و در جلد چهاردهم حدائق از كتاب فقيه نقل كرده كه چون حجاج از بناي خانه فارغ شد از حضرت سجاد (ع) خواست كه حجر را در جاي خود نصب فرمايند و ايشان هم آن را گرفته و سر جاي خودش نصب فرمودند . و در همان مجلد در صفحه نهم از كافي از حضرت صادق عليه السلام نقل شده كه كعبه در زمان حضرت ابراهيم (ع) نه ذراع بوده ( ظاهرا ارتفاع خانه مقصود است ) و دو در داشته و عبدالله ابن‌زبير ارتفاع آن را به هجده ذراع رساند و حجاج آن را خراب كرد و بارتفاع بيست و هفت ذراع ساخت . و باز در همانجا از فقيه از حضرت صادق عليه السلام نقل شده كه فرمودند طول كعبه نه ذراع بوده ( حدود چهار متر تا چهار متر و نيم ) و سقف نداشته قريش براي آن سقفي زدند بارتفاع هجده ذراع ( هشت الي نه متر ) بعد حجاج آن را بر روي ابن‌زبير منهدم كرد و دوباره ساخت و ارتفاع آن را بيست و هفت ذراع قرار داد ( حدود دوازده تا چهارده متر ) . تمام شد نقل حديث .

و از اين روايات استفاده ميشود كه بالا بودن در خانه و كف آن نسبت به سطح مسجد بدستور حضرت سجاد بوده و چون در آن موقع از ايشان مشورت مي شد ابعاد و ارتفاع آن كه باين اندازه‌ها ساخته شده بتأييد [ص 397] آنحضرت بوده بخصوص طول و عرض خانه كه روايت صريح بود در اينكه حضرت خودشان محل پيها را تعيين فرمودند .

و از احاديث معروفي كه از آن حضرت رسيده حديث معرفت است كه در كتب بزرگان نقل و شرح شده كه به جابر تعليم فرمودند و در دنباله حديث خيط آمده و بعد از آن در ذيل همان خبر است كه بعد از تعاليمي كه در باب معرفت به جابر فرمودند جابر عرض كرد اي آقاي من چقدر ياران من كم هستند و قصدش از ياران كساني بود كه در اعتقاد و معرفت شبيه او باشند حضرت فرمودند : هيهات هيهات آيا ميداني از قبيل ياران تو بر روي زمين چند نفر هستند عرض كردم يا ابن رسول الله تصورم اين بود كه در هر شهري بين صد تا دويست نفر و جمعا هزار تا دو هزار بلكه گمان ميكردم كه در اطراف زمين و همه نواحي آن بيش از صد هزار نفر باشند حضرت فرمودند اي جابر گمان تو درست نيست و نظرت قاصر بوده اينها كه گمان ميكني مقصرين هستند اينها اصحاب و ياران تو ، و از قبيل تو نيستند . عرض كردم يا بن رسول الله مقصر ( كه ميفرمائيد ) كيست فرمودند آنها كه در معرفت ائمه كوتاهي دارند و در معرفت آنچه كه خدا از امر خود و روح خود بر آنها واجب فرموده ، عرض كردم آقاي من معرفت روح خدا چيست فرمودند اينكه بداند هركس را خدا مخصوص به روح فرموده امر خود را باو مفوض نموده باذن خدا ميآفريند و باذن او زنده ميكند و بديگران از ما في الضمير اشخاص خبر ميدهد و هرچه اتفاق افتاده و هرچه اتفاق خواهد افتاد تا روز قيامت همه را ميداند و آن بجهت اين است كه اين روح از امر خداي تعالي است پس هركس كه خدا او را مخصوص باين روح فرمايد او كامل است و [ص 398] ناقص نيست باذن خدا هر كاري كه بخواهد ميكند در يك لحظه از مشرق به مغرب ميرود و با آن به آسمان عروج ميكند و به زمين فرود ميآيد و هرچه بخواهد و اراده كند انجام خواهد داد . تا آنكه جابر عرض ميكند اي آقاي من كه خدا بر تو درود فرستد باين ترتيب اكثر شيعه مقصر بحساب ميآيند و بر اين صفت كه فرمودي در ميان رفقاي خود كسي را نميشناسم فرمودند اي جابر اگر تو كسي را نميشناسي من چند نفري از آنها را ميشناسم براي سلام بر ما ميآيند و از من ، سر ما و مكنون ما و باطن علوم ما را ميآموزند . عرض كردم فلان كس پسر فلاني و رفقاي او ان شاء الله تعالي بر همين صفت كه ميفرمائي هستند چون من بعض اسرار از اسرار شما را از آنها شنيدم و بعضي بواطن علوم شما را و گمانم اين است كه كامل و بالغ باشند فرمودند اي جابر فردا آنها را دعوت كن و همراه خودت باينجا بياور جابر ميگويد فردا آنها را آوردم پس آمدند خدمت حضرت و سلام كردند و بسيار تبجيل و توقير نموده و پيش روي حضرت ايستادند امام (ع) فرمودند اي جابر اينها برادران تو هستند اما بقيه‌اي در آنها باقي است آن وقت فرمودند شماها اقرار داريد كه خدا هر كار بخواهد ميكند و هرچه را اراده نمايد حكم ميكند و چيزي حكم او را عقب نمياندازد و قضاي او را چيزي برنميگرداند و از او سؤال نميشود كه چرا چنين كردي اما خلايق مورد سؤالند ؟ عرض كردند بلي خدا هرچه بخواهد ميكند و هرچه اراده كند حكم مينمايد . من عرض كردم الحمد لله كه اينها اهل بصيرت شدند و معرفت دارند و بالغند حضرت فرمودند اي جابر در آنچه نميداني عجله مكن پس من متحير ماندم و امام (ع) فرمودند حال بپرس از اينها كه علي بن حسين ميتواند بصورت پسرش [ص 399] محمد درآيد جابر گفت پرسيدم و آنها جواب ندادند و ساكت شدند فرمودند جابر بپرس محمد ( حضرت باقر (ع) ) ميتواند بصورت من شود جابر ميگويد پرسيدم و باز خودداري كردند و پاسخ ندادند امام رو به من فرمودند و فرمودند اي جابر اين مطلبي بود كه به تو گفتم كه هنوز در اينها بقيه‌اي باقي است من رو بآنها كردم و گفتم چرا جواب امام خود را نميدهيد باز ساكت ماندند و در شك بودند امام (ع) بآنها نظر فرمودند و فرمودند جابر اين حالتي است كه بتو خبر داده بودم در اينها بقيه‌اي باقي است و حضرت باقر بآنها فرمودند چرا حرف نميزنيد آنها هر كدام نگاه بديگري ميكردند و گويا از يكديگر سؤال ميكردند كه چه بگويند و بالاخره گفتند يا ابن رسول الله ما نميدانيم تو بما تعليم بفرما جابر ميگويد در اين وقت امام يعني حضرت سيد العابدين علي بن الحسين عليهما السلام بفرزند خود محمد باقر (ع) نگاهي كردند و به جماعت فرمودند اين كيست عرض كردند پسر شما فرمودند من كه هستم عرض كردند پدر او علي بن الحسين جابر ميگويد آن وقت حضرت كلامي بر لب آوردند كه ما نفهميديم و ناگاه ديديم كه محمد بصورت پدر بزرگوارش علي بن حسين شد و علي بصورت فرزندش محمد آن اشخاص گفتند لا اله الا الله امام (ع) فرمودند از قدرت خدا تعجب نكنيد من محمدم و محمد من . و حضرت باقر (ع) فرمود جماعت از امر خدا تعجب نكنيد من عليم و علي من و همه ما يكي هستيم از يك نور و روح ما از امر خداست اول ما محمد است اوسط ما محمد است و آخر ما محمد و كل ما محمديم جابر ميگويد چون اينرا شنيدند به سجده افتادند و ميگفتند بولايت شما ايمان آورديم و به سر و علانيه شما و به خصوصيات شما اقرار [ص 400] ميكنيم پس حضرت زين‌العابدين فرمودند اي قوم سر برداريد كه شما اينك عارف و فائز و اهل بصيرت شديد و كامل و بالغ گشتيد الله الله به احدي از مقصرين و مستضعفين آنچه را از من و محمد ديديد خبر ندهيد كه به شما بد ميگويند و تكذيب شما را مينمايند گفتند سمعنا و اطعنا فرمودند برويد در حالي كه راشد و كامل هستيد و آنها رفتند .

