اما شما وقتي گفتيد ما شيعه او هستيم و حال آنكه در بيشتر كارهايتان مخالفت او را ميكنيد و در بسياري از فرايض مقصر هستيد و كوتاهي ميكنيد و در حق بزرگ برادران ديني خود سستي مينمائيد و جائي كه تقيه ندارد تقيه ميكنيد و آنجا كه بايد تقيه كنيد تقيه را ترك ميكنيد اگر بگوئيد كه ما موالي و دوست او هستيم و دوست دوستان او و دشمن دشمنان او هستيم من حرف شما را رد نميكنم اما اين درجه و مرتبهاي كه ادعا ميكنيد مرتبه شريفي است اگر عمل شما تصديق گفته شما را نكند هلاك ميشويد مگر آنكه رحمت پروردگارتان بفرياد شما برسد . عرض كردند يا ابن رسول الله ما نزد خدا استغفار ميكنيم و توبه ميكنيم از اين سخني كه گفتيم بلكه همان طور ميگوئيم كه مولاي ما به ما تعليم ميفرمايد ما محب و دوست شما هستيم و دوست دوستان شما و دشمن دشمنان شما . حضرت رضا عليه السلام فرمودند پس خوش آمديد اي برادران من و اي اهل دوستي من بالاتر بفرمائيد بالاتر بفرمائيد و آنقدر آنها را تعارف كردند و بالا آوردند تا آنها را به خودشان متصل فرمودند آنوقت به حاجب خود فرمودند چند بار آنها را راه ندادي عرض كرد شصت بار فرمودند اكنون شصت بار متوالي ميروي و بر آنها سلام ميكني و سلام مرا ميرساني كه اينها با استغفار و توبه خود گناهان خود را محو كردند و مستحق كرامت و احترام شدند بجهت دوستي و محبتي كه [ص 488] بما دارند امور ايشان و عيالات ايشان را وارسي كن و هر مشكلي كه داشته باشند اصلاح كن و خرجشان را بده و نيكيها و صلهها بايشان برسان ● . تمام شد ترجمه حديث شريف بطور نقل به معني .
حال نظر كنيد باين حديث شريف و ملاحظه نمائيد كه اگر امام عليه السلام ميخواستند مطلب عادي را تعليم كنند ممكن بود همان روز اول آنها را بپذيرند و بفرمايند شما باين لفظ ديگر نگوئيد كه اين اشتباه است اما امام عليه السلام عمد كردند و طوري سلوك كردند كه بسيار جلب نظر كند و در ذهنها بماند و روايت شود تا امروز بعد از هزار و دويست سال ما بدانيم كه اين اسم اسم كوچكي نيست و مرتبه شيعه مرتبه بزرگي است و همه كس بطور حقيقي لايق اين نام نيست و شيعه حقيقي بزرگان شيعهاند كه مشايعت آقايان خود را مينمايند و مثل شعاع كه تابع منير است در هيچ امر و نهيي تخلف از ايشان نميكنند و جالب اين است كه نظير اين روايت و اين دستور و تعليم از بسياري از معصومين صلوات الله عليهم رسيده است پس ، از اين تأكيد اكيد معلوم ميشود كه در ميان دوستان اميرالمؤمنين عليه السلام بطور كلي دو طايفه وجود دارند شيعيان حقيقي و مواليان و دوستان و اسم ، بطوري كه حضرت رضا عليه السلام ميفرمايند ، صفت موصوف است و اسم شيعه را بر هركس كه في الجمله اظهار دوستي كرد نبايد گذاشت چون اسم آن چيزي است كه خبر از مسمي دهد و اين نام بر ضعفاي دوستان صادق نيست و بر آنهائي صدق ميكند كه خود روايت و خبري [ص 489] باشند كه حكايت محمد و آلمحمد (ص) را بنمايند و از ايشان خبر دهند .
و از عيون الاخبار است از ياسر كه ميگويد زيد بن موسي برادر حضرت رضا در مدينه خروج كرد و سوخت و كشت و باو زيد نار ميگفتند مأمون فرستاد او را گرفته و اسير كردند و نزد او فرستادند او هم زيد را فرستاد خدمت حضرت رضا (ع) و چون بر آن حضرت داخل شد حضرت فرمودند اي زيد آيا قول سفله اهل كوفه ترا مغرور كرده كه ميگويند هرآينه فاطمه عفت خود را محفوظ داشت خدا هم ذريه او را بر آتش حرام فرمود اين خاصة درباره حسن و حسين است عليهما السلام اگر خيال كردهاي كه تو عصيان پروردگار را بكني و به بهشت بروي و موسي بن جعفر عليهما السلام اطاعت خدا را بكند و به بهشت برود پس باين ترتيب تو پيش خدا گراميتر از موسي بن جعفر عليهما السلام هستي قسم بخدا احدي نزد خدا بجائي نميرسد مگر به طاعت او و تو گمان كردهاي كه با معصيت خدا بجائي ميرسي گمان غلطي است . زيد عرض كرد من برادر شما و پسر پدر شما هستم فرمودند تو برادرم هستي تا زماني كه اطاعت خداي عزوجل را بكني نوح (ع) عرض كرد خدايا هرآينه پسرم از اهل من است و وعده تو هم حق است و تو احكم حاكمين هستي خداي عزوجل فرمود اي نوح هراينه كه او از اهل تو نيست او عملي است غير صالح پس خداي عزوجل بواسطه معصيت او او را از اينكه اهل نوح باشد بيرون كرد ● .
بعض فرمايشات قصار يعني كوتاه آن حضرت را هم براي تيمن و استفاده [ص 490] مطالعهكنندگان نقل ميكنيم : آن حضرت ميفرمايند : مال جمع نميشود مگر با داشتن پنج خصلت بخل شديد و آرزوي طويل و حرصي كه غلبه داشته باشد بر شخص و قطع رحم و ترجيح دادن دنيا بر آخرت ● .
و ميفرمايد : هركس فقيري از مسلمانان را ملاقات كند و طرز سلام كردنش بر او غير از سلام كردن بر اغنيا باشد روز قيامت خدا را ملاقات كند در حالي كه بر او غضبناك است ● .
و ميفرمايد : چه خوب كاري است هديه دادن كينهها را از دلها ميزدايد ● .
و ميفرمايد : هرگاه بندگان گناه نويني ساز كنند كه پيشتر نميكردند خدا هم بلاي جديدي براي آنها پيش ميآورد كه قبلا آنرا نميشناختند ● .
و ميفرمايد : همنشيني با اشرار و بدكاران باعث آن ميشود كه شخص به نيكان بدگمان شود ● .
و ميفرمايد : ايمان يك درجه از اسلام بالاتر است و تقوي يك درجه از ايمان و يقين يك درجه از تقوي بالاتر است و چيزي كمتر از يقين بين بنيآدم قسمت نشده ● .
و فرمودند كه خداي عزوجل فرموده هركس كلام مرا به رأي خود تفسير كند به من ايمان نياورده ● .
[ص 491] و فرمودند كه حضرت باقر عليه السلام فرمود حجت از خدا بر خلق قائم نميشود مگر بامام حيي كه او را بشناسند ● .
