٢٦ محرم الحرام ١٤٢٠

[ص 427] مطلب ششم

در شرح احوال حضرت ابوعبدالله جعفر بن محمد صادق عليه و علي آبائه الصلوة و السلام است .

** فصل **

ولادت باسعادت آن حضرت موافق مشهور و نقل شهيد در دروس در مدينه در روز هفدهم ربيع الاول سال هشتاد و سه هجري بوده است والده ماجده ايشان ام‌فروه دختر قاسم بن محمد بن ابي‌بكر است و اسم آن مخدره فاطمه بوده و ام‌فروه كنيه ايشان است و مادر ام‌فروه اسماء دختر عبدالرحمن بن ابي‌بكر است . حضرت صادق عليه السلام فرمودند مادرم زني مؤمن و متقي و نيكوكار بود و خدا نيكوكاران را دوست ميدارد در كافي از علل الشرايع از حضرت سجاد نقل ميكند و آن بزرگوار از پدر عاليمقدار از جد بزرگوارشان عليهم السلام نقل ميفرمايند كه رسول خدا (ص) فرمود هرگاه فرزندم جعفر بن محمد بن علي بن حسين بن علي بن ابي‌طالب متولد شد او را صادق بناميد چرا كه در اولاد او كسي ميآيد كه هم‌نام اوست اما برحق نيست و ادعاي امامت ميكند و باو كذاب ميگويند ● .

قامت آن حضرت ميانه بود و موهاي مجعد مشكي داشت و رخساره و بيني كشيده و خوش‌حالت و چهره مباركش روشن و نوراني ، در مورد امامت آن حضرت بواسطه نصوص سابقه اختلافي نبود اگر چه كه بعض نزديكان [ص 428] بواسطه كمي معرفت طمعي در دل داشتند . در عيون اخبار الرضا عليه السلام نقل ميكند كه چون حضرت محمد بن علي باقر هنگام وفات در حال احتضار بودند فرزند خود حضرت صادق (ع) را فرا خواندند كه عهدي را بايشان سپارند و برادر آن حضرت زيد بن علي (ع) عرض كرد اگر شما هم تبعيت آن سيره را بكنيد كه در حسن و حسين واقع شد ( و مثل آن مورد عمل كنيد ) اميدوارم كه كار غلطي نباشد حضرت باقر باو فرمودند اي ابا حسين رد امانتها آنطور نيست كه بشود به مثال عمل كرد و از روي آن الگو تقليد نمود و عهدهاي معهود تابع رسوم نميشود و اين است و جز اين نيست كه اينها اموري است كه از قبل از طرف حجتهاي خداي عزوجل معين شده ● . تمام شد حديث شريف كه ترجمه آنرا بطور نقل به معني ذكر كرديم كه معلوم شود بعضي طمع در امامت آن حضرت داشتند اما حضرت باقر با نصوص متعدد امر را واضح ساختند از جمله از شيخ مفيد از ارشاد روايت شده از ابان بن عثمان از ابي‌الصباح كناني كه گفت حضرت باقر عليه السلام نظر فرمود به فرزندش حضرت صادق عليه السلام و فرمود اين را ميبيني اين از كساني است كه خداي تعالي ميفرمايد : و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين .

يعني ميخواهيم منت بگذاريم بر كساني كه در زمين ضعيف شمرده شدند و آنها را امامان قرار دهيم و آنها را وارثين قرار دهيم . و از همان كتاب از هشام بن سالم از جابر بن يزيد جعفي است كه ميگويد از حضرت باقر (ع) پرسيدند [ص 429] كه بعد از آن حضرت چه كسي قائم بامر است پس دست خود را بر ابي‌عبدالله (ع) زد و فرمود قسم به خدا اين فرزند من قائم آل بيت محمد است (ص) تمام شد حديث .

و از علي بن حكم از طاهر كه از اصحاب حضرت باقر بود نقل ميكند كه گفت خدمت آن حضرت بودم كه جعفر (ع) وارد شد حضرت باقر فرمودند : هذا خير البرية .

يعني اين بهترين خلايق است . و در بحار نقل ميكند از محمد بن مسلم كه گفت خدمت حضرت باقر (ع) بودم كه فرزندش جعفر وارد شد و موي آن حضرت را بالاي سرش دسته كرده و بسته بودند و عصائي در دستش بود و بازي مينمود پس حضرت باقر (ع) او را گرفت و بخود چسبانيد آن وقت فرمود پدر و مادرم فداي تو كه لهو و لعب نميكني آن وقت به من فرمود اي محمد اين امام تو است پس از من پس باو اقتدا كن و از علم او اقتباس نما و قسم بخدا كه او هرآينه همان صادقي است كه رسول الله (ص) براي ما وصف فرموده شيعه او در دنيا و آخرت نصرت مييابند و دشمنانش بر زبان هر نبيي ملعونند پس جعفر (ع) خنده كرد و روي مباركش سرخ شد آنگاه حضرت باقر رو به من فرمود و فرمود از او سؤال كن و من از حضرت صادق پرسيدم اي پسر رسول خدا منشأ خنده كجاست فرمود اي محمد عقل از قلب است و حزن از كبد و نفس از ريه و خنده از طحال پس برخاستم و سرش را بوسيدم ● . تمام شد خبر و اخبار باين معاني بسيار است .

[ص 430] اسم شريف آن بزرگوار جعفر است و بفرمايش خود آن حضرت جعفر نام نهري است در بهشت و در معيار اللغة جعفر را بمعناي نهر يا رود صغير و هم رودخانه بزرگ و پرآب نوشته و ميگويد اسم حضرت جعفر ابن محمد امام ششم از ائمه اثني‌عشر عليهم صلوات الله الملك الاكبر بهمين معني است بجهت علم غزير و جريان دائم فيوض او بجهت مناسبت بين لفظ و معني .