جابر ميگويد عرض كردم سيدي كساني كه باين امر باين صورت كه شما عمل كرديد و بيان فرموديد معرفت ندارند جز آنكه محبتي دارند و معتقد بفضيلت شما هستند و از دشمنان شما تبري مينمايند حالشان چطور خواهد بود امام (ع) فرمودند اينها در خير هستند تا بالغ شوند جابر ميگويد عرض كردم يا ابن رسول الله آيا بعد از اين معرفت كه پيدا كردند باز چيزي هست كه اينها را جزو مقصرين قرار دهد امام (ع) فرمودند بلي هرگاه در حقوق برادران خود قصور كنند . تا آخر حديث كه مفصل است ● .

** فصل **

شيخ مفيد در ارشاد اولاد آن حضرت را پانزده تن شمرده است اول حضرت امام محمد باقر عليه السلام كه والده آن حضرت ام‌عبدالله دختر حضرت امام حسن عليه السلام است و ديگر عبدالله و حسن و حسين و زيد و عمر و حسين اصغر و عبدالرحمن و سليمان و علي و محمد اصغر كه همگي از ام‌ولد بودند و دختران آن حضرت خديجه و فاطمه و عليه و ام‌كلثوم نام داشتند . زيد بن علي عليه امويان قيام كرد و بدستور حاكم اموي يوسف بن [ص 401] عمر ثقفي به شهادت رسيد وفات او را در سال يكصد و بيست و دو هجري قمري نوشته‌اند و شايد ان شاء الله در ضمن مطالب آتيه چند كلمه‌اي درباره او بنويسيم .

حضرت سيد الساجدين زين‌العابدين علي بن الحسين صلوات الله و سلامه عليه در سال نود و پنج هجري در سن پنجاه و هفت سالگي در مدينه منوره دار فاني را وداع فرمود شهادت آن حضرت بر اثر سمي بود كه توسط وليد بن عبدالملك يا هشام بن عبدالملك بآن حضرت داده شد و روز شهادت آن امام همام را ابن شهراشوب در روز شنبه دوازدهم محرم ثبت نموده .

از ابي‌حمزه ثمالي از حضرت باقر (ع) روايت شده كه فرمود وقتي كه وفات حضرت علي بن الحسين نزديك شد مرا به سينه خود چسبانيد و فرمود فرزند ترا وصيت ميكنم بآنچه كه پدرم هنگام وفات بمن وصيت فرمود و او نيز پدر بزرگوارش باو وصيت فرموده بود آنگاه بمن فرمود فرزند بپرهيز از اينكه ظلم كني بكسي كه جز خدا ناصري عليه تو نمييابد .

و از علي بن ابراهيم از حضرت رضا عليه السلام نقل شده كه حضرت علي بن حسين در شب وفات از هوش رفت و چون از آن حالت بيرون آمد فرمود الحمد لله الذي صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوأ من الجنة حيث نشاء فنعم اجر العاملين .

يعني حمد خدائي را كه با ما به وعده خود صادق بود و زمين ● را بارث بما واگذارد كه در هر جا از بهشت كه بخواهيم منزل كنيم پس چه نيكوست اجر [ص 402] آنها كه عمل نمايند .

حضرت اين آيه را خواندند و به رياض جنت ارتحال فرمودند . و در روايت كليني است كه حضرت سجاد سوره واقعه و انا فتحنا را تلاوت فرمودند و بعد اين آيه را خواندند و رحلت فرمودند .

حضرت سجاد عليه السلام را در بقيع پشت سر عموي بزرگوارشان حضرت امام حسن عليه السلام در بنائي كه عباس در آن دفن بود و قبه‌اي داشت دفن نمودند همين جائي كه اكنون نه بنائي و نه عمارتي و نه قبه‌اي دارد لكن شكر خدا را كه صورت آن قبور مطهره پيدا و مواضع آثارشان برجاست و في الجمله معلوم است كه آن انوار الهي روي در نقاب كدام خاك كشيده‌اند و در كدامين بقعه‌ها بايد ايشان را زيارت كرد .

نقل ميكنند با آنكه آن حضرت فرموده بودند كه در تشييع ايشان اجتماع نشود معذلك آنچنان جمعيتي جمع شد كه مدينه كمتر بخود ديده بود .

تمام شد مختصر شرح احوال حضرت سيد الساجدين و زين‌العابدين علي بن الحسين عليهما السلام در ٢٧ ذي‌حجه ١٤١٩ هجري قمري .

[ص 403] مطلب پنجم

در بيان شرح احوال حضرت امام همام ابوجعفر محمد بن علي الباقر صلوات الله و سلامه عليه و علي آبائه الطيبين است .

** فصل **

در تفسير برهان در ذيل آيه شريفه يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم . . . از ابن‌بابويه نقل ميكند بطرق مختلف از مفضل بن عمر از يونس بن ظبيان از جابر بن يزيد جعفي كه گفت شنيدم از جابر بن عبدالله انصاري كه گفت وقتي خداي عزوجل اين آيه را بر پيغمبر خود محمد (ص) نازل كرد كه يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم الآية عرض كردم يا رسول الله خدا و رسول او را شناختيم حال اولي الامر كه خدا طاعت آنها را قرين طاعت شما فرموده كيستند پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود اي جابر آنها خلفاي من هستند و امامان مسلمانان بعد از من اول آنها علي بن ابيطالب است عليه السلام پس حسن پس حسين و بعد از او علي بن حسين و بعد از او محمد بن علي كه در تورات به باقر معروف است و تو اي جابر زمان او را درك ميكني و چون با او ملاقات كردي سلام مرا باو برسان و پس از او صادق جعفر بن محمد و بعد موسي بن جعفر و بعد از او علي بن موسي پس محمد بن علي پس علي بن محمد آنگاه حسن بن علي و بعد از او همنام من محمد كه كنيه او كنيه من است حجت خدا در زمينش و كسي كه خدا باقي گذارده در ميان بندگانش فرزند حسن بن علي اوست كه خداي تعالي ذكره بر دست او مشارق و مغارب زمين را [ص 404] فتح فرمايد و هم اوست كه از شيعه خود و دوستانش غايب شود و در غيبت او بر اعتقاد بامامت او ثابت نميماند مگر هركس كه خدا دل او را به ايمان امتحان فرموده باشد جابر گفت عرض كردم يا رسول الله آيا در وقت غيبت او شيعه او از او منتفع ميشوند آن حضرت (ع) فرمود بلي قسم بآنكه مرا به پيغامبري فرستاده كه آنها از نور او استضاءه ميكنند و بولايت او در غيبتش منتفع ميشوند همانطور كه مردم از آفتاب سود ميبرند ولو آنكه ابرها روي آن را پوشانده باشند اي جابر اين سر مكنون و علم مخزون خدا بود و آنرا پنهان كن مگر از اهلش .

و باز از صدوق نقل شده از جابر بن يزيد كه ميگويد جابر بن عبدالله انصاري خدمت حضرت علي بن الحسين رسيد و در وقتي كه با حضرت مشغول صحبت بود محمد بن علي باقر عليهما السلام كه پسر كوچكي بود از طرف زنانه منزل حضرت آمد و موهاي او را بالاي سرش دسته كرده و بسته بودند وقتي چشم جابر بر او افتاد بدنش لرزيد و موهاي بدنش راست ايستاد و قدري باو خيره شد بعد گفت اي پسر جان پيش بيا پيش آمد گفت حالا برگرد برگشت جابر گفت قسم به خداي كعبه كه اين شمايل رسول خداست صلي الله عليه و آله ● بعد برخاست و نزديك آن حضرت رفت و گفت [ص 405] پسر جان اسم شما چيست فرمود محمد گفت پسر كه هستي فرمود پسر علي بن حسين جابر گفت جانم فداي تو اي عزيز دلم پس تو باقر هستي فرمود بلي آنگاه فرمود حال پيغامي را كه رسول خدا (ص) توسط تو براي من فرستاده برسان جابر عرض كرد مولاي من رسول خدا (ص) مرا بشارت داد كه زنده ميمانم تا شما را زيارت كنم و به من فرمود چون او را ملاقات كردي از جانب من باو سلام برسان پس اينك عرض ميكنم اي مولاي من رسول خدا به شما سلام ميرساند .

حضرت باقر فرمود اي جابر سلام بر رسول خدا تا آسمانها و زمين پاينده‌اند و سلام بر تو كه سلام را رساندي و بعد از آن جابر خدمت آن حضرت ميآمد و مطلب ميآموخت و يك مرتبه حضرت باقر بطور تعلم از او سؤالي كردند جابر گفت بخدا قسم من كاري كه پيغمبر (ص) از آن نهي فرموده بجا نميآورم هرآينه بمن خبر داد كه شما امامان هادي از اهل بيت او كه پس از او ميآئيد در كودكي حليم‌تر و عاقلتر مردم و در بزرگي اعلم ايشان هستيد و فرمود شما به آنها تعليم نكنيد چون آنها خودشان داناتر از شمايند حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمود جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله راست فرمود مطلبي را كه از تو پرسيدم خودم بآن داناترم و هرآينه به من حكم داده شده در حال صباوت و كودكي و همه اين از فضل خدا و رحمت او بر ما اهل بيت است ● تمام شد حديث شريف .

و خواستم از باب حسن ابتدا در اول اين شرح حال سلام پيغمبر (ص) را بآن [ص 406] حضرت كه از فاصله حدود پنجاه سال فرستاده شده بود ذكر نمايم كه معلوم شود نص بر امامت امامان از زمان پيغمبر (ص) وجود داشته است .

باري ولادت باسعادت حضرت باقر عليه السلام بنا بر قول مشهور در اول ماه رجب سال پنجاه و هفت هجري در مدينه واقع شد والده ماجده ايشان ام‌عبدالله دختر حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام است ام‌عبدالله كه نام او فاطمه است از زنان بزرگ و صاحب كمال بود حضرت صادق عليه السلام در وصف او ميفرمايند زني صديقه بود كه در آل حسن مثل و مانند نداشت و از حضرت باقر (ع) نقل شده كه فرمودند مادرم پاي ديوار نشسته بود كه ناگهان آن ديوار شكافي برداشت و از آن صداي شديدي بلند شد كه مشرف بر انهدام بود مادرم با دست اشاره بديوار كرد و گفت نه بحق مصطفي كه خدا بتو اجازه سقوط نداده پس ديوار همانطور ماند تا او از پاي ديوار عقب آمد و پدر بزرگوارم صد دينار براي او صدقه داد .

آن حضرت جد بزرگوار خود حضرت سيد الشهداء صلوات الله عليه را درك نموده و در عاشوراي شصت و يك قريب چهار سال از سن مباركش ميگذشت و بنا بر بعض روايات در مجلس يزيد هم در خدمت پدر بزرگوارش در شام بوده . زراره ميگويد به حضرت باقر عرض كردم شما حضرت حسين عليه السلام را درك كرده بوديد فرمود بلي ● . اما از روايتي كه در كتاب وفيات الائمة نقل نموده چنين برميآيد كه حضرت باقر (ع) يا در شام نبودند و يا اگر بودند در سني نبودند كه در جريان امور باشند و آن روايت اين است كه حضرت باقر [ص 407] (ع) ميفرمايد از پدرم علي بن حسين (ع) درباره كيفيت دخول ايشان بر يزيد ملعون سؤال كردم فرمود اول ما را سه ساعت بر در يكي از ابواب قصر نگه داشتند كه از يزيد اذن بگيرند بعد ما را وارد كردند و اين در حالي بود كه ما را با ريسماني بهم بسته بودند مثل اغنام و ريسمان در گردن من و عمه‌ام زينب و ام‌كلثوم و باقي زنها و دخترها بود و هرگاه در رفتن كندي ميكرديم ما را ميزدند تا وقتي كه ما را بر يزيد عليه لعنة الله وارد كردند و از اين جواب اينطور بنظر ميرسد كه حضرت باقر (ع) در آن جا نبودند والله اعلم .

باري آنحضرت حدود سي و چهار سال هم در خدمت حضرت سجاد (ع) بود و نوزده سال هم دوران امامت ايشان طول كشيد تا در سن پنجاه و هفت سالگي در سنه صد و چهارده به دار باقي شتافت دوران امامت آن حضرت از پرفروغ‌ترين سنوات امامت ائمه اطهار (ص) است چرا كه در زمان امامت آن حضرت و فرزند ارجمندش حضرت صادق عليه السلام نشر فضائل و ترويج معارف اسلام به اوج خود رسيد تا جائي كه بيشتر آثار باقيمانده از محمد و آل‌محمد (ص) از زبان اين دو بزرگوار صدور و نشر يافته است و بر گردن همه شيعه حق عظيم و منت بزرگي دارند و شكر احسان و مراحم آن بزرگواران و ديگر معصومين صلوات الله عليهم اجمعين از قوه ما بيرون است . آن حضرت را باقر ناميدند بجهت وفور علمي كه از ايشان ظاهر شد از علل الشرايع از جناب جابر جعفي روايت شده كه از ايشان پرسيدند چرا بحضرت باقر باقر گفتند ، فرمود چونكه آن بزرگوار شكافت علم را شكافتني و اظهار نمود آنرا اظهار كردني تمام شد روايت . و باقر بمعني گشاينده و توسعه‌دهنده هم هست و فرمايش پيغمبر (ص) كه درباره آن حضرت به [ص 408] جابر فرموده است يبقر علم الدين بقرا ، به همه اين معاني است يعني علم دين را ميشكافد و ظاهر ميكند و توسعه ميدهد و ترويج مينمايد چنانكه همه اين كارها بر دست آن بزرگوار جاري شد و همانطور كه در باطن وارث و حامل علوم پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين و اجداد بزرگوار خود بود در ظاهر هم كتب و آثار آنها بايشان رسيد . و در خبر است كه حضرت سجاد (ع) در مرض موت در حالي كه جماعت دور آن حضرت بودند به فرزند خود حضرت باقر (ع) فرمودند محمد اين صندوق را بردار و به خانه خود ببر بعد فرمودند خبر داشته باشيد كه در اين صندوق درهم و ديناري نبود اما پر از علم بود . و در حديث ديگري است از حضرت صادق (ع) كه آن صندوق بزرگ و سنگين بود و چهار نفر آن را بلند ميكردند و بعد از وفات حضرت سجاد برادران حضرت باقر آمدند و ادعا بر محتويات صندوق داشتند و سهم خود را ميخواستند حضرت فرمودند قسم بخدا كه شما سهمي از آن نداشتيد اگر داشتيد پدرم آن را به من وانميگذاشت و حضرت صادق فرمودند در آن صندوق سلاح پيغمبر (ص) و كتب حضرت سجاد (ع) بود . و از حديثي كه در بحار از زهري نقل كرده در باب وصيت حضرت سجاد معلوم ميشود كه حضرت باقر از نظر سن بزرگترين پسر حضرت سجاد نبودند چرا كه زهري ميپرسد چرا به اكبر اولاد خود وصيت نفرموديد امام عليه السلام ميفرمايد اي اباعبدالله امامت به كوچكي و بزرگي نيست پيغمبر (ص) اينطور با ما عهد فرموده و در لوح و صحيفه ديده‌ايم كه اين‌چنين نوشته شده ● .

[ص 409] ** فصل **

در كتاب ارشاد شيخ مفيد رحمه الله نقل ميكند از عبدالله بن عطاء مكي كه گفت هرگز علما را نزد كسي آن طور كوچك نديدم كه نزد ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين كوچك ميشدند و حكم بن عتيبه را ديدم با آن جلالتي كه در ميان قوم داشت پيش روي آن حضرت چون طفلي بود كه جلو معلم نشسته باشد و جابر بن يزيد جعفي هر گاه از محمد بن علي چيزي نقل ميكرد ميگفت حديث فرمود مرا وصي اوصياء و وارث علم انبيا محمد بن علي بن حسين عليهم السلام .

و از آن حضرت روايت شده كه از ايشان پرسيدند بعض احاديث را مرسلا روايت ميفرمائيد يعني نميفرمائيد كه از چه كسي نقل مينمائيد فرمودند هرگاه حديثي روايت كردم و سند آنرا نقل نكردم كه از چه كسي روايت ميكنم سند آن اين است كه از پدرم زين‌العابدين از پدرش حسين شهيد از پدرش علي بن ابيطالب از رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم از جبرئيل از خداي عزوجل روايت ميكنم ● محمد بن مسلم ميگويد چيزي در نظرم مشكل نيامد مگر آنكه درباره آن از حضرت باقر عليه السلام سؤال كردم تا جائي كه سي هزار حديث از آن بزرگوار پرسيدم و از حضرت صادق عليه السلام شانزده هزار حديث . تمام شد روايت ● عرض ميكنم خدا درجات او و امثال او را عالي فرمايد كه اخبار زيادي را حفظ نموده و روايت كردند و بي‌جهت نبود كه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايند : بشر المخبتين بالجنة . [ص 410] يعني بشارت بده دارندگان خضوع و خشوع و اطمينان و سكون در راه حق را به بهشت ، بريد بن معاويه عجلي و ابوبصير ليث بن بختري مرادي و محمد بن مسلم و زراره چهار نفر كه نجبا هستند و امناي خدا بر حلال و حرام او اگر اينها نبودند آثار نبوت منقطع ميشد و كهنه و مندرس ميگرديد ● .

در زمان خلافت هشام بن عبدالملك يعني بعد از سنه صد و پنج هجري هشام حضرت باقر عليه السلام را به دمشق احضار كرد مجلسي در بحار نقل ميكند از ابي‌بصير از حضرت صادق صلوات الله عليه كه فرمود : هشام بن عبدالملك فرستاد و پدر بزرگوارم را به شام احضار نمود و چون آن حضرت بر هشام وارد شد هشام گفت يا اباجعفر پي شما فرستادم كه از مسأله‌اي از شما سؤال كنم كه مناسب نبود ديگري غير از من بپرسد و نميخواهم جز يك نفر ( يعني خودش ) ديگري آنرا بشنود و بداند ، پدرم فرمودند اميرالمؤمنين هرچه مايل باشند ميپرسند اگر بدانم ميگويم و اگر ندانم ميگويم كه نميدانم و راستگوئي براي من اولي است . هشام گفت بگوئيد ببينم در شبي كه علي بن ابي‌طالب در آن كشته شد كساني كه بيرون شهر بودند از كجا دانسته و خبر شدند كه علي در آن شب كشته شده و مردم در آن شب چه علامتي را مشاهده نمودند پس اگر ميداني و ميل داري بمن بگو و به من خبر بده كه آيا براي غير علي هم در قتل و كشته شدن علامت و عبرتي بوده ؟ پدرم باو فرمودند شبي كه علي صلوات الله عليه در آن كشته شد هيچ سنگي را از زمين برنداشتند مگر آنكه زير آن خون تازه ديده شد و [ص 411] اين مطلب تا طلوع فجر باقي بود و شبي كه هارون برادر موسي صلوات الله عليهما در آن كشته شد نيز همينطور بود و شبي كه يوشع بن نون را در آن كشتند و شبي كه عيسي بن مريم عليهما السلام را به آسمان بردند و همچنين شبي كه شمعون بن حمون الصفا را كشتند و همين طور شبي كه علي بن ابي‌طالب در آن بقتل رسيد و همچنين شبي كه حسين بن علي عليهما السلام در آن كشته شد .

پس هشام روي در هم كشيد و رنگش تغيير كرد چنانكه ميخواست بسوي پدرم بپرد و او را صدمه بزند كه پدرم باو فرمودند اي اميرالمؤمنين بر مردم واجب است كه از امام خود اطاعت كنند و در خيرخواهي او صادق باشند و چيزي كه مرا وادار كرد اين مطالب را در پاسخ سؤال اميرالمؤمنين بگويم شناخت و معرفت من باو بود كه ميدانستم اطاعت او بر من واجب است و اميدوارم كه اميرالمؤمنين گمان بد نبرند هشام گفت هرگاه خواستي بسوي اهل خود برگرد پس حضرت برخاستند كه بيرون بروند هشام گفت بخدا قسم بخور و عهد كن كه اين حديث را تا وقتي كه من زنده‌ام براي كسي نقل نكني و پدر بزرگوارم هم سخناني فرمود كه خليفه راضي شد . و از شام متوجه حجاز گرديد هشام هم قاصدي فرستاد به همه حكامي كه بين شام و مدينه داشت و بآنها امر كرد كه به پدرم اجازه ندهند در جائي از شهر آنها فرود آيند و در بازارهاي خود با ايشان معامله ننمايند و به مردم شام اجازه صحبت و مخالطه بآنها ندهند تا به حجاز برسند .

و چون آن بزرگوار به شهر مدين رسيد و ملازمان او در خدمتش بودند بعض آن خدمه آمدند و عرض كردند آذوقه ما تمام شده و از رفتن به بازار ممنوع [ص 412] هستيم و در شهر را هم بسته‌اند پدرم فرمود مانعي ندارد و آبي بياوريد كه وضو بگيرم آب آوردند و وضو گرفت آن وقت غلام آن حضرت كمك كرد و از كوهي كه آنجا بود قدري بالا رفتند تا به گردنه‌اي رسيدند و در آنجا ايستاده دو ركعت نماز فرمودند و رو به شهر نمودند و به اعلي صوت ندا فرمودند : و الي مدين اخاهم شعيبا قال يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره و لاتنقصوا المكيال و الميزان اني اريكم بخير و اني اخاف عليكم عذاب يوم محيط و يا قوم اوفوا المكيال و الميزان بالقسط و لاتبخسوا الناس اشياءهم و لاتعثوا في الارض مفسدين بقيت الله خير لكم ان كنتم مؤمنين . آنگاه دست خود را بر سينه خود گذارد و به اعلي صوت فرمود قسم به خدا كه بقية الله من هستم قسم بخدا كه بقية الله من هستم و در ميان مردم آن شهر پيرمردي مسن بود و تجارب روزگار او را مجرب كرده بود و كتبي خوانده بود و اهل شهر او را به نيكي ميشناختند و چون صداي آن حضرت را شنيد به اهل بيت خود گفت مرا بيرون ببريد پس او را برداشته و بردند و ميان شهر گذاشتند و مردم دور او جمع شدند پيرمرد گفت اين چه صدائي بود كه از بالاي كوه شنيدم گفتند اين شخصي است كه ميخواهد از بازار خريد نمايد اما سلطان او را از اين مطلب منع كرده و مانع مقصود او شده شيخ گفت شما اطاعت مرا ميكنيد گفتند البته گفت قوم صالح يك نفر آنها متصدي پي كردن ناقه شد اما همه آنها چون به عمل او راضي بودند معذب شدند و اين مردي است كه درست سر جاي شعيب ايستاده و عين نداي شعيب از او شنيده شد سلطان را ول كنيد و حرف مرا بشنويد و بساط و كالاي بازار را نزد او ببريد و حاجت او را برآوريد و اگر نكنيد قسم به خدا كه بيم هلاكت شما ميرود حضرت [ص 413] صادق فرمودند آنها در را باز كرده و متاع بازار را بسوي پدرم بيرون آوردند و خدام آن حضرت هرچه ميخواستند خريدند آن وقت اهل مدين داخل شهر خود شدند و حاكم به هشام نوشت كه آن شيخ و مردم چه كردند و هشام به عامل خود در مدين نوشت كه شيخ را به سوي او بفرستد او هم فرستاد اما پيرمرد در راه جان سپرد ( رضي الله عنه ) . تمام شد حديث شريف ● . و مخفي نماند كه در آن سفر هشام در مجالس متعدد حضرت باقر را طلبيد و حقد و حسد و كينه بني‌اميه را نسبت به آل‌محمد صلوات الله عليهم بانواع حركات و كلمات ظاهر ميكرد و در آن مجلس آخر كه ذكر شد وقتي حضرت باقر از نزد او خارج شدند در جلو قصر او ميداني بود كه در انتهاي آن جماعتي نشسته بودند حضرت باقر پرسيدند اينها كه هستند نگهبانان گفتند كشيش و راهبند و آن شخص عالم آنها است كه سالي يك روز ميآيد و مي‌نشيند و آنها از او مسائل خود را ميپرسند حضرت صادق ميفرمايند كه پدرم با رداي خود سر مباركش را پوشاند منهم همان كار را كردم و رفتيم تا آن حضرت در ميان ايشان نشست و من پشت سرش نشستم و به هشام خبر دادند كه پدرم چنين كرده و او كسي را فرستاد كه آنجا باشد و ببيند كه آن حضرت چه ميكند چند تن از مسلمين هم جمع شدند و عالم مسيحي آمد در حالي كه ابروهاي خود را با حرير زردي بسته بود و آمد ميان جماعت و همه كشيشها و راهبان برخاستند و احترام كردند و سلام نمودند تا آمد در صدر مجلس نشست و او نگاه كرد و به پدرم گفت از ما هستي يا از اين امت [ص 414] مرحومه حضرت فرمودند از اين امت مرحومه هستم گفت از كدامين آنها از علماي آنها يا از جهالشان پدرم فرمود از جهالشان نيستم عالم نصاري بشدت مضطرب شد بعد گفت از شما سؤال كنم پدرم فرمود بپرس گفت شما از كجا ادعا كرديد كه اهل بهشت ميخورند و ميآشامند اما محدث نميشوند و بول نميكنند دليل واضحي كه همه بفهمند نشان بده پدرم فرمود دليل معروف كه همه بدانند جنين است در شكم مادرش كه ميخورد اما محدث نميشود باز نصراني بشدت مضطرب شد و گفت عجيب است كه گفتي از علماي آنها نيستي پدرم فرمود از جهال آنها هم نيستم و فرستادگان هشام همه اين سخنان را ميشنيدند مسيحي گفت سؤال ديگر ، پدرم فرمود بگو گفت از كجا ادعا كرديد كه ميوه بهشت همواره تر و تازه است و در نزد همه اهل بهشت موجود است و معدوم نيست و تمام نميشود دليل محسوس چه داريد پدرم فرمود دليل ادعاي ما قرآن ماست كه نزد همه مسلمين همواره تر و تازه است و موجود است و معدوم نيست و تمام نميشود پس مسيحي باز مضطرب شد و گفت كلا ، ميگفتي كه از علماي آنها نيستي پدرم فرمود و از جهالشان هم نيستم عالم مسيحي گفت سؤال ديگر ، پدرم فرمود بپرس گفت بگو ببينم كدام‌يك از ساعات دنيا هست كه نه از ساعات روز است و نه از ساعات شب پدرم فرمود آن ساعتي كه بين طلوع فجر و طلوع شمس است بيمار مبتلي در آن آرام ميگيرد و كسي كه بيخواب بوده بخواب ميرود و آنكه بحال اغما رفته بوده بهوش ميآيد آن را خدا قرار داده در دنيا كه وقت مسألت و دعاي راغبين و خاشعين باشد و براي كساني كه براي آخرت عمل ميكنند در آن دليل واضحي است و حجت بالغه‌اي است عليه منكران آن كه [ص 415] از عمل در آن تكبر نموده و آن را ترك ميكنند پس نصراني صيحه‌اي زد و گفت يك سؤال ديگر دارم بخدا قسم چيزي از تو ميپرسم كه هرگز جواب آن را نداني پدرم فرمود بپرس كه بايد كفاره قسم بدهي گفت بگو بدانم آن دو مولود كدامند كه در يك روز بدنيا آمدند و در يك روز از دنيا رفتند و يكي از آنها در دنيا صد و پنجاه سال عمر كرد و ديگري پنجاه سال ؟ پدرم فرمود آن دو عزير و عزره بودند كه در يك روز متولد شدند و چون به سن مردان رسيدند كه بيست و پنج سال است عزير در انطاكيه بر الاغ خود سوار بود كه بر قريه‌اي گذشت كه مخروبه شده و سقفهاي آن فرو ريخته بود پس گفت خدا چگونه و چه وقت اين قريه را بعد از موتش زنده ميكند و اين در وقتي بود كه خدا او را برگزيده و هدايت فرموده بود و چون چنين گفت خدا بر او غضب كرد و بجهت آن گفته صد سال براي سخط بر او او را ميراند بعد دوباره او را مبعوث كرد و زنده نمود عينا بهمان هيئت كه بر الاغ خود سوار بود و آذوقه و طعام و شرابش همراهش بود پس به خانه خود برگشت و برادرش عزره او را نميشناخت و از او خواست كه مهمان او باشد او هم پذيرفت و عزير را مهمان نمود و در پي اولاد عزره و نوه‌هاي او فرستاد كه پير شده بودند و عزير جوان بود در سن بيست و پنج سالگي پس عزير شروع كرد و خاطرات گذشته را بياد برادر و اولاد او ميآورد كه همه پير شده بودند و هرچه ميگفت آنها يادشان ميآمد و ميگفتند تو چطور از امري كه سالها از آن گذشته خبر داري و عزره كه پيرمردي بود در سن يكصد و بيست و پنج سالگي ميگفت هيچ جوان بيست و پنج ساله‌اي را نديده بودم كه از تو باحوال من و برادرم داناتر باشد و وقايعي كه در جواني بين ما گذشته بداند تو از اهل آسماني يا [ص 416] زمين تا آنكه عزير به برادرش عزره گفت من عزيرم بواسطه سخني كه گفتم خدا بر من غضب كرد بعد از برگزيدن و هدايتم پس صد سال مرا ميراند آنگاه دوباره برانگيخت كه مردم باين واسطه يقينشان زياد شود خدا بر هر چيزي توانا و قادر است و اينك اين حمار و طعام و شراب كه از پيش شما برداشتم و روانه شدم و بهمان صورت خدا به من برگرداند پس آنها يقين كردند كه درست ميگويد و خدا او را بيست و پنج سال در بين آنها زندگاني داد تا آنكه بالاخره همراه برادرش در يك روز ديده از جهان بستند پس در اين وقت عالم نصاري برخاست و مسيحيان هم برخاستند و آن عالم گفت از من داناتري را آورده‌ايد و نزد خود نشانده‌ايد تا مرا رسوا و مفتضح كند و مسلمانها بدانند كه كسي را دارند كه بعلوم ما محيط است و مطالبي ميداند كه ما نميدانيم نه قسم بخدا اگر زنده بمانم تا يكسال با شما سخن نميگويم و در مجلس شما نمينشينم و متفرق شدند و پدرم همانطور نشسته بودند و من در خدمت ايشان بودم كه خبر قصه را به هشام رساندند بعد به منزل آمديم كه فرستاده هشام آمد و هديه‌اي آورد و گفت هشام امر كرده كه الآن عازم شويم و بطرف مدينه برويم و هيچ در آنجا نمانيم چون مردم سخت مشغول صحبت و مباحثه در واقعه حضرت باقر (ع) و عالم نصاري شده بودند و ما سوار شده و حركت كرديم . و فرستاده هشام قبلا بسوي حاكم مدين رفته بود با اين پيغام كه پسران ابي‌تراب محمد بن علي و جعفر بن محمد ساحرند و اسلامي كه اظهار ميكنند دروغ است و نزد من آمدند وقتي آنها را برگرداندم مايل به كشيشها و راهبان كفار و نصاري شدند و من چون قرابت داشتم آنها را مجازات نكردم وقتي نامه مرا خواندي به مردم بگو [ص 417] هر كس با آنها خريد و فروش و معامله كند يا مصافحه كند يا بر آنها سلام كند نزد من اماني ندارد چون آنها مرتد از اسلامند تا آخر كلمات او و باقي از روايت ديگر گذشت . و غرض آنكه سلوك خلفا با ائمه اطهار عليهم السلام اينطورها بوده مخصوصا اين هشام كه خوب ميدانست اصل حق متعلق بآل‌محمد (ص) است و نوع فكر مردم و احترام اهل فهم آنها از خانواده پيغمبر (ص) امر واضحي بود و همين هشام ديده بود كه وقتي در زمان پدرش عبدالملك حج كرده بود و در خانه خدا مردم به حضرت سجاد (ع) احترام كردند و شامي پرسيد كه اين مرد كيست چطور فرزدق كه شاعر دربار خود آنها بود مدايح عاليه‌اي براي آن حضرت گفت و همين احترام و عظمت خداداد سينه آنها را تنگ ميكرد و ميخواستند بدون آنكه علمي و عملي و حقي داشته باشند مردم آنها را بر اولاد پيغمبر (ص) و ائمه اطهار ترجيح دهند و اين هم امري محال بود تا بالاخره حسد و ترس بر حكومت و سلطنت آنها را واميداشت كه آن بزرگواران را شهيد نمايند .

و امر ديگري كه بر مشكل ائمه ميافزود بعض اطرافيان و اقوام و خويشان ايشان بودند كه گاه ميخواستند بدون توجه به وقت و موقعيت قيام كنند و در واقع ميخواستند ميوه نارسيده‌اي را بچينند و هر كدام كه اطاعتي داشتند البته ائمه (ع) آنها را نهي ميكردند و آنها هم ميپذيرفتند و هر كدام كه اطاعتي نداشتند قيامهائي مينمودند كه اغلب باعث كشته شدن خود آنها و سخت‌تر شدن كار براي امام عليه السلام ميشد و اين امامزادگان كه عليه حكومتهاي وقت قيام و اقدام نمودند البته همه آنها در يك درجه نبودند بعضي قصد خدمتي داشتند و به نيت رفع ظلم عملي ميكردند و بعضي براي [ص 418] خود رياستي ميطلبيدند و كساني كه همه آنها را متمرد و عاصي پنداشته‌اند و همچنين كساني كه همه آنها را خيرخواه دانسته و همه را در باطن از عوامل امام عليه السلام دانسته‌اند هر دو اشتباه كرده‌اند و حقيقت همان است كه در ميان آنها دوست و غير دوست هر دو وجود داشت و بهر صورت ملاك يقيني ، اطاعت امام است نه ابتكارات شخصي و چون امر دين مقطعي نيست و به يك زمان خاص مربوط نميشود بلكه براي همه زمانها است بايد تصميمات بزرگ مربوط به آن را كساني بگيرند كه عالم به حكمت الهي و علم سياست مدن باشند و نتايج بلندمدت هر اقدامي را بسنجند و بر اساس آن مقدمات عملي را انجام دهند كه مقصود خداوند از خلقت ، در پي آن حصول يابد و مسلما در همه زمانها نفس حكومت ظاهري مقصود ائمه (ع) نبوده و نشر علوم و معارف و ترويج علم و حكمت و معرفت در نظر آنها رجحان داشته است بخصوص كه ملك در حقيقت هرگز از دست آنها خارج نشده و نخواهد شد .

باري ايام امامت حضرت باقر عليه السلام با قسمتي از حكومت وليد بن عبدالملك مطابق شد و حكومت سليمان بن عبدالملك و عمر بن عبدالعزيز ابن مروان و يزيد بن عبدالملك و هشام بن عبدالملك .

در بحار از ابوبصير نقل ميكند كه ميگويد در خدمت حضرت باقر عليه السلام در مسجد بوديم كه عمر بن عبدالعزيز وارد شد و دو جامه زرد كم‌رنگ پوشيده بود و به غلامي تكيه كرده بود امام عليه السلام فرمودند اين پسر والي ميشود و اظهار عدالت ميكند و چهار سال زندگي كرده ميميرد و اهل زمين بر او گريه ميكنند و اهل آسمان او را لعنت مينمايند . ابوبصير گفت [ص 419] مقصود حضرت آن بود كه در جائي مينشيند كه او را حقي در آن نيست و ابوبصير ميگويد بعد حكومت يافت و هر قدر ممكنش بود اظهار عدل ميكرد . و از حضرت سجاد عليه السلام نيز نقل شده كه در مسجد بودند و عمر بن عبدالعزيز كه جوان آراسته‌اي بود عبور كرد و بند كفشهايش از نقره بود حضرت سجاد باو نظر فرمودند و به عبدالله بن عطا فرمودند اين جوان مترف را ميبيني ( مترف يعني كسي كه از مال و نعمت به طغيان آمده ) او نخواهد مرد تا والي مردم شود عبدالله عرض كرد اين فاسق را ميگوئيد فرمود بلي مدت زيادي عمر نميكند و وقتي كه مرد اهل آسمان او را لعنت ميكنند و اهل زمين براي او استغفار ميكنند . تمام شد حديث ● و اين دو خبر را نقل كرديم براي كساني كه تصور كرده‌اند خداي نكرده عمر بن عبدالعزيز آدم خوبي بوده كه فدك را به امام عليه السلام پس داده و دستور داده است كه به حضرت امير (ع) دشنام ندهند و ملاحظه كرديد كه امام عليه السلام ميفرمايند كه اهل آسمان او را لعنت ميكنند و كسي كه در حضور امام كه خليفه خداوند است متصدي امر خلافت شود و در جاي او بنشيند هرچه بصورت ظاهر عمل خوب هم انجام دهد و عدالت كند اصل تصرف او در حكومت باطل و غصب است و علت نهي او از سب و لعن بر حضرت امير (ع) اين بود كه ميخواست اصلا ذكري از آن حضرت در ميان نباشد نه به خوبي و نه به بدي كه الحمد لله نتوانست نور خدا را خاموش كند .

باري در ميان بني‌اميه آدم خوب هم گاه پيدا ميشده از جمله سعد بن [ص 420] عبدالملك كه از اولاد عبدالعزيز بن مروان بود و حضرت باقر (ع) او را سعد الخير ميناميدند روزي خدمت آن حضرت رسيد در حالي كه به شدت ميگريست و مثل زنان ضجه و زاري ميكرد حضرت باقر (ع) فرمودند اي سعد چرا گريه ميكني عرض كرد چطور گريه نكنم در حالي كه من از شجره ملعونه در قرآن هستم حضرت فرمودند تو از آنها نيستي انت اموي منا اهل البيت تو اموي هستي كه از ما اهل بيت است قول خدا را نشنيدي كه از قول ابراهيم (ع) ميفرمايد هركس تبعيت مرا بكند لامحاله از من است .

** فصل **

در اين فصل ان شاء الله بعض اخبار متفرقه از فرمايشات و حالات آن حضرت را كه در مواقع مختلف از آن حضرت شنيده و ديده شده بدون ترتيب خاصي نقل ميكنيم : از حضرت صادق عليه السلام نقل شده كه فرمودند محمد بن منكدر ميگفت من گمان نميكردم كه علي بن حسين پسري افضل از خود بجا گذارد تا وقتي كه پسرش محمد بن علي عليهما السلام را ديدم و خواستم او را موعظه كنم اما او مرا موعظه نمود اصحاب او گفتند به چه مطلبي ترا موعظه كرد محمد بن منكدر گفت در ساعت گرمي از روز در بيرون مدينه جائي رفته بودم كه به ابوجعفر محمد بن علي عليهما السلام برخوردم و او مرد فربه و سميني بود ديدم كه بر دو غلام سياه يا عتيق تكيه كرده ● و ميآيد در دل گفتم سبحان الله پيرمردي از اشياخ [ص 421] قريش در اين ساعت با اين حال در طلب دنياست اكنون است كه او را نصيحت كنم پس جلو رفتم و سلام كردم به تندي جواب مرا داد و عرق ميريخت گفتم اصلحك الله شيخي از اشياخ قريش در اين ساعت با اين حال دنبال دنيا باشد بگو ببينم اگر در اين حال اجل تو برسد چه ميكني فرمود اگر مرگ من در اين حالت برسد من مشغول به طاعتي از طاعات پروردگار عزوجل هستم ( من با اين كار و كوشش ) خود و عيال خود را از حاجت به تو و احتياج به مردم حفظ ميكنم ● و ترس در وقتي بود كه مرگ من ميرسيد و من مشغول معصيتي از معاصي نسبت به پروردگار بودم عرض كردم راست گفتي خدا ترا رحمت كند خواستم من چيزي بتو ياد دهم تو به من آموختي .

در كافي از جابر بن يزيد جعفي نقل ميكند كه گفت حضرت محمد بن علي عليه السلام هفتاد حديث براي من فرمود كه هرگز براي احدي روايت نكردم و هرگز هم براي كسي روايت نخواهم كرد و چون حضرت باقر عليه السلام وفات فرمودند اين مطالب بر گردنم سنگيني ميكرد و سينه‌ام تنگي مينمود پس خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيدم و مطلب را عرض كردم عرض كردم فدايت شوم پدر بزرگوارت هفتاد حديث بمن فرمود كه هيچ مطلبي از آنها را براي كسي نگفتم و نخواهم گفت و آن بزرگوار مرا امر فرمود كه اينها را پوشيده بدارم و بر گردنم سنگيني ميكند و سينه‌ام از كتمان آنها تنگ شده چه ميفرمائيد حضرت صادق فرمودند اي جابر هرگاه سينه‌ات از اينها تنگ [ص 422] شد پس به بيابان برو و گودالي حفر كن و سرت را در آن فرو ببر و بگو محمد بن علي مرا چنين و چنان حديث نمود آنگاه آن حفيره را پر كن كه زمين بر تو ميپوشاند جابر ميگويد همين كار را كردم و آن حالتم تخفيف پيدا كرد .

از كتاب كافي نقل شده از نعمان بن بشير كه ميگويد همسفر جابر بن يزيد جعفي بودم و چون به مدينه رسيديم بر حضرت باقر وارد شد و بعد بيرون آمد و آن حضرت را وداع كرد و خيلي خوشحال بود و رفتيم تا به أخيرجه رسيديم و آن اول منزل از دو راهي فيد است بطرف مدينه و روز جمعه بود پس نماز ظهر را خوانديم و سوار شديم و چون شترها از زمين برخاستند ديديم مرد قدبلند گندمگوني آمد و نامه‌اي آورد جابر نامه را گرفت و بر چشم گذاشت و نامه از حضرت باقر (ع) بود به جابر بن يزيد و با گل تازه سياهي مهر خورده بود جابر گفت چه وقت خدمت حضرت بودي گفت همين حالا جابر گفت قبل از نماز يا بعد از نماز گفت بعد از نماز پس جابر نامه را باز كرد و شروع به خواندن نمود و روي در هم كشيد تا وقتي كه نامه را تمام كرد بعد نامه را ضبط نمود و ديگر نه او را خندان ديديم و نه مسرور تا وقتي كه وارد كوفه شديم و چون به كوفه رسيديم شب را خوابيديم و فردا صبح براي اعظام و احترام او بديدنش رفتم و ديدم كه بيرون آمد و بر گردنش رشته‌اي از استخوانهاي كعب آويزان نموده و سوار چوب نيي شده و ميگويد اجد منصور بن جمهور اميرا غير مأمور و اشعاري از اين قبيل ميخواند پس بصورت من نگاه كرد و من بصورت او نگاه كردم و چيزي نگفت منهم چيزي نگفتم و من از مشاهده آنچه ديدم شروع به گريه كردم و بچه‌ها و مردم دور من و او جمع شدند و آمد تا داخل ميدانگاه شد و شروع كرد با [ص 423] بچه‌ها دور زدن و مردم ميگفتند جابر بن يزيد جني شده و قسم بخدا چند روز نگذشت كه نامه هشام بن عبدالملك به والي رسيد كه نوشته بود شخصي را كه باو جابر بن يزيد جعفي ميگويند بگير و گردن بزن و سر او را براي من بفرست پس حاكم رو به حاضرين مجلس خود كرد و گفت جابر بن يزيد جعفي كيست گفتند اصلحك الله اين مردي بود كه علم و فضل داشت و اهل حديث بود و سفر حج نمود و جني شده و اينك در ميدان با بچه‌ها سوار ني ميشود و با آنها بازي ميكند حاكم رفت و از بالا به ميدان نظر كرد و جابر سوار ني بود و با بچه‌ها بازي ميكرد حاكم گفت حمد خداي را كه مرا از كشتن او معاف داشت و مدتي نگذشت كه منصور بن جمهور وارد كوفه شد و همان كارها را كرد كه جابر در شعر ميگفت تمام شد روايت كافي . و البته واضح است كه حضرت براي حفظ جان جابر باو امر فرموده بودند كه تظاهر به جنون نمايد و از اين حكايت معلوم ميشود كه چطور خلفا در كمين دوستان ائمه (ع) بودند و هركس ذكر فضيلت آنها را ميكرد در صدد قتل او برميآمدند و در خبر است كه آن حضرت به جابر جعفي فرمودند : اي جابر به شيعه من از قول من سلام برسان و بآنها بگو كه بين ما و خداوند عزوجل هيچگونه قرابت و خويشاوندي نيست و كسي مقرب او نميشود مگر به طاعت او اي جابر هركه خدا را اطاعت كند و ما را دوست بدارد دوست ماست و هركه معصيت خدا را بنمايد دوستي ما باو نفع نميدهد الحديث .

و از فرمايشات آن حضرت است كه فرمودند هرگاه نزد عالمي نشستي به شنيدن حريص‌تر باش تا سخن گفتن و خوب شنيدن را ياد بگير همانطور كه خوب سخن گفتن را ميآموزي و كلام و سخن كسي را قطع مكن [ص 424] الحديث ● .

در بحار الانوار از تفسير فرات از بريد بن معاويه عجلي و ابراهيم احمري نقل ميكند كه گفتند بر حضرت باقر عليه السلام وارد شديم و زياد الاحلام خدمت ايشان بود حضرت باقر به زياد فرمودند زياد چطور است كه ميبينم پاهايت ترك و شقاق برداشته عرض كرد فدايت شوم با شتر لاغر لنگي آمدم كه ميبايست آنرا بزحمت برانم و مرا بر اين وانداشت مگر دوستي شما و اشتياق بزيارت شما بعد زياد قدري سرش را پائين انداخت آنوقت عرض كرد فدايت شوم گاهي در تنهائي شيطان بر من غالب ميشود و مرا بياد گناهان و معصيتهائي كه داشته‌ام مياندازد و تقريباً مأيوس ميشوم آنوقت يادم ميآيد كه شما را دوست ميدارم و از ديگران بسوي شما منقطع شده‌ام حضرت فرمودند اي زياد آيا دين غير از دوستي و دشمني است ؟ آنوقت اين سه آيه را طوري خواندند مثل اينكه كف دستشان نوشته بود يكي : و لكن الله حبب اليكم الايمان . . . يعني اما خدا محبت ايمان را در دلتان انداخت و آنرا در دلهايتان زينت داد و كفر و فسوق و عصيان را طوري كرد كه از آنها بدتان آيد اين جماعت هستند كه رشد و هدايت يافته‌اند بجهت فضل و نعمتي از خدا و خدا دانا و حكيم است و ميفرمايد : دوست ميدارند كسي را كه بسوي ايشان هجرت كند و ميفرمايد اگر خدا را دوست ميداريد مرا تبعيت كنيد تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را بيامرزد و خدا بخشنده و مهربان است . مردي خدمت پيغمبر (ص) آمد و عرض كرد يا رسول الله من روزه‌گيرها را [ص 425] دوست ميدارم اما خودم روزه نميگيرم و نمازگزاران را دوست ميدارم و نماز نميخوانم و زكوة و صدقه‌دهندگان را دوست ميدارم اما خودم صدقه نميدهم پيغمبر (ص) فرمودند تو با آنهائي كه دوستشان ميداري و پاداش تو آنچيزي است كه كسب كرده‌اي آيا راضي نميشويد كه هرگاه بلائي ترسناك از آسمان نازل شود هر جماعتي به مأمن خودشان پناه برند و ما به رسول خدا پناه بريم و شما به ما ● ؟

** فصل **

اولاد آن حضرت را هفت تن شمرده‌اند اول حضرت ابوعبدالله جعفر بن محمد (ع) كه كنيه آن حضرت (ع) بمناسبت ايشان است و آن جناب و عبدالله از يك مادر بودند و والده ايشان ام‌فروه دختر قاسم بن محمد بن ابي‌بكر است عبدالله بر دست يكي از بني‌اميه مسموم شد و شهيد گرديد دو پسر ديگر آن حضرت عبيدالله و ابراهيم از ام‌حكيم بودند و علي و ام‌سلمه و زينب از ام‌ولد بودند و بعضي گفته‌اند آن حضرت فقط يك دختر داشتند كه ام‌سلمه بود ، و نقل كرده‌اند كه ام‌علي به مذهب خوارج مايل شد و حضرت بهمين جهت او را طلاق دادند .

وفات آن حضرت در سال صد و چهاردهم هجرت بود در جلاء العيون نقل نموده كه آن حضرت براي تعزيه و ماتم خود هشتصد درهم وصيت فرمودند . و از حضرت صادق عليه السلام روايت ميكنند كه فرمودند پدرم گفت اي جعفر از مال من وقفي بكن براي ندبه‌كنندگان كه ده سال در مني در موسم حج بر من گريه كنند و رسم ماتم را تجديد نمايند و بر مظلوميت من زاري كنند .

[ص 426] مجلسي از ابن‌بابويه و جمعي ديگر نقل ميكند كه شهادت آن حضرت به امر ابراهيم بن وليد واقع شد و آن حضرت را مسموم كرد و بعضي گفته‌اند كه هشام بن عبدالملك ايشان را مسموم نمود . و از قطب راوندي نقل كرده كه عبدالملك آن حضرت را شهيد نموده اما عبدالملك كه مردن او در سنه هشتاد و شش است و مسلم در نام او اشتباهي شده و اما ابراهيم بن وليد در سنه صد و چهارده خليفه نبوده و ظاهرا خلافت هشام تا سنه يكصد و بيست و پنج طول كشيده و ممكن است كه ابراهيم در آن وقت خليفه نبوده اما باشاره هشام اقدام باين جسارت عظيم نموده باشد و الله اعلم . و اخبار در روز شهادت آن حضرت نيز مختلف است يكي از تاريخهاي معروف شهادت آن امام همام هفتم ماه ذي‌حجه است آن حضرت را در بقيع در كنار پدر بزرگوارش حضرت علي بن الحسين عليهما السلام دفن نمودند موافق و مخالف در تعظيم و تكريم مقام علمي و جلالت قدر و صفات حميده و خصلتهاي پسنديده آن حضرت همزبانند و وصف كمالات آن بزرگوار از امثال ما برنميآيد گوشه‌اي از صفات و كمالات آن حضرت در آئينه هزاران حديث و خبري كه از ايشان بيادگار مانده منعكس گرديده است و دريائي از علم است كه ساحل ندارد . پروردگارا بحق محمد و آل‌محمد صلوات الله عليهم اجمعين قسمت ميدهيم كه ما را در زمره دوستان و مواليان و خدام آن بزرگواران قرار بده و دست ما را از دامان شيعيان ايشان كوتاه مفرما و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .