الجسم منه بكربلاء مضرج و الرأس منه علي القناة يدار

يعني اي اهل مدينه چه نشسته‌ايد در اين شهر كه حسين را شهيد كرده‌اند و اشكهايم اينك براي او ميريزد جسم مطهرش در كربلا در ميان خاك و خون افتاده و سر مباركش را بر فراز نيزه به هر سو ميگردانند . و گفتم اي مردم اينك حضرت علي بن الحسين با عمه‌ها و خواهرانش در نزديكي مدينه فرود آمده و مرا فرستاده است كه مطلب را به شما بگويم اين را كه گفتم زنان مدينه موي‌كنان و سراسيمه و پابرهنه در حالي كه روي ميخراشيدند و ضجه و ناله ميكردند بطرف بيرون شهر دويدند و همه مردم از شهر خارج شدند و مدينه چنين روزي از ماتم و زاري به خود نديده بود و [ص 367] از آن تلختر روزي را بياد نميآورد . باري مردم خود را بكنار خيمه‌گاه حضرت سجاد رساندند و چون ضجه واحده‌اي ميگريستند تا آنكه كرسي گذاشتند و حضرت سجاد بر روي آن ايستادند و مردم را امر بسكوت فرمودند آن وقت حمد و ثناي الهي را بجا آورده و فرمودند پروردگار كه ستايش مخصوص او است ما را به مصيبتهاي بزرگ و رخنه عظيمي در اسلام مبتلا فرمود ابوعبدالله و عترت او كشته شدند و زنان و دختران او را اسير كردند و سر مباركش را بر فراز نيزه كرده در شهرها گرداندند و اين مصيبتي است كه مثل و مانند ندارد اي مردم كدام‌يك از مردان شماست كه بعد از اين مصيبت شادي نمايد يا كدام چشم شما است كه بر آن بزرگوار نگريد . تا آنكه فرمود ما را طرد نمودند و پراكنده ساختند و راندند و از شهرها دور نمودند گويا كه ما اولاد ترك و كابل بوديم بي آنكه جرمي كرده باشيم و خطائي نموده باشيم و رخنه‌اي در اسلام انداخته باشيم . تا آنكه فرمود قسم بخدا اگر پيغمبر (ص) به جاي آنهمه سفارش كه درباره ما فرموده سفارش و وصيت فرموده بود كه با ما جنگ و قتال نمايند بيشتر از اين كه كردند نميكردند پس در چنين مصيبت بزرگ و فجيع و تلخ و دردناكي كه بايد تحمل كنيم و هر دم جرعه‌هاي غيظ خود را فرو بريم ميگوئيم كه انا لله و انا اليه راجعون اجر صبر بر اين مصيبت و اين وقايع را با خدا حساب ميكنيم كه او قدرتمند است و انتقام خواهد گرفت . تمام شد ترجمه بعض عبارات خطبه بطور نقل بمعني .

** فصل **

از قرائن چنين بنظر ميرسد كه بازگشت اهل بيت از شام به كربلا در بيستم صفر سال اول يعني بفاصله چهل روز از عاشورا بسيار بعيد است حتي ممكن [ص 368] است اهل بيت در روز اربعين به شام هم نرسيده باشند چه رسد به آنكه برگشته باشند و در بازگشت به كربلا رسيده باشند و مسافتهاي طي شده توسط آنان از كربلا تا كوفه كمتر از هفتاد تا هفتاد و پنج كيلومتر نبوده و اين فاصله باضافه مسافت تا دمشق از مسير حاشيه دجله كه مسير اهل بيت بوده در حدود هزار و چهارصد كيلومتر راه است كه براي كاروان طي آن در كمتر از چهل روز بعيد است و با محاسبه حد اقل توقف در كوفه و شام باز هم برگشتن به كربلا سه چهار ماه وقت ميخواهد كه مثلا اوائل رجب ميشود عليهذا حضور در كربلا در روز اربعين يا بايد در ابتداي سفر اسيري از كوفه بشام باشد و يا در برگشت از شام در سال بعد ، اما در آن سال و در وقت رفتن بشام با آن جماعت قراولان امثال شمر بن ذي‌الجوشن و ابن‌محفر كه اهل بيت را با آن اوضاع و سختگيريها ميبردند بعيد است كه در كربلا بآنها اجازه عزاداري داده باشند و آن جماعت با همراهان جابر بن عبدالله و ديگر اشخاص از بني‌هاشم كه آمده بودند دو سه روز به عزاداري پرداخته باشند اما محال نيست اگر چه كه رسيدن جابر بآنجا بسيار بعيد بنظر ميرسد و اين احتمال كه آمدن به كربلا در اربعين سال بعد بوده است آسانتر مينمايد و اين در حالي است كه حتماً در بازگشت در روز اربعين بكربلا رسيده باشند . احتمال ديگري هم هست و شايد احتمال قويتري باشد و آن اينكه اهل بيت در وقت رفتن به شام در روز بيستم صفر بكربلا رسيده‌اند و توقفي ميسر شده و شايد قراولان و لشكريان هم كه همراه آنها بوده‌اند خواسته‌اند استراحتي بنمايند و منزل كرده‌اند و از نانجيبي خواسته باشند به تماشاي آن عزاداران و مصيبت‌زدگان بنشينند و حكايت رسيدن جابر و چند تن [ص 369] ديگر از مدينه و توقف و عزاداري چند روزه ممكن است كه در سفر بازگشت آنها از شام بوده كه شدتها و مراقبتهاي سفر به شام را نداشته و تا روايت محكمي هم نباشد واجب نيست رسيدن بكربلا در بازگشت از شام در روز بيستم صفر سال بعد باشد و ممكن است قبل از آن واقع شده باشد و خلاصه آنكه چون در تاريخ بسياري وقايع ثبت نشده بطور قطع نميتوان چيزي گفت اگر چه كه همين احتمال آخر بذهن نزديكتر ميآيد و بهر صورت اين چند سطر را ما از باب وجود احتمالات نوشتيم و خداوند به حقيقت حال داناتر است .

