باري ابوذر با زن و فرزندان خود به ربذه رفت و مدتها آنجا بود و پسرش ذر در آنجا درگذشت و بروايتي سه فرزند او در آنجا درگذشتند از كافي از علي بن ابراهيم نقل شده كه گفت وقتي كه ذر پسر ابوذر درگذشت ابوذر دست خود را بر قبر او كشيد و گفت اي ذر خدا رحمتت كند قسم به خدا كه با من خوب رفتار مينمودي و از دنيا رفتي در حالي كه از تو راضي بودم بدان ، قسم به خدا كه در مرگ تو دچار فقدان نشده‌ام و كمبود و نقصاني بمن نرسيده و جز به خدا محتاج احدي نيستم و اگر هول مطلع نبود دلم ميخواست الآن بجاي تو بودم و حزن براي تو ( كه كارت بكجا ميكشد ) مرا از غم خوردن بر تو باز داشته بخدا قسم كه براي تو گريه نكردم ( چون تو از پيشم رفته‌اي ) اما بر حال تو گريستم و كاش ميدانستم تو چه گفتي و به تو چه گفتند آن وقت فرمود خدايا آنچه از حق من بر گردن او گذاشته بودي باو بخشيدم پس تو هم هر حقي كه بر گردن او داشتي ببخش كه تو از من به جود سزاوارتري ● .

و بر حسب بعض روايات زوجه ابوذر نيز در آنجا درگذشت و فقط دختري براي او ماند كم سن و سال و روزي هيچ نداشتند كه بخورند ابوذر گفت بيا دختر باين بيابان برويم شايد علفي پيدا كنيم و رفتند اما چيزي نيافتند و ابوذر حال ضعف شديدي پيدا كرد و به دخترش گفت من از دنيا ميروم وقتي [ص 614] از دنيا رفتم چشم و دهان مرا ببند و عباي مرا روي من بيانداز دختر گفت اي پدر اگر تو از دنيا بروي من در اين بيابان چه كنم ابوذر فرمود حبيبم رسول خدا در تبوك به من وعده‌اي فرموده و جماعتي از مؤمنين براي تجهيز و نماز من ميآيند تو بر سر راه حجاج بنشين وقتي قافله‌اي آمد بگو ابوذر از دنيا رفته و ديگر آنها كار مرا بانجام ميرسانند اين را فرمود و در حال گرسنگي در ميان آن بيابان روح از بدن مطهرش مفارقت نمود دختر او هم عينا همانطور عمل نمود و بر سر راه نشست پس از مدتي ديد قافله‌اي ميآيد بآنها نزديك شد و گفت ابوذر صحابي پيغمبر (ص) در اينجا از دنيا رفته چند نفر از مسافران بدون معطلي از مالها فرود آمده و بطرف او دويدند و گفتند كجاست و دختر ابوذر آنها را بسوي نعش پدر برد و آنها او را غسل دادند و در ميان آنها مالك اشتر نخعي بود كه جلالت قدرش از آفتاب معروفتر است و او بر ابوذر نماز خواند و او را در همانجا دفن نمودند .

ربذه تا سنه سيصد و نوزده في الجمله آباد بوده و سكنه‌اي داشته كه در جوار قبر ابوذر (اع) ساكن شده بودند اما قرامطه كه نسبت به مقدسات بسياري جسارت نمودند قبور آنجا را هم خراب نمودند و گويا همه آبادي را خراب كردند .

مقام و منزلت ابوذر اعلي الله درجته بالاتر از آن است كه بوصف درآيد از عبارتي كه پيغمبر (ص) درباره او فرمودند كه تو از افاضل كساني هستي كه خداي عزوجل آنها را باين صفت مدح فرموده كه نماز را برپا ميدارند ● معلوم [ص 615] ميشود چه مقام بلندي داشته در اخبار درجات ايمان وارد شده كه سلمان را در درجه دهم و ابوذر را در درجه نهم ايمان شمرده‌اند و از كلمات مشايخ ما (اع) چنين معلوم ميشود كه ابوذر از نجباي كلي بوده است نصايح و وصايائي از پيغمبر (ص) وارد شده كه براي ابوذر فرموده‌اند و ما بعض عبارات آن وصيت را از كتاب المبين در اينجا نقل مينمائيم كه هم مورد استفاده خوانندگان قرار گيرد و هم ببينند كه چقدر پيغمبر باو لطف داشته‌اند كه چنين تعاليم عاليه‌اي باو فرموده‌اند از جمله ميفرمايند : اي ابوذر خدا را عبادت كن بطوري كه گويا او را ميبيني پس اگر چناني كه او را نميبيني او تو را ميبيند . و ميفرمايد بدان اي اباذر كه خداي عزوجل اهل بيت مرا در ميانه امتم مثل كشتي نوح قرار داده كه هركس در آن كشتي نشيند نجات يابد و هر كس از آن باز ماند و بآن مايل نباشد غرق ميشود . و فرمودند اي اباذر دو نعمت است كه بسياري از مردم در آن دو مغبون ميشوند يكي سلامتي و ديگري فرصت و فراغت اي ابوذر پنج چيز را قبل از رسيدن پنج چيز مغتنم بشمار يكي جواني را قبل از پيري و سلامتي را پيش از بيماري و غنا را قبل از فقر خود و فراغت را پيش از گرفتاري و زندگي را پيش از مرگ . و فرمود اي اباذر چه بسيار مردم كه آغاز روزي را درك ميكنند اما آن را بانجام نميرسانند و چه بسيار كه منتظر فردائي هستند كه بآن نميرسند .

و فرمودند اي ابوذر بر عمر خود بخيل‌تر باش تا درهم و دينارت .

و فرمودند اي ابوذر مؤمن گناه خود را چنان ميبيند كه گويا زير صخره سنگي ايستاده و ميترسد كه آن صخره بر روي او بغلطد و كافر گناه خود را مثل مگسي ميبيند كه بر بيني او نشسته و رفته تا آنكه ابوذر ميگويد عرض [ص 616] كردم اي رسول خدا كدام يك از مؤمنين زرنگ‌ترند فرمود آنكه بيشتر بياد مرگ باشد و بهتر براي آن مستعد و مهيا باشد اي ابوذر هرگاه نور وارد دل شود قلب گشاده ميگردد و وسعت مييابد عرض كردم پدر و مادرم فداي تو علامت اين مطلب چيست فرمود رو كردن و توجه به دار خلود و دوري نمودن از دار غرور و استعداد براي مرگ پيش از رسيدن آن تا آنكه فرمود اي اباذر در هر چيزي با نيت باش حتي در خواب و خوراك اي اباذر جلال خدا در سينه‌ات عظيم و بزرگ باشد پس ياد او كه ميكني مثل ياد جاهل نباشد كه وقتي سگي يا خوكي را ميبيند ذكر خدا ميكند و ميگويد خدا ذليلت كند . و فرمود اي اباذر تو بحقيقت ايمان نميرسي تا وقتي كه ببيني و بداني كه مردم همه در امر دين نادانند و در كار دنيا عاقل . و فرمود اي اباذر واي بر كسي كه روايت دروغ ميكند كه مردم را با آن قصه بخنداند واي بر او واي بر او واي بر او . و فرمودند اي اباذر بناي مجالس بر امانت است و افشاي سر برادر خيانت است از اين كار بپرهيز و از مجلس عشرت دوري كن . و فرمودند اي ابوذر هركس بميرد و در دلش بقدر ذره‌اي كبر باشد بوي بهشت را استشمام نميكند مگر پيش از آن توبه كند ، پس در اين وقت كسي آنجا حاضر بود و عرض كرد يا رسول الله من از زيبائي خوشم ميآيد حتي آنكه دلم ميخواهد علاقه شلاق و بند كفشم هم مرغوب باشد آيا خوفي بر اين حالت هست فرمودند دلت را چطور مييابي عرض كرد عارف به حق و مطمئن بآن فرمودند اينكه گفتي از كبر نيست اما كبر آن است كه حق را ترك كني و از آن تجاوز كني و غير حق را بگيري و به مردم نظر كني و خيال كني كه شأن كسي مثل شأن تو نيست و خون هيچكس مثل خون تو نيست [ص 617] اي ابوذر بيشتر اهل جهنم مستكبرين هستند ● تمام شد نقل مختصري از حديث شريف .

