[ص 1]

رساله علل الاحكام

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج محمد خان كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .

و بعد بنده فقير جاني بعرض اخوان ايماني خود ميرساند كه اين رساله‌ايست در اسرار و حكم شرايع حضرت پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله كه برشته تحرير درمي‌آورم بحول الله و قوته بحكم شاهزاده آزاده والي و والي‌زاده حضرت اشرف امجد اسعد ارفع والا معزالدولة و حامي الملة و ناصر الشريعة امير ابن المرحوم المبرور المستغرق في بحار رحمة الله الملك المنان شاهزاده بهرام ميرزا غفر الله له با اينكه حكمتهاي احكام و شرايع از حد حصر خارج است و عقل احدي بنهايت آنها نمي‌رسد زيرا كه شارع خداوند متعال است بر لسان نبي خاتم صلي الله عليه و آله و وضع احكام اشياء را بعلم خود نموده و علم او محيط بجميع اطراف اشياء است و هر حكمي را بمناسبتي وضع فرموده كه خود او عالم است و غير را از آن علم بهره و نصيبي نيست مگر آنچه ظاهر فرموده [ص 3] و لايحيطون بشئ من علمه الا بما شاء وسع كرسيه السموات و الارض و لايؤده حفظهما و هو العلي العظيم ولي خود آن سرور و آل اطهارش سلام الله عليهم اجمعين علل بعض احكام را بطور خصوص و بعض را بطور كليت از راه مرحمت و مكرمت بيان فرموده‌اند و از اصول اشجار علوم خود در قلوب شيعيان و مواليان بذر حكمت را زرع نموده‌اند و برشحات فيوض بحار رحمت خود سقي فرموده‌اند و هر كسي بقدر قابليت خود از خرمن فيض خوشه برده است ، لهذا برخي از علماء و طايفهٔ از حكماء بقدر وسع خود هر يك در اسرار عبادات چيزي تصنيف فرموده‌اند از جمله سيد جليل امجد و مولاي كريم اوحد العالم العلامة و الحكيم الفهامة اغلوطة الزمان الحاج سيد كاظم الرشتي اعلي الله مقامه رساله مختصري در اسرار باطنه صلوة و بعض مقدمات آن تصنيف فرموده‌اند و در واقع آن رساله بسيار شريفي است كه ديگري مثل آن را تصنيف ننموده و بعد از ايشان العالم العلام و اليمّ القمقام جامع العلوم و حاوي الرسوم مولانا الكريم والد ماجد داعي مصنف اين اوراق محمد بن كريم بن ابرهيم اعلي الله درجته و رفع منزلته بطور تفرقه در جواب اسوله بعضي حكم عبادات را مرقوم داشته‌اند و اگر چه كتابي مستقل نيست و لكن هر مسأله در حد خود كتاب حكمتي است در نزد اهلش و يكي ديگر رساله‌ايست كه مرحوم مبرور فقيه كامل [ص 4] و متكلم ماهر علي بن احمد شامي معروف بشهيد ثاني در آداب صلوة نوشته بوضع اهل طريقت و مسمي ساخته به تنبيهات العليه برابر الفيه و نفليه خود و قدري از اسرار صلوة و بعض متعلقات آن را نوشته‌اند و آن هم كتاب شريفي است در حد خود و از علماء عامه هم غزالي در احياء العلوم بعضي اسرار را بوضع جديد نوشته است و خواسته است كه اسرار عبادات و شرايع را بنگارد ولي چون رجوع باخبار و آثار مأثوره از آل‌محمد عليهم السلام نداشته است نتوانسته از عهده برآيد . خلاصه سرّ تمام عبادات و شرايع را كسي شرح نكرده است يا اگر نموده بما نرسيده است و لهذا خواستم در اين رساله اسرار و علل اغلب احكام جزئيه و كليه را بقدر مقدور بنگارم و لكن نه زبان را قدرت تقرير است نه قلم را ياراي تحرير چرا كه زمان بكلي از خلقت اولي متغير شده است و خلق از حد اعتدال منحرف گشته‌اند الا قليل از عباد خالصين و علم منسوخ و حكمت كساد است و آنچه در ميان خلق امروز محمود است حرفهاي مزخرف فرنگيان و دروغهاي ايشان كه از جهل بهم ميبافند و در كتابها و روزنامجات خود مينگارند و خلق را از خدا و رسول غافل نموده باين سخنان مشغول مينمايند محض رواج بازار خود و اين خلق بوالهوس غافل هم بكلي عنان خود را دست آنها داده و گوش بسخنان جعليه ايشان فرا ميدهند و بالمرة [ص 5] كتاب و سنت و علم و حكمت را متروك داشته‌اند بلكه آنها را از حرفهاي سادگان قديم ميشمرند و بكلي اعتنا نمي‌نمايند غافل از اينكه اگر حرفي هست در واقع همانهاست و اگر ثمري مترتب شود بر آنها ميشود نه سخنان ايشان و عجب‌تر اين است كه اين علوم مزخرفه و بيانات مزوره اينان را انسانيت ميشمرند و در تحصيل آنها ساعي هستند و آنچه از كتاب خداوند و سنت رسول است صلي الله عليه و آله خارج از صورت بشريت مي‌انگارند و ترك ميكنند و باين سبب آنچه از اسرار و حكمتهاي اعمال و احكام بنويسيم در انظار ايشان بي‌فايده خواهد بود و نتيجه نخواهد بخشيد ، و لكن در هر عصري از اعصار و هر قرني از قرون خداوند طايفهٔ را محض دين آفريده است و مواد ايشان مستعد از براي قبول آن است و بمحضي كه بشنوند در كمال سهولت قبول ميكنند لهذا اقدام باين امر خطير نمودم و از خداوند مسألت مينمايم كه مرا بر سبيل رضاي خود موفق و ثابت‌قدم دارد و از خطا و لغزش حفظ فرمايد .

و تقسيم نمودم اين كتاب را بمقدمه و شش قسمت مقدمه در بيان مطالبي كه ذكر آنها قبل از شروع در مسائل كتاب لازم است قسمت اول در اسرار و علل عبادات قسمت دويم در اسرار و علل احكامي كه در سياست مدن فرموده‌اند قسمت سيوم در اسرار و حكم و علل احكامي كه در مكاسب فرموده‌اند قسمت چهارم در اسرار و حكم احكام كه [ص 6] در ساير معاملات است از انحاء تصرفات كه هر انسان در مال غير خود ميكند قسمت پنجم در حكم احكام معايش است قسمت ششم در اسرار احكام متعلقه باموات است و بهمين قسمت ختم ميكنيم رساله را ، و نام نهادم آن را ب‍علل الاحكام زيرا كه علت هر حكمي بطور حكمت ذكر ميشود و ميخواهي آن را مسمي كن باسرار الاحكام بمقتضاي آنكه سرّ و باطن و اصل هر حكمي ذكر ميشود و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .

مقدمه - در بيان حاجت عامه خلق بشريعت و ياسائي كه در ميان ايشان جاري و معمول باشد و ادله و حكم متعلقه بآن مطلب و در اين مقدمه ذكر ميشود حاجت خلق بشارع و شريعت بانواع براهين نيره و بعض مسائل متعلقه باين مطالب را نيز شرح ميدهيم و لا قوة الا بالله و براي هر مطلب و دليلي فصلي خاص عنوان مينمائيم .

