از حضرت صادق عليه السلام نقل شده كه به غير از آثار تير در بدن مقدس [ص 337] آن حضرت سي و سه زخم نيزه و سي و چهار اثر شمشير يافتند و از حضرت باقر (ع) نقل شده كه بيش از سيصد و بيست زخم و جراحت در جسد مباركش ديده شد و غير اينها هم روايت شده است .
باري از همه آن جماعت شقيتر و بيشرمتر شمر بن ذيالجوشن و سنان بن انس بودند و مشهور آن است كه شمر سر مطهرش را از بدن جدا نمود و بعضي از آن كافران بيحيا جامههاي آن حضرت را كه قيمتي بود مثل جبه خز و عمامه آن حضرت را غارت كردند و حتي پيراهن مقدسش را كه پيراهن كهنهاي هم بود از تنش بيرون آوردند و بردند و سپس به سفارش ابنزياد بر اسبهاي خود نعل تازه بستند و اسبها را بر بدنهاي پاك شهدا تاختند گويا كه جد آن بزرگواران پيغمبر اين امت نبوده و احترام و حرمتي نداشته و حقي بر هيچيك از آنها ندارد و آنگاه به غارت خيمههاي آن حضرت پرداختند و سپس زينتهاي زنان را ربودند و از گوشواره اطفال هم نگذشتند و زنها و بچههائي را كه از ترس آنان در بيابانها ميدويدند گرفته و اسير نمودند و قسم به خدا كه انسان مبهوت ميشود و هوش از سرش ميرود كه با بهترين خلق آن روزگار چه معاملهاي كردند .
اين واقعه بنا بر مشهور در روز دهم محرم سال شصت و يك هجري واقع شده است و سن حضرت سيد الشهداء در آن وقت حدود پنجاه و هفت سال بود و شهداي اين واقعه به فرمايش حضرت باقر عليه السلام از اولاد فاطمه بنتاسد هفده نفر بودهاند و مجموع شهدا بنا بر مشهور هفتاد و دو نفر و تا بيشتر از صد نفر هم شمردهاند جزاهم الله عن الاسلام و المسلمين خير جزاء المحسنين .
بعد از شهادت حضرت سيد الشهداء (ص) در روز عاشورا عمر سعد بروايتي همان روز سرهاي شهدا و اسرا را بطرف كوفه حركت داد و بروايتي در روز بعد و خود به دفن كشتگان خودشان پرداخت و فرداي آن روز بطرف كوفه حركت كرد اهل بيت را بر روي شتران بيجهاز همه جا آوردند تا كوفه و بدنهاي شهدا را رها كردند و اين بدنها سه شبانهروز بدون غسل و كفن بر روي خاكهاي كربلا در معرض باد و گرد و خاك و آفتاب بود تا آنكه طايفه بنياسد جرأت كردند و براي دفن آنها آمدند و حضرت سجاد عليه السلام هم باعجازي تشريف آوردند و بدن پدر بزرگوارشان را دفن فرمودند . مرحوم آقاي حاج محمدكريمخان اعلي الله مقامه در كتاب مقتل از رجال كشي روايت ميفرمايند از اسمعيل بن سهل كه ميگويد بعض اصحاب ما نقل كرد كه خدمت حضرت رضا عليه السلام بودم كه علي بن حمزه و ابنسراح و ابنمكاري وارد بر آن حضرت شدند پس علي بعد از آنكه بين او و آن حضرت صحبتهائي در باب امامت آن حضرت رد و بدل شد عرض كرد ما از پدران شما روايت كردهايم كه امام متصدي امور او نميشود مگر امامي مثل او ( اشاره باينكه حضرت موسي بن جعفر كه شهيد شدند شما آنجا نبوديد ) حضرت رضا عليه السلام فرمودند بگو ببينم آيا حسين بن علي امام بود يا نبود عرض كرد امام بود فرمود پس چه كسي ( بعد از شهادت ) متصدي امور او شد ( يعني براي نماز و كفن و دفن ) عرض كرد حضرت علي بن الحسين ، فرمود علي بن الحسين كجا بود او كه در حبس بود در دست عبيدالله بن زياد عرض كرد بيرون آمد بدون خبر و علم آنها و امور پدر بزرگوارش را تصدي فرمود و [ص 339] برگشت حضرت رضا عليه السلام باو فرمودند اگر علي بن الحسين در قدرتش بود كه بكربلا بيايد و متولي امور پدرش شود صاحب امر ( يعني امام حاضر ) هم ميتواند كه خود به بغداد رفته و امر پدرش را بعهده بگيرد .