و مطلب را با اين حديث تمام ميكنيم كه پيغمبر (ص) فرمودند هركس ميخواهد به زهد عيسي بن مريم نظر كند نظر بابي‌ذر نمايد .

و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .

مطلب سوم - در مختصري از احوال مقداد است اعلي الله درجته .

نام او مقداد بن عمرو بهراني است و چون اسود زهري او را به فرزندخواندگي پذيرفته بود باو مقداد بن اسود ميگفتند و ظاهرا از قبيله كنده بود مقداد از اجله اصحاب پيغمبر (ص) است ولادت او بقرائني تاريخي در حدود بيست و پنج قبل از بعثت است و وفات او در سال سي و سه هجري در جرف در يك فرسخي مدينه واقع شد پيغمبر (ص) روزي بر روي منبر مردم را نصيحت فرمودند كه در امر ازدواج سخت نگيرند و حسب و نسب را آنقدر در نظر نياورند و تزويج دختران را بعقب نيندازند و فرمودند مردها و زنهاي مؤمن همه همتاي يكديگرند . و در روايت است كه از منبر پائين نيامدند تا وقتي كه دختر عموي خود ضباعه دختر زبير بن عبدالمطلب را براي مقداد عقد نمودند . از هشام بن سالم از حضرت صادق نقل شده كه فرمودند هرآينه منزله مقداد در اين امت مثل منزله الف در قرآن است كه چيزي بآن نميچسبد ● . و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمودند پيغمبر [ص 618] (ص) فرمود اي سلمان اگر علم تو بر مقداد عرضه شود كافر ميشود اي مقداد اگر علم تو بر سلمان عرضه شود كافر ميشود انتهي ● .

عرض ميشود اما آنكه فرمودند منزله او مثل الف در قرآن است ظاهرا يك وجه تشبيه اين است كه حالت او و سليقه و راه و رسم او روشن و واضح و هميشه بر يك منوال بود و كسي درباره او شكي نميتوانست بكند يا نميشد كه مطلبي را باو ببندند اما آنكه علم سلمان اگر بر او عرضه ميشد كافر ميشد بجهت عدم تحمل او بود چرا كه در حديث فرمودند سلمان در درجه دهم ايمان است و ابوذر در نهم و مقداد در هشتم اما آنكه علم مقداد را اگر بر سلمان عرضه كنند كافر ميشود باين معني است كه شخص بالاتر اگر علم و ايمانش را مثل پائينتر نمايد از او پذيرفته نميشود و از او علم و ايمان و اعتقاد بالاتري ميخواهند كه در حد خودش باشد پس سلمان چنانكه گذشت توحيدش و علم و عمل و اعتقادش بالاتر از علم و عمل و معرفت ابوذر و مقداد است لكن هر سه آنها از بزرگان بودند و درباره هر سه نفر پيغمبر (ص) در حديث جابر فرمودند كه از ما اهل بيت هستند و مقداد هم يكي از آن سه نفر است كه بعد از رسول خدا (ص) هيچ شك و ريبي در آنها راه نيافت . از كتاب كافي نقل شده كه عثمان به مقداد گفت بدان كه قسم به خدا يا از اين كارها دست برميداري ( يعني از حمايت اميرالمؤمنين (ع) و مخالفت با عثمان ) و يا آنكه تو را پيش آقاي اولت برميگردانم ( و مقصود او ظاهرا كسي بود كه او را آزاد كرده بود ) و گذشت تا وقت فوت مقداد در آن [ص 619] وقت به عمار گفت به عثمان بگو كه مرا برگردانند به آقاي اولم و قصد او رجوع به امر پروردگار بود . از ابن اثير نقل شده كه مقداد در يك فرسخي مدينه در جرف از دنيا رفت و مردم او را بر روي دوش خود حمل كرده و به مدينه آوردند و در بقيع بخاك سپردند رضوان الله عليه و اعلي الله درجته .

مطلب چهارم - در ذكر اسامي و اشاره به بعض حالات ساير بزرگان شيعه است از آنها كه في الجمله اخباري در فضيلت ايشان بما رسيده .

بزرگترين شيعيان در هر زماني ابواب معصومين صلوات الله عليهم هستند و باب هر امامي فرد اول شيعه در آن زمان است كه علم خدا و فيوضات ديگر بواسطه او از معصوم به ديگران ميرسد .

حضرت باقر عليه السلام فرمودند مقام سفينه با اميرالمؤمنين و حسن مثل مقام سلمان است با رسول الله و اميرالمؤمنين صلوات الله عليهما و او باب آن دو است و ناچار بايد در هر عهد و زماني از عهد آدم تا ظهور مهدي با هر امامي بابي باشد ● .

عرض ميكنم امثال حضرت سلمان و سفينه و رشيد هجري ابواب بزرگ و باب الابواب و نايب خاص امام هستند كه همه فيوض از امام يا پيغمبر (ص) بواسطه آنها به رعيت ميرسد و اگر اشخاص پائينتر از آنها از بزرگان شيعه باب ناميده شوند مسلم جزو ابواب جزئي هستند كه وساطت تامه ندارند اما بعض كمالات ظاهره يا باطنه امام از طرق آنها به ديگران ميرسد و از اين [ص 620] حديث معلوم شد كه هيچوقت نميشود امام (ع) بابي نداشته باشد و در حديث ديگري رسيده است كه فرموده‌اند هر زماني سلماني دارد ● لكن معني اين اخبار اين نيست كه ابواب بايد در هر زماني ظاهر و معروف باشند چنانكه در خطبه حضرت اميرالمؤمنين است (ع) كه ميفرمايد خداوندا تو بايد كه در زمين خود حجتهائي داشته باشي حجتي بعد از حجتي بر خلقت كه آنها را بدين تو هدايت كنند و علم تو را بآنها بياموزند كه تابعان اولياء تو پراكنده نشوند حال چه آن حجت ظاهر باشد و مطاع نباشد يا پنهان و خائف و منتظر ( امر تو باشد ) اگر در زمان غيبت در دولت باطل آن حجتها باشخاصهم از مردم پنهان باشند هرگز علم گسترده آنها از مردم پنهان نخواهد ماند و آداب آنها در دلهاي مؤمنين ثبت و ثابت است و آنها بآن آداب عمل ميكنند ● تا آخر فرمايش آن حضرت .

و از اين حديث معلوم ميشود كه ممكن است حجت بزرگ و باب امام كه بدون شك شخص واحدي هم هست و تعبير حجتي بعد از حجتي هم همين معني را تداعي ميكند ، در همه زمانها ظاهر و معروف نباشد اما اينكه آيا ميشود در زماني هيچ عالم بزرگي ظاهر نباشد و اهل ديانت و اطاعت دسترسي به هيچ عالمي نداشته باشند ظاهر از اخبار و كلمات بزرگان اين است كه چنين امري ممكن نيست و اگر نظير سلماني ظاهر نباشد لامحاله عالمي كه زمام دلهاي ضعفاي شيعه را بدست گيرد كه گمراه نشوند در ميانه خواهد بود و جاي تفصيل اين مطلب در اينجا نيست و هركس خواسته باشد [ص 621] به جلد چهارم ارشاد و كتاب تكريم الاولياء و ساير كتب مشايخ عظام (اع) رجوع نمايد و قصد ما در اينجا شمردن اسامي مباركه بعض آن بزرگان است و از حديث اول كه نقل كرديم معلوم شد كه حضرت سلمان (اع) باب حضرت پيغمبر (ص) و حضرت امير (ع) بوده و سفينه باب حضرت امير و حضرت امام حسن (ع) .

جناب سفينه صلوات الله عليه آزادكرده ام‌السلمه زوجه پيغمبر (ص) است گفته شده كه ايشان از اهل فارس بوده‌اند و نام ايشان قيس بوده و ام‌السلمه با ايشان شرط كرده بود كه خدمت رسول خدا (ص) را بنمايد و در يكي از سفرها چنانكه از حضرت صادق (ع) روايت شده پيغمبر (ص) به غدير آبي رسيدند و مردم امتعه خود را از آب عبور دادند و سفينه هم وسائل پيغمبر (ص) را از آب عبور داد و آن حضرت باو فرمودند اي قيس تو سفينه من هستي و باب ائمه هستي بعد از سلمان و تو و سلمان و . . . . سه نفر هستيد كه در باب بودن مساوي هستيد ● و روزي حضرت امير (ع) به سلمان فرمودند سفينه باب حسن است .

اما باب حضرت سيد الشهداء (ص) رشيد هجري است اعلي الله مقامه و در حديثي كه حضرت امير (ع) ابواب ائمه را براي سلمان ميشمارند فرمودند رشيد باب پسرم حسين است و روايت شده كه حضرت امير علم بلايا و منايا را باو ياد دادند يعني هركس به چه چيز مبتلي ميشود و چه وقت و چطور ميميرد و گاه باشخاص خبر ميداد كه چطور ميميرند يا كشته ميشوند و [ص 622] حضرت امير به خود رشيد فرموده بودند كه مرگ تو باين صورت است كه ابن‌زياد دست و پا و زبانت را قطع ميكند و ابن‌زياد وقتي مطلع شد كه آن حضرت چنين پيش‌بيني فرموده‌اند براي آنكه حرف آن حضرت درست نشود گفت دست و پاي رشيد را قطع كردند اما زبان او را نبريد و آن جناب با زبان به مدح حضرت امير (ع) پرداختند بطوري كه ابن‌زياد ناچار شد و امر كرد كه زبان او را هم قطع كردند و صدق فرمايش حضرت امير (ع) آشكار شد .

از حضرت موسي بن جعفر (ع) پرسيدند كه رشيد هجري چگونه كسي بود فرمودند علم منايا و بلايا را داشت و علم انساب عرب را و مولد اسلام را ميدانست و فصل الخطاب را ، و از جمله كساني بود كه خداي جل اسمه درباره آنها فرموده و ميخواهيم منت بگذاريم بر آنها كه در زمين ضعيف شمرده شدند و آنها را امامان قرار دهيم ● .

عرض ميشود منايا بمعني مرگها است چنانكه گذشت و انساب عرب كه فرموده‌اند منظور اين نيست كه شجره‌نامه نسبها را ميدانست و علامه انساب بود چون اين علمي نيست كه تعريفي داشته باشد و دانستن آن شأني نيست و قصد حضرت از اين فرمايش اين است كه نسب واقعي مردم را ميفهميد كه آيا فرزند حلال هستند يا نه و نسب واقعي آنها چيست و ميشود گفت كه معني ديگر آن اين است كه ميفهميد آيا مؤمنند يا نه و نسب حقيقي آنها آيا به پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) كه پدر و مادر اين امت هستند ميرسد يا [ص 623] نه و درك اين معني هم فراستي ميخواهد كه فوق فهمهاي مردم عادي است بلكه درك كامل آن فراست كاملي ميخواهد . و مولد اسلام كه فرموده مجلسي مرحوم در بحار ميگويد يعني كسي كه خدا وقت ولادتش ميداند كه بر اسلام از دنيا خواهد رفت ، لكن وجه اين بيان روشن نيست و آسانتر آن است كه مولد اسم مفعول از اولد باشد بمعني زاده‌شده يعني ميدانست چه كسي بر ناموس و قانون اسلام متولد شده يعني حلال‌زاده است ، و علم فصل الخطاب يعني علمي كه سخن را تمام كند و قاطع باشد و در اختلافات اختلاف را بردارد و مردم را بمطلب حق و درست ، هدايت كند و بين حق و باطل را روشن كند و امثال اينها ، اما آنكه فرموده‌اند از مصاديق آيه : و نريد ان نمن بوده در واقع او را به خودشان ملحق نموده‌اند چرا كه اين آيه در شأن ايشان نازل شده و از اين حديث استفاده ميشود كه اطلاق اسم امام بر غير ائمه دوازده‌گانه هم جايز است و البته ادله ديگري هم بر اين مطلب وجود دارد .

باري بعضي نام رشيد را ، راشد هجري هم نوشته‌اند و ايشان دختري داشتند بنام امة‌الله كه روايت شهادت جناب رشيد از او رسيده و دختر ديگري داشتند بنام قنوا و او روايت ميكند كه به پدرم گفتم چقدر اجتهاد و كوشش شما زياد است فرمود دخترم بعد از ما قومي خواهند آمد كه بصيرتهاي آنها در دينشان از اجتهاد ما افضل است ● .

از جناب رشيد هجري كرامات هم ظاهر ميشد چنانكه از كتاب اختصاص [ص 624] نقل شده كه زياد ، رشيد را احضار كرد و رشيد پنهان شد و نزد او نرفت و فراري بود تا آنكه شخصي از آشنايان او كه نامش ابي أراكه بود با چند نفر از دوستان خود بر در خانه‌اش نشسته بود و در همين وقت رشيد آمد و وارد خانه ابي أراكه شد ابي أراكه بسيار ترسيد كه اين شخص فراري پيش چشم مردم وارد منزلش شده پس بلند شد و بدنبال او وارد خانه شد و بر سر رشيد فرياد زد كه با اين كار مرا كشتي و بچه‌هايم را يتيم كردي رشيد گفت به چه جهت گفت آخر در پي تو هستند و تو را احضار كرده‌اند و نرفته‌اي و حالا آمدي وارد خانه من شدي و همه ترا ديدند رشيد گفت احدي مرا نديد ابي أراكه گفت مرا مسخره ميكني پس او را گرفته و شانه‌هايش را بست و او را به اطاقي برده در آن را قفل كرد بعد آمد دم در پيش دوستانش و بآنها گفت چند لحظه قبل بنظرم رسيد كه پيرمردي آمد و وارد خانه شد رفقاي او گفتند ما كه كسي را نديديم و او مطلب را تكرار كرد و باز آنها گفتند ما متوجه كسي نشديم و او ساكت شد اما باز ميترسيد كه شايد غير از اين‌ها اشخاص ديگري ديده باشند كه رشيد وارد خانه او شده و بروند و به زياد بگويند پس خودش برخاست و براي آنكه ببيند خبري به زياد رسيده يا نه به مجلس او رفت و نيت داشت كه اگر ديد آنها فهميده‌اند بگويد بلي من او را گرفته و حبس كرده‌ام پس رفت و سلام كرد و نزد زياد نشست و او هم با وي با لطف صحبت ميكرد و در همين موقع رشيد هجري سوار بر استر ابو أراكه ، از راه رسيد ابو أراكه بمحض ديدن او رنگش پريد و بيچاره شد و يقين كرد كه هلاك خواهد شد لكن رشيد از استر پياده شد و بسوي زياد آمد و سلام كرد و زياد هم برخاسته بسوي او رفت و با او معانقه نمود و او را بوسيد بعد شروع [ص 625] كرد با او صحبت كردن و ميپرسيد كه چطور آمدي و بستگان چطور بودند و مسافرت چطور بود و همينطور از او سؤال ميكرد و رشيد قدري نشست پس برخاسته و رفت ابو أراكه به زياد گفت اي امير اين شيخ كه بود گفت اين يكي از برادران ما از اهل شام بود كه بديدن ما آمده ابو أراكه كه اين قضايا را ديد به خانه برگشت و ديد كه رشيد همانطور كه بود در اطاق است پس باو گفت اگر علم تو باين اندازه‌ها است كه من ديدم هر كار خواستي بكن و هر طور خواستي بر ما وارد شو ● .

