در شرح احوال بعض انبياء عظام است علي نبينا و آله و عليهم السلام كه ذكر احوال ايشان در كتاب مبارك توحيد و نبوت نيامده است .
مطلب اول - در شرح احوال حضرت يونس است علي نبينا و آله و عليه السلام .
حضرت يونس (ع) فرزند متي بودند و متي مرد زاهد و شاكري بود يونس (ع) در زمين موصل در نينوي زندگي ميكرد و چون سي ساله شد خداوند او را به پيغمبري قومش مبعوث فرمود و يونس عليه السلام مدت سي و سه سال آنها را دعوت بايمان و تصديق پيامبري خود نمود اما از ميانه آن قوم فقط دو نفر باو ايمان آوردند نام يكي از آن دو روبيل و نام ديگري تنوخا بود روبيل مرد عالم و حكيمي بود و از اهل بيت نبوت بود و قبل از مبعوث شدن حضرت يونس به نبوت ، با ايشان دوستي و رفاقت داشت و تنوخا مرد زاهد و عابدي بود كه پيوسته مشغول به عبادات خود بود اما مستضعف بود و علم و حكمت نداشت يونس از بس كه دعوت كرد و مردم از او نپذيرفتند صبرش تمام شد و از خدا خواست كه بر آن قوم عذاب بفرستد و تنوخا آن حضرت را بر طلب عذاب تشويق مينمود اما روبيل سعي ميكرد كه او را از اين كار منصرف كند و يونس (ع) از آن قوم سخت دلگير شده و ديگر تاب صبر نداشت و شكايت به خدا ميبرد كه خدايا مرا به رسالت مبعوث فرمودي و سي و سه سال ايشان را دعوت كردم كه به تو ايمان آورند و رسالت مرا [ص 551] تصديق كنند و آنها را از عذاب تو ترساندم اما آنها مرا تكذيب كردند و انكار نبوت مرا نمودند و بر ضد من توطئه كردند تا جائي كه ترسيدم مرا بكشند عذاب خود را بر آنها نازل كن كه اينها ايماني نخواهند آورد و خداوند وحي فرمود كه در ميانه اينها جنين و طفل و پيرمرد و زن ضعيف و مردم مستضعف هستند و من حاكم عادلي هستم كه رحمتم بر غضبم پيشي ميگيرد كوچكها را بگناه بزرگترها عذاب نميكنم و اينها بندگان من هستند ميخواهم با آنها مدارا كنم تا توبه كنند و ترا فرستادم كه به رأفت نبوت با آنها مدارا و صبر كني و مثل طبيب مداوي باشي و بيصبري نكني و نوح از تو صبرش بيشتر بود و با مردم بهتر راه ميرفت و از اين قبيل مطالب بر او نازل فرمود و يونس عرض ميكرد خدايا من براي تو غضب كردم و نفرين من در وقت عصيان اينها بود قسم به عزت تو كه بعد از كفر و تكذيبشان و انكار نبوت نميتوانم با آنها مهرباني كنم و بنظر شفقت بر آنها بنگرم عذاب خود را بفرست كه اينها هرگز ايمان نميآورند خداوند فرمود اينها بيشتر از صد هزار نفرند و ملك مرا آباد ميكنند و بندگان من از آنها متولد ميشوند و تو ظاهر را ميبيني و من باطن را لكن حال كه چنين ميخواهي بجهت منزلتي كه پيش من داري قبول كردم و در ماه شوال در چهارشنبه وسط ماه وقت طلوع آفتاب بر آنها عذاب ميفرستم به همه آنها ابلاغ كن يونس از اين مطلب خوشوقت شد و روبيل باو گفت نزد خداي خود برگرد و از او بخواه عذاب را برگرداند شايد بعد از اين قوم تو ايمان بياورند اما تنوخا بر او تندي ميكرد كه چرا بعد از اين همه انكار و كفر و اينكه پيغمبر خدا را از خانهاش بيرون كردند و ميخواستند سنگسارش كنند باو ميگوئي كه از خدا بخواهد عذاب را [ص 552] برگرداند و روبيل گفت تو عابدي هستي كه علم نداري پس ساكت شو و سعي كرد حضرت يونس را به طلب عفو و رحمت وادارد اما آن حضرت نپذيرفت و به ميان قوم رفت و قضيه عذاب را بآنها خبر داد اما آنها تكذيب كردند و او را به شدت و عنف از شهر بيرون كردند و تنوخا در خدمت او بود و روبيل در شهر ماند و چون وقت عذاب نزديك شد روبيل به جماعت گفت از خدا بترسيد و او به پيغمبرش وعده نموده و خلف وعده نميكند و هلاك ميشويد و آن قوم در اين موقع كه آثار عذاب هم پيدا شده بود ترسيدند و گفتند اي روبيل تو مرد حكيمي هستي و با ما مهرباني بگو چه كنيم روبيل گفت چون صبح چهارشنبه شود قبل از طلوع آفتاب در دامنه كوه بچهها را از مادرانشان جدا كنيد و همچنين بچههاي حيوانات را كه شيرخوارند از مادرانشان جدا نگه داريد و به تضرع و گريه و زاري و استغفار بپردازيد و سر به آسمان بگيريد و بگوئيد خدايا به تو ظلم كرديم و پيغمبرت را تكذيب نموديم اينك توبه ميكنيم و تو ما را ببخش كه تو ارحم الراحمين هستي و قوم همين كار را كردند و با طلوع آفتاب بادهاي زرد و تاريك و توفنده وزيد كه صداهاي ترسناك داشت و جماعت به گريه و زاري و توبه و استغفار پرداختند و بچهها گريه ميكردند و مادرهاي خود را ميخواستند و حيوانات هم از دوري يكديگر صدا بلند كرده بودند و قوم تضرع و زاري ميكردند تا آنكه در وقت ظهر عذاب برطرف شد و توبه آنها را خدا پذيرفت و آن عذاب را از شهر آنها برطرف كرده و بر كوهها وارد آورد و چون صبح پنجشنبه شد يونس و تنوخا بطرف شهر آمدند كه آثار و بقاياي عذاب را ببينند و با ديدن شبانان و هيزمكشان و اهل قريه دانستند كه عذاب برگشته و يونس ديد كه [ص 553] اينك كه عذاب نازل نشده او را دروغگو خواهند ناميد پس با حال غضب و بطور ناشناس به سوي نواحي دريا رفت و سفر او جمعا چهار هفته طول كشيد بسوي دريا رفت تا به ساحل دريا رسيد و آنجا كشتي بود كه پر از مسافر بود يونس خواست سوار شود اما جماعت او را پس زدند و او خواهش نمود تا بالاخره سوار شد و رفتند تا بوسط دريا رسيدند و در اين وقت نهنگي عظيم الجثه راه را بر كشتي بست و چون يونس بآن نگريست ترسيد و به عقب كشتي رفت آن ماهي عظيم به طرف عقب كشتي آمد و دهان خود را گشوده بود اهل كشتي گفتند در ميان ما گناهكاري هست كه بايد او را در دهان ماهي بيندازيم و قرار شد كه قرعه بكشند و قرعه كشيدند و قرعه باسم يونس بيرون آمد و تا سه بار هم تكرار كردند باز باسم او آمد پس او را در دهان ماهي افكندند و ماهي او را فرو برده و با خود بميان آب برد يونس در شكم ماهي و در آن تاريكيها ندا كرد كه پروردگارا خدائي جز تو نيست تو منزهي هرآينه من از ظالمين بودم پس خدا دعاي او را مستجاب نموده و او را از غم نجات داد و بماهي امر نمود كه او را به ساحل بيندازد و چون يونس به ساحل رسيد پوست و گوشتش صدمه ديده بود و از آفتاب صدمه ميديد و خدا شجره يقطين را بر او روياند كه برگهايش بر او سايه بيندازد و لحظاتي برگهاي آن شجره عقب رفت و آفتاب بر او افتاد و نالهاش بلند شد خدا وحي كرد اي يونس بر صد و چند هزار كس رحم نكردي و از درد و ناراحتي لحظهاي جزع ميكني يونس گفت خدايا عفو كن عفو كن و خدا سلامتي بدن او را باو برگرداند و از آنجا حركت كرده و نزد قوم خود آمد و آنها نزد او آمدند و ايمان آوردند و تا بودند به نعمتهاي خدا متنعم بودند .