اين حديث بعضي مشكلات تاريخ را هم كه براي جمعي پيش آمده حل ميكند كه ميپرسند حضرت سجاد كه در كوفه بودند چطور به كربلا آمدند و بين كربلا و كوفه بيشتر از دوازده فرسخ راه است و بطور عادي چطور ممكن است كه اسيري اين مسافت را بيايد و برگردد و نگهبانان و زندانبانان او متوجه نشوند و جواب آن است كه آن حضرت مسلم باعجاز و طي الارض تشريف آورده و بر پدر بزرگوارش نماز خوانده و بدن مطهر آن حضرت و ساير شهدا را بكمك بنياسد دفن نموده و برگشتهاند و جائي كه از مثل آصف بن برخيا چنين تصرفاتي در ملك ديده شود كه در قرآن هم ذكر آن آمده كه تخت بلقيس را در كمتر از چشم بر هم زدني پيش حضرت سليمان حاضر كرد و حال آنكه آصف از نوكران ايشان بحساب ميآيد يا جابر بن يزيد جعفي كسي را در يك لحظه از كوفه به مدينه فرستاد از مثل امام معصوم امثال اين تصرفات هيچگونه استبعادي ندارد و معجزات ائمه اطهار عليهم السلام متعدد و معروف و مشهور است .
باري شايد شب چهاردهم محرم بوده كه شهداي كربلا را بخاك سپردند . و در اين واقعه عظمي از حضرت سيد الشهداء صلوات الله عليه و اصحاب باوفاي آن حضرت فداكاريها و از خود گذشتگيهائي ديده شد كه چشم روزگار بخود نديده بود و همچنين از آن جماعت كه در مقابل آنها ايستادند اعمالي مشاهده شد كه از حيوانات سبع و درنده هم مشاهده نميشود چه رسد [ص 340] باناسي و چه رسد به كساني كه ادعاي مسلماني هم داشته باشند و در واقع سيد الشهداء (ص) ايستادگي كرد تا محرز شود آن جماعت كه با او در ستيز هستند و رؤسا و سران آنها وجه مشتركي با او ندارند و اعتقاد و دين و آئين آنها سواي اعتقادات اوست و ديني كه او بآن معتقد است و بوراثت از پدر و مادر و جد امجدش باو رسيده مطلقا دخلي بدين و مذهب بنياميه ندارد و دوست و دشمن نظر پيغمبر خدا (ص) را درباره حسين ميدانند و در دين او نميتوان شكي كرد و حقانيت او بسي واضح است مگر آنكه كسي منكر آفتاب شود و آن را تاريك بداند كه چنين سخني جز دروغي بيفروغ نخواهد بود ، پس وقتي كه حقانيت حسين محرز باشد كفر و بطلان آنها كه چنين معاملهاي با او نمودند اظهر من الشمس خواهد شد و اين نتيجه نتيجه كوچكي نيست و همين نتيجهگيري است كه مذهب حق را تا بامروز مجزا نموده و حفظ كرده و خواهد كرد و در اين واقعه و يا هر واقعه ديگر بايد بدانيم كه - ثوابها و عقابها مال عقل است و قدردانيها و ملامتها همه بر اوست - و در ميان آنها كه در صف ياران يزيد ايستادند عمده ملامت متوجه صاحبان فهم و شعور است نه عوام كالانعام و جهال و نافهمان پس آن عملهاي شنيع در واقع و حقيقت منسوب و متعلق به رؤساي آن جماعت است كه بر گرده مردم بدبخت سوار ميشدند و مقاصد خود را بوسيله آنها بانجام ميرساندند . مثلا يزيد در كربلا نبود و ابنزياد در كوفه نشسته بود و عمر سعد بدست خود متصدي قتل سيد الشهدا نشد لكن قوت آنها بود كه نفوس ضعيفه مردم بياراده را به حركت در ميآورد و جهت ميداد و آنها بودند كه ضعفها و انحرافات طبايع مردم را اسباب كار قرار ميدادند تا رياست [ص 341] و سلطنت خود را محكم كنند پس حقيقت آن افعال و حركات منسوب بآنها است و در واقع سيد الشهداء را يزيد كشته است بلكه آنها كه او را بر مسند خلافت امت نشاندند تا برسد به اصل انحرافات و اينكه در اصطلاح شرع گاهي گفته ميشود اصول كفر يا گفته ميشود در خطاب به ائمه اطهار (ص) كه شما اصل هر خيري هستيد و اعداء شما اصل هر شري هستند باين معاني است و شخص عاقل هرگاه بخواهد حقيقت امري را بفهمد بايد به محركها نظر كند نه به حركتها و بايد ببيند كه مسبب اسباب كيست و در حدوث هر امري چه كسي وسيله و سبب را مهيا ميكند و بوجود ميآورد و گرنه اكتفا كردن به نظر در سببها يعني آلات و وسائل نهائي كه فعل از آنجا ظاهر شده ما را باصل و منشأ حركات و افعال نميرساند اگر چه كه نظر در مسببات هم مقدمهاش نظر در اسباب است لكن اكتفا به سبب نبايد كرد و بايد كه در جستجوي مسبب بود پس دشمنان واقعي سيد الشهداء ترتيبدهندگان آن ظلمها بلكه مروجين آن مكتب بودند و عاملين و متصديان ظاهري اگر چه كه جزو همان عصابه هستند لكن دشمنان پستتر و بياهميتتري بودند و گناه اصلي مال دست است نه آلت دست بلكه در واقع مال صاحب دست است اگر چه كه دستها و آلت دستها هم بقدر شعور و عقلشان مجازات خواهند شد و جاي همه آنها در جهنم است و جهنم دركات متعدد دارد . پس عرض ميكنيم كه اللهم العن العصابة التي جاهدت الحسين و شايعت و بايعت علي قتله اللهم العنهم جميعا .
و به همين قدر در ذكر احوال حضرت سيد الشهداء صلوات الله و سلامه عليه اكتفا ميشود . ٢٩ شوال ١٤١٩
در شرح احوال حضرت سيد الساجدين زينالعابدين علي بن الحسين عليهما السلام است .
از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه ولادت آن حضرت در سال سي و هشت هجري واقع شده است ● و رواياتي هم رسيده كه ولادت ايشان در سال سي و هفت و يا سي و شش بوده است در روايات عامه سال سي و سه هم آمده است و بعضي محققين ميگويند به قرائني آنحضرت در سال چهل و هفت يا چهل و هشت ولادت فرموده و نميدانم با ولادت حضرت باقر در سال پنجاه و هفت چه خواهند گفت مگر آنكه بگويند حضرت سجاد نه ساله يا ده ساله بودند كه خدا حضرت باقر را بايشان داده و اين نشان ميدهد كه در بيان وقايع تاريخي ترك نصوص و گرفتن به صرف احتمالات و تصورات احتمال خطا را زياد ميكند .
و روز ولادت آن حضرت هم مورد اختلاف است پانزدهم جمادي الاولي و پانزدهم جمادي الثاني و پنجم شعبان هريك رواياتي دارند .
ولادت آن حضرت را در مدينه نوشتهاند و ظاهرا اميرالمؤمنين عليه السلام در روز آخر ربيع الثاني سال سي و شش از مدينه بسوي عراق حركت فرموده و خانواده ايشان هم بعد از آن بايشان ملحق شدهاند و تولد حضرت سجاد در [ص 343] مدينه در سال سي و شش ميتواند باشد اما در سال سي و هشت كه حضرت امير در كوفه بودهاند بعيد است كه زوجه حضرت سيد الشهداء (ص) در مدينه وضع حمل نموده باشد و خبري هم در مورد سفر آن حضرت به مدينه نشنيدهايم و ظاهرا سالهاي بعد از سي و شش را هم تماما در خدمت پدر بزرگوار خود بودند و بمدينه نيامدند پس اگر تولد ايشان در سال سي و هشت باشد بايد در كوفه صورت گرفته باشد و العلم عند الله .
والده ماجده ايشان شهربانو دختر يزدگرد است كه آخرين پادشاه ساساني بود كه ظاهرا در