از ارشاد نقل شده كه مادر آن حضرت حميده مصفاة بود ( حميده پاك ) دختر صاعد بربري و گفتهاند كه اهل اندلس بود و كنيه آن مخدره لؤلؤه است ● .
سالهاي امامت آن حضرت در بقيه سلطنت منصور بود و بعد از او ده سال و يك ماه در حكومت مهدي و بعد بيشتر از يك سال در حكومت هادي و بعد پانزده سال در حكومت هارون الرشيد زندگاني فرمود و در حبس او در سال يكصد و هشتاد و سه بدست سندي بن شاهك شهيد شد و در آنوقت سن مبارك ايشان در حدود پنجاه و پنج سال بود .
در بحار از اكمال الدين از مفضل بن عمر نقل ميكند كه ميگويد بر آقايم حضرت جعفر بن محمد عليه السلام وارد شدم و عرض كردم اي آقاي من كاش براي ما بيان ميفرموديد كه خلف بعد از شما كيست آن حضرت به من [ص 457] فرمود اي مفضل امام بعد از من فرزندم موسي است و خلف مأمول منتظر محمد بن الحسن بن علي بن محمد بن علي بن موسي . تمام شد حديث شريف ● و اخبار و نصوص درباره امامت آن حضرت متعدد و مفصل است و در كتب حديث ذكر آنها آمده و چون الحمد لله ترديدي در امامت آن حضرت بين طايفه اثناعشريه نيست براي رعايت اختصار همه آن اخبار را ذكر نميكنيم لكن بجهت تيمن يكي دو خبر را در اينجا ميآوريم : يعقوب بن جعفر حميدي از اسحق بن جعفر صادق عليه السلام روايت ميكند كه گفت روزي در خدمت پدر بزرگوارم بودم پس علي بن عمر بن علي از آن حضرت پرسيد فدايت گردم بعد از شما ما و مردم پناه به كه ببريم فرمودند به آنكه دو جامه زردرنگ پوشيده و دو طره گيسو دارد و از اين در وارد ميشود پس زماني نگذشت كه ديديم دو دست پيدا شد كه دو لنگه در را گرفت و در را گشود و بر ما وارد شد و او ابو ابراهيم موسي بن جعفر عليه السلام بود كه در آن وقت در سن طفوليت بود و دو جامه زردرنگ پوشيده بود . تمام شد حديث ● و نيز محمد بن سنان از يعقوب سراج نقل ميكند كه ميگويد بر حضرت صادق عليه السلام وارد شدم و آن حضرت بالاي گهواره ابوالحسن موسي ايستاده بود و مدت طويلي حضرت ايستاده و طفل را به سرور و شادي واميداشتند پس من نشستم تا حضرت از توجه به طفل فارغ شدند و من برخاستم و بسوي ايشان رفتم فرمودند بيا جلو نزد آقاي خودت و بر او سلام كن و من جلو رفتم و بر حضرت موسي سلام نمودم آن حضرت بزبان [ص 458] فصيح جواب سلام مرا داد و سپس فرمود برو و آن دخترت را كه ديروز بر او اسم گذاشتي اسمش را عوض كن كه اين اسم اسمي است كه خدا از آن بدش ميآيد و براي من دختري متولد شده بود و اسم او را حميرا گذاشته بودم آن وقت حضرت صادق (ع) به من فرمودند امر او را اطاعت كن كه هدايت ميشوي پس اسم طفل را تغيير دادم . تمام شد حديث شريف ● .
منصور دوانيقي چندان متعرض حضرت موسي بن جعفر (ع) نشد اما مهدي كه پس از او بخلافت رسيد از آن حضرت نگران و ترسان بود و ايشان را طلبيد و حبس نمود در بحار از كشف الغمة نقل ميكند از محمد بن طلحه و او از فضل بن ربيع از پدرش روايت ميكند كه چون مهدي حضرت موسي بن جعفر را حبس نمود در يكي از شبها حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب را در خواب ديد كه باو ميفرمودند اي محمد " فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا في الارض و تقطعوا ارحامكم " ربيع ميگويد شب هنگام مهدي دنبال من فرستاد و من بسيار نگران شدم و نزد او رفتم و او داشت اين آيه را ميخواند و صداي او از همه مردم بهتر بود پس گفت الآن موسي بن جعفر را نزد من بياور پس آن حضرت را آوردم و مهدي با ايشان معانقه نمود و او را كنار خود نشاند و گفت يا اباالحسن من اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع) را در خواب ديدم و اينطور براي من قراءت نمود شما به من قول و التزام ميدهيد كه نه بر من خروج كنيد و نه بر هيچ يك از اولادم حضرت فرمودند [ص 459] قسم بخدا كه چنين عملي نخواهم كرد و مرا چه باين كار خليفه گفت راست گفتي آنگاه گفت اي ربيع سه هزار دينار بايشان تقديم كن و زاد سفر را برايشان مهيا نما كه نزد اهل خود در مدينه برگردند ربيع ميگويد شبانه مقدمات سفر را درست كردم و صبح كه شد حضرت در راه بودند چون ميترسيديم امري پيش آيد و مطلب بتعويق بيفتد ● ، و مهدي بعد از آن چندان تعرض آشكاري بآن حضرت نكرد اما در زمان هارون الرشيد آن حضرت مورد سوء ظن خليفه قرار گرفتند و اصل حكايت هم از رقابت دو نفر پيدا شد يكي يحيي پسر خالد برمكي كه وزير هارون بود و ديگري جعفر بن محمد بن اشعث كه زماني والي خراسان بود و هارون تربيت پسرش محمد امين را باو سپرده بود و تمايل به حضرت موسي بن جعفر (ع) داشت و يحيي برمكي احساس ميكرد كه اگر حكومت به امين برسد جعفر بن محمد ممكن است وزير شود و تمام كارها را قبضه نمايد و يحيي زيردست او قرار گيرد و برمكيان از مقام خود بيفتند پس سعي كرد كه از جعفر نزد هارون بدگوئي كند و او را نسبت به تشيع ميداد و دوستي حضرت موسي بن جعفر (ع) و به هارون گفت جعفر براي آن حضرت پول ميفرستد و او را امام و خليفه ميداند و گويا مدتي يحيي نزد جعفر تظاهر به تشيع كرده بود و همه اسرار او را دريافته بود و از طرف ديگر يحياي برمكي برادرزاده حضرت كاظم (ع) يعني علي بن اسمعيل را از مدينه به بغداد احضار نمود وقتي علي بن اسمعيل خواست از مدينه حركت كند حضرت كاظم (ع) از او خواستند كه [ص 460] نرود و اگر ميرود از ايشان سعايت نكند و در خبري است كه عرض كرد به من نصيحتي بفرمائيد سه مرتبه فرمودند در قتل من شريك نشوي بهر صورت علي بن اسمعيل نزد يحيي رفت و با او همدست شد و با هم قرار گذاشتند كه ابن اسمعيل نزد خليفه چه بگويد پس نزد خليفه آمد و باو گفت تعجب ميكنم چطور در يك مملكت دو خليفه وجود دارد موسي بن جعفر در مدينه خليفه است و مردم نزد او ميآيند و از همه ممالك اسلام پولهاي زياد براي او ميفرستند و اسلحه جمعآوري ميكند حتي ملكي به قيمت سي هزار دينار خريده است و از اين قبيل سخنان و تا توانست هارون را تحريك نمود و نسبت