و فرمودند : پيغمبر (ص) فرمود هركس با مردم معامله و معاشرت داشته باشد و بآنها ظلم نكند و با آنها حديث كند و سخن گويد و دروغ نگويد و بآنها وعده كند و خلف وعده ننمايد پس او از كساني است كه مروت او كامل شده و عدالت او ظاهر گشته و اخوت با او واجب گرديده و غيبت او حرام شده است . تمام شد حديث شريف ● .
تنها فرزند حضرت رضا عليه السلام حضرت ابوجعفر محمد بن علي جواد عليه السلام ميباشند و جز ايشان ظاهرا فرزندي از آن بزرگوار باقي نماند و حضرت جواد وقت وفات پدر بزرگوار خود در حدود هفت سال و چند ماه داشتند .
تمام شد شرح احوال حضرت ابوالحسن علي بن موسي الرضا عليه آلاف التحية و الثناء يك ساعت بغروب روز دوشنبه آخر ماه صفر الخير ١٤٢٠ كه مصادف با روز وفات آن بزرگوار است و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .
در شرح حالات حضرت ابوجعفر محمد بن علي الجواد صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه الطيبين و اولاده الطاهرين .
ولادت باسعادت حضرت امام محمد تقي عليه السلام در دهم ماه رجب سال يكصد و نود و پنج هجري است رواياتي هم رسيده كه ولادت ايشان را در نيمه ماه مبارك يا نوزدهم آن ذكر كردهاند اما روايت ماه رجب حديث است و شيخ در مصباح متهجد نقل فرموده در دعاي ماه رجب كه مروي از حضرت صاحب الامر است (عج) و عبارت دعا اين است كه : اللهم اني اسألك بالمولودين في رجب محمد بن علي الثاني و ابنه علي بن محمد المنتجب و اتقرب بهما اليك خير القرب الدعاء .
يعني خدايا از تو ميخواهم به حق آن دو مولود كه در ماه رجب متولد شدند حضرت محمد بن علي دوم ، يعني حضرت جواد (ع) و فرزندش علي بن محمد منتجب و بآن دو بزرگوار بتو تقرب ميجويم بهترين قرب و نزديكي ، الدعاء . و شيخ طوسي ( ره ) از ابنعياش نقل كرده كه ولادت آن حضرت در ماه رجب در روز دهم بوده است .
والده ماجده آن حضرت امولدي بود كه حضرت رضا عليه السلام نام او را خيزران گذاشتند و نام او را سبيكه يا سكينه مريسه يا مرسيه نوشتهاند و بعضي گفتهاند از بلاد مصر بوده از طايفه ماريه قبطيه و خبري هم مؤيد آن است .
[ص 493] و از خبري اينطور ظاهر ميشود كه اهل نوبه بوده كه از طوايف سودان است .
حضرت رضا (ع) از او تعريف فرمودند و حضرت موسي بن جعفر (ع) چندين سال قبل از آن به يزيد بن سليط فرموده بودند سلام مرا باو برسان ● .
از كليم بن عمران است كه ميگويد به حضرت رضا عرض كردم دعا بفرمائيد خداوند به شما فرزندي عنايت فرمايد فرمودند روزي و قسمت من يك پسر خواهد بود و او وارث من است و چون ابوجعفر (ع) بدنيا آمد حضرت رضا (ع) به اصحاب خود فرمودند متولد شد براي من شبيه موسي بن عمران شكافنده درياها و شبيه عيسي بن مريم ، پاك و مقدس است مادري كه او را بدنيا آورد و طاهر و مطهر خلقت شده ، آن وقت حضرت رضا (ع) فرمودند كشته خواهد شد بطور غصب ( يعني به قهر و غلبه بر او ) و اهل آسمان بر او خواهند گريست و خداي تعالي بر دشمن و ظالم او غضب ميفرمايد و ديري نميپايد كه خداوند قاتل او را بسوي عذاب اليم و عقاب شديدي كه براي اوست شتاب دهد . و حضرت رضا (ع) تمام شب با طفل نوزاد كه در گهواره بود بطوري كه با نوزادان سخن ميگويند سخن ميگفتند . تمام شد حديث شريف ● .
و حضرت جواد را وقتي خداوند به حضرت رضا (ع) عطا فرمود حضرت رضا حدود چهل و هفت سال داشتند و پس از ولادت ايشان نگراني شيعيان در مورد امام بعد از ايشان هم تمام شد .
از عيون اخبار رضا (ع) از محمد بن عباد ، كاتب حضرت رضا ، نقل شده كه [ص 494] حضرت رضا در خراسان اسم فرزند خود را باحترام ميبردند و ميفرمودند ابوجعفر براي من نامه نوشته يا من به ابوجعفر نامه نوشتم در حالي كه آن حضرت طفل بود و در مدينه بود و ميگويد نامههاي حضرت جواد كه براي حضرت رضا ميرسيد در نهايت بلاغت و حسن بوده و شنيدم كه حضرت رضا ميفرمود ابوجعفر پس از من وصي و خليفه من است در اهلم .
و در بحار از خرايج از ابناسباط نقل شده كه حضرت ابوجعفر بيرون تشريف آوردند و من شروع كردم به تماشاي ايشان و سر و پاي ايشان را مينگريستم كه وقتي به مصر برميگردم بتوانم قامت ايشان را توصيف كنم وقتي كه حضرت نشستند فرمودند اي علي خداوند در امامت هم مثل نبوت احتجاج فرموده چرا كه ميفرمايد : و باو حكم داديم در حالي كه طفل بود و ميفرمايد : چون به حد قوت و عقل خود رسيد و چهل ساله شد الآية . پس بتحقيق كه ميشود باو در كودكي حكم بدهند و ميشود كه در چهل سالگي بدهند تمام شد حديث ● .
و ابناسباط و عباد بن اسمعيل ميگويند در منٰي خدمت حضرت رضا بوديم كه حضرت ابوجعفر (ع) را آوردند خدمت آن حضرت عرض كرديم آن مولود مبارك همين است ؟ فرمودند بلي اين مولودي است كه در اسلام از او بابركتتر بدنيا نيامده . تمام شد حديث .
و در روايت ديگري است كه حضرت رضا (ع) حضرت جواد را روي زانوي مبارك نشانده بودند و موزي پوست ميكندند و بحضرت جواد ميخوراندند و [ص 495] يحياي صنعاني عرض كرد آن مولود مبارك همين طفل است فرمودند بلي اي يحيي اين مولودي است كه در اسلام مثل او متولد نشده مولودي كه بركت او براي شيعه ما بيشتر از او باشد . تمام شد حديث شريف .
و مقصود اين است كه در اين روزگار كه عالم اسلام محتاج مولودي بود كه پس از آن حضرت حامل مقام امامت باشد از اين مولود كه شايسته آن مقام است مولودي بالاتر متولد نشده و يا اگر تفضيل را بطور مطلق بگيريم مسلم آن معصوميني كه بالاتر از ايشان بودهاند استثنا ميشوند و بهر حال شكي در عظمت و بركت و علو شأن آن امام همام نيست .
در حديث است كه جماعتي خدمت حضرت ابوالحسن رضا (ع) بودند وقتي كه بلند شدند بروند حضرت فرمودند اباجعفر را هم ملاقات كنيد و بر او سلام كنيد و عهدي تازه نمائيد وقتي كه جماعت بيرون رفتند راوي ميگويد حضرت فرمودند خدا رحمت كند مفضل را اگر بود به كمتر از اينها ( اين تصريحات ) قانع ميشد . تمام شد حديث شريف ● .
