و از اين روايت چند مطلب ظاهر ميشود اول شدت تقيه آن حضرت كه علي بن مهزيار بعد از نزديك شدن به محل اقامت آن حضرت نامه نوشت و اجازه ورود خواست و درباره وقت ورود پرسيد و بعد از ملاقات ، روز دوم بطور عادي نيامد خدمت حضرت و حضرت غلام او را خواستند و با آن اوصاف از او [ص 519] سؤالاتي ميفرمودند و نصر كه خادم حضرت بوده براي ايادي خليفه ظاهرا جاسوسي ميكرده و حضرت از او احتياط داشتند و در خانه خودشان هم از آنها ايمن نبودند و ديگر مرحمت آن حضرت به علي بن مهزيار هم معلوم ميشود كه او را جداگانه پذيرفتند و بعد در حياط منزل فرمودند براي او صندلي بگذارند كه در جوار ايشان بنشيند و پارهاي از آداب و حالات زندگي ايشان نيز از اين خبر معلوم ميشود و مطلب جديدي كه در اين حديث هست علاقه امام عليه السلام به ساعت است كه فرمودند براي ايشان بسازند و بياورند و معلوم ميشود كه يا خود علي بن مهزيار ميساخته يا در ايران ميساختهاند و علي بن مهزيار سفارش داده و ساختهاند و در مورد ساير ائمه (ع) اين بنده نشنيدهام كه از ساعت استفاده بفرمايند .
و در اخبار ديگري هم داريم كه آن حضرت به هندي صحبت فرمودند و در حديثي است كه با غلامي طوري به زبان سقلابي صحبت فرمود كه آن غلام گمان كرد آن حضرت اصلا از اهل ولايت آنهاست .
محمد بن حسن بن اشتر علوي ميگويد بچه بودم و همراه پدرم در دربار متوكل بوديم و جماعت زيادي از مردم از طالبي و عباسي تا نظاميان و غير آنها آنجا بودند و عادت آنها اين شده بود كه هر وقت حضرت امام علي نقي عليه السلام تشريف ميآوردند همه از جلوي پاي ايشان برميخاستند و در آن روز بين آنها صحبت بود و يكي از ايشان ميگفت ما چرا بايد از جلوي اين بچه بلند شويم در حالي كه نه اشرف از ماست نه از ما بزرگتر است و نه عالمتر از ماست و ديگران هم گفتند بخدا قسم ديگر از جلوي او برنميخيزيم ابوهاشم گفت بخدا قسم كه تا او را ببينيد برميخيزيد از روي كوچكي و ذلت [ص 520] در همين بين حضرت هادي عليه السلام تشريف آوردند و تا چشم جماعت بر ايشان افتاد همگي بلند شدند ابوهاشم بآنها گفت مگر قصدتان اين نبود كه برنخيزيد چطور شد ؟ گفتند به خدا قسم مالك خود نشديم و بياختيار برخاستيم ● .
از فاطمه دختر هيثم نقل شده كه گفت در وقت تولد جعفر ( يعني جعفر كذاب ) در منزل حضرت ابوالحسن (ع) بودم و ديدم اهل خانه از ولادت طفل خوشحال شدند به آن حضرت عرض كردم چطور است كه ميبينم شما خوشحال نشدهايد فرمودند اعتنا مكن و آسان بگير زود باشد كه خلق كثيري بواسطه اين طفل گمراه شوند ● . تمام شد حديث .
از فرمايشات آن حضرت است كه ميفرمايد غنٰي آن است كه تمنا و آرزوي خود را كم كني و بآنچه كفايت ترا ميكند راضي باشي و فقر آن است كه حرص بزني و بسيار نااميد و مأيوس باشي ● .
و ميفرمايد مصيبت براي آنكه صبر كند يكي است و براي آنكه جزع ميكند دو برابر ميشود ● .
سهل بن يعقوب روايت ميكند كه خدمت حضرت علي بن محمد عسكري عليه السلام عرض كردم اي آقاي من حديثي در اختيارات ايام هر ماه از حضرت صادق عليه السلام بدستم رسيده اجازه ميفرمائيد بر شما عرضه كنم فرمودند عرضه كن پس چون عرضه كردم و تصحيح نمودم عرض كردم [ص 521] در بيشتر اين ايام مطالبي درباره نحوست و مخاوف ذكر شده كه انسان را از حركت و اقدام براي مقصودش باز ميدارد و بسا كه ضرورت ايجاب ميكند كه در آن روز انسان دنبال حاجتي برود حضرت هادي عليه السلام فرمودند اي سهل هرآينه كه شيعه ما بسبب ولايت ما در حفاظ و عصمتي هستند كه هرگاه با اعتماد بر آن ولايت ، در ميان درياهاي عميق پرآب راه بپويند يا در دل بيابانهاي خشك و بيآب بين درندگان و گرگها و دشمنان از جن و انس حركت كنند به همان ولايتي كه نسبت بما دارند از همه آن مخاوف و ترسها ايمن خواهند بود پس از خداي عزوجل بپرهيز و در ولايت ائمه طاهرين خود خالص شو و به هر طرف كه خواستي برو الخبر ● .
و از اين حديث شريف معلوم ميشود كه انسان ببركت اعتماد بر ولايت آن بزرگواران و ببركت شفاعت ايشان كه در واقع همان ولايت است از هر خطري محفوظ ميماند و در دنباله همين خبر است كه فرمودند هرگاه سه مرتبه صبح و سه مرتبه عصر دعاي ليلة المبيت را بخواني در حصاري واقع ميشوي كه از همه مخاوف و ترسها ايمن خواهي بود .
ابنبابويه و بعضي ديگر گفتهاند كه شهادت آن حضرت بدست معتمد عباسي كه برادر المعتز بالله بود صورت گرفت كه آن حضرت را با زهر شهيد نمود تفصيلي از قضيه شهادت ايشان در دست نيست وقت وفات آن بزرگوار جز حضرت امام حسن عسكري عليه السلام كسي در خدمتشان نبود پس از [ص 522] وفات آن بزرگوار نقل كردهاند كه المعتز برادر خود ابواحمد را فرستاد و او در ميان شارع بر آن حضرت نماز خواند و بدن مطهر را به منزل خود ايشان برگردانده و در حجرهاي كه محل عبادت ايشان بود دفن نمودند اما در واقع خود حضرت عسكري (ع) متصدي غسل و كفن و نماز و دفن پدر بزرگوار خود بودند و برادر خليفه هم نمازي خوانده باشد نقلي نيست و مردم سامره در وفات آن حضرت اجتماع نموده و گريه و زاري بسيار كردند .
و از رجال كشي روايت شده كه حضرت ابومحمد عسكري عليه السلام در تشييع جنازه پدر بزرگوارش گريبان خود را چاك زد و بعضي از منافقان زمان بعدا بآن حضرت معترض بودند كه امام نميبايست چنين عملي بكند و آن حضرت فرمود اي نادانهاي احمق شما احكام خدا را چه ميدانيد حضرت موسي پيغمبر خدا بود و در ماتم برادر خود هارون گريبان چاك كرد . تمام شد حديث شريف .