بآن حضرت بدبين كرد بطوري كه بر سلطنت خود ترسيد و در همان سال يعني سال يكصد و هفتاد و نه كه هارون براي عمره به مكه رفته بود در بازگشت در ماه شوال وقتي كه از مدينه بطرف عراق حركت كرد حكم نمود كه حضرت موسي بن جعفر (ع) هم همراه او بروند ، و در اينجا متذكر شدم مكالمهاي را كه بين هارون و حضرت موسي بن جعفر (ع) واقع شده ذكر كنم و تاريخ آن مكالمه معلوم نيست لكن احتمال دارد كه در همين موقع بوده است و علي اي حال قضيه اين بود كه هارون خواست كه فدك را به آن حضرت واگذار نمايد و بنا بر روايت بحار از مناقب هارون الرشيد به حضرت موسي بن جعفر عرض ميكند فدك را به شما پس ميدهم و شما آن را تحويل بگيريد و حضرت ابا داشتند تا وقتي كه هارون اصرار كرد حضرت فرمودند نميگيرم مگر آنكه بحدود كامله آن بدهي عرض كرد حدود آن چيست فرمودند اگر تحديد حدود آنرا بنمايم آن را پس نخواهي داد گفت بحق جدت پس ميدهم فرمودند : اما حد اول آن عدن است در اين وقت [ص 461] هارون رنگش تغيير كرد و گفت اينهمه ؟ فرمودند حد دوم آن سمرقند است چون اينرا فرمود رنگ خليفه تيره شد حضرت فرمودند حد سوم افريقيه پس رنگش سياه شد و گفت هيه ( كه براي اظهار تعجب از زيادي يا براي سؤال بكار ميرود يعني واقعا حد آن تا اين حدود بعيده است ؟ ) فرمودند و چهارم ساحل دريا در طرف خزر و ارمنستان رشيد گفت پس ديگر چيزي براي ما نماند يكباره بيا و سر جاي من بنشين حضرت موسي بن جعفر (ع) فرمودند بتو گفتم اگر حد آنرا معلوم كنم پس نخواهي داد و بعضي گفتهاند كه از اين وقت بود كه عزم بر قتل آن حضرت نمود ● . و حضرت لازم ميدانستند كه يكبار هم شده بطور علني بفرمايند اين ممالك اسلامي كه در دست شماست غصب است و آنچه از ما گرفته شده منحصر به همان قريه فدك نيست و كأن تمام اين ممالك را فدك ناميدند يعني سرزميني كه از اهل بيت پيغمبر (ص) غصب شده و خلاصه به تلويح و كنايه بلكه بتصريح فرمودند همه اينها حق ماست و از ما غصب شده اگر ميخواهي واقعا آنچه از ما بناحق گرفته شده پس بدهي بايد تمام مملكت اسلامي را واگذاري و حضرت لازم ميدانستند كه بگويند تا مردم فراموش نكنند و بدانند كه تصرفات آن خلفا به حق نبوده است و خلافت رسول خدا (ص) مخصوص ائمه اطهار است و در بيان اين نوع مطالب البته صدمات و لطمههاي شديدي هم بايشان وارد ميآمد اما آن همه رنجها و صدمات را بر خود هموار نمودند كه دوستانشان گمراه نشوند .
[ص 462] باري برميگرديم به وقايع سفر هارون به مدينه در مدينه هارون بدنبال مطالبي كه از علي بن اسمعيل شنيده بود و آنچه يحيي برمكي گفته بود دستور داد حضرت كاظم (ع) را در مسجد پيغمبر (ص) در وقتي كه آن بزرگوار در حال نماز بودند دستگير كردند و همراه هارون الرشيد بطرف عراق حركت دادند در بصره هارون آن حضرت را نزد عيسي بن جعفر بن منصور والي بصره گذاشت و او حضرت را در زنداني نگاه ميداشت و بعد از مدتي به هارون نوشت اين مرد جز عبادت و نماز كاري ندارد يا كسي را بفرست او را تحويل بگيرد يا من او را آزاد ميكنم هارون آن حضرت را به بغداد احضار كرد و به فضل بن ربيع سپرد تا بلكه ايشان را مورد سوء قصدي قرار دهد اما فضل بن ربيع نپذيرفت و كاري نكرد هارون امر كرد كه ايشان در خانه فضل بن يحيي برمكي محبوس باشند بحسب بعض روايات هارون به فضل گفت كه آن حضرت را شهيد نمايد اما فضل در اطاعت او كوتاهي ميكرد و در وقتي كه هارون به رقه در طرف مدائن رفته بود كسي را فرستاد كه ببيند امر او اطاعت شده يا نه و اگر نشده حضرت را به حبس سِندي بن شاهَك بسپارند و وقتي دانست كه كاري نكرده بر فضل بن يحيي غضب كرد پدرش يحيي برمكي كه ديد پسرش مورد غضب واقع شده به هارون گفت من ميروم و قصد ترا بانجام ميرسانم پس يحيي به بغداد آمد و رطب مسمومي ترتيب داد و به سندي بن شاهك سپرد كه حضرت را تكليف به خوردن آن نمايد و او هم حضرت را مسموم نمود و جماعتي از متعينين آنجا را دعوت كرد كه آمدند و خدمت حضرت رسيدند و سندي بآنها ميگفت ببينيد حضرت جا و مكان و محل زندگيشان مرتب است و سالم هستند و اينكه ميگويند بر [ص 463] ايشان تنگ گرفتهاند و صدماتي بايشان زدهاند دروغ است حضرت فرمودند درباره وسعت محل و رعايت ظاهر همينطور است اما بدانيد كه اين شخص مرا مسموم نموده به نه دانه خرما و من دو روز ديگر از دنيا ميروم . و از بعض اخبار معلوم ميشود كه در روزهاي آخر علاوه بر آنكه بطور بازداشت و تحت الحفظ در منزلي بودند حضرت را در محبس خاصي هم زنداني ميكردند و حتي بر پاي مباركش زنجير ميگذاشتند و از مسيب كه مأمور حبس آن حضرت بود نقل شده كه سه روز قبل از وفات آن حضرت به معجز و طي الارض براي ملاقات فرزند گرامي خود حضرت رضا عليه السلام و سپردن اسرار امامت از بند و زنجير خود را رهانيده و به مدينه رفتند و باز گشتند . باري در روز هفتم صفر يا بيست و پنجم رجب در سال يكصد و هشتاد و سه - بتفاوت اخبار - آن حضرت دار فاني را وداع فرموده به فيض شهادت نائل گرديد بدن مطهرش را در مقابر قريش در حومه بغداد در جائي كه امروز به كاظمين معروف است دفن نمودند .
از محمد بن مسلم روايت شده كه گفت ابوحنيفه بر حضرت صادق عليه السلام وارد شد و عرض كرد پسر شما موسي را ديدم كه نماز ميخواند و مردم از جلوي او عبور ميكردند و او آنها را نهي نميكرد و اشكال اين مطلب هم معلوم است حضرت صادق (ع) فرمودند موسي را بگوئيد بيايد پس آن حضرت را صدا كردند حضرت صادق بايشان فرمودند فرزند ابوحنيفه ميگويد كه تو نماز ميخواندي و مردم از جلوي تو رد ميشدند و تو نهي نميكردي عرض كرد بلي اي پدر كسي كه من براي او نماز ميخواندم به من نزديكتر از [ص 464] عابرين بود خداي عزوجل ميفرمايد : و ما از رگ گردن باو نزديكتريم . راوي ميگويد حضرت صادق عليه السلام آن جناب را در بغل گرفت و فرمود پدر و مادرم فداي تو اي كسي كه اسرار در او بوديعه گذارده شده . تمام شد حديث ● .