امامت حضرت امام محمد تقي عليه السلام عمدتا در سنين طفوليت و نوجواني بوده ولادت ايشان در يكصد و نود و پنج و شهادتشان در سنه دويست و بيست و عمر مباركشان بيست و پنج سال بود .
وقت شهادت پدر بزرگوارشان در صفر دويست و سه سن ايشان از هشت سال كمتر بود و يكسال بعد يعني در صفر دويست و چهار مأمون وارد بغداد [ص 496] شد و ظاهرا همان وقت حضرت جواد را به بغداد احضار نمود و ايشان در آن وقت نه سال داشتند .
در بحار روايتي دارد از محمد بن طلحة از برخورد مأمون با حضرت جواد (ع) و از بعض قرائن چنين برميآيد كه تاريخ آن پس از ورود ايشان به بغداد و قبل از ملاقات مأمون بوده و آن روايت اين است كه روزي مأمون براي شكار ميرفت و در راه خود از حاشيه شهر ميگذشت و بچهها در آنجا مشغول بازي بودند حضرت جواد (ع) هم نزد آنها ايستاده بودند و آن روز حدود يازده سال داشتند چون مأمون آمد بچهها فرار كردند اما حضرت جواد فرار نكردند خليفه جلو آمد و بآن حضرت نگريست و خدا مهري از آن حضرت بدلش انداخت پس توقف كرد و گفت اي پسر چه شد كه تو همراه ديگر بچهها فرار نكردي آن حضرت بدون مكث فرمودند يا اميرالمؤمنين راه تنگ نبود كه من كنار بروم و به شما راه بدهم گناهي هم نكرده بودم كه بترسم و به خليفه هم حسن ظن دارم كه به بيگناه آسيب نميرساند اين بود كه ايستادم .
مأمون از كلام و سيماي ايشان خوشش آمد و پرسيد اسم تو چيست حضرت فرمودند محمد گفت پسر كه هستي فرمودند اي اميرالمؤمنين من پسر علي رضا هستم پس مأمون بر حضرت رضا رحمت فرستاد و بطرفي كه ميرفت حركت كرد و همراه خود بازهاي شكاري داشت و چون از آبادي دور شد بازي را گرفت و بسوي دراجي آنرا پرواز داد باز مدتي رفت تا بالاخره از آسمان آمد و ماهي كوچكي در منقار او بود كه هنوز زنده مينمود خليفه بسيار متعجب شد و آن را در دست خود گرفت و از همان راه بطرف خانه برگشت در راه باز بهمان جا رسيد كه بچهها بازي ميكردند و همه فرار كردند [ص 497] و حضرت جواد ماندند و نرفتند وقتي مأمون بايشان رسيد گفت محمد حضرت فرمودند لبيك يا اميرالمؤمنين گفت در دست من چيست و خدا بآن حضرت الهام كرد و فرمودند اي اميرالمؤمنين خداي تعالي بمشيت خود در بحر قدرت خود ماهيان كوچكي آفريده كه بازهاي شكاري ملوك و خلفاء آنها را صيد ميكنند و فرزندان اهل نبوت را بآن آزمايش مينمايند مأمون وقتي اين سخن را شنيد سخت متعجب شد و مدتي بآن حضرت نگاه كرد آنگاه گفت حقا كه تو پسر رضائي و انعام بآن حضرت را زياد كرد و بعد دختر خود امالفضل را براي ايشان تزويج نمود . تمام شد روايت ● .
باري وقتي مأمون خواست دختر خود را براي آن حضرت تزويج نمايد بنيعباس مخالفت ميكردند و ميترسيدند دوباره حكايت ولايتعهدي پيش آيد و علويها را بر عباسيها ترجيح دهد و با زبانهاي گوناگون او را منع ميكردند از جمله ميگفتند اين طفل به نظر تو از جهاتي باهوش آمده اما او از علم و فقه چيزي نميداند مأمون گفت او را امتحان ميكنيم و آنها هم پذيرفتند و در مجلس بزرگي كه يحيي بن اكثم قاضي آن زمان را نيز آورده بودند مشغول بامتحان آن حضرت شدند و يحيي بن اكثم از آن حضرت پرسيد چه ميفرمائي جعلت فداك درباره محرمي كه شكاري را بكشد حضرت جواد (ع) فرمودند در حل كشته يا حرم آن محرم عالم بوده يا جاهل عمدا كشته يا به خطا ، آزاد بوده يا بنده صغير بوده يا كبير دفعه اولش بوده يا تكرار كرده شكار مرغي بوده يا غير مرغ بوده كوچك بوده يا بزرگ آن محرم [ص 498] بر اين عمل مصر است يا پشيمان است در شب كشته يا روز محرم به حج بوده يا عمره ؟ يحيي بن اكثم متحير شد و از چهره او آشكار شد كه عاجز شده و درمانده و نتوانست درست جواب بدهد تا اهل مجلس همه متوجه اين امر شدند مأمون گفت الحمد لله بر اين نعمت و اينكه مرا خدا بر اين تصميم توفيق داده آنگاه به اهل بيت خود نگريست كه آيا حالا آنچه را انكار ميكرديد شناختيد بعد رو بحضرت كرد و گفت فدايت شوم براي خود خواستگاري كن كه راضي شدم و شما را براي خود پسنديدم و دخترم امالفضل را براي شما تزويج ميكنم اگر چه كه جمعي ميل نداشته باشند . پس حضرت جواد فرمودند : حمد ميكنم خدا را كه اقرار به نعمت او كرده باشم و لا اله الا الله ميگويم براي خالص كردن وحدانيت او و خدا درود فرستد بر محمد آقاي همه خلقش و بر اصفياء از عترت او اما بعد از فضل خدا بر بندگان آنكه ايشان را با حلال از حرام بينياز كرد و فرمود و انكحوا الايامي منكم و الصالحين من عبادكم و امائكم ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله و الله واسع عليم . و بعد هرآينه محمد بن علي بن موسي امالفضل دختر عبدالله مأمون را خطبه نمود و مهر او را بقدر مهر جده خود فاطمه دختر محمد عليهما السلام قرار داد كه پانصد درهم نيكو باشد پس اي اميرالمؤمنين آيا بهمين صداق كه ذكر شد براي او تزويج نمودي مأمون گفت بلي اي اباجعفر امالفضل دخترم را براي شما تزويج كردم به همين صداق مذكور آيا شما نكاح را قبول ميكنيد حضرت جواد فرمودند قبول كردم آن را و راضي شدم بآن آنگاه مأمون دستور داد به اشخاص هدايائي دادند و اطعام نمود و بعد از رفتن جماعت و خصوصي شدن مجلس مأمون عرض كرد آن [ص 499] وجوهي كه درباره صيد شمرديد ممكن است احكام آنرا بفرمائيد و حضرت يكي يكي كفارههاي آنها را بيان فرمودند و مأمون عرض كرد كه بسيار خوب فرموديد حال اگر مايل باشيد از يحيي سؤالاتي بفرمائيد حضرت به يحيي فرمودند بپرسم گفت فدايت شوم بپرس اگر بدانم ميگويم اگر نه از شما استفاده ميكنم حضرت فرمودند بگو ببينم اين چطور مردي بوده كه وقت صبح به زني نگاه كرد و نظر او حرام بود و وقتي كه روز بالا آمد براي او حلال شد و هنگام زوال آفتاب براي او حرام شد و چون وقت عصر شد براي او حلال گرديد و چون آفتاب غروب كرد بر او حرام گرديد و چون وقت عشاء آخر رسيد براي او حلال شد و هنگامي كه نيمه شب فرا رسيد بر او حرام گرديد و با طلوع فجر بر او حلال گرديد حال اين زن چطور بوده و به چه چيزي بر آن مرد حلال شده و حرام گرديده يحيي بن اكثم گفت نه قسم بخدا كه جواب اين مسأله را نميدانم و علت اين امر را نميفهمم اگر ممكن است شما بفرمائيد حضرت فرمودند اين زن كنيز شخصي از اشخاص بوده كه نامحرمي اول روز باو نگاه كرده و نگاه كردنش حرام بوده و چون روز بالا آمده او را از صاحبش خريده و براي او حلال شده و هنگام ظهر او را آزاد كرده كه براي او حرام شده و وقت عصر با او ازدواج نموده و برايش حلال شده و وقت غروب با او مظاهره كرده و بر او حرام شده و وقت عشاء آخر كفاره ظهار داده و براي او حلال شده و نصف شب او را طلاقي واحده داده پس بر او حرام شده و وقت فجر رجوع نموده و براي او حلال گرديده .