و البته در آن روزگار اهل معرفت كم بودند و امثال اين عيبجويان نميدانستند كه عمل امام و قول و تسديد او خود مستند و دليل احكام الهي است و اصلا امام را قرار دادهاند براي آنكه پيروي و تبعيت او را بكنيم نه آنكه كسي بر او ايراد بگيرد و بخواهد چيزي باو ياد دهد پناه ميبريم به خداوند عزوجل از كمي فهم و نادانيها ، باري شهادت آن بزرگوار در روز دوشنبه سوم ماه رجب سال ٢٥٤ هجري قمري واقع شد و عمر مباركش در آن تاريخ نزديك چهل و دو سال بود .
از شيخ مفيد از ارشاد نقل شده كه اولاد آن حضرت چهار پسر و يك دختر بودند حضرت امام حسن عسكري عليه السلام و حسين بن علي و ابوجعفر [ص 523] سيد محمد كه از اخيار و بزرگان بوده و حضرت عسكري (ع) باو مرحمت داشتند و قبر او بين سامرا و بلد است و شيعيان آنرا زيارت ميكنند و جعفر كذاب و دختر آن حضرت عليه خاتون نام داشته .
و مخفي نماند كه جعفر كذاب ادعاي امامت و علم ميكرد و حضرت صاحب الامر (عج) در توقيع خود در جواب احمد بن اسحق رد بر او فرمودند و او را تكذيب نمودند و بعض عيوب او را ظاهر فرمودند كه از حلال و حرام چيزي نميداند و مثلا چهل روز نماز واجب را ترك كرده كه شعبده ياد بگيرد و شربي مينموده و از اين قبيل اعمال و در روايت است كه كنيزان حضرت امام علي النقي (ع) را فروخت و در ميان آنها دختري از اولاد جعفر طيار را هم كه آزاد بود فروخت و خويشان او رفتند و پول آنرا داده و دختر را پس گرفتند .
و در روايتي است كه حضرت صادق عليه السلام را امام جعفر صادق گفتند كه با اين كذاب اشتباه نشود .
تمام شد مختصر شرح حالات امام همام ابوالحسن ثالث حضرت امام علي النقي العسكري عليه الصلوة و السلام در دوازدهم ربيع الاول ١٤٢٠ و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .
در شرح احوال حضرت ابومحمد حسن بن علي زكي عسكري است صلوات الله عليه و علي آبائه الكرام و خلفه صاحب العصر و الزمان و خاتم اوصياء خير الانام ما تعاقب الليالي و الايام .
ولادت باسعادت حضرت امام حسن عسكري عليه السلام در روز هشتم ربيع الثاني در سال ٢٣٢ هجري قمري در مدينه واقع شده ● و بعضي سال ٢٣١ را ترجيح دادهاند سالهاي كوتاه امامت آن حضرت كه نزديك شش سال بود در حكومت خليفه عباسي معتز و مهتدي و چند سالي از حكومت احمد معتمد واقع شد .
والده ماجده آن حضرت امولدي بود از زنان عارفه صالحه و نام آن مخدره را حديث گفتهاند و بعضي سوسن نوشتهاند .
از اكمال الدين از صقر بن دلف نقل شده كه ميگويد از حضرت اباجعفر محمد بن علي الرضا (ع) شنيدم كه ميفرمود امام بعد از من پسرم علي است ( حضرت هادي ) امر او امر من است و قول او قول من و طاعت او طاعت من و امامت بعد از او در فرزندش حسن است ● . تمام شد حديث .
از جناب عبدالعظيم حسني نقل شده از حضرت علي بن محمد (ع) كه فرمودند امام بعد از من پسرم حسن است .
[ص 525] و از ارشاد از علي بن مهزيار نقل شده كه گفت خدمت حضرت هادي عرض كردم بخدا پناه ميبرم كه براي شما امري پيش آيد ولي اگر حادثهاي پيش آمد به چه كسي رجوع نمايم فرمود جانشين من پسر بزرگم ميباشد يعني حسن (ع) .
و در ارشاد از محمد بن يحيي و غير او از سعيد بن عبدالله از جماعتي از بنيهاشم نقل ميكند كه روز فوت محمد بن علي بن محمد ( سيد محمد فرزند حضرت هادي ) جمعي در خانه امام هادي عليه السلام جمع شده بودند و روي خانه فرش انداخته بودند و قريب صد و پنجاه نفر از قريش و آل ابيطالب و بنيعباس خدمت حضرت بودند و جماعتي ديگر از مردم و موالي حاضر بودند در اين وقت حسن بن علي با گريبان چاك زده از طرف راست آن حضرت آمد و ما او را نميشناختيم و بعد حضرت برخاستند و پس از لحظاتي به حضرت ابومحمد نظر فرمودند و فرمودند پسركم خدا را شكر بگو كه در تو امري را قرار داد ، پس حضرت حسن (ع) گريه كرد و استرجاع نمود و گفت الحمد لله رب العالمين و اياه اشكر تمام نعمه علينا و انا لله و انا اليه راجعون . راوي ميگويد ما پرسيديم اين كيست گفتند فرزندش حسن و به تخمين ما آن روز بيست ساله بود يا در اين حدود و ما آن روز ايشان را شناختيم و فهميديم كه اشاره بامامت او ميفرمايد و او را جانشين خود قرار داد . تمام شد حديث .
از اين خبر بطور تخمين وفات ابوجعفر محمد بن علي معروف به سيد محمد هم معلوم ميشود كه در حدود سنه ٢٥٢ هجري قمري بوده يعني دو سال قبل از شهادت حضرت هادي و معلوم ميشود كه حضرت امام حسن عسكري [ص 526] به برادر خود سيد محمد علاقه داشتهاند و نيز از همان محمد بن يحيي منقول است كه ميگويد بعد از فوت ابيجعفر خدمت حضرت ابوالحسن (ع) رسيدم و تعزيت گفتم و حضرت ابومحمد ( امام حسن عسكري (ع) ) هم نشسته بودند و گريه كردند پدر بزرگوارشان حضرت ابوالحسن (ع) رو بايشان نمودند و فرمودند خداوند ( امامت را ) بعوض او در تو گذاشت پس خدا را حمد كن . تمام شد حديث ● .
و از اين اخبار معلوم ميشود كه شدت تقيه آنقدر بود كه جماعتي از دوستان هم حضرت عسكري (ع) را در سن بيست سالگي نميشناختند و نيز از اين دو خبر استنباط ميشود كه امامت اول در ابوجعفر بوده و بعد بدا شده است چنانكه از خبري هم كه از ابوهاشم جعفري روايت شده اين مطلب برميآيد بلكه صريح است و امام هادي عليه السلام فرمودند براي خدا در مورد ابوجعفر بدا شد و ابومحمد را بجاي او گذاشت همانطور كه در اسمعيل بدا شد بعد از آنكه حضرت صادق (ع) او را منصوب كرده و دلالت باو نموده بود الخبر . اما اخبار ديگري هم داريم كه در مدينه و يا در سالهاي قبل حضرت امام علي النقي (ع) بامامت حضرت امام حسن عسكري نص فرموده بودند و نصوص از پيغمبر (ص) و ساير معصومين هم درباره اسماء ائمه (ع) در دست است و بعيد نيست كه به جهت تقيه پارهاي فرمايشات در تأييد سيد محمد فرموده باشند و در اوائل سن امر حضرت عسكري را كمتر بيان فرموده باشند و همين كه حضرت امام حسن را جماعتي از دوستان نميشناختند باز مؤيد [ص 527] اين است كه نميخواستند توجه خليفه و اتباع او بايشان جلب شود و كمتر در انظار ظاهر ميشدند و خداوند بحقيقت امر داناتر است و در اينكه حضرت عسكري (ع) با نصوص آشكار امام مسلم مفترض الطاعة بودند در ميانه شيعه شكي نيست . و مستنبط از اخبار و عمل بزرگان هم اين است كه سيد محمد بن علي هم امامزاده بزرگواري بوده است و بزرگان مقبره او را زيارت مينمودند رضوان الله عليه و حشره مع ساداته و مواليه .
