از تفسير علي بن ابراهيم نقل شده از حضرت باقر عليه السلام كه فرمود در آن شبي كه خدا عيسي (ع) را بسوي خود بالا برد عيسي اصحاب خود را طلبيد كه هنگام شب نزد او جمع شوند و آنها دوازده نفر بودند و عيسي آنها [ص 581] را به خانهاي داخل نمود و بعد خود آن حضرت ( شستشو نموده و ) از چشمه آبي كه در زاويه منزل بود خارج شد و سر خود را تكان ميداد كه آبها از سرش بريزد آن وقت فرمود خدا بمن وحي فرمود كه الساعه مرا بسوي خود بالا خواهد برد و از يهود خلاص خواهد نمود كدام يك از شما حاضر است كه شبح مرا بخود بگيرد و كشته شود و بر صليب كشيده شود آنگاه با من در درجه من باشد جواني از ميانه آنها گفت من حاضرم اي روح خدا عيسي گفت پس تو هماني آنگاه عيسي بآنها گفت بدانيد در ميان شما كسي هست كه قبل از صبح دوازده بار بمن كافر ميشود يكي از آنها گفت اي نبي خدا آيا من آنكس هستم عيسي فرمود آيا در نفس خود چنين احساسي داري پس تو همان باش آن وقت عيسي (ع) بآنها فرمود بدانيد كه بعد از من شما سه فرقه ميشويد دو فرقه افترا بر خدا ميبندند و در آتشند و يك فرقه پيروي شمعون را ميكند و سخن صدق را بخدا نسبت ميدهند كه آنها در بهشتند آنگاه در حاليكه حواريون نظر ميكردند خدا عيسي را از زاويه آن بيت بالا برد . بعد حضرت باقر (ع) فرمودند يهود همان شب به طلب عيسي آمدند و آن مردي را كه عيسي فرموده بود در ميان شما كسي هست كه قبل از صبح دوازده بار بمن كافر ميشود گرفتند و همچنين آن جوان را كه شبح عيسي بر او افتاده بود و آن جوان را مقتول و مصلوب كردند و آن شخص هم كه عيسي فرموده بود پيش از صبح دوازده بار بمن كافر ميشوي و مرا انكار ميكني بهمان ترتيب كافر شد و انكار نمود ● . تمام شد حديث شريف و خداوند در [ص 582] قرآن فرموده كه او را نكشتند و بر صليب نكشيدند اما امر بر آنها مشتبه شد ● و در اخبار از پيغمبر (ص) و ساير معصومين رسيده است كه هنگام ظهور امام عليه السلام عيسي (ع) هم از آسمان نازل ميشود و امام را مقدم ميدارد و پشت سر آن حضرت نماز ميخواند و آن آيه كه خداوند فرموده است هيچكس از اهل كتاب نيست مگر آنكه البته قبل از موت او ( يعني حضرت عيسي ) باو ايمان ميآورند ● بهمين معني است كه آن حضرت نمرده است و يكي از اركان است يعني انبيائي كه زنده هستند ، و هنگام ظهور و قبل از قيامت كه بدنيا نزول ميفرمايد يهود و نصاري همه باو ايمان ميآورند و او را در تبعيت مهدي (عج) تصديق ميكنند و مسلمانان هم البته باين معني باو ايمان ميآورند يعني در پيروي حضرت صاحب الامر عجل الله تعالي فرجه الشريف تصديق و تبعيت آن بزرگوار را ميكنند .
و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .
٤ جمادي الآخرة ١٤٢٠
در شناختن علما و بزرگان شيعه است و شرح احوال بعض آن بزرگواران بطور اختصار كه در ضمن يك مقدمه و چهار مطلب عنوان خواهد شد ان شاء الله .
مقدمه - شيعه در لغت بمعني فرقه يا گروه خاص است ، يا جمعي كه بر امر واحدي اجتماع نمودهاند ، و شيعه هر كسي اتباع و ياران او هستند . در كتاب معيار اللغة مينويسد شيعه علي و اولاد طيبين و طاهرين آن حضرت كه صلوات مصلين بر آنها باد ( يعني ) كساني كه آن حضرت را دوست ميدارند و دوستان او را هم دوست ميدارند و دوستان دوستان او را هم دوست ميدارند و دشمنان آن حضرت را دشمن ميدارند و دشمنان دوستانش را هم دشمن ميدارند و دوستان دشمنانش را هم دشمن ميدارند و خود را به اخلاق آن حضرت متخلق نموده و به آداب او تربيت شدهاند و هركه از ايشان تخلف نموده و براه ديگر رفته ترك نموده و پس زدهاند و او را دشمن خود گرفتهاند و شيعه بر يك نفر و دو نفر و بر جمع و مذكر و مؤنث اطلاق ميشود و اين اسم بر آن بزرگواران اعلي الله مقامهم و كثر الله امثالهم ( كه صفت ايشان ذكر شد ) غالب شده تا جائي كه اسمي شده مخصوص باين جماعت . تمام شد ترجمه بعض عبارات معيار اللغة درباره لغت شيعه .
و مخفي نماند كه اين كتاب معيار را مؤلف آن مرحوم ميرزا محمدعلي شيرازي بامر مرحوم مبرور عالم بزرگوار آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه تاليف نموده و تمام صفحات آن كتاب را بنظر مبارك ايشان [ص 584] رسانده و بسياري از عبارات آن را اصلاح فرمودهاند و از اين جهت داراي امتيازي است كه قدر آن را بايد دانست .
از حضرت باقر عليه السلام نقل شده كه درباره شيعيان خود فرمودند آنها را شيعه ناميدند چون از شعاع نور ما آفريده شدهاند ● .
در كتاب المبين مؤلف (اع) در حاشيه همين حديث ميفرمايد كه صاحب معيار مينويسد اين فرمايش كه آنها را شيعه ناميدند تا آخر از باب اشتقاق كبير است ، و اين وجه درستي است و احتمال هم ميرود كه شيعه از شاع باشد - بمعني ظاهر و آشكار شد - و امام علت نامگذاري آنها را اينطور فرمودند بجهت آنكه شيعه از شعاع نور خلق شدهاند و شعاع نور ظاهر و باهر است پس اسم آنها شيعه شده . تمام شد ترجمه حاشيه كتاب المبين .
عرض ميشود اشتقاق كبير كه فرمودهاند اشاره باين معني است كه شيعه و شعاع در ظاهر لغت از يك ريشه نيستند و شيعه از شاع مشتق شده كه اجوف است و شعاع از شع كه مضاعف است و اشتقاق كبير آن است كه كلمهاي از كلمه ديگر مشتق شود اما همه حروف اصلي مشتق منه در مشتق نباشد مثل آنكه سماء از وسم باشد و انسان از نسيان .
و آنكه فرمودهاند ممكن است شيعه از شاع باشد بمعني ظاهرش ، اشاره باين است كه شاع دو گروه مصدر دارد يكي شيع و شيوع بمعني آشكار كردن و منتشر نمودن و افشاء و اذاعه و ديگري شياع و آن بمعني تبعيت و همراهي و مرافقت است و بعض اهل لغت شيعه را تحت همين معني دوم مينويسند و [ص 585] قصد مؤلف كتاب المبين (اع) اين است كه ممكن است شيعه را از شاع بگيريم باشتقاق عادي اما بهمان معني شعاع كه امام عليه السلام فرموده چون شعاع نور ظاهر و آشكار و منتشر است و تعليل امام (ع) را اشتقاق معنوي بدانيم كه در واقع حصول چيزي از چيز ديگر است و اشتقاق كبير هم البته اشتقاقي بين اشتقاق لفظي و معنوي است .
باري مقصود بيانات لغوي و ادبي نبود و غرض ما اين است كه شيعه ظاهر امام است و شعاع نور او است و نور بر صفت منير است و شعاع نور هم ظهور و پيدائي او است و لامحاله بر همان صفت است الا اينكه در مقام بندگي است و بست و گشاد آن در يد بالادست است و از او است و باو برميگردد پس اين لفظ شيعه را در واقع و بطور حقيقت بر كساني ميشود اطلاق نمود كه شباهت زيادي به منير و امام خود داشته باشند و اعمال و حركات و سكنات و اخلاق و علوم آنها بسيار باو شبيه باشد كه بتوان گفت اينها از شعاع نور او آفريده شدهاند و در حديث فرمودهاند نسبت شيعه ما به ما مثل نسبت شعاع آفتاب است به آفتاب . البته مقصود امام (ع) شيعه حقيقي است و ما بايد همواره در حفظ مراتب بكوشيم و درجات و سلسله مراتب را در نظر داشته باشيم و اسم كسي را بر سر ديگري نگذاريم و اهل هيچ مرتبهاي را با اهل مرتبه ديگر شريك نگيريم در حديث است كه بريد بن معاوية عجلي ميگويد به حضرت صادق عليه السلام عرض كردم كمتر چيزي كه بجهت آن بندهاي كافر ميشود چيست حضرت ريگي را از زمين برداشتند و فرمودند اينكه به اين سنگريزه بگويد هسته خرما و از هركس كه در اين اعتقاد با او مخالف باشد تبري كند و به خدا دين بورزد به تبري از كسي كه قول ديگر [ص 586] داشته باشد غير از قول او پس اين ناصبي است كه بخدا مشرك شده و از آن راه كه ندانسته كافر شده است ● .
پس بطور كلي بايد هر چيزي را بهمان اسم بناميم كه راست است و خدا خواسته ، و اسم چيزي است كه خبر از صاحب اسم ميدهد و اگر كسي بر چيزي اسمي بگذارد كه مناسبتي با آن ندارد خبر از چيز ديگر داده و دروغي گفته و دروغ گناه آشكاري است بخصوص اگر در امر دين باشد كه افترائي است بر خدا و خداوند فرموده است آنها كه بر خدا دروغ ميبندند رستگار نخواهند شد متاع ناقابلي بدست ميآورند و عذاب دردناكي خواهند داشت ● و اينكه امام (ع) به سنگريزه مثل زدند و هسته خرما ، قصدشان اين بود كه بياهميتترين چيزها را بفرمايند تا ما بفهميم وقتي به سنگريزه كسي نبايد هسته خرما بگويد و آن را دين خود قرار دهد مسلما اگر كسي را كه هيچ شباهت بامام ندارد و صفات امام را در او نميتوان ديد نور امام بداند و نماينده او بپندارد مشرك شده است پس معلوم شد كه اسم شيعه را بطور حقيقت بر جماعت مخصوصي ميشود گذاشت نه بر همه كساني كه چند كلمه اظهار دوستي با ائمه اطهار (ص) بنمايند لكن همه جور گناه از آنها سر بزند و معاصي ظاهره و غفلتها و جهالتهاي فراوان داشته باشند و شايد پيشتر هم ذكر كرده باشيم كه در اين معني از بيشتر معصومين (ص) اخبار و احاديثي رسيده و معلوم است كه ميخواستهاند اين مطلب فراموش نشود و ما ان شاء الله بعض آن اخبار را در ضمن فصلي روايت ميكنيم .
از تفسير امام عليه السلام نقل شده كه فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود تقوي پيشه كنيد اي جماعت شيعه كه بهشت هرگز از شما فوت نخواهد شد اگر چه كه اعمال بد شما بهشت رفتن شما را بتأخير اندازد پس بر يكديگر پيشي بگيريد در درجات آن .
عرض شد آيا هيچيك از دوستان شما و دوستان علي عليه السلام وارد جهنم ميشود فرمودند هركس نفس خود را به مخالفت محمد و علي عليهما السلام نجس كند تا آنكه فرمود اين جماعت را نميشود شيعه ما اسم بگذارند لكن ناميده ميشوند آنها محبان ما و دوست دوستان ما و دشمن دشمنان ما شيعه ما در حقيقت كسي است كه پيروي ما را بكند و تبعيت آثار ما را بنمايد و اقتدا باعمال ما بكند ● .
و خدمت حضرت امير عليه السلام عرض شد فلانكس در ارتكاب گناهان موبقه اسراف و زيادهروي دارد اما با اين وصف از شيعه شماست حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرمودند يا يك دروغ برايت نوشتند يا دو تا اگر آن طور باشد كه در گناهان افراط ميكند و محبت ما را دارد و دشمنان ما را دشمن ميدارد تو يك دروغ گفتهاي چون او از دوستان ماست ، نه از شيعيان ما و اگر دوست دوستان ماست و دشمن دشمنان ما و اسراف بگناهان بآنطور كه ميگوئي بر نفس خود نميكند باز يك دروغ گفتهاي چون او مسرف در گناهان نيست و اگر در گناهان اسراف و زيادهروي دارد و دوست ما هم [ص 588] نيست و دشمن دشمنان ما هم نيست كه دو دروغ گفتهاي ● .
و در كتاب المبين روايت فرمودهاند كه مردي به زن خود گفت برو نزد فاطمه دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله و بپرس از او كه فلاني شيعه شما هست يا شيعه شما نيست پس پرسيد از ايشان فرمود باو بگو اگر عمل ميكني بآنچه ما بتو امر كرديم و باز ميايستي از آنچه ما ترا نهي كرديم از آن ، تو از شيعيان ما هستي و الا فلا ، زن برگشت و خبر داد بشوهر خود شوهر گفت واي بر من كيست كه گناه نكرده باشد پس من مخلدم در آتش جهنم چون هركس از شيعيان ايشان نيست مخلد است در آتش جهنم ، زن برگشت نزد فاطمه و آنچه شوهرش گفته بود عرض كرد فاطمه فرمود باو بگو چنين نيست ، شيعيان ما نيكان اهل جنتند ، اما دوستان ما و دوستان دوستان ما و دشمنان دشمنان ما و آنها كه به دل و زبان تسليم ما هستند اگر در مورد گناهان خلاف امرها و نهيهاي ما عمل كنند از شيعه ما شمرده نميشوند اما با وجود اين ايشان در بهشتند لكن بعد از آنكه پاك شوند از گناهانشان به بلاها و مصيبتها ، و در عرصات قيامت بانواع سختيهاي آن ، يا در طبق اعلاي جهنم بعذاب ، تا اينكه ايشان را نجات دهيم به محبت خود از آنجا و ايشان را پيش خودمان ببريم . تمام شد حديث شريف ● .
و شخصي بحضرت علي بن حسين عليه السلام عرض كرد من از شيعيان خالص شما هستم حضرت فرمودند بنده خدا اگر اين طور است پس تو مثل ابراهيم خليل هستي كه خدا فرمود و هرآينه از شيعيان او ابراهيم است [ص 589] چون با قلبي پاك و پيراسته ( از ما سوي الله ) بسوي پروردگار خود آمد . حال اگر قلب تو مثل قلب اوست پس تو از شيعيان مائي و اگر دل تو مثل دل او نيست و آن دل طاهر از غش و غل بود پس تو از دوستان مائي ( نه از شيعيان ) و اگر چنان است كه عمدا و دانسته اين دروغ را ميگوئي مبتلا ميشوي به فلجي كه تا عمر داري با تو است و يا جذامي كه كفاره اين دروغت بشود ● .
و در حديث ديگري در جواب كسي كه ادعا كرده بود كه من از شيعيان خالص شما هستم حضرت جواد (ع) فرمودند واي بر تو ميداني شيعه خالص ما كيست عرض كرد نه فرمودند شيعه خالص ما حزقيل مؤمن آل فرعون است و صاحب يٰس كه خداي تعالي فرمود : و جاء رجل من اقصي المدينة يسعي ، و سلمان است و ابوذر و مقداد و عمار آيا خودت را مساوي اينها گرفتهاي نه اين است كه ملائكه را و ما را با اين حرف اذيت كردي آن مرد گفت استغفر الله و اتوب اليه چطور بگويم فرمودند بگو من از دوستان شما هستم و از محبان شما دشمن دشمنان شما هستم و دوست دوستان شما تا آخر حديث ● .