** فصل **

حضرت سجاد عليه السلام پس از بازگشت به مدينه سعي ميفرمودند با توجه به حساسيت حكومت در غالب امور بطور تقيه حركت بفرمايند و مصلحت نميديدند كه بهانه‌اي بدست يزيد و حكام او بدهند و در ظرف حدود سه سال حكومت يزيد كه تا ربيع الاول شصت و چهار طول كشيد حضرت سجاد با تقيه و تمكين ظاهري از شر او محفوظ ماندند و در بزرگترين خطري كه پيش آمد يعني قتل عام مدينه توسط مسلم بن عقبه توانستند به همين ترتيب خود و جماعتي را حفظ بفرمايند و اين واقعه قتل عام مدينه كه به واقعه حره هم موسوم شده از حيث ماهيت از حكايات غريب تاريخ اسلام است ظاهر قضيه اين بود كه جمعي از اهل مدينه به شام رفته و يزيد ظاهرا با آنان تعارف و اكرام نمود اما آنها كه ديدند اين خليفه اطلاعات ديني ندارد و اعتنائي هم به دين خدا ندارد و شغل اصلي او تفريح و هرزگي و شرابخواري و سگ‌بازي و طنبور زدن و تفريح با ميمونها است و با [ص 370] اين اوصاف ادعاي جانشيني پيغمبر (ص) و خلافت او را دارد بسيار دلگير شدند و وقتي كه برگشتند سر از طاعت او پيچيدند و مردم را جمع كرده و حالات و مفاسد اخلاق و فسقهاي ظاهره يزيد را براي آنها گفتند و گفتند كه ما او را از خلافت خلع كرده‌ايم ، و موقتا با عبدالله بن حنظله بيعت كردند . از طرفي عبدالله پسر زبير هم كه در مكه بود و دعوي خلافت داشت عليه يزيد سخن ميگفت و صورت ظاهر قتل حضرت سيد الشهداء (ص) را هم تقبيح ميكرد يزيد خواست كسي را براي سركوبي اهل مدينه و عبدالله زبير بفرستد به ابن‌زياد گفت ، او نپذيرفت ، مسلم بن عقبه را فرستاد كه پيرمردي بيمار بود و نزديك به نود سال سن داشت اما در شقاوت و بيرحمي كم و كسري نداشت و باو مسلم مسرف ميگفتند چون عقل درستي نداشت و كارهاي قبيح و خطا بسيار كرده بود و از نظاميان معاويه و فرماندهان او بود . و خلاصه حكايت آنكه در سال شصت و دوم يا شصت سوم هجرت مسلم آمد و مدينه را محاصره كرد و از سوي حره واقم ، كه سنگستان طرف مشرق مدينه است بسوي شهر رفت و بمردم گفت سه روز مهلت ميدهم كه تسليم شويد اگر تسليم شديد شما را رها ميكنم و بسوي عبدالله زبير ميروم مردم قبول نكردند و مقاومت كردند و با او به جنگ پرداختند اما سرانجام شكست خوردند و نزديك ده هزار نفر در آن جنگ و قتل عام پس از آن كشته شدند مسلم مأمور خليفه يزيد بن معاويه به لشكر خود گفت كه سه روز آزاديد در اين شهر هرچه ميخواهيد بكنيد و اين عين دستور يزيد بود كه باو گفته بود اگر مقاومت كردند سه روز لشكر را در بين آنها آزاد بگذار و آن لشكر هم از آزادي خود به زشت‌ترين صورتها استفاده كردند و بر مال و جان و ناموس [ص 371] مسلمانان مدينه رحمي ننموده شهري كه پيغمبر (ص) آن را حرم خود قرار داده بود و فرموده بود حتي گياه آن را بيجهت نچينند و اميرالمؤمنين (ع) فرموده بود مكه حرم خداست و مدينه حرم رسول خدا (ص) و كوفه حرم من هيچ جباري بقصد سوء بسوي آنها نميرود مگر آنكه خدا او را در هم ميشكند ، اين شهر را غارت كردند بطوري كه جايز نبود با بلاد كفر و مردم آن چنين معامله‌اي بكنند چه رسد با مسلمين و در دار هجرت پيغمبر (ص) . باري پس از آن اعمال شنيع به مردم گفتند يا اقرار كنيد كه بنده زرخريد خليفه يزيد هستيد يا كشته شويد و بعضي نپذيرفتند و كشته شدند و بعضي پذيرفتند اما حضرت سجاد عليه السلام بجهت همان سياست تقيه كه بكار بسته بودند خدا ايشان را حفظ فرمود و ايمن ماندند و در تواريخ نقل كرده‌اند كه يزيد به مسلم بن عقبه گفته بود به علي بن الحسين كار نداشته باش و حتي نوشته‌اند كه از آن حضرت احترام كرد .

باري مسلم بطرف مكه رفت اما چون پير و مريض بود در راه مرد و حصين بن نمير فرمانده شد و رفت و مكه را محاصره كرد كه عبدالله زبير را بگيرد و منجنيقي بر ابوقبيس نصب كرد و بطرف كعبه سنگ ميانداخت و عبيدالله بن عباس كه حاكم مكه بود فرار كرد و در همين وقت خبر دادند كه يزيد به درك رفته است و حصين بن نمير خواست با ابن‌زبير توافقي بكند اما نتوانست و برگشت .

و غرض آنكه يزيد براي آنكه دشمنان خود را از سر راه بردارد همه كار ميكرد و مدينه و مكه و خانه خدا و مؤمنان و اتقيا و ذريه رسول خدا (ص) هيچكدام براي او حرمتي نداشتند و بايد دانست كه در بعض موارد [ص 372] درگيريهاي او هيچ‌يك از دو طرف قضيه محق نبودند و هريك رياستي براي خود ميخواستند و از جمله آنها كه با او به ستيزه برخاستند يكي عبدالله پسر زبير است كه پسر اسماء دختر ابوبكر هم بود و يزيد نتوانست او را از بين ببرد و عبدالله نيمچه خلافتي هم تا سال هفتاد و سه در حجاز و عراق داشت تا بالاخره حجاج بن يوسف آمد و مكه را گرفت و خانه خدا را به منجنيق بست و عبدالله را دستگير كرده و سرش را بريد و او را واژگون بدار آويخت و بالاخره در گورستان يهوديها دفنش نمود .

** فصل **

اوضاع بعد از حضرت سيد الشهداء (ص) در حجاز و عراق به هم ريخته بود و چون يزيد مرد ، وضع شام هم متزلزل شد نخست در كوفه جماعتي از آنها كه ياري امام حسين عليه السلام را ترك كرده بودند شرمنده و پشيمان شدند و خواستند جبران كنند و انتقامي بگيرند و با يزيد مقابله نمايند اما بواسطه ضعف و قلت جماعت تا وقت مردن يزيد مبارزات آنها مخفي بود و بعد از او شيعيان در كوفه حركتي كردند و چند نفر از بزرگان آنها از قبيل سليمان بن صرد خزاعي كه از اصحاب پيغمبر (ص) شمرده ميشد و از مهاجرين بود و در جمل و صفين حاضر شده بود و از اصحاب حضرت امير (ع) بود و بعد حضرت سيد الشهداء را دعوت نموده بود و آنگاه از ترس عبيدالله بن زياد ترك نصرت آن حضرت را نموده بود و مسيب بن نجبه فزاري و عبدالله بن سعد بن فضيل ازدي و رفاعة بن شداد بجلي و عبدالله بن وال تيمي با يكديگر گفتگو كردند كه خبط و اشتباه كرديم و پسر پيغمبر (ص) را واگذاشتيم و عمر ما گذشته است و بايد كاري بكنيم و جبران نمائيم .

[ص 373] و در اين موقع اوضاع بصره هم قدري متشنج شد و عبيدالله زياد كه حاكم بصره بود اول خواست براي خود رياست و بيعتي فراهم كند اما بزودي متوجه شد كه جاي ماندن نيست و از آنجا فرار نموده و به شام رفت در شام بعد از مردن يزيد پسرش معاويه مدت كمي خليفه بود اما از خلافت استعفا كرد و سپس درگذشت و مروان بن حكم كه از مدينه بهمراه جمعي از بني‌اميه بطرف شام گريخته بودند اول نيت داشت بسوي عبدالله زبير رفته و با او بيعت كند اما وقتي عبيدالله پسر زياد بشام رسيد او را منصرف كرد و خود او را تشويق كرد كه براي خودش بيعت بگيرد و او هم همين كار را كرد و در شام خود را خليفه خواند و جمعي با او بيعت كردند و مروان هم عبيدالله را به سرزمينهاي جزيره در شمال عراق فرستاد كه آنجاها را براي مروان مسخر كرده و سپس به عراق برود .