** فصل **

دوران امامت حضرت صادق عليه السلام يعني سالهاي بين يكصد و چهارده و يكصد و چهل و هشت شكوفاترين و پربارترين سنوات نشر فرهنگ و علوم شيعي است در اين سالها دولت بني‌اميه و آل‌مروان رو بضعف گذاشت تا سرانجام از ميان رفت و دولت بني‌عباس كم‌كم پا ميگرفت و در اوائل امر قدرت چنداني نداشت و مبارزات بين بني‌اميه و بني‌عباس عمده ظرفيت ذهني خلفا و بزرگان دو طرف را اشغال مينمود بطوري كه كمتر ميتوانستند متوجه ائمه باشند و مشغول به خود بودند و حضرت صادق عليه السلام در امور رياست ظاهري با كمال تقيه راه ميرفتند و سعي مينمودند خلفا را آسوده‌خاطر كنند كه قصد قيامي بر ضد آنها ندارند و اين سياست اگر چه دشمنيهاي آنها را از بين نميبرد اما بطور نسبي تا حدودي آن حضرت را از شر آنها آسوده ميكرد و سياست حضرت صادق عليه السلام كه قسمتي از زمان ايشان مواجه با زمان ضعف آن دو دولت بود بر اين واقع شد كه علوم و حكمتها و معارف فراواني را در بين مردم نشر دهند كاري كه قبل و بعد از آن شايد هرگز ميسر نميشد و در واقع علي حين غفلة من الناس وارد شهر شدند و كاري كردند كه اثر آن از عهده‌داري حكومت ظاهري بسيار بيشتر [ص 431] بود كاري كه آثار و نتايج آن امروزه بوضوح مشهود و ملموس است و در اين زمان غيبت كه در واقع جز آثار و اخبار ائمه اطهار (ص) چيزي در دست ما نيست مي‌بينيم كه عمده احاديث شيعه كه موجود است توسط حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام و بخصوص توسط حضرت صادق عليه السلام بيان شده تا جائي كه مذهب شيعه بنام مذهب جعفري معروف شده است از حضرت صادق عليه السلام آنقدر فضائل و علوم و كمالات ظاهر شد كه علماي شيعه و سني همگي در مدح ايشان همزبانند مالك بن انس گفته است در فضل و علم و ورع از جعفر بن محمد بالاتر نديدم ابوجعفر منصور گفته است آن حضرت محدث بود ابوحنيفه با آنكه از دشمنان آن حضرت است براي كسب علم در محضر آن حضرت حاضر ميشد . و از ذهبي نقل شده كه ميگويد ابوحنيفه گفته است فقيه‌تر از جعفر بن محمد نديدم و غالب علماي اهل سنت از آن بزرگوار تجليل نموده‌اند .

از اول تولد تا وقت وفات آن حضرت ده نفر از خلفاي اموي و دو نفر از خلفاي عباسي حكومت كردند تولد ايشان در زمان عبدالملك پسر مروان حكم بود و بعد از او وليد حكومت يافت همان كه مسجد اموي را در دمشق ساخته و اين وليد اول است و بعد از او سليمان پسر عبدالملك كه در كثرت غذا خوردن شهرت دارد و بعد از او عمر بن عبدالعزيز بن مروان و بعد از او يزيد بن عبدالملك كه حرمت اين اوراق مانع از شرح فسق و فجورهاي ظاهره و معروفه اوست و هم او بود كه زن روسپي را امر كرد كه در حال مستي و جنابت امامت بر جماعت كند و نماز صبح بخواند .

باري و پس از او هشام بن عبدالملك حكومت يافت و بعد از او وليد پسر يزيد [ص 432] بن عبدالملك كه وليد دوم است و بعد از او يزيد بن وليد و بعد از او ابراهيم پسر وليد تا منتهي شد به مروان بن محمد كه تا نگويند مروان حمار درست شناخته نميشود و بعد از آن دولت عباسيان شروع شد كه دو نفر آنها در زمان حضرت صادق بودند يكي ابوالعباس عبدالله بن محمد معروف به سفاح و ديگري ابوجعفر پسر محمد معروف به منصور دوانيقي . و همانطور كه ذكر شد اين اوراق جاي شرح احوال ايشان نيست لكن اگر كسي براي عبرت گرفتن چند ساعتي در احوال ايشان مطالعه كند اولا كه حيرت ميكند و مات و مبهوت ميماند كه چطور ميشود چنين اشخاصي كه عمدتا فاقد كمالات عادي اخلاقي بودند و از بيشتر رعيت خود فاسقتر و فاجرتر و همگي خونريز و سفاك و بيگانه با عدل و انصاف بودند ادعاي جانشيني پيغمبر را داشته باشند و خود را اميرالمؤمنين بنامند و اگر موضوع حكومت و دار الحكومه‌ها و اسباب سلطنت و قشون كه در چشم عوام الناس اهميت زيادي دارد نبود ديگر مقايسه اين اشخاص با ائمه اطهار و درك حقانيت آن بزرگواران بر عادي‌ترين مردم هم دشوار نبود و نزد عاقلان مقايسه اين دو طايفه خلاف ادب مينمود و در ثاني كسي كه در احوال آنها نظر كند ملاحظه مينمايد كه چطوراينها با عوام‌فريبي و تبليغات بكلي اسلام را طور ديگر نمايش دادند و حقيقة اگر مجاهدتهاي ائمه اطهار عليهم السلام نبود بكلي آن دين و ناموس اوليه از ميان ميرفت .

باري آن بزرگواران ميبايستي با اين خلفا بسازند و هر روز مورد شك و ظن خليفه باشند و او در صدد ايذاء و آزار و قتل آنان برآيد خود حضرت صادق عليه السلام چندين بار توسط خليفه احضار شدند و قصد قتل آن حضرت را [ص 433] داشت و به سلاح دعا و اعجاز و ارعاب او خود را حفظ فرمودند مسائل حركت و قيام بعض بني‌هاشم مثل زيد بن علي (ع) و محمد بن عبدالله بن حسن و بعض ديگر از بني‌هاشم نيز بر مشكلات ايشان ميافزود و بد نيست كه در اينجا مختصري از احوال اين اشخاص را ذكر نمائيم و شك نيست كه حكم هر كدام از آنها از ديگري جدا است و كلا ما وظيفه نداريم در مسائل و مناقشاتي كه بين آقازادگان و امامزادگان بوده داخل شويم و عثرات و لغزشهاي آنها را برشماريم و تصديق و يا تكذيب هريك را بنمائيم و آنها خودشان به روابط خود داناترند و بخصوص كه تاريخ هم‌چنان كه قبلا گفته شده هميشه در گزارش وقايع ناقص و اغلب بجهات حب و بغضها نادرستي در آن بسيار ديده ميشود و اعتماد تام صرفا بر اخبار و احاديث صحيحه است و تواريخ معتبره اسباب تأييد مطلبند و در مورد اخبار هم ، بواسطه وجود تقيه و سياستهاي خاص ائمه در بيان مطالب در مواقع مختلف ، و در حضور اشخاص مختلف ، حالتي است كه جز آنها كه با لحن ائمه آشنا هستند به اصل مطلب برنميخورند و دانستن لحن و معني واقعي كلام آنها تفقهي ميخواهد و به صرف فهميدن معاني ظاهري الفاظ كار نميگذرد و آنها كه فقط از كلام دلالتهاي مطابقه را ميفهمند از لوازم آن غافل ميمانند و درك اشارات خفيه و توريه‌ها از آنها فوت ميشود و همانطور كه عرض شد اولي آن بود كه ما در بسياري از اختلافات و مسائلي كه بين اولاد ائمه واقع شده وارد نشويم اما بعض مطالب هست كه عموميتي دارد و مسأله خصوصي و خانوادگي آنها نيست و نزد بعضي در بوته اجمال و ابهام مانده است و اگر چند كلمه‌اي در جهت توضيح مطلب گفته شود بد نيست . از جمله درباره [ص 434] زيد بن علي (ع) سخنها مختلف است و اخبار هم مختلف است و بسياري محققين گمان كرده‌اند كه اين اخبار با هم معارض است و اگر يكي را بگيريم لزوما بايد ديگري را ترك نمائيم در حالتي كه اينطور نيست و غالبا با دقت و تفكر در عرف بيان ائمه اختلافات اخبار حل ميشود در مورد زيد اخباري داريم كه از او تعريف فرموده‌اند و اخباري داريم كه از او انتقاد نموده‌اند و اخباري داريم كه عيب گرفتن ديگري را بر او تأييد نموده‌اند و ما ترجمه تقريبي بعض اين اخبار را نقل ميكنيم و قبل از آن با نهايت اختصار واقعه شهادت زيد را ميآوريم كه معلوم شود سخن در چه قضيه‌اي است .

زيد بن علي بن الحسين مردي عالم و فاضل و نسبتا مطلع بر اخبار و احاديث آل‌محمد (ص) بود و نوعا از ظلم و جور خلفا در رنج و عذاب و در صدد خروج بر آنها و برگرداندن امر حكومت به آل‌محمد (ص) بود در سال صد و بيست هشام زيد را از مدينه به شام طلبيد و گفت به كوفه برود تا با خالد بن عبدالله حاكم عراق روبرو شود كه در مورد طلبي از او شاكي است زيد ناچار به كوفه رفت و با خالد روبرو شد و در آنجا مردم گرد او جمع شدند و جماعتي با او بيعت نمودند بعض ياران او باو گفتند گول اين جماعت را مخور اينها همانها هستند كه با اجداد تو آن غدرها و مكرها را كردند اما زيد نپذيرفت و بعضي هم او را تشويق به مبارزه كردند تا بالاخره خروج كرد .

يوسف بن عمر در صدد تجهيز لشكر برآمد كه با او مبارزه كند مردم كه ديدند يوسف وارد جنگ ميشود و كار سخت خواهد شد از ياري زيد پشيمان شدند و حيله‌اي بكار بستند و آمدند در باب خلفا با زيد بحثي كردند و چون [ص 435] قول او را نپذيرفتند از گرد او پراكنده شدند خلاصه در شبي كه زيد آماده خروج شده بود از چهل هزار نفر كه گويا با او بيعت كرده بودند دويست و هجده نفر باقي ماندند و سپاهيان دشمن هم رسيدند و جنگ درگرفت و تيري به پيشاني زيد نشست او را براي مداوا به خانه‌اي بردند چون طبيب تير را بيرون آورد زيد جان سپرد و بشهادت رسيد سن او در آن وقت چهل و دو سال بود جسد زيد را دشمنانش بعد از شهادت و دفن او از قبر بيرون آوردند و در كناسه كوفه بر دار زدند و مدتها بر دار بود و بعد آن را پائين آوردند و آتش زدند و سوختند رحمة الله عليه و غفر له ، هيچ سندي در دست نيست كه زيد را حضرت صادق امر به قيام نموده باشند تنها شاهدي كه اين بنده ديده‌ام كه در آن في الجمله تأييدي مشاهده ميشود روايت عيون الاخبار است كه آنرا از جلد سوم تفسير نورالثقلين نقل و ترجمه مينمائيم كه علي بن عبدون از پدرش نقل ميكند كه چون زيد بن موسي بن جعفر را به سوي مأمون حمل نمودند و او در بصره خروج كرده بود و خانه‌هاي اولاد عباس را سوخته بود مأمون مجازات او را به حضرت علي بن موسي الرضا واگذار نمود و به آن حضرت عرض كرد يا اباالحسن اگر برادر شما زيد خروج كرده و اين اعمال را بجا آورده زيد بن علي هم خروج نموده بود و كشته شد و اگر بواسطه منزلت شما در نزد من نبود او را ميكشتم چرا كه جرم او كم نيست حضرت رضا عليه السلام فرمودند يا اميرالمؤمنين برادرم زيد را با زيد بن علي عليه السلام مقايسه مكن چونكه زيد بن علي از علماء آل‌محمد بود در راه خداي تعالي غضب كرد و با دشمنان او جنگيد تا در راه او كشته شد و پدرم موسي بن جعفر عليه السلام براي من روايت فرمود كه از [ص 436] پدرش جعفر بن محمد عليهما السلام شنيده بود كه آن حضرت ميفرمود خدا رحمت كند عمويم زيد را كه دعوت به رضاي آل‌محمد ميكرد و اگر پيروز شده بود به چيزي كه دعوت بآن ميكرد وفا مينمود و در خروجش با من مشورت كرد باو گفتم اي عموي من اگر راضي هستي كه در كناسه ترا بر دار بكشند خود ميداني و چون زيد براه افتاده بود حضرت صادق عليه السلام فرموده بودند واي بر كسي كه فرياد او را بشنود و جواب او را ندهد . مأمون عرض كرد يا اباالحسن اينطور نيست كه در خبر درباره كسي كه بدون حق ادعاي امامت كند مطالبي رسيده حضرت رضا عليه السلام فرمودند زيد بن علي چيزي را كه حق او نبود ادعا نميكرد و تقواي او براي خداوند بيش از اين بود او ميگفت شما را دعوت ميكنم به رضاي آل‌محمد و آنچه در خبر رسيده درباره كسي است كه ادعا كند خداي تعالي بر او نص نموده آن وقت دعوت به غير دين خدا بكند و بدون علم از راه خدا مردم را بيرون برد (ظ) و زيد قسم بخدا از كساني بود كه مخاطب باين آيه‌اند : و جاهدوا في الله حق جهاده هو اجتباكم . تمام شد حديث .

و از يحيي بن زيد روايت شده كه ميگفت پدرم قصدش از دعوت به رضاي آل‌محمد دعوت به عمويم جعفر بود ● . و يحيي بن زيد پس از او در جوزجان خروج كرد و خروج او در زمان وليد بود و او را در آنجا شهيد نمودند و همانطور بدنش بر دار بود تا ابومسلم ظهور كرد و او را پائين آورد و دفن نمود . در كافي حديثي نقل ميكند از مؤمن الطاق محمد بن نعمان كه در [ص 437] مقدمه آن مكالمه زيد با مؤمن الطاق آمده و او از شيعيان دانا و صاحب فهم بود و از لحن او موقعيت و حالات و طرز تفكر زيد هم تا حدود زيادي معلوم ميشود و آن روايت اين است كه مؤمن الطاق ميگويد روزي زيد بن علي بن حسين عليهم السلام در وقتي كه مخفي بود پي من فرستاد و من پيش او رفتم به من گفت اي ابوجعفر چه ميگوئي اگر شب‌هنگام قاصد ما پيش تو بيايد و بگويد كه همراه او خروج كني باو گفتم اگر پدر يا برادرت باشند با او خروج ميكنم زيد گفت من ميخواهم خروج كنم و با اين جماعت جهاد نمايم همراه من خروج كن مؤمن الطاق ميگويد گفتم فدايت شوم در خدمت شما خروج نمينمايم گفت جانت را از من دريغ ميكني گفتم هرآينه جز يك جان ندارم و اگر در زمين ، خدا حجتي داشته باشد در اين صورت هركس از شما تخلف كند اهل نجات است و هركه با شما خروج كند هلاك ميشود و اگر خدا در زمين حجتي نداشته باشد كسي كه با شما همراهي كند و كسي كه تخلف نمايد مساويند زيد گفت اي اباجعفر من با پدرم ( يعني حضرت سجاد (ع) ) سر سفره مينشستيم و لقمه چرب و چاق را آن حضرت به من ميداد و لقمه داغ را برايم خنك ميكرد از بس به من مهربان بود و تو ميگوئي در مورد حفظ از حرارت آتش جهنم بر من شفقت نفرموده و دين را به تو ياد داده و به من ياد نداده گفتم فدايت شوم بدليل همان شفقت و مهرباني كه با شما داشت و ميخواست شما را از آتش حفظ كند به شما خبر نداد بر شما ترسيد كه نپذيريد و بجهنم برويد اما به من خبر داد كه اگر قبول كنم نجات يابم و اگر قبول نكنم آن حضرت باك نداشت كه من داخل جهنم شوم مؤمن الطاق ميگويد بعد به زيد گفتم فدايت شوم آيا شما افضل هستيد يا پيغمبران گفت [ص 438] پيغمبران گفتم يعقوب به يوسف گفت فرزند خواب خودت را براي برادرانت تعريف مكن كه براي تو حيله‌اي ساز ميكنند چرا به آنها خبر نداد و نگفت تا با او كيد نكنند بلكه آن امر را از آنها پنهان كرد بهمين ترتيب پدر بزرگوارت از شما پنهان كرد چون بر شما ميترسيد زيد گفت بدان قسم بخدا ، تو كه اينرا ميگوئي آقاي تو هم در مدينه به من خبر داد و گفت كه من كشته ميشوم و در كناسه بدار آويخته ميشوم و گفت در نزد او صحيفه‌اي است كه حكايت كشته شدن و دار زدن من در آن است مؤمن الطاق ميگويد پس از آن زيارت حج نمودم و خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيدم و سخنان زيد را نقل كردم و جوابهاي خودم را هم كه به زيد داده بودم عرض كردم حضرت فرمودند راه پيش و پس و راست و چپ و بالا و پائين را بر او بستي و راهي باقي نگذاشتي كه از آن راه برود . تمام شد حديث شريف ● .