و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمودند هرآينه در ميان آنها كه اين امر را بخود بستهاند ( يعني تشيع را ) هستند كساني كه از يهود و نصاري و مجوس و مشركين بدترند ● .
[ص 590] پس معلوم شد كه در ميان دوستان محمد و آلمحمد (ص) و محبان ايشان دو صنف متمايز وجود دارد كه يكي شيعيان و ديگري مواليان و دوستانند . و معلوم شد كه اشخاص بد هم ممكن است اسم خود را شيعه گذاشته باشند و تظاهر به تشيع بكنند و اينكه امروزه به همه اين گروهها شيعه ميگويند اين اصطلاح عامه مردم است و اصطلاح آلمحمد (ص) همان بود كه در اخبار ايشان ملاحظه نموديد حال آن صنف كه شيعيان خاص و واقعي ميباشند چه كساني هستند و نمونهها و مصاديق شيعه خاص كدام است در اخبار آلمحمد (ص) ملاحظه نموديد كه مثل حضرت ابراهيم (ع) را مثل زدند يا سلمان و ابوذر را و دامنه تشيع گسترده است حتي در بعض اخبار فرمودهاند كه شيعه علي حسن است و حسين است و ميتوان گفت كه تشيع حقيقي اصلي هم صفت همان بزرگواران است اما جاي بحث در آن مطلب در اينجا نيست و سخن ما فعلا در شيعيان است يعني آنها كه در سلسله مراتب بعد از معصومين چهاردهگانه و بعد از پيامبران واقع شدهاند و بين ما كه ان شاء الله از دوستان آلمحمد (ص) هستيم و بين پيامبران و امامان واسطهاند و شناختن آنها به چندين جهت براي ما بسيار مهم بلكه واجب است و يكي از آن جهات اين است كه هرچه از معارف كه به ما رسيده و ان شاء الله ميرسد مسلما از طريق وسائط است و ما اگر هيچ شناخت و معرفتي از آنها نداشته باشيم نميتوانيم از آنها كسب فيض نمائيم اما اگر آنها را بشناسيم ولو به معرفت كلي و نوعي كه آنها از ما بالاترند و در روايت صفات و انوار الهي صادق و راستگو هستند و معارف و تعاليم امامان را درست به ما ميرسانند ، ميتوانيم از آنها استفاده فراوان ببريم و با تخلق به اخلاق ايشان يعني شبيه [ص 591] شدن بآنها ممكن است اگر ما هم سنخيت داشته باشيم بقدر قابليت حاكي صفاتي بشويم كه آنها حكايت ميكنند و بدون شناختن آنها و گرفتن از آنها براي ما پيشرفتي ميسر نيست و جهت ديگر آنكه در چشم اهل معرفت شناختن خدا و رسول (ص) و امامان (ع) هم جز از طريق ايشان ميسر نيست و اينكه بعض صوفيه گفتهاند هركس به خداي خود راهي دارد يعني اينكه اگر پيغمبران و امامان و بزرگان نبودند باز هم هركس ميتوانست راهي به خدا داشته باشد اين سخن از روي معرفت بيان نشده و راه خدا براي ما شيعيان هستند و براي شيعيان انبيا و امامان تا برسد به پيغمبر آخر الزمان صلوات الله و سلامه عليه و اينكه عرض شد راه خدا شيعيان هستند عين حديث است كه حضرت عسكري عليه السلام فرمودهاند ، از ايشان پرسيدند كه شخصي وصيتي كرده كه مالي را براي راه خدا خرج كنند امام عليه السلام فرمودند : سبيل الله شيعتنا . يعني راه خدا شيعيان ما هستند .
حال كه دانستيم همه شيعيان در يك درجه و مقام نيستند چند كلمهاي هم درباره مراتب آنها با استنباط از اخبار و كلمات بزرگان نقل ميكنيم كه كليات مقامات ايشان معلوم شود .
حضرت صادق عليه السلام به عبدالعزيز قراطيسي فرمودند ايمان ده درجه دارد مثل نردبان كه پله پله از آن بالا ميروند پس كسي كه در درجه دوم ايستاده به كسي كه در درجه اول است نگويد كه تو ايماني نداري و همينطور تا درجه و پله دهم پس آن را كه زيردست تو است ساقط مكن كه بالادست تو هم تو را بيندازد و وقتي ديدي كسي يك درجه پائينتر از تو است با رفق و [ص 592] ملايمت او را به درجه خود بالا ببر و چيزي را كه طاقت ندارد بر او بار مكن كه او را بشكني كه هرآينه هركس مؤمني را بشكند بر گردن اوست جبران آن كسر ● .
و صدوق در خصال در دنباله همين حديث روايت ميكند كه آن حضرت فرمودند مقداد در درجه هشتم بود و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ايمان ● تمام شد حديث شريف .
و اخبار ديگر هم باين معني رسيده است حال جاي اين سؤال هم هست كه بپرسيم اين شيعيان كه درجات و مراتب مختلف دارند علت برتري و تقدم بالاترهاي آنها بر پائينترها چيست و آيا بدون جهت خدا بعضي را بيشتر دوست داشته و بالا برده يا اينكه قابليت و اعمال خود آنها باعث ترقي در درجات و مقامات شده اما آنكه نعوذ بالله خدا بيجهت از كسي خوشش آمده باشد و باو چيزي داده باشد كه درست نيست .
جابر بن يزيد جعفي ميگويد هجده سال به سيدنا الامام اباجعفر محمد بن علي عليهما السلام خدمت كردم وقتي كه ميخواستم مرخص شوم براي وداع شرفياب شدم و عرض كردم چيزي تعليم بفرمائيد فرمودند بعد از هجده سال ( تعليم هنوز ميخواهي تعليم بدهم ) عرض كردم بلي شما دريائي هستيد كه نميشود بر تمام آن واقف شد و به قعر آن رسيد فرمودند اي جابر به شيعيان من از قول من سلام برسان و بآنها اعلام كن كه بين ما و خدا قرابت و خويشاوندي نيست و باو تقرب نميجوئيم و نزديك نميشويم مگر به [ص 593] طاعت او اي جابر هركه خدا را اطاعت كند و ما را دوست بدارد او ولي ما است و هركه عصيان و نافرماني خدا را بكند حب ما برايش فايده ندارد تا آخر حديث ● .
و مقصود آنكه درجات و مقامات به طاعت بدست ميآيد و حضرت باقر عليه السلام به حضرت صادق عليه السلام فرمودند اي پسرك من رتبه و منزلت هريك از شيعه را كه بخواهي بشناسي از مقدار روايت و معرفت آنها بشناس چونكه معرفت عبارت از درايت و فهميدن روايت است و مؤمن به درايت در روايتها به بالاترين درجات ايمان ميرسد من در كتاب علي عليه السلام نظر كردم و ديدم كه ميفرمايد قيمت هر مردي و قدر او باندازه معرفت او است و خداي تبارك و تعالي مردم را به تناسب عقلي كه در دنيا بآنها داده محاسبه ميكند ● .
و اينكه فرمودهاند مقدار روايت همهاش باين معني نيست كه تعداد اخبار و رواياتي كه از آنها نقل ميكند زياد باشد البته حفظ اخبار و درست روايت كردن فضيلتي است اما اين روايت كه با معرفت قرين شده مقصود از آن روايتي است كه هم ظاهر داشته باشد و هم باطن يعني اينكه راوي تا چه اندازه روايت را فهميده و بآن عمل نموده و در حقيقت وجود خود او تا چه اندازه روايت از امام است .
پس بالاتر بودن در درجات ايمان حاصل طاعت و عبادت و اجتهاد و كوشش و كسب معرفت است و اگر كسي از دوستان و مؤمنان سعادتي داشته باشد و [ص 594] خميره او را از درجات بالاتري گرفته باشند باطاعت و كوشش و كسب معرفت در درجات ايمان ترقي ميكند و تا آنجا كه طينت او اجازه دهد بالا ميرود و اگر كوشش نكند و اهمال نمايد البته به درجه بالاتري نخواهد رسيد اما اين درجات دهگانه حدود و تعاريف آنها بطور دقيق در اخبار و كلمات علماء ابرار ذكر نشده و در هر جائي باصطلاحي تعريف نمودهاند و گاه شش درجه شمردهاند و گاه هفت و گاه ده درجه اما اگر ايمان صوري ظاهري را هم در نظر بگيريم اول مراتب آن است كه كسي به زبان اقرار كند اما در دل منكر باشد و از روي نفاق سخني بگويد كه از اين حالت در اصطلاح شرع گاه به اسلام ظاهري تعبير آوردهاند و در واقع ايمان نيست و مرتبه ديگر آنكه كسي اعتراف به حدود ايمان بنمايد و چيزي را انكار نكند اما انكار نكردن او از ناداني باشد نه از فهم و چنين كسي مستضعف است و در قيامت بايد دوباره او را تكليف كنند و از اين بالاتر كساني هستند كه ظواهر ولايت را پذيرفتهاند اما ولي حق را نشناختهاند و انكاري هم ندارند و همه اعتقادات اين جماعت به ظاهر است و باطن و حقيقت عقايد را ندانستهاند و در آخرت مؤمنين آنها را به حظاير بهشت ميبرند نه بهشت اصلي ، اما مؤمنان حقيقي طايفهاي از آنها كه اهل خشوعند و از لغو دوري ميكنند و زكوة ميدهند و حافظ نفس خود هستند و مراعات امانتها و عهد خود را مينمايند و بر نمازها مواظبت ميكنند آنها وارث بهشتند و در بهشت اصلي مخلد خواهند بود و از آنها بالاتر حكماي الهي و علماي رباني هستند كه مطلع بر حقايق بوده و اهل مشاهده و شفاعتند و پيغمبر (ص) ميفرمايد علماي امت من مثل انبياء بنياسرائيلاند و در اصطلاح مشايخ ما كه مأخوذ از شرع و اخبار [ص 595] آلمحمد (ص) است براي بزرگان شيعه بطور كلي دو مقام شمردهاند يكي مقام نقابت و ديگري نجابت كه نجبا صاحبان علم هستند و قوه يادگيري همه علوم در آنها هست و نقباء علاوه بر علم صاحبان كرامتها و تصرف در ملك هستند و هم نقبا و هم نجبا ممكن است كلي باشند يا جزئي و تفصيل احوال آنها در جلد چهارم ارشاد مذكور است و چون اين كتاب بيشتر جنبه بيان تاريخ و شرح حال بزرگان را دارد درباره مراتب ايمان به همين مختصر اكتفا ميكنيم و بطور اختصار و نمونه مختصري از احوال بعض آن بزرگان و اسامي بعضي را در ضمن مطالبي ان شاء الله ذكر مينمائيم .
مطلب اول - در شرح بعض احوال حضرت سلمان اعلي الله مقامه است .
در كتاب قصص الانبياء نقل كرده كه صدوق روايت ميكند از ابنعباس از سلمان فارسي رحمه الله كه گفت من مردي از اصفهان بودم از قريهاي كه بآن جي ميگفتند و پدر من دهقان زمين جي بود و مرا بسيار دوست ميداشت و همانطور كه دختران را در خانه نگه ميدارند مرا در خانه حبس ميكرد و من طفلي بودم كه از امر مردم غير از آنچه كه از مجوسيت ميديدم اطلاعي نداشتم تا وقتي كه پدرم مشغول به ساختن عمارتي شد و مزرعهاي داشت و بمن گفت ميبيني كه من گرفتارم و از كار مزرعه مدتي بياطلاع ماندهام برو سر مزرعه و بزارعين بگو كه چنين و چنان عمل نمايند و توقف مكن و برگرد و من بطرف مزرعه راه افتادم و در راه بر كنيسهاي كه مال نصاري بود عبور كردم و صداهاي آنها را شنيدم و پرسيدم اين صداها چيست گفتند نصاري نماز ميكنند و من داخل كنيسه شدم كه ببينم چه [ص 596] ميكنند ، و آنچه از حال آنها ديدم مرا خوش آمد و بخدا قسم همانطور پيش آنها نشستم تا غروب آفتاب و پدرم به هر طرف دنبال من فرستاده بود تا وقتي كه بعد از غروب به خانه برگشتم و سر مزرعه نرفته بودم پدرم گفت كجا بودي گفتم بر نصاري گذشتم و از نماز و دعاي آنها خوشم آمد ، پدرم گفت پسرك من دين پدران تو بهتر از دين آنهاست گفتم نه قسم به خدا كه اين دين از دين آنها بهتر نيست اينها جماعتي هستند كه عبادت خدا را ميكنند و پيش او دعا كرده و نماز ميخوانند و تو آتشي را ميپرستي كه بدست خود افروختهاي و تا از آن غافل شوي از بين ميرود و خاموش ميشود ، وقتي اينرا گفتم پدرم آهني بر پاي من بسته مرا در اطاقي كه داشت حبس كرد .
و من كسي را نزد مسيحيان فرستادم و از آنها پرسيدم اصل اين ديانت شما در كدام شهر است گفتند در شام گفتم هر وقت از آنجا اشخاصي بر شما وارد شدند مرا هم خبر كنيد و آنها پذيرفتند و پس از چندي فرستادند كه چند نفر تاجر از شام آمدهاند ، من پيغام دادم هر وقت كارشان تمام شد و خواستند برگردند مرا خبر كنيد اين مرتبه هم پذيرفتند و بعد از چندي نزد من فرستادند كه جماعت عازمند ، و من آهن را از پاي خود گشودم و نزد آنها رفته و همراه ايشان بطرف شام رفتم . چون به شام رسيديم پرسيدم فاضلتر اهل اين دين كيست گفتند اسقف كليسا من نزد او رفتم و گفتم ميخواهم با شما باشم پس ملازم او شدم ، و آن اسقف مرد بدي بود ، امر ميكرد كه مردم صدقه بدهند و چون صدقات را جمع ميكردند آنها را براي خود در جائي جمع ميكرد و هيچ از آنها به مساكين نميداد و ديري نگذشت كه آن اسقف مرد ، وقتي مردم براي دفن او آمدند من گفتم اين شخص آدم بدي بود ، [ص 597] آنگاه آنها را بردم و جاي پولهائي را كه او پنهان كرده بود به مردم نشان دادم و آنها هفت خمره بيرون آوردند همه پر از طلا ، پس بدن آن اسقف را بر چوبي بسته و آنرا سنگسار كردند و مرد ديگري را آورده و جانشين او نمودند ، و اي پسر عباس هرگز از او فاضلتر و زاهدتر در دنيا و پراجتهادتر در عبادت نديده بودم تا وقت فوتش رسيد و من او را دوست ميداشتم پس باو گفتم ميبيني كه امر خدا بتو نزديك شده ، مرا به چه كسي وصيت ميكني ؟ گفت اي پسرك من نميشناسم مگر مردي را در موصل ، نزد او برو كه او را مثل من خواهي يافت پس چون وفات يافت و مدفون شد به موصل رفتم و به نزد آن شخص شتافتم و ديدم در اجتهاد و زهد مثل همان شخص است گفتم فلان كس مرا نزد شما فرستاده ، گفت پيش من بمان ، و من نزد او بودم تا آخر عمرش و چون وقت فوت او رسيد گفتم مرا به كه وصيت ميكني گفت امروزه جز مردي كه در نصيبين است كسي را نميشناسم نزد او برو . و چون او را دفن كرديم نزد آن شخص رفتم و گفتم فلان كس مرا وصيت فرموده كه نزد شما بيايم گفت فرزندم نزد من بمان و ماندم و او را هم مثل آن دو ديدم و تا هنگام فوت او نزد وي ماندم و از او پرسيدم مرا به چه كسي وصيت ميكني گفت به جز شخصي در عموريه در زمين روم ، كسي را نميشناسم نزد او برو كه او را همانطور خواهي يافت كه ما را ديدي و من پس از دفن او به عموريه رفتم و آن شخص را هم مثل آنها ديدم و در آنجا گله گوسفند كوچكي و چند گاو پيدا كردم و در آنجا بودم تا وفات آن مرد و از او پرسيدم مرا به چه كسي وصيت ميكني گفت هيچكس را بر حالتي كه ما بر آن بوديم نميشناسم اما زمان پيغمبري كه از حرم مبعوث ميشود ، به تو نزديك شده [ص 598] محل هجرت او به زميني است بين دو سنگستان كه شور است و در آن نخلهايي است و در آن پيغمبر علاماتي است كه پنهان نميماند بين دو كتف او مهر نبوت است ، از هديه ميخورد اما از صدقه نميخورد اگر توانستي كه به آن بلاد بروي برو سلمان ميگويد چون او را دفن نموديم صبر كردم تا تجاري از عرب از قبيله كلب از آنجا عبور كردند و من به آنها گفتم مرا همراه خود ميبريد تا به ارض عرب برسانيد و من در عوض اين گوسفندان و گاوهاي خود را به شما ميدهم آنها پذيرفتند و من گاو و گوسفندان را به آنها دادم و مرا همراه بردند تا به وادي القري رسيديم و در آنجا به من ظلم كردند و به عنوان غلام مرا به يك نفر يهودي فروختند و قسم به خدا كه وقتي چشمم به نخل افتاد آرزو كردم كه آنجا همان بلدي باشد كه آن راهب برايم توصيف كرده بود ، و گذشت تا يك نفر يهودي از مردم وادي القري كه از طايفه بنيقريظه بود به آنجا آمد و مرا از صاحب اولم خريد و به مدينه برد و قسم به خدا وقتي مدينه را ديدم درست همانطور بود كه براي من وصف شده بود و آنرا شناختم و نزد آن شخص در مدينه ماندم و خدا پيغمبر خود را در مكه مبعوث فرموده بود اما كسي چيزي به من نميگفت چون من غلامي بودم تا رسيد وقتي كه رسول الله (ص) وارد قبا شدند و من در نخلستان مشغول كار براي صاحب خود بودم و قسم به خدا همانطور كه در نخل مشغول كار بودم پسر عموي آن يهودي آمد و گفت خدا بنيقيله را بكشد به خدا قسم كه در قبا جمع شدهاند بر گرد مردي كه از مكه آمده و گمان ميكنند كه او پيغمبر است ( منظور از بنيقيله اوس و خزرج است و قيله جده آنها است . مؤلف ) سلمان گفت قسم به خدا همين كه اين سخن را شنيدم بدنم به لرزه درآمد [ص 599] بطوري كه فكر كردم الآن است كه سقوط كنم و بر روي صاحب خود بيافتم و از نخل پايين آمدم و گفتم جريان چيست و اين مرد كه ميگوئيد چه شأني دارد پس صاحب من دستش را بلند كرد و مشتي به من زد و گفت ترا چه به اين كارها برو كارت را بكن .
باري وقتي كه عصر شد من قدري طعام داشتم آن را برداشتم و رفتم به قبا نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله و عرض كردم شنيدهام كه شما مرد صالحي هستيد و اصحابي همراه شما هستند و قدري صدقه نزد من بود كه اين است ، از اينها ميل بفرماييد رسول خدا از خوردن آن طعام خودداري فرمود اما به اصحاب فرمود بخوريد و خودش نخورد و من در دل گفتم اين يك صفت از آنچه رفيق من برايم وصف كرده بود بعد برگشتم و پيغمبر (ص) به مدينه آمدند و باز خوراكي كه داشتم برداشتم و خدمت ايشان رفتم و عرض كردم من ديدم شما از صدقه ميل نكرديد و اين هديه و تعارفي است و صدقه نيست پس پيغمبر (ص) ميل فرمود و اصحاب او هم خوردند با خود گفتم اين دو علامت بار ديگر خدمت ايشان آمدم و ايشان مشايعت جنازهاي را مينمودند و دو بالاپوش بر تن ايشان بود و در ميان اصحاب خود قرار داشتند و من دور آن حضرت گشتم تا بلكه مهر نبوت را ببينم و چون پيغمبر (ص) ملاحظه فرمودند كه من پشت سر ايشان رفتم متوجه شدند كه پي چيزي ميگردم كه براي من توصيف شده پس ردا را از پشت خود برداشتند بطوري كه من خاتم نبوت را بر پشت ايشان ديدم و همانطور بود كه آن دوست من برايم گفته بود پس آن حضرت را در بر گرفتم و او را ميبوسيدم و گريه ميكردم حضرت فرمودند اي سلمان بيا اينجا بنشين و من [ص 600] پيش روي ايشان آمده و جلوي آن حضرت نشستم و ايشان ميل داشتند كه اصحابشان هم قضاياي مرا بشنوند كه چگونه به طلب آن بزرگوار آمدهام و من اي ابنعباس همين طور كه براي تو گفتم براي آن حضرت قصه خود را نقل نمودم و چون قصه را به پايان بردم فرمود اي سلمان با صاحب خود قرار مكاتبه بگذار ( يعني قرار بگذار كه هرگاه مبلغي بدهي آزاد شوي ) و من هم با آن يهودي قرار مكاتبه گذاشتم كه سيصد نخل براي او بكارم و همه سبز شوند و چهل اوقيه طلا هم بدهم وقتي اين قرار را گذاشتم اصحاب پيغمبر (ص) آمدند و كمك كردند و هريك سي فسيل و بيست فسيل و ده فسيل دادند هر كسي به قدري كه داشت آنگاه پيغمبر (ص) فرمودند من خودم آنها را ميكارم پس من گودهها را حفر كردم و آمدم و عرض كردم حاضر است پيغمبر (ص) همراه من آمدند تا محل زراعت و ما فسيلها را مياورديم و حضرت به دست مبارك در گوده ميگذاشتند و خاك پاي فسيل را صاف و مرتب ميكردند و قسم به آن كسي كه حضرتش را به حق به نبوت مبعوث كرد يك فسيل از آنها هم خشك نشد ، و باقي ماند وجه نقد آنگاه شخصي از بعض معادن ( بعض جنگها خ ) قطعه طلائي مثل تخممرغ براي آن حضرت آورد حضرت فرموده بودند اين فارسي مسلمان كه قرار مكاتبه دارد كجا است ؟ آمدند و مرا صدا كردند و رفتم خدمت ايشان فرمودند اي سلمان اين را بگير و براي بدهي خود بپرداز عرض كردم يا رسول الله اين مال كي وفا به بدهي من ميكند فرمودند خداي عزوجل اين را از طرف تو كافي قرار ميدهد و قسم به آن كه جان سلمان در دست اوست چهل اوقيه از آن وزن كردم و به آنها دادم و سلمان آزاد شد و به واسطه بندگي و گرفتاري محبوس بودم و [ص 601] جنگ بدر و احد در خدمت رسول الله (ص) از من فوت شد بعد آزاد شدم و جنگ خندق را درك نمودم و ديگر در همه مشاهد در خدمت آن حضرت حاضر بودم .
عرض ميكنم در روايتي كه از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام نقل شده از قول خود سلمان فرمودهاند اهل شيراز بوده و همين درست است و قرائن متعدد ديگر هم داريم كه آن جناب از اهل فارس بودهاند و در همان روايت است كه آن يهودي اول كه سلمان را باو فروختند بسيار بر ايشان سخت ميگرفت و روزي شنهاي زيادي جلوي منزل او ريخته بود و به سلمان امر كرد كه بايد اينها را تا فردا از اينجا به محلي كه ميگويم حمل كني و گرنه ترا ميكشم و آن شنها بيشتر از آن بودند كه حضرت سلمان از عهده حمل آنها برآيند اما مشغول كار شدند و نزديك صبح كه هنوز شنهاي بسياري مانده بود ايشان از شدت خستگي درمانده شدند و دستها را بآسمان بلند كرده و عرض كردند خدايا تو محبت محمد و وصي او را در دل من انداختي پس بحق مقام و درجه و منزلت او فرج مرا زود برسان و مرا از اين گرفتاري برهان ، و در اين وقت خدا بادي را فرستاد و آن باد ريگها را از آنجا برداشته و بهمانجا كه آن يهودي گفته بود برد و صبح كه يهودي آمد و ديد حيرت كرد و گفت اي روزبه پس تو ساحر بودي و من نميدانستم و بايد ترا از اين قريه بيرون كنم كه باعث هلاك اهل آن نشوي و خلاصه ايشان را برد و بزني سليمي فروخت . و اين كرامت و امثال اينها چيزي نيست كه از مثل سلمان عجيب باشد و هرگاه فضائل سلمان و امثال او قدري بيشتر ظاهر ميشد مردم ميديدند كه وجود خود آن بزرگواران در عالم خارق عادت بزرگي است [ص 602] و ابدا پيدايش آنها در ملك از امور عادي نبوده و اگر مردم اتصال مؤمنين را با خداوند ميديدند گردنها براي آنها خاضع ميشد و مطيع آنها ميشدند .
باري سلمان در خدمت پيغمبر (ص) بود و پس از آن در همه مشاهد حضور داشت و بسيار مورد لطف و مرحمت آن حضرت بود در جنگ خندق پيشنهاد نمود كه خندقي در يك طرف مدينه حفر كنند و پيغمبر (ص) پذيرفتند و در همان اوقات بود كه در وقت حفر خندق پيغمبر (ص) فرمودند سلمان منا اهل البيت يعني سلمان از ما اهل بيت است و اين فرمايش را مكرر فرموده بودند از جمله آنكه از حضرت باقر عليه السلام روايت شده كه فرمودند از جابر بن عبدالله انصاري شنيدم كه ميگفت از رسول خدا (ص) درباره سلمان پرسيدم فرمودند سلمان دريائي است كه كسي نميتواند آب آنرا بكشد سلمان مخصوص است به علم اول و علم آخر خدا دشمن او را دشمن بدارد و دوست او را دوست بدارد عرض كردم درباره ابوذر چه ميفرمائي فرمود او از ماست خدا دشمنش را دشمن بدارد و دوستش را دوست عرض كردم درباره مقداد چه ميفرمائي فرمودند او هم از ماست خدا دشمن او را دشمن دارد و دوست او را دوست عرض كردم درباره عمار چه ميفرمائيد فرمودند او هم از ماست خدا دشمن او را دشمن بدارد و دوست او را دوست بدارد ، جابر ميگويد بيرون آمدم كه بروم و بآنها بشارت بدهم وقتي كه راه افتادم حضرت مرا صدا كردند و فرمودند بيا بيا جابر تو هم از مائي خدا دشمن ترا دشمن بدارد و دوست ترا دوست جابر ميگويد عرض كردم يا رسول الله درباره علي بن ابيطالب چه ميفرمائي فرمودند او نفس من است عرض كردم درباره حسن و حسين چه ميفرمائي فرمودند آن دو روح منند و [ص 603] فاطمه مادر آنها دختر من است هرچه فاطمه را محزون كند مرا محزون ميكند و هرچه او را خوشحال كند مرا خوشحال ميكند خدا را شاهد ميگيرم كه هركه با آنها محاربه كند با او در جنگ هستم و هركه با آنها در صلح باشد من هم با او در صلح هستم اي جابر هرگاه خواستي پيش خدا دعا كني و دعاي تو مستجاب شود خدا را به اسماء آنها بخوان كه اين اسمها محبوبترين اسمها پيش خدا هستند .
و باز از ابن نباته از حضرت امير عليه السلام روايت شده كه ميگويد از آن حضرت درباره سلمان فارسي رحمة الله عليه پرسيدم و عرض كردم درباره او چه ميفرمائيد حضرت فرمودند چه بگويم درباره مردي كه از طينت ما آفريده شده و روح او مقرون بروح ماست خداي تبارك و تعالي او را اختصاص داده است از علوم به اول و آخر آنها و ظاهر و باطن علوم و سر و علانيه آنها و من خودم درست يادم هست كه خدمت پيغمبر (ص) بودم و سلمان پيش روي آن حضرت نشسته بود و در اين وقت اعرابي وارد شد و او را از جاي خود عقب زد و خودش سر جاي او نشست وقتي اين كار را كرد پيغمبر (ص) غضب فرمودند تا جائي كه بين دو چشم مباركشان عرق كرد و چشمهاي آن حضرت قرمز شد و فرمود اي اعرابي آيا مردي را عقب زدي كه خداي تبارك و تعالي در آسمان او را دوست ميدارد و پيغمبر او در زمين او را دوست ميدارد اي اعرابي كسي را دور ميكني كه جبرئيل هرگز نزد من نيامد مگر آنكه از طرف خدا بمن امر كرد كه باو سلام برسانم اي اعرابي سلمان از من است هركس با او جفا كند با من جفا كرده و هركه او را اذيت كند مرا اذيت كرده و هركه او را دور كند مرا دور كرده و هركه او را نزديك كند [ص 604] مرا نزديك كرده اي اعرابي درباره سلمان غلط مكن كه خداي تبارك و تعالي به من امر فرمود كه او را بر علم مرگها و بلاها و انساب مردم و فصل الخطاب ● آگاه كنم .
فرمود آنگاه اعرابي عرض كرد اي رسول خدا گمان نميكردم فضل سلمان اينطورها باشد آيا چنين نيست كه او مجوسي بود و اسلام آورد پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند اي اعرابي من از طرف خدا با تو سخن ميگويم و تو با من جر و بحث ميكني سلمان مجوسي نبود اما تظاهر به شرك ميكرد و در باطن مؤمن بود اي اعرابي نشنيدهاي كه خداي عزوجل ميفرمايد : پس نه قسم به پروردگارت كه ايمان نميآورند تا آنكه تو را در مشاجرات خود حكم نمايند آن وقت ( وقتي كه تو حكم كردي ) ديگر از قضاوت تو در دلشان تنگي نمييابند و تسليم ميشوند تسليم شدني .
نشنيدهاي قول خداي عزوجل را كه ميفرمايد : هرچه پيغمبر به شما داد بگيريد و از هرچه شما را نهي كرد قبول نهي كنيد اي اعرابي آنچه را بتو نمودم بگير و از شكرگزاران باش و انكار مكن كه از معذبين خواهي شد و تسليم رسول خدا صلي الله عليه و آله باش كه ايمن خواهي شد ● .
سلمان و امثال سلمان صاحبان تصرف و كرامت و خوارق عادات هستند و [ص 605] كرامات زيادي از حضرت سلمان نقل شده از جمله حديثي است كه زراره از حضرت صادق عليه السلام نقل كرده كه آن حضرت فرمود سلمان علم اول و علم آخر را دارا شد و بحري بود كه آب آن را نميشد كشيد و او از ما اهل بيت است علم او بدرجهاي رسيد كه بر مردي عبور كرد كه در ميان جمعي بود و باو گفت اي بنده خدا از عملي كه ديشب در خانه خود كردي پيش خدا توبه كن اين را گفت و رفت جماعت بآن شخص گفتند سلمان تو را به چيزي متهم كرد و تو رد نكردي و دفاعي ننمودي آن مرد گفت از مطلبي بمن خبر داد كه جز خدا و من كسي بر آن مطلع نبود . و در خبر ديگري بهمين ترتيب وارد شده جز آنكه در آخر خبر آمده كه آن مرد ابوبكر پسر ابيقحافه بود ● و از رجال كشي از جابر از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده كه ميفرمايد ابوذر بر سلمان وارد شد و سلمان ديگي بر روي آتش داشت و وقتي كه آنها مشغول صحبت شدند ناگهان ديگ برگشت و به رو بر زمين افتاد اما هيچ از آبگوشت و محتويات آن نريخت و ابوذر از مشاهده اين امر بسيار تعجب نمود و سلمان ديگ را برداشت و بحال اول گذاشت و دوباره مشغول صحبت شدند در بين صحبت آنها باز دوباره ديگ واژگون شد اما چيزي از آن نريخت حضرت فرمودند ابوذر از نزد سلمان بيرون آمد در حالي كه حال اضطراب و دهشتي داشت و متفكر بود و در همين حال در كوچه به حضرت اميرالمؤمنين (ع) رسيد كه بر در خانه ايستاده بودند و چون حضرت امير او را ديدند فرمودند اي ابوذر كجا ميروي و چرا پريشاني ابوذر عرض كرد يا [ص 606] اميرالمؤمنين از سلمان چنين و چنان ديدم و تعجب كردم حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرمودند اي ابوذر اگر سلمان آنچه را كه ميداند براي تو ميگفت ميگفتي خدا رحمت كند قاتل سلمان را اي ابوذر سلمان باب خدا در زمين است هركس او را بشناسد مؤمن است و هركس او را انكار نمايد كافر است و هرآينه سلمان از ما اهل بيت است ● .
و مجلسي از مفيد روايت كرده كه بعد از آن وقتي حضرت نزد سلمان آمدند باو فرمودند اي سلمان با مصاحب خود مدارا كن و چيزي را كه طاقت ندارد بر او ظاهر مكن .
باري در زمان عمر سلمان مأمور حكومت مدائن شده و با كسب اجازه از اميرالمؤمنين عليه السلام و بامر ايشان روانه آن بلاد گرديد و در آنجا بسيار ساده ميزيست و با مردم نزديك بود و براي معاش خود به كسب و كار عادي ميپرداخت عمر كاغذي براي سلمان نوشت و آن جناب را ملامت نمود كه با اين اعمال حكومت را كوچك ميكني و از اين قبيل كلمات و حضرت سلمان در جواب او نامهاي نوشتند كه بسيار خواندني و آموزنده است و ما ان شاء الله ترجمه آن را در اينجا نقل ميكنيم در كتاب احتجاج نقل كرده كه چون حضرت سلمان بعد از حذيفه حاكم مدائن شد عمر بآن جناب نامهاي نوشت و حضرت سلمان اينطور جواب دادند : بسم الله الرحمن الرحيم از سلمان غلام آزادكرده رسول خدا (ص) به عمر بن خطاب اما بعد اي عمر نامهاي از تو به من رسيد كه در آن بر من عيب گرفته بودي و در آن نوشتهاي كه من [ص 607] ترا فرستادم كه امير اهل مدائن باشي و بمن امر كردهاي كه كارهاي حذيفه را بررسي كنم كه در ايام حكومت چه كارهائي كرده و خوب و بد آن را به تو گزارش دهم و اين در حالي است كه مسلم خدا در كتاب محكم خود مرا از اين كار نهي كرده آنجا كه فرموده اي كساني كه ايمان آوردهايد بسيار بپرهيزيد و دوري كنيد از گمان كه هرآينه بعض گمانها گناه است و تجسس نكنيد و هيچيك از شما غيبت ديگري را نكند آيا هيچكدام از شما دوست ميدارد كه گوشت برادر خود را بخورد در حالي كه مرده است و شما از آن بدتان ميآيد و از خدا بپرهيزيد .
و من در پيگيري كار حذيفه اطاعت تو و عصيان خدا را نميكنم و اما آنكه نوشتهاي كه من از سبدبافي روزگار ميگذرانم و نان جو ميخورم اينها چيزهائي نيستند كه كسي مؤمني را بجهت آن توبيخ و ملامت كند و قسم بخدا اي عمر كه سبد بافتن و نان جو خوردن و مستغني بودن از الوان و اضافات خوراك و شراب از غصب حق مؤمن كردن و ادعاي آنچه حق من نيست پيش خدا محبوبتر و بهتر است و به تقوي نزديكتر و من خود ديدم كه رسول خدا (ص) وقتي نان جو بدستش ميرسيد ميخورد و خوشحال بود و ناراحت نميشد و اما آنچه نوشتهاي كه من هرچه بدست ميآورم ميبخشم هرآينه من پيش ميفرستم براي روز فقر و حاجت و قسم بخداي عزت كه اي عمر براي من فرق نميكند هرگاه طعام از دهان و گلويم پائين رود كه مغز گندم و مغز قلم بزغاله بوده يا سبوس جو و آنكه گفتهاي من سلطنت خدا را ضعيف و سست كردهام و خود را ذليل و كوچك نمودهام تا جائي كه گويا اهل مدائن بر امير و حاكم بودن من مطلع نيستند و مرا اسباب كار خود ميسازند [ص 608] و مشكلات خود را بر من بار ميكنند و گمان كردهاي كه اين مطلب ، حكومت خدا را سست و پست ميكند پس دانسته باش كه ذليل بودن در طاعت خدا پيش من محبوبتر است از عزيز بودن در معصيت او و پيشتر ديده بودي كه پيغمبر (ص) با مردم مأنوس بود و بآنها نزديك ميشد و آنها هم باو نزديك ميشدند با آنكه پيغمبر بود و سلطان بود حتي آنكه طوري بآنها نزديك ميشد كه مثل يكي از آنها ميشد و لباس خشن ميپوشيد و طعام خشن ميخورد و مردم اعم از قرشي و عربي و سياه و سفيد در دين پيش او مساوي بودند و من شهادت ميدهم كه از آن حضرت شنيدم كه فرمود هركس بعد از من بر هفت نفر از مسلمانان ولايت داشته باشد و در آنها عدالت نكند خدا را ملاقات ميكند در حالي كه بر او غضبناك است و آرزو دارم اي عمر كه از امارت مدائن سالم بگذرم با آن تفاصيل كه گفتهاي خود را خوار و ذليل كردهام ، و چگونه است اي عمر حال كسي كه بعد از رسول خدا ولايت همه امت را بدست گرفته باشد و من شنيدهام كه خدا ميفرمايد : آن خانه آخرت است قرار ميدهيم آن را براي كساني كه نه اراده بزرگي در زمين دارند و نه فسادي و عاقبت براي پرهيزكاران است .
و دانسته باش كه من باين سو نيامدم كه اين جماعت را سياست كنم و حدود خدا را برپا دارم مگر به راهنمائي راهنماي دانائي و در ميانه اين مردم بطريقه او راه رفتهام و بسيرت او رفتار كردهام و بدان كه خداي تبارك و تعالي اگر بر اين امت خير و رشد خواسته بود افضل و اعلم آنها را بر آنها حاكم مينمود و اگر اين امت خداترس بودند و تابع قول پيغمبر خود شده بودند و حق را شناخته بودند به تو اميرالمؤمنين نميگفتند پس هر طور كه خواهي حكم و [ص 609] قضاوت كن كه فقط حكم اين حيوة دنيا در يد تو است و غره مشو كه فعلا خدا عفو نموده و مهلت داده و عقوبت را بعقب انداخته و بدان كه عواقب ظلم تو در دنيا و آخرتت بتو ميرسد و بزودي سؤال خواهي شد از آنچه پيش فرستادي و آنچه بآخر انداختي ● . تمام شد ترجمه نامه سلمان (اع) .
و از اين نامه معلوم ميشود كه حضرت سلمان بواسطه مقام و مرتبه و تقربي كه به پيغمبر (ص) داشت جلالت قدر او بر همه كس واضح بود و باك نداشت كه با خليفه اينطور سخن بگويد و خليفه هم تحمل مينمود .
باري آن جناب تا حدود سال سي و پنج هجري در مدائن ماندند تا وقتي كه در آنجا وفات فرموده و در همانجا دفن شدند و بعضي وفات ايشان را زودتر دانستهاند يعني در زمان خلافت عمر و بهر صورت در روايات رسيده است كه حضرت امير عليه السلام به معجز تشريف آورده و بر جنازه سلمان حاضر شدند و نماز او را خواندند صلوات الله و سلامه عليه و اعلي الله مقامه الشريف .
مطلب دوم - در مختصري از شرح احوال حضرت ابوذر است اعلي الله درجته .
نام آن جناب جُندَب بن جُنادَه و كنيه ايشان ابوذر بود چون پسري داشتند بنام ذر و كنيه ديگر ايشان عبدالله است ولادت ابوذر در ربذه بوده چنانكه وفات او نيز در ربذه در سنه سي و دو هجري است ● و ربذه قريهاي است در نزديكي مدينه بطرف مكه نزديك صفراء ، ابوذر از قبيله بنيغفار بود بهمين [ص 610] جهت به ابوذر غفاري معروف بود در مكه خدمت پيغمبر (ص) رسيد و اسلام آورد شغل او شباني بود و از آن راه روزگار ميگذرانيد پس از هجرت پيغمبر (ص) بعد از واقعه بدر هجرت نمود و به مدينه آمد و بسيار مورد لطف و مرحمت پيغمبر (ص) بود فرمايش آن حضرت درباره او بسيار معروف است كه فرمودند آسمان سايه نيانداخته و زمين بر پشت خود نگاه نداشته گويندهاي را كه راستگوتر از ابوذر باشد و او يكي از آن سه نفر است كه بعد از رسول خدا (ص) بر ولايت حضرت امير (ع) ثابت ماندند و حديث حضرت باقر عليه السلام معروف است كه فرمودند همه مردم مرتد شدند مگر سه نفر سلمان و ابوذر و مقداد و ديگر مردم بدنبال آنها به حق بازگشتند و اول كسي كه برگشت ابو ساسان بود ● و عمار و ابوعمرة (ظ) ● و شتيرة ، و هفت نفر شدند و جز اين هفت نفر ديگر كسي معرفت به حق اميرالمؤمنين (ع) نداشت و مقصود آن است كه ابوذر جزو سه نفري بود كه ثابت بودند و هيچ مردد نشدند و صفت مؤمن همين است كه در حوادث روزگار مثل كوه پابرجا بماند و هرگاه مردم بطرفي رفتند او بدون اراده تبعيت نكند بلكه هميشه ملازم حق باشد و در واقعه سقيفه و بيعت هم ابوذر تا جائي كه مجاز بود سخنهائي گفت و مخالفت نمود اما بعد به تبع حضرت امير ساكت شد لكن بقدر مقدور در زمان خلفا از بيان حق خودداري نميكرد و در زمان عثمان بهمان نسبت كه از احكام اسلام بيشتر تخلف ميشد ابوذر هم بر انتقادات [ص 611] خود ميافزود تا آنكه عثمان او را به شام تبعيد نمود در شام هم همواره در شوارع و مجالس افعال زشت و خلاف معاويه را برميشمرد و معاويه از اين جهت در عذاب بود و كاغذي براي عثمان نوشت باين مضامين كه ابوذر را به مدينه بخواه كه كار را بر ما و تو خراب ميكند عثمان هم نوشت كه او را بر شتر بدون جهازي به مدينه بفرستند و فرستادند در مدينه هم باز حريف زبان او نبودند و عثمان بر او غضب نمود و او را تبعيد كرد در روايات آمده كه ابوذر گفت مرا به مكه بفرست و عثمان نپذيرفت پيشنهاد شام نمود باز پذيرفته نشد و خواست به كوفه برود آنرا هم نپذيرفتند تا آنكه عثمان گفت از كجا بيشتر بدت ميآيد ابوذر گفت از ربذه عثمان گفت پس بهمان جا برو و او را تبعيد نمودند و عثمان حكم كرد كه هيچكس او را مشايعت نكند و با او حرف نزند و مروان حكم را مأمور كرد كه اين دستور را مراقبت كند اما حضرت امير (ع) اعتنائي نفرمودند و باتفاق حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام و عمار و عقيل به مشايعت ابوذر رفتند و در راه حضرت امام حسن (ع) با ابوذر صحبت فرمودند و مروان گفت اي حسن نميداني اميرالمؤمنين گفته كسي با او حرف نزند اگر نميداني بدان ، اين را كه گفت حضرت امير بطرف او رفتند و با شلاق به مركب او زدند و شلاق را بر سر مركب بين دو گوش آن فرود آوردند و بمروان فرمودند برو خدا لعنتت كند و بآتشت اندازد و مروان غضبآلود برگشت و شكايت به عثمان برد و او بسيار بر حضرت امير (ع) غضبناك شد بهر صورت ابوذر ايستاد كه وداع كند و حضرت امير باو فرمودند اي ابوذر تو براي خدا غضب كردي و قوم از تو بر دنياي خود ترسيدند و تو از آنها بر دين خود ترسيدي پس آنها تو را به جفا [ص 612] امتحان كردند و به بيابان تبعيد كردند و قسم به خدا كه اگر آسمانها و زمين بر بندهاي قفل و بسته باشند آنگاه او تقواي خدا را بجا آورد خدا براي او از آن دو مخرجي قرار ميدهد اي اباذر باعث انس تو نباشد مگر حق و باعث وحشت و تنهائيت نباشد مگر باطل بعد باصحاب فرمودند با عموي خود وداع كنيد و به عقيل فرمودند با برادرت وداع كن عقيل هم سخناني در تسليت ابوذر گفت بعد حضرت امام حسن صحبت فرمودند و فرمودند اي عمو اگر نه آن بود كه كسي كه براي وداع آمده خوب نيست سكوت كند و مشايعتكننده هم بناچار بايد برگردد با وجود اندوه بسيار سخن را كوتاه ميكردم جماعت با تو چنين كردند فكر و غصه دنيا را به تذكر فراق آن از خود دور كن و شدت و سختي دنيا را باميد آخرت بر خود هموار نما و صبر كن تا پيغمبر (ص) را ملاقات كني در حالي كه او از تو راضي است بعد حضرت امام حسين (ع) فرمودند اي عمو خداي تعالي ميتواند اين وضع را تغيير دهد و امر او هر روز شأن و حالتي دارد جماعت دنياي خود را از تو منع كردند و تو دينت را از آنها منع نمودي و چقدر بينيازي تو از آنچه تو را از آن منع كردند و چقدر محتاجند بآنچه كه تو از آنها منع نمودي از خدا صبر و ياري بخواه و پناه ببر باو از حرص و دلبستگي و جزع كه صبر از دين است و كرم ، و حرص رزقي را پيش نميآورد و جزع اجلي را به عقب نمياندازد و بعد از آن حضرت ، عمار هم كه بسيار از تبعيد ابوذر غضبناك بود سخناني گفت و ابوذر رحمه الله گريست در حالي كه پيرمرد مسني بود و گفت خدا شما را رحمت كند اي اهل بيت رحمت هر وقت شما را ميديدم ياد پيغمبر (ص) ميآمدم من در مدينه جز شما چيزي نداشتم نه خانهاي و [ص 613] نه درختي در حجاز بر عثمان گران آمدم چنانكه در شام بر معاويه سنگين بودم تا آخر سخنان او .