پس مأمون رو باطرافيان كرد و گفت هيچكدام از شما ميتوانست اين مسأله را جواب دهد يا جواب سؤال قبلي را ميدانست گفتند نه قسم به خدا كه [ص 500] اميرالمؤمنين بهتر ميداند كه چه ميكند مأمون گفت واي بر شما اينها اهل بيتي هستند كه از ميانه خلق بآنچه ديديد مخصوص شدهاند و صغر سن آنها مانع كمالشان نيست و بعد به اسلام حضرت امير در خردسالي مثل زد و بيعت حسنين و امثال اينها و جماعت او را تصديق كردند و برخاستند و رفتند .
مأمون با سياست خاصي كه داشت در طول حيات خود آن حضرت را محترم ميداشت و بر ديگران رجحان ميداد حتي دخترش از حضرت باو شكايت ميكرد كه حضرت جواد بر سر او متعه گرفتهاند و والده حضرت امام علي نقي را بيشتر از او دوست ميدارند و مأمون باو جواب تندي داد و گفت قرار نبوده كه با اين ازدواج حلال خدا را بر خود حرام نمايد . و مخفي نماند كه مأمون قائل به حليت متعه نكاح بود و تحريم عمر را نميپذيرفت چنانكه از همه ميخواست كه معاويه را مذمت كنند و معايب او را ميشمرد و حضرت امير را بعد از پيغمبر (ص) از همه كس بالاتر ميشمرد و خلاصه كه براي بقاء سلطنت سياست او بر اين نحوه سلوك قرار گرفته بود .
و از كتاب احتجاج نقل شده كه بعد از آنكه مأمون امالفضل را براي حضرت جواد تزويج كرد در مجلسي در خدمت آن حضرت بود و يحيي بن اكثم و جمع كثيري حاضر بودند يحيي بن اكثم عرض كرد يا ابن رسول الله درباره آن خبر چه ميفرمائيد كه جبرئيل بر پيغمبر (ص) نازل شد و گفت اي محمد خداي عزوجل ترا سلام ميرساند و بتو ميگويد از ابابكر بپرس آيا از من راضي هست پس هرآينه كه من از او راضي هستم .
حضرت ابوجعفر (ع) فرمودند فضل ابوبكر را انكار نميكنم اما كسي كه اين [ص 501] حديث باو رسيده واجب است كه بر طبق آن خبر عمل نمايد كه پيغمبر (ص) در حجة الوداع فرمود كه : بتحقيق دروغگويان بر من زياد شدهاند و خواهند شد پس هركس عمدا بر من دروغ ببندد جايگاهش پر از آتش شود پس هرگاه حديث به شما رسيد آنرا عرضه بر كتاب خدا و سنت من بنمائيد و آنچه موافق كتاب خدا و سنت من شد بگيريد و آنچه مخالف كتاب خدا و سنت من شد آنرا نگيريد و اين خبر ( كه تو نقل كردي ) موافق كتاب خدا نيست خداي تعالي ميفرمايد : و هرآينه خلق كرديم انسان را و ميدانيم آنچه را كه نفس او برايش وسوسه ميكند و ما از رگ گردن باو نزديكتر هستيم ● پس آيا رضايت يا نارضايتي ابوبكر بر خداي عزوجل مخفي بوده كه بنا باشد از مكنون خاطر او سؤال كند ؟ و اين عقلا محال است .
بعد يحيي بن اكثم گفت روايتي هم داريم كه مثل ابوبكر و عمر در زمين مثل جبرئيل و ميكائيل است در آسمان . حضرت فرمودند اين روايت هم بايد در آن نظري بگمارند چون جبرئيل و ميكائيل دو ملك مقرب خدا هستند كه هرگز معصيت او را نكردهاند و يك لحظه از اطاعت خدا دور نبودهاند اما آن دو نفر محقق است كه مشرك به خداي عزوجل بودهاند اگر چه بعد از شرك مسلمان شدهاند و بيشتر ايام خود را در شرك به خدا گذراندهاند پس محال است كه آن دو را بآن دو ملك تشبيه كنيم يحيي گفت روايتي هم رسيده كه آن دو دو آقاي كهول يعني ميانسالان يا پيرمردان اهل بهشت هستند در مورد اين حديث چه ميفرمائيد امام عليه السلام [ص 502] فرمودند اين خبر هم محال است ( كه درست باشد ) چون اهل بهشت همه جوان هستند و كهل در آنها نيست و اين خبر را بنياميه در ضديت با آن خبر ساختهاند كه پيغمبر (ص) درباره حسن و حسين فرمود كه آن دو دو سيد و آقاي جوانان اهل بهشت هستند يحيي بن اكثم گفت و روايت شده كه عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است امام (ع) فرمودند اين هم محال است چون در بهشت ملائكه مقربين هستند حضرت آدم و محمد (ص) و همه انبيا و مرسلين هستند و اهل بهشت از نور آنها روشن نميشوند كه بنور عمر روشن شوند ؟ تا آخر روايت ● .
و مقصود اين است كه اولا ميخواستند امام را وادارند كه نسبت به خلفا فرمايشي بر خلاف عقيده عموم اهل تسنن بفرمايد و بعد آن را وسيله تحريك مردم عليه ايشان قرار دهند و ثانيا بسيار آرزو داشتند كه ثابت كنند شخص امام شخص اول اسلام نيست و هر علمي را ندارد و ممكن است عاجز شود و گاه بانواع حيلهها سعي ميكردند كه امام را مثل خودشان به عيش و نوش و دنياداري و فسق و فجور بكشانند كه معلوم شود او هم نعوذ بالله مثل آنها است اما هميشه ناكام ميشدند و همين نااميديها بود كه با حسدها و عداوتها آميخته مي شد و سرانجام وجود مقدس امام را نميتوانستند تحمل كنند و اقدام به قتل آن بزرگواران ميكردند .
باري حضرت جواد عليه السلام مدتي در بغداد بودند و بعد به مدينه بازگشتند .
از تحف العقول نقل شده كه محموله پارچهاي كه بسيار قيمت داشت و آنرا براي حضرت جواد ميآوردند در راه سرقت شد و متصدي حمل براي حضرت نوشت كه قضيه اين است حضرت بخط خودشان جواب فرمودند اموال و انفس ما از موهبتهاي خداوند است كه بدون مشقتي بما ارزاني داشته و عاريههائي هستند كه پيش ما وديعه گذارده آنچه را كه براي ما باقي بگذارد كه از آن متمتع شويم با كمال خوشوقتي از آن لذت ميبريم و آنچه را كه از ما بگيرد احتساب اجر و ثواب مينمائيم پس هركس جزع او بر صبرش غالب شود اجرش ضايع ميشود و پناه ميبريم به خدا از چنين چيزي . تمام شد حديث شريف ● .
در كتاب خرايج از محمد بن وليد كرماني نقل ميكند كه ظاهرا در سفر حج در مدينه خدمت حضرت ابوجعفر جواد (ع) رسيده بود و حديث مفصل است تا جائي كه ميگويد خدمت حضرت جواد عرض كردم دوستان شما بپاداش دوستي شما به چه چيز خواهند رسيد و اجرشان چيست فرمودند : حضرت صادق عليه السلام غلامي داشتند كه وقتي داخل مسجد ميشدند آن غلام استر ايشان را نگاه ميداشت ( تا برگردند ) و روزي در مسجد بودند و آن غلام هم مواظب استر بود كه جمعي كه از خراسان آمده بودند و با هم مرافقت داشتند وارد شدند يكي از آنها بغلام حضرت گفت موافقت ميكني كه خدمت امام عرض نمائي مرا سر جاي تو بگذارند كه من مملوك ايشان [ص 504] باشم و در عوض همه مالم را بتو بدهم و من انواع اقسام مال دارم برو و آنها را متصرف شو و من بجاي تو در خدمت حضرت خواهم بود غلام گفت ميروم و ميپرسم پس آمد خدمت حضرت صادق و عرض كرد فدايت شوم شما از خدمت من مطلع هستيد و مدت طولاني است كه در خدمت شما هستم حال اگر خداوند خيري قسمت من كرده باشد آيا شما مرا از آن منع ميكنيد حضرت فرمودند من از نزد خود بتو ميدهم و تو را از غير نگاه ميدارم آن وقت غلام پيشنهاد آن مرد را عرض كرد حضرت فرمودند اگر تو از خدمت ما دلتنگ شده باشي و آن مرد راغب به ما باشد ما او را ميپذيريم و تو را ميفرستيم و چون غلام برگشت و رفت ( كه بآن مرد بگويد موافقت فرمودند ) حضرت او را صدا كردند و فرمودند چون مدت زيادي با ما بودي به تو نصيحتي ميكنم و ديگر مختاري و آن اينكه چون روز قيامت شود رسول خدا (ص) متصل و آويخته بنور خداست و اميرالمؤمنين عليه السلام متصل و بسته برسول الله و امامان بسته باميرالمؤمنينند و شيعه ما متصل و بسته به ما ، بر هرچه داخل شويم آنها هم داخل ميشوند و هر جا برويم آنها هم با ما خواهند بود غلام عرض كرد حال كه چنين است در خدمت شما ميمانم و آخرت را بر دنيا رجحان ميدهم آنگاه غلام بيرون رفت و آن مرد باو گفت طور ديگري برگشتي و حالتت غير حالت وقت رفتن تو است غلام فرمايش امام را نقل كرد و آن مرد را خدمت حضرت صادق (ع) برد و حضرت ولاء آن مرد را قبول فرمودند و امر فرمودند كه هزار دينار بغلام بدهند پس آن مرد برخاست و با حضرت وداع نمود و التماس دعا كرد حضرت هم برايش دعا فرمودند .
[ص 505] كرماني ميگويد به حضرت جواد عرض كردم اگر عيالم در مكه نبودند و نگراني اولاد نبود دوست ميداشتم كه همينجا در خانه شما بمانم ( و اجازه مرخصي گرفت ) حضرت اجازه فرمودند و فرمودند غمي بشما ميرسد آنگاه جعبهاي كه مال حضرت بود پيش روي ايشان گذاشتم ( ظاهرا وجهي بوده ) فرمودند باشد براي خودت آنرا ببر ، من ابا كردم و گمان كردم كه حضرت بر من خشم دارند اما ايشان خنديدند و فرمودند آنرا بردار كه بآن احتياج پيدا ميكني پس برداشتم و آمدم و ديدم قسمتي از نفقه سفرمان از بين رفته و همان وقت ورود بمكه محتاج بآن مال شدم . تمام شد حديث شريف ● .
پس از مرگ مأمون در سال دويست و هجده هجري برادرش معتصم خلافت را متصرف شد و پس از چندي به عبدالملك حاكم مدينه نوشت كه حضرت جواد و امالفضل دختر مأمون را كه زوجه ايشان بود روانه بغداد نمايد آن حضرت بناچار به بغداد تشريف بردند در آنجا معتصم صورت ظاهر بآن حضرت احترام مينمود لكن دلش از عداوت و كينه ايشان پر بود و همواره جاسوسان به معتصم و ساير خلفا ميرساندند كه شيعيان ، امام خود را برحق و شما را غاصب ميدانند و اين مطلب براي آنها بسيار ناگوار بود . باري معتصم به سابقه سياست مأمون در مجالس حضرت جواد را مورد اعزاز و اكرام قرار ميداد روزي آن حضرت در مجلس معتصم بودند كه دزدي را آوردند و خليفه دستور داد دست او را قطع كنند و از ابن ابيداود پرسيد از [ص 506] كجا بايد قطع كنند او گفت از مچ و بعض اهل مجلس گفتند درست است و بعضي گفتند از آرنج بايد قطع كرد معتصم رو به حضرت جواد كرد و گفت شما چه ميگوئيد فرمودند ديگران نظر دادند و شما شنيديد گفت نه ميخواهم نظر شما را بدانم حضرت فرمودند مرا معاف دار اما او قسم داد كه بفرمائيد حضرت فرمودند فقط بايد چهار انگشت او را قطع كنند و كف دست را باقي بگذارند چون خدا فرموده : ان المساجد لله . و كف دست از مساجد است ( يعني از هفت موضع سجود است كه بر آن سجده ميكنند ) خليفه فرمايش ايشان را تصديق كرد و ابن ابيداود بسيار كوچك شد و غضبناك گرديد و بعد از چند روز آمد نزد معتصم و او را تحريك كرد كه نصف مملكت تو اين مرد را امام ميدانند و تو را غاصب و تو در مجلسي كه علما و بزرگان همه جمع بودند حرف همه را رد كردي و حرف او را پذيرفتي و حالا اين مطلب براي شيعيان دليلي ميشود بر علم و افضليت او و از اين قبيل سخنان گفت و معتصم غضبناك شد و رنگش تغيير كرد و از ابن ابيداود تشكر كرد كه اين مطلب را تذكر داده و سپس نقشهاي كشيد كه يكي از وزرا آن حضرت را دعوت كند و در طعام ايشان سمي بريزد و بروايتي امالفضل را خواست و او را گول زد و وادار نمود كه زهري در انگور رازقي بآن حضرت بخوراند و او هم همين كار را كرد و ممكن است كه هر دو روايت درست باشد و بهر صورت آن حضرت را مسموم نموده و به زهر جفا شهيد كردند و در روز آخر ذيقعده سال دويست و بيست هجري سعادت شهادت يافته دار فاني را وداع فرمود و پس از بيست و پنج سال زندگاني در نوبهار جواني به سراي باقي شتافت و در جوار جد بزرگوارش حضرت موسي بن [ص 507] جعفر عليه السلام در بغداد در مقابر قريش دفن گرديد .