فصل - بدانكه بني نوع انسان مثل ساير حيوانات نيستند كه هر يك بتوانند در گوشه بياباني يا قله كوهي زيست نمايند تنها و اين امري محسوس است بلكه ملجأند از اينكه چند نفر از ايشان گرد هم جمع شوند تا زندگاني نمايند بلكه اگر نيك نظر نمائي اغلب ايشان بايد معين يك‌ديگر شوند و ارتباط با هم داشته باشند تا زندگاني بتوانند بكنند و سرّ اين مسأله اين است كه خداوند [ص 7] حيوانات را قليل الحاجة آفريده كه در امور نفساني و بدني خود كمتر محتاج بغير خودند اما انفس آنها خلقي طبيعي است كه بدون تحصيل از براي آنها حاصل ميشود و شعوري هم ندارند كه ميل باكتسابات و كمالات كنند روزي زنده ميشوند و روزي ميميرند و اما ابدان آنها در لباس محتاج بكسب و تدبير نيست زيرا كه لباس از بدن خود دارند و مدبر حكيم هر يك را بچيزي پوشانيده بعضي را پوستهاي ضخيم داده كه از سردي و گرمي و خشونت و نرمي منصدم و متألم نشوند بعضي را به پشم و كورك و پر و امثال اينها پوشانيده پس محتاج بتدبير نيستند و اگر گاهي هم بسبب طول زمان و كثرت استعمال فاسد شود از طبع آنها قرار داده كه آن لباس از تن آنها دور شود و لباسي جديد خلقت شود مثل اينكه مي‌بيني كورك و پشم و موي و پر گوسفندان و گربه‌ها و مرغها وقتي از سال ميريزد و باز مجدد ميرويد و هم‌چنين مارها پوست مي‌اندازند و باز پوست جديدي بر گوشت بدنشان ميرويد خلاصه محتاج نيستند كه لباسي براي خود ببافند و بدوزند و هم‌چنين در غذا خداوند حكيم دانا براي هر نوعي غذاي مناسبي خلق فرموده و هر يك بالطبع طلب غذاي خود را از زمين و آب و هوا ميكنند و مي‌يابند و سير ميشوند و محتاج بتحصيل غذا از اطراف عالم و طبخ و تدبير آن نيستند و هم‌چنين در كارهاي خودشان هم هر يك كار خود را [ص 8] انجام ميدهند بالطبع با اينكه كار بسياري هم ندارند زيرا كه هر يك را طبع واحدي است و مزاج واحدي و جامعيتي در آنها نيست كه حوائج آنها بسيار شود هر يك كار جزئي دارد و رفع حاجت خود را مينمايد پس ميتوانند هر يك تنها يا با جفت خود زيست كنند نهايت بعضي گاهي دسته ميشوند و بسا متفرق هم ميشوند .

و اما انسان طوري آفريده شده كه هم شأون و شعب شغل و كار او بسيار است و هم حاجتش بي‌شمار ، عبرت بگير از يك لباس خود كه چند نفر از خلق بايد نصرت يك‌ديگر نمايند تا لباسي فراهم شود و تو در بر نمائي اولا بايد نباتي يا حيواني مهيا شود تا اينكه ماده لباس را از آن اخذ نمائي مانند پشم و كورك و پوست و پنبه و كتان و ابريشم و امثال اينها پس جمعي بايد باشند كه اسباب دست آمدن اين ماده را فراهم كنند يكي بكارد و آبياري كند و بدرود يا حيوان را متوجه شود و بچراند و نگاهداري نمايد و همان كاشتن و درويدن و حيوان نگاه داشتن اسباب و آلات و اعوان و مقدمات بسيار دارد كه اگر تعداد كنم مثنوي هفتاد من كاغذ شود ، خلاصه جمعي بايد جمع شوند كه اين ماده را تحصيل نمايند جمعي بتابند و بريسند جمعي ببافند و اگر احيانا مي‌بيني يك نفر يك وقتي چند كار ميكند اولا اين امر نادري است و ثانيا كارهاي معدودي است هزار حاجت ديگر است كه بايد سايرين [ص 9] برآورند و ثالثا مشاغل عمده ديگر را ترك كرده و ديگران متكفل آنها هستند كه اين ميتواند چند شغل را انجام دهد و الا در نوع ملك بايد همه اين صانعين جمع شوند بعلاوه كساني كه اين پارچه را بدوزند بعد از آن شخص اين را در بر كند و اگر فضولي هم لازم باشد مثل اينكه طالب الوان مختلفه و زينتها باشد كه از براي يك لباس بسا هزار صانع لازم ميشود كه هر يكي محتاج باسباب بسيار باشند همان دوختن فقط را ملاحظه نما سوزن ميخواهد سوزن سوزن‌گر لازم دارد او اسباب صنع ديگر لازم دارد اينها فلز ميخواهد فلز معدن ميخواهد از معدن معدن‌كار بيرون مي‌آورد او اسباب لازم دارد هر سببي را كارخانه ديگر است پس از استخراج آهن و برنج و غير آنها از معادن و مهيا نمودن اسباب حمل ميخواهد باز كارخانه‌ها بجهت ساختن و آماده كردن يك سوزن فقط لازم است تا چه رسد بساير اسباب خياطي و اگر مرادم اختصار نبود شرح ميدادم اين قدر از حكمتهاي صنع را كه عقل حيران شود .

پس سزاوار است كه بني نوع انسان در اين نعمتهاي پرورنده خود قدري غور نمايد و شكر او را بجاي آورد و مشغول بعصيان او نشود چنانكه در كتاب مجيد خود خلق را از راه مرحمت متذكر فرموده در آياتي چند از جمله اين آيات كريمه است و الله جعل لكم من بيوتكم سكنا و جعل لكم من جلود الانعام بيوتا تستخفونها يوم ظعنكم و يوم اقامتكم و من اصوافها [ص 10] و اوبارها و اشعارها اثاثا و متاعا الي حين و الله جعل لكم مما خلق ظلالا و جعل لكم من الجبال اكنانا و جعل لكم سرابيل تقيكم الحر و سرابيل تقيكم بأسكم كذلك يتم نعمته عليكم لعلكم تسلمون فان تولوا فانما عليك البلاغ المبين يعني خداوند قرار داد از براي شما از بيوت شما مسكني و قرار داد از براي شما از جلود انعام يعني نطعها و اديمها بيوتي كه سبك باشد حمل آنها براي شما مثل خيمه‌ها و چادرها در روز ارتحال شما از مكاني بمكاني و بعضي هم گفته‌اند كه ظعن بمعني سير اهل بوادي است بجهت طلب آب و مرتع و روز اقامه و سكون شما و قرار داد از براي شما از پشمها و كوركها و موهاي آنها اسباب خانه بسيار مانند فرشها و بساطها و ثياب و كسوه و طنافس و امثال آنها و متاعي كه تمتع از آن ببريد تا وقت مرگ يا آنكه مراد نوع وقت است و اشاره بفناء و زوال اين نعم است و قرار داد براي شما در كوهها منزلها مثل مغاره‌ها و امثال آنها و قرار داد پيراهنها كه از گرما شما را حفظ كند مثل كتان و پنبه و امثال آنها و ذكر برد را نفرموده بجهت وضوح و ظهور آن و اين رسمي است شايع در عرب كه اكتفا باحد شيئين ميكنند از باب ظهور آن و اين از باب صنعت اختصار است پس مراد ذكر هر دو قسم است و شايد در اين مقام ذكر نفرموده بجهت اينكه سابقا ذكر فرموده چنانچه نقل ميشود و كريم نعمتي را دو مرتبه ذكر نميكند [ص 11] مگر حاجتي بذكر آن افتد و يحتمل ترك آن را فرموده بجهت اينكه همان لفظ بأس شامل كل است كه ميفرمايد و سرابيل تقيكم بأسكم يعني پيراهنهائي كه نگاه ميدارد شما را از بأس شما ، مراد از بأس يا طعن و ضرب اعداء است و مراد از سرابيل در اين مقام درعهاست يا آنكه اعم از همه چيزهائي است كه صدمه در آن باشد هم‌چنين تمام ميكند بر شما نعمت خود را شايد شما اسلام بياوريد پس اگر اعراض نمودند از ايمان و اسلام از آنچه ذكر شد در اين سوره مباركه يا در اين آيات كريمه عتابي بر تو نيست بر تو بلاغ ظاهر است .

و قبل از اين آيات ميفرمايد خلق السموات و الارض بالحق تعالي عما يشركون خلق الانسان من نطفة فاذا هو خصيم مبين و الانعام خلقها لكم فيها دفء و منافع و منها تأكلون و لكم فيها جمال حين تريحون و حين تسرحون و تحمل اثقالكم الي بلد لم‌تكونوا بالغيه الا بشق الانفس ان ربكم لرؤف رحيم و الخيل و البغال و الحمير لتركبوها و زينة و يخلق ما لاتعلمون يعني آفريد خداوند آسمانها و زمين را بحق ، بعضي گفته‌اند مراد از لفظ حق اين است كه آفريد بجهت اينكه استدلال بر ربوبيت خداوند از آنها شود بعضي گفته‌اند آفريد بجهت اينكه عمل بحق نمايند يا بحكمت راست و درست چنانچه كاشفي گفته است ولي اينها معاني قشري است و بواطن ديگر دارد كه اين رساله محل ذكر آنها نيست ، خلاصه [ص 12] ميفرمايد آفريد آسمانها و زمين را بحق ، بلند است خداوند از آنچه شريك او ميگيرند ، آفريد انسان را از نطفه پس در اين وقت مجادله كننده‌ايست كه خصومت خود را ظاهر ميكند ، و چون ساير تقلبات و تربيتها و حالات خلقت انسان را مكرر فرموده اين جا مختصر نموده و مراد اين است كه انسان با اينكه از نطفه منتن ناقابل آفريده شده و در احوال و صور و هيئات مختلفه تربيت شده تا بسن كمال رسيده حال با حجتهاي خداي خود خصمي ميكند و پاس نعم خداوند را نميدارد بعد بعضي از نعم را ميشمرد بجهت اينكه ظاهر شود كه حق انسان نيست كه اين نعمتها را كفران كند و معصيت خداوند را مرتكب شود پس ميفرمايد انعام را آفريد و بعضي ميگويند اين فقره عطف بر سابق است يعني انعام را هم از آب آفريد و از براي شما در آنها لباسي آفريد كه شما را گرم كند و اين مقام است مقامي كه سابقا عرض شد كه ذكر لباس گرم‌كننده شده است و منافع ديگر غير از لباس در آنهاست و از آن انعام نيز ميخوريد و از براي شما جمالي و زينتي است وقتي كه آنها را بمنزل شب مي‌آوريد و وقتي كه آنها را بمأوي و مرتع آنها ميفرستيد و بار ميكنند متاعهاي شما را بسوي بلدي كه نميرسيديد بآن بلد مگر بكلفت زياد بدرستي كه پرورنده شما صاحب رأفت و رحمت است و آفريد از براي شما اسبها و قاطرها و الاغها را بجهت اينكه سوار شويد آنها را [ص 13] در حوائجتان و بجهت اينكه زينت نمائيد بآنها و مي‌آفريند آنچه نميدانيد ، و از اين قبيل آيات بسيار است و سرّ اختيار نمودن اين نوع نعم خاصة اين است كه روي خطاب با خلق است و بقدر فهم ايشان سخن فرموده بلكه رسل خود را هم بزبان امت فرستاد كه كلام ايشان را بفهمند و متنبه شوند پس نعمي را كه آنها شعور كنند و از آنها لذت ببرند ذكر فرموده و شرح داده و آنچه را كه نميفهمند و نميدانند مجمل ذكر فرموده است اين است كه بعد از ذكر فرمودن نعم ظاهره فرمود يخلق ما لاتعلمون .

خلاصه مقصود اين است كه خداوند انسان را محتاج بنعم بسيار فرموده و از براي او جميع مايحتاج را آفريده و از براي مهيا نمودن آنها هم مقرر داشته كه اناسي رفع حاجت يك‌ديگر را نمايند و اسباب معاش و زيست خود را فراهم نمايند زيرا كه دانستي كه يك نفر نمي‌تواند همه حوائج خود را رفع كند پس همه بايد معين هم باشند چنانكه اعضاي يك نفر معين يك‌ديگرند چنانكه شاعر گفته است :

بني‌آدم اعضاي يك‌ديگرند كه در آفرينش ز يك جوهرند

چو عضوي بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار

پس از اين جهت بايد گرد هم جمع شوند زيرا كه با تفرق امكان ندارد اغلب كارها سرانجام گيرد و رفع حاجت يك‌ديگر را نمايند [ص 14] پس لامحاله بايد در شهرها و قريه‌ها يا جاهائي كه ممكن باشد اجتماعشان جمع شوند و اعانت و نصرت يك‌ديگر را نمايند پس يكي بكارد يكي بدرود يكي پاك كند يكي حمل نمايد يكي آسياب كند يكي طبخ نمايد و هكذا يكي بريسد يكي بتابد يكي ببافد يكي بدوزد يكي رنگ كند و هكذا ساير امور و كارها كه نهايت ندارد و اگر در يكي از آنها نقص باشد لامحاله امر بشر مختل ميشود آيا نمي‌بيني اگر در يك شهر كناس نباشد امر آن شهر مختل ميشود و مردم در آن شهر نميتوانند زيست نمايند با اينكه صنعت ناقابلي است پس چه خواهد بود امر صنايع عمده و كارهاي بزرگ كه معاش و معاد خلق بسته بآنهاست پس لابد بايد در يك شهر اهل هر صنعتي جمع باشند كه امور اهل آن شهر منظم باشد و اگر احيانا همه صنايع در يك شهر جمع نشود لابد بايد صنايع عمده كه در همه حال محتاج بآن هستند در شهر باشد و بعضي صنايع ديگر هم در جاهاي ديگر باشد كه از آنجا با روابط كه خداوند قرار داده است حمل و نقل شود و كار همه منظم شود .

پس از اين جهت خداوند اناسي را مدني الطبع قرار داده است كه بالطبع جمع شوند اگر بنا بود كه اجتماع بتكليف حاصل شود منظم نميشد چنانكه مي‌بيني كه همه خلق امور تكليفيه را بانجام نميرسانند و نميتوانند كامل كنند ولي امور طبيعيه در ميان ايشان برقرار [ص 15] ميشود مثل اينكه مي‌بيني كه نكاح مثلا اگر امر طبيعي نبود محض استحباب كسي جز مؤمن متأهل نميشد چنانكه مي‌بيني كه كساني كه شهوت ندارند باختيار بدون حاجتي عيال نميگيرند و لكن آن وقت كه شهوت بر او مستولي شد بالطبع عيال ميگيرد هم‌چنين اگر بحكم و تدبير مي‌بايستي در يك بلد و قريه جمع شوند جمع نميشدند چنانكه مي‌بيني در باب اتحاد و يگانگي و اخوت آنچه امر ميشود اطاعت نميكنند الا مؤمنين ولي در باب اجتماع ابدان خداوند طبيعي ايشان فرمود كه از تنهائي وحشت ميكنند و پريشان و عاجز ميشوند پس لابد جمعي با هم جمع ميشوند و لامحاله بحسب صورتها و هيأتها طبايع ايشان هم مختلف است و همين هم از حكمت صنع است بجهت اينكه هر يك را بجهت صنعت خاصي آفريده اگر همه بيك طبع بودند يك صنعت را تكميل ميكردند و باقي صنايع مهمل ميماند پس از اين باب خداوند عالم طبايع بشر را مختلف فرمود يكي بالطبع ميل بتحرير ميكند ، يكي ميل بتقرير ، يكي علم ، يكي بنائي ، يكي بزازي ، يكي طباخي ، يكي خياطي ، يكي عصاري ، يكي كناسي و هكذا و هر يك از صنايع خود لذت ميبرند و تعيش مينمايند و لامحاله با طبايع مختلفه با يك‌ديگر زيست نميتوانند بكنند مگر اينكه شريعتي و منهاجي در ميان ايشان باشد كه همه از آن راه روند و قانوني باشد كه بآن قاعده رفتار نمايند و [ص 16] لامحاله در ميان ايشان سياست و ياسائي لازم است كه نظم بگيرد و بغير اين محال است كه چهار صباح با هم بتوانند زندگاني نمايند و شاهد اين عرض را خداوند نمايانيده ، ملاحظه نما چند نفري كه خودرأي باشند و در تحت قانون نباشند و اطاعت از كسي ننمايند دايم با يك‌ديگر نزاع و جدال مينمايند و يك روز زيست نمي‌كنند بلكه بعضي بعضي را قتل و نهب ميكنند ملاحظه نما در حال اطفالي كه بزرگي ندارند اگر در يك محل جمع شوند با يك‌ديگر چه ميكنند و در همين موعظه است از براي هر عاقلي ، پس لابد ميان بشر بايد شرعي باشد كه همه از آن راه بروند و اين شرط زندگاني است و سبب اصلاح امر معاش خلق و در اين است صلاح و سداد حتي اينكه اگر ده نفر در يك بيابان چادر بزنند و بنشينند و در تحت شريعتي نباشند نميتوانند با يك‌ديگر زيست كنند مگر اينكه قانوني براي خود بگذارند و الا جمعشان متفرق ميشود و امور آنها بكلي فاسد ميگردد بلكه يك نفر مرد كه خانه و عيالي داشته باشد لابد بايد قانوني در خانه داشته باشد و الا امر خانه نظم نميگيرد و اين قانون بايد بر يك نسق و نظم و از روي حكمت هم باشد بقسمي كه صلاح در آن باشد و الا امر آن خانه فاسد و عيش ايشان زايل ميشود و چون امثال اين مطلب ظاهر است محتاج بشرح و بسط دادن بسيار نيستيم .

[ص 17] فصل - در وجه ديگر از برهان بجهت لزوم شريعت . بدانكه خداوند عالم خلق را بجهت فايده و ثمري آفريده نه محض لغو و لهو و لعب چنانكه ميفرمايد افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لاترجعون فتعالي الله الملك الحق لا اله الا هو رب العرش الكريم يعني آيا گمان كرديد شما كه شما را عبث آفريديم و شما بسوي ما بازگشت نميكنيد پس بلند است خداوندي كه پادشاه برحق است از اين كار ، نيست خداوند جز او كه پرورنده عرش كريم است ، و ميفرمايد و ماخلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا فويل للذين كفروا من النار يعني نيافريديم آسمان و زمين و مابين آن دو را از ساير خلق بر باطل اين گمان كساني است كه كافر شدند بخداوند پس واي از براي آن كساني كه كافر شدند از جهنم . پس ظاهر شد كه بناي عالم بر باطل و عبث نشده و عقل هم حاكم باين معني است هر كس نظر كند باين وضع حكمت با اين ارتباط عالم ميفهمد براي چيزي خلقت شده چنانكه اگر وارد شوي بر حجرهٔ و به‌بيني آلات متقنه و اثاث محكمه ساخته شده و بنظمي مخصوص چيده شده ميفهمي براي امر عمده‌ايست البته ، هم‌چنين از وضع ملك ميفهمي براي امري بزرگ آفريده شده ، پس چون در ملك نظر كرديم مي‌بينيم آسمان و زمين خلقي مبهم هستند و از آنها غايتي بخصوص بثمر نميرسد مگر [ص 18] اينكه باعث تولد مواليد شوند و آثار از آنها ظاهر شود و مثل آنها مثل آن چرخها و آلات و ادوات است كه عقل حكم ميكند كه اينها اسباب كاري است نه غايت عمل ، پس از آنكه در مواليد نظر ميكنيم مي‌بينيم كه بعضي جمادات و معادن و نباتات بي حس و شعور هستند كه مصدر امري نيستند بلكه بجهت كار فرمودن حاصل دارند و هر يكي ايامي هستند و بعد منقلب ميشوند دانستيم كه غرضي كه حكيم دارد در اينها نيست و از اين گذشته مي‌بينيم كه اينها غذا و دواي حيوان است و انسان پس فهميديم كه خود آنها مقصود بالذات نيستند و غايت آنها امر ديگر است پس نظر نموديم در حيوان مي‌بينيم اغلب آنها شعور ندارند و قابل اعتنا نيستند و دوام و بقائي بر آنها نيست و از اين گذشته انسان فوق آنها است بعضي را خدمت ميفرمايد بعضي را ميخورد بعضي را ميپوشد و همه هم مطيع امر او هستند و بقاء آنها هم مدتي قليل است پس دانستيم كه آنچه غايت خلق است در آن هم نيست پس نظر كرديم در انسان و تعمق در خلق او نموديم ديديم خلقي است جامع همه چيز و قابل همه كار و صاحب باطن و ظاهر و مسلط بر همه خلق بلكه بعضي افراد او را يافتيم كه در آسمان و ستارگان و آفتاب و ماه هم تصرف مينمايند و تحت هيچ خلقي نيافتاده و مطيع غير نميشوند و انسانيت انسان هم غذاي ديگري نميشود و اگر [ص 19] احيانا بدن بعضي را حيواني بخورد يا فاسد شود از باب اين است كه بدن او از سنخ اسافل است نه از عرصه انسانيت بلكه يافتيم كه انسانيت او باقي است و دايم چنانكه مي‌بينيم علمي را كه در طفوليت آموخته در سن هفتاد سالگي بيان ميكند پس ميفهميم كه نفس او باقي است و متغير نميشود اگر چه بدن او تحليل رود و روح بخاري او تمام شود بر خلاف حيوانات كه غير از همان روح بخاري چيزي ندارند و آن هم متغير است از اين جهت است كه چيزي را كه امروز مي‌بينند فردا فراموش ميكنند پس معلوم ميشود كه نفس باقيه ندارند و سواي همين بدن و روح متولد از دم در ايشان چيزي نيست .

خلاصه مجمل كلام اينكه از اين نظر دانسته و فهميديم كه انسان نتيجه كل ملك است و آن غايتي كه منظور نظر حكيم بوده از آفرينش از انسان بروز ميكند نه ساير خلايق و چون ملاحظه نمائيم حال انسان را مي‌بينيم كه اين انسانيت و غايتي كه منظور است لابد بايد از قوابل ايشان استخراج شود زيرا كه امري خلقي و طبيعي نيست كه بزاد و ولد باشد يا بمقتضاي طبع باستحاله مواد حاصل شود مثل تولد دم از غذا و روح از دم و غير آنها اگر اين قسم بود بدون تربيت و تعليم و تعلم هم ميشد كسي انسان شود و علانيه مي‌بينيم كه اگر انسان را ترك كنند بحال خود كه مثل حيوان زيست كند ابدا انسانيت از كمون او بيرون نمي‌آيد چنانكه [ص 20] مي‌بيني كه مردمان وحشي كه در جنگلها و بيابانها نشو و نما كرده‌اند مثل حيواناتند بلكه بدتر و خداوند در وصف اغلب خلق فرموده ان هم الا كالانعام بل هم اضل پس لابد بايد انسانيت را اكتساب كنند و اين نميشود مگر مدتي بقاء و دوامي داشته باشند و فراهم آيند و تقويت و تسديد و تأييد يك‌ديگر را نمايند پس لابد بايد شرعي ميان ايشان باشد كه با هم بتوانند جمع شوند و فارغ البال باشند و الا باندك زماني يك‌ديگر را تمام ميكنند چرا كه حيوانات ديگر هر نوعي از ايشان در كليات صفات شبيه يك‌ديگرند و اگر اختلافي ميان آنها حاصل شود در صورت ظاهر است ولي بحسب طبع با هم مأنوس ميشوند و ممكن است جمع شوند مثل اينكه هزار گوسفند شبيه بهم هستند در خلق و خوي و در صدد آزار هم نيستند و با هم گله ميشوند و مي‌چرند و در يك مأوي منزل ميگيرند و هم‌چنين هزار گاو و شتر و اسب همه با نوع خود مأنوس ميشوند و زيست ميكنند ولي با غير افراد نوع خود نميتوانند زيست كنند بجهت اختلاف طبع مگر بطور ندرت و اما افراد اناسي چنين نيستند اگر چه صورت ايشان صورت انسان است ولي اخلاق ايشان مختلف است بعضي بهيميت بر ايشان غالب است بعضي سبعيت ، بعضي فراست بعضي ساير صفات و از حكمت هم همين بوده بجهت اينكه حوائج مختلفه بايد از ايشان رفع شود [ص 21] و اين ميسر نميشود مگر با طبايع مختلفه ، تا نفس سبعي نباشد صياد نميشود ، تا نفس فاري نباشد حفار نميشود ، پس از هر نوعي بايد در انسان باشد و اگر با اين اخلاق مختلفه جمعي جمع شوند البته يك‌ديگر را اذيت و آزار ميكنند و جنگها و قتلها سرپا ميشود مگر حدودي در ميان باشد پس لابد بايد ميان اناسي حدود و شرايعي باشد كه بتوانند چندي با هم زيست كنند تا مجال تحصيل انسانيت و آنچه ثمره ايجاد است حاصل شود و الا بمحضي كه چهار نفر جمع شدند يكي مال ديگري را ميبرد يكي عرض ديگري را ضايع ميكند يكي بر ناموس ديگري ميجهد و همه اينها باعث فساد ملك است ولي اگر قاعده و قانوني برقرار شد البته امر ملك نظم ميگيرد و خلق بمطلب خود ميرسند اگر خواسته باشي شاهد اين عرض را علانيه به‌بيني ملاحظه كن در ممالكي كه شرايع انبياء را متروك داشته‌اند و قانون بقاعدهٔ كه از روي حكمت باشد دست ندارند چگونه امور آنها فاسد شده و رشته امور از دست رفته بطوري كه براي احدي آسايشي نمانده و هيچ صاحب صنعتي نميتواند بامر خود بپردازد و هيچ كس در ميان ايشان ترقي حاصل نميكند و يوما فيوما امرشان در سفال است و بسا ملكشان از دست رفته و آن ممالكي كه قانوني در دست دارند بچه قسم زيست ميكنند و چه نحو ترقيها حاصل ميكنند كه محسود اهل عالم ميشوند و عماقريب [ص 22] امر ايشان طوري بالا ميگيرد در هر باب كه نتوان شرح داد و اين قدر هم كه مي‌بيني چهار صباحي مردمان بي شرع زيست ميكنند يا از اين است كه جمعي متشرع هنوز هستند و نميگذارند بكلي پرده پاره شود و بعضي امور باز بشرع جاري ميشود يا بحسب قانون ممالك ديگر است كه بقاعده‌روي آنها اسباب بقاء اينها شده و الا از حكم طبيعي نيست كه اناسي بي قانون و شرع زندگاني نمايند .

فصل - چون دانستي كه انسانيت امري طبيعي نيست كه باستحاله يا بتوالد حاصل شود و انبعاثي از اين بدن ندارد و لابد بايد تحصيل شود بدانكه از براي تحصيل آن طريق سلوكي است كه بايد از آن راه روند و اعمالي خاص بجا بياورند تا آن كه بدن انسان اصلاح شود و قابل افاضه روح انسانيت شود و لامحاله اين اعمال و اخلاق غير از اعمال حيوانيت و نباتيت است كه آنها افعال طبيعي است و هيچ محتاج تأديب و تأدب نيست زيرا كه مي‌بيني حيوان بمحضي كه تولد كرد حركت ميكند و غذا ميخورد و مي‌بيند و مي‌شنود بطور كمال و محتاج بتحصيل اين صفات نيست و كذلك نبات جذب ميكند و دفع و امساك و هضم مينمايد بدون تعليم و تعلم بلكه اين كمالات آنها نوعا در صغر و كبر فرقي هم نميكند اگر چه در قوت و ضعف تفاوت في‌الجملهٔ بالطبع نمايد و اين صفات مسلم مكمل انسانيت نيست اگر بود ميبايست هر حيوان و نبات [ص 23] انسان شوند و لامحاله هر صفتي جذاب شكيل و شبيه خود است پس اين صفات تقويت روح خود را ميكنند نه غير را و لامحاله از براي انسانيت هم راهي هست و اعمالي و صفات و اخلاقي بايد تحصيل كرد تا انسان شد و اگر آنها طبيعي نيست بايد از ديگري اخذ كرد پس بايد آداب و رسوم تحصيل انسانيت ميان بني نوع انسان قرارداد شود تا اينكه انسانيت كامل شود اگر نشود انسانيتي هم پيدا نميشود و همين آداب شرع است كه قرار داده ميشود نهايت بعضي از احكام شرع در وصف اعمال انسان است كه متعلق بروح او است بعضي متعلق بابدان است بجهت مهيا نمودن آن بجهت روح ، بعضي متعلق بسياست است بجهت حفظ و حراست او تا بتواند عملي كند ، بعضي متعلق بمنزل و لباس او است بجهت اينكه بنيه او سالم بماند و هكذا ، خلاصه لابد بايد آداب و رسوم انسانيت ميان خلق قرار داده شود تا آنكه مؤدب شوند و انسان گردند و بغير از اين انسانيت حاصل نميشود .

فصل - كساني كه اقرار بمعاد دارند يقين دارند كه دار جزائي هست و حساب و كتابي ، آنها كه اقرار باين مسأله ندارند رجوع بساير رسايل و كتب كه در اثبات معاد نوشته شده نمايند ، در اين مقام بطور اختصار عرض ميكنم كه مسلمين را همين قدر كافي است كه پيغمبر خدا فرموده معادي است و جنتي و ناري و كمتر [ص 24] كسي است كه بعقل بتواند اثبات اين مسأله را نمايد اگر چه عدليه اثبات آن را از اين راه نموده‌اند كه از عدل خداوند است كه هر خيري را جزا دهد و بهر شري عقاب فرمايد و همه اعمال بدني نيست و بعضي نفساني است و نفسي را عرصه فوق اين دنياست پس بايد در آن طرف داري باشد و حساب و كتاب و عقاب و ثوابي باشد ولي اهل حكمت و معرفت ادله قطعيه دارند بر ثبوت معاد و اينها را دليلهاي ظاهري ميدانند بهر حال مسلمين مقرند بمعاد ، يهود و نصاري هم اقرار دارند اگر چه شرح معاد و جنت و نار در تورية و انجيل مثل اينكه در قرآن مجيد است نشده ، مجوس هم مقرند ، مگر بعضي فرق باطله كه اقرار نكنند ، پس مسلم معادي هست و جنتي و ناري و ثواب و عقابي و اعمال و اخلاق بحسب طبع بعضي مورث نجات است و بعضي مورث عقاب البته و لابد بايد انسان اعمالي را كه سبب نجات است مرتكب شود و اعمالي كه سبب هلاك است ترك كند و خود ما هم كه نميدانيم چه عمل خوب است و چه عمل بد پس بايد آنان كه ميدانند و آگاهند قانون و دستور العملي ميان خلق بگذارند كه آنچه سبب نجات است ظاهر شود و آنچه سبب هلاك مبين گردد مثل اينكه از براي رعيت بايد رضا و سخط پادشاه را بيان كنند تا بدانند چه كار كنند كه او راضي باشد و از چه عمل اجتناب نمايند كه خشنود گردد و الا خود رعيت [ص 25] نميدانند كه پادشاه بچه ميل دارد و از چه اكراه دارد پس بسا عملي نمايند كه موجب سخط او گردد و مستوجب عقاب شوند و همين است قانون و شرع نهايت در معاملات دنيويه با سلاطين ظاهريه قانون بر حسب ظاهر است و در معامله با پروردگار شرع و قانون بر حسب رضاي خداوند است بهر حال قانون و شرع در سلوك با رئيس و بزرگ حتم است و اين امري بين است و از براي هر يك از اين ادله دليلهاي بسيار است ولي بجهت اينكه مراد اختصار و سهولت كلام است بهمين قدرها اكتفا ميشود ولي فصلي ديگر بايد عنوان شود در بيان اينكه قراردهنده شرع چه كسي بايد باشد بدليلهاي ظاهره بلكه ادله بينه كه ضروري هر عارف و عامي باشد .

فصل - شك نيست كه واضع شرع و قانون فرد فرد بشر نميتوانند بود بجهت اينكه همه عاقل و عالم نيستند و لابد بايد وضع آن را كسي كند كه علم او احاطه بهمه چيز نموده باشد و اين خلق جمعي اطفالند كه هر از بر تميز نمي‌دهند بعضي مجانين و سفهاء بعضي ضعفاء بعضي جهال بعضي سفله و اوباش و هيچ يك از اين فرق نميتوانند قاعده بگذارند در هر جزئي و كلي بلكه در يك امر جزئي هم اين طوايف مذكوره نمي‌توانند قاعدهٔ بگذارند كه آن امر منتظم شود و عيبي در آن پيدا نشود پس بايد ديگري واضع باشد كه بفهمد و شعور داشته باشد پس از عقلا بايد باشد اما [ص 26] عقلاي بي علم هم نميتوانند قانون بگذارند بجهت اينكه بسياري از امور هست كه بعلم بايد وضع شود مادام كه علم نباشد و خواص اشياء و مصالح و مفاسد را نداند نميتواند قاعده وضع كند كه سبب صلاح عالم و نظام بشر شود و ميشود شخص عاقل باشد و عالم نباشد پس عقلاي بي علم نميتوانند واضع شوند و عالم بي عقل هم نميتواند قانون بگذارد بجهت اينكه مادام كه عقل نباشد حكيم نشود و هر چيزي را سر جاي خود نميتواند بگذارد آيا نمي‌بيني كه بعضي علماء هستند كه مسائل حلال و حرام را ميفهمند بلكه علمهاي بسيار دارند و ابدا نميتوانند يك خانه را نظم دهند يا با يك نفر سلوك كنند پس بايد علم و عقل هر دو جمع شوند تا انسان بتواند قاعده بگذارد پس علماء بي عقل و عقلاء بي علم هم اهل اين عمل نيستند پس منحصر شد امر بعالم عاقل . و از اين براهين هم كه چشم بپوشي و حال اينكه نميتواني چشم بپوشي عرض ميكنم شرع و قانون را براي همين خلق ميبايست بگذارند بجهت نقصان قابليات ايشان پس خود ايشان چه طور ميتوانند قانون بگذارند پس لامحاله واضع بايد موصوف بعقل و علم باشد .

حال به‌بينيم كه هر كس عالم عاقل شد ميتواند شرعي بگذارد كه امر عالم منتظم شود يا نه ؟ شك نيست كه از براي هر جزئي و كلي از امور دنيوي و اخروي بايد حكم گذارده شود زيرا كه مقصود انتظام امور است [ص 27] و استحكام آنها همان طور كه حكم همه امور را نميتوان برأي ناقصين واگذارد يك امر را هم نميتوان گذارد و اگر كسي عاقل باشد ميفهمد كه اگر همه امور اصلاح شود و يك امر جزئي فاسد بماند سرايت بساير چيزها ميكند و باقي را خراب ميكند مثل اينكه خانهٔ ساخته شود در كمال استحكام و همه چيزش در نهايت خوبي موافق حكمت باشد ولي يك گوشه‌اش را سست بنا بگذارند البته خراب ميشود و خرابي سرايت بساير خانه ميكند هم‌چنين است حكم همه امور دنيا ، پس براي هر چيزي بايد قاعده گذارد و لامحاله بايد قاعدهٔ هم گذارده شود كه جميع خلق بآن عمل كنند نه اينكه از براي هر قريه و شهري قانوني بگذارند اگر چه در امور مختصه باشخاص و قري و بلدان و طوايف حكم خاص بآنها بايد گذارده شود ولي در اموري كه خاص بشريت است لاعلاج همه بايد شريك باشند و اين هم امري ظاهر و بين است اگر از براي هر يك حكمي خاص وضع شود باز اسباب اختلاف است و امر ملك فاسد خواهد شد پس صلاح خلق و سداد و قوام ايشان بي‌شك در اين است كه قانون و شرع در همه نوعا يكي باشد تا اينكه جميع خلق خداوند بر يك نسق و يك وتيره راه روند و برهان ديگر بر اين مطلب اين است كه راه خير و حق در هر امري يكي است الا در بعضي جزئيات كه چندان محل اعتنا نيست زيرا كه اعمال [ص 28] و افعال از دو شق خارج نيست يا خوب است يا بد و اين دو ضد همند و در امور معتني به و كليات لامحاله فعل و ترك هر دو خوب نميشود يكي لامحاله خوب است يكي بد ، مگر در امور جزئيه كه ضرر و نفعشان محل نظر نيست پس ميشود فعل و ترك آنها چندان محل نظر نباشد اگر چه در آنها باز ملاحظه خير و شر بحسب آنها ميشود اگر خير است لامحاله محبوب است و امر بآن ميشود و اگر شر است البته مبغوض است و نهي از آن ميشود و كليات امور البته در جميع خلق بالسواء است ، شرب خمر مثلا همه جا و همه وقت مثلا مذموم است ، ترك آن همه جا و همه وقت ممدوح ، ديگر فرد نادري خارج شود محل نظر نيست اگر چه شارع اگر شخص كلي باشد حكم فرد نادر را هم خواهد فرمود ، خلاصه مراد اين است كه احكام مسلما بايد عام باشد و شامل جميع خلق . پس بنا بر اين دو قاعده كه عرض شد كه در هر چيز حكمي بايد گذارده شود و در همه خلق هم حكم بايد جاري باشد پس هر عاقل عالمي مقنن قانون و شارع نميتواند باشد بجهت اينكه عقل هر عاقل بهمه جزئيات و كليات نميرسد و علم همه كس احاطه بهمه چيز نميكند .

حال كلاه خود را قاضي بنما و حكم اين مسأله را بكن كه چه تدبير بايد كرد ، آيا جمعي عقلا بايد جمع شوند و عقول خود را كار فرمايند و هر يكي حكم چيزي را معين كند يا بايد [ص 29] يك نفر عالم عاقل حكم فرمايد ؟ اما جماعت در صورتي كه جزئي باشند كه اجتماعشان و تشريع شرعشان جايز نيست بجهت اينكه جمعي جزئي قاصر كه هر يك يك امر را بدانند و اشيائي را ندانند ميشود اموري چند را هيچ يك نفهمند بجهت اينكه همه ناقصند و لامحاله بعضي از ايشان چيزي را ميفهمند و بعضي آن چيز را نميفهمند و اجتماع همه بر يك قول بدون رئيس مطاع متصور نيست زيرا كه يكي از آنها امري را خير ميداند و ديگري همان را شر ميداند ، تصديق اين عرض را از اين بفهم كه فقهاء با وجود فهم و علم و دقت انظار با اينكه احكام را شارع بيان فرموده نهايت بايد استنباط از احاديث نمايند چه قدر اختلاف در فتاوي ايشان است حال انصاف ده اگر بنا بود خود ايشان بعقل حكم كنند چه ميشد ، مسلم اختلافشان بيش از اين ميشد و در همين اختلاف فساد بشر است البته ، پس اجتماع جزئيين در همه امور متصور نميشود مگر با وجود حاكم سائس در ميان ايشان كه او حكم را بفهمد و همه را بآن وادارد . و از اين گذشته جماعتي كه ناقص شدند ميشود جمعي از ايشان هم وقتي اجماع نمايند بر خوبي چيزي و آن بد باشد يا بر بدي آن و آن خوب باشد هم‌چنانكه يك نفر يك نفر آنها ميشود چنين باشند و اين امر مسلم است . و از اين هم گذشته جمعي ناقصين كه فهم ايشان بهمه چيز نميرسد از جهت ضعف [ص 30] عقل و قلت علم ايشان است و كسي كه عقل او ناقص شد در يك مسأله هم احاطه بهمه اطراف آن نميكند بلكه اطلاع از حال همه اشخاص و ازمان پيدا نميكند زيرا كه حكم شرع بمحض اطلاع بيك علم و دو علم نميشود بلكه علوم بسيار لازم دارد كه يكي از آنها علم بجميع حوادث است پس شخص جزئي چه طور ميتواند همه آنها را بفهمد ؟ اگر يك نفر جزئي نفهميد صد نفر جزئي هم نميفهمند . تصديق اين عرض را از اين بفهم كه اگر هزار عاقل پيدا شوند بقدر يك پيغمبر غير مرسل نميفهمند ، اگر از اجتماع افراد جزئيين كلي حاصل ميشد ميبايست هزار نفر بقدر يك نفر كلي شوند و حال اينكه نميشوند ، نمي‌بيني اين جماعت اگر بعضي از ايشان ظهير بعض هم شوند يك معجز نميتوانند بكنند اگر همه مسلمانان جمع شوند مثل يك سوره قرآن نميتوانند بياورند پس معلوم شد از اجتماع هم ثمري حاصل نميشود از اين گذشته كه اجتماع جميع عقلاي عالم ميسر نميشود و هزار نفر و دو هزار نفر ايشان هم عالم بهمه اسرار عالم نميشوند اگر بگوئي در اين صورت چرا خداوند امر بشوري فرموده عرض ميكنم شوري در تشريع و تقنين نيست بلكه در امور عظيمه هم كه از فهم خلق بالاتر است مثل تعيين امام مثلا نيست و يك ايراد شيعه بر عمر اين است كه امر خلافت را موكول بمشورت كرد مثل اينكه يك ايرادشان بر سني‌ها اين است كه اجماع [ص 31] را در نصب خليفه حجت دانستند و حق در اين مسأله با شيعه است بلكه شوري در امور عاديه است و آن هم بعد الشرع است چون اهل شوري جمع شوند و امري در شرع معين باشد همه بايد اطاعت كنند و اگر ظاهر نباشد در آن باب نبايد سخن برانند و اگر بگوئي در بعضي دول خارجه امر ايشان بشوري است و جمهوري و بلد ايشان منتظم هم ميشود عرض ميكنم اولا آنچه از شرايع انبياء بايشان رسيده ميگيرند و عمل بآن مينمايند صحيح ميشود ولي آنچه بخواهند برأي خود بگويند غالبا صحيح نميشود و فسادي بر آن مترتب خواهد بود ، آيا نمي‌بيني هر روز يك شور تازه در امري ميكنند اين نيست مگر از همين كه تجربه ميكنند و مي‌بينند آنچه قرار دادند ناقص بود و ضرري بر آن مترتب شد پس برميگردند برأي ديگر و بسا اموري چند را از شرايع ميگيرند و بهم ضم مينمايند و از آن نتيجه ميگيرند و صحيح ميشود صحت آن هم باز از شرع است نهايت اين مسأله خاص از شرع نبوده ولي مقدمات از شرع است و اين از قبيل تفريعات است بر اصول حقه ، و اما جاري شدن امر ايشان با تعدد اشخاص آن هم بوجود رئيس است تا واحدي در ميان آنها هم حاكم نشود امر جاري نميشود و قول آنها هم يكي نميشود ابدا پس آخر هم رأي رأي واحد است و ساير لاعلاج اطاعت ميكنند .

خلاصه پس جماعت نميتوانند شارع [ص 32] شوند پس لابد بايد يكي باشد كه صاحب عقل كامل و علم نافذ باشد و حد علم او اگر درست ملتفت باشي از تحديد بايد خارج باشد بجهت اينكه حكمي كه قرار ميدهد بايد بجهت ظاهر و باطن و عضو عضو و جزء جزء هر يك نفر صلاح باشد و بر فرد فرد خلق و هر وقت و هر زمان يا آن قدر از زمان كه اين حكم را قرار داده صلاح باشد ، از براي تو در اين مقام مثلي عرض ميكنم تا بر حق مطلب واقف باشي مثلا طبيب كه اراده ميكند معالجه نمايد مريض را اولا بايد مرض او را تميز دهد و بفهمد در چه عضو است و علت آن چيست و ضد آن چه چيز است از دواها و اعمال و افعال و امكنه و بفهمد طريق معالجه را پس معالجه نمودن هر مريض علومي چند لازم دارد اول شرط معالجه اين است كه انسان عالم باشد بخلق ابدان و بداند از چه خميره خلقت و بچه كيفيت تركيب شده‌اند تا اينكه مزاج اشخاص را بفهمد و طبع هر عضوي را دست آورد بعد از آن بفهمد تشريح ابدان را تا آنكه آگاه شود كه هر عضو چه شكل دارد و بچه نهج تركيب شده تا آنكه صورت طبيعي را از صورت عارضه از مرض تميز دهد و هم‌چنين بايد بداند تشريح مرض را تا اينكه بداند عضو مؤف كدام است و بچه صورت شده و عارضه او چيست ، تا اين علوم را نداند البته از علاج محروم است و هم‌چنين بايد بفهمد خواص ادويه را و اين نميشود مگر اينكه [ص 33] بداند ماده آنها را و كيفيت تركيب و محل خلقت و ساير متعلقات آن را مادام كه انسان علم باينها حاصل نكند چه طور ميفهمد كه مزاج زنجبيل مثلا گرم است و بالطبع مايل باسافل اعضاء است پس چه طور ميشود معالجه نمود مريضي را قبل از اطلاع بر اينها و هم‌چنين هوا دخيل در معالجه است علم آن لازم است و آب و خاك و سايه و آفتاب و ساعات و نجوم و اوقات همه دخيلند پس علم همه شرط است حال خود انصاف ده كه هر طبيب جزئي علم بهمه اين علوم خواهد داشت حاشا و كلا اين نميشود مگر از براي كليين ، بلكه اگر دقيق شوي در مسأله ميفهمي كه اين علم مخصوص بخداست و احدي بر آن آگاه نميشود مگر انبياء از طريق وحي چرا كه احاطه بهمين ادويه كسي نميكند و مزاج آنها را بتجربه نميتوان فهميد زيرا كه بعضي سموم است كه اگر كسي خورد هلاك ميشود و خبرش بما نميرسد اگر نخورد نميفهمد بعضي بحسب امزجه اختلاف ميكند چنانكه دوائي را شخصي ميخورد استنباط حرارت از آن ميكند شخص ديگر ميخورد ابدا استنباط حرارتي از آن نمي‌نمايد پس طبيب بر فرض دوا را استعمال كند از كجا يقين ميكند كه مزاج آن چيست پس لابد بايد خداي خالق مزاج آنها را بيان فرمايد اگر بگوئي پس امزجه ادويه از كجا معين شده عرض ميكنم هر چه صدق است از انبياء بايشان رسيده و هر چه صدق نيست از [ص 34] خود مردم است اگر دليل صدق كلام را ميخواهي از حديث اهليلجه كه حضرت صادق (ع) بيان فرموده‌اند براي طبيب هندي بگير و بعقل هم ملاحظه ميكني جميع ادويه كه از قديم الايام بوده مزاج هر يك و خواص آنها بطور دقت معلوم شده و نوشته‌اند ولي چند دواي جديد كه پيدا شده احدي مزاج آنها را دست نياورده و نميدانند چه خاصيت دارد اين اعظم شاهد است بر اينكه مزاجهاي دواهاي سابقه را انبياء فرموده‌اند ولي چون حال پيغمبري نيست كه بيان فرمايد اين ادويه مجهول مانده است . باري اگر امر در معالجه يك مرض اين طور است پس چه گمان داري در معالجه جميع امراض بدني و روحاني و بلدي و سياسي و معاشي و معادي خلق آن طبيب حاذق كه جميع اينها را بفهمد و راه علاج را بداند كه خواهد بود ، آيا يكي از افراد بشر است يا ديگري ؟ شك نيست كه احدي از افراد بشر متحمل اين علم و اين امر نيست زيرا كه اين عمل شأن كسي است كه هيچ مجهول نداشته باشد و آگاه بر ذره ذره خلق باشد و از ابتداي خلق تا انتهاي ايشان بداند كه امر بچه منوال جاري شده پس اين علم مخصوص بخدا است جل شانه يا آن كسي كه خداوند تعليم فرمايد بعنايت خاص ، اما عالم بودن خداوند كه امري ظاهر است و محتاج بدليل و بينه نيست اما تعلم از خداوند اولا ميسر است بوحي از جانب او چنانكه فرموده و ماكان لبشر [ص 35] ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا پس خداوند بوحي و الهام تعليم ميفرمايد پيغمبران را و ايشان تعليم ميكنند خلق را ، پس اصل شريعت را بايد خداوند وضع فرمايد كه آگاه بر جميع چيزهاست و خداوند هم لامحاله بواسطه پيغامبران بخلق ميرساند پس شرع را پيغامبري بايد ميان خلق بياورد و غير نميتواند شريعت بگذارد و اگر هم بگذارد ناقص است و چه برهان از عيان ظاهرتر ؟ ملاحظه نما اهل بدعتها مثل ميرزا علي‌محمد شيرازي و امثال و اقران او كه آمدند و خواستند شريعت بگذارند چه احكام بيان كردند و چه قواعد ذكر نمودند كه ثكلي از آنها ميخندد و اگر خدانكرده همه مردم تسليم امر آنها را بكنند بكلي نظام بشر از هم ميپاشد و نسبها منقطع ميشود و مالها بتاراج ميرود ، اين نيست مگر از اين باب كه عقل آنها قاصر بوده و مطلع بر حقايق و آثار اشياء نبودند پس نتوانستند قاعده درستي بگذارند . و چون سخن باينجا رسيد مناسب است فصل ديگر عنوان شود و بعضي ادله ظاهريه ديگر بر لزوم وجود انبياء اقامه نمائيم تا ناظرين در اين رساله بر بصيرت باشند و چون اثبات اين مسأله منوط باقرار بصانع است فصلي هم در اثبات صانع بيان ميكنيم بعد بيان آن مسأله را مي‌نمائيم انشاء الله .

فصل - هر ذي شعوري كه در اين ملك و در نفس خود نظر كند [ص 36] مي‌بيند كه خلق حادثند و قديم نيستند چون بنفس خود و ساير مركبات نظر كني مي‌بيني كه نبودهٔ بعد پيدا شدهٔ و اگر قبل از زمان خود را درست تصور نميكني آنكه بعد از تو تولد نموده مي‌بيني كه اول خاك بود از خاك غذائي ساخته شد و از آن غذا نطفهٔ گرفته شد و از آن نطفه بعد از تقلب در صور مختلفه بشري ساخته شد در رحم تاريك بصورتي معتدل مركب از عظام و لحوم و اورده و شرائين و اعصاب و شحوم و غير از آنها بوجهي كه عقل از اين صنعت حيران ميماند كه اگر جميع حكما و صاحبان صنعت جمع شوند مثل يك نفر انسان بلكه حيوان نميتوانند تركيب نمايند و هم‌چنين اگر احوال بعد از ولادت را ملاحظه كني عجايب صنع خواهي يافت از كيفيت ولادت و استرضاع و مهيا شدن شير در پستان و عجايب خلقت پستان كه بچه وجه حكمت آفريده شده مناسب دهان و مزاج اطفال و تقدير شده كه شير يك‌مرتبه از آنها نريزد اگر دهان آن مثل دهان مشك بود كه يك‌مرتبه ميريخت طفل خفه ميشد علاوه بر آن كه شير هم در پستان بجهت دخول هوا فاسد ميشد بلكه مزاج مادر فاسد ميشد چنانكه مي‌بيني كه اگر اندكي هوا از ممر غير متعارف داخل بدن شود چگونه مزاج فاسد مي‌شود پس سوراخهاي كوچك بر سر پستان مقرر شد و در طفل نيز قوه جاذبه طبيعي قرار داده شد كه شير را بمكد بقدر حاجت و بعد [ص 37] از آن ترك نمايد و هكذا اگر ملاحظه در حالات طفل در نشو و نما تا زمان بزرگ شدن و تا مردن او كني خواهي يافت كه از براي او صانعي هست و بر اين قياس كن حال خود و ساير خلق را زيرا كه خود ما نميتوانيم ايجاد خود را كنيم مسلما ، و اگر بر اين مطلب آشكارا هم برهان بخواهي عرض ميكنم تو و امثال تو نبوديد پس موجود شديد و آن كسي كه نيست باعث وجود خود نمي‌شود پس ديگري او را موجود كرده و هم‌چنين حالات مختلفه و تربيتها و وضعها كه در خود مي‌بينيم كه هيچ يك از اينها بتدبير ما نيست بلكه چه بسيار چيزها كه ما مايل نيستيم بر ما وارد ميشود و اگر باختيار ما بود غير آن را ميخواستيم و چه بسيار چيزها كه ميخواهيم كه بما نميرسد و اگر باختيار ما بود بر خود ميخواستيم حتي آنكه خواب بر ما مسلط ميشود كه اختيار بيداري نداريم و در ساعتي كه ميخواهيم بيدار نميشويم و بيداري بر ما مسلط ميشود كه خواب نميرويم پس اگر در اين امر جزئي اختيار از براي ما نباشد در كليات چه خواهد بود . خلاصه پس از اين براهين ميفهميم صانعي غير از خود داريم و مسلم آن صانع كسي مثل خود ما هم نيست بجهت اينكه خود را مي‌بينيم كه عاجزيم پس كسي كه مثل ما هم هست عاجز است البته .