[ص 554] و آنچه نقل شد مختصري از ترجمه دو حديث بود يكي حديثي كه علي بن ابراهيم در تفسير خود از جميل از حضرت صادق (ع) نقل نموده و ديگري حديثي كه عياشي از ابيعُبيده حَذّاء از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده است و هر دو حديث در بحار مذكورند ● . و درباره حضرت يونس عليه السلام چندين آيه در قرآن آمده است از جمله آيه نود و هشتم از سوره يونس (ع) كه خداوند فرموده است : فلولا كانت قرية آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما آمنوا كشفنا عنهم عذاب الخزي في الحيوة الدنيا و متعناهم الي حين . يعني چرا هيچ قريهاي ايمان نميآورد ( در وقتي كه ايمان نفع ميدهد و وقت نگذشته و عذاب خدا هنوز نازل نشده ) بطوري كه ايمان آوردن بآن قريه نفع برساند ، مگر قوم يونس ( كه از اين قاعده مستثني شدند ) كه چون ايمان آوردند عذاب ذلت و خواري را در زندگي دنيا از آنها برداشتيم و تا پايان عمر ايشان را متمتع ( و بهرهمند از نعمتها ) نموديم . و از اين آيه معلوم ميشود كه رسم خدا بر اين است كه هرگاه كسي بعد از نزول عذاب ايمان بياورد ايمانش فايده نميدهد مثل فرعون كه در همين سوره يونس خداوند قصه او را ميفرمايد كه چون بنياسرائيل را از دريا عبور داديم فرعون و لشكريان او از سر ظلم و دشمني به تعقيب آنها پرداختند تا وقتي كه فرعون مشرف بر غرق شد در اين وقت گفت ايمان آوردم كه خدائي جز همان خدا كه بنياسرائيل باو ايمان آوردند نيست و من اينك از جمله كساني هستم كه اسلام آوردهاند و تسليم اين امر شدهاند . و خداوند ميفرمايد حالا ايمان [ص 555] ميآوري ؟ در حالي كه جلوتر عصيان كرده و از مفسدين بودي ، امروز بدنت را نجات ميدهيم ( سالم به خشكي ميرسانيم ) كه براي آنها كه ماندهاند نشانهاي باشد ( كه تو مردهاي و مشمول عذاب خدا شدهاي ) و از آن آيه كه درباره قوم يونس بود و ادله فراوان ديگر معلوم ميشود آنها كه گمان كردهاند فرعون اهل نجات است و ايمان آورده به بيراهه رفتهاند و اگر فرعون كه عاصي بوده با آنها كه اطاعت خدا را كردهاند مساوي شود و اهل نجات باشد شرف طاعت بر معصيت چيست و عدل خدا چه ميشود ؟
باري در سوره انبيا ، خدا ميفرمايد : و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لننقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين . و ترجمه ظاهر آن اين است كه صاحب ماهي ( يعني يونس ) هنگامي كه بر قوم خود غضب كرد و رفت مطمئن بود كه ما رزق او را بر او تنگ نميگيريم پس در ظلمات ندا كرد كه خدائي جز تو نيست تو منزهي و هرآينه كه من از ظالمين بودم . بعضي درباره اين آيه اشتباه نموده و گمان كردهاند حضرت يونس بر خدا غضب كرد و يا نعوذ بالله خيال كرد كه خدا بر او قدرت نمييابد و غالب نميشود تا وقتي كه مبتلا به شكم ماهي شد آن وقت توبه كرد اما بايد بدانيم كه پيغمبران خدا شأنشان اجل از اين خيالات است و آنها هرگز به خدا بدگمان نميشوند و بر او غضب نميكنند و در قدرت او شك نمينمايند پس غضب يونس بر قوم بود نه بر خدا و عبارت : ظن ان لننقدر عليه در حديث رسيده كه ظن بمعني يقين نمود ، است و لننقدر عليه يعني بر او تنگ نميگيريم .
و اصولا بايد بدانيم كه آنچه درباره عصيان و گناه انبياء رسيده است باين [ص 556] معنيهاي پائين كه ما خيال ميكنيم نيست و چيزي كه علماي عادي بلكه مردم معمولي هم ميفهمند كه غلط است و گناه است نسبت دادن آن به پيغمبران خدا از بيمعرفتي و جهالت است حتي آنچه در اخبار رسيده كه مثلا حضرت ايوب را خدا مبتلا كرد چون در ولايت اميرالمؤمنين شك نموده بود يا يونس را خدا به شكم ماهي مبتلا كرد بواسطه شك در ولايت آن حضرت نبايد گمان بكنيم كه شك يا ترديد آنها مثلا اينطور بوده كه بگويند من در ولايت اميرالمؤمنين مرددم و او را ولي و اولي نميدانم و مطمئن نيستم و پناه ميبريم بخدا از اين فكرها و شايد بسياري از اين تصورات بجهت روايات جعلي باشد كه درباره انبياء خدا شده و بعضي نسبتهاي ناروا كه بآنها دادهاند ، و بهر صورت بايد بدانيم كه گناه انبياء يا عصيان آنها يا شك و ترديد آنها و هرچه از اين قبيل كه در اخبار بآنها نسبت داده شده بطور مختصر باين معني است كه محمد و آلمحمد (ص) معصومين كلي بودند و كاملين حقيقي و دعوتي كه كردهاند نيز بكمال واقعي است كه صفت خود آنها بوده اما خلق هريك بقدر قابليت باين دعوت جواب دادهاند و بعضي تا نباتيت آمدهاند و ديگر نتوانستهاند بالاتر روند و نبات ماندهاند و بعضي تا حيوانيت آمدهاند و بعضي تا انسانيت و بعضي تا نبوت و آنها هم كه به نبوت رسيدهاند باز درجات متفاوت داشتهاند و خلاصه هيچكدام به آن تماميت و كمالي كه در محمد و آلمحمد (ص) بوده نرسيدهاند و از چشم آن بزرگواران همه خلق ناقصند چون نسبت بايشان داراي نقص و كمبود هستند و درجه آنها ولو انبيا باشند از ايشان پائينتر است و معني عصيان آنها بيك اصطلاح اين ميشود كه مثلا پيغمبر (ص) [ص 557] دعوت به بالاترين مقامات و كمالات كرده اما هيچيك از آنها دعوت او را بطور تمام و كامل اجابت نكردهاند و برتبه او نرسيدهاند پس همه آنها تا درجهاي عصيان نمودهاند و اگر كاملا اطاعت كرده بودند ميبايست در رتبه محمد و آلمحمد (ص) باشند . پس عصيان آدم بمعني آن است كه از حد معيني بالاتر نرفت و شك در ولايت يا حتي انكار ولايت اگر درباره انبيا گفته شود باين معني است كه از مراتب آن ولايت كه همه مراتب را فرا گرفته هركس كه ايمان آورده تا درجه و مرتبهاي كه در آنجا بوده ، و وجود داشته ، پذيرفته و تصديق و تسليم نموده اما نسبت به بالاتر از خود اطلاع و معرفت و شناسائي حقيقي ندارد و از اين حالت تعبير ميآورند كه منكر آن درجه از ولايت شده يعني آن را نشناخته نه اينكه دانسته و انكار كرده و يا چون خود در آن مرتبه نبوده و في الجمله خبري از آنجا شنيده بوده و هنوز وقوف كاملي بر آن مقام نداشته ممكن است بگويند نسبت بآن درجه از ولايت مردد است يا تأملي دارد و ممكن است كه در اين صورت قابليت او را بالا ببرند و عروجي بكند و مرتبه بالاتري را سير نمايد و ترديدش نسبت بآن مرتبه تمام شود ، و يقين حقيقي بعد از مشاهده است و يونس (ع) را هم در حقيقت براي مجازات به شكم ماهي مبتلا ننمودند مگر آنكه مجازات بمعني مطلق جزا و پاداش دادن باو باشد كه در اين صورت او را مجازات نمودند و خوب مجازاتي هم نمودند و همان ابتلا معراج او بوده و شايد كه مقام رسالت هم بعد از آن ثابت شود كه آن مراتب و آن درياها را سير نمود و سلامت برگشت و برسالت رسيد و دانست كه قبل از آن از ظالمين بوده يعني آنها كه بآن مقامات نرسيده و آن دعوت را بطور كامل اجابت ننموده بودند و نايل بآن عهد نشده [ص 558] بودند و در آن عرصات و ميادين توحيد حقيقي سير ننموده بودند ، و چون يونس در آن مقام بكمال رسيد هيچ از آلايش شرك بر او نماند و در آن رتبه جديد موحد شد و گفت كه خدائي جز تو نيست و تو منزهي من آن وقت نميدانستم و حال ميبينم باري و ميتوان گفت كه در معني ظاهر ، تأمل در ولايت بهمين معاني عادي هم ممكن است كه در شأني از شؤن آن يعني يك امر جزئي از فضائل اميرالمؤمنين (ع) تأمل كرده و آنرا چنانكه بايد و شايد ندانسته است نه آنكه در كل ولايت آن حضرت يعني ولي بودن ايشان ترديدي داشته باشد و چنين سوء ظني به انبياء خدا نبايد برد .
و ميتوانيم بگوئيم كه ابتلاهاي ظاهري كه براي همه انبياء هم بوده باعث رفع درجات و ترقيات آنها شده بلكه از وسائل ترقي نفس بوده و يونس هم از اين قاعده مستثني نبوده اگر تأملي در ولايت نموده يعني آن مراتب بالا را نداشته خدا او را مبتلا نموده كه آن مراتب را بدست آورد و اسم اين مجازات هم باشد مانعي ندارد و در ضمن آن توبه و انابه هم نموده باشد مانعي ندارد طالبان علم و معرفت همواره از مراتب موجود خود نالانند و مراتب بالاتر را ميجويند و در درجات معرفت بعضي فوق بعض ديگرند .
باري و در آيه ديگر خداوند ميفرمايد خطاب به پيغمبر (ص) : فاصبر لحكم ربك و لاتكن كصاحب الحوت اذ نادي و هو مكظوم . يعني پس صبر كن اي پيغمبر و مثل صاحب حوت يعني يونس مباش كه ندا كرد در حالي كه ماهي او را بلعيده بود يا در حاليكه مغموم بود . يعني تو بهمين كه خدا خواسته راضي باش و صبر كن بر عصيان امت و غضب و نفرين بر آنها مكن مثل يونس كه نتوانست بر آنها صبر كند و نفرين كرد و بعد مبتلا به حوت شد تا [ص 559] آنكه در آنجا توبه نمود تا مورد مرحمت واقع شد و اين آيه بعد از مثله كردن حمزه در احد نازل شد و پيغمبر (ص) صبر فرمود و بر آنها طلب عذاب نفرمود . و اما آن آيه كه خداوند فرموده : اذ ابق الي الفلك المشحون . يعني وقتي كه ( يونس ) فرار كرد بسوي كشتي مملو اين فرار هم از خدا و امر خدا نبود بلكه از قوم بود و معاصي آنها و در حديث است از حضرت صادق عليه السلام كه خدا برگشتن عذاب را به يونس خبر نداد چون ميخواست كه او را در بطن حوت براي عبادتش فارغ بنمايد و بدان سبب مستوجب ثواب و كرامت شود ● . پس معلوم ميشود كه يونس خبر نداشت كه عذاب برطرف شده و بدليل اين حديث ميتوان گفت كه مسلم غضب او بر خدا نبوده و فرار او بواسطه دلگير شدن از حكم خدا نبوده است بلكه يونس ميخواست بسوي آن درياها بگريزد و به هر حيله ولو بالتماس در آن كشتي بنشيند تا بلكه قرعه بنام او افتد و لقمه حوت شود و مطلوب او گردد و حيات تازهاي پيدا كند و در آن تاريكيها كه مراتب ظاهر هيچ نمايش و ظهوري نداشتند براي عبادت خدا فارغ شود و او را بطور تازه و بالاتري توحيد و تسبيح نمايد و آن تسبيح سبب نجات او شود كه اگر از جمله مسبحين باين نوع تسبيح نشده بود تا روز بعث در همانجا ميماند و خدا او را به عراء نميافكند و به فضاي باز و روشن كه همه جا را ببيند و بهر طرف برود نميرسيد و البته اين فضاي روشن غير از فضاي باز و روشن قبلي است كه در آن ميزيست . و اين چند كلمه را با استنباط از آيات و اخبار و كلمات بزرگان عرض كردم كه بدنبال آن [ص 560] اين مطلب را عرض نمايم كه اگر موضوع تمام آيات و اخبار اين قصه و تمام آيات مربوط به هر قصه و مطلب ديگري در قرآن يكي بود و همه آن آيات راجع بيك مرتبه معين بودند كه بين آنها تعارض بسيار بود اما چون هريك از آنها بيان مرتبهاي از مراتب هستند ، بايد موضوع آنها را بفهميم و هر بياني را در موضوع خودش مورد ملاحظه قرار دهيم مثلا در بعض اين آيات و اخبار موضوع ، يونس و قوم او و اطاعتها و عصيانها و جزاها و عذابهاي ظاهري است و در بعضي مراتب باطني يونس و مشاعر و مدارك او و آنچه دارد و آنچه بايد بدست آورد و ميشود گفت كه موضوعات اين آيات مراتب گوناگون هر يونسي است كه به انس و شوق به پروردگارش از قوم ميگريزد و در مدارج ترقي بالا ميرود ، و همچنين چيزهائي كه باعث ترقي اوست ، و چيزهائي كه باعث تنزل اوست ، و آنچه كه باعث ترجيح و انتخاب او از ميانه مسافران اين كشتي مملو و مشحون ميشود ، چرا كه مسافران كشتي همه مستعد كمال نميباشند و مطلوب آن حوت نيستند چنانكه در حديث است كه ملاح گفت يا قوم في سفينتي لمطلوب ، و از اين قبيل موضوعات ، و اهل هريك از اين مراتب مطلب خود را از تدبر در همين آيات بدست ميآورند و بواطن قرآن بيانتهاست و همين است كه هميشه تر و تازه است و هرگز كهنه نميشود . حال با توجه باين عرايض ميتوانيم حديث حضرت سجاد عليه السلام را نقل كنيم و شايد درك ظواهر آن اندكي آسانتر شده باشد از ابوحمزه ثمالي نقل شده كه گفت عبدالله بن عمر بر حضرت زينالعابدين عليه السلام وارد شد و عرض كرد يا ابن الحسين درست است كه تو ميگوئي علت آنچه به يونس بن متي از ماهي رسيد آنچه كه رسيد ، اين بود كه ولايت [ص 561] جدم بر او عرضه شد و در آن توقف نمود حضرت فرمودند بلي مادرت به عزايت بنشيند عرض كرد اگر راست ميگوئي آيت آن را بمن بنما حضرت فرمودند كه او و من ( يعني ابوحمزه ) چشمهاي خود را با دستمالي ببنديم و بعد از مدتي فرمودند چشمهايتان را باز كنيد باز كرديم و ناگهان ديديم كه بر ساحل دريا هستيم و امواج دريا در تلاطم و حركت است ابن عمر گفت آقاي من خون من بگردن شماست ، خدايا