در ميان اصحاب آن حضرت بزرگان زيادي ديده ميشوند از جمله زكريا بن آدم قمي (اع) و علي بن مهزيار و عبدالعظيم حسني و محمد بن سنان كه شايد شرح حال بعض آنها را در باب جداگانهاي ذكر كنيم .
حضرت جواد (ع) غير از حضرت امام علي النقي عليه السلام پسر ديگري هم داشتند كه به موساي مبرقع معروف است و جد سادات رضوي است و ساكن قم و محترم و متمكن بود و دختر او زينب بر مرقد حضرت معصومه سلام الله عليها قبهاي بنا كرد و حضرت جواد (ع) ظاهرا بروايت ابنبابويه سه دختر داشتند يكي حكيمه خاتون و يكي خديجه خاتون و ديگري ام كلثوم ● ، حكيمه خاتون چهار امام را زيارت كردند حضرت جواد و حضرت هادي و حضرت عسكري و حضرت صاحب الامر صلوات الله عليهم اجمعين مدفن آن مخدره در سامره در پائين پاي مرقد عسكريين عليهما السلام است .
و بهمين اندازه در شرح حالات حضرت جواد عليه السلام نيز اكتفا ميكنيم و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .
ششم جمادي الاولي ١٤٢٠
در شرح احوال حضرت ابوالحسن ثالث علي بن محمد النقي الهادي صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه الطيبين و اولاده المنتجبين است .
ولادت باسعادت آن امام همام مطابق قول مشهور در روز پانزدهم ذيحجه سال دويست و دوازده در قريه صريا در سه ميلي مدينه واقع شده و صريا قريهاي بود كه حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام آنرا تأسيس فرموده بودند ، ولادت آن حضرت را در سنه دويست و چهارده هم شمردهاند . و در مطلب قبل روايت كرديم كه بدليل عبارت دعاي ماه رجب كه از ناحيه مقدسه خارج شده تولد حضرت جواد و حضرت هادي عليهما السلام هر دو در ماه رجب است و اهل سير و تواريخ هم جمعي بهمين صورت روايت كردهاند و از مصباح كفعمي نقل شده كه آن حضرت روز جمعه دوم ماه رجب متولد شدهاند و گفته شده كه ولادت ايشان در پنجم رجب بوده در سال ٢١٢ در ايام مأمون انتهي .
والده ماجده ايشان امولدي بود بنام سمانه مغربيه و او زني بود اهل معرفت و حضرت هادي فرمودند مادرم اهل بهشت است ● .
از اسمعيل بن مهران روايت شده كه در سفر اول از دو سفري كه حضرت جواد (ع) عازم بغداد شدند وقت خروج بايشان عرض كردم فدايت گردم از [ص 509] اين سفر بر شما ميترسم پس از شما اين امر به كه ميرسد حضرت برگشتند و در حالي كه ميخنديدند فرمودند امسال آن طوري كه گمان كردي نميشود ، و چون معتصم ايشان را به بغداد دعوت كرد باز عرض كردم فدايت شوم شما ميرويد بعد از شما اين امر در دست كيست حضرت گريه فرمودند بقدري كه محاسن مباركشان از گريه تر شد بعد رو به من فرمودند و فرمودند در اين سفر است كه بر من ترسيده ميشود امر بعد از من مفوض به پسرم علي است ● .
از كتاب بصائر الدرجات نقل شده از كسي كه برادر رضاعي حضرت ابوجعفر جواد (ع) بود كه ميگويد حضرت ابوالحسن ( يعني حضرت امام علي النقي عليه السلام ) با معلم خود كه اسمش ابا زكريا بود نشسته بودند و حضرت ابوجعفر (ع) هم ، چنين ميدانستيم كه در بغداد است و حضرت ابوالحسن داشتند از روي لوح براي معلم ميخواندند كه يك دفعه شروع به گريه كردند معلم پرسيد چرا گريه ميكني جواب نفرمود و گفت اجازه بده بروم داخل منزل معلم اجازه داد ( و حضرت داخل خانه شدند ) و صداي گريه و زاري از خانه بلند شد بعد آن حضرت بيرون آمدند پرسيديم گريه براي چيست فرمودند الآن پدر بزرگوارم از دنيا رفت عرض كرديم چگونه دانستيد فرمود از اجلال خدا امري بر من داخل شد كه قبل از اين آنرا نميشناختم پس دانستم كه او از دنيا رفته راوي ميگويد آن وقت را بخاطر سپرديم و روز و ماه آن را بعدا مطابقت داديم و ديديم كه حضرت جواد صلوات الله عليه در همان [ص 510] موقع از دنيا رفته بودند ● . سن مبارك حضرت هادي (ع) در آن وقت ظاهرا بيشتر از هفت سال و كمتر از هشت سال بوده .
از اكمال الدين از صَقْر بن دُلَف نقل ميكند كه گفت از حضرت اباجعفر محمد بن علي الرضا عليهما السلام شنيدم كه ميفرمود امام بعد از من پسرم علي است امر او امر من است و قول او قول من و طاعت او طاعت من و امامت ، بعد از او در فرزند او حسن است ● . تمام شد حديث شريف .
دوران حضرت هادي عليه السلام مصادف با حكومت معتصم عباسي و الواثق بالله و متوكل بود معتصم و واثق بمراقبت آن حضرت اكتفا كردند اما متوكل عداوت و دشمني خود را ظاهر نموده و سعي ميكرد انواع اهانتها و اذيتها را بآن حضرت برساند و با حضرت امير (ع) و حضرت سيد الشهدا دشمني آشكار داشت و به زوار آنها انواع صدمات را وارد ميآورد بلكه جمع زيادي از ايشان را كشت بعد از او پسرش منتصر پدر را كشت و حكومت يافت و شش ماهي خليفه بود و بعد از او پسرش المستعين و بعد از او المعتز و شهادت حضرت هادي عليه السلام در زمان همين معتز بود و گفتهاند كه بدست برادرش معتمد آن حضرت را شهيد كرد .
روايات در مورد تاريخ وقايع اختلاف زيادي دارد به نظر ميرسد كه ولادت حضرت هادي در سنه ٢١٢ و وفات پدر بزرگوارش در هشت سالگي آن حضرت در سنه ٢٢٠ در خلافت معتصم بوده است مرگ معتصم در سال [ص 511] ٢٢٧ است و مرگ الواثق پسر معتصم در ٢٣١ است و حكومت متوكل از اين تاريخ شروع شده و خواستن حضرت هادي از مدينه ظاهرا بين ٢٣٢ و ٢٣٥ بوده چون جمعي نقل ميكنند كه آن حضرت بيست سال در سامراء تشريف داشتند و بعضي نوزده سال گفتهاند و بعضي كمتر و شهادت ايشان در ٢٥٤ است و احتمالا در سال ٢٣٣ يا ٢٣٤ به سامراء رفتهاند و همانطور كه نقل شد معتصم و الواثق چندان متعرض حضرت هادي نشدند تا وقتي كه متوكل بر سر كار آمد و او از همگنان خود خبيثتر بود حاكم مدينه عبدالله بن محمد كه از طرف متوكل حكومت داشت و با حضرت هادي عداوت ميورزيد شرحي به متوكل نوشت و از آن حضرت سعايت كرد آن حضرت باخبر شدند و كاغذي به متوكل نوشتند و يادآور شدند كه عبدالله بن محمد با ايشان عداوت دارد و بدرفتاري ميكند متوكل جواب مرتبي براي حضرت نوشت و حاكم را عزل كرد و از امام دعوت كرد كه نزد او بروند و در نامه بسيار تعارف نمود و از آن حضرت مدح و تجليل كرد و بعد يحيي بن هرثمه را با عده زيادي سوار فرستاد كه حضرت را با احترام به بغداد ببرند اما در باطن گفته بودكه يحيي در آنجا منزل حضرت را تفتيش كند و از وضع ايشان و ارتباط مردم با آن حضرت جويا شود چون دائما خلفا خيال ميكردند كه ائمه در منزل خود اسلحه جمع ميكنند و قصد قيام دارند .