و از جمع اين خبر و بعض اخبار ديگر معلوم ميشود كه زيد و امثال او اگر چه قائل بامامت امامان بودند اما واجب الاطاعه بودن آنها و اينكه هر امري كه مربوط به امت است بايد برضايت و بامر خاص ايشان صورت گيرد بر آنها محرز نبود . در روايت هست كه زيد به شخصي ميگويد هركس جهاد ميخواهد با من بيايد و هركس علم ميخواهد نزد برادرزاده‌ام جعفر بن محمد برود و در روايتي است از رجال كشي كه در حضور حضرت صادق زيد از مؤمن الطاق پرسيد توئي كه گمان ميكني كه در آل‌محمد امامي مفترض الطاعه هست كه بعينه معروف است و مؤمن الطاق گفت بلي و پدر بزرگوارت [ص 439] از آنها بود . الحديث ● و از اين اخبار معلوم ميشود حد و تعريف امام آنطور كه امروزه بسعي علماي اسلام بر مردم روشن شده واضح نبود و شايد زيد گمان ميكرد بدون اجازه حضرت صادق هم ميشود قيام كرد اگر چه كه او را عالم و فاضل هم ميدانست و آنكه حضرت باو فرمودند اگر بر خود ميگذاري كه كشته شوي و بر دارت بزنند خود ميداني ، ميرساند كه اگر حضرت نهي ميفرمودند شايد زيد طاقت اطاعت نداشت و تأييداتي كه در حديث عيون الاخبار فرمودند كه او دعوت به رضاي آل‌محمد (ص) ميكرد يا فرمودند واي بر كسي كه فرياد او را بشنود و جواب ندهد وقتي كه جمعا با روايت مؤمن الطاق مورد بررسي واقع شود معلوم ميشود كه زيد نيت بدي نداشته لكن بآن درجه از معرفت هم نبوده كه در همه امور بدستور امام راه رود و آنكه امام فرمودند از علماء آل‌محمد (ص) بوده لفظ لفظ عام است و زيد روايات زيادي از ائمه سابق داشت كه در كتب اخبار بسياري از آنها بروايت او موجود است و براي مردم غالبا روايت ميكرد و باين واسطه فرموده‌اند از علماي آل‌محمد بوده و اينكه بعد از او جهالي پيرو او شدند و او را مهدي ناميدند دليلي بر ادعاي مهدويت خود او نميباشد و اگر خود او چنين ادعاهائي كرده بود يا منكر ائمه شده بود حضرت رضا بر او رحمت نميفرستادند و او را از علماي آل‌محمد نميناميدند و غرض اين است كه واجب نيست مثل بعض مردم گمان كنيم كه مردم يا خوب خوب بوده‌اند و يا بد بد بين اين دو منزله منازل فراواني است و اكثر اكثر مردم در فرجه بين [ص 440] اين دو منزله واقع شده‌اند نه در طرفين .

و اما محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن (ع) ادعاي مهدويت داشت و پدرش عبدالله مردم را باو دعوت ميكرد و به حديثي از پيغمبر (ص) استناد ميكردند كه درباره مهدي فرموده است اسم او اسم من است و اسم پدرش اسم پدر من است ، البته بسياري از شيعه اين حديث را صحيح ندانسته‌اند و بعضي نقل نموده‌اند كه عبارت اسم پدرش اسم پدر من است را زائده نامي بر خبر افزوده و بهر صورت معلوم است كه اين محمد بن عبدالله بن حسن مهدي نبوده و مختصر قصه آنكه جمعي از بني‌هاشم ظاهرا در اواخر دوران بني‌اميه پس از قتل وليد بن يزيد در ابواء جمع شدند كه از بين خود كسي را انتخاب كنند و در ميان آن جمع بعض بني‌عباس هم بودند از جمله ابوالعباس سفاح و ابوجعفر منصور كه بعدا خليفه شدند و ابراهيم امام كه داعي عباسيان بود و برادر سفاح و عبدالله بن حسن و دو پسرش محمد بن عبدالله و ابراهيم بن عبدالله هم حاضر بودند و عبدالله گفت ميدانيد كه اين فرزند من مهدي است با او بيعت كنيد و ابوجعفر منصور هم تأييد كرد و گفت مردم به اين جوان از همه كس مايلترند و خلاصه با محمد بيعت كردند و بعضي ميخواستند پي حضرت صادق (ع) بفرستند اما عبدالله بن حسن مايل نبود و ميگفت اگر او بيايد كار را بر شما خراب ميكند اما حضرت صادق هم خبر شده و آمدند و عبدالله ايشان را كنار خود نشاند و همان سخنان را براي ايشان تكرار كرد حضرت فرمودند اين كار را نكنيد كه وقتش نرسيده و اين پسر تو يعني محمد اگر فكر كرده‌اي اين مهدي است اينطور نيست و وقت آمدن مهدي حالا نيست و اگر ميخواهي براي خدا غضب كرده باشي و [ص 441] او را وادار بقيام كني كه امر بمعروف و نهي از منكر نمايد كه قسم بخدا براي اين كار ، ما هرگز ترا كه پيرمرد ما هستي رها نميكنيم كه با پسرت براي اين كار بيعت كنيم در اين وقت عبدالله بن حسن عصباني شد و گفت نظر ما اين نيست و خدا ترا مطلع بر غيب كه نكرده و تو چون براي پسرم حسودي ميكني اين حرف را ميزني حضرت فرمودند بخدا قسم كه چنين نيست و دست خود را بر پشت ابوالعباس زدند و فرمودند اما اين شخص و برادرانش و اولاد آنها ( حاكم ميشوند ) نه شما آنگاه دست بر شانه عبدالله بن حسن زدند و فرمودند قسم به خدا كه اين حكومت به تو و دو پسرت نميرسد اما بآنها ميرسد و دو پسر تو كشته ميشوند آن وقت حضرت صادق (ع) برخاسته ( و عازم رفتن شدند ) و تكيه بر دست عبدالعزيز بن عمران زهري داده و باو فرمودند آن كه قباي زرد داشت ديدي و قصد حضرت ابوجعفر منصور بود عبدالعزيز عرض كرد بلي ديدم فرمود قسم به خدا ميبينم كه او را ميكشد ، عبدالعزيز عرض كرد يعني محمد را ميكشد فرمودند بلي عبدالعزيز ميگويد در دل گفتم بخداي كعبه كه از حسد ميگويد اما زنده ماندم و ديدم منصور هر دوي آنها را كشت و بعد از انقضاي آن مجلس كه حضرت درباره بني‌عباس آنطور فرمودند عبدالصمد عموي سفاح و ابوجعفر منصور دنبال آن حضرت آمدند و عرض كردند يا اباعبدالله آيا واقعا اينطور فرموديد فرمودند بلي قسم به خدا كه ميگويم و ميدانم كه اينطور ميشود .

و در بحار از خرايج نقل ميكند از ظريف بن ناصح كه گفت چون شبي كه محمد بن عبدالله بن حسن در آن خروج كرد فرا رسيد حضرت صادق فرمودند سبدي را آوردند و از داخل آن همياني را برداشتند و فرمودند اين [ص 442] دويست دينار است كه علي بن الحسين از قيمت چيزي كه فروخته بود كنار گذاشت براي مخارج واقعه‌اي كه امشب در مدينه رخ ميدهد و پول را برداشتند و همان وقت عازم طيبه شدند و فرمودند اين حادثه‌اي است كه هركس سه شب راه با آن فاصله داشته باشد از آن نجات مييابد و آن دينارها صرف مخارج آن حضرت در مدت اقامت در طيبه شد تا وقتي كه محمد بن عبدالله را كشتند . تمام شد روايت ● .

و ابوبصير از حضرت صادق عليه السلام روايت ميكند كه درباره اين آيه سؤال كردم از آن حضرت : ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا .

فرمودند تو چه فكر ميكني عرض كردم تصور ميكنم كه اين آيه خاص براي اولاد حضرت فاطمه است امام (ع) فرمودند : اما كسي كه شمشير خود را بكشد و مردم را بسوي خودش دعوت كند خواه از اولاد فاطمه باشد يا غير ايشان داخل در اين آيه نيست عرض كردم چه كسي داخل در اين آيه است فرمودند : الظالم لنفسه ( كه خدا فرموده ) كسي است كه مردم را به گمراهي دعوت ميكند نه به هدايت و مقتصد ( كه خدا فرموده ) از ما اهل بيت است كسي است كه به حق امام خود معرفت دارد و سابق به خيرات هم ( كه خدا فرموده ) مقصود امام است تمام شد حديث شريف ● .

باري مقصود آنكه در ادعاي مهدويت محمد بن عبدالله و خروج او حقي نبود و سر از طاعت امام وقت پيچيدند و نه خود سودي بردند و نه خدمتي به سايرين نمودند .

[ص 443] و روايت شده كه حضرت صادق فرمودند هيچ‌يك از ما نيست مگر آنكه دشمني از اهل بيت خود دارد عرض شد بني الحسن نميدانستند حق با چه كسي است ؟ فرمودند چرا اما حسد نميگذاشت و جلوي آنها را ميگرفت .

قندوزي در ينابيع المودة نقل ميكند كه ابوسلمه خلال از دعوت‌كنندگان به موالات اهل بيت بود و ابومسلم مروزي تابع او بود ابوسلمه به سه نفر كه عبارت بودند از جعفر بن محمد ، و عموي او عمر اشرف ، و عبدالله محض كه فرزند حسن مثني بود رضي الله عنهم نامه نوشت و فرستاده او اول نامه جعفر صادق رضي الله عنه را برد و شبانه به خدمت او رسيد و كلام او را ابلاغ كرد آن حضرت فرمود مرا چه كار به ابوسلمه فرستاده گفت نامه را بخوان و جواب بده آن حضرت به خادم خود فرمود چراغ را نزديك بياور و وقتي چراغ را آورد حضرت نامه را روي چراغ گرفته و سوزاند و به فرستاده گفت جواب همين بود كه ديدي پس فرستاده نزد عبدالله محض رفت و او نامه را خواند و اظهار تمايل كرد كه فرزندان او خليفه شوند يعني محمد كه ملقب به نفس زكيه بود و ابراهيم . آنگاه عبدالله بن حسن جعفر صادق را فرا خوانده با او مشورت نمود جعفر باو گفت خدا ميداند كه من از نصيحت احدي از مسلمين خودداري نميكنم چطور از نصيحت و خيرخواهي تو اي عمو دريغ نمايم و فرمود خودت را وعده مده كه اين دولت براي بني‌عباس درست ميشود و همانطور هم شد اما عمر اشرف در محل نبود و ابومسلم مروزي كه ياور دولت عباسيه است هم به جعفر صادق رضي الله عنه نوشت كه مردم را به دوستي اهل بيت دعوت كرده‌ام اگر شما ميل داشته باشيد من با شما بيعت ميكنم حضرت باو جواب فرمودند تو از مردان من نيستي و زمان زمان من [ص 444] نيست آن وقت ابومسلم به كوفه آمد و با سفاح بيعت كرد و او را به خلافت رساند تمام شد نقل از ينابيع المودة . و ابومسلم به سفاح خدمت كرد چون برادرش ابراهيم امام ، او را خليفه قرار داده بود وابومسلم بابراهيم ارادت داشت ، اما در زمان سفاح به منصور توجه كاملي نكرده بود و چون منصور خليفه شد از ابومسلم خوشش نميآمد و باو همواره ظنين بود و سرانجام هم او را در سال يكصد و سي و هفت هجري كشت و ابومسلم نامش عبدالرحمن بن مسلم است و ظاهرا پدرش شيرون بن اسفنديار نام داشته و مسلم اسم دوم همان شيرون است ابومسلم از اهل مرو بود ميگويند مرد شجاع و بي‌باك و دانا و خوش‌زباني بود و اهل هزل و شوخي چندان نبود زبان فارسي و عربي را بخوبي حرف ميزد چون گويا ده سال در نوجواني در كوفه زيسته بود و بعضي گفته‌اند باسيري رفته بود و او را به بعض بني‌عباس فروخته بودند و ابراهيم امام او را آزاد كرده بود و ارادت او بابراهيم از آنجا بوده . باري ابومسلم در فتح مرو عده زيادي را كشت و در بيرحمي بعضي او را به حجاج تشبيه كرده‌اند او بسياري از بني‌اميه را بقتل رساند و باعث تضعيف و انقراض آنها شد و او و يارانش لباس سياه ميپوشيدند و به سياه‌جامگان شهرت داشتند و در عربي بآنها مسوده ميگفتند .