جانم را حفظ كن ( حضرت علي بن الحسين (ع) فرمودند دليل ميخواستي عبدالله بن عمر گفت اگر از صادقين هستي دليل را نشان بده . برهان ) آنگاه حضرت فرمودند يا ايها الحوت پس نهنگي همچون كوهي عظيم سر از آب بدر آورد و ميگفت لبيك لبيك يا ولي الله حضرت فرمودند تو كيستي عرض كرد اي آقاي من من ماهي يونس هستم حضرت فرمود قصه را براي ما باز گو عرض كرد اي آقاي من خداي تعالي از عهد آدم تا زمان جد بزرگوارتان محمد هيچ پيغمبري را مبعوث نفرمود مگر آنكه ولايت شما اهل بيت را بر او عرضه كرد و هركس از پيغمبران كه پذيرفت سالم ماند و خلاص شد و هركه توقف كرد در پذيرفتن و از حمل آن خودداري نمود باو رسيد آنچه كه رسيد آدم به تبعات معصيت مبتلا شد ، و نوح به غرق ، و ابراهيم (ع) به آتش ، و يوسف به چاه ، و يعقوب به بلاء ، و به داود تبعات آن خطا رسيد ، تا خدا يونس را برانگيخت و باو وحي كرد در كلامي كه اي يونس ولايت اميرالمؤمنين علي و ائمه راشدين از صلب او را بپذير ، يونس گفت چگونه ولي بگيرم كسي را كه نديدهام و نميشناسم و در حال غضب رفت و خداي تعالي به من وحي فرمود كه يونس را لقمه خويش كن لكن استخوانش را سست مكن پس چهل صباح در شكم [ص 562] من ماند و در تاريكيهاي سهگانه همراه من درياها را طواف ميكرد و ندا مينمود كه خدائي جز تو نيست تو منزهي هرآينه من از ظالمين بودم ولايت علي بن ابيطالب و ائمه راشدين از اولاد او را پذيرفتم پس چون به ولايت شما مؤمن شد خدا به من امر فرمود و او را بر ساحل دريا انداختم آن وقت حضرت زينالعابدين (ع) فرمود اي حوت به آشيانه خود برگرد و آب مستوي شد ● .
در ظاهر اين حديث مشكلي ديده ميشود و آن اينكه از زبان حوت و البته در واقع فرمايش امام است كه او را به سخن آورده و ميفرمايد هيچ پيغمبري مبعوث نشد مگر آنكه ولايت بر او عرضه شد اگر پذيرفت سالم ماند و خلاص شد و اگر توقف كرد مبتلا شد . و در بين مبتلايان نوح و ابراهيم را ميشمارد كه بزرگترين انبياء بودند و باين ترتيب ، معني هركه پذيرفت سالم ماند و خلاص شد ، چيست ؟ ميشود كه حضرت نوح و ابراهيم (ع) نپذيرفته باشند و پائينترها پذيرفته باشند ؟ و شايد معني اين باشد و البته اين احتمالي است كه عرض ميكنم نه آنكه يقين باشد ممكن است باين معني باشد كه بر همه انبياء پيوسته ولايت بالاتر و مشكلتري عرضه ميشد و مبتلا به بلاها و امتحانها ميشدند و بعض آنها بآن مقام بالاتر ميرسيدند و بعضي آنطور عزم و قوه و قابليتي كه بالاتر بروند نداشتند و در همان رتبه كه بآن رسيده بودند ميماندند و البته همان را هم به مجاهدتها و پس از امتحانهاي خداوند بدست آورده بودند و خداوند ميفرمايد كه آن رسولان بعضشان را بر بعضي [ص 563] برتري داديم بعض آنها خدا با آنها سخن گفت و بعضي را بدرجاتي بالا برد و به عيسي بن مريم بينات داديم و او را به روح القدس مؤيد نموديم تا آخر آيه ● . پس مراتب پيغمبران متفاوت است اما اين تفاوت بواسطه اختلاف قابليتهاي آنهاست و دعوت خداوند يكسان است و همه را به بالاترين مدارج و مراتب دعوت فرموده لكن استجابتها بقدر توانائيهاست پس آنكه ميفرمايد اگر آن ولايت را پذيرفت سلامت شد و خلاص گرديد يعني از صدمات ابتلاها و نقصهاي مرتبه پائين بسلامت گذشت و از آنها خلاص شد و بالا رفت و اگر متحمل آن نشد در همان مرتبه ماند و از اعراض آن مستخلص نشد و آنكه يونس عرض كرد كسي را كه نميشناسم و نديدهام چطور ولايتش را بپذيرم عين صداقت بود و تصديق بلا تصور كه ارزشي نداشت فذهب مغاضبا يعني پس غضبناك رفت و غضب و خشم او بر خودش بود و گويا از خودي و انيت خود بيزار شد كه مانع معرفت و ديدن آن مقام ميشد اما از شدت حسن ظن ، به يقين ميدانست كه مرتبه بالاتري روزي او ميشود و خدا بر او تنگ نميگيرد و بي روزي نميماند لكن چون نميتوانست حتم بر خدا بكند حالتش يقيني بود كه هنوز مشيت خدا بآن تعلق نگرفته بود و از اين حالت خداوند ، تعبير به ظن و گمان نموده يعني يقيني كه فقط مشيت خدا ممكن است آن را تغيير دهد يعني يونس ميدانست كه ان شاء الله درست ميشود و آن طور نميماند و آن طور هم نماند و خداوند او را بعد از چهل صباح چنانكه در روايت است از آن ظلمات نجات داد .
[ص 564] باري زمان حضرت يونس (ع) بنا بر بعض تواريخ حدود هشتصد و پنجاه سال قبل از حضرت عيسي بوده و گويند در زمان ظهور الياس (ع) ميزيسته و از بعض تواريخ است كه آن حضرت اول در حدود بيت المقدس بودند و بعد از بعثت مأمور شدند كه بسوي نينوا بروند مدفن آن حضرت يا در شهر موصل فعلي است و يا در كوفه بر ساحل فرات در مسجدي كه بآن مشهد يونس گفتهاند و در هر دو موضع زيارت ميشود .
مطلب دوم - در شرح احوال حضرت زكريا است علي نبينا و آله و عليه السلام .