عرض ميشود چنين تصرفات و كراماتي از چنان بزرگاني ابدا بعيد نيست و صفت نقبا چنانكه عرض شد تصرف در ملك است و كرامت از مشخصات ايشان است .

و اما باب حضرت سجاد عليه السلام جناب ابوخالد كابلي است و ايشان اهل كابلشاه بودند از حضرت باقر عليه السلام روايت شده كه فرمودند ابوخالد باب خداوند بود با حجت خدا علي سيد العابدين عليه السلام در زمان او عجايب و براهين زيادي اظهار نمود علم سلمان و سفينه و رشيد باو رسيد و قائم مقام ايشان شد و از دنيا نرفت مگر بر هدايت و رشاد و تقوي پس شك نكنيد در بابيت او و حضرت صادق عليه السلام فرمودند ابوخالد كابلي باب هدايت بود و محدَّث بود راوي ميگويد عرض كردم جعلت فداك كي با او حديث ميكرد فرمود محدث او انبياء بودند و ائمه و بابهاي قبل از او ● .

عرض ميكنم آنكه در حديث اول ميفرمايند ابوخالد باب خدا بود اين صفت [ص 626] همان است كه براي حضرت سلمان فرموده‌اند كه سلمان باب الله في الارض و عجايب و براهين كه فرموده‌اند اشاره به كرامات و خوارق عادات است و از آنكه فرمودند علم سلمان و سفينه و رشيد باو رسيد و قائم مقام ايشان شد معلوم ميشود كه مقام ايشان در هر عصري كسي را ميخواهد كه قائم در آن مقام باشد و او باب و نايب خاص امام است و لحن اين خبر و ساير اخبار اين باب نشان ميدهد كه اين نايب در هر زماني يكنفر است و در حديث دوم كه فرمودند محدث بود محدث يعني كسي كه با او سخن ميگويند و براي او حديث ميكنند و تحديث و حديث نمودن يعني صحبت كردن و سخن گفتن و بقرائن واضحه معلوم است كه سخن گفتن عادي در اينجا منظور نيست چرا كه انبياء و ائمه با همه مردم حرف ميزدند و مسلم است كه همه مردم را محدث نميگفتند بلكه اين محدث بودن كنايه از حالتي است كه بآنها الهام ميشده و كسي با آنها در حالات توجه و تذكر خاصي كه داشتند سخن ميگفته و نمونه بالاتر آن كه فقط در انبياء بوده وحي ناميده ميشده و از اين مرتبه پائينتر كه در شيعيان بوده به الهام و تحديث و امثال آن تعبير آورده شده و مسلم است كسي كه انبياء و ائمه با او حديث نمايند داراي شأن و مقام بسيار بلندي است و نيز از اين خبر معلوم ميشود كه ابواب قبل از هر بابي هم با آن باب حديث ميكنند و از آنها مطلب ميآموزد و بسا كه علوم آنها با علم او جمع شود و بهمين جهت و ساير جهات كه فعلا جاي ذكر آنها نيست بعيد نيست كه ابواب ائمه نوعا هرچه زمان جلوتر برود اگر عرض خاصي مانع نشود داراي مراتب بالاتري بشوند . و البته نبايد كسي از اين محدث بودن تعجب كند كه چطور ممكن است انبياء و ائمه به كسي حديث [ص 627] نمايند و الهام كنند و مطلبي را به دل او بياندازند يا مثلا فرموده باشند ملك كريمي باو ميگفت هيچكدام اينها محال نيست در جائي كه خدا فرموده شياطين به دوستان خودشان وحي ميكنند كه با شما مجادله كنند ، انبياء و ائمه و ملايك چرا نتوانند به دل دوستان خودشان مطلبي را بياندازند و حال آنكه آنها ضعيفتر از شيطان نيستند .

جناب ابوخالد در كوفه در قريه واسط كه نزديك مشهد رشيد است بدست حجاج يوسف ثقفي لعنه الله شهيد شدند و آن ملعون ايشان را مثله نمود مدفن ايشان در همان واسط است .

و بعد از ابوخالد (اع) ظاهرا جناب يحيي بن ام‌الطويل (اع) باب حضرت سجاد (ع) و پس از ايشان باب حضرت باقر بود و روزي باو فرمودند اي يحيي بتو علم بلايا و منايا و ناسخ و منسوخ داده شده و علم ما كان و ما يكون الي يوم القيمة يعني آنچه پيشتر اتفاق افتاده و آنچه خواهد شد تا روز قيامت پس با مردم سخن مگو مگر به رمز و پوشيده ● .

و درباره جابر بن يزيد جعفي هم از حضرت صادق روايت شده كه او در زمان خودش باب آن حضرت بود و بعض فضائل آن جناب به مناسبت هر مطلبي در ابواب سابق ذكر شده است و در كتاب مبارك تكريم الاولياء نيز شرح بعض احوال و كرامات آن بزرگوار آمده است وفات جابر بن يزيد ظاهرا در سنه يكصد و بيست و هشت هجري قمري است و باز از حضرت صادق عليه السلام نقل شده درباره مفضل بن عمر و پسر او محمد بن مفضل كه از هر دو [ص 628] بهمين عنوان ياد فرموده‌اند كه باب ايشان بوده‌اند و جعفر پسر محمد بن مفضل را از فقها و علماي بزرگ شمرده‌اند و محمد بن مفضل باب حضرت موسي بن جعفر بوده ، و وقتي خبر وفات مفضل را به حضرت كاظم (ع) دادند فرمودند خدا رحمت كند مفضل را پدري بود بعد از پدر آگاه باشيد كه او راحت شد و درباره او فرمودند : ما لي فيهم مثله . يعني در ميان اصحاب من مثل او نيست و چون از جناب مفضل اعلي الله مقامه احاديث با مضامين عاليه بسيار روايت شده بعضي كه اهل آن حكمتها و مطالب نبوده‌اند آن جناب را به غلو نسبت داده‌اند و ايراد آنها قابل اعتنا نيست .