در كتاب بحار به صورت وقفنامهاي برخوردم از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام و ديدم كه ذكر آن ممكن است براي بعض از اخوان مفيد باشد و قواعدي از آن ياد بگيرند و استنباط نمايند و آن اين است كه فرمودهاند :
بسمالله الرحمن الرحيم اين چيزي است كه موسي بن جعفر برسم صدقه قرار داده است ، تصدق قرار داد زمين خود را كه واقع است در فلان محل و حدود آن زمين چنين و چنان است همگي و تمامي آن را و نخل آن و زمين آن و آب آن و حريمهاي آن و حقوق آن و شرب آب آنرا و هر حقي كه اين زمين دارد در استفاده از خرمنگاه يا طنابهاي صعود بر نخل يا نيزارها و قلمستانها و ريشهها يا ممر آب يا زمين خالي ( ساحت و ميدانگاه ) يا مسيل ( منظور از مسيل ممكن است ممري باشد كه آب را باين زمين هدايت كند كه استفاده كنند يا مسيلي باشد كه اگر ديگري آنرا سد كند آب سيل در اين زمين بيفتد و باين زمين خسارت بزند پس اين زمين در آزاد بودن آن مسيل حقي دارد ) يا عمارت آباد يا خراب همه حق خود از آن را تصدق قرار داد بر اولاد صلبي خود از ذكور و اناث كه بين آنها قسمت شود و هرچه خداوند عزوجل حاصل آن نمود بعد از مخارج آباد نگاه داشتن آن و ممرها و ساير متعلقات و بعد از اخراج سي خوشه خرما كه در بين مساكين آن ده [ص 465] تقسيم ميكنند ، باقي بين اولاد موسي پسر جعفر للذكر مثل حظ الانثيين قسمت شود آنگاه اگر زني از اولاد موسي بن جعفر ازدواج كرد ديگر از اين صدقه حقي ندارد مگر آنكه بدون شوهر شود و به مرتزقين اين زمين برگردد و اگر چنين شد و برگشت سهم او مطابق سهم دختر ازدواج نكرده از دختران موسي است و هركس از پسران موسي كه از دنيا برود و اولادي داشته باشد سهم پدر به اولاد او ميرسد پسر دو برابر دختر بهمان شروط كه موسي بين اولاد صلبي خودش قرار داده بود و هر يك از اولاد موسي كه فوت كند و اولاد نداشته باشد حق او به ديگر كساني كه صدقه بر آنها قرار داده شده داده ميشود و براي اولاد دختران من در اين صدقه حقي نيست مگر آنكه پدران آنها هم از اولاد من باشند و تا اولاد من و اولاد اولاد من و اعقاب ايشان ولو يك نفر آنها باقي هستند از اين صدقه من به كس ديگر چيزي نميرسد پس اگر منقرض شدند و هيچكس از آنها نماند صدقه من براي اولاد پدرم باشد كه از مادر خودم هستند تا وقتي كه از آنها كسي باقي باشد بهمان شروط كه بين اولاد و اعقاب خود گذاردم و اگر اولاد پدرم كه از مادر من هستند و اولاد ايشان همه منقرض شدند صدقه من متعلق به اولاد پدرم و اعقاب آنها باشد مادام كه كسي از آنها باقي باشد و اگر از ايشان هم كسي باقي نماند صدقه من متعلق باشد به اولي و اولي تا وقتي كه ارث برد آنرا خدايي كه ارث ميبرد و او بهترين وارثين است ، صدقه قرار داد موسي بن جعفر اين صدقه خود را بطور قطعي و روشن و از ساير اموال خود جدا نمود و بهيچوجه استثنائي و امكان برگشتي در آن قرار نداد و اين عمل را به قصد وجه پروردگار تعالي و دار آخرت انجام داد و براي هيچ مؤمني كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد حلال [ص 466] نيست كه آن را بفروشد يا بخرد يا ببخشد و بديگري بدهد يا تغييري در اين ترتيباتي كه قرار دادهام ايجاد نمايد تا خداوند زمين را و آنچه بر روي آن است بارث برد ( يعني تا انقضاي همه مردم ) و امور اين صدقه را ( توليت آنرا ) بر عهده علي و ابراهيم ميگذارم پس اگر يكي از آنها درگذشت قاسم به جاي او باشد و باز اگر يكي از آنها درگذشت اسمعيل با ديگري از آن دو و اگر يكي از آنها فوت شد عباس با آنكه از آن دو نفر مانده و باز اگر يكي از آنها درگذشت هركس از پسرهاي من كه بزرگتر است قائم مقام او ميشود و اگر از پسران من يكنفر ماند او متولي است . و راوي ميگويد حضرت رضا عليه السلام فرمودند كه پدر بزرگوارشان در اين وقفي كه قرار دادند اسمعيل را بر عباس مقدم داشتند در حالي كه اسمعيل كوچكتر از عباس بود ● .
تمام شد ترجمه وقفنامه و شايد بعض عبارات نقل به معني شده باشد و نسخه فروع كافي با اين نسخه كه در بحار از عيون اخبار الرضا عليه السلام نقل شده في الجمله تفاوتي دارد .
در جلد چهارم ارشاد العوام از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام روايت ميفرمايد كه فرمود چون قيامت شود منادي ندا كند كه كجايند حواريين محمد بن عبدالله كه عهد را نشكستند و بر همان عهد مردند پس برميخيزد سلمان و مقداد و ابوذر پس منادي ندا كند كجايند حواريين علي بن ابيطالب وصي رسول الله صلي الله عليه و آله پس برميخيزد عمرو بن حمق و محمد بن ابيبكر و ميثم تمار مولاي بنياسد و اويس قرني پس ندا ميكند [ص 467] منادي كه كجايند حواريين حسن پس برميخيزد سفيان بن ابيليلي همداني و حذيفة بن اسيد الغفاري پس ندا ميكند منادي كه كجايند حواريين حسين بن علي پس برميخيزد هركس با او شهيد شده و تخلف از او نكرده پس منادي ندا ميكند كه كجايند حواريين علي بن الحسين عليهما السلام پس برميخيزد جُبَير بن مُطعَم و يحيي بن امالطويل و ابوخالد كابلي و سعيد بن مسيب پس ندا ميكند منادي كه كجايند حواريين محمد بن علي عليهما السلام پس برميخيزد عبدالله بن شريك عامري و زرارة بن اعين و بريد بن معاويه عجلي و محمد بن مسلم و ابوبصير ليث بن البختري المرادي و عبدالله بن ابييعفور و عامر بن عبدالله و حُجر بن زايد و حمران بن اعين پس ندا ميكند ساير شيعه را با ساير ائمه عليهم السلام روز قيامت پس اينهايند اول سابقين و اول مقربين و اول متحورين از تابعين تمام شد حديث .
عرض ميكنم از حواريين حضرت صادق عليه السلام جابر بن يزيد جعفي بوده و از حواريين خود آن حضرت يعني حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام مفضل بن عمر بوده است اعلي الله مقامه و مقام او بسيار بلند است و ما ان شاء الله تعالي مختصري از احوال بعض شيعيان بزرگ را در باب جداگانهاي ذكر خواهيم نمود و در اين صفحات بجهت رعايت اختصار تفصيل نداديم .