در همين دوران ضعف بني‌اميه و نوپائي بني‌عباس بود كه حضرت صادق عليه السلام فرصت را مغتنم شمرده به نشر فضائل و معارف پرداختند نقل ميكنند كه روات از آن حضرت چهار هزار نفر بودند و شاگردان آن حضرت اصول متعدد تأليف نمودند و احاديث آن بزرگوار در عالم منتشر شد و چون بني‌عباس في الجمله مستقر شدند بر خود ترسيدند و محبوبيت و مرجعيت [ص 445] آن حضرت را نميتوانستند تحمل كنند پس سعي كردند در مقابل آن حضرت علمائي بتراشند و علمائي را تقويت كنند كه مردم از در خانه آل‌محمد (ص) دور شوند پس هركس بآن علما رجوع ميكرد مورد احترام آنها ميشد و امثال ابوحنيفه و شافعي و احمد حنبل را تقويت ميكردند و بالا ميبردند و متكلمين امثال اشعري و غير او را هم ميدان ميدادند كه در مقابل ائمه عرض اندامي بشود و آنها يگانه ميدان نباشند حتي بعضي صوفيه را هم بني‌عباس تعظيم و تكريم نمودند كه باصطلاح از اسرار و بواطن مطالبي بگويند كه در هر علمي اشخاصي را در مقابل آل‌محمد (ص) داشته باشند لكن هرچه كوشش كردند نتوانستند مردم را از در خانه آل‌محمد (ص) دور كنند و نور خدا را خاموش نمايند ، يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون .

** فصل **

پسر بزرگ حضرت صادق عليه السلام اسمعيل بود و اسمعيل و عبدالله و ام‌فروه مادرشان فاطمه دختر حسين بن علي بن الحسين (ع) است و حضرت موسي بن جعفر (ع) و اسحق و محمد مادرشان حميده است كه ام‌ولد بود و عباس و علي و اسماء و فاطمه از مادران متعدد متولد شدند كه آنها هم ام‌ولد بودند .

اسمعيل مورد محبت حضرت صادق (ع) بود و چون مادر او از بني‌هاشم بود بستگان و خويشان ايشان باو تمايل بيشتري داشتند تا ساير اولاد حضرت صادق عليه السلام و گمان ميكردند كه امام بعد از آن حضرت اسمعيل خواهد بود لكن مشيت خدا چيز ديگر بود و اسمعيل در زمان حضرت صادق [ص 446] عليه السلام وفات نمود حضرت صادق (ع) كه بعلم امامت و فراست و ملاحظه حالات مردم ميدانستند كه بعد از ايشان در باب اسمعيل سخناني گفته خواهد شد سعي كردند امر فوت او را آشكار كنند بطوري كه شكي در آن نماند .

بهبهاني در كتاب الدمعة الساكبة روايت ميكند كه حضرت صادق (ع) بر اسمعيل جزع شديدي فرمود و بسيار بر او محزون بود و بدون ردا و با پاي برهنه پشت سر جنازه حركت ميفرمود و چندين مرتبه امر فرمود جنازه را بر زمين بگذارند و روي صورت اسمعيل را باز ميفرمود و باز نظر مينمود و با اين ترتيب ميخواست امر وفات او را در نزد كساني كه گمان ميكردند خليفه بعد از آن حضرت اسمعيل است محرز نمايد و شبهه زنده بودن او را از دل آنها برطرف فرمايد .

و در همان كتاب از بحار از مناقب نقل شده از زرارة بن اعين كه گفت حضرت صادق عليه السلام داود بن كثير رقي را و حمران بن اعين و ابابصير را فرا خواندند و مفضل بن عمر هم وارد شد و جماعتي را با خود آورده بود كه جمعا سي نفر شدند آنوقت حضرت فرمودند داود روي اسمعيل را باز كن داود هم روي او را باز كرد آنوقت فرمودند داود نگاه كن ببين زنده است يا مرده عرض كرد مرده است و همينطور به يكي يكي فرمود تا نفر آخر آنوقت حضرت فرمودند خدايا شاهد باش بعد امر فرمودند كه او را غسل دهند و تجهيز نمايند پس از آن فرمودند مفضل روي او را بگشايد پس گشود فرمودند همه‌تان نگاه كنيد زنده است يا مرده عرض كردند سيدنا از دنيا رفته فرمودند شاهد بوديد و آيا بر شما مسلم شد عرض كردند بلي و از اين عمل [ص 447] حضرت تعجب ميكردند حضرت فرمودند خدايا تو بر آنها شاهد باش بعد جنازه را بطرف قبرش حمل نمودند و چون او را در لحد گذاشتند حضرت فرمودند يا مفضل روي او را باز كن و او باز كرد و حضرت به جماعت فرمودند نگاه كنيد ببينيد زنده است يا مرده عرض كردند اي ولي خدا از دنيا رفته است حضرت فرمودند خدايا شاهد باش كه هرآينه اهل باطل شك و ريب خواهند كرد و ميخواهند نور خدا را خاموش كنند آنگاه اشاره به موسي عليه السلام نمود و فرمود و خدا نور خود را تمام ميكند ولو آنكه كافران بدشان بيايد آنگاه خاك بر قبر ريختند آنوقت دوباره مطلب را اعاده فرمود و فرمود اين ميت كفن كرده حنوط كرده كه در اين لحد دفن شده كيست ؟ گفتيم پسر تو اسمعيل است فرمود خدايا شاهد باش آنوقت دست موسي عليه السلام را گرفت و فرمود او حق است و حق با او است و از او ، تا خدا ارث برد زمين را و وارث همه اهل زمين گردد ( اين اصطلاح اشاره بآيه انا نحن نرث الارض و من عليها و الينا يرجعون است و وارث بودن خدا باين معني است كه همه ميميرند و او ميماند و در اصطلاح كنايه از اين است كه اين مطلب امري است ثابت و تا آخر روزگار برقرار است ) تمام شد حديث .

و باين ترتيب بر موت اسمعيل تأكيد فرمودند و بعد از آن حضرت ، البته غالب شيعه بواسطه همين تأكيدات ديگر گماني به امامت اسمعيل نبردند و تابع حضرت موسي بن جعفر (ع) شدند اما عده‌اي قائل به حياة اسمعيل شدند لكن كم‌كم آن عقيده از ميان رفت و عده‌اي هم قائل باين شدند كه امامت در اسمعيل بوده و بعد از او در محمد بن اسمعيل است و همينطور تا اين ايام در اولاد او ادامه دارد و اين هر دو جماعت را اسماعيليه مينامند . اما [ص 448] شيعه دوازده‌امامي اتباع حضرت صادق عليه السلام هستند و خود آن حضرت درباره اسمعيل فرمودند او عاصي است و شبيه من و هيچكدام از آباء من نيست ● و همين حديث كافي است در اينكه چنين كسي امام نيست .

پسر ديگر آن حضرت عبدالله نام داشت كه بعد از حضرت صادق ادعاي امامت كرد و ميگويند اعتقادات خلافي هم داشته و بعضي تابع او شدند اما بيشتر اتباع او بزودي از تبعيت او منصرف شده به حضرت موسي بن جعفر پيوستند اتباع او را فطحيه ميگويند چون لقب عبدالله افطح بود و ظاهرا چون سر او قدري عريض بود و بعضي گفته‌اند پاهاي او در ناحيه قدم عريض و غير طبيعي بود باو افطح ميگفتند .

اما فرزند ديگر آن حضرت اسحق بن جعفر از اهل فضل و صلاح بوده و از او اخباري روايت شده از جمله نص بر امامت حضرت موسي بن جعفر را از حضرت صادق عليه السلام روايت ميكند . و فرزند ديگر ايشان محمد بن جعفر است كه بر سليقه زيديه بوده و علاقمند به خروج با سيف و در سال يكصد و نود و نه در مكه بر مأمون خروج كرد و دستگير شد و او را نزد مأمون فرستادند و او بملاحظات و سياستهائي كه داشت محمد را محترم ميداشت تا در گرگان درگذشت .

و مفيد ميگويد علي بن جعفر راوي حديث بود و راهش درست بود و فضل و ورع او بسيار و در خدمت حضرت موسي بن جعفر (ع) بود و اخبار زيادي از [ص 449] آن حضرت روايت ميكند و ميگويد كه عباس بن جعفر (ع) هم مرد فاضلي بود .

اما چگونگي معامله خلفا با آن حضرت قبلا هم اشاره شد كه بني‌اميه در آن زمان حالت ضعف و انحطاط خود را ميگذراندند و وقتي كه بني‌عباس روي كار آمدند اول سفاح نسبت بآن حضرت سوء نيتي داشت و ايشان را احضار نمود لكن از بس بزرگي و كمال از آن حضرت بظهور ميرسيد موفق بر كاري نشد و در اول امر هم عباسيان به اسم دوستي و ولايت آل‌محمد كار را شروع كرده بودند و نوعي خلافت خيالي هم از طريق ابراهيم امام به تبعيت بعض كيسانيه براي خود اظهار ميكردند و به محمد حنفيه خود را متصل ميكردند و ابومسلم هم در واقع مذهبش همين طورها بود و باين جهات مراعات ظاهر را تا حدي لازم مي‌ديدند و بهر صورت كه سفاح نتوانست بآن حضرت آسيبي برساند و ايشان به مدينه برگشتند .

اما منصور دوانيقي وقتي به خلافت رسيد دشمني و عناد و حسادتش بآن حضرت بيشتر شد و قدري هم براي او از حضرت صادق بدگوئيهائي ميكردند و نسبتهائي بآن حضرت ميدادند كه مثلا توسط مُعَلّي بن خُنَيس مشغول جمع اسلحه است و قصد خروج دارد و مردم دور او را گرفته‌اند و امثال اين مطالب و چندين بار منصور آن حضرت را احضار كرد و مورد عتاب قرار ميداد و تهديد ميكرد و ميگفت شما چنين و چنان كرده‌ايد و حضرت انكار ميفرمودند و در بعض مجالس كه قصد قتل آن حضرت را داشت حضرت ناچار شدند به قوه معجزه و تصرف در خيال چيزهائي بنظر او آوردند كه بسيار وحشت كرد و از قتل آن حضرت منصرف شد و اين مطلب به صور [ص 450] گوناگون چندين مرتبه واقع شد لكن بالاخره بنا بر آنچه مجلسي از ابن‌بابويه در جلاء العيون نقل كرده بامر منصور آن حضرت را به زهر شهيد كردند و گويند كه انگور زهرآلودي بآن حضرت خوراندند شهادت آن حضرت در بيست و پنجم ماه شوال سنه يكصد و چهل و هشت است و تصريح به روز بيست و پنجم شوال فقط به نقل از انوار البهية محدث قمي ديده شده و اين بنده در جاي ديگر نديده‌ام و بعضي در نيمه ماه رجب همان سال نيز ثبت نموده‌اند آن حضرت حدود دوازده سال را با جد بزرگوار خود حضرت سجاد گذراند و نوزده سال هم با پدر بزرگوارش زيست و پس از آن حضرت مدت سي و چهار سال عهده‌دار امامت شيعه بود سن آن حضرت هنگام وفات حدود شصت و پنج سال بود ، دين اسلام را زنده نمود و علوم آل‌محمد (ص) را در عالم منتشر فرمود و بدعتها را از ميان برداشت و بطلان مذاهب باطله را آشكار نمود بر شيعيان خود باظهار علوم و معارف منتي دارد بس عظيم و حقي بسيار بزرگ ، شكر احسان او را نميتوان ادا نمود ، اللهم فصل عليه و اجزه عنا افضل ما جازيت اماما عن رعيته .

** فصل **

بعض فرمايشات آن حضرت را ان شاء الله در اين فصل بدون ترتيب خاصي ميآوريم كه قطره‌اي باشد از درياي فضائل آن بزرگوار : حضرت صادق عليه السلام فرمودند سه چيز است كه از علامات مؤمن است يكي علم او به خدا و اينكه بداند كه را دوست بدارد و از كه بدش آيد ● . و فرمودند هر كس بجهت [ص 451] دين دوستي و دشمني نورزد دين ندارد ● . و از تفسير عياشي از ربعي بن عبدالله روايت شده كه ميگويد عرض شد به حضرت صادق عليه السلام فدايت شوم ما اسمهاي شما و اسمهاي پدران شما را ( بر اولاد خود ) ميگذاريم آيا اين كار براي ما فايده دارد ؟ فرمودند بلي قسم به خدا و آيا دين چيزي غير از محبت است خداوند ميفرمايد : اگر شما خدا را دوست ميداريد پيروي مرا بكنيد تا خدا شما را دوست دارد و گناهان شما را بيامرزد . تمام شد حديث ● .

و از جابر است كه ميگويد حضرت صادق عليه السلام به من فرمودند اي برادر جعفي ايمان افضل از اسلام است و يقين افضل از ايمان است و هيچ چيز گراميتر و شريفتر از يقين نيست تمام شد حديث ● و لفظ حديث اين است كه : ما من شيء اعز من اليقين .

و ميتوان اينطور معني كرد كه هيچ چيز دسترسي بآن مشكلتر از يقين نيست يا هيچ چيز كمياب‌تر از يقين نيست .

و از آن حضرت است كه فرمود : شيعه ما جزئي از ما هستند از فضل طينت ما آفريده شده‌اند هرچه ما را محزون كند آنها را محزون ميكند و هرچه ما را خوشحال كند آنها را خوشحال ميكند پس هرگاه كسي ما را اراده كند و منظور داشته باشد رو به آنها كند و بسوي آنها رود كه هرآينه آنهايند كساني كه از ( راه ) آنها ميشود به ما رسيد ● .

[ص 452] و شنيده شد حضرت صادق عليه السلام كه فرمود ما قريش هستيم و شيعه ما عرب و دشمن ما عجم ● و اين حديث را نقل كرديم كه اصطلاح آل‌محمد (ص) معلوم شود و بعضي گمان نكنند كه با وجود امثال ابولهب و ابوجهل و ابوسفيان چطور است كه قرشي بر غير قرشي فضيلت داده شده و يا آنكه در عرب كفار و منافقين بسيار بودند پس چطور ميشود كه بطور مطلق عرب افضل از عجم باشند و علاوه بر اين خبر اخبار بسيار ديگري هم درباره عجم و اهل فارس رسيده كه از آنها تعريف فرموده‌اند چنانكه از طبرسي روايت شده در تفسير آيه و ان تتولوا يستبدل قوما غيركم ثم لايكونوا امثالكم يعني اگر شما روگردان شويد خدا قومي غير از شما را بجاي شما بدل ميگيرد آنگاه آنها مثل شما نخواهند بود . ابوهريره روايت ميكند كه جماعتي از اصحاب پيغمبر (ص) عرض كردند يا رسول الله اين جماعت كه خدا در كتابش فرموده چه كساني هستند و در اين وقت سلمان كنار پيغمبر (ص) نشسته بود پس آن حضرت دست مبارك خود را بر ران سلمان زدند و فرمودند اين و قومش قسم به كسي كه جانم در دست اوست اگر ايمان بسته به ثريا باشد مرداني از فارس بر آن دست خواهند يافت . تمام شد حديث ● و در حديث ديگر فرمودند اگر علم بسته به ثريا باشد هرآينه مرداني از فارس بآن خواهند رسيد .

و مخفي نماند كه مراد از فارس مملكت فارس است نه فقط شيراز و اطراف آن و غرض آنكه اگر از عجم مذمتي شده باشد مقصود دشمنان ايشانند و [ص 453] گرنه شيعه همانطور كه فرمودند در اصطلاح ايشان عربي است ولو بر حسب ظاهر در ميانه عجم باشد .

و نيز از حضرت صادق عليه السلام است كه عبدالعزيز قراطيسي ميگويد آن حضرت (ع) به من فرمودند اي عبدالعزيز ايمان ده درجه دارد مثل نردباني كه پله پله از آن بالا ميروند پس كسي كه دو پله بالا رفته به كسي كه يك پله بالا آمده نگويد كه تو بر چيزي نيستي ( يعني اعتقاد درستي نداري ) و همينطور تا برسد به ده پله و درجه دهم پس آن كسي را كه زيردست تو است ساقط مكن كه اگر چنين باشد آنكه بالادست توست تو را ساقط ميكند و هرگاه ديدي كسي را كه يك درجه از تو پائينتر است با ملايمت او را بسوي خودت بالا ببر و البته مواظب باش كه چيزي را كه طاقت ندارد حمل بر او نكني كه او را بشكني و اين است و جز اين نيست كه هركس مؤمني را بشكند بر اوست كه جبر كسر او را بنمايد . تمام شد حديث شريف ● .

و از آن حضرت است كه فرمودند هركس سه چيز را منكر شود از شيعه ما نيست معراج و سؤال در قبر و شفاعت ● به حضرت صادق عليه السلام عرض شد اصلحك الله ميفرموديد كه علي بن ابيطالب عليه السلام لباس خشن ميپوشيد و پيراهن او حدود چهار درهم يا در اين حدود ارزش داشت و ميبينيم كه شما لباس نيكو ميپوشيد حضرت بآن گوينده فرمودند علي بن ابي‌طالب آن لباس را در وقتي ميپوشيد كه ايرادي بر او نبود و اگر مثل امروز تشريف داشت و آن لباس را ميپوشيد باعث شهرت بود پس بهترين لباس [ص 454] براي هر زماني لباس اهل آن زمان است جز اينكه قائم ما چون برخيزد لباس علي را ميپوشد و به سيرت او راه ميرود . تمام شد حديث شريف ● .

و واضح است كه لباس هر زماني كه ميفرمايد لباس عقلا و مردم عادي مقصود است نه لباس سفله و لباسهاي جهال كه براي جلب توجه ميپوشند . و در حديث از حضرت سيد الشهداء عليه السلام رسيده كه ميفرمايد هركس لباسي بپوشد كه باعث شهرت او شود خدا روز قيامت لباسي از آتش بر او ميپوشاند . تمام شد حديث ● و نيز ميفرمايد سياه پوشيدن مكروه است مگر در سه چيز كفش و عمامه و عبا . تمام شد حديث ● .

و نيز از آنحضرت است كه روزي باصحاب خود فرمود بسا ميبينيد شخصي را كه حتي بقدر يك لام يا واو در سخن خود اشتباه نميكند و خطيبي است سخنور اما قلب او از تاريكي شب ظلماني‌تر است و مييابيد مردي را كه نميتواند از آنچه در دلش هست تعبير بياورد و آنرا بر زبان جاري كند اما دلش مثل چراغ نوراني است ● تمام شد حديث و اين اخبار را بدون ترتيب خاصي از آن حضرت نقل كرديم كه ختام شرح حالات مباركش هم مسك باشد و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .

٨ صفر الخير ١٤٢٠

[ص 455] مطلب هفتم

در شرح احوال حضرت ابوالحسن موسي بن جعفر الكاظم عليه و علي آبائه الطيبين و اولاده الطاهرين افضل صلوات المصلين .

** فصل **

مشهور آن است كه ولادت باسعادت حضرت موسي بن جعفر عليه السلام در سال يكصد و بيست و هشت هجري است در هفتم ماه صفر و آن در هنگام بازگشت حضرت صادق از مكه به مدينه واقع شد در منزل ابواء . ابوبصير نقل ميكند در سالي كه ولادت حضرت موسي (ع) بود در خدمت حضرت صادق عليه السلام بوديم وقتي كه در ابواء منزل فرموده بود ما و اصحاب خود را به ناهار فرا خواند و ناهار مفصل و پاكيزه‌اي بود وقتي كه مشغول غذا بوديم فرستاده حميده آمد كه اينك نزديك وضع حمل من است و فرموده بوديد كه پيش از آن شما را خبر كنيم حضرت صادق خوشحال و مسرور برخاستند و رفتند و چيزي نگذشت كه برگشتند و آستينهاي ايشان بالا زده بود و خندان و خوشحال بودند عرض كرديم هميشه خدا شما را شاد و مسرور فرمايد و چشم شما را روشن نمايد حميده چه كرد فرمودند خدا به من پسري داد و او بهترين خلق خدا است . و در آخر همين حديث است كه حضرت صادق فرمودند پس او قسم بخدا بعد از من صاحب شما است ● .

و در بحار از محاسن نقل ميكند از منهال كه ميگويد از مكه به مدينه ميرفتم [ص 456] در ابواء براي حضرت صادق پسري متولد شده بود من زودتر آمدم به مدينه و ايشان يك روز بعد از من وارد مدينه شدند و سه روز اطعام فرمودند الحديث ● .

والده ماجده ايشان كنيزي بود كه حضرت باقر براي حضرت صادق عليهما السلام به هفتاد دينار خريدند و نام او حميده بود .

معلي بن خنيس از حضرت صادق نقل كرده كه فرمودند حميده از همه ناپاكيها پيراسته است مثل يك سكه طلا همواره ملائكه او را حراست ميكردند تا بدست من رسيد بجهت كرامت خدا بر من و حجت بعد از من ● .