و اما باب حضرت رضا عليه السلام جناب عمر بن فرات بوده كه درباره او فرمودند باب من است در هدايت و تقوي در آخرت و دنيا . و از آن بزرگوار هم علوم و فضائل و كرامات زيادي ظاهر شده .

و از حضرت رضا عليه السلام درباره جناب يونس بن عبدالرحمن روايت شده كه فضائل او مثل فضائل سلمان است و فرمودند يونس در زمان خود مثل سلمان فارسي بود .

و درباره زكريا بن آدم هم فرمودند كه مأمون بر دين و دنياست و حضرت جواد درباره او فرمودند خدا رحمت كند او را روزي كه تولد شد و روزي كه فوت شد و روزي كه مبعوث ميشود الحديث .

و درباره عبدالله بن جندب فرمودند كه از مخبتين است و ايشان و پيغمبر و خدا از او راضيند .

و همچنين علي بن مهزيار كه حضرت جواد درباره‌اش فرمودند من ترا آزمايش كردم در خلوص و طاعت و خدمت و توقير و قيام بآنچه بر تو واجب است اگر [ص 629] بگويم مثل تو نديدم اميد دارم كه صادق باشم خدا جزا دهد بتو جنات فردوس را تا آخر حديث و مسلما اينها فضائل بزرگي است جز آنكه ما غير از همين ، بزرگي نوعي ، ديگر نميتوانيم درجات و مقامات هريك را تميز دهيم خاصه كه اطلاعات محدودي هم درباره هريك از اين بزرگان در دست است .

باري محمد بن سنان هم از بزرگان اصحاب حضرت جواد است و در شأن او فرمودند خدا از او راضي است بسبب رضايت و خشنودي من ، هرگز مخالفت من و پدرم را نكرد .

و باب حضرت امام علي نقي جناب عثمان بن سعيد عمري اسدي سمان عسكري است كه باب حضرت عسكري و اول نواب اربعه حضرت صاحب الامر هم هست و حضرت عسكري به شخصي درباره ايشان فرمودند عمري و پسرش ثقه‌اند آنچه بتو ادا كنند از من ادا ميكنند و آنچه بتو بگويند از من ميگويند بشنو از آن دو و اطاعت كن آن دو را كه آن دو ثقه مأمونند . و جلالت شأن اين پدر و پسر يعني جناب عثمان بن سعيد و جناب محمد بن عثمان كه دو نايب اول صاحب الامرند بحمد الله بر همه كس واضح است و همينطور دو نائب ديگر حضرت صاحب الامر يعني جناب ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي و جناب علي بن محمد سمري اعلي الله مقامهم .

و ديگر از بزرگاني كه اسامي آنها را ذكر نكرديم - چون نخست اخبار ابواب معصومين ذكر شد - يكي محمد بن ابي‌بكر است اعلي الله مقامه كه حضرت امير (ع) فرمودند فرزند من است از نسل ابوبكر و بسيار دوست و محب و صاحب شأن و مقام بود وقتي خبر فوت محمد رسيد حضرت امير فرمودند غم ما بر او بقدر شادي آنها است بر قتل او جز آنكه ما دوستي را از دست [ص 630] داديم و آنها دشمني را .

و ديگر جناب مالك اشتر نخعي است كه فضائل آن بزرگوار بسيار معروف و مشهور است و مقام بسيار بالائي دارد و خدمات او باسلام بسيار معروف و مشهور و مورد علاقه شديد حضرت امير (ع) بود وقتي كه معاويه آن جناب را در راه مصر به خدعه شهيد نمود و خبر شهادت او به حضرت امير رسيد فرمودند : مالك و چه ميدانيد كه مالك چه بود اگر كوهي بود صخره‌اي بلند بود و اگر سنگي بود سنگ صلب و سختي بود كسي بمقام او نميرسيد و پرنده بر بلنديهاي او نميتوانست پرواز كند و به روايتي فرمودند مثل اين است كه قطعه‌اي و يا نيمي از قامتم را قطع كردند و بر مالك ميگريستند و متأسف بودند و ميفرمودند براي من همانطور بود كه من براي پيغمبر خدا (ص) بودم .

و ديگر از بزرگان شيعه اويس قرني است و جبير بن مطعم و سعيد بن مسيب كه همگي بزرگ بودند و زراره و ابوبصير و محمد بن مسلم و بريد بن معاويه از اصحاب حضرت صادق عليه السلام كه روايات بسيار بجلالت قدر آنها گواه است و هر چهار نفر به نص حديث از نجبا بودند و ديگر ابوحمزه ثمالي است كه حضرت رضا عليه السلام فرمودند در زمان خود مثل لقمان بود در زمان خودش بجهت آنكه خدمت چهار نفر از ما را كرده است علي بن الحسين و محمد بن علي و جعفر بن محمد و بسياري از عصر موسي بن جعفر را و يونس در زمان خود مثل سلمان فارسي است الخبر .

و البته جمعي ديگر از بزرگان نيز در ميان اصحاب معصومين صلوات الله عليهم بودند كه براي رعايت اختصار موفق نشديم نام همه آنها را ذكر كنيم و [ص 631] چه بسا بزرگاني كه معروف كسي نشدند يا معدودي از دوستان و نزديكان آنها معرفتي بايشان پيدا كردند بخصوص در امتهاي گذشته كه اطلاع كمي از اسامي بزرگان آنها در دست است و فقط چند نفري از آنها في الجمله معروف شدند امثال جناب آصف بن برخيا كه وزير حضرت سليمان (ع) بود و تخت بلقيس را در كمتر از چشم بر هم زدني پيش روي آن حضرت حاضر كرد و يا مؤمن آل فرعون كه مسلما از بزرگان بوده و امثال آنها و خلاصه غرض ما اين است كه باين مطلب توجه شود كه اين بزرگان در رتبه با ساير مردم مساوي نبودند و ميدانستند آنچه را كه مردم عادي نميدانستند و چشم آنها بقدر مراتبشان به حقايق باز بود و با نور خدا كه از آن خلق شده بودند به مطالب نظر ميكردند و صاحب فراست بودند و از روي بصيرت و بينائي دعوت به راه خدا ميكردند و مردم را هدايت مينمودند و هريك بقدر حكايت صفت ولايت پروردگار ولايت داشتند و بر حسب نيابت خاص يا عامي كه از امام داشتند صفت ولايت بمعني اولويت براي آنها ثابت ميشود و بتناسب مراتبشان نسبت به زيردستان مقام پدر يا مادر را دارند و بعض آنها كه قدري پائينترند برادر بزرگتر هستند و حقوق آنها بر زيردستانشان بيش از آن است كه بآساني تصور شود و اگر كسي در اخبار آل‌محمد (ص) نظر كند و ببيند كه اداي حق برادران مساوي چقدر مشكل است ميفهمد كه اداي حقوق برادران بزرگتر چه امر بزرگي است كه كمر انسان را ميشكند و كمتر كسي قوه و قدرت اداي آن را دارد ديگر چه رسد به حقوق والدين كه اداي حقيقي حقوق ايشان فوق تحمل ما ضعفا است و از راه لطف و ترحم و اينكه ميدانسته‌اند ما هنوز در اداي حقوق ايشان قاصريم و قدر وجود ايشان را [ص 632] چنانكه بايد نميشناسيم در اين روزگاران خود را از چشم ما پنهان نموده‌اند و باب امام كه نايب خاص آن حضرت باشد به غيبت ايشان غايب است و تا امام (ع) ظهور نفرمايد ظاهر نميشود و امروزه همين اندازه ان شاء الله از ما پذيرفته است كه بدانيم نقبا و نجبا و بزرگاني در ملك هستند و زمين از آنها خالي نميماند و آنها ابواب و نواب و خدام امامند و دست او در اجراي امور ميباشند و بدست آنها و قلم و زبان ايشان در هر عصري آنچه را كه صلاح ميداند القا مينمايد و در حديث شريف فرمودند بنگريد كه اين علم خود را از كه ميگيريد كه در ميانه ما اهل بيت هرآينه در هر خلفي عادلاني هستند كه تحريف اهل غلو و ( علم و مقام ) بخود بستن اهل باطل و تأويل جاهلان را از آن نفي ميكنند ● .

و آنچه بر ما فرض است و به كمتر از آن نميتوان قانع بود اينست كه همگي بايد عالم و فقيهي راستگو و ثقه را بشناسيم كه ملازم طاعت او باشيم و در سايه يقين او راه برويم و دين خدا را از او اخذ نمائيم و بتعاليم او عمل كنيم تا اتصال بين ما و حجج پروردگار منقطع نشود و كساني كه مايلند در اين موضوعات مطالعه بيشتري بنمايند به كتاب مبارك ارشاد العوام بخصوص جلد چهارم آن و كتاب تكريم الاولياء و امثال آنها از كتب مشايخ عظام مراجعه فرمايند .

و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .

١٨ شعبان المعظم ١٤٢٠

[ص 633] ** باب پنجم **

در شناختن دشمنان خداست در كتاب مستدرك الوسائل از تفسير فرات كوفي نقل شده كه حضرت باقر عليه السلام به زياد الاحلام در ضمن حديثي فرمودند : آيا دين چيزي غير از دوستي و دشمني است ؟ و باز در همان كتاب مستدرك از تفسير عياشي از ربعي بن عبدالله از حضرت صادق عليه السلام نقل كرده كه عرض كرد فدايت شوم ما اسمهاي شما و پدرانتان را ( بر اولاد خود ) ميگذاريم آيا اين عمل بما نفع ميدهد فرمودند بلي بخدا ، و آيا دين چيزي غير از حب و بغض است ؟

و در تفسير الميزان از ابن ابي‌حاتم و ابونعيم و حاكم نيشابوري از عايشه نقل نموده كه پيغمبر (ص) فرمودند : شرك از جنبش مورچه‌اي بر صخره صافي در شبي تاريك پنهانتر است و كمترين شرك آن است كه شخص چيزي را كه بر پايه جوري باشد دوست بدارد و چيزي را كه مبتني بر عدلي باشد دشمن بدارد و آيا دين چيزي غير از دوستي و دشمني در راه خداست ؟ خداي تعالي ميفرمايد : بگو اگر خدا را دوست ميداريد از من پيروي كنيد تا خدا شما را دوست بدارد انتهي ● .

مضمون اين حديث بطرق مختلف ديگر هم از روات شيعه نقل شده و در بعضي : هل الدين الا الحب روايت شده كه اگر حب را درست تعريف كنند معلوم ميشود كه حب بدون بغض نميشود و معني ندارد .

[ص 634] باري مقصود از نقل اخبار اين بود كه معلوم شود اين مطلب در روايات شيعه و اهل سنت هر دو روايت شده و امر مسلم و حقي است و حقيقت دين همان دوستي و دشمني است و ساير اعمال كه در اطاعت پيغمبر (ص) و ائمه (ع) انجام ميشود ظهور اطاعت و در واقع ظهور همان دوستي و دشمني است و دشمني روي ديگر دوستي است و قابل جدا كردن از آن نيست و رو كردن به هر چيزي پشت كردن به چيز ديگر است و نزديكي به هر چيزي دوري از چيز ديگر مثلا رو كردن به دنيا و دنياداري و محبت دنيا با تحصيل آخرت و توجه به پروردگار نميسازد و علانيه ميبينيم آنها كه همه هم و غمشان دنياست از آخرت غافلند و آنها كه توجه به دار آخرت دارند دنيا در چشمشان بي‌ارزش است و آن را دشمن ميدارند و انسان يك دل بيشتر ندارد و آن يك دل يا خانه دوستان خداست يعني هميشه متذكر ايشان و در صدد اطاعت محمد و آل‌محمد (ع) و بندگي پروردگار است و يا نعوذ بالله خانه دشمنان خدا و غافلان از او كه دائم در فكر دشمنان پروردگار و آداب و احوال ايشان و دوستي آنان و دشمني و عصيان اولياء خدا و معاصي و غفلتها است ، و يا آن دل خانه‌اي است كه ساعتي از اين صنف مهماني بر آن وارد ميشود و ساعت ديگر از صنف دوم مهماني ميرسد و صاحب‌خانه مهمان اول را بيرون ميكند و به مهمان‌داري مهمان دوم ميپردازد و بسا كه صاحب‌خانه چندي علاقه‌اش باين صنف زيادتر ميشود و باز چندي بياد آن صنف ميافتد و خلاصه معلوم نيست كه بالاخره اين خانه خانه كيست و اين دل در گرو محبت چه گروهي است . و در ميانه آنها كه به ارث يا عادت يا رويه بلاد و ممالك خود ديني دارند لكن در امر دين خود دقت و مطالعه و تفقهي [ص 635] نميكنند اين قبيل مردم زيادند كه خودشان هم نميدانند بالاخره گرايش و ميل تام آنها به كدام سو است بسا صبح جزو مؤمنين باشند و عصر جزو كافرين و شب جزو غافلين و روز ديگر طور ديگر باشند نه ماحض الايمانند و نه ماحض الكفر و اگر صورتهاي واقعي و شرعي آنها ديده شود معلوم ميشود كه هر ساعتي به شكلي بوده‌اند و ثبات عقيده نداشته‌اند و شايد غلط نباشد اگر بگوئيم كه غالب مردم تا به ثبات عقيده نرسيده باشند و نفس آنها از اعراض مفارقت نكرده باشد و مخلوط با آنها باشد و بحكم طبايع و اعراض عمل كند و استقلالي نداشته باشد همين مشكل را دارند و البته اين حالت حالت خوبي نيست و عاقبت خوشي ندارد و انسان نميداند كه در كدام يك از اين حالات رنگارنگ و متفاوت از دنيا ميرود و ختم امر او به چه ميشود و عاقبتش چگونه خواهد بود پس كسي كه غم پايان كار و آخرت خود را دارد بايد سعي كند از اين حالت بيرون بيايد و كار خود را يكسره كند و خود را در زمره كساني درآورد كه اسم ثابت و معيني دارند يعني در زمره كساني كه نام ايمان بر آنها در همه حال صدق ميكند ، حال اگر به بالاترين درجات ايمان نميرسد اقلا از نوع مؤمنين بيرون نباشد و اگر گاهي بواسطه عرضي يا غفلتي بعض اعمال سيئه از او سرزند نگران و مضطرب شود و در صدد جبران برآيد و محبت خدا را به تبعيت و دوستي اولياء او در دلش زياد كند تا اسم ماحض الايمان ولو بمعني ادني بر او صدق كند و مقصود از معني ادني كه عرض شد اين است كه ماحض حقيقي البته بزرگان شيعيانند كه ايمان آنها خالص است و دل آنها عرش پروردگار است و جز دوستي و محبت خدا و رسول و ائمه اطهار عليهم السلام چيزي از محبت ديگران در دل آنها نيست و [ص 636] همواره بمقتضاي همان دوستي عمل ميكنند اما ساير دوستان و مؤمنان ضعيفتر هم اگر قدري بقوت اطاعت و عمل ضعف ايمان خود را جبران كنند و به حدي برسند كه ثباتي پيدا كنند و معلوم شود كه جاي آنها در صنف دوستان و پاكان و مؤمنان است و از آن حالت كه هر ساعت اسمي و هر زمان صورت و رسمي متفاوت داشتند بيرون آيند و از بندگي طبايع مفارقت نمايند و استقلالي پيدا كنند و باراده خود اطاعت و نوكري آل‌محمد (ص) را بنمايند ملحق به ماحضين اصلي خواهند بود و در طرف كفر هم عينا همينطور است پس همانطور كه ماحض الايمان فراوان نيست ماحض الكفر واقعي هم كم است و نفوسي كه باختيار خود عمل نمايند و نوكر اعراض و طبايع نباشند و از آنها جدا شده باشند جداً كمند حال كسي كه غم عاقبت كار را دارد و از عدل خداي خود ميترسد و ميخواهد دعوت خدا و رسول را استجابت كند و زندگاني و حيوة دائم داشته باشد چه بايد بكند آيا نه اين است كه بايد بداند چه چيز او را نزديك ميكند و چه چيز او را دور مينمايد باعث اتصال و يا انفصال او چيست و چه چيزي به نفع اوست و چه بضرر او و سر ترقي و تنزل او چيست و بطور خلاصه بايد دوست را از دشمن بشناسد و از دشمن دوري كند و بدوست بگرود و نزديك شود و دوست و دشمن هميشه مردمان و اشخاص خارجي نيستند بلكه همه اشياء و اعمال خود ما هريك ممكن است دوست يا دشمن بحساب آيند و وقتي كه آنها را بشناسيم اگر نيت بندگي و اطاعت و آرزوي نجات داشته باشيم نميتوانيم دشمن خود را دوست بداريم و مطابق ميل او عمل كنيم و يا دوست خود را دشمن بداريم و از خيرخواهي او سرپيچي نمائيم پس دشمني دشمنان [ص 637] امري لازم و واجب و دليل وجوب و فايده آن هم واضح است همانطور كه دوستي دوستان خاصه بزرگان امر لازم و واجبي است و بدون اين دو كسي از دست اعراض و طبايع منحرفه كه در تار و پود بدن آدمي نفوذ نموده و با آن مخلوط و ممزوج شده‌اند رها نخواهد شد ، و لازمه دشمني با دشمن شناختن اوست و اگر كسي دشمن خود را نشناسد چگونه ميتواند از او حذر نمايد و دوري كند و بايد دانست كه اگر كسي خدا را دوست ميدارد و ميخواهد مطيع پروردگار خود باشد لامحاله دشمنان او همان دشمنان خداوندند كه نميخواهند امر او بانجام رسد و مانع دوستان او ميشوند و معروفترين و بزرگترين اين دشمنان شيطان است كه خدا فرموده : انه لكم عدو مبين يعني بي‌شك او دشمن آشكاري است براي شما . و هركس از دوستان خدا براي او معلوم شد كه كسي يا چيزي دشمن خداست بايد بداند كه دشمن او هم هست و بايد خود را از او خلاص كند و البته خداوند دوستان خود را گمراه نميكند و بآنها ميفهماند و دشمن خود را بآنها ميشناساند .