از كتاب ارشاد نقل شده كه حضرت موسي بن جعفر عليه السلام سي و هفت اولاد پسر و دختر داشتند كه حضرت رضا (ع) و ابراهيم و عباس و قاسم هريك از امولدي بودند و اسمعيل و جعفر و هارون و حسن از يك امولد و [ص 468] احمد و محمد و حمزه از يك امولد و عبدالله و اسحق و عبيدالله و زيد و حسين و فضل و سليمان از چند امولد بودند و دختران آن حضرت يكي حضرت فاطمه كبري كه در قم مدفونند و لقب ايشان معصومه است و ديگر فاطمه صغري و رقيه و حكيمه و امابيها و رقيه صغري و كلثم و امجعفر و لبانه و زينب و خديجه و عليه و آمنه و حسنه و بريهه و عايشه و امسلمه و ميمونه و امكلثوم ميباشند و همچنين شيخ مفيد رحمه الله در ارشاد فرموده است كه جناب احمد بن موسي كريم و جليل و پارسا بود و حضرت ابوالحسن موسي او را دوست ميداشتند و او را برتري ميدادند و آن حضرت ملك معروفي داشتند كه نام آن يسيره بود آنرا بايشان بخشيدند و گفته ميشود كه احمد بن موسي رضي الله عنه هزار بنده آزاد نمود والده ماجده ايشان از زنان محترمه بود و اماحمد ناميده ميشد و بسيار مورد مرحمت حضرت كاظم (ع) بود و هنگامي كه آن حضرت از مدينه بطرف بغداد حركت فرمودند ودايع امامت را نزد اماحمد گذاشتند و فرمودند هركس آمد و اين امانتها را از تو مطالبه كرد در هر وقتي از اوقات بدان كه من شهيد شدهام و او جانشين من است و امامي است كه اطاعتش بر تو و ساير مردم واجب است و به فرزند خود حضرت رضا امر فرمود كه امانات را از او بگيرد و چون هارون ايشان را در بغداد به سم شهيد نمود حضرت رضا نزد اماحمد آمدند و امانتها را مطالبه نمودند اماحمد عرض كرد آيا پدر بزرگوارت شهيد شد فرمودند بلي و من الآن از دفن او فارغ شدم امانتي را كه پدرم هنگام سفر به بغداد به شما تسليم نمود به من بدهيد و من خليفه او هستم و امام بهحق بر تمام جن و انس پس اماحمد گريبان دريد و امانت را بآن حضرت رد نمود و با ايشان [ص 469] بامامت بيعت كرد و چون خبر وفات حضرت امام موسي بن جعفر (ع) در مدينه شهرت گرفت اهل مدينه در خانه اماحمد آمدند و احمد بن موسٰي با آنها به مسجد رفت و بواسطه جلالت و بسياري عبادت و نشر شرايع و ظهور كرامات مردم گمان كردند كه او بعد از پدرش خليفه و امام است پس آمدند و با ايشان بامامت بيعت نمودند او هم از همه بيعت گرفت بعد منبر رفت و خطبهاي در نهايت بلاغت و كمال فصاحت خواند آنگاه گفت كه اي مردم همانطور كه شما همه در بيعت من هستيد من هم در بيعت برادرم علي بن موسي الرضا هستم و بدانيد كه بعد از پدرم امام و خليفه اوست و او ولي خداست و خدا و رسول اطاعت او را در هرچه امر فرمايد بر من و شما واجب نمودهاند پس همه حاضران فرمايش او را تمكين كردند و خاضع شدند و از مسجد بيرون آمدند و در حالي كه احمد بن موسي (ع) پيش روي آنها ميآمد به در خانه حضرت رضا آمده و با آن حضرت بيعت كردند و حضرت رضا براي احمد بن موسي دعا فرمودند و مدت زماني در خدمت برادر بزرگوار خود بود تا وقتي كه مأمون آن حضرت را بخراسان طلبيد و ايشان را وليعهد قرار داد . و احمد بن موسي به سيد السادات معروف بود و در شيراز دفن شده و پيش اهل شيراز به شاهچراغ معروف است و نقل ميكنند در وقتي كه قصد رسيدن به حضرت رضا را داشت در حوالي شيراز بين ايشان و قتلغ خان عامل مأمون جنگي در گرفت و در اين بين قتلغ خان صدا بلند كرد كه اگر به قصد وصول به رضا ميرويد او از دنيا رفت و لشكر احمد بن موسي با شنيدن اين خبر پراكنده شدند و خود او بطرف شيراز رفت اما مخالفين باو رسيده و او را شهيد نمودند و بعضي هم گفتهاند كه ايشان داخل شيراز شده و همانجا [ص 470] مخفيانه ميزيست تا به اجل طبيعي وفات فرمود ● .
و در مورد دختران حضرت موسي بن جعفر (ع) يادآور ميشويم كه اسماء و امامه و نزيهه و اموحيه و اسماء صغري را هم ذكر نمودهاند و محموده هم در بعض نسخ شمرده شده و ممكن است بعض آنها القاب باشد و تحقيق مطلب براي ما ميسر نيست چنانكه در اسامي پسرهاي آن حضرت نيز عقيل و عمر و عبدالرحمن و جعفر اصغر را هم بعضي ذكر نمودهاند .
از تاريخ قم كه حسن بن محمد قمي نوشته منقول است كه حضرت معصومه سلام الله عليها بعد از آنكه مأمون حضرت رضا (ع) را در سال دويست هجري براي ولايتعهدي به مرو احضار كرد در سال دويست و يك بقصد ملحق شدن به برادر بزرگوار خود حركت فرمود و چون به ساوه رسيد بيمار شد و سؤال فرمود تا قم چقدر مانده عرض كردند ده فرسخ فرمود مرا به قم ببريد آن حضرت را به سوي قم بردند و موسي بن خزرج از آن مخدره استقبال نمود و ايشان را به منزل خود برد و هفده روز ايشان در منزل او بودند تا آنكه وفات فرمودند و موسي بن خزرج ايشان را در زميني كه متعلق به خودش بود دفن نمود همانجا كه امروز روضه منوره آن بزرگوار است و بعد از آن زينب دختر محمد بن علي الجواد (ع) قبهاي بر آن بنا نمود ● .
و به همين اندازه در ذكر احوال حضرت ابو ابراهيم موسي بن جعفر عليه الصلوة و السلام اكتفا ميكنيم و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .
١٤ صفر المظفر ١٤٢٠
در بيان احوال حضرت ابوالحسن علي بن موسي الرضا است صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه الطيبين و اولاده المنتجبين .
ولادت باسعادت آن بزرگوار را شيخ كليني ( ره ) در كافي در سنه يكصد و چهل و هشت هجري قمري ثبت نموده و طبرسي ( ره ) در اعلام الوري نقل ميكند كه تولد آن حضرت در سال صد و چهل و هشت است و گفتهاند كه ولادت آن حضرت در روز يازدهم ذيقعده بوده در سال صد و پنجاه و سه ، پنج سال بعد از وفات حضرت صادق (ع) . و اين تاريخ را از ابنبابويه نقل كرده است .
و صاحب كافي سال صد و چهل و هشت را صحيحتر ميداند .
والده ماجده ايشان امولدي بوده است بنام نجمه و ملقبه به امالبنين و بعضي نام ايشان را تكتم گفتهاند و بعضي خيزران المرسيه و همچنين سكن نوبيه نقل كردهاند و او را حميده مصفاة والده حضرت موسي بن جعفر (ع) خريده بودند و اصلا از اشراف عجم بود ● و بسيار عاقله و متدينه و به حميده خاتون بسيار احترام ميكرد حتي آنكه پيش روي ايشان نمينشست و حميده خاتون او را به حضرت موسي بن جعفر بخشيد و حضرت رضا را خدا بآنها داد .
[ص 472] دوران زندگاني آن حضرت را پنجاه و پنج سال نوشتهاند از سنه صد و چهل و هشت كه تولد ايشان است مدت سي و پنج سال معاصر پدر بزرگوارش حضرت امام موساي كاظم صلوات الله عليهما بود و پس از سال يكصد و هشتاد و سه كه آن حضرت در بغداد در زندان هارون به درجه رفيعه شهادت نائل شدند حضرت امام رضا (ع) مدت بيست سال زندگاني فرمودند تا در آخر ماه صفر سال دويست و سه در قريه سناباد در طوس خراسان شهادت يافتند .
دوران امامت حضرت رضا عليه السلام با حدود ده سال از حكومت هارون و پنج سال حكومت امين و پنج سال از حكومت مأمون پسران هارون مقارن بود زمان هارون و امين را آن حضرت در مدينه گذراندند هارون كه همواره از وجود ايشان نگران بود در صدد بود بنوعي ايشان را از سر راه خود بردارد و شيعيان هم بعد از حضرت موسي بن جعفر بسيار نگران حضرت رضا بودند صفوان بن يحيي ميگويد بعد از حضرت ابوالحسن موسي (ع) كه حضرت رضا ( بامامت ) تكلم ميفرمود بر ايشان ترسيديم و عرض كرديم ما ميترسيم كه اين طاغي بشما صدمهاي بزند حضرت رضا (ع) فرمودند سعي خودش را ميكند اما بر من دست نخواهد يافت .
و در كافي از محمد بن سنان روايت ميكند كه گفت خدمت حضرت ابوالحسن رضا عليه السلام عرض كردم شما خودتان را باين امر معروف فرمودهايد و سر جاي پدر بزرگوارتان نشستهايد در حاليكه هارون از شمشيرش خون ميچكد حضرت فرمودند باعث جرأت من فرمايش رسول [ص 473] خداست (ص) كه فرمود اگر ابوجهل توانست يك مو از سر من كم كند همهتان شهادت بدهيد كه من پيغمبر نيستم و من بشما ميگويم اگر هارون توانست يك مو از سر من كم كند شما شهادت بدهيد كه من امام نيستم ● .
و از اباصلت هروي است كه ميگويد روزي حضرت رضا عليه السلام در منزل خود نشسته بودند كه فرستاده هارون آمد و گفت اميرالمؤمنين شما را احضار كرده است حضرت بمن فرمودند اباصلت در چنين وقتي كه مرا احضار كرده مسلما قصد سوئي نسبت بمن دارد اما بخدا قسم نميتواند بمن مكروهي برساند چون كلماتي از جدم رسول الله (ص) بمن رسيده . ( يعني حرزي كه مرا حفظ ميكند ) اباصلت ميگويد در خدمت ايشان روانه شديم تا بر هارون الرشيد وارد شد و چون حضرت رضا (ع) بر او وارد شدند آن حرز را تا آخرش خواندند آنگاه چون باو رسيده و پيش روي او ايستادند هارون نظري بايشان انداخت و گفت يا اباالحسن گفتيم كه صد هزار درهم بشما بپردازند و حوائج خويشان خود را هم بنويس و چون حضرت برگشتند كه بروند هارون همانطور كه به پشت سر ايشان نگاه ميكرد گفت ما چيزي خواستيم و خدا چيز ديگر خواست و آنچه خدا خواست بهتر بود ● .
بين امين و مأمون براي حكومت و خلافت رقابت بود و عليهذا در زمان امين آن دو برادر بواسطه درگيريهاي خودشان توجه چنداني به حضرت رضا عليه السلام نداشتند و سرانجام پس از جنگها و مبارزاتي مأمون غالب شد و امين را كشت و خود خليفه شد و مركز خود را در خراسان قرار داد در آن ايام [ص 474] بنيعباس غالبا طرفدار امين بودند و به مأمون علاقه چنداني نداشتند و اين مطلب نوعي ضعف و كاستي براي مأمون ايجاد ميكرد و از طرف ديگر بعض شيعيان و بنيهاشم كه نوعا مخالف بنيعباس بودند و ميگفتند شما اول بنام آلمحمد قيام كرديد و حكومت را از بنياميه گرفتيد و بعد معلوم شد كه اسم آلمحمد (ص) را از روي صدق نميگفتيد و اولاد پيغمبر را رها نموديد ، اين جماعت هم هر چند روزي در گوشهاي از مملكت قيامي و حركتي ميكردند و اين نيز از جمله نگرانيهاي مأمون بود و مسأله ديگر خود حضرت رضا عليه السلام بودند كه از وجود ايشان آنهم در راه دور هراس داشت و مجموع اين نگرانيها مأمون را بر آن داشت كه با كمك رايزنان خود امثال فضل بن سهل معروف به ذوالرياستين كه هم وزير و هم امير لشكر او بود و ظاهرا از مجوسياني بود كه مسلمان شده بود و ديگر مشاوران خود تدبيري انديشيد و آن تدبير اين بود كه در سال دويست هجري تصميم گرفت كه آن حضرت را به خراسان آورده و بصورت ظاهر ايشان را در امر خلافت شركت دهد يا ولايتعهدي را بر ايشان عرضه نمايد و باين وسيله شيعيان را ساكت كند و بگويد بهترين شما اوست كه مثلا وليعهد من است و سركشي و قيام شما بر من بيمعني خواهد بود و پس از جلب نظر شيعيان بر عباسياني كه مخالف او بودند و او را قبلا از ولايتعهدي خلع نموده بودند غالب ميشد و در اكثريت قدرتمندي قرار ميگرفت و از ناحيه خود حضرت هم خيالش راحت ميشد كه زير نظر خود او باشند پس مقصود خود را براي حضرت پيغام داد و فرستادگاني به مدينه فرستاد كه مطلب را بر ايشان عرضه نمودند و حضرت رضا عليه السلام اول نپذيرفتند اما بعد كه [ص 475] فرستادگان گفتند خليفه امر كرده و جاي اختياري نگذاشته بناچار قبول فرمودند و عازم خراسان شدند و اين واقعه ظاهرا در سال دويست هجري بوده است .
از عيون الاخبار از مخول سجستاني نقل شده كه ميگويد وقتي فرستاده مأمون براي بردن حضرت رضا آمد من در مدينه بودم حضرت داخل مسجد شدند كه با رسول خدا (ص) وداع كنند و چندين مرتبه وداع ميكردند و ميآمدند كه خارج شوند باز برميگشتند نزد قبر مطهر و بصداي بلند گريه ميفرمودند من جلو رفتم و سلام كردم جواب فرمود و من تهنيت گفتم حضرت فرمودند مرا زيارت كن كه از جوار جدم (ص) بيرون ميروم و در غربت از دنيا ميروم و در كنار هارون مرا دفن خواهند كرد سجستاني ميگويد منهم از مدينه در پي آن حضرت رفتم تا طوس كه حضرت در آنجا وفات فرمود و در كنار هارون دفن شد ● . و در همان كتاب از وشاء است كه ميگويد حضرت رضا (ع) به من فرمودند وقتي خواستند مرا از مدينه خارج كنند عيالم را جمع كردم و بآنها امر كردم كه بر من گريه كنند كه من صداي آنها را بشنوم بعد دوازده هزار دينار بين آنها قسمت كردم و به آنها گفتم كه من ديگر هرگز بسوي خانواده خود برنميگردم ● .
باري حضرت با خانواده خود وداع غريبي فرمودند كه پر از اشك و آه بود و از مدينه بيرون آمدند و رجاء بن ابيضحاك و چند تن ديگر از درباريان از طرف مأمون مأمور به بردن آن حضرت بودند و بآنها امر شده بود كه حضرت را [ص 476] طوري بياورند كه از كوفه و مراكز شيعه عبور نكنند و حضرت را از طريق قادسيه و بصره به اهواز آوردند و از آنجا از طريق فارس به قم و نيشابور و مرو رفتند ، به اهواز كه رسيدند حضرت بواسطه گرماي زياد هوا قدري كسالت پيدا كردند طبيبي براي ايشان آوردند حضرت رضا (ع) داروئي گياهي را فرمودند كه براي ايشان بياورند طبيب گفت تعجب ميكنم كه شما اين گياه را ميشناسيد اما در اين فصل پيدا نميشود حضرت رضا فرمودند پس قدري نيشكر بياوريد عرض كرد در اين فصل نيشكر هم مطلقا پيدا نميشود حضرت فرمودند در همين فصل و همين زمين موجود است اين شخص را بردار ( و اشاره به ابوجعفر هاشمي راوي همين خبر فرمودند ) و برو كنار آب و از آب بگذريد انبار غلهاي ميبينيد و شخصي سياهچرده در آنجا هست باو بگوئيد نيشكر در كجا پيدا ميشود و گياه فلان در كجا هست ابوهاشم ميگويد آن وقت به من فرمود ابوهاشم همراه اينها برو پس رفتيم و عينا همان جو خان ( يعني انبار جو ) و آن مرد سياه را ديديم پرسيديم نيشكر كجا پيدا ميشود به پشت سرش اشاره كرد رفتيم و ديديم كه موجود است و بقدر حاجت برگرفتيم و برگشتيم به جو خان و آن مرد ديگر آنجا نبود پس خدمت حضرت رضا (ع) برگشتيم و آن حضرت حمد خدا را بجا آوردند ابوهاشم ميگويد آن طبيب از من پرسيد اين شخص پسر كيست گفتم پسر سيد انبيا گفت آيا از مفاتيح نبوت چيزهائي نزد او هست گفتم بلي بعض آن را كه ديدي اما پيغمبر نيست طبيب گفت وصي پيغمبر است گفتم بلي و خبر اين قصه به رجاء بن ضحاك رسيد كه حضرت چنين فرمودهاند و ابنضحاك به ياران خود گفت مصلحت در حركت است اگر بمانيم كنجكاوي [ص 477] مردم تحريك ميشود و حركت كردند ● .
وقتي به قم رسيدند مردم قم از آن حضرت استقبال نمودند و از آنجا به نيشابور تشريف بردند در نيشابور هم از آن حضرت استقبال پرشوري بعمل آمد و در خانه شخصي بنام پسنده اقامت فرمودند در محله غربي در ناحيهاي بنام لاشاباد وقتي كه ميخواستند از نيشابور بطرف مرو بروند حديث معروف به سلسلة الذهب را براي مردم آنجا بيان فرمودند و آن اين است كه از اباصلت هروي نقل شده كه ميگويد هنگام ترك نيشابور در خدمت حضرت رضا (ع) بودم و آن حضرت بر استري شهبا يعني خاكستري سوار بودند ( در كجاوه ) و در اين وقت محمد بن رافع و احمد بن حرب و يحيي بن يحيي و اسحق بن راهويه و جماعتي از اهل علم در مربعه ( كه ظاهرا زمين باز و محلي در كنار نيشابور بوده ) به لجام استر آن حضرت متمسك شده استدعا كردند و قسم دادند كه بحق آباء طاهرينت براي ما حديثي روايت بفرما كه از پدر بزرگوارت شنيده باشي پس آن حضرت سر مبارك را از محمل بيرون آوردند و جبهاي كه هر دو روي آن خز بود پوشيده بودند آنگاه فرمودند حديث كرد مرا عبد صالح موسي بن جعفر و فرمود حديث كرد مرا پدرم حضرت صادق جعفر بن محمد و آن بزرگوار فرمود حديث كرد مرا پدرم ابوجعفر محمد بن علي باقر علم انبيا و آن حضرت فرمود كه حديث كرد مرا پدرم علي بن الحسين سيد العابدين و آن حضرت فرمود حديث كرد مرا آقاي جوانان اهل بهشت يعني حسين كه آن بزرگوار [ص 478] فرمود حديث كرد مرا پدرم علي بن ابيطالب عليهم السلام كه فرمود شنيدم از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه ميفرمود خداي جل جلاله ميفرمايد هرآينه من خدايم خدائي جز من نيست پس مرا بپرستيد و هركس از شما از روي اخلاص شهادت دهد كه خدائي جز خدا نيست داخل در حصن من ميشود و هركس در حصن و قلعه من داخل شود از عذاب من ايمن خواهد بود ● و در حديث ديگري است بهمين الفاظ جز آنكه بعد از ذكر پيغمبر (ص) نقل شده كه فرمود شنيدم از جبرئيل و او ميگفت كه شنيدم از خداوند ● و در آخر حديث است كه راوي ميگويد چون راحله حركت كرد حضرت ما را ندا داد و فرمود بشروطها و انا من شروطها يعني ( شهادت لا اله الا الله باعث نجات و امان است ) با شروطش و من از شروط آن هستم . تمام شد حديث شريف .