باري يحيي آمد و منزل حضرت را هم تفتيش كرد و چيزي نديد و مردم از آمدن او براي بردن حضرت بسيار مشوش و نگران شده بودند كه آيا نسبت بامام چه قصدي دارند و يحيي براي مردم قسم خورد كه قصد سوئي ندارد و بهر صورت حضرت هادي حركت فرمودند و به بغداد آمدند و هرثمه گزارش [ص 512] كار خود را به متوكل داد و او موافقت كرد كه حضرت در سرمنرأي تشريف داشته باشند و قصدش اين بود كه بهتر بتواند ايشان را تحت نظر قرار دهد اما از شدت حسد و عداوتي كه با آلمحمد (ص) داشت سعي ميكرد آن حضرت را خفيف نمايد و در وقتي از اوقات امر كرده بود كه حضرت هادي عليه السلام را در خان صعاليك منزل دهند و آن كاروانسراي مخروبهاي بود كه فقرا و مساكين و مردم سفله در آن منزل ميكردند .
از صالح بن سعيد مروي است كه ميگويد بر حضرت ابيالحسن (ع) وارد شدم و عرض كردم فدايت گردم ميخواهند در هر زمينهاي نور ترا خاموش كنند و ترا كوچك نمايند تا آنكه حالا شما را در اين كاروانسراي مخروبه و شنيع منزل دادهاند كه خان سفلگان و مساكين است حضرت فرمودند اي پسر سعيد تو اينجائي ؟ آنگاه بدست مبارك اشاره فرمودند و فرمودند نگاه كن و من نظر كردم و ديدم باغهائي بسيار دلگشا و تر و تازه و سرسبز كه در آنها حوريان معطر و غلاماني كه همچون در مكنون بودند و مرغان و آهوان و نهرهاي پرآب ، پس حيرت كردم و چشمانم برق زد بطوري كه گويا جلوي خود را نميديدم آن وقت حضرت فرمودند ما هر جا باشيم اين ( منازل ) براي ما مهيا است و ما در خان صعاليك نيستيم . تمام شد حديث ● .
و در خرايج از ابوالقاسم بغدادي از زراره حاجب متوكل نقل ميكند كه مرد شعبدهبازي از طرف هند نزد متوكل آمد كه در كارهاي تردستي و حقهبازي نظيرش ديده نشده بود و متوكل هم شخصي بود علاقهمند به لهو و لعب و [ص 513] هرزگي و تصميم گرفت كه بنحوي حضرت علي بن محمد بن الرضا را خجالتزده كند و بآن مرد گفت اگر توانستي او را خجل كني هزار دينار خالص بتو ميدهم شعبدهباز گفت نانهاي سبك و نازكي تهيه كن و سر سفره بگذار و مرا هم كنار او بنشان متوكل هم همين كار را كرد و حضرت را هم احضار نمود بر سر آن سفره و كنار دست حضرت طرف چپ ايشان متكائي گذارده بودند كه عكس شيري بر روي آن بود و آن شعبدهباز در طرف ديگر آن متكا نشست حضرت علي بن محمد (ع) دست خود را دراز كردند كه يكي از آن نانهاي نازك را بردارند آن مرد به شعبده كاري كرد كه آن نان از جلوي حضرت پريد و حضرت دست دراز كردند كه نان ديگري را بردارند باز آن را هم به شعبده پرواز داد حاضرين از عمل او خنديدند حضرت علي بن محمد عليهما السلام دست مبارك خود را بر عكس شيري كه روي متكا بود زدند و فرمودند او را بگير پس آن صورت از متكا برجست و آن مردك را بلعيد و بصورت اول برگشت حضار همه حيرت كردند و حضرت علي بن محمد عليهما السلام برخاستند متوكل گفت خواهش ميكنم كه بنشينيد و اين مرد را برگردانيد فرمودند قسم به خدا كه ديگر كسي او را نخواهد ديد آيا دشمنان خدا را بر اوليائش مسلط ميكني اين را فرمودند و تشريف بردند و ديگر آن شعبدهباز را كسي نديد ● .
و از همان كتاب خرايج از زراره حاجب متوكل نقل ميكند كه متوكل قصد كرد كه روز سلام حضرت هادي (ع) را پياده ببرد وزيرش باو گفت مردم بد [ص 514] ميگويند و برايت بد ميشود اين كار را مكن متوكل گفت چارهاي نيست قصد كردهام اين كار را بكنم وزير گفت پس لااقل ساير فرماندهان و اشراف را هم بگو پياده بيايند كه كسي گمان نكند مقصود تو آن حضرت است متوكل قبول كرد و جماعت پياده حركت كرده و روز بسيار گرمي هم بود تا آنكه حضرت به كرياسي رسيده نشستند و بسيار عرق كرده بودند زراره حاجب ميگويد در اين وقت من آن حضرت را ديدم و آمدم و با دستمال عرق حضرت را پاك كرده و گفتم پسر عمت قصدي نسبت به شما نداشت كه چنين دستوري داده و شما در دلتان از او چيزي نيفتد حضرت فرمودند خاموش باش تمتعوا في داركم ثلاثة ايام ذلك وعد غير مكذوب . ( و اين همان تهديدي است كه خدا نسبت به پيكنندگان ناقه صالح فرموده ) و در روايتي است كه فرمود من نزد خدا از ناقه صالح كمتر نيستم .
زراره حاجب ميگويد شخصي بود شيعي و معلم بچههاي من بود و من با او بسيار مزاح ميكردم و باو ميگفتم رافضي ، و آن روز وقت شام بمنزل آمدم و باو گفتم رافضي بيا مطلبي كه امروز از امام شما شنيدم برايت بگويم گفت چه شنيدي برايش نقل كردم گفت نصيحتي بتو ميكنم قبول كن گفتم بگو گفت اگر علي بن محمد اين فرمايش را فرموده بيدار كار خودت باش و مايملك خود را در جائي مضبوط قرار بده چون متوكل تا سه روز ديگر يا ميميرد يا كشته ميشود وقتي اين حرف را زد من عصباني شدم و باو بد گفتم و بيرونش كردم او هم رفت اما تنها كه شدم بفكر فرو رفتم و با خود گفتم چه ضرر دارد كه احتياط كنم اگر خبري شد من احتياط كردهام اگر هم نشد ضرري نكردهام پس رفتم به منزل متوكل و هرچه آنجا داشتم آوردم و [ص 515] اموالي را هم كه در خانه داشتم پيش اقوام مورد وثوق سپردم و در خانه جز حصيري كه بر روي آن مينشستم چيزي نگذاشتم و شب چهارم از آن وقت متوكل كشته شد و من و مالم سالم مانديم و پس از آن واقعه شيعه شدم و خدمت حضرت هادي رفتم و ملازم خدمتش شدم و از آن حضرت التماس دعا كردم و به حق ولايت ، دوست آن حضرت شدم .