حال كه اين مقدمه را دانستيم بد نيست كه معني دشمن را هم قدري توضيح دهيم كه در شناختن آن شرط عمده است .

دشمن در لغت ضد دوست است ، و دشمني ضد دوستي ، پس توضيح هريك حدود ديگري را هم شرح ميدهد و گفته‌اند كه : يعرف الاشياء باضدادها . البته خود چيزي را از ضد آن نميتوان شناخت اما مرز و حد هر چيزي را از ضد آن ميتوان دانست دوستي گرايش و تمايلي است برخاسته از مشابهت ، كبوترها با كبوترها پرواز ميكنند و انسان با انسان مأنوس ميشود علما با علما و صنعتگران با صنعتگران خوبان با خوبان و بدان با بدان و اطفال [ص 638] با اطفال و جوانان با جوانان و پيران با پيران و خلاصه شباهت باعث ميل و گرايش است و عدم شباهت باعث فرار و دوري و عدم تمايل مثلا عالم و جاهل و متقي و فاسق و صفراوي و سودائي و آنها كه اخلاق و علايق كاملا متفاوت دارند با هم نميسازند و رفيق و معاشر نميشوند چون مراتب باطني آنها و طبايع و ارواح آنها به يكديگر شبيه نيست و هر چيزي از شبيه خود احساس قوت ميكند و از ضد خود احساس ضعف مينمايد مثلا گروهي كه با گروه ديگر در جنگ هستند اگر از شهر و مملكت خودشان جمعي بكمك آنها بيايند چون قصدشان با آنها يكي است و شباهت دارد باعث تقويت آنها ميشود و اگر جمعي به ياري گروه مقابل بيايند چون قصد آنها هلاك جماعت اول است از آمدن آنها اين گروه دچار ضعف ميشود و اين امر در همه جا جاري است پس اصل و پايه دوستي و دشمني شباهت و عدم شباهت است حال آيا ميشود كه ما هركس را شبيه خود ديديم و از وجود و حضور و مجاورت او احساس خوشوقتي و قوت نموديم او را دوست بدانيم و هركس را متفاوت ديديم و بطبع خود ملايم نيافتيم دشمن بدانيم جواب اين است كه اگر ما از اعتدال و سلامت خود خاطرجمع باشيم اين راه درست است اما اگر خود ما اسير طبيعت و مبتلاي به كجيها و انحرافات و اعراض باشيم براي شناختن دوست و دشمن در طريق الي الله و در راه بندگي خدا بايد از ديگري كمك بگيريم و گرنه كسي را ميپسنديم و دوست خود ميگيريم كه او هم عينا مبتلا به همان كجيها و بي‌اعتداليهاي ما باشد و در نتيجه آن عيب تقويت و تشديد ميشود پس دوست واقعي ما ضعفا ، كسي است كه به سادات و موالي ما شباهت داشته باشد و دوست و مطيع آنها باشد و دشمن ما كسي [ص 639] است كه اخلاق و رفتار و عقايد او بر خلاف سيرت آقايان ما بوده و مطيع و دوست آنها نباشد كه معاشرت با او ، ما را هم از اطاعت و محبت سادات و موالي خود يعني محمد و آل‌محمد صلوات الله عليهم اجمعين دور ميكند و در ما ايجاد شك و شبهه مينمايد و ايمان ما را ضعيف مينمايد حال هرچه اثر و خاصيت آن دور كردن ما از مبادي خير است دشمن ماست خواه شخصي باشد يا شيئي يا كاري مثلا كسي كه بي‌دين است و براي دين و اولياء خدا حرمتي قائل نيست و با آنها عداوت دارد دشمن ماست يا اسباب و وسيله و شيئي كه باعث دوري يا غفلت ما از خدا و رسول و ائمه اطهار و اولياء ايشان ميشود مثل آلات قمار و وسائل لهو و لعب و امثال آنها همه در واقع دشمن ما هستند يا كارهائي كه مورد رضاي خدا نباشد مثل انواع معاصي اينها هم دشمن ما هستند و ما ، يعني انسان آرزومند پيشرفت و ترقي و معرفت و سعادت را تضعيف مينمايند و دشمن انسان همان است كه او را ضعيف يا هلاك ميكند پس هركه بزبان يا اعمال و حالات خود بما ميگويد كه بندگي و اطاعت خدا را مكن و عاصي باش يا هر چيزي كه بزبان حال اين دعوت را ميكند دشمن است و دشمن را بايد دشمن دانست و يا با او مبارزه نمود و يا از او دوري كرد و دوست واقعي برعكس اوست يعني كسي يا چيزي است كه با زبان و اعمال و كردار و يا صفت و حالت خود دعوت به اطاعت و توجه و محبت پروردگار و اولياء او ميكند و چنين دوستي شايسته آن است كه همواره سعي در نزديكي و يگانگي و برادري و محبت و تقويت او بنمائيم و از شبيه شدن باو در واقع به صفت پروردگار شباهت پيدا كنيم و بقدر قابليت حبيب خدا شويم و باو تقرب بجوئيم . و البته در مقام عمل و در [ص 640] تشخيص دوست و دشمن نكات ظريف ديگري هم وجود دارد كه مهمترين آنها تشخيص منافق از صادق است چرا كه گاه منافقين امر را بر ساده‌لوحان مشتبه ميكنند و بعض صفات خوب را از نيكان ميدزدند و بخود ميگيرند و باطن پليد آنها در پشت سپر ايمان ظاهري و اعمال ريائي و دروغين از چشم بسياري مخفي ميماند و بايد انسان زرنگ باشد و منافق را از راستگو بشناسد و اگر ما با خداي خود صادق باشيم البته امر منافقين بر ما پوشيده نميماند ابوسفيان و معاويه كه از اجله منافقين بودند امرشان بر مردم پوشيده نبود و هركس في الجمله شعوري داشت و با خدا صادق بود و خودش غرض و مرضي نداشت برأي العين ميديد كه آنها و امثال آنها دين خدا را به مسخره ميگيرند و يك مو از اسلام در بدن آنها نيست خلفاي بني‌اميه و بني‌عباس كه غالبا از فسقهاي ظاهره هم ابائي نداشتند امرشان بر كساني كه باشعور بودند و درد دين داشتند پنهان نميماند و براي آنها معلوم بود كه از راه معاويه و يزيد و مروان و امثال آنان تقرب بخدا ميسر نيست بلكه اگر كسي تبعيت آنها را بكند از خدا دور ميشود اما جمعي كه ساده بودند و قوه تشخيص نداشتند گول ظاهر ادعاي خلافت و اسلام صوري آنها را ميخوردند و به راه ناصواب ميرفتند پس آنها بيشتر از يهود و نصاري و بت‌پرستان دشمن مسلمانان بودند چون مردم در انحراف عقيده و راه آن جماعت شكي نداشتند و چندان تحت تأثير آنها واقع نميشدند اما اين جماعت به ظاهر مسلمان ، ساده‌لوحان را گول ميزدند و منافقان و بي‌دينان و اهل طمع را با خود همراه ميكردند و حقيقت را لوث كرده واژگون جلوه ميدادند و نعل وارونه ميزدند و در طريق گمراهي و مسير شيطان چاووشي سفر خانه خدا [ص 641] ميخواندند و بيچارگان را به بيابان ضلالت ميبردند و از اول روزگار تا آخر آن چنين داعياني بوده‌اند و خواهند بود و در مقابل هر حقي باطلي بوده و هرگاه كسي بسوي خدا دعوت كرده است شيطان هم هيكلي را در مقابل او واداشته است و انسان نبايد كه نسبت بمعرفت و شناختن دشمنان خدا كه دشمن او هم هستند بي‌اعتنا باشد و اين امر خدا است كه فرموده : ان الشيطان لكم عدو فاتخذوه عدوا . يعني شيطان دشمن شماست پس شما هم او را دشمن بگيريد .

