناهي اگر خودش عاصي باشد كسي اطاعت او را نميكند و در كلامش اثر نخواهد بود لهذا خداوند او را از گناه مطلقا حفظ ميفرمايد و اما اينكه از بعض ايشان ترك اولي سر ميزد ترك اولي عصيان نيست بلكه جزو اعمال صالحه است يعني عمل بهتر را وقتي ترك ميكردند و طاعتي ديگر ميكردند و اين نسبت بايشان مستحسن نبود ولي از براي رعيت عين طاعت است چنانكه گفته‌اند حسنات الابرار سيئات المقربين .

خلاصه حاصل عرضها همه اين شد كه شارع خداست وحده و احدي از خلق علم بجميع احكام و مصالح عباد ندارد او ميداند كه خالق است لاغير الايعلم من خلق و هو اللطيف الخبير و او خود بايد تعليم خلق فرمايد و خلق عالم بعلم [ص 53] او بتدبير و نظر خود نميشوند و لايحيطون بشئ من علمه الا بما شاء وسع كرسيه السماوات و الارض و لايؤده حفظهما و هو العلي العظيم و خداوند عالم جل شانه علم خود را بواسطه بشري عالم و قادر و معصوم و مطهر كه صاحب نفس قويه باشد باين خلق ميرساند و چنين كسي اسم او پيغمبر است پس بايد شارع پيغمبري باشد و غير پيغمبر هر حكمي و قانوني كه وضع نمايد ناقص است و اگر عاقلي انصاف دهد از آنچه عرض شد ميفهمد كه هيچ قانوني فوق شرع پيغمبر صلي الله عليه و آله نيست آنان كه طالب قانون و ياسائي هستند بايد متابعت شرع را نمايند . و چون سخن ما باين مقام رسيد مناسب است سرّ نسخ شدن بعضي شرايع و باقي بودن شرع خاتم را هم عرض نمائيم چرا كه اين هم مسأله عمده‌ايست و بسا بعضي از فهم حقيقت اين مسأله محروم باشند پس شبهه بر ايشان وارد شود .

فصل - اولا اين را بدان كه كليات و اصول شرايع متغير نميشود و همان حكم و شرعي كه حضرت آدم عليه السلام آورده‌اند باقي است ابدا ، از اين جهت خداوند جل و علا بپيغمبر (ص) خطاب فرمود قل ماكنت بدعا من الرسل و ماادري ما يفعل بي و لا بكم ان‌اتبع الا مايوحي اليّ و ما انا الا نذير مبين يعني نيستم من اول رسولي كه مبعوث بسوي شما شده بنا بر قول بعض مفسرين و بنا بر قول ديگري بديع از رسل نيستم كه بخوانم شما را بسوي [ص 54] آنچه آنها نخواندند و نميدانم آنچه كرده ميشود با من و با شما ، متابعت نميكنم مگر آنچه وحي كرده ميشود بسوي من و نيستم مگر نذيري كه بيان ميكند با شواهد بينه ، و وسط اين آيه كريمه از متشابهات است چرا كه اين فرمايش كه نميدانم بر من و شما چه وارد مي‌آيد با شأن نبوت درست نمي‌آيد اين بود كه قريش بعد از نزول اين آيه گفتند پس ما چرا متابعت تو را كنيم تتمه آيه نازل شد كه من متابعت نميكنم مگر وحي را ، و مخلص از اين شبهه باين ميشود كه بگوئيم مراد اين است كه جميع علم پيغمبر (ص) از خداوند است نه از خود او زيرا كه در جنب نور خداوند از خود چيزي دارا نيست چنانكه خود فرمود الهي انا عبيدك اسمي محمد و از همين قبيل ميتوان معني كرد آيات ديگر را كه ظاهر در ازراء و تخفيف آن بزرگوار است ، و ميتوان گفت اين فقره از اين آيه و نظاير آن از آيات مصحّفه است كه منافقين بعد از پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله تغيير دادند و از فرمايش حضرت امير (ع) در احتجاجي كه با زنديق در باب تناقض آيات فرموده‌اند چنين ظاهر ميشود .