از باب توضيح بد نيست كه گفته شود حضرت امام علي النقي و امام حسن عسكري عليهما السلام چون هر دو در سامره در محله معروف به عسكر سكونت داشتند يعني همين محلي كه الآن حرم مطهر آن دو بزرگوار است بآنها عسكريين ميگويند و حضرت امام علي النقي (ع) بنام ابوالحسن عسكري (ع) نيز معروفند و ايشان ابوالحسن سوم هستند و حضرت رضا عليه السلام ابوالحسن دوم و حضرت موسي بن جعفر عليه السلام ابوالحسن اول و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ابوالحسن مطلق ، و ابوجعفر اگر مطلق گفته شود غالبا منظور از آن حضرت امام محمد باقر عليه السلام است و به حضرت جواد (ع) ابوجعفر ثاني ميگفتند صلوات الله عليهم اجمعين .
دوران حضرت امام حسن عسكري در بين ادوار ساير ائمه اختصاصي دارد زيرا كه امامت پس از آن بزرگوار در پرده غيبت فرو ميرفت و امر موكول به علماي شيعه ميشد كه در عصر غيبت نواب امامان ميباشند و ميبايست كه اگر مطلبي ناگفته مانده گفته شود و مراتب و مدارج بزرگان شيعه تا اندازهاي براي مردم بيان گردد كه در زمان غيبت امر بر آنها مشكل نشود و از جمله [ص 528] اين قبيل بيانات يكي تفسير حضرت امام حسن عسكري عليه السلام است كه آنرا بر دو نفر از جوانان اهل ايران كه خدمت ايشان آمده بودند املا فرمودند و آنها فرمايشات حضرت را نوشتند و بحمد الله تا امروز باقيمانده و حاوي فضائل و مطالب بسيار است و اگر چه كه قسمت كمي از قرآن را تفسير فرمودهاند لكن در همين مختصر مطالب و نفايس عاليهاي گذاردهاند كه از ذخائر امروزي شيعه بحساب ميآيد و مدارج و مراتب بزرگان دين و علماء اسلام و همچنين احوال و صفات علماء سوء كه در هر عصري هستند در آن تفسير ذكر شده است و از تعاليمي كه آن حضرت راجع به بعضي فرق فرمودهاند يكي حديث احمد بن محمد بن مطهر است كه ميگويد بعض اصحاب ما از اهالي جبل خدمت حضرت عسكري عليه السلام نامهاي نوشت و درباره واقفيهاي كه امامان را تا حضرت موسي بن جعفر قبول داشتند سؤال كرد كه ما بايد آنها را دوست بداريم يا از آنها تبري نمائيم امام عليه السلام در جواب او نوشتند آيا براي عمويت ترحم ميكني خدا عمويت را نيامرزد و از او تبري كن ما هم بسوي خدا از اين جماعت بري هستيم پس تو هم آنها را دوست نداشته باش و از مريضان ايشان عيادت مكن و بر جنازههاي آنها حاضر مشو و هرگز بر مرده ايشان نماز مخوان كسي كه يكي از امامان منصوب از طرف خدا را انكار كند مثل كسي است كه امامي بر امامان بيفزايد كه امامت او از طرف خدا نباشد و منكر ، با كسي كه بگويد ثالث ثلاثه ( مثل قول نصاري كه گفتند خدا سومي آن سه است ) فرقي ندارد كسي كه امر آخري ما را انكار كند مثل كسي است كه امر اولي ما را انكار كرده باشد و كسي كه بر ما بيفزايد مثل كسي است كه از ما كم كرده و امر ما را انكار [ص 529] نموده باشد و اين سؤالكننده ندانسته كه عمويش از اين جماعت بوده پس مطلب را باو اعلام كن . تمام شد حديث شريف ● . و از اين حديث معلوم ميشود كه نبايد گمان كنيم كه اگر كسي مثلا يكي از ائمه را نپذيرفت و قبول نكرد نقص جزئي در تشيع او حاصل ميشود و درصدي از اعتقاد او سالم مانده است بلكه انكار هريك از آنها انكار همه آنها است و اين مطلب بطور كلي درباره همه حجتهاي منصوبه از جانب پروردگار جاري است و همچنين نميشود كه بعض اوامر آنها را بپذيريم و بعض ديگر را نپذيريم و اين قاعدهاي است كلي و شريف و در شيعيان نيز جاري ميشود چنانكه ابوبصير ميگويد به حضرت صادق عليه السلام عرض كردم بفرمائيد كه آيا هركس اين امر را ( يعني امر تشيع و تعاليمي كه از شما گرفتهام ) بر من رد كند آيا مثل كسي است كه بر شما رد كرده است فرمودند اي ابامحمد هركس اين امر را بر تو رد كند مثل كسي است كه بر رسول الله رد كرده باشد تمام شد حديث ● . و اخبار باين معاني فراوان است .
و از اخبار معروفه آن حضرت در اين زمينه حديثي است كه در تفسير آيه و منهم اميون بيان فرمودهاند و در آخر آن تكليف كلي كه براي زمان غيبت امام بسيار كارگشا است بيان ميفرمايد و ميفرمايد اما هر كدام از فقها كه نگهدارنده نفس خود باشند و حافظ دين خود و مخالف هواي خود و مطيع امر مولاي خود براي عوام است كه تقليد او را نمايند و چنين كسي نخواهد بود مگر بعض فقهاي شيعه نه همه آنها . الحديث .
حضرت امام حسن عسكري عليه السلام همچون آباء كرام خود دائما گرفتار خلفاي جور بودند و ظاهرا هم در زمان معتمد و هم در زمان مهتدي مدتي زنداني بودند و مهتدي مسلما اراده قتل آن حضرت را داشت امّا خدا مهلتش نداد و در زمان معتمد آن حضرت را با جعفر برادر ايشان با هم زنداني كردند و آنها را در حبس خشيش در جوسق احمر كه ظاهرا قلعهاي بوده نگاه داشتند و در آنجا از آن حضرت كرامتي ظاهر شد چون خليفه يكنفر را در ميان زندانيان گذاشته بود كه سخنان دوستان آن حضرت را بشنود و باو گزارش دهد حضرت وقتي وارد حبس شدند به دوستانشان كه در حبس بودند فرمودند كه اين شخص از شما نيست الآن سخنان شما را نوشته و در كاغذي گذاشته كه به سلطان گزارش دهد و گزارش در لباس اوست و آن شخص تظاهر ميكرد كه علوي است پس بعضي از آن زندانيان بلند شدند و لباسهاي او را تفتيش كردند و آن نامه را بيرون آوردند كه سعايتهاي بزرگ از هريك نموده بود .