عمران همسري داشت بنام انائي كه در عربي نام او را حنه گفتهاند روزي آن زن دعا كرد و از خدا پسري خواست و ديري نگذشت كه احساس كرد حامله است و بخدا عرض كرد پروردگارا من نذر كردم اين طفل كه در شكم من است محرَّر باشد تو هم از من قبول فرما و معني محرر اين بود كه پسري را براي خدمت مسجد اختصاص ميدادند كه همواره در آنجا باشد و خدمت بيت الله را بكند و رسم آن بود كه اين امر مخصوص پسران باشد چرا كه زنان نميتوانستند هميشه در مسجد باشند و در ايام عادت ميبايستي كه از مسجد خارج شوند و محرر لازم بود كه هميشه در مسجد باشد . باري پس از مدتي همسر عمران وضع حمل نمود اما خدا دختري باو داد و بخدا عرض كرد پروردگارا از من دختري متولد شد و خدا بهتر ميدانست كه از او چگونه فرزندي ولادت يافته و انائي عرض كرد خدايا پسر و دختر كه يكسان نيستند يعني تكليف نذر من چه ميشود ؟ و گفت من اسم او را مريم گذاشتم . و [ص 565] عمران دختر ديگري داشت بنام ايشاع كه همسر حضرت زكريا بود و آن حضرت فرزند اُذُن و از انبياء بنياسرائيل است و نسب ايشان به حضرت داود (ع) ميرسيد ، حضرت زكريا در بين بنياسرائيل به نبوت معروف و بزرگ علما و احبار و خدام بيت المقدس بودند آن جناب و همسرشان ايشاع فرزندي نداشتند و وقتي خدا حضرت مريم را به عمران داد و مادر مريم در كار نذر خود حيران بود خداوند به حضرت زكريا وحي فرمود كه پروردگار مريم ، او را به خوبي پذيرفته است كه در مسجد اقصي محرر باشد چنانكه در قرآن در سوره آلعمران هم آمده كه خدا ميفرمايد : فتقبلها ربها بقبول حسن و انبتها نباتا حسنا . يعني پروردگارش او را بقبول و پذيرش نيكوئي پذيرفت و چون نهالي نيكو او را پرورش داد . و چون اين خبر را به مادر مريم دادند بسيار خوشحال شد و او را به مسجد آورد و نزد خدام گذاشت و چون مريم بزرگزاده بود هريك از خدام ميخواستند متكفل پرستاري او شوند حضرت زكريا فرمودند من باين كار سزاوارترم چون خواهرش در خانه من است و من باو نزديكترم اما آنها نپذيرفتند و قرار بر قرعه شد و با قلمهاي خود به ترتيبي كه داشتند قرعه انداختند يعني قلمها را در آب انداختند و قلم زكريا روي آب آمد و كفيل مريم شد و اطاقي را در مسجد باو اختصاص داده و بمراقبت او پرداخت و مريم در آنجا رشد نموده و بزرگ شد و همواره ملازم عبادت پروردگار بود و ملائكه بر او نازل شده باو الهاماتي مينمودند از جمله در سوره شريفه آلعمران ( آيه ٣٨ ) خداوند ميفرمايد و ( ذكر كن ) آن وقتي را كه ملائكه گفتند اي مريم هرآينه خدا ترا برگزيده و تطهير نموده و ترا از ميانه زنان عالم انتخاب نموده است .
[ص 566] و مريم همواره پاك و طاهر بود ، و بار ديگر فرشتگان بر او فرود آمده گفتند اي مريم عبادت خدا را بكن و سجده بنما و همراه ركوعكنندگان ركوع كن . و علاوه بر اينها از آن مخدره عجايبي بظهور ميرسيد و هرگاه حضرت زكريا بر او وارد ميشدند و او در محراب عبادت خود بود ميديدند كه رزقي و طعامي كنار او نهاده و تعجب ميكردند و ميفرمودند مريم اينها را از كجا آوردهاي و مريم ميگفت اين از نزد خداوند است خدا هركه را بخواهد بيحساب روزي ميدهد . و چون حضرت زكريا اين را ديدند نزد خدا دعا كردند كه خدايا به من هم از نزد خود اولاد طيبهاي عنايت فرما كه تو دعا را ميشنوي و ايشاع كه همسر ايشان بود هفتاد و پنج سال داشت و سن حمل از او گذشته بود اما چون زكريا دعا كرد خدا دعايش را اجابت نمود و رويه عادت به همسرش برگشت و حامله شد و به زكريا وحي شد كه خدا ترا بشارت ميدهد به يحيي كه تصديق ميكند كلمهاي را كه از نزد خداست كه مقصود حضرت عيسي (ع) بود . و نيز باو فرمود كه ما پيش از اين كسي را باين نام مسمي نكرده بوديم و قبلا همنامي نداشت و زكريا عرض كرد خدايا چگونه من صاحب پسر ميشوم و حال آنكه زنم نازا است و خودم پير و سالخورده و ضعيف شدهام خدا فرمود اين كار براي من سهل است و ترا هم پيشتر خلق كردم در حاليكه نبودي و وجود نداشتي و حضرت زكريا كه ميخواست دلش آرام شود عرض كرد خدايا علامتي قرار بده و خدا فرمود علامتش آنكه تا سه شب نميتواني با كسي سخن بگوئي در حاليكه صحيح و سلامت هستي و بايد با اشاره مقصود خود را بيان كني . باري در وقتي كه ايشاع به يحيي (ع) حامله بود مريم نيز به حضرت عيسي (ع) حامله شد و شرح آن ان شاء الله خواهد [ص 567] آمد و بعضي نقل كردهاند كه حضرت يحيي شش ماه از حضرت عيسي بزرگتر و با ايشان پسر خاله بودند . حضرت زكريا بروايتي تا بعد از قتل حضرت يحيي زنده بودند و پس از آن شهادت يافتند و در خبر است كه ابليس در ميانه بنياسرائيل بحضرت مريم تهمت ميزد و زكريا را نيز در قضيه مريم متهم مينمود تا آنكه دشمني مردم را عليه زكريا برانگيخت و حضرت زكريا ناچار از فرار شدند و مردم نادان به تعقيب ايشان پرداختند تا در دره پردرختي آن حضرت ديدند كه جوف درختي شكافته شد پس در جوف آن درخت داخل شدند و آن درخت بهم آمد و ابليس مردم را بآن درخت هدايت كرد و آنها با اره درخت را قطع نمودند بطوري كه آن بزرگوار بدن مباركش بدو نيمه شد و شهادت يافت صلوات الله عليه و جزاه خير الجزاء و در بعض اخبار است كه پادشاه بعد از قتل حضرت يحيي در صدد ايشان بود و باين جهت فرار كردند تا بآن صورت كه ذكر شد شهادت يافتند .
مطلب سوم - در شرح بعض احوال حضرت يحيي بن زكريا است علي نبينا و آله و عليه السلام .
شمهاي از داستان ولادت آن حضرت (ع) در شرح حال پدر بزرگوارشان حضرت زكريا (ع) گذشت آن جناب چنانكه خداوند فرموده است كه در كودكي و صباوت باو حكم داديم در سن هفت سالگي به نبوت رسيدند و خدا ميفرمايد باو حكم داديم و رحمت و شفقت و پاكي باو داديم و اين رحمت و به تعبير آيه مباركه ، حنان ، آن بود كه هر وقت يحيي خدا را ميخواند خداوند باو ميفرمود لبيك يا يحيي و آن حضرت بسيار به پدر و مادر خود بر [ص 568] و نيكي مينمود و اهل ظلم و بدي و عصيان نبود و در مرتبه حضرتش همان بس كه خدا فرموده است سلام بر او روزي كه بدنيا آمد و روزي كه ميميرد و روزي كه زنده مبعوث ميشود آن حضرت ازدواج نفرمود و غالبا در حال عبادت و گريه و مناجات بود در كودكي از مادر خود خواست كه لباس موئين و كلاه پشمين براي او تهيه كند كه مثل لباس احبار باشد و برود و در مسجد عبادت نمايد و مادر ايشان بعد از مشورت با حضرت زكريا آن لباس را تهيه نموده و بايشان داد حضرت يحيي هم به مسجد رفت و بعبادت پرداخت و از خوف پروردگار بسيار ميگريست به حدي كه گونههاي مباركش از شدت و طول گريه صدمه كلي ديد و حضرت زكريا وقتي موعظه ميفرمودند به چپ و راست خود نگاه ميكردند و اگر يحيي حاضر بود بملاحظه حال توجه و گريه و انقلاب حالت او ذكر جنت و نار را نميفرمود . از حضرت ابوالحسن اول عليه السلام مروي است كه فرمود يحيي بن زكريا (ع) گريه ميكرد اما خنده نمينمود و عيسي بن مريم (ع) ميخنديد و گريه نميكرد و آنچه عيسي ميكرد از عمل يحيي افضل بود ● . و ظاهراً معني حديث رويه و عادت غالب آن دو بزرگوار است نه آنكه حضرت يحيي (ع) هرگز در عمر خود نخنديده باشد و حضرت عيسي (ع) هرگز گريه نكرده باشد .
باري آن حضرت بعد از آنكه در طفوليت مبعوث شده بود از بيت المقدس بيرون رفته و در كنار رودخانه اردن مردم را به شريعت حضرت موسي (ع) دعوت نموده و آنها را هدايت و راهنمائي ميفرمود و هركس به گناهان خود [ص 569] معترف ميشد و به راه راست و صحيح ميآمد حضرت يحيي او را در آب اردن فرو برده و غسل ميدادند و باين غسل غسل تعميد ميگفتند و آن حضرت به يحياي تعميددهنده معروف بود و به قبيله فريسيان و زادوقيان ميفرمود اي افعيزادهها من شما را غسل ميدهم اما بعد از من كسي ميآيد كه من لايق برداشتن نعلين او نيستم و او شما را بروح القدس و آتش غسل خواهد داد و قصد آن حضرت عيسي بن مريم بود (ع) و وقتي مريم حضرت عيسي را باردن آورد و نزد حضرت يحيي آمدند حضرت عيسي (ع) به حضرت يحيي (ع) فرمودند مرا غسل تعميد بده يحيي عرض كرد بر من لازم است كه بدست شما غسل تعميد يابم حضرت عيسي فرمودند امروز همينطور مناسب است تا وقتي كه راستيها به كمال رسد و در اين وقت هنوز حضرت عيسي مبعوث نشده بودند ● و حضرت يحيي آن حضرت را با روغن مسح نموده و باين جهت باو مسيح گفتند .
باري حضرت يحيي به نبوت معروف بودند و به هدايت بنياسرائيل ميپرداختند و در آن روزها اگوستوس قيصر روم بود و از طرف خود هيرودياس نامي را به پادشاهي بيت المقدس گذاشته بود و او برادري داشت بنام فيلپوس و اين فيلپوس همسري داشت بنام هيروديا كه بسيار زيبا بود و هيرودياس باو نظر داشت و ميخواست او را بنحوي از آن خود نمايد لكن از قوانين شرع در هراس بود پس حضرت يحيي را احضار كرد و از آن حضرت خواست كه اجازه و فتوي دهد كه او زن برادر را به سراي خود آورد و حضرت [ص 570] يحيي فرمودند اين عمل در شرع حرام است و او بر تو حلال نيست پادشاه بسيار غضبناك شد و ميخواست آن حضرت را بكشد اما از شورش مردم ترسيد و ايشان را حبس كرد و زن برادر را به خانه آورد آن زن هم كه ميدانست حضرت يحيي (ع) عمل او را خلاف شرع ميداند و بطور رسمي نميتواند زوجه پادشاه باشد كينه آن حضرت را به دل گرفت و در مجلس جشني شاه از شدت علاقه باو گفت هرچه خواهي از من بخواه ولو نصف مملكت من باشد و هيروديا با مشورت مادرش به شاه گفت كه سر يحيي را ميخواهم و هيرودياس چند تن از زنازادگان را فرستاد و سر مبارك آن حضرت را از تن جدا كرده و در طشت طلائي گذاردند و نزد شاه آوردند و آن روز روز چهارشنبه بود و در خبر است كه زمين و آسمان بر كسي نگريستند مگر بر سيد الشهداء (ص) و يحيي بن زكريا و پس از آن خدا بختالنصر را بر آن قوم مسلط فرمود و بانتقام خون يحيي جمع كثيري از آنان را كشت و قضيه شهادت حضرت يحيي (ع) و نسبت آن زن با پادشاه در روايات مختلف است اما در كليات آن ترديدي نيست چنانكه حضرت علي بن الحسين عليه السلام ميفرمايد در سفر بسوي كربلا كه در خدمت حضرت سيد الشهداء (ص) بودند آن حضرت در هيچ جا منزل نفرمود و از هيچ منزلي حركت نفرمود مگر آنكه از يحيي بن زكريا (ع) ياد ميكرد و روزي فرمود از بياعتباري دنيا در نزد خداي عزوجل آنكه سر يحيي بن زكريا را براي زناكاري از زناكاران بنياسرائيل بردند و وجوه شباهت بين آن دو بزرگوار زياد بود و هر دو نامشان جديد بود و قبلا همنامي نداشتند و هر دو در راه احقاق حق شهادت يافتند و فتوي نميدادند و تصديق نميكردند كه [ص 571] هر حاكم و خليفهاي دنيا را از حاكم بهحق بگيرد و خود بآن متمتع باشد و تمتع به زوجه غير را حرام ميدانستند و زناكاران نتوانستند متحمل نظر و فتواي آنها باشند و بحكم دنيا و دنيادوستي به زنازادگان فرمان دادند كه آنها را بكشند و تا سر آنها را پيش روي خود در طشت نديدند آرام نگرفتند و اگر اين دنيا پيش خدا ارزشي داشت انبياء و اوليائش در دنيا به چنين بلاهائي مبتلا نميشدند و از نعمتهاي ظاهري آن محروم نميشدند و كفار و مشركين و منافقين به لذتها و خوشيهاي آن كامياب نميگرديدند پس معلوم ميشود كه تنعم در دنيا در نزد خدا هدف و مقصود اصلي از خلقت نبوده و وسيلهاي براي نيل به مقصود است و مقصود اصلي حصول علت غائي و نتيجه نهائي آفرينش است كه چيزي جز معرفت نيست و از بس اين نتيجه و مقصود بزرگ و ارزشمند است خدا بهترين خلق خود را در دنيا فداي حصول آن نتيجه نموده است .
مطلب چهارم - در شرح احوال حضرت عيسي بن مريم علي نبينا و آله و عليه السلام است .
ولادت آن حضرت به حساب مسيحيان حدود دو هزار سال قبل است اما در اخبار شيعه از حضرت باقر عليه السلام نقل شده كه نافع بن الارزق مولاي ابن عمر از آن حضرت پرسيد بين عيسي (ع) و محمد (ص) چند سال بود حضرت باقر (ع) فرمودند به اعتقاد شما جواب بدهم يا باعتقاد [ص 572] خودم عرض كرد به هر دو قول بفرمائيد فرمودند اما باعتقاد من پانصد سال و اما باعتقاد تو ششصد سال ● . و ظاهرا اين فرمايش را بطور تقريب ميفرمايد چرا كه از اسمعيل بن ابيرافع نقل شده از پدرش از پيغمبر (ص) كه فرمود فترت بين عيسي (ع) و بين محمد (ص) چهارصد و هشتاد سال بوده و البته از اين روايت هم معلوم نميشود كه مقصود دقيقا از تولد حضرت عيسي (ع) تا ولادت حضرت پيغمبر (ص) باشد ، ممكن است كه اين فاصله بين دو بعثت باشد يا بطور تقريب عددي فرموده باشند و منظور آنكه اين تفاوت در روايات ما و مسيحيان وجود دارد و داستان تولد حضرت عيسي (ع) بطور خلاصه در سوره مريم آمده است و ما مختصري از آن را بطور نقل بمعني از آيات و اخبار و روايات در اينجا ميآوريم .
روزي حضرت مريم عليها السلام از خانواده خود قدري كناره گرفته و بطرف مشرق ( مسجد يا خانه ) رفت و در آنجا بين خود و خانوادهاش حجاب و ساتري آويخته و در پشت آن قرار گرفت ( كه موي خود را رسيدگي كند يا غسل نمايد ) و در آنجا بود كه خداوند روح خود يعني جبرئيل را بسوي او فرستاد و بصورت بشري كامل براي او متمثل شد و مريم گفت من از تو بخدا پناه ميبرم اگر تقوائي داري از من دور شو و او گفت بدرستيكه من فرستاده خداي تو هستم كه به تو پسري پاكيزه هديه نمايم مريم فرمود چطور ميشود كه من پسري داشته باشم و حال آنكه دست هيچ بشري بمن نرسيده ( زناشوئي نكردهام ) و زناكار هم نبودهام . جبرئيل گفت پروردگار تو چنين فرموده كه اين بر من سهل است و او را براي مردم آيتي قرار ميدهيم [ص 573] و رحمتي از نزد خودمان و اين امري است كه خدا قضا فرموده ، و آن ملك در گريبان مريم دميد و مريم احساس حمل نمود پس برخاست و بجهت شرم و حيا از خانواده خود با آن حمل كه در او پيدا شده بود از آنجا دور شد و مدت حمل او نه ساعت بود ● پس درد زايمان او را واداشت كه به پاي تنه نخلي فرسوده كه از نوع عجوه بود و برگ نداشت پناه برد و در آن حالت ميگفت كاش پيش از اين مرده بودم و از خاطر مردم محو و منسي ميشدم كه اصلا كسي مرا بياد نميآورد ، و آن طفل متولد شد و مريم از پائين پاي خود صدائي شنيد كه ميگفت محزون مباش كه خداي تو در زير پايت نهري جاري فرموده و اين تنه نخل را بسوي خود تكان بده كه رطب نيكو و تازه بر تو خواهد ريخت و از اينها بخور و بياشام و چشمت روشن باشد و اگر كسي از مردم را ديدي اشاره كن كه من روزه كلام دارم و امروز با هيچ انساني سخن نميگويم .
باري بالاخره مريم طفل را برداشته و بسوي قوم خود آمد جماعت نزد او آمده و گفتند كه بسيار كار قبيحي كردهاي و حتي زنهاي مؤمنات بر روي او تف انداختند و مردم باو گفتند اي خواهر هارون و هارون شخص زناكار و بدعملي بود و اين نام را براي طعن بر او نهاده و گفتند اي خواهر هارون پدرت كه مرد بدي نبود و مادرت هم از زناكاران نبود تو چه شد كه چنين كاري صورت دادي مريم اشاره بطفل كرد كه از او بپرسيد و عيسي در گهواره بود و مردم گفتند چطور از اين طفل بپرسيم كه در گهواره است در اين وقت [ص 574] حضرت عيسي به سخن آمده و فرمود من بنده خدا هستم به من كتاب را عطا فرمود و مرا پيغمبر نمود و مرا صاحب بركت قرار داد در هر جا كه باشم و به من توصيه فرمود كه تا زندهام نماز و زكوة را برپا دارم و ادا كنم و به مادرم نيكي نمايم و مرا جبار و شقي قرار نداد و سلام بر من روزي كه متولد شدم و روزي كه ميميرم و روزي كه زنده مبعوث ميشوم و خداوند ميفرمايد اين است عيسي بن مريم قول حقي كه درباره او شك ميكنند و جر و بحث مينمايند رسم خدا اين نبوده كه فرزندي براي خود بگيرد او منزه است و چون امري را قضا فرمايد بآن ميگويد بشو پس ميشود . در سوره مؤمنون در آيه ٥٠ خداوند ميفرمايد و پسر مريم و مادر او را آيتي قرار داديم و آنها را در زمين بلندي كه مستوي بود و سكنه و آب داشت منزل داديم و : ربوة ذات قرار و معين ، كه در آيه آمده در اخبار به نجف و كوفه و فرات تفسير شده يا به كربلا و كوفه و فرات . و در غير اخبار ما مفسرين به بيت المقدس و اراضي شام و مصر تفسير نمودهاند و مقصود اين است كه بعد از آنكه هيرودياس پادشاه بيت المقدس از سخنان كاهنان و منجمان عجم و يونان دانست كه عيسي (ع) متولد شده حكم كرد كه همه اطفال كمتر از دو سال را در بيت المقدس و حوالي آن بكشند و حضرت مريم حضرت عيسي (ع) را برداشته بهمراه يوسف نجار از آنجا گريختند و اگر آيه : و آويناهما ، شرح همين نقل مكان باشد آنها به نواحي كوفه و كربلا آمدهاند و در آنجا سكونت نمودهاند چنانكه در حديث وارد شده و گرنه ممكن است همانطور كه در تواريخ آمده بسوي مصر رفته باشند و حديثي نيز مؤيد اين مطلب هست و مدتها بعد وقتي حضرت عيسي (ع) يازده ساله بودند به زمين فلسطين [ص 575] بازگشتند اما در قريه ناصره منزل گزيدند و از اين جهت بايشان عيساي ناصري گفتند و در عربي ناصره را نصران ميگويند و پيروان آن حضرت را نصراني يعني آنها منسوب به آن قريهاند و جمع نصراني نصاري است . باري و آن حديث كه عرض شد اين است كه از كتاب علل و عيون اخبار الرضا نقل شده كه راوي ميگويد از حضرت رضا (ع) پرسيدم به حواريين چرا حواريين گفتند فرمودند اما پيش مردم علت تسميه آنها اين است كه آنها قصار بودند و لباسها را ميشستند و از اوساخ پاك ميكردند و سفيد مينمودند و اين اسم مشتق از خبز حواري است ( يعني نان تهيه شده از آرد سفيد خالص ) اما نزد ما بآنها حواريون گفتند چون آنها در نفس خود خالص بودند و ديگران را هم با وعظ و يادآوري از چركهاي گناهان پاك ميكردند راوي ميگويد عرض كردم بحضرت رضا (ع) نصاري را چرا نصاري گفتند فرمود چون آنها از قريهاي از بلاد شام بودند كه اسمش ناصره بود و مريم و عيسي عليهما السلام بعد از بازگشت از مصر در آنجا منزل نمودند .
تمام شد حديث ● و اين حديث مطابق قول مشهور و تواريخ است پس اگر باز محرز شود كه آيه : و آويناهما ، در مورد همين غيبت از ميان قوم نازل شده اخباري را كه از حضرت امير (ع) يا ساير ائمه نقل شده و ربوه و قرار و معين را به نجف و كوفه و فرات و كربلا و اشباه آنها معني فرمودهاند ممكن است حمل بر معاني باطني و تأويلات اين سفر نمود و خداوند به حقيقت امر داناتر است و بيشتر انبياء غيبتهائي از ميان قوم خود نمودهاند .
[ص 576] باري حضرت عيسي (ع) مشغول به عبادات و رياضات خود بودند تا وقتي كه مأمور به دعوت شدند و نقل شده كه سن ايشان در اين وقت سي سال بود پس شروع به دعوت مردم فرمودند و در ميان شهرها و قريههاي فلسطين و شام سفر ميفرمودند و به هدايت و دعوت و نصيحت مردم ميپرداختند و معجزات زيادي ظاهر نمودند و بيماران مختلف امثال كوران و برصداران را شفا دادند و بعض اموات را زنده كردند و در ميان شاگردان ايشان دوازده نفر كه از ديگران بافهمتر بودند ملازم آن حضرت شدند و در خدمت ايشان بودند و حضرت عيسي آنها را براي هدايت مردم به هر طرف ميفرستادند و باين عده حواريون ميگفتند خود حضرت عيسي (ع) هم بناي كارشان بر نصيحت و ترويج نوع فكري بود كه نسبت به شريعت حضرت موسي (ع) قدري لطيفتر بود و از ملكوت آسمان سخن ميگفتند و احكام مشاعر بالاتر را بيان مينمودند مثلا ميفرمودند موسي شما را از زنا نهي فرمود و من شما را از خيال زنا هم منع ميكنم چرا كه اطاقي كه گچكاري شده اگر در آن آتش بيفروزند سقفش دود ميزند . يا فرمود ملكوت آسمان گنجي را ماند كه در مزرعهاي مخفي باشد پس شخصي محل آن را دانسته و پوشيده داشت آنگاه رفته و همه اشياء خود را بفروخت و آن مزرعه را خريد . يا فرمود برزگري براي زراعت تخم پاشيد بعضي بر كناره راه افتاد مرغها آنرا خوردند بعضي بر سنگلاخ افتاد و خاك بسيار نيافت پس زود سبز شد اما بيخي نداشت و چون آفتاب بر آن تابيد خشك شد و بعضي در ميان خارستان افتاد و سبز شد و چون خارها نشو و نما كردند آنرا فرو گرفته و نابود ساختند اما آنچه در زمين نيكو افتاد بعضي صد چندان شد و بعضي شصت چندان و [ص 577] بعضي سي چندان پس هركه اسرار ملكوت را باو بدهند زياده خواهد شد و هر كه را ندهند آنچه دارد هم از او گرفته شود . باري آن حضرت از اين سخنان لطيف ميفرمود و مردم كه از اين سخنان كمتر شنيده بودند متحير ميشدند و بعضي علاقه پيدا ميكردند و طايفه فريسيان و ساير يهوديان كه ديدند ممكن است مردم همه مجذوب آن حضرت بشوند و به مذهب ايشان بپيوندند و شريعت سابق از ميان برداشته شود در صدد دشمني با آن حضرت برآمدند بخصوص كه آن حضرت همه سنن قديم را هم تصويب نميفرمود و حرفهاي جديد ميفرمود كه بر طبايع يهود گران ميآمد بهر صورت كه در صدد قتل آن حضرت برآمدند و در همين اوقات بود كه هردوش يا هراكليوس حضرت يحيي را كه در حبس او بودند شهيد نمود . و پس از آن كاهنان و رهبان يهود در صدد دفع حضرت عيسي (ع) برآمدند و آن حضرت را دستگير و زنداني نمودند و سپس محاكمه كردند و حكم به قتل آن پيامبر بزرگوار دادند و گفتند بايد او را بر صليب بكشند و خداوند چنين پيش آورد كه امر بر آنها مشتبه شد و ديگري را بر صليب كشيده و كشتند و گمان كردند كه آن حضرت را كشتهاند و خدا ميفرمايد او را نكشتند و بر صليب نكشيدند اما امر بر آنها مشتبه شد ● و خدا آن حضرت را در سي و سه سالگي بآسمان برد و آن حضرت يكي از چهار پيغمبري هستند كه زندهاند و بآنها اركان ميگويند و آنها عبارتند از حضرات ادريس و الياس و خضر و حضرت عيسي (ع) و مسلم بين آنها و انبيائي كه بطور عادي از دنيا [ص 578] رفتهاند فرق است و وقتي كه صاحب الامر (عج) ظهور بفرمايد حضرت عيسي (ع) نيز در ركاب آن حضرت خواهد بود . باري وقتي كه خدا خواست حضرت عيسي (ع) را بالا ببرد بايشان وحي فرمود كه نور پروردگار و حكمت و علمي را كه در نزد او بود نزد شمعون بن حمون الصفا بوديعه گذارد و آن حضرت هم همين كار را كردند و شمعون پس از ايشان قائم بامر شد و در ميان قوم خود كه از بنياسرائيل بودند بر طبق فرمايشات حضرت عيسي مردم را هدايت مينمود و با كفار مجاهده نمود و هركس مطيع او شد مؤمن و هركه انكار او را كرد و عصيان نمود كافر گشت ، حضرت موسي (ع) اول پيغمبر بنياسرائيل بودند و حضرت عيسي آخري آنها و از بنياسرائيل ششصد پيغمبر برخاست ● .
درباره انجيلهاي چهارگانه كه بنام عهد جديد موسومند اخبار و احاديث و ادله مفصل تاريخي و عقلي شاهد بر آنند كه اين كتب سالها بعد از حضرت عيسي (ع) توسط مؤلفين آنها نوشته شده و بسياري از مطالبي كه در آنهاست ربطي به شريعت حضرت عيسي بن مريم (ع) ندارد و ممكن است قسمت كمي از مطالب كه از آن حضرت نقل نمودهاند تا درجهاي درست باشد و اصل انجيل هم بيشتر مواعظ و امثال بوده و احكام شرعي مثل حدود و قصاص و قوانين ارث و ساير احكام عبادات و معاملات و غيره در آن نيست و يا بسيار كم است و اصولا آنچه امروزه در دست مسيحيان است احكام بسيار كمي [ص 579] است و مسيحيان چيزي باسم اصول دين كه شامل اعتقادات اصلي و مشخص و معين آنها باشد نميشمارند و احكام حلال و حرام هم نزد آنها بتفصيلاتي كه مسلمانان دارند مطلقا وجود ندارد و بادله تسديد و تأييد پروردگار براحتي ميتوان دانست كه آن دين را خداوند براي مردمان اين روزگار و حاجات آنها قرار نداده چرا كه آنچه از آن ديانت باقي است حتي احتياجات اوليه مردم امروز را به احكام و قوانين و علوم و حكمتها برطرف نميكند و خداوند عادل و حكيم و مهربان و دانا اگر ميخواست كه امروز مردم بآن شريعت راه روند اولا كه احكام مفصلتري را توسط مسيح عليه السلام ابلاغ ميفرمود و در ثاني آن احكام را حفظ مينمود كه بدست مردم اين روزگار برسد و همين كه نرسيده دليل بر آن است كه تكليف امروز شريعت ديگري است كه احكام آن موجود است و بدست ما رسيده و همه حاجات ما را برآورده ميسازد و آن دين مبين اسلام است و الحمد لله علي آلائه و الشكر علي نعمائه .
از تعاليم حضرت عيسي (ع) به حواريين اين بود كه تكبر نداشته باشند و متواضع باشند در كافي روايت ميكند كه حضرت عيسي بن مريم عليه السلام فرمودند اي جماعت حواريين من خواهشي از شما دارم كه ميخواهم انجام دهيد عرض كردند اي روح خدا حاجت تو برآورده شد ( امر بفرما تا اطاعت كنيم ) حضرت برخاستند و پاهاي آنها را شستند آنها عرض كردند يا روح الله ما سزاوارتر بوديم كه پاي شما را بشوئيم فرمودند سزاوارتر مردم به خدمت كردن عالم است هرآينه اينگونه تواضع و كوچكي كردم تا شما هم بعد از من با مردم تواضع كنيد همانطور كه من با شما تواضع كردم آن وقت [ص 580] آن حضرت فرمودند حكمت به تواضع حاصل ميشود نه به تكبر و زرع و گياه در زمين نرم ميرويد نه در جبل ● . و از آن حضرت است كه ميفرمايد سنگ از سر كوهها بكشي بهتر از آن است كه با كسي سخن بگوئي كه حرف ترا نميفهمد و اين كار مثل اين است كه سنگ را بخيساني باميد آنكه نرم شود يا براي اهل قبور غذا ببري ● . و حضرت رضا عليه السلام فرمودند عيسي بن مريم به حواريين گفت اي بنياسرائيل اگر دينتان محفوظ مانده بر آنچه از دنيا كه از دستتان رفت غصه مخوريد همانطور كه اهل دنيا بر دينشان كه از دستشان رفته وقتي دنياشان محفوظ مانده باشد غصه نميخورند ● . و از كتاب تنبيه الخاطر نقل شده كه خدا به عيسي (ع) وحي فرمود كه هرگاه نعمتي بتو دادم با خشوع و كوچكي با آن روبرو شو كه اگر چنين كردي آن نعمت را بر تو تمام خواهم كرد ● و فرمود اينكه به شما ميگويم حق است بدرستيكه شما به چيزي كه آرزو داريد نخواهيد رسيد مگر به صبر بر آنچه ناگوارتان است و بآنچه ميخواهيد نميرسيد مگر به ترك آنچه دوست ميداريد ● .