يعني او را اولا بشناسيد و ثانيا هر معامله‌اي كه با دشمن خود ميكنيد با او بكنيد و كمتر از اين نيست كه بيدار كار خود باشيم و اطاعت او را نكنيم و صفات او را بدانيم كه از هر هيكل و لباسي ظاهر شد و به هر زباني سخن گفت بتوانيم تشخيص دهيم كه در پشت اين زبان شيطاني است كه دوست ما نيست و براي نجات و سعادت ما قدمي بر نخواهد داشت بلكه دشمن ماست و از تبعيت او بيم هلاكت ميرود و نبايد كه او و ذريه او يعني پيروان او را دوست خود بگيريم و اولياء خدا را ترك كنيم .

الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور و الذين كفروا اولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون . و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .

[ص 642] ** باب ششم **

در بيان كيفيت بعض عبادات است در مقدمه كتاب عرض شد كه ترتيب ابواب اين كتاب بر اساس همان فهرستي است كه مرحوم مولاي بزرگوار آقاي شهيد اعلي الله مقامه در مقدمه كتاب توحيد و نبوت مرقوم فرموده‌اند و دو باب آخر كتاب را اختصاص به بيان بعض عبادات و بعض احكام شرعيه داده بودند و غرض ايشان آن بود كه در يك باب بعض مسائل عبادات مثل نماز و روزه و امثال آنها را بطور خلاصه و بزبان فارسي مرقوم بفرمايند و در باب ديگر بعض احكام شرعي كه اصطلاحا جزو عبادات نميافتند از قبيل احكام مكاسب و تجارات و مطاعم و نكاح و ساير احكام را بنويسند و اين حقير فقير هنگامي كه از نوشتن باب پنجم اين اجزاء فارغ شدم متذكر گرديدم كه هنگام تأليف كتاب توحيد و نبوت و تنظيم آن فهرست ، كتاب مبارك جامع ترجمه نشده بود و اينك كه بحمد الله آن كتاب مستطاب حسب الامر مرحوم آقاي شهيد (اع) و مولاي بزرگوار جناب سيد حفظه الله تعالي ترجمه شده تكرار بعض از آن مسائل در اين كتاب چندان استفاده ندارد و فكر كردم شايد بد نباشد هرگاه با حفظ عنوان آن دو باب بعض نوادر مسائل عبادات و احكام شرعيه را كه كمتر در كتب ذكر گرديده و بعض آنها مربوط به موارد و مطالبي است كه شايد در گذشته وجود نداشته تحت همان دو عنوان ذكر نمايم و البته بايد دانست بسياري از مسائل كه امروزه بواسطه نوع زندگيها و سنن هر محلي و ابتلاها و گرفتاريهاي هر روزگاري پيش ميآيد در كتاب و سنت داراي نص خاص جلي نيستند و غالبا احكام آنها را باستناد عمومات اوامر [ص 643] شارع ميتوان دانست حال گاهي حكم مسأله‌اي از عمومات نزديكتر بدست ميآيد و گاه بايد از عمومات عاليه كمك گرفت و بهر صورت بايد دانست كه حكمي جز حكم خدا نيست و عمومات و احكام خاصه هر دو از شارعند و ما ان شاء الله به صرف سليقه و صلاح‌انديشي كه مستند به شرع نباشد سخني نخواهيم گفت لكن چون ذكر همه ادله اين نوع احكام شرح و تفصيلي ميخواهد و در واقع مناسب كتب فقهي است براي رعايت اختصار در هر موردي ماحصل و نتيجه‌اي كه از آن عمومات استنباط ميشود ذكر مينمائيم مگر آنكه نصوص خاصه‌اي باشد كه ان شاء الله آنها را روايت خواهيم كرد و مطالب اين باب را ان شاء الله در ضمن چهار فصل خواهيم آورد كه هر فصلي در موضوع جداگانه‌اي است .