حضرت هادي عليه السلام بعد از متوكل هم تا آخر عمر شريفشان در سرمنرأي بودند و آب و هواي آنجا را ميپسنديدند چون بايشان سازگار بود و ميفرمودند آب خوبي دارد و مرض آن كم است اگر چه كه باجبار ايشان را از مدينه بآنجا منتقل نموده بودند .
و متوكل روزي قصد قتل آن حضرت را نموده و به سعيد حاجب امر كرد كه آن حضرت را بشهادت برساند ، از خرايج از ابناورمه نقل شده كه ميگويد در سرمنرأي نزد سعيد رفتم او گفت ميخواهي نگاهي به خدايت بيندازي گفتم سبحان الله الذي لاتدركه الابصار ، سعيد گفت همين كه خيال ميكنيد امام شماست ، گفتم بدم نميآيد او را ببينم سعيد گفت من مأمور قتل او هستم و فردا او را ميكشم بعد مرا گفت كه داخل شو و من داخل آن منزل شدم ديدم حضرت امام علي النقي (ع) آنجا نشستهاند و مقابل ايشان قبري ميكنند گريهام گرفت و بشدت گريستم فرمودند چرا گريه ميكني عرض كردم از اين احوال كه ميبينم فرمودند براي اين مطلب گريه ميكني اين كار بآخر نميرسد پس من آرام شدم بعد فرمودند اين دو روز بيشتر نميپايد كه خدا خون او و اربابش را ميريزد ابنارومه ( يا اورمه ) ميگويد دو روز نشد كه او را كشتند الحديث .
[ص 516] خلاصه كه وضع سلوك آن بدبختان با آن امام و ساير ائمه (ع) اينطورها بود و بخاطر انتشار امر حق و حفظ دين خدا و نجات دوستان خود از آن نامردمان چه صدمهها كه نكشيدند خدايشان جزاي خير دهد كه ما رعايا زبان و توان شكري نداريم صلوات الله و صلوات ملائكته و انبيائه و جميع رسله علي محمد و آلمحمد عليهم السلام .
از حضرت هادي عليه السلام فرمايشات و علوم و معارف زيادي صادر شد كه از بارزترين نمونههاي بجا مانده از آنها زيارت معروف به جامعه كبيره است كه در بين شيعه معروف و مشهور و مورد قبول همه ارباب معرفت است و اين زيارت حاوي فضائل و اسرار و علوم فراواني است كه جز بزرگان از علما كسي به كنه آن برنميخورد و شيخ اجل اوحد مرحوم شيخ احمد احسائي اعلي الله مقامه آنرا شرح فرموده و بسياري از بواطن فضائل محمد و آلمحمد صلوات الله عليهم اجمعين را در ضمن آن شرح بيان فرمودهاند .
در اينكه ائمه اطهار جامع جميع علوم و كمالات بودهاند و همه چيز را بتعليم خداوند ميدانستهاند دوستان ايشان شكي ندارند يكي از كمالات كوچك ايشان آنكه در بسياري از روايات داريم كه ائمه (ع) به زبانهاي مختلف با اشخاصي صحبت ميفرمودند از جمله حضرت امير (ع) و حضرت سجاد (ع) كه در روايت آمده است كه به زبان فارسي سخن گفتند يا زبان رومي را ميدانستند .
در مورد حضرت هادي عليه السلام هم رواياتي داريم كه بفارسي و سقلابي كه به زبان اسلاوها و روسها اطلاق ميشده صحبت فرمودند و در اينجا ان شاء [ص 517] الله در همين زمينه روايتي را از بحار از بصاير الدرجات نقل ميكنيم و آن اين است كه حسن بن علي سرسوني از ابراهيم بن مهزيار نقل ميكند كه گفت حضرت ابوالحسن (ع) به علي بن مهزيار مرقوم فرمودند كه براي ايشان دستگاه ساعتي بسازد و ما در سال بيست و هشت ( يعني ٢٢٨ ) آنرا براي ايشان حمل نموديم وقتي به سياله ● رسيديم ( علي بن مهزيار ) خدمت حضرت نامه نوشت و خبر داد كه ما رسيدهايم و اجازه خواست كه خدمت ايشان برسد و سؤال كرد كه چه وقت شرفياب شويم و اجازه ابراهيم ( برادرش ) را هم گرفت كه شرفياب شود حضرت جواب فرستادند كه بعد از ظهر بيائيد پس همگي حركت كرديم و روز بسيار گرمي بود و مسرور غلام علي بن مهزيار هم همراه ما بود و چون به دولتمنزل آن حضرت رسيديم ديديم بلال منتظر ما ايستاده و بلال غلام حضرت ابيالحسن (ع) بود و به ما گفت بفرمائيد و ما داخل حجرهاي شديم و بسيار تشنگي بر ما فشار آورده بود چند لحظه كه نشستيم پيشخدمتي آمد و چند كوزه آب آورد كه بسيار خنك بودند و ما نوشيديم آن وقت امام عليه السلام علي بن مهزيار را احضار فرمودند و رفت و تا بعد از عصر خدمت حضرت بود آن وقت مرا احضار فرمود رفتم و سلام كردم و اجازه گرفتم كه دست مباركش را ببوسم دست خود را پيش آورد و بوسيدم و براي من دعا فرمود و نشستم و بعد برخاستم و خداحافظي كردم و وقتي بيرون آمدم حضرت مرا صدا كردند و فرمودند ابراهيم عرض كردم بلي اي آقاي من فرمود مرو پس نشستم و مسرور غلام [ص 518] ما هم با ما بود بعد حضرت امر فرمود ساعت را نصب كنند و بيرون تشريف آورده و براي ايشان صندلي گذاشتند و حضرت نشستند و براي علي بن مهزيار هم در طرف چپ ايشان صندلي گذاشتند و در خدمت حضرت نشست و من در كنار ساعت ايستادم آن وقت يك سنگ در ساعت افتاد مسرور گفت " هشت " امام عليه السلام فرمودند هشت ثمانية ؟ عرض كرديم بلي اي مولاي ما . و تا نزديك غروب خدمت حضرت بوديم و بعد مرخص شديم وقت مرخصي به علي فرمودند فردا مسرور را بفرست پيش من و او هم فرستاد و مسرور گفت وقتي كه خدمت حضرت رسيدم حضرت به فارسي فرمودند " بارخدا چون " عرض كردم نيك اي آقاي من در اين موقع نصر از آنجا گذشت حضرت فرمودند " در ببند در ببند " پس خود آن حضرت در را بست و رداي خود را بر روي من انداخت كه مرا از چشم نصر پوشيده بدارد و سؤالاتي كه ميل دارد از من سؤال بفرمايد بعد علي بن مهزيار خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد همه اين كارها را از ترس نصر فرموديد فرمودند يا اباالحسن خوف من از او قريب خوف من از عمرو بن قرح است تمام شد حديث شريف ● .