باري حضرت به مرو تشريف آوردند و مأمون بهمراه رجال از آن حضرت استقبال كرد و اول عنوان كرد كه اجازه فرمايند خود را از خلافت خلع كند و آن حضرت خلافت را قبول فرمايند . از اباصلت هروي منقول است كه مأمون به حضرت رضا عليه السلام عرض كرد يا ابن رسول الله فضل و علم و زهد و پارسائي و عبادت شما را شناختم و ميبينم كه شما از من به خلافت سزاوارتر هستيد حضرت رضا فرمودند به عبوديت خداي عزوجل افتخار ميكنم و به زهد در دنيا اميد نجات از شر دنيا را دارم و به ورع از محارم اميد فوز به مغانم و به تواضع در دنيا اميد رفعت در نزد خداي عزوجل مأمون [ص 479] عرض كرد آن را براي شما بگذارم و با شما بيعت كنم حضرت رضا (ع) فرمودند اگر اين خلافت مال شما بوده و خدا براي شما قرار داده بوده پس جايز نيست لباسي را كه خدا بر شما پوشانده بيرون آوريد و بديگري بدهيد و اگر مال شما نبوده كه جايز نيست چيزي را كه مال شما نبوده به من بدهيد مأمون گفت اي پسر رسول خدا چارهاي نداريد و بايد اين امر را قبول بفرمائيد فرمودند از روي طوع كه هرگز قبول نميكنم ( يعني اگر مختار باشم از روي ميل نميپذيرم ) و مأمون چند روز اصرار را ادامه داد تا بالاخره از قبول ايشان مأيوس شد و عرض كرد اگر خلافت را نميپذيري و دوست نميداري كه با تو بيعت كنم پس وليعهد من باش كه خلافت بعد از من متعلق به شما باشد حضرت رضا (ع) فرمودند قسم بخدا كه هرآينه پدرم از پدرانش از اميرالمؤمنين از رسول خدا (ص) مرا حديث كرد كه من قبل از تو از دار دنيا ميروم در حالي كه مظلوم هستم و با سم كشته ميشوم و ملائكه زمين و آسمان بر من گريه ميكنند و در زمين غربت در كنار هرون الرشيد دفن ميشوم پس مأمون گريه كرد و بآن حضرت گفت يا ابن رسول الله چه كسي شما را ميكشد و چه كسي ميتواند به شما بدي برساند در حالي كه من زنده باشم ؟ حضرت رضا (ع) فرمودند دانسته باشيد كه اگر بخواهم بگويم چه كسي مرا ميكشد ميتوانم مأمون عرض كرد اي پسر رسول خدا قصد شما از اين سخنان اين است كه كار خود را سبك كنيد و از پذيرفتن اين امر خودداري كنيد كه مردم بگويند شما زاهد در دنيا هستيد ؟ حضرت رضا (ع) فرمودند قسم بخدا از روزي كه خدا مرا آفريده دروغ نگفتهام و براي دنيا زاهد در دنيا نشدهام و قصد تو را هم ميدانم مأمون گفت قصد من چيست [ص 480] حضرت فرمودند اگر راست بگويم در امانم گفت در امان هستيد فرمودند قصد تو اين است كه مردم بگويند كه علي بن موسي از دنيا روگردان نيست بلكه دنيا باو رو نياورده بود نميبينيد كه چطور بطمع خلافت وليعهدي را قبول كرد پس مأمون خشمگين شد و گفت همواره بر خلاف ميل من با من برخورد مينمائي و از سطوت من خود را ايمن دانستهاي بخدا قسم اگر ولايت عهد را قبول كردي كه هيچ و گرنه ترا مجبور ميكنم و اگر باز نپذيرفتي گردنت را خواهم زد ، حضرت رضا عليه السلام فرمودند خدا مرا نهي كرده كه خود را بهلاكت بيندازم و اگر تصميم بر اين است هرچه ميل شما است و من ميپذيرم باين شرط كه كسي را ولايت ندهم و عزل نكنم و نقض رسم و سنتي ننمايم و همين اندازه از دور نظري بطور مشورت بدهم . مأمون شروط را پذيرفت و ايشان را وليعهد خود نمود در حالي كه حضرت از اين امر بسيار ناراحت بودند . تمام شد روايت ● .
باري مأمون در هفتم ماه مبارك دويست و يك از خاص و عام براي آن حضرت بيعت گرفت و دستور داد لباس سياه را بيرون آورده و لباس سبز بپوشند و ظاهرا از حضرت رضا (ع) اكرام و احترام مينمود اما هرچه از فضائل و علوم و حسن تدبير و عقل و درايت آن حضرت بر او ظاهر ميشد بر حسدش ميافزود و متحمل فضيلت آن حضرت نبود و در همين ايام دختر خود امحبيبه را براي آن حضرت تزويج نمود و در سال دويست و دو وقتي كه عيد فطر فرا رسيد مأمون از آن حضرت خواست كه نماز عيد بخوانند [ص 481] حضرت رضا (ع) نپذيرفتند و او اصرار كرد تا آنكه فرمودند اگر بخوانم بهمان سيرت كه پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) براي نماز بيرون ميرفتند ميروم و مأمون پذيرفت و حضرت وقت طلوع آفتاب غسل نموده و عمامه سفيدي كه از جنس پنبه بود بر سر بستند و يك طرف آنرا بر روي سينه انداختند و طرف ديگر را بين دو كتف و مهيا شدند و به همه اطرافيان خود فرمودند شما هم به همين طور مثل من عمل كنيد آن وقت چوبدستي برداشته و بيرون آمدند و پابرهنه بودند و شلوار را تا نصف ساق بالا زده بودند و همچنين جامه خود را هم بالا زده بودند ، حضرت سر را بآسمان گرفته و چهار تكبير فرمودند مردم همراه آن حضرت حركت كردند و ميگريستند نظاميان و درباريان مأمون هم كه با اسبها و لباسهاي مجلل آمده بودند وقتي ديدند حضرت پابرهنهاند ناچار از اسبها پياده شدند و حضرت هر ده قدم كه ميرفتند ميايستادند و چهار تكبير ميگفتند و اجتماع و حالت غريبي شده بود و مردم به هيجان آمده بودند بعضي سران سپاه از اين حالت ترسيدند و فورا به مأمون پيغام دادند كه اگر حضرت باين هيئت به مصلي برسند و نماز بخوانند حالت مردم طوري است كه شايد ديگر اطاعت نكنند و شورشي بشود فضل بن سهل كه باو ذوالرياستين ميگفتند به مأمون توصيه كرد كه حضرت را برگردانند و مأمون فرستاد و در ميان راه به حضرت گفتند كه خليفه ميگويد شما از اين زحمت معاف باشيد همان كه هر هفته نماز ميخواند نماز خواهد خواند و حضرت رضا كفشهاي خود را پوشيده و برگشتند . وقتي به خانه رسيدند عرق كرده بودند و غبارآلود بودند و دستها را بآسمان بلند كردند و عرض كردند : خدايا اگر فرج من از اين سختيها به [ص 482] موت است الساعه در مرگ من تعجيل فرما و همواره محزون و مغموم بودند تا بدار باقي شتافتند ● .
از اين وقايع و امثال اينها مثل مجالس مناظره و مباحثه با علما كه ترتيب ميدادند جمعا مأمون ميديد كه هر كار ميكند قدر آن حضرت در نزد مردم كم شود برعكس محبت ايشان در دلها زياد ميشود و بيشتر ميترسيد ، تا بالاخره براي حفظ خلافت و سلطنت خويش تصميم گرفت آن امام بزرگوار را به شهادت برساند و انگور مسمومي و بروايتي انار مسمومي ترتيب داد و حضرت را تكليف كرد از آن ميل نمايند حضرت ابا فرمودند اصرار كرد و حضرت ميل فرمودند چند دانه كه ميل فرمودند حال مباركشان دگرگون شد باقي خوشه را بر زمين انداختند و برخاستند مأمون گفت كجا ميرويد فرمودند به همانجا كه مرا فرستادي حضرت رضا (ع) به خانه برگشتند و به اباصلت كه در خدمت ايشان بود فرمودند در خانه را ببند و خود با حالت بيماري به داخل حجره رفتند و بر فراش خود تكيه فرمودند از اباصلت نقل شده كه ميگويد در همين وقت بود كه ديدم جواني خوشسيما كه موهاي كوتاه و مجعد داشت و بسيار به حضرت رضا (ع) شبيه بود در ميان خانه است پرسيدم از كجا داخل شديد من در را بسته بودم فرمود خدائي كه قادر است مرا در يك لحظه از مدينه به طوس آورد از در بسته هم مرا داخل كرد پرسيدم تو كيستي فرمود منم حجت خدا بر تو اي اباصلت من محمد بن علي هستم آمدهام براي وداع پدر غريب و مظلوم و والد مسموم خود .
[ص 483] بعد داخل حجره شد و حضرت برخاسته او را در آغوش گرفته و بوسيدند و با هم شروع به راز گفتن و بيان اسرار نمودند و ودايع پيغمبر (ص) را حضرت رضا (ع) به فرزند خود تسليم نمودند و پس از آن دعوت حق را اجابت فرموده به رياض قدس شتافتند و حضرت جواد عليه السلام متصدي غسل آن بزرگوار شده و حضرتش را كفن نمود و بر آن بزرگوار نماز خواند و پس از آن مأمون و جماعتي آمدند و شروع به نوحه و زاري بر آن حضرت كردند و از بعض روايات چنين ظاهر ميشود كه بين مسموم شدن و شهادت آن حضرت چند روز فاصله بود بهر صورت مأمون دستور تجهيز جسد مبارك را داد و خواست كه ايشان را پشت سر پدرش هارون دفن كند اما در آنجا حفاران نتوانستند زمين را حفر كنند و باو گفتند كه خود آن حضرت فرموده است در قبله قبر هارون كلنگي بزنيد قبري حاضر نمايان ميشود در آنجا دفن كنيد .
و مرحوم مجلسي در جلاء العيون مينويسد يكي از اهل مجلس بآن لعين گفت تو اقرار بامامت او مينمائي گفت بلي آن مرد گفت امام ميبايد در حيات و ممات بر همه كس مقدم باشد ، پس امر كرد كه قبر را در جانب قبله حفر نمايند ( يعني قبله و پيش روي قبر هارون ) . از كلام مرحوم مجلسي سند اين نقل بدرستي معلوم نيست اما مضمون سخن آن شخص را اخبار متعددي تأييد ميكند و بنظر ميرسد كه اين مطلب معروف و جزو واضحات بوده و گرنه آن شخص چنين استدلالي نميكرد و مأمون هم قبول نمينمود . در كتاب وسائل الشيعه از هشام بن سالم از حضرت صادق عليه السلام نقل ميكند كه شخصي بايشان عرض كرد پدر بزرگوار شما را بايد زيارت كرد فرمودند بلي و در نزد او نماز ميخوانند و پشت سرش نماز خوانده ميشود و [ص 484] مقدم بر او نبايد نماز بخوانند الحديث ● . و از كتاب احتجاج طبرسي از توقيع شريف است از حضرت صاحب الامر (عج) كه از آن حضرت سؤال شد كه شخص قبور ائمه عليهم السلام را زيارت ميكند آيا جايز است كه بر قبر سجده نمايد يا نه و آيا براي كسي كه در جوار قبور ايشان نماز ميخواند جايز است كه پشت قبر بايستد و قبر را قبله قرار دهد يا بايد طرف سر يا پاها بايستد و آيا جايز است كه مقدم بر قبر شود و نماز بخواند در حالي كه قبر را پشت سر خود قرار داده يا نه پس آن حضرت (ع) جواب فرمودند : اما سجده بر قبر جايز نيست چه در نافله و چه در فريضه و چه در زيارت و آنچه عمل بر آن است اين است كه گونه راست را بر قبر بگذارد و اما نماز پس بدرستي كه بايد پشت سر امام باشد و قبر را جلوي خود قرار ميدهد و جايز نيست كه پيش روي قبر نماز بخواند و نه در طرف راست قبر و نه طرف چپ آن چونكه امام (ع) نه كسي بايد بر او مقدم شود و نه كسي مساوي او گردد ● .
تمام شد توقيع رفيع و بمناسبت خواستيم اين قاعده شريفه را هم يادآور شويم كه ان شاء الله دوستان آن بزرگواران در همه جا رعايت نمايند و اگر چه كه حديث مربوط به نماز بود اما عبارت آخر كليت دارد و مخصوص امر خاصي نيست . باري حضرت رضا (ع) را در قبله قبر هارون دفن نمودند و سالها قبل از آن رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده بود زود باشد كه پاره تن مرا در خراسان دفن كنند هيچ غمزدهاي او را زيارت نميكند مگر آنكه خدا غمش را برطرف فرمايد و هيچ گناهكاري زيارتش نميكند مگر آنكه خدا [ص 485] گناهان او را ميآمرزد ● و خود آن حضرت ميفرمايد هركس مرا زيارت كند در حالي كه بآنچه خداوند از حق و طاعت من واجب فرموده معرفت داشته باشد پس من و پدران من روز قيامت شفيعان او خواهيم بود و هر كه ما شفيع او باشيم نجات مييابد ولو آنكه مثل گناه ثقلين كه جن و انس باشند بر گردن او باشد ● . و اخبار فضل زيارت آن حضرت از حد احصاء در اين مختصر خارج است .
در زيارت آن حضرت ميخوانيم : السلام علي غوث اللهفان و من صارت به ارض خراسان خراسان . يعني سلام بر فريادرس و چارهساز غمزده و آن كسي كه زمين خراسان بواسطه او خراسان شده است يك معني عبارت اين است كه خراسان مركب از دو كلمه خور بمعني خورشيد و آسان بمعني شرق است و خراسان يعني آفتاب شرق و بواسطه آن حضرت است كه اين سرزمين آفتاب مشرق شده است .
در كتب اخبار و سير از فضائل حضرت رضا عليه السلام مطالب فراواني نقل شده است و احاديث زيادي نيز از آن حضرت بجاي مانده كه حاوي فرمايشات يا سنن عمليه ايشان است و براي تيمن چند خبري را در اينجا نقل مينمائيم .
در فصل الخطاب روايت فرموده است كه چون ولايتعهدي را براي حضرت علي بن موسي عليهما السلام مقرر كردند ، حاجب آن حضرت ( روزي ) آمد و [ص 486] عرض كرد جماعتي دم در هستند و اجازه شرفيابي ميخواهند و ميگويند ما شيعه علي هستيم حضرت فرمودند من كار دارم ايشان را برگردان حاجب آنها را برگرداند و چون روز ديگر شد آمدند و بهمان لفظ گفتند حضرت هم همانطور جواب دادند و حاجب آنها را برگرداند تا آنكه مدت دو ماه شد كه هر روز ميآمدند و همانطور ميگفتند كه ما شيعه علي هستيم و حضرت آنها را نميپذيرفت و برميگرداند تا آنكه ديگر از تشرف مأيوس شدند و به حاجب گفتند به مولاي ما بگو ما شيعه پدرت علي بن ابيطالب عليه السلام هستيم و دشمنان در اين قضيه ما را شماتت كردهاند كه شما ما را راه نميدهيد و ما اين مرتبه برميگرديم و بجهت خجالت و بيعزتي كه در اين پيشآمد ديديم بايد از شهر خود بگريزيم چون طاقت تحمل شماتتهاي دشمنان و تبعات آنرا نداريم . اين مرتبه حضرت رضا (ع) فرمودند بآنها اذن بده كه وارد شوند پس آنها وارد شدند و سلام كردند حضرت جواب آنها را ندادند و اجازه نشستن هم بآنها نفرمودند و آنها همانطور بر روي پا ايستاده بودند و عرض كردند اي پسر رسول خدا اين چه جفاي عظيم و استخفافي است كه ميفرمائي بعد از آن محجوب و محروم بودن سخت ، و ديگر چه براي ما خواهد ماند حضرت رضا (ع) فرمودند بخوانيد : ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفو عن كثير . يعني هر مصيبتي كه به شما ميرسد بواسطه اعمالي است كه كردهايد و خدا از بسياري عفو ميفرمايد و من درباره شما اقتدا به خداي عزوجل و رسول خدا و اميرالمؤمنين و پس از او به آباء طاهرين خود نمودم آنها از شما ناخشنود بودند من هم اقتدا بآنها كردم عرض كردند براي چه اي پسر رسول خدا فرمودند بجهت اينكه ادعا كرديد [ص 487] كه شيعه اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام هستيد واي بر شما شيعه علي حسن است حسين است سلمان است ابوذر است مقداد است و عمار است محمد بن ابيبكر است آنها كه مخالفت هيچ امري از اوامر او را ننمودند و مرتكب هيچ كاري كه او نهي فرموده بود نشدند .