باري مطلب اين است كه اصول شرع همه وقت يكي است زيرا كه اصل دين كه همه خلق را بآن خوانده‌اند معرفت خداست و حجتهاي او و عمل هم صرف اتباع است پس هر چه بر اين ضرر داشته نهي فرموده‌اند و هر چه مكمل [ص 55] اين امر بوده امر فرموده‌اند پس بنا بر اين جميع آنچه مضر عقل بوده همه را نهي فرموده از مأكل و مشرب و عمل و هر چه مكمل عقل بوده امر فرموده‌اند ، اينكه مي‌بيني در اين تورية معروف حكايت از بعضي از انبياء شده كه نعوذ بالله شرب خمر فرموده‌اند محض كذب است و معاندين دين محض اصلاح عمل خودشان افترا بر خدا و رسول بستند و هم‌چنين آنچه نسبت داده‌اند بحضرت عيسي در اعجاز آن بزرگوار كه بجهت ميهمان خمر آوردند و كم آمد آب در كوزه فرمودند و باعجاز منقلب بخمر شد همه اينها محض فريه است بجهت اينكه بناء همه انبياء تكميل عقل و اصلاح بدن بوده نه فاسد نمودن آن و چيزي كه بر بدن و روح و عقل همه مضر است چگونه خود ايشان ميل ميفرمودند يا باعث شرب ديگران ميشدند و هم‌چنين آنچه از اين قبيل از ساير انبياء روايت شده همه دروغ است و نه اين است كه اين عرض را محض استحسان عرض ميكنم بلكه اخبار ائمه هدي عليهم السلام دليل اين مطلب است بلكه خود تورية شاهد اين مطلب است در آنجا كه بيان سوختن اولاد هرون را ميفرمايد كه خادم خيمه عبادت بودند چون شرب خمر نموده بودند معذب شدند و كذلك بعضي چيزها كه پيغمبر ما (ص) حرام فرموده بجهت حكمت كليهٔ در همه شرايع حرام بوده مثل نكاح امهات و بنات و اخوات و اينكه [ص 56] روايت ميكنند كه حضرت آدم عليه السلام خواهر برادرها را بعقد يك‌ديگر درآورد امام (ع) تكذيب ميفرمايد بلكه جنيهٔ را بيكي از پسرهاي خود دادند و حوريهٔ را بديگري ، آنها را غليظ فرمودند تا قابل مناكحه شدند و اولاد از آن دو عمل آمد بعد اولاد آنها با هم وصلت نمودند .

بلي بعضي جزئيات بحسب مصالح روزگار تغيير ميكند و حقيقت اين را بايد بيان نمود پس بدانكه مثل اين عالم و نوع بشر مثل يك نفر است بدون تفاوت و تربيت نوع مثل تربيت شخص است پس نوع خلق روزي حالت نطفه دارند روزي حالت علقه و هكذا تا روزي حال ولادت دارند روزي حال رضيع روزي فطيم و هكذا و حكم آنها در آن حال حكم طفل است در آن حالت بدون تفاوت مگر در صورت ظاهر پس از ملاحظه نوع تربيت طفل مطلب را خواهي فهميد پس ملاحظه كن حال نطفه را آن وقت كه در رحم مادر ميريزد از براي او حيات نيست بلكه مثل حبه نبات است و تربيتش مثل نبات است و قابل زياده از اين نيست پس حرارتي لازم دارد مثل فضل حرارت مادر كه متعلق برحم ميشود با رطوبت فاضله كه آب‌ياري بدن باو شود و غذائي غليظ مانند خون كه بمنزله شيره آب و خاك است كه بدرخت ميرسد پس بآن تغذي نمايد تا آنكه خورده خورده از حالت نطفه منقلب شود پس رنگ و شكل او بگردد و علقه شود آن وقت تفاوت [ص 57] في‌الجملهٔ با اول پيدا ميكند و حرارت زيادتر ميخواهد و غذا بيشتر ميطلبد تا صورتش برگردد و مضغه شود و هكذا تا آن وقت كه عظام در او مكون شود پس بر روي آنها گوشت برويد و بدني تمام كامل شود پس قابل دميدن روح حيات شود و در همه اين حالات غذاي بدن او از فضل خون مادر بايد باشد و تربيت او در اندرون شكم بعد از آنكه روح باو دميده شد محتاج بفيض فلكي ميشود پس امداد آسماني بواسطه روح مادر باو تعلق ميگيرد و اكتفا بفيوض سابقه نميكند اگر چه از باب اينكه بدن را دارد محتاج بهمان غذاها هم هست ولي فيض زيادتري لازم دارد كه از فلك باو برسد و تمام انجام بدن و قوت گرفتن آن تا آن وقت كه حي شود در اناسي چهار ماه طول ميكشد بعد از آن روح باو تعلق ميگيرد و اغلب خلق تا مدت پنج ماه ديگر بحد كمال بدني و حيواني ميرسند كه در هر ماه مشعري از مشاعر ايشان تكميل ميشود يعني محل آن مشعر تربيت ميشود و در آخر ماه نهم تولد ميكنند و در تمام اين پنج ماه محتاج بفيوض فلكي و امداد آسماني هستند و بندرت هم اتفاق مي‌افتد كه در شش ماه و هفت ماه بدن و روح تمام و كامل شود مثل اينكه از آن طرف هم اتفاق مي‌افتد كه از نه ماه بگذرد غالبا در زنهائي كه ايام حمل حايض ميشوند لابد طفل ديرتر در ارحام آنها نضج ميگيرد پس زياده از نه ماه طول [ص 58] ميكشد . خلاصه چون تولد كرد حكم بكلي منقلب ميشود در مأكل و نوع تربيت پس از آن غذا كه تا حال تغذي ميكرد ديگر نميتواند بخورد بلكه اگر بخورد متضرر ميشود و در مدت احتباس در رحم مثل نباتات از ريشه تغذي ميكرد حال اگر آن طور باشد ثمر انسانيت باطل ميشود پس غذا را از دهان ميخورد و ريشه او قطع ميشود ولي غذاي او باز صافي همان غذاست زيرا كه بدن همان بدن است نهايت تكميل شده پس غذا هم بايد همان باشد الا آنكه يك درجه صاف شده باشد پس خداوند حكيم از براي او شير را آماده فرموده كه همان خون بدن مادر است كه بصورت شير صافي شده و تا مدت دو سال از همان ميخورد تا بدن قوت گيرد و نمو نمايد ولي نوع تربيت او تغير كلي نميكند در حضانت مادر و دايه از براي او لباس مهيا ميكنند و او را از آلايش رحم و كثافتها تطهير مينمايند و خورده خورده با او تكلم ميكنند تا نطق مي‌آموزد و تعليمش ميكنند تا شعوري پيدا كند و از فضل حرارت ايشان رطوبات فاضله بدن او تحليل رود تا آنكه قابل اين شود كه از همان غذا كه مادر ميخورد بخورد و آن هم باز ماده همان غذاي رحم است فرق ندارد مگر اينكه اعراضي دارد كه تا حال چون خود طفل نميتوانست آنها را دفع نمايد بجهت ضعف بنيه خداوند تقدير فرموده بود كه مادرها آنها را بخورند و خود خالص آنها را از [ص 59] عرض جدا نمايند تا طفل بخورد حال خود طفل قوتي گرفته ميخورد و اصول را از فضول در معده و كبد خودش جدا ميكند ، در اين وقت هم اگر اكتفا نمايد بغذاهائي كه كم‌عرض است مثل گوشت و شير البته براي بدن او سالم‌تر است و تعب طبع او كمتر ولي لابد از نوع آن غذا هست چرا كه بدن نباتي را دارد و آن محتاج است بغذا الا اينكه في الجمله صورت شخصي آن تفاوت كرده ولي حكم نوعي برجاست و از فيوض فلكي هم خود ميتواند استفاضه نمايد مثل اينكه مادر استفاضه مي‌نمايد ديگر محتاج نيست كه از فضل حيات مادر استفاضه نمايد اگر چه تا سن كبر هم اگر خود را در دامان مادر اندازد و رايحه او را استشمام نمايد يك نوع قوت ديگر ميگيرد بجهت مناسبت ولي بدون اين هم استفاضه ميتواند بنمايد اما محتاج است بفيوض انسانيت و امداد نفسانيه كه از كرسي ميرسد و همان طور كه در ابتداي حيوانيت حيات را از فضل مادر ميگرفت حال هم بايد فيوض كرسي را از پدر و مادر روحاني بگيرد زيرا كه خود نميتواند تلقي از كرسي رفيع نمايد و اگر احيانا وقتي بدرجه كمال برسد بسا خود متحمل شود و استفاضه نمايد و شك نيست كه احكام انسانيت دخل بحيوانيت ندارد چنانكه مشهود است پس حكم طفل در اين حال برميگردد اما همان احكام سابقه هم برجاست نهايت فرقي كه دارد اين است كه في الجمله صورت [ص 60] شخصي آنها تفاوت كرده مثل آنكه مشاهده كردي روزي مادر نان را ميخورد و خون صافي از آن بعمل مي‌آمد و ميرفت برحم پس غذاي طفل ميشد وقتي همين خون در ثديين جاري ميشد و شير ميشد روزي همان نان كه ماده خون است طفل ميخورد ولي آنچه غذاي بدن او ميشود همان خون است لاغير باقي فضول را از راههاي معلوم بيرون ميكند و هم‌چنين روزي از فضل روحي كه از فلك قمر متعلق ببخار قلب مادر ميشد اين هم حي ميشد امروز آن روح ببخار قلب خودش تعلق ميگيرد نهايت آن روز حركت خود طفل در رحم جزئي بود بجهت نقل و انتقال در امكنه و تغيير دادن غذا بجهت صلاح بدن مادر مكلف ببعضي اعمال بود نه طفل ، امروز خود طفل مكلف ميشود .

خلاصه چون اين مطلب معلوم شد عرض ميكنم پس آن حكم كه اول از براي نطفه هست تا آن وقت كه بصورت علقه ميشود باقي است ولي بعد از آنكه علقه شد لامحاله بايد متغير شود چرا كه حكم علقه غير از حكم نطفه است نهايت نوعش باقي ميماند بجهت اينكه علقه هم نبات است مثل نطفه اما صورت لامحاله برميگردد و حكم علقه هم لامحاله اجلش تا زمان بقاء علقه است آن وقت كه مضغه شد آن هم برميگردد و هكذا تا آن وقت كه بدن تمام شد حكم تمام و كامل از براي آن وضع ميشود تا قابل حيات شود پس حكمي اضافه ميشود تا آن وقت كه تولد [ص 61] كند و انسان شود پس حكم انسانيت وضع ميشود و در احكام ماضيه آنچه مخصوص نبات بي‌جان و حيوان بي انسانيت بود مرتفع ميشود ولي آنچه لايق نبات حي شاعر و حيوان شاعر است بجا ميگذارند و احكام انسانيت را هم وضع ميكنند بحسب شعور و فهم طفل انسان بطور حكمت ، از ابتدا محض تمرين حكمي القاء ميشود خورده خورده سخت‌تر ميكنند تا آنكه حدي جاري ميكنند و تعزيري مينمايند تا آنكه احكام را بطور بت جاري سازند ولي چون انسانيت غايت قصوي است و بالاتر از آن مقامي نيست ديگر حكم انسان برنميگردد ، بلي بسا بعضي را بجهت مصلحت پنهان دارند و افشا ننمايند ولي ديگر اين حكم مرتفع نميشود ابدا .

حال چون اين مثال را دانستي بدان كه حالت نوع بشر بعينه همين قسم است زماني كه حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام قائم بامر شدند وقتي بود كه نطفه انسانيت در ارحام قوابل گذارده شد البته در آن زمان تمام شرع انسان را نميتوان بيان نمود اگر چه خود حضرت آدم بنفسه البته بتمام حكم انسانيت عمل مينمودند ولي ذريه خود را تكليف بآنها نميفرمودند ، از براي ايشان بعضي احكام قشري ظاهري از آداب و رسوم بيان فرمودند بقدر تحمل ايشان و تا زمان نوح علي نبينا و آله و عليه السلام امر باين منوال گذشت تا اينكه في الجمله نضجي گرفتند و صلاحيتي پيدا كردند پس [ص 62] حضرت نوح شرع را تغيير دادند زيرا كه حالت خلق مثل حالت علقه شد و احكامي آورد كه صورت آنها في الجمله با صورت حكم سابق فرق كرد و آن حكم باقي بود تا زمان حضرت ابرهيم عليه السلام آن وقت صورت مضغه شد پس آن بزرگوار شرعي جديد آورد و ملك را تربيتي جديد فرمود تا زمان حضرت موسي عليه السلام استخواني در بدن پيدا شد و استحكامي پيدا كردند پس آن بزرگوار شرعي تمام‌تر و كامل‌تر آورد و احكامي في الجمله و حدودي قرار داد و بآن شرع مدتي مديد تربيت شدند تا گوشتي از بركت آن شرع روي استخوانها روئيد و صورتي درست شد پس زمان حضرت عيسي (ع) شد كه روح الله بود و روحي در ابدان ميته دميد ولي شرع بدن را برنداشت نهايت حكم روحاني بيان فرمود مثل اينكه ميفرمايد حضرت موسي شما را از زنا نهي فرمود من شما را از خيال زنا نهي ميكنم بجهت اينكه در اوطاق دربسته اگر دود كنند سقف سياه ميشود و هم‌چنين جاي ديگر ميفرمايد من نيامدم ناموس موسي را تغيير دهم ، خلاصه پس حكم بدن برجا بود الا اينكه حكم روح را اضافه فرمود و بهمين منوال عالم ترقي كرد تا زمان خاتم صلي الله عليه و آله وقتي شد كه طفل عالم بدنيا آمد پس اول زمان انسانيت شد زيرا كه مبدء تعلق روح انساني وقت ولادت است چنانكه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد پس آن وقت [ص 63] آن بزرگوار تشريف آوردند و حكم انسانيت را كه نهايت مراد است ظاهر فرمودند ديگر ميان اين بزرگوار و نفس انسانيت فاصله نيست مگر همين كه انسانيت تكميل شود اين است كه ميفرمايد انا و الساعة كهاتين و همين است معني خاتميت و پيغمبر آخر الزمان بود يعني بوجود مقدس آن بزرگوار مولود دهري ظاهر ميشود پس عرصه زمان را طي نموده‌اند و ديگر پيغمبري در دنيا مبعوث و مرسل نميشود و شرع او (ص) خاتم شرايع و كتاب او خاتم كتب است .

حال ملاحظه نما و بفهم سرّ تغيير نكردن شرع خاتم صلي الله عليه و آله را و اما از شرايع ساير انبياء هم البته احكام خالص هر چه بوده جمع فرموده‌اند و در اين شرع موجود است مگر اينكه بعضي جزئيات تفاوت كرده باشد مثل اينكه حضرت يعقوب گوشت گاو را بجهت اينكه درد پائي داشتند ميل نفرمودند حضرت پيغمبر (ص) حلال فرموده يا دو خواهر بمزاوجت درآوردن را محض اينكه ميان آنها نقار نشود نهي فرموده‌اند و در شرع حضرت ابرهيم ظاهرا حلال بوده ، اينها احكامي است جزئيه در اموري جزئيه دخل بحكم نوعي ندارد بلكه نوع احكام ظاهريه همانهاست كه بوده الا اينكه صورت شخصيه في الجمله فرق كرده مثلا نماز همه پيغمبرها ميكردند و امم را تكليف ميفرمودند نهايت در عدد ركعات و كيفيت آنها فرقي داشته ، حج همه ميكردند [ص 64] و خانه خدا را زيارت مينمودند نهايت كيفيت آن فرق داشته ، همه رو بطرفي داشتند بجهت عبادت نهايت مدتي بيت المقدس قبله بوده مدتي كعبه ، اينها تفاوت جزئي است دخلي باصل دين و مذهب ندارد .

اگر كسي بگويد كه خداوند فرموده كه اين دين ابرهيم است چنانكه فرموده است ملة ابيكم ابرهيم هو سميكم المسلمين من قبل و في هذا و اگر شرع آن بزرگوار با شرع ساير انبياء تفاوت كلي نداشت چرا شرع را شرع ابرهيم گفته عرض ميكنم اولا اثبات شئ نفي ماعدا نميكند نفرمود شرع ساير نيست و ثانيا بدانكه اصل دين اسلام است چنانكه خداوند فرموده ان الدين عند الله الاسلام و هر كس مسلم نشود دين ندارد و خداوند از او قبول نميكند چنانكه فرموده و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن‌يقبل منه و جميع عباد را امر باسلام فرموده و همه اطاعت كرده‌اند چنانكه فرموده له اسلم من في السموات و الارض و پيغمبر ما صلي الله عليه و آله اول مسلمين است چنانكه فرموده است قل اني امرت ان اكون اول من اسلم و جمعي از انبياء را در كتاب مجيد مسلم خوانده است حكايت دعوت موسي را فرمود و اذ قال موسي لقومه تا آخر و حكايت عيسي را ميفرمايد و اذ قال عيسي بن مريم يا بني اسرائيل تا آخر پس فرمود و من اظلم ممن افتري علي الله الكذب و هو يدعي الي الاسلام و الله لايهدي القوم الظالمين و اين [ص 65] آيه حكم نوعي است اختصاص بملتي ندارد ، و در جائي نسبت ميدهد اسلام را بابرهيم و ميفرمايد و من احسن دينا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن و اتبع ملة ابرهيم حنيفا و اتخذ الله ابرهيم خليلا و هم‌چنين در شأن او نيز فرموده اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمين و وصي بها ابرهيم بنيه و يعقوب يا بني ان الله اصطفي لكم الدين فلاتموتن الا و انتم مسلمون ام كنتم شهداء اذ حضر يعقوب الموت اذ قال لبنيه ما تعبدون من بعدي قالوا نعبد الهك و اله آبائك ابرهيم و اسمعيل و اسحق الها واحدا و نحن له مسلمون پس در اين آيات حضرت ابرهيم و ذريه او و تمام بني‌اسرائيل را از مسلمين خوانده‌اند ، و در قصه سليمان است از قول بلقيس قالت رب اني ظلمت نفسي و اسلمت مع سليمان لله رب العالمين و قبل از اين ميفرمايد فلما جاءت قيل أهكذا عرشك قالت كأنه هو و اوتينا العلم من قبلها و كنا مسلمين پس معلوم شد حضرت سليمان و امت او هم مسلم خوانده ميشدند ، و ميفرمايد انا انزلنا التورية فيها هدي و نور يحكم بها النبيون الذين اسلموا للذين هادوا و الربانيون و الاحبار بما استحفظوا من كتاب الله و كانوا عليه شهداء فلاتخشوا الناس و اخشون و لاتشتروا بآياتي ثمنا قليلا و من لم‌يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون تا اينكه ميفرمايد و قفّينا علي آثارهم بعيسي بن مريم مصدقا لما بين [ص 66] يديه من التورية و هدي و موعظة للمتقين و ليحكم اهل الانجيل بما انزل الله فيه و من لم‌يحكم بما انزل الله فاولئك هم الفاسقون و انزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب و مهيمنا عليه فاحكم بينهم بما انزل الله و لاتتبع اهواءهم عما جاءك من الحق لكل جعلنا منكم شرعة و منهاجا و لو شاء الله لجعلكم امة واحدة تا آخر آيه ، پس از اين آيات معلوم شد كه قرآن موافق تورية است و انجيل مثل اينكه انجيل موافق تورية است ، و ميفرمايد در حكايت از فرعون حتي اذا ادركه الغرق قال آمنت انه لا اله الا الذي آمنت به بنوا اسرائيل و انا من المسلمين خلاصه از اين آيات و اشباه آنها ظاهر است كه دين دين اسلام است و غير از اسلام خداوند قبول نميفرمايد و همه انبياء مسلم بوده‌اند و دينشان دين اسلام بوده و هر كس متابعت ايشان را كرده است مسلم شده ، پس فرقي در شرع ايشان نيست مگر در جزئيات كه باعث اختلاف دين نميشود و ظاهر شد نيز كه قرآن اثبات ميكند آنچه در تورية و انجيل است بلكه پيغمبر (ص) ميفرمايد كه سوره‌هاي طوال بجاي تورية است و مائين بجاي انجيل است و مثاني بجاي زبور و فضيلت داده شده بمفصل كه شصت و هفت سوره است و دانستي كه فرمود ماكنت بدعا من الرسل و ميفرمايد آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المؤمنون كل آمن بالله و ملئكته و كتبه و رسله لانفرق بين [ص 67] احد من رسله و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصير و ميفرمايد قولوا آمنا بالله و ما انزل الينا و ما انزل الي ابرهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و الاسباط و ما اوتي موسي و عيسي و ما اوتي النبيون من ربهم لانفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون و آيات ديگر هم باز قريب اين معني هست ، خلاصه پس ملت پيغمبر ما ملت كل است نهايت تفاوت جزئي دارد .

اگر بگوئي مع‌ذلك پس وجه رجحان نسبت دادن بابرهيم چه بوده عرض ميكنم چند جهت دارد يكي اينكه حضرت آدم و حضرت نوح بجهت اينكه مردم ضعيف بودند و قابل اينكه متحمل شرايع تامه بشوند نبودند بعضي از احكام را ظاهر فرمودند و باقي را پنهان داشتند ولي زمان حضرت ابرهيم امر بالا گرفت و مردم شعور پيدا كردند و احكام را آن بزرگوار ظاهر فرمود و اسلوب دين و شرع در آن روز قرار داده شد لهذا چون اصول دين و كليات آن روز وضع شد دين را نسبت بآن بزرگوار دادند وجه ديگر اينكه حضرت ابرهيم پيغمبر بزرگي بود در ميان انبياء و شأن آن بزرگوار خطير بود بلكه بعضي او را از حضرت نوح هم افضل دانسته‌اند و بعيد هم نيست و نسبت بخاتم (ص) بحسب ظاهر شأن ابوت داشت اگر چه در عالم معني خاتم اشرف بود و حضرت پيغمبر زياد ملاحظه شأن آن بزرگوار را ميكرد لهذا وارد شده است كه هر يك از انبياء را [ص 68] كه نام ميبريد اول صلوات بر خاتم بفرستيد بعد بر او مگر ابرهيم را ، لهذا محض ملاحظه حرمت شرع را هم بايشان نسبت دادند و وجه ديگر اينكه اگر چه همه پيغمبران مسلم بودند و امم را باسلام خواندند ولي يهود را بمناسبت اينكه گفتند هدنا اليك يعني ما رو بتو آورديم يهودي خواندند و نصاري را چون گفتند نحن انصار الله نصراني خواندند و شايد بملاحظه اينكه حضرت عيسي اول در قريه ناصره نشو و نما فرمودند هم باشد ولي وجه اول موافق حديث است ، خلاصه آنها هم مسلم بوده‌اند ولي بصفت تهود و تنصر موصوف شدند اما امت حضرت ابرهيم باسم اسلام خوانده ميشدند لهذا پيغمبر فرمود اين ملت هم ملت حنيف اسلام است و ماكان ابرهيم يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما ، و وجه ديگر اينكه روي سخن با عرب بود و ايشان بسيار غليظ و متعصب بودند لهذا فرمود دين ابرهيم است شايد بتعصب اطاعت كنند زيرا كه ذريه ابرهيم بودند و صدق هم فرمود و نفي نسبت باقي را هم ننمود .

خلاصه حاصل عرض اين است كه دين پيغمبر ما (ص) دين كل انبياء است و احكام او مثل احكام ايشان چنانچه حضرت صادق فرمودند در حديثي لان حكم الله في الاولين و الآخرين و فرائضه عليهم سواء الا من علة او حادث يكون و الاولون و الآخرون ايضا في منع الحوادث شركاء و الفرايض عليهم واحدة يسأل [ص 69] الآخرون عن اداء الفرائض عما يسأل عنه الاولون و يحاسبون عما به يحاسبون .

و اما نسخ شدن بعضي احكام مثل اين است كه بعضي احكام در همين شريعت هم نسخ شد و حكم جديد قرار داده شد و چون مراد اين است كه تمام مسائل متعلقه بحكم شرع در اين رساله ذكر شود فصلي هم در حكمت نسخ بعضي احكام در شرع حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله عرض ميكنم .

فصل - بدانكه خداوند عالم احكام را بر حسب صلاح حال خلق وضع فرموده نه بر حسب اقتضاء نفس خود ، پس هر چه صلاح ابدان و ارواح ايشان بوده قرار داده است و حالات خلق در دنيا بر حسب اعراض تفاوت ميكند و اعراض هم مختلف و متواتر است هر روزي نوع عرضي عارض ايشان ميشود و خداوند هم بر حسب آن اعراض احكام قرار داده است پس بسا روزي حكمي قرار ميدهد و بر خلق هم واجب يا مستحب يا حرام ميفرمايد بر حسب اقتضاء و روزي آن عرض برميگردد پس حكم را تغيير ميدهد چنانكه فرموده است ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم چنانكه روزي پيغمبر خدا (ص) حكم فرمود كه گوشت الاغ را نخورند بجهت اينكه حيوان باركش ميان مسلمين كم بود و حاجت داشتند و اگر حيوانات را ميخوردند محتاج ميشدند پس از آنكه رفع حاجت شد رخصت فرمود ، هم‌چنين عده وفات را برسم قديم يك سال قرار [ص 70] فرمود بعد ملاحظه فرمود دشوار است و بسا زنها صبر نميكنند و بحرام ميافتند بر فرض بحرام هم نيافتند بسا محتاج ميشوند زيرا كه زن در هر باب محتاج بشوهر است پس عده را چهار ماه و ده روز قرار دادند و نه اين است كه از ابتداء اين ملاحظه را نفرموده بودند و لكن عرب خيلي غيور بودند و اگر ابتداء ميفرمودند عده چهار ماه و ده روز است متحمل نميشدند پس مدتي صبر فرمودند تا قدري اسلام قوت گرفت و از فرمايش آن بزرگوار سرپيچي نميتوانستند بكنند پس حكم را آن طور كه صلاح دانست فرمود ، و هم‌چنين از اين قبيل احكام هست كه نسخ فرمودند و حكم جديد آوردند و تا مدت بيست و سه سال آن بزرگوار بر حسب مصلحت احكام فرمود و بعد از آن تمام احكام را تعليم حضرت امير (ع) فرمود و هم‌چنين هر امامي بامام بعد تعليم فرمود همه احكام را و ائمه هدي بر حسب مصالح احكام را بيان فرمودند و بهمين منوال امري جاري شد و ميشود تا زمان ظهور امام عليه السلام و آن وقت آن بزرگوار احكام خالصه را ظاهر ميفرمايد و آنچه بحسب اعراض دنيويه فرمايش شده تغيير ميدهد و همه آنها از شرع پيغمبر است نهايت اين است كه چون اعراض زياد بوده آن بزرگوار حكم اولي را اظهار نفرمود و بعد از اين حكم اولي ظاهر ميشود ، خلاصه اين است حكمت نسخ احكام بحسب مصالح بطور اختصار .

[ص 71] و اگر ايرادكنندهٔ ايراد نمايد بر اين بيان كه چه ميگوئي در مثل اين ازمنه كه پيغمبري در ميان نيست و اوصياء معصومين هم ظاهر نيستند و بي‌شك اعراض هم همه روز عارض خلق ميشود و هر واردهٔ حكمي خاص دارد اگر پيغمبر يا وصي او در ميان بودند حكم خاص را بيان ميفرمودند ولي چون نيستند كسي ديگر هم نميتواند حكم ايشان را تغيير دهد پس بايد تا زمان ظهور بر همان حكم اول بود شايد عرضي عارض باشد كه آن حكم عند الله تغيير كرده باشد و خلق اگر عمل بحكم اول نمايند هلاك بسا بشوند عرض ميكنم اولا خود پيغمبر (ص) و ائمه عليهم السلام احكام اعراض كليه را بيان فرموده‌اند كه هر عرضي كه عارض شود بدستور العمل ايشان عمل ميكنيم مثلا نماز ظهر را مقرر فرمودند در وقتي كه در حضر سالم باشي و مانعي نباشد چهار ركعت باين وضع خاص بجا بياور حكم سفر را هم فرمودند كه اگر سفري عارض شد دو ركعت بجا بياور و هم‌چنين حكم خوف را هم فرمودند حكم معذور بودن بواسطه مرض يا سواري در اسفار را هم فرمودند حكم حال جنگ را هم فرمودند حكم مطارده را هم فرمودند حكم حال نسيان را هم فرمودند پس همه اعراض را معين فرموده‌اند و خود مكلف تميز همه را ميدهد ، و هم‌چنين غالب اعراض كليه را باين نهج معين فرموده‌اند و احيانا اگر يك عرضي يا مرضي وارد شود [ص 72] كه حكمي نداشته باشد معالجه آن هم دست ايشان است زيرا كه اجماعي شيعه است كه عالم خالي از حجت نيست و امام كه وصي پيغمبر است صلي الله عليه و آله حي است و او ناظر و بصير است پس اگر روزي حاجت شود بحكمي خاص او ظاهر ميفرمايد از هر زبان بهر نحو كه خواسته باشد و او قادر بر همه اينهاست و از جمله ايادي آن بزرگوار قلوب فقهاء است كه برميگرداند و مسأله را بايشان الهام ميفرمايد و بسا وقتي شخصي خاص بفرستد ميان مردم و حكم را اظهار فرمايد چنانكه معروف است كه وقتي زني حامله فوت شد آمدند از شيخ مفيد سؤال كردند در باب طفل او حكم فرمود زن را دفن كنند و طفل را بيرون نياورند شخصي غير معروف از عقب سايل رفت و گفت شيخ ميگويند پهلوي زن را بشكافند و طفل را بيرون بياورند هر چه تجسس كردند گوينده را نشناختند و شيخ هم فرمود من نفرستادم چون تحقيق نمودند معلوم شد رسول امام بوده و از اين قبيل بسيار است حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد بمفضل بدانيد كه زمين خالي نمي‌ماند از حجتي از براي خداوند و لكن زود باشد كه خداوند خلق را از او كور فرمايد بسبب ظلم و جهل و اسرافشان بر نفس خودشان و اگر زمين يك ساعت از حجت خداوند خالي بماند اهل خود را فرو ميبرد و لكن حجت مردم را ميشناسد و مردم او را نمي‌شناسند چنانكه حضرت [ص 73] يوسف مي‌شناخت مردم را و ايشان او را نمي‌شناختند ، بعد فرمود يا حسرة علي العباد ما يأتيهم من رسول الا كانوا به يستهزؤن . پس از اين حديث شريف معلوم شد كه حال ظهور و خفاء مثل يك‌ديگر است فرقي كه دارد اين است كه ما از معرفت ايشان كوريم ، پس در حال غيبت هم مثل زمان ظهور امر خود را منتشر ميفرمايند و از اين قبيل احاديث متواتر است و در زيارت حضرت قائم عجل الله فرجه ميخواني السلام عليك يا صاحب المرآي و المسمع الذي بعين الله مواثيقه و بيد الله عهوده و بقدرة الله سلطانه ، و در توقيع رفيع كه بجهت شيخ مفيد عليه الرحمة مرقوم شده بود ميفرمايد ما مراعات شما را مهمل نميگذاريم و ذكر شما را فراموش نميكنيم اگر اين طور نبود بلاها بر شما نازل ميشد و دشمنان بر شما غالب مي‌آمدند پس از خداوند بپرهيزيد و ما را بر حفظ خود نصرت نمائيد . پس امروز هم امام عليه السلام مراعي حال امت جد خودش است و هر روزي هر حكمي را كه صلاح داند ميان ايشان شايع ميفرمايد چنانكه علانيه مي‌بيني كه از اول زمان غيبت تا كنون چه قدر احكام شايع شده كه شيعه در آن روز در جاهاي تنها با يك‌ديگر نميتوانستند بگويند و چه قدر از علوم و فضايل منتشر شده كه اگر آن روز بعضي از آنها را اظهار ميكردند ايشان را غالي و خارج از دين ميخواندند چنانكه جمعي از قميين را بهمين واسطه [ص 74] تفسيق كردند و اخراج بلد نمودند با اينكه اظهار تشيع هم مينمودند و اليوم الحمد لله رب العالمين ببركت غوث اعظم عجل الله فرجه لواي ذكر فضايل آل‌محمد عليهم السلام بلند است بحدي كه بزرگ و كوچك و سلطان و رعيت تسليم نموده‌اند ، اين نيست مگر از اعانت و نصرت و مكرمت و مرحمت امام عجل الله فرجه و الا علماي شيعه كجا ميتوانستند با اين همه دشمن در زمان غيبت اين طور نشر فضايل نمايند .