و از مدينة المعاجز نقل شده كه در زندان هنگام ورود ، آن حضرت شخصي را ديدند و عمر او را به سال و ماه و روز فرمودند اتفاقا او كتاب دعائي همراه داشت كه تاريخ تولد او را پشت آن نوشته بودند آورد و حساب كردند عينا درست بود .
ايامي هم كه ظاهرا آزاد بودند تحت مراقبت شديد قرار داشتند تا جائي كه آنحضرت به دوستان خود سپرده بودند كه در راهها و خيابانها اظهار آشنائي و احترام نكنند و ايشان را با دست بيكديگر نشان ندهند ، و باين طورها [ص 531] روزگار ميگذراندند اما آن حضرت با همه اين تفاصيل بهر طريق كه ميسر بود نشر امر ميفرمود و بعضي نامههاي مفصل براي دوستان خود مينوشت كه شامل دستور العملها و علوم و معارف بود از جمله نامهاي كه به اسحق بن اسمعيل نيشابوري نوشتند و در كتب اخبار ثبت است و در همان توقيع از جناب عثمان بن سعيد (اع) تعريف فرمودهاند و آن توقيع پر است از نصايح و انذار و تنبيهات براي عمل و توجه بآخرت و اينكه انسان بايد سعي كند كه كور از دنيا نرود و كسب بصيرت كند . باري منظور آنكه بهر نحوي كه ميسر ميشد نشر امر ميفرمودند و از تعليم و تربيت بقدر مقدور فروگذار نميكردند . روايتي در بحار از تاريخ قم دارد كه حاوي يكي از تعاليم آن حضرت است و آن اينكه ميگويد حسين بن حسن بن جعفر بن محمد بن اسمعيل ابن جعفر الصادق (ع) در قم بود و علانيه شرب خمر ميكرد يك روز براي كاري به در خانه احمد بن اسحق اشعري رفت كه در اوقاف قم وكيل بود احمد بن اسحق او را راه نداد و حسين بن حسن غمگين به خانه برگشت بعد احمد بن اسحق عازم حج شد وقتي به سامره رسيد از حضرت امام حسن عسكري (ع) اذن شرفيابي خواست حضرت اجازه نفرمودند و او مدتي گريه و زاري كرد و تضرع و التماس نمود تا حضرت باو اذن فرمودند و چون خدمت ايشان رسيد عرض كرد يا ابن رسول الله چه شد كه اين بنده را راه نميداديد در حالي كه من از شيعيان و دوستان شما هستم امام (ع) فرمودند چون تو پسر عموي ما را از در خانهات راندي احمد گريه كرد و به خدا قسم خورد كه او را منع نموده تا بلكه از شرب خمر دست بردارد حضرت فرمودند تو راست ميگوئي اما بايد در هر حال آنها را احترام و اكرام نمود و نبايد كسي آنها را تحقير كند [ص 532] و اهانت نمايد چونكه منسوب به ما هستند و كسي كه چنين كند زيانكار ميشود و چون احمد به قم برگشت اشراف قم نزد او آمدند حسين هم همراه آنها بود و تا چشم احمد باو افتاد برخاست و بطرف او رفت و استقبال و اكرام كرد و او را در صدر مجلس نشاند و حسين از اين عمل تعجب نمود چون كار تازهاي بود و سبب را پرسيد ، احمد بن اسحق هم آنچه بين او و حضرت عسكري (ع) واقع شده بود براي حسين نقل نمود وقتي حسين آن حكايت را شنيد از افعال قبيح خود پشيمان شد و توبه كرد و به خانه برگشت و خمرها و اسباب و آلات عرقگيري را سوخت و از اهل تقوي و پارسائي شد و از صلحا و متعبدين گرديد و دائم ملازم و معتكف مساجد بود تا وقت موت كه از دنيا رفت و در جوار مزار حضرت فاطمه معصومه رضي الله عنها دفن شد ● .
از بعض اخبار چنين معلوم است كه جمعي از شيعه كه معرفتي نداشتند درباره آن حضرت شك نموده بودند احمد بن اسحق نقل ميكند كه حضرت در يكي از نامههاي خود مرقوم فرموده بودند هيچيك از پدران من بآنچه من بآن مبتلا شدهام كه اين عصابه در من شك نمودهاند مبتلا نشدند اگر اينطور بوده كه معتقد بوديد كه اين امر امري است موقت و تا زمان معيني ادامه داشته جاي شك هست اما اگر اين امر بايد تا وقتي كه امور خداي عزوجل متصل است اتصال و پيوستگي داشته باشد ديگر معني اين شكوك چيست ؟ و از همان احمد بن اسحق نقل شده كه ميگويد خدمت حضرت [ص 533] ابومحمد عسكري (ع) رسيدم فرمودند كارتان در مورد شك و ريبي كه براي مردم عارض شده بود بكجا رسيد عرض كردم اي آقاي من نامه شما كه رسيد هيچ زن و مرد و بچهاي كه به حد فهم رسيده نماند مگر آنكه قائل به حق شد فرمودند اي احمد آيا نميدانستيد كه زمين خالي از حجت نميماند و آن حجت من هستم يا فرمودند و من حجت هستم . تمام شد حديث شريف ● و همين روايت در عيون المعجزات باين صورت است كه احمد بن اسحق عرض ميكند بعد از آنكه نامه رسيد كه سيد ما (ع) ولادت نموده ( يعني حضرت صاحب الامر (عج) ) هيچ زن و مرد و غلامي كه به حد فهم رسيده باشد نماند مگر آنكه قائل به حق شدند امام (ع) فرمودند نميدانستند كه زمين خالي از حجت خداي تعالي نميماند تمام شد حديث شريف ● .
و از اين روايات معلوم ميشود كه چون هنوز خداوند به حضرت عسكري (ع) فرزندي نداده بود موضوع شك ، پيوستگي امامت بوده است و بعد از آنكه بشارت ولادت حضرت صاحب الامر (ع) بآنها رسيد دلشان آرام گرفت و از همه اين روايات معلوم ميشود كه معرفتها بسيار كم بوده است و گرنه اگر كسي به امام موجود و مقام و شأن او بطور حقيقي معترف و معتقد بود مشكلي باقي نميماند و در هر امري به خود او رجوع ميشد و امر خارجي براي اثبات حقانيت او لازم نبود و خودش دليل اعظم بود و از طرفي در آن زمان حضرت عسكري عليه السلام سن زيادي هم نداشتند و اولاد نداشتن ايشان در سن مثلا بيست و سه يا بيست و چهار سالگي دليل بر انقطاع [ص 534] امامت نبود . و بهر صورت كه در سنه ٢٥٥ خداوند حضرت صاحب الامر را بايشان عنايت فرمود و حضرت عسكري (ع) در آن وقت حدود بيست و چهار سال داشتند .