و سليمان بن صرد هم در سال شصت و پنج در كوفه مردم را بطلب خون حسين (ع) فرا خواند و لشكري آراست و براي قتال با ابن‌زياد حركت نمود و در عين الوردة با مقدمه لشكر او مواجه شدند و در اين موقع مروان هم مرده بود و پسرش عبدالملك بخلافت رسيده بود و مقدمه لشكر ابن‌زياد اصحاب سليمان را دعوت به بيعت با عبدالملك نمودند اما اينها گفتند شما بيائيد و از طاعت آل مروان و آل زبير هر دو خارج شويد و تابع اهل بيت پيغمبر (ص) شويد خلاصه كه توافقي نشد و جنگ درگرفت و چند روز جنگ كردند تا آنكه سليمان بن صرد كه نود و سه سال داشت كشته شد و لشكر او بجنگ ادامه دادند تا بسياري از آنها كشته شدند و اصحاب ابن‌زياد سرهاي سليمان بن صرد و مسيب بن نجبه را قطع نموده براي ابن‌زياد فرستادند و او براي [ص 374] مروان يا عبدالملك فرستاد ● و البته در ميان آن جماعت كه به قصد خونخواهي حضرت سيد الشهداء عليه السلام حركت نمودند هر كدام نيت خوب داشته‌اند ثواب آنرا برده‌اند لكن حقيقت امر اين است كه تابعين محمد و آل‌محمد (ص) بايد همه امورشان به هدايت آن بزرگواران باشد و اصلا امام را خدا قرار داده كه تبعيت او را بكنند و ايتمام باو بورزند مثل امام جماعت كه كسي نبايد بر او سبقت بگيرد و بايد عمل مأمومين به پيروي او باشد اگر ركوع كرد ركوع كنند اگر سجده كرد سجده نمايند و در امور مهمه كه مربوط به سياست مدن و مصالح كلي عالم اسلام است بايد سعي در تبعيت ، بمراتب بيشتر باشد و كسي بدون كسب اجازه اقدام به امور مهمه ننمايد چرا كه علم سياست مدن از علوم بسيار بزرگ است و جز حجتهاي بزرگ كسي بر آن آگاهي كامل ندارد و گاهي بايد با دشمن صلح و مدارا كنند و گاهي جنگ و ايستادگي و گاه بطورهاي ديگر بر حسب مصلحت زمان و ما در مورد اين دسته از توابين اخباري نشنيده‌ايم كه آنها بامر حضرت سجاد (ع) يا باجازه ايشان شروع به جنگ نموده باشند و خداوند به حقيقت احوال آنها داناتر است و شايد معرفتها بسيار كم بوده و وجوب تبعيت از امام بطوري كه امروزه پيش ما واضح و ضروري است نزد آنها آشكار نبوده است .

باري حركت ديگري كه بنام انتقام از جنايات كربلا و به خونخواهي حضرت سيد الشهداء (ص) صورت گرفت قيام مختار است و ذكر تفاصيل آن خلاف وضع اين كتاب است اما بطور اختصار عرض ميشود كه مختار پسر ابوعبيده [ص 375] ثقفي است در شرح احوال حضرت امام حسن عليه السلام اشاره كرديم كه در آن وقت حسن نيتي نداشت و حتي به عموي خود پيشنهاد كرد آن حضرت را به معاويه تحويل دهند كه شايد حكومت عراق را در عوض از معاويه بگيرند اما بعدها ظاهرا حالتش تغيير كرد و هنگامي كه مسلم بن عقيل به كوفه آمد چند صباحي در منزل او توقف نمود و بعد هم در ميان آن چندين هزار نفري بود كه با مسلم بيعت كردند اما در وقتي كه مسلم احتياج به حمايت داشت غايب بود ودر قضاياي عاشورا در بعضي دهات به سر ميبرد و بعد كه برگشت ابن‌زياد او را حبس كرد و بوساطت برادر زنش عبدالله بن عمر ، يزيد به ابن‌زياد نوشت كه او را رها كنند و مدتي هم به مكه آمد و چندي دور و بر عبدالله بن زبير بود تا آنكه بكوفه برگشت و همواره در صدد خروج بود و ميگفت كه بايد انتقام خون اولاد پيغمبر را بگيريم و از ابن‌زياد هم دل پرخوني داشت چرا كه علاوه بر قضاياي كربلا مختار را حبس نموده و او را يكبار با چوب زده بود بطوري كه چشم او صدمه ديده بود باري پس از قضاياي سليمان بن صرد مختار در سال شصت و شش خروج نمود و قبل از آن ، كه مردم را به آل‌محمد و خونخواهي سيد الشهداء دعوت ميكرد بعضي باو ميگفتند كه دعوت تو از طرف كيست ؟ و آيا حضرت علي بن الحسين (ع) يا اولاد اميرالمؤمنين عليه السلام يا كس ديگر ترا مأمور كرده‌اند و خلاصه آنكه مختار ميديد كه بدون اتكاء به شخصي از خاندان پيغمبر نميشود كاري كرد و در همين وقت بعض ياران او براي كشف از همين مطلب به مدينه رفتند و با محمد بن حنفيه صحبت كردند و محمد بآنها گفت قسم بخدا آرزو دارم كه خدا انتقام ما را بگيرد بر دست هركس از خلق او كه باشد و آنها [ص 376] بيرون آمدند و گفتند اجازه داد و اگر با جنگ موافق نبود ميگفت نكنيد . و شيخ جعفر بن نما صاحب شرح الثأر از والد خود اينطور نقل كرده كه محمد بن حنفيه گفت برخيزيد برويم نزد امام من و امام شما علي بن الحسين يعني از او بپرسيم و وقتي كه خدمت آن حضرت رسيدند و محمد قصه آنها و مقصود آنها را از تشرف بعرض رساند حضرت فرمودند اي عمو هرگاه غلامي زنگي هم براي ما اهل بيت عصبيت نشان دهد يعني به حمايت و دفاع از ما برخيزد بر مردم واجب است كه با او همكاري نمايند و من ترا متولي اين امر قرار دادم هرچه ميخواهي بكن و آنها كه فرمايش حضرت را شنيده بودند بيرون آمدند در حالي كه ميگفتند زين‌العابدين (ع) و محمد بن حنفيه به ما اذن دادند الخبر .

و مختار اطلاع داشت كه آنها رفته‌اند براي سؤال از امام و محمد بن حنفيه ، وقتي برگشتند فكر ميكرد شايد جواب منفي آورده باشند اما آنها گفتند كه ما مأمور شديم كه ترا ياري كنيم و او همه شيعه را جمع كرد و بآنها گفت مردم اينها ميخواستند ببينند من راست ميگويم يا نه و بنزد امام هدي و نجيب مرتضي و فرزند مصطفي يعني زين‌العابدين (ع) رفتند و او بآنها فرمود كه من پشتيبان او و فرستاده او هستم و شما را امر فرموده كه پيروي مرا بكنيد و از من اطاعت نمائيد و از اين قبيل سخنان گفت و گفت حاضر به غايب برساند كه امر امام اينطور صادر شده است . و اين روايت ابن‌نما از آنجا كه لحن آن با نوع فرمايشات امام در آن دوره تفاوت دارد و مضمون آن هم با رويه حضرت سجاد نميسازد و از طرفي در تواريخ و سير رواياتي داريم كه مختار براي پيش‌برد كارش از طرف امام و از طرف محمد بن حنفيه مطالبي [ص 377] گفته بود كه واقعيت نداشت جمعا ما را بر آن ميدارد كه اعتماد ما بر ساير اخبار اين باب باشد و البته در اخبار رسيده كه حضرت سجاد هداياي مختار را نپذيرفتند و فرستادگان او را فرمودند كه از در خانه ما برويد و در مسجد او را به بدي ياد كردند و باز خبري داريم كه وجوهي فرستاد و امام قبول فرمودند و براي اولاد عقيل از آن وجه خانه ساختند و حضرت باقر فرمودند مهر مادر من از آن وجه بود . و ممكن است يكبار وجهي فرستاده بود و قبول فرموده بودند و بعد كه سخناني گفت و بعض مطالب نادرست درباره مهدويت محمد حنفيه و امثال اينها ساخت حضرت هداياي او را قبول نفرمودند و باز داريم در اخبار كه وقتي سر عبيدالله را براي حضرت سجاد فرستاد حضرت فرمودند خدا باو جزاي خير دهد و بعض محققين فكر كرده‌اند كه مختار از بزرگان دين بوده و همين دعاي حضرت درباره او دليل خوبي و بزرگي اوست و گرنه دعاي حضرت مستجاب نخواهد بود در صورتي كه اين دليل دليل محكمي نيست و صرف تعريف يا دعائي كه بر زبان ائمه يا بزرگان نسبت به كسي جاري شود دليل حتمي حقانيت او نميشود چرا كه حالات مختلف و زمانهاي گوناگون و اوضاع روزگار از تقيه‌ها و ملاحظاتي كه بر عقلا مخفي نيست هريك حكمي خاص بخود دارد و صرف انتقام از قتله سيد الشهداء (ص) هم بتنهائي دليل حقانيت نميشود و در مقتل از قصص راوندي روايت فرموده‌اند از عبدالله بن سنان كه ميگويد حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه خداي عزوجل هرگاه كه بخواهد اولياء خود را ياري كرده و براي آنها انتقام بگيرد به شرار خلق خود انتقام آنها را ميگيرد و اگر بخواهد براي خود انتقام بگيرد بواسطه اوليائش انتقام ميگيرد و انتقام يحيي بن زكريا را بر دست [ص 378] بخت‌نصر گرفت تمام شد حديث .

و قصد ما اين نيست كه بگوئيم مختار بد بوده بلكه مقصود ما اين است كه بگوئيم صرف خدمات بزرگ باولياء خدا و انتقام گرفتن از دشمن آنها دليل بزرگي شخصي كه متصدي آن كار شده نيست و بزرگي و مقام هر كسي را اعمال او تعيين مينمايد و ميزان علم و معرفت او بامام ، و حركت كردن بامر او و ثواب و عقاب مال امتثال و عصيان است نه نتيجه خارجي كار و آنچه بما برميگردد اعمال خود ماست حال اعم از اينكه عمل قلبي باشد يا اعمالي كه با مشاعر و مراتب برزخيه مثل فكر و خيال كرده باشيم يا اعمال ظاهري كه در اين عالم اعراض صورت ميپذيرد و پيغمبر (ص) فرموده است : انما هي اعمالكم ترد اليكم . و در حديث وارد شده از حضرت صادق عليه السلام كه فرموده‌اند : پيغمبر (ص) بر صراط ميگذرد و علي پشت سر اوست و حسن پشت سر علي و حسين پشت سر حسن ميآيد و چون بوسط آن ميرسند مختار حسين را صدا ميكند و عرض ميكند اي اباعبدالله من براي تو خونخواهي كردم و پيغمبر به حسين ميفرمايد او را استجابت كن و حسين چون عقابي كه براي سرعت فرود بال ميبندد بسرعت بميان آتش رفته مختار را در حاليكه گرد ذغال و خاكستر بر اوست بيرون ميآورد و اگر دل او را ميشكافتند معلوم ميشد كه چيزي از محبت آن دو را در دل داشته . تمام شد حديث ● .

باري در آتش بودن دليل معصيت است و از آتش بيرون آمدن دليل عفو [ص 379] است و معلوم است كه به كرم و بزرگواري خود از او عفو فرموده‌اند و شك نيست كه از كشته شدن قتله حضرت سيد الشهداء (ص) اهل بيت خوشحال شدند و حضرت سجاد (ع) سجده شكر بجا آوردند .

باري مختار پس از قيام ، ابراهيم پسر مالك اشتر را با خود همدست كرد و ابراهيم اول نميپذيرفت و ميخواست كه خودش متصدي باشد اما مختار و بعض اعوان او طوري باو فهماندند كه محمد حنفيه مختار را رئيس قرار داده و بقيه را مأمور بتبعيت او نموده و نامه‌اي با عنوان مهدويت از طرف محمد حنفيه خطاب باو درست كردند كه او را مأمور به همكاري و اطاعت مختار ميكرد و وعده رياستهاي بزرگي هم بابراهيم در آن نامه داده شده بود و بهر صورت ابراهيم پذيرفت و با مختار قيام نمودند و كوفه را گرفتند .

و در بعض تواريخ هم آمده است كه مختار چهل نامه از زبان محمد بن حنفيه ساخته براي بزرگان كوفه فرستاد باين مضمون كه من مختار را بخلافت خود اختيار كردم و بايد براي طلب خون حسين بن علي با او بيعت كنيد و از متابعت او سرپيچي نكنيد و ميگويند كه محمد از اين اقدامات و نامه‌ها كاملا بيخبر بوده و خداوند داناتر است باري مختار كوفه را تصرف كرد و بيت المال را باختيار گرفت و مشغول تفحص از احوال قتله حضرت سيد الشهداء (ص) شد و در اين وقت مصعب پسر زبير كه حاكم بصره بود براي جنگ با مختار آمد و در قريه مزار در نزديكي كوفه لشكر بصره از ابراهيم بن مالك اشتر شكست خورد و خود مصعب هم كه از راه آب آمده بود وقتي ديد لشكر ابن‌مطيع كه از راه خشكي فرستاده بود شكست خورد ترسيد و برگشت و ابن‌مطيع بدست ابراهيم كشته شد .

[ص 380] عبدالملك مروان ، ابن‌زياد را با هشتاد هزار سپاه فرستاد كه از طرف نصيبين و موصل بكوفه حمله كند و مختار را از ميان بردارد مختار لشكري براي مقابله با آنان فرستاد و جنگ مختصري روي داد و بنفع لشكر مختار تمام شد و باز در سال شصت و هفت جنگ ديگري بين آنها واقع شد و ابراهيم بن مالك با دوازده هزار نفر لشكر بطرف آنها حركت كرد در اين موقع جمعي از قتله حضرت سيد الشهداء از جمله شبث بن ربعي و شمر و محمد بن اشعث به مختار نوشتند و از او خواستند كه حال آنها را رعايت و كار بآنها نداشته باشد و گرنه در صدد جنگ با او برميآيند مختار هم بابراهيم نوشت كه اينها را كار نداشته باشد كه آزادند و ميتوانند بكوفه برگردند ابراهيم هم علي الظاهر آنها را واگذاشت و اين موقع در ساباط مدائن بود و آن جماعت هم آنجا بودند و به سخن مختار مطمئن شدند و بكوفه رفتند ابراهيم وقتي يقين كرد كه اينها بكوفه رفتند از رفتن بطرف ابن‌زياد موقتا منصرف شده بكوفه برگشت و جمع زيادي از آنها را كه حدود دويست و پنجاه نفر بودند دستگير كرده و كشت و دوباره بطرف موصل حركت كرد و در نواحي موصل در محلي بنام زاب به لشكر ابن‌زياد رسيد و جنگي بين آنها درگرفت كه بسيار جنگ سختي بود و حدود هفتاد هزار نفر در آن جنگ كشته شدند فرداي آن روز كسي نميدانست كه ابن‌زياد كشته شده يا زنده است ابراهيم گفت بعد از غروب آفتاب ديروز در كنار فرات مردي را كشتم كه جبه خز و زره در برداشت و از او بوي مشك زيادي ميآمد او را بجوئيد رفتند و جستجو كرده و او را يافتند معلوم شد عبيدالله زياد است و بواسطه زخم عفوني كه از كربلا داشت و علاج نميشد و بدبو بود هميشه مشك بخود ميزد كه بوي بد را [ص 381] بپوشاند و در بعض روايات هست كه قطره خوني از سر مبارك سيد الشهداء (ص) بر ران او ريخت و باعث آن زخم شد كه شفا نمييافت .

بعد از آن عمر سعد هم در كوفه بامر مختار بدست عبدالله بن كامل اسدي كشته شد و بدرك رفت و سپس اسحق بن اشعث و شبث بن ربعي و خولي اصبحي و سنان بن انس و شمر بن ذي‌الجوشن نيز بدست مختار كشته شدند و همينطور حرملة بن كاهل اسدي قاتل علي اصغر را هم كشتند و حكيم بن طفيل طائي قاتل حضرت ابوالفضل را كه در خانه عدي بن حاتم طائي پناه گرفته بود كشتند و شفاعت عدي بجائي نرسيد و در بعض روايات است كه عدي پس از آن نسبت به شيعه و نسبت به مختار در محافل بد ميگفت و بي‌سعادتي او از پناه دادن قاتل ابوالفضل و كناره گرفتن از اهل بيت پيداست .

باري مختار قتله سيد الشهداء (ص) و ياري‌كنندگان آنها را يكي يكي و يا گروه گروه كشت از خوارزمي نقل شده كه عدد كشته‌شدگان را در جنگهاي مختار و در شهرها و دهات بيشتر از چهل و هفت هزار نفر شمرده . و در سال شصت و هفت جنگي بين مختار و مصعب بن زبير كه از طرف عبدالله زبير حاكم بصره بود درگرفت و ظاهرا در ماه رمضان مختار در كوفه مورد محاصره لشكر مصعب قرار گرفته و بالاخره در آنجا كشته شد و هفت هزار نفر همراهان او را مصعب گرفت و كشت و كوفه بتصرف ابن‌زبير درآمد و سر مختار را براي برادرش عبدالله فرستاد و بعد از آن در سال هفتاد و دو يا هفتاد و يك جنگي واقع شد بين عبدالملك و مصعب و دو لشكر در كنار نهر دجيل در محلي بنام دير جاثليق نزديك كوفه بهم رسيدند و در اين جنگ [ص 382] مصعب و ابراهيم اشتر كه مصعب با وعده حكومت شام او را با خود همراه كرده بود كشته شدند و عبدالملك بر عراق مسلط شد و برادرش بشر را والي قرار داد و حجاج بن يوسف را براي جنگ با عبدالله زبير بمكه فرستاد كه حجاج عبدالله زبير را در مكه كشت وقتي عبدالملك در كوفه مستقر شد و در دار الاماره نشست و سر مصعب را پيش روي او گذاشتند و او بقتل مصعب مفاخره ميكرد مردي در گوشه مجلس خنديد و با تعجب چند بار گفت الله اكبر ، عبدالملك پرسيد چرا تكبير ميگوئي آن مرد گفت خودم سر حسين بن علي را ديدم كه روي همين تخت و در همين مكان آن را جلوي ابن‌زياد گذاشتند و نگذشت مدتي كه ديدم سر ابن‌زياد را همين جا پيش روي مختار گذاشتند و باز سر مختار را همين جا پيش روي مصعب مشاهده كردم و اينك سر مصعب را نزد تو ميبينم عبدالملك مروان بر خود لرزيد و بي‌درنگ از آن قصر خارج شد و دستور داد قصر دار الاماره را ويران كردند و گويا چيزي از ويرانه‌هاي آن هنوز باقي است . ميرزا صادق تفرشي متخلص به هجري قصه اين مكافات را خوش سروده و ميگويد :

نادره پيري ز عرب هوشمند گفت به عبدالملك از روي پند

زير همين گنبد و اين بارگاه روي همين مسند و اين جايگاه

بودم و ديدم كه ز ابن‌زياد رفت و چها رفت كه چشمم مباد

بر طبقي چون سپر آسمان بود چو خورشيد سري خون‌چكان

سر كه هزارش سر و افسر فدا صاحب دستار رسول خدا (ص)

بعد زماني سر آن بدسير بد بر مختار بروي سپر

باز چو مصعب سر و سردار شد دستخوش او سر مختار شد [ص 383] 

اين سر مصعب به مجازات كار تا چه كند با سر تو روزگار

آه كه يك ديده بيدار نيست هيچ كس از درد خبردار نيست

نه فلك از گردش خود سير شد نه خم اين طاق سرازير شد ●

مات همينم كه درين بند و بست اين چه طلسمي است كه نتوان شكست

برميگرديم به قصه نيكان روزگار و ائمه اطهار صلوات الله عليهم ما كر الليل و النهار .

با شهادت سيد الشهداء صلوات الله عليه و آنچه به تبع آن اتفاق افتاد براي بسياري از مردم معلوم شد كه اسلام معاويه و يزيد دروغ بوده و آن مكارم اخلاق كه پيغمبر صلي الله عليه و آله براي ترويج آن مبعوث شده بود ربطي به سيرت اين خلفا نداشته و آنچه مردم از اين خلفا برأي العين ديدند آن بود كه آنها با تمام قوا در مقابل حق و حقيقت و شرف و انسانيت ايستادند و با آن جنگ و ستيزه نمودند كه سلطنت و رياستشان محفوظ بماند و با كمال بيشرمي دو امانت مقدس و گرانبهاي پيغمبر را زير پا گذاشتند و حرمتي براي قرآن و عترت نگاه نداشتند و احكام خدا را مورد استهزا قرار داده و دينداري و تقوي را به مسخره گرفتند و البته بطلان آنها آسان و ارزان آشكار نشد و تا حسين بن علي پسر دختر پيغمبر (ص) بخاك و خون نغلطيد و بر بدن مقدسش اسب نتاختند و تا استخوانهاي مطهرش در زير سم ستوران نشكست عامه مردم نتوانستند از حالت غفلت و اغماء جهالت بيرون آيند اما آن حادثه بزرگ و واقعه سترگ خواب گران را از سر خفتگان ربود و آنها كه [ص 384] فهم و دركي داشتند بفكر فرو رفتند و سيرت خلفاي بني‌اميه و اهل بيت پيغمبر (ص) و سلوك آنها و ديني كه بني‌اميه عرضه ميكردند و آنچه را كه از اهل بيت پيغمبر (ص) ظاهر شد با هم سنجيدند .

در چشم مردم واقع‌بين ، حسين ظلمتها را زدوده بود و راه حق آشكار شده بود اگر چه كه همه جزئيات راه هنوز ظاهر نبود و آثار تبليغات چندين ساله آل ابوسفيان هنوز تا حد زيادي برجا بود اما اهل انصاف دانستند كه اينها خلفاي راستين رسول خدا نيستند .

و در اين وقت لازم بود كه مظهري ملموس و مشهود در ميانه باشد تا انسانيت واقعي و شرافت حقيقي در بوته اجمال و بصورت تعاليم نامحسوس نماند و علوم و فضائل و مناقب محمد و آل‌محمد (ص) از كسي ظاهر شود تا معناي واقعي اسلام براي مردم مجسم و قابل درك گردد .

زندگاني علي بن الحسين سيد الساجدين عليه السلام جلوه فضائل است و اگر آن روايت درست باشد و امام فرموده باشد كه الدين رجل يقيناً سيد الساجدين (ع) از مصاديق مسلم آن است كه گوئي همه اين دين بود از حضرت سجاد عليه السلام آنقدر مكارم و فضائل ظاهر شد كه دوست و دشمن در مقابل عظمت آن بزرگوار خاشع ميشدند يك نمونه از خشوع آن حضرت در اين روايت ظاهر است كه مختصر فارسي آنرا در اينجا ميآوريم :

مجلسي مرحوم از كتاب اقبال نقل ميكند از حضرت صادق عليه السلام كه فرمودند چون ماه رمضان ميشد حضرت سجاد هيچ كنيز و غلامي را تنبيه نميفرمود اما هر كدام كه خلافي ميكردند حضرت مينوشتند كه فلان غلام يا فلان كنيز در فلان روز چنين خطائي كرد و تأديب آنها را موكول به آخر ماه [ص 385] ميفرمود و چون ماه رمضان تمام ميشد همه را جمع كرده و آن نوشته را ميآورد و از روي آن به يكي يكي ميفرمود يادت هست چنين و چنان كردي و تو را تأديب نكردم عرض ميكرد بلي يا ابن رسول الله تا اعمال همه را ميخواند آن وقت در ميان آن خدام ميايستاد و ميفرمود : اين سخنان را بصداي بلند خطاب بمن بگوئيد كه : اي علي بن حسين همانطور كه تو همه اعمال ما را شمرده و نوشته‌اي خداي تو هم همه اعمال تو را احصاء نموده و كتابي دارد كه بحق بر تو ناطق است و هيچ صغيره و كبيره‌اي را كه بجا آورده باشي ترك نميكند و همه كارهايت را پيش او حاضر خواهي ديد همانطور كه ما كارهاي خود را پيش تو حاضر ديديم ، پس همانطور كه اميد داري خدا از تو بگذرد و تو را ببخشد بگذر و ببخش و همانطور كه ميخواهي پادشاه عالم از تو عفو كند از ما عفو كن تا خدا را عفوكننده بيابي كه بر تو رحم كند و بيامرزد و خداي تو باحدي ظلم نميكند و همانطور كه تو نوشته‌اي داري كه صغيره‌ها و كبيره‌هائي كه ما بجا آورده‌ايم در آن ضبط است اي علي بن حسين يادت بيايد كه در پيشگاه پروردگارت كه حاكمي است عادل و بقدر يك دانه خردل بكسي ظلم نميكند چقدر ذليل و كوچكي و خدا صحيفه اعمال تو را روز قيامت ميآورد و او كافي است براي حساب و شهادت پس ببخش و بگذر كه خدا از تو بگذرد كه خود فرموده : و ليعفوا و ليصفحوا الاتحبون ان يغفر الله لكم . و آن حضرت در ميان آنها ايستاده و همينطور ميفرمود و آنها تكرار ميكردند و آن حضرت گريه و نوحه ميكرد و ميفرمود بارخدايا ما را امر كردي از هر كسي بما ظلم كرده بگذريم ، همانطور كه فرمودي گذشتيم پس ما را ببخش كه تو باين معني از ما و از همه آنها كه [ص 386] مظلوم و مأمور به عفوند سزاوارتري تو گفتي سائل را از در خود نرانيم اينك درمانده و مسكينيم و بسوي تو آمده‌ايم و سر بر درگاه تو گذاشته‌ايم و از در خانه تو اميد مرحمت و عطا داريم پس بعطاي خود بر ما منت گذار و ما را محروم مفرما كه يقينا تو باين عطا و مرحمت از ما و ديگران كه بآنها فرمودي رد سائل نكنيد اولائي خدايا تو كريمي پس بر من كرم فرما كه من از گدايان تو هستم و تو بخشنده‌اي پس مرا جزو آنها قرار بده كه بآنها انعام ميكني اي كريم ، آن وقت حضرت رو به بندگان خود ميكرد و ميفرمود من از شما عفو كردم آيا شما مرا عفو كرديد و از بديهائي كه در مالكيت خود بشما كرده بودم گذشتيد چرا كه من مالك بدي بودم و لئيم و ظالم بودم در حالتي كه خودم غلام و بنده پادشاه كريم و بخشنده و عادل و نيكوكار و عطاكننده‌اي هستم . بندگان عرض ميكردند اي آقاي ما از تو گذشتيم در حاليكه هيچ بدي نفرموده بودي پس آن حضرت بآنها ميفرمود بگوئيد خدايا از علي بن حسين عفو كن همانطور كه از ما عفو كرد و او را از آتش آزاد كن همانطور كه رقاب ما را از بندگي آزاد كرد . و آنها تكرار ميكردند و آنحضرت ميفرمود : اللهم آمين رب العالمين . بعد ميفرمود برويد كه از شما گذشتم و شما را آزاد كردم باميد آنكه بر من ببخشند و آزادم كنند و همه را آزاد ميكرد و روز فطر كه ميشد بآنها انعام ميداد و مال ميبخشيد كه محتاج مردم نباشند و هيچ سالي نميشد كه در شب آخر ماه مبارك حدود بيست بنده يا كمتر و يا بيشتر آزاد نفرمايد .

و خدام را معمولا بيشتر از يكسال نگاه نميداشت و بدون آنكه حاجتي داشته باشد بنده ميخريد و بعد آزاد ميكرد و بآنها اموالي ميبخشيد . تمام [ص 387] شد مختصر حديث .

بزرگي آن حضرت بدرجه‌اي ظاهر بود كه دشمنان او ناچار از اعتراف بآن بودند عمر بن عبدالعزيز حاكم مدينه بود روزي حضرت در مجلس او نشسته بودند و چون برخاسته و تشريف بردند عمر از اهل مجلس پرسيد شريفترين مردم كيست حاضران براي تملق گفتند البته شما هستيد عمر بن عبدالعزيز گفت اينطور نيست بلكه شريفترين مردم همين شخص است كه اينك از نزد من برخاست و بيرون رفت كسي كه همه مردم ميخواهند كه از او باشند و بسته باو ، در حالي كه او نميخواهد كه بسته بكسي باشد .

حضرت سجاد لباس پاكيزه و فاخر ميپوشيدند از حضرت رضا عليه السلام نقل شده كه آن حضرت جبه خز و رداي خز كه هريك پنجاه دينار قيمت داشت ميپوشيدند .

در روايت ديگري از آن حضرت است كه حضرت علي بن الحسين در زمستان جبه و ردا و قلنسوه خز ميپوشيدند و در تابستان ردا را ميفروختند و قيمت آنرا صدقه ميدادند و ميفرمودند من حرم زينة الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق .

يعني چه كسي منع كرده و حرام نموده زينت خدا را كه به بندگان خود داده و رزقهاي طيب و پاكيزه را .

و در روايات رسيده كه خدا هرگاه نعمتي به بنده‌اي بدهد دوست ميدارد كه آن نعمت را بر او ببيند يعني ببيند كه آنرا بكار ميبرد .

حضرت سجاد در ميان مردم بسيار هيبت و عظمت و جلالت داشتند معروف است كه در وقت حج هشام بن عبدالملك براي طواف آمد و از بس [ص 388] جمعيت بود استلام حجر برايش ممكن نشد گفت صندلي گذاشتند و در كناري نشست تا خلوت شود در اين موقع حضرت سجاد (ع) براي طواف تشريف آوردند و شروع به طواف كردند و آن حضرت بسيار موقر و خوش‌سيما بودند جلال ظاهر و نسبت به پيغمبر (ص) همه را متوجه ايشان ميكرد چون مقابل حجر رسيدند مردم از هيبت و عظمت ايشان احترام كردند و كوچه دادند و آن حضرت جلو رفته و دست بر حجر الاسود كشيدند در اين وقت شخصي از اهل شام كه همراه هشام بود گفت اين كه بود كه مردم اينطور باو حرمت گذاشتند هشام كه ميشناخت اما ميل نداشت معرفي كند گفت نميشناسم ، فرزدق كه از شعراي دربار عبدالملك بود آنجا ايستاده بود و خطاب بآن شامي بديهة اشعاري گفت در معرفي آن حضرت كه امروزه بسيار معروف و مشهور شده و علت شهرت آن قصيده چند چيز است يكي اينكه فرزدق در حضور پسر خليفه و وليعهد او شجاعت نمود و مدح علي بن الحسين را نمود و ديگر آنكه خود فرزدق شاعر دربار بني‌اميه بود و عمده اشعار او در مدح ايشان است و سوم آنكه اشعار او در نهايت استحكام و لطافت و زيبائي است و البته محبوس شدن فرزدق بعد از گفتن آن قصيده و مرحمت و صله امام باو در حبس هم باعث ديگري بر شهرت اين قصيده است در تعداد ابيات اين قصيده و نسبت همه آن ابيات به ابوفراس كه همان فرزدق است اهل ادب متفق نيستند از كمتر از بيست تا بيشتر از چهل بيت نقل كرده‌اند و ما ترجمه تقريبي از بعض آن ابيات را ميآوريم كه خوانندگان بدانند فرزدق چطور به معرفي آن حضرت پرداخت او در جواب شامي ميگويد در حاليكه طعنه به هشام هم كه گفت نميشناسم در ابيات او مستتر [ص 389] است ميگويد :

اين شخص كسي است كه بطحا و زمين مكه قدمهاي او را ميشناسند خانه خدا و حرم و حل هر دو او را ميشناسند اين پسر بهترين بندگان خداست اين شخص همان است كه متقي و پاك و طاهر و علم و پرچم هدايت است اگر نميشناسي اين پسر فاطمه است اين كسي است كه نبوت انبياء به پيامبري جدش به خاتمه و انجام رسيد هرگز بكسي نه نگفته و لفظ لا بكار نميبرد مگر در تشهد نماز كه اگر براي شهادت لا اله الا الله نبود لا نميگفت و نعم ميگفت ديدگانش را از حيا بزير مياندازد و مردم ديگر نيز از مهابت او در مواجهه با او نگاه خود را بپائين مياندازند و چون سخن ميگويد و با او سخن ميگويند همواره تبسم بر لبان اوست وقتي كه ميخواهد استلام حجر كند ركن حطيم كه دست او را ميشناسد انگار كه ميخواهد دست مباركش را بگيرد و رها نكند او از خانداني است كه دوستي آنها دين است و دشمني آنها كفر و تقرب به آنها نجات است و پناه ، در آغاز و انجام هر سخني بعد از اسم خدا ، ذكر خاندان او را ميآورند اگر اهل تقوي را بسنجند اينها امامان تقايند يا اگر بگويند بهترين اهل زمين كيست ميگويند اينها .

تمام شد ترجمه بعض ابيات ابوفراس و او اگر چه كه همواره مدح بني‌اميه را گفته است لكن اقدام به چنين عملي و گفتن چنين قصيده‌اي در چنان جائي در حضور جابري حسود و عنود بدون دوستي و محبت قلبي بسيار بعيد است و مسلم اهل محبت بوده است اما مبتلا بدنيا شده بود و چون هشام گفت كه نميشناسم ديگر طاقت نياورد و دل بدريا زد و آن قصيده را سرود .

[ص 390] باري و ديگر از مطالبي كه در تاريخ حضرت سيد الساجدين مورد بحث بوده رابطه عموي ايشان محمد حنفيه با آن بزرگوار است از بعض اخبار ظاهر ميشود كه محمد معرفتي نسبت بآن حضرت نداشته و خود را امام ميدانسته و بعض اخبار دليل بر آن است كه تقيه ميكرده و نميخواسته از حضرت سجاد بعنوان امامت اسم ببرد چرا كه بني‌اميه بسيار باين مطلب حساس بودند و از بعض اخبار اينطور ظاهر ميشود كه اول معرفت بآن حضرت نداشته اما در آخر عمر معرفت پيدا كرده .

در كافي روايت ميكند از زراره از حضرت باقر عليه السلام كه پس از قتل سيد الشهداء عليه السلام محمد بن حنفيه پي حضرت علي بن الحسين عليه السلام فرستاد و با ايشان خلوت كرد و بايشان عرض كرد اي پسر برادر من ، مسلم دانسته‌اي كه رسول خدا (ص) وصيت و امامت را بعد از خود باميرالمؤمنين عليه السلام واگذاشت و بعد به حسن عليه السلام و بعد به حسين عليه السلام رسيد و پدرت رضي الله عنه و صلي علي روحه ، كشته شد و وصيتي نكرد و من عموي تو و برادر پدرت هستم و فرزند اميرالمؤمنينم و بجهت سن و سابقه‌ام از شما كه جوان هستيد باين امر سزاوارترم پس در مورد امامت و وصيت با من منازعه و محاجه مكن حضرت علي بن الحسين عليه السلام باو فرمودند : اي عمو از خدا بترس و چيزي را كه حق تو نيست ادعا مكن و من تو را موعظه و نصيحت ميكنم كه از جاهلين نباشي اي عمو پدرم صلوات الله عليه پيش از حركت بطرف عراق به من وصيت فرمود و يك ساعت قبل از شهادتش اين امر را بمن سپرد و اين سلاح پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه نزد من است پس تو متعرض اين [ص 391] امر مشو كه ميترسم عمرت كوتاه شود و پريشان‌حال گردي خداي عزوجل وصيت را در نسل حسين عليه السلام قرار داده و اگر ميخواهي اين مطلب را بداني بيا برويم نزد حجر الاسود كه حكم ما بشود و اين امر را از او بپرسيم .

حضرت باقر فرمودند و اين صحبت كه بين آنها شد در مكه بود پس رفتند نزد حجر الاسود و حضرت علي بن الحسين به محمد حنفيه فرمودند اول تو شروع كن و نزد خدا دعا و تضرع كن و از او بخواه كه حجر را براي تو به سخن در آورد پس محمد دعا و ابتهال نمود و از خدا خواست و بعد از حجر پرسيد اما حجر جوابي نداد آنگاه حضرت فرمودند اي عمو اگر تو وصي و امام بودي جواب تو را ميداد محمد عرض كرد حال اي برادرزاده تو از خدا بخواه پس حضرت علي بن الحسين آنچه ميخواست دعا فرمود بعد فرمود از تو ميخواهم بحق آنكه ميثاق انبيا و اوصيا و ميثاق همه مردم را در تو گذاشت كه به ما خبر دهي وصي و امام بعد از حسين بن علي عليه السلام كيست حضرت باقر فرمود بعد از اين فرمايش سنگ حركت كرد بقسمي كه نزديك بود از جاي خود بيفتد بعد خدا او را بسخن آورد و بزبان عربي واضح گفت بارخدايا وصيت و امامت بعد از حسين بن علي عليه السلام مفوض به علي بن حسين فرزند علي بن ابيطالب و فاطمه دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله است حضرت باقر فرمود پس محمد بن علي برگشت در حاليكه علي بن حسين عليه السلام را ولي خود ميدانست ● . از اين حديث شريف معلوم ميشود كه محمد امامت را آنچنان امري نميدانست كه بنا باشد يقينا از طرف [ص 392] خداوند تعيين شود و نميدانست كه شخص امام با ديگران تفاوت كلي دارد و تصور ميكرد اين يك نوع رياست بر بني‌هاشم است كه به توافقي ميتوان متصدي آن شد و بعض مردم بخصوص مختار و كيسان و اتباع آنها هم سهم عمده‌اي در مشتبه كردن امر بر محمد داشتند و او را مهدي ميخواندند و ميگفتند جبرئيل و ميكائيل بر او نازل ميشود و وقتي حضرت سجاد هداياي مختار را رد كردند و او را كذاب خواندند مختار براي محمد وجوه و هدايا ميفرستاد و از اسم و نسب او استفاده ميكرد و جماعتي از مختاريه و كيسانيه حتي بعد از محمد بن حنفيه هم قائل بموت او نبودند و ميگفتند امام بوده و غائب شده . و به هر صورت حضرت صادق عليه السلام فرمودند محمد بن حنفيه از دنيا نرفت تا وقتي كه به حضرت علي بن حسين عليهما السلام اقرار نمود و وفات محمد در سال هشتاد و هشت هجري بود ● تمام شد حديث .

و از اين خبر معلوم ميشود كه اولا محمد بر اشتباه بوده است و ثانيا در آخر عمر امر بر او واضح شده است . در بحار در جلد چهل و ششم از ابوبصير از حضرت باقر عليه السلام نقل ميكند كه ابوخالد كابلي مدت زماني در خدمت محمد حنفيه بود و در امامت او شك نداشت تا آنكه روزي نزد او آمده و گفت فدايت شوم من نزد شما حرمتي دارم و دوستي و انقطاع بشما دارم پس بحرمت رسول خدا (ص) و حرمت اميرالمؤمنين عليه السلام تو را قسم ميدهم كه به من بگوئي آيا تو هستي امامي كه خدا طاعت او را بر خلق خود [ص 393] واجب فرموده محمد گفت اي ابوخالد قسم عظيمي دادي امام علي بن حسين است عليهما السلام بر من و بر تو و بر هر مسلماني ، چون ابوخالد اين سخن را از محمد بن حنفيه شنيد آمد در خانه حضرت سجاد و اجازه شرفيابي خواست به حضرت عرض كردند اجازه فرمود كه داخل شود و چون داخل شد و نزديك حضرت رسيد فرمودند خوش آمدي اي كنكر معمولا بديدن ما نميآمدي چه پيش آمده پس ابوخالد به سجده افتاد و از آنچه شنيده بود از حضرت شكر خداي تعالي را بجا آورد و عرض كرد شكر خدائي كه مرا نبرد تا امام خود را شناختم امام باو فرمودند اي ابوخالد چطور امامت را شناختي عرض كرد شما به همان اسم مرا صدا كرديد كه مادرم مرا صدا ميكرد و من در امر خود بر اشتباه بودم و روزگاري خدمت محمد حنفيه را نمودم و شك نداشتم كه او امام است تا اين كه در اين آخر كار او را به حرمت خدا و رسول او (ص) و بحرمت اميرالمؤمنين قسم دادم پس او مرا به شما هدايت كرد و گفت او امام بر من و تو و همه خلق خداست آنگاه به من اذن فرمودي تا بخدمت تو رسيدم و بهمان اسمي مرا صدا كردي كه مادرم صدا ميكرد دانستم كه تو همان امامي كه خدا طاعت او را بر من و بر هر مسلماني واجب فرموده .

تمام شد حديث و در نسخه‌اي از حديث است كه ابوخالد گفت وقتي متولد شدم مادرم اسم مرا وردان گذاشت پدرم از در وارد شد و گفت اسم او را كنكر بگذار قسم بخدا كه هيچكس از خلايق تا امروز مرا باين نام نناميده بود جز شما پس شهادت ميدهم كه شما امام اهل زمين و آسمان هستيد . و مخفي نماند كه ابوخالد كابلي اعلي الله مقامه از بزرگان اصحاب حضرت سجاد عليه [ص 394] السلام است و اينكه ميگويد محمد حنفيه را امام ميدانستم يا اينطور است كه اين حكايت در اول امر او بوده و بعد از تشرف بخدمت حضرت سجاد (ع) و معرفت بايشان ترقي نموده و از شدت تقيه حضرت سجاد (ع) ، امر بر امثال او هم در اول مشتبه ميشده و يا آنكه مأمور به نوع تقيه‌اي بوده است و با توجه بقرائن خبر احتمال فرض اول بيشتر است و خداوند بحقيقت امر داناتر است .

باري از بعض اخبار معلوم است كه حضرت سجاد بطور پنهاني براي زيارت به عراق ميرفته‌اند و ابوحمزه ثمالي اولين مرتبه آن حضرت را در مسجد كوفه ديده بود .

از كتاب فرحة الغري نقل شده از جابر جُعفي از حضرت باقر عليه السلام كه فرمودند پدرم علي بن الحسين براي زيارت قبر اميرالمؤمنين به مجاز در ناحيه كوفه تشريف بردند و در آنجا ايستاده و گريستند و عرض كردند : السلام عليك يا امين الله في ارضه و در دنباله اين روايت سيد بن طاووس از مزار ابن‌قره نقل نموده كه حضرت باقر فرمودند پدرم حضرت علي بن الحسين پس از شهادت پدرشان در باديه خيمه‌اي موئين زده بودند و از آنجا براي زيارت پدر و جد خود مشرف ميشدند و كسي خبر نميشد و من در يكي از سفرها در خدمت ايشان بودم ، و اين روايت سند زيارت امين الله است ● از روايتي كه در كتاب كافي نقل شده معلوم ميشود كه آن حضرت وقتي كه حجاج بن يوسف كعبه را خراب كرده بود و ميخواست دوباره بسازد [ص 395] در مكه بودند و روايت اين است كه از ابان بن تغلب نقل شده كه چون حجاج كعبه را خراب كرد مردم خاك آن را متفرق كردند يعني هريك قدري برداشتند و بردند وقتي كه خواستند خانه را بنا كنند ماري بيرون آمد كه مانع كار بنائي بود و مردم فرار كردند و آمدند و به حجاج گفتند كه چنين است و نميشود كار كرد حجاج ترسيد طوري بشود كه نتواند خانه را بسازد پس منبر رفت و گفت خدا رحمت كند كسي را كه در اين پيش‌آمد علم و خبري داشته باشد و بما بگويد پيرمردي برخاست و گفت اگر كسي علمي داشته باشد همين مردي است كه ديدم بسوي كعبه آمد و اندازه‌هاي آن را گرفت و برگشت حجاج گفت چه كسي بوده شيخ گفت علي بن حسين حجاج گفت معدن علم و اطلاع است و فرستاد پي آن حضرت (ع) چون حضرت تشريف آوردند عرض كرد كه چنين شده و خداوند او را مانع از بناي كعبه شده حضرت سجاد فرمودند اي حجاج متعرض بناي ابراهيم و اسماعيل شدي و آن را در راهها افكندي و آن را به غنيمت گرفتي گويا گمان ميكني كه اين ارث تو است اينك بر منبر بالا برو و اعلام كن كه هركس از مردم كه چيزي از اينجا برده برگرداند حجاج همين كار را كرد و اعلام كرد هيچ كس حق ندارد چيزي را كه برده باشد نگاه دارد و بايد برگرداند آنها هم برگرداندند و چون مردم خاكها را برگرداندند و جمع شد حضرت سجاد تشريف آورده و محل پي‌ها و شالوده را معين فرمود و فرمود حفر كنيد و آن مار هم ديگر پيدا نشد و كارگران كندند تا رسيدند به اصل قاعده و پي‌هاي كعبه و حضرت علي بن الحسين (ع) بآنها فرمودند شما عقب بيائيد و آنها كنار رفتند آنگاه حضرت كنار آن پي‌ها آمدند و جامه خود را طوري بر آنها كشيدند كه آن [ص 396] قواعد با جامه پوشيده شد آنوقت گريه كردند و بعد بدست مبارك خاك بر روي آن پي‌هاي اصلي ريختند و سپس كارگران را صدا كرده و فرمودند حالا مشغول شويد و بناي خود را بسازيد پس ساختند و چون ديوارها بالا رفت فرمودند خاك بياوريد و در ميانه چهار ديوار بريزيد و ريختند ( و قسمتي را پر كردند ) و از اين جهت است كه خانه مرتفع شده و با نردبان داخل آن ميشوند .