مجلسي مرحوم از كتاب اكمال الدين نقل ميكند از ابو الاديان كه خادم حضرت عسكري (ع) بود و او گفت كه هنگام بيماري حضرت عسكري عليه السلام ( در سنه ٢٦٠ ) در همان بيماري كه حضرت از آن وفات فرمودند خدمت ايشان رسيدم نامههائي مرقوم فرموده بودند و بمن فرمودند اينها را به مدائن ميبري و سفرت پانزده روز طول ميكشد و روز پانزدهم ( برميگردي و ) وارد سامره ميشوي و در خانه من صداي عزاداري ميشنوي و مرا بر روي مغتسل خواهي يافت ابو الاديان ميگويد عرض كردم اي آقاي من اگر چنين اتفاقي افتاد ( پس جانشين شما ) چه كسي است فرمودند هركس جواب نامهها را از تو خواست او قائم پس از من است عرض كردم بيشتر بفرمائيد فرمودند هركس بر من نماز خواند او قائم بعد از من است عرض كردم بيشتر بفرمائيد فرمودند هركس خبر داد كه در هميان چيست او قائم بعد از من است ابو الاديان ميگويد ديگر هيبت امام مانع شد كه بپرسم در هميان چيست و نامهها را برداشتم و به مداين بردم و رساندم و جواب گرفتم و روز پانزدهم به سرمنرأي رسيدم همانطور كه امام (ع) فرموده بود در خانه ايشان عزا برپا بود و ديدم برادر آن حضرت جعفر بن علي بر در خانه است و شيعيان دور و بر او هستند و تعزيت و تهنيت ميگويند در دلم گفتم اگر اين امام باشد امامت طور ديگري شده چون من او را ميشناختم كه در جوسق شراب ميخورد و قمار ميكرد و طنبور ميزد پس جلو رفتم و تعزيت گفتم و [ص 535] تهنيت گفتم ( يعني براي امامت ) و او هيچ سؤالي از من نكرد بعد عقيد ( غلام حضرت عسكري (ع) ) بيرون آمد و باو گفت اي آقاي من برادرت را كفن كردهاند برخيز و بر او نماز كن جعفر بن علي و آن عده شيعه كه دور او بودند داخل شدند و جلوي آنها سمان و حسن بن علي قتيل معتصم معروف به سلمه حركت ميكردند وقتي داخل خانه شديم ديديم حضرت عسكري (ع) را كفن كرده و بر نعش گذاردهاند و جعفر جلو رفت كه بر ايشان نماز بخواند و چون خواست تكبير بگويد ديديم كه طفل گندمگوني كه موهاي مجعد داشت و دندانهاي او اندكي از هم فاصله داشتند آمد و رداي جعفر بن علي را كشيد و گفت عقب بيا اي عمو كه من به نماز بر پدرم سزاوارترم پس جعفر عقب آمد و رنگش تغيير كرده بود و آن طفل جلو رفت و بر آن حضرت نماز گذارد و حضرت را كنار پدر بزرگوارش دفن نمودند بعد آن طفل فرمود اي بصري جواب نامهها كه همراهت هست بياور آنها را بايشان دادم و در دلم گفتم اين دو علامت فقط هميان مانده بعد بيرون آمدم نزد جعفر بن علي و او آه ميكشيد ، پس حاجز وَشّاء براي اينكه حجت را بر او تمام كند باو گفت آقاي من اين طفل كه بود ؟ جعفر گفت بخدا قسم هرگز او را نديده بودم و نشناختم و همينطور نشسته بوديم كه جماعتي از قم رسيدند و از حضرت امام حسن سؤال كردند تا آنكه از وفات ايشان باخبر شدند و پرسيدند اينك به چه كسي بايد رجوع كنيم مردم اشاره به جعفر بن علي نمودند آنها هم آمدند و سلام كردند و تعزيت و تهنيت گفتند و گفتند نامههائي و اموالي با ماست شما ميتوانيد بگوئيد نامهها از كيست و مال چقدر است پس جعفر برخاست و در حالي كه لباس خود را تكان ميداد گفت از ما علم غيب [ص 536] ميخواهند ، و در همين وقت خادم حضرت از خانه بيرون آمد و گفت همراه شما از فلان و فلان نامههائي است و همياني كه در آن هزار دينار است و ده دينار آنها تقلبي است و روكش شده پس آنها نامهها و مال را باو دادند و گفتند آنكه ترا فرستاده او امام است .
بعد از آن جعفر بن علي نزد معتمد رفته اين قضيه را براي او فاش كرد پس معتمد خدام خود را فرستاد و والده آن حضرت را كه كنيز حضرت عسكري بود و باو صقيل يا صيقل ميگفتند گرفتند و گفتند بچه را به ما بده و او انكار كرد و گفت به طفل حامله است و اينرا گفت كه قضيه طفل را مخفي نگاه دارد پس او را تحويل قاضي ابن ابيالشوارب دادند و اين ايام مصادف شد با مردن ناگهاني عبيدالله بن يحيي بن خاقان و قيام زنگي در بصره و توجه آنها از امر آن جاريه برداشته شد و از دست آنها نجات يافت و الحمد لله رب العالمين لا شريك له . تمام شد حديث شريف ● .
باري حضرت امام حسن عسكري عليه السلام بعد از حدود شش سال امامت در سن بيست و نه سالگي در هشتم ربيع الاول سال ٢٦٠ هجري پس از نماز صبح رحلت فرمودند و شهادت ايشان بر اثر سمي بود كه معتمد خليفه عباسي بآن حضرت خورانده بود در وفات ايشان بجز عقيد كه غلام ايشان بود و صيقل جاريه آن بزرگوار و صاحب الامر صلوات الله عليه كسي حاضر نبود و بعد از غسل و كفن آن حضرت خليفه هم براي ظاهرسازي ابوعيسي نامي را فرستاد كه بر آن حضرت نماز كند و تمام وجوه و مردم [ص 537] سامرا و بنيهاشم و علويان و اتباع خليفه حاضر شدند و بعد از نماز ابوعيسي كفن را از روي مبارك دور كرد كه مردم ببينند كه آن حضرت بدون صدمه خارجي بمرگ خود از دنيا رفته نزديك وفات آن بزرگوار هم چندين نفر از اطبا و بزرگان شهر را فرستاده بودند كه خلاصه شاهد باشند كه حضرت خودشان كسالت داشتهاند و كسي سوء قصدي ننموده و تقريبا همان گونه نفاقها و ناجنسيها كه عادتشان بود و با پيشينيان كرده بودند با آن امام همام هم بجا آوردند و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون .
حضرت امام حسن عسكري عليه السلام جز حضرت صاحب الامر (عج) اولاد ديگري نداشتند كه شرح مختصر احوال آن بزرگوار در مطلب بعد خواهد آمد ان شاء الله . و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .
١٥ ربيع الاول ١٤٢٠ هجري قمري
در شرح احوال حضرت صاحب الامر حجت قائم منتظر مهدي موعود صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه الطيبين الطاهرين و عجل الله تعالي فرجه الشريف .
ولادت باسعادت آن مولود مسعود در نيمه شعبان سال ٢٥٥ هجري قمري است والده ماجده ايشان امولدي است بنام نرجس و از بعض روايات چنين ظاهر ميشود كه نام او مليكه بوده دختر يشوعاي و او پسر قيصر روم بوده است نام آن مكرمه را صيقل و سوسن نيز نوشتهاند . از رواياتي كه از كتاب اكمال الدين و غيبت و غير آنها در بحار آمده چنين معلوم ميشود كه حضرت امام علي النقي عليه السلام بِشر بن سليمان را كه از دوستان ايشان بود و تجارت برده داشت طلبيدند و فرمودند به بغداد ميروي و در فلان روز در معبر فرات حاضر ميشوي شخصي كنيزاني عرضه ميكند باين اسم و رسم و باين لباس كنيزي ميبيني و خلاصه او را ميخري و ميآوري و بشر بن سليمان هم همين كار را كرد و رفت و او را خريد و آورد و حضرت او را به خواهر خود حكيمه خاتون سپردند كه پارهاي آداب و نماز و عبادات باو بياموزد و بعد روزي حضرت امام حسن عسكري به منزل عمه خود رفته بودند و نرجس را ديدند و نگاه تندي بسوي او كردند حكيمه خاتون عرض كرد اگر مايل باشيد او را بخدمت شما بفرستم فرمود اي عمه اين نگاه از تعجب بود زيرا كه بزودي از او فرزندي پيدا ميشود كه عالم را پر از عدل و [ص 539] داد ميكند بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده گفتم بفرستم او را نزد شما فرمود از پدر بزرگوارم رخصت بطلب حكيمه خاتون لباس پوشيده بخدمت برادر شتافت و در آنجا بدون آنكه سخني بگويد حضرت هادي فرمودند نرجس را بفرست براي فرزندم ، حكيمه خاتون عرض كرد براي همين كار آمده بودم حضرت فرمودند شما در ثواب اين خير و وساطت شريك هستيد باري حكيمه خاتون آن زفاف را در منزل خود ترتيب دادند و بعد از چند روز عروس و داماد به منزل خود رفتند و ديري نگذشت كه حضرت هادي عليه السلام وفات فرمودند حكيمه خاتون ميگويد و پس از آن بعادت قديم به خانه ايشان ميرفتم تا آنكه روزي آنجا بودم و خواستم بمنزل خود برگردم حضرت امام حسن فرمودند عمه امشب پيش ما بمانيد كه آن مولود كريم در نزد خدا كه خدا زمين را بعد از مردنش باو زنده ميفرمايد متولد ميشود عرض كردم از چه كسي متولد ميشود در نرجس كه اثر حاملگي نميبينم فرمودند از همان نرجس نه از ديگري پس رفتم و او را معاينه نمودم و اثري نديدم و بحضرت عرض كردم من كه چيزي نميبينم آن حضرت تبسم فرمود و فرمود تا وقت فجر صبر كن مثل او مثل مادر موسي است كه چون فرعون در طلب موسي شكم مادران باردار را ميشكافت اثر حمل در مادر او ظاهر نشد اين طفل هم نظير موسي (ع) است و بالاخره در هنگام فجر طفل متولد شد پاك و پاكيزه و ختنه شده نام مبارك پيغمبر (ص) را بر آن مولود مكرم گذاشتند و حكيمه خاتون نقل ميكند كه رشد طفل بسيار بيشتر از ساير اطفال بود و هر دفعه كه او را ميديدم تعجب ميكردم حضرت امام حسن پس از تولد ايشان نامهاي باحمد [ص 540] بن اسحق نوشتند بخط مبارك خودشان و در آن مرقوم فرموده بودند مولود متولد شد و اين مطلب نزد شما مستور باشد و از همه مردم كتمان كنيد و ما هم جز به بعض نزديكان بجهت قرابت و بعض دوستان بسبب دوستي و ولايت به كس ديگر خبر ندادهايم و خواستيم مطلب را بتو بگوئيم كه خدا ترا باين خبر مسرور فرمايد همانطور كه ما را مسرور فرموده و السلام ● .
باري آن مولود مكرم در نزد پدر بزرگوار خود ميزيست لكن غالبا از مردم پنهان بود او را پيش روي اشخاص نميآوردند مگر گاهي بعض از دوستان موفق بزيارت او ميشدند .
در اكمال الدين نقل ميكند از احمد بن اسحق بن سعد اشعري كه گفت خدمت حضرت ابيمحمد حسن بن علي عليهما السلام رسيدم و ميخواستم درباره جانشين آن حضرت سؤال نمايم حضرت ابتداءا خودشان فرمودند اي احمد بن اسحق خدا از روزي كه حضرت آدم عليه السلام را خلق فرموده تا روز قيامت زمين را خالي از حجت خود بر خلقش نگذاشته و نميگذارد بواسطه او بلا را از اهل زمين دفع ميكند و بواسطه او باران ميبارد و بواسطه او بركات زمين از آن بيرون ميآيد احمد بن اسحق ميگويد عرض كردم يا ابن رسول الله امام و خليفه بعد از شما كيست آن حضرت به سرعت بلند شدند و باندرون رفتند بعد بيرون آمدند و پسربچهاي كه صورتش مثل قرص ماه بود و حدودا سه سال داشت بر روي شانه ايشان بود فرمودند اي احمد بن اسحق [ص 541] اگر اين نبود كه در نزد خداي عزوجل و حجتهاي او گرامي هستي اين پسرم را نشان تو نميدادم اسم و كنيه او اسم و كنيه رسول خداست و اوست كسي كه زمين را از عدل پر كند همانطور كه از جور و ظلم پر شده اي احمد بن اسحق مثل او در اين امت مثل خضر است عليه السلام و مثل او مثل ذيالقرنين است قسم بخدا غيبت خواهد نمود غيبتي كه در آن از هلاكت نجات نمييابد مگر آنكس كه خدا او را بر اعتقاد بامامت او ثابت نگه داشته و در زمان غيبت او را موفق بر دعا براي تعجيل فرج نموده باشد . احمد بن اسحق ميگويد عرض كردم خدمت آن بزرگوار اي مولاي من آيا علامتي هست كه دلم مطمئن شود پس آن پسر (ع) به سخن آمد و بزبان عربي فصيح فرمود من هستم بقية الله در زمين خدا و انتقامگيرنده از دشمنان او و تو اي احمد بن اسحق بعد از آنكه عين ( مطلوب ) را ديدي طلب اثر و نشانه مكن احمد بن اسحق ميگويد پس خوشحال و مسرور بيرون آمدم و فردا بازگشتم و عرض كردم يا ابن رسول الله خوشحالي بسيار بزرگي براي من حاصل شد از منتي كه ( با نشان دادن آن آقازاده ) بر من گذاشتيد سنتي كه از خضر و ذوالقرنين در او جاري است چه چيز است فرمودند اي احمد طول غيبت عرض كردم يا ابن رسول الله غيبت او طولاني ميشود فرمودند بلي قسم به خداي من طولاني ميشود تا بيشتر آنها كه معتقد باين امر هستند از عقيده خود برگردند جز آنها كه خدا عهدشان را بر ولايت ما گرفته و ايمان را در دل آنها نوشته و به روحي از خود آنها را تأييد فرموده ، اي احمد بن اسحق اين امري است از امر خدا و سري است از سر خدا و غيبي است از غيب خدا آنچه را كه بتو دادم بگير و آنرا كتمان كن و از شكرگزاران باش تا [ص 542] فردا در عليين باشي . تمام شد حديث شريف ● .
و از ابنبابويه روايت شده از سعد بن عبدالله و مختصر حديث آنكه ميگويد در قم با چند نفر از مخالفين بحثهائي داشتيم و ايرادات آنها را نتوانستم جواب دهم نزد احمد بن اسحق رفتم و او عازم سرمنرأي شده بود رفتم تا باو رسيدم و با او همراه شدم و باتفاق به سامره رفتيم كه خدمت امام برسيم و احمد بن اسحق سيصد و شصت كيسه اموال امانات اشخاص را براي امام همراه داشت و چون خدمت حضرت ابومحمد عسكري (ع) رسيديم ديدم سيماي مباركش مثل ماه شب چهارده ميدرخشد و بر روي زانوي راستش پسري نشسته بود كه در خلقت و منظر همچون ستاره مشتري بود و موهاي سرش را از وسط فرق باز كرده بودند و دو كاكل بر دو سو بسته بودند همچون الفي در ميان دو واو و پيش روي حضرت عسكري (ع) رمانه يعني گوئي از طلا بود كه بر آن نگينها و نقشهائي ديده ميشد و يكي از رؤساي بصره براي حضرت به هديه فرستاده بود و حضرت امام حسن عسكري قلم و كاغذ بدست مباركشان بود و مينوشتند و آن طفل دست حضرت را ميگرفت امام عليه السلام گوي را بسمتي ميغلطاندند و تا طفل ميرفت كه آن رمانه را بياورد حضرت قدري مينوشتند ما سلام كرديم حضرت در جواب ملاطفت فرمودند و اشاره فرمودند كه بنشينيد و وقتي از كتابت خود فارغ شدند احمد بن اسحق كيسهاي را كه محتوي هميانهاي اموال بود خدمت ايشان گذاشت حضرت نظري بآن پسر انداختند و فرمودند بيا و مهر هداياي شيعيان و [ص 543] موالي خود را باز كن آن پسر عرض كرد آيا جايز است كه دست پاكي را بسوي اموال و هداياي ناپاكي دراز كنم كه حلال و حرام در آن مخلوط شده امام (ع) فرمودند اي ابن اسحق اينها را كه در كيسه هست بيرون بياور كه ( پسرم ) حلال و حرام آنرا معين كند اول كيسهاي كه بيرون آورد آن پسر فرمود اين مال فلان پسر فلان است در فلان محله قم منزل دارد و شصت و دو دينار در اين كيسه است كه چهل و پنج دينار قيمت ملكي است كه بارث باو رسيده بوده و فروخته و چهارده دينار از قيمت نه جامه است و سه دينار از كرايه دكان حضرت عسكري فرمودند راست گفتي پسركم حال باين مرد بگو كدامش حرام است پس آن حضرت فرمود يك دينار ضرب ري بفلان تاريخ در اين كيسه است و نصف نقش يك طرفش محو شده و يك دينار مقراض شده آملي هست كه وزن آن ربع دينار است و بعد از آن حضرت علت حرام بودن آنها را هم شرح دادند بعد سر كيسه را باز كردند نامهاي هم در آن بود كه اسم فرستنده و مقدار دينارها در آن نوشته شده بود و عين آن دو سكه و تعداد مجموع كه صاحب الامر فرموده بود درست بود بعد كيسه ديگري را بهمين نحو فرمود كه در آن پنجاه و پنج دينار است و اينها حرام است و وجه حرمت آن را هم فرمود و امام فرمودند راست گفتي فرزند و امر فرمودند كه همه آن مال را بصاحبانش برگردانند و آنها را نپذيرفتند و به احمد بن اسحق فرمودند ما حاجتي به اين اموال نداريم جامه پيرزن را بياور و احمد بن اسحق گفت آن جامه در جعبهاي بود و فراموش كرده بودم بياورم برخاستم و بيرون رفتم كه جامه را بياورم و حضرت از سعد پرسيدند سؤالاتي داشتي عرض كرد بلي پس بآن پسر اشاره فرمودند و فرمودند از نورچشم من بپرس [ص 544] و سعد بن عبدالله سؤالهاي خود را از صاحب الامر (عج) پرسيد و آن حضرت جواب دادند و حديث مفصل است و در همين حديث است كه حضرت عسكري (ع) به احمد بن اسحق فرمودند اين آخرين ديدار ماست و احمد بن اسحق در بازگشت به قم در راه فوت نمود .
و غرض آنكه حضرت عسكري (ع) همين اندازه ميخواستند بعض دوستان ، فرزند ايشان را ديده باشند و مراتب بزرگي آن جناب را تا اندازهاي درك كرده باشند كه جاي انكاري نباشد و دوستان به شك و ترديد نيفتند اما از عموم مردم تا ميتوانستند آن حضرت را پنهان كردند كه از دشمنان محفوظ بماند .
در فصل الخطاب از عوالم روايت شده كه به حضرت صادق (ع) عرض شد آيا فترت و فاصلهاي خواهد افتاد كه مسلمين در آن فترت امام خود را نشناسند فرمودند اينطور گفته ميشود . عرض شد ( در آن وقت ) چه بايد كرد فرمودند هرگاه چنين زماني پيش آمد بامر اول ( كه در دست شماست ) متمسك باشيد تا امر ديگر براي شما بيان شود ● . و در همان كتاب است از حضرت صادق عليه السلام كه صاحب اين امر دو غيبت خواهد داشت يكي طولاني است كه بعضي خواهند گفت مرده و بعضي ميگويند كشته شده و بعضي ميگويند رفته تا جائي كه معتقد به امر او از يارانش نميماند مگر عده كمي در آن غيبت كسي از اولاد او يا غير ايشان مطلع بر مكان او نيست مگر آن [ص 545] مولائي كه متصدي امر اوست ● . و فرمود قائم دو غيبت خواهد داشت يكي طولاني و ديگري كوتاه در اول مكان او را گروه خاصهاي از شيعهاش ميدانند و در غيبت دوم مكان او را نميداند مگر خاصه موالي او در دينش ● .
اين دو غيبت كه در حديث از آنها نام برده شده در نزد شيعه به غيبت صغري و غيبت كبري معروفند يعني غيبت كوتاه و غيبت بلند يا غيبت كوچك و غيبت بزرگ و غيبت صغري كه غيبت اولي است تقريبا از وفات حضرت امام حسن عسكري (ع) شروع شد و بعد از آن روز كه حضرت صاحب الامر بر پدر بزرگوار خود نماز خواندند ديگر كسي از عموم مردم خدمتشان نرسيد پس غيبت صغري از سال ٢٦٠ آغاز شده و مدت آن تا وفات نايب چهارم جناب علي بن محمد سمري كه ظاهرا در شعبان ٣٢٩ بوده و نزديك هفتاد سال ميشود طول كشيده است آخرين مرقومه و توقيعي كه به جناب علي بن محمد سمري رسيد باين مضمون بود كه حضرت صاحب الامر مرقوم فرموده بودند : بسم الله الرحمن الرحيم اي علي بن محمد سمري خدا اجر برادران ترا در ( مصيبت ) تو زياد فرمايد چرا كه تو تا شش روز ديگر از دنيا خواهي رفت امور خود را جمع كن و به كسي وصيت مكن كه بعد از وفات تو قائم مقام تو باشد ( يعني در نيابت و سفارت ) كه بتحقيق اكنون غيبت تامه واقع شده پس ديگر ظهوري نيست مگر بعد از اذن خداوند تعالي ذكره و اين بعد از مدت طولاني و قساوت دلهاست و هنگامي كه زمين از جور پر شود و خواهد آمد از شيعه من كسي كه ادعاي [ص 546] مشاهده ( مرا ) بنمايد آگاه باشيد هركس ادعاي مشاهده نمود پيش از خروج سفياني و صيحه پس او دروغگو است و افترا بسته و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم تمام شد توقيع رفيع .
و بدليل اين توقيع غيبت تامه از وفات علي بن محمد اعلي الله مقامه الشريف آغاز شده كه در سنه ٣٢٩ ه - ق است و البته ميدانيد كه هريك از ائمه در هر زماني داراي نايب خاص بودند كه بزرگترين شخص شيعه بود و واسطه بين امام و سايرين شمرده ميشد و ان شاء الله شرح حال بعض آنان را بعد از اين ذكر خواهيم نمود و در اينجا همين اندازه متذكر ميشويم كه نواب خاصه حضرت صاحب الامر (عج) كه معروف شدند چهار نفر بودند اول جناب عثمان بن سعيد عمري كه در زمان حضرت امام علي النقي و حضرت امام حسن عسكري عليهما السلام هم ظاهرا نيابت داشت و بعد پسر ايشان جناب ابوجعفر محمد بن عثمان نيابت و سفارت امام (ع) را عهدهدار شد و بعد از ايشان جناب شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي و پس از ايشان جناب علي بن محمد سمري اعلي الله مقامهم كه همگي نواب خاص و بسيار بزرگ و صاحب مقام و صاحب علوم عاليه و كرامات و تصرفات بودند و بعد از اين چهار بزرگوار بر حسب دستور امام (ع) كه گذشت علي بن محمد سمري نايبي كه مردم او را بشناسند تعيين ننمودند و اين بآن معني نيست كه در درجه و مقام ايشان ديگر كسي در ميان شيعه نبوده و نيست بلكه در روايات رسيده است كه هر زماني سلماني دارد و امثال سلمان و ابوذر البته هستند و دنيا در ترقي است و تنزل نميكند كه ديگر بزرگاني با آن مقامات در عالم متولد نشوند اما نيابت و سفارت بآن ترتيب كه در زمان آن چهار بزرگوار بود [ص 547] و جمعي ايشان را ميشناختند موقوف شد و بآنطور كه آنها وساطت ظاهري داشتند و عرايض و نامههاي مردم را به حضرت صاحب الامر ميرساندند و جواب ميگرفتند و به سائلين ميرساندند اين نوع سفارت ديگر پس از شروع غيبت كبري ممنوع شد نه اينكه امام نايب خاص و شيعه كامل و بزرگي كه مقدم بر ساير شيعيان او باشد نداشته باشد البته دارد لكن معروف نيست و مثل آن نواب مثل اسم امام است كه فرمودهاند در زمان غيبت اسم آن حضرت را نبريد و اسم چيزي است كه خبر از مسمي ميدهد پس نايب خاص هم بايد پنهان باشد و معروف نشود و اگر كسي هم بشناسد نبايد او را معرفي نمايد چون معروف شدن او ايمني امام غايب را كم ميكند و خود آن حضرت فرموده : ان دللتهم علي الاسم اذاعوه و ان عرفوا المكان دلوا عليه . يعني فرمودند در جواب آن سائل كه ابوعبدالله صالحي بود كه اگر اسم را بآنها بگوئي و دلالت بر اسم بكني آنرا منتشر ميكنند و اگر جاي مرا دانستند آنرا بديگران ميگويند يعني جان من به خطر ميافتد و بر من دست مييابند .
باري از آن هنگام ديگر امام عليه السلام در پرده غيبت است و انتفاع از آن حضرت در اين ايام همانطور است كه در روزهاي ابري از آفتاب استفاده ميكنيم يعني اگر تابش مستقيم آفتاب به ما نميرسد نوري كه از ابرها گذشته و به ما رسيده اگر چه كه حرارت و روشنائي نور مستقيم آفتاب را ندارد لكن از همان گرما و روشني براي امور خود استفاده ميكنيم و حتي ميشود گفت كه اين نور ضعيفتر براي بنيههاي ضعيف ما شايد مناسبتر هم باشد چرا كه تحمل آن فيضها بدون واسطه و وسيله براي ايمانهاي ضعيف [ص 548] كه مثل گياهان نورسته بهاري كمطاقت هستند آسان نيست و همانطور كه خداوند در بهار ابرها را بر روي خورشيد ميكشد كه گياهان كمتحمل صدمه نبينند در اين زمانها هم فيضها و علوم امام عليه السلام اول به علما و بزرگان شيعه ميرسد تا آنها آن علوم و معارف و فيوضات را متناسب با افهام ما شرح و توضيح و تسهيل نمايند و مطالب آسان شده را به ما برسانند و تكليف ما هم در زمان غيبت رجوع به روات حديث است يعني آن عالماني كه ثقه و راستگو باشند و فرمايشات امام را به ما برسانند .
باري از عبادات بزرگ انتظار فرج است يعني بايد كه ما انتظار ظهور امام (ع) را داشته باشيم و همان انتظار فرج خودش فرجي است كه متذكر بودهايم و ذكر باعث محفوظ بودن و پيشرفت و ترقي است و فرج ما در همين است كه از شيطان محفوظ بمانيم و در درجات ايمان ترقي كنيم و البته انتظار ظهور به صرف خيال نيست و كسي كه منتظر باشد بسته باينكه منتظر چه امري و چه كسي باشد مقدماتي فراهم ميكند مثلا خانهاي جاروب ميكند و آنچه مورد علاقه ميهمان و شخص واردشونده است فراهم ميآورد و ما هم اگر منتظر ظهور امام عليه السلام باشيم بايد دل خود را از محبت اغيار پاك كنيم و سعي كنيم صفاتي را كه مورد علاقه امام عليه السلام است تا جائي كه مقدور باشد تحصيل نمائيم تا معلوم شود كه حقيقتا منتظر بودهايم .
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن في هذه الساعة و في كل ساعة وليا و حافظا و ناصرا و دليلا و قائدا و عينا حتي تسكنه ارضك طوعا و تمتعه فيها طويلا و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
[ص 549] تمام شد مختصر شرح احوال چهارده نفس مقدس صلوات الله عليهم اجمعين بر دست بنده كمترين مسكين مستكين زينالعابدين بن عبدالرضا بن ابيالقاسم بن زينالعابدين بن كريم اعلي الله مقامهم اجمعين در هجدهم ربيع الاول هزار و چهارصد و بيست هجري قمري حامدا مصليا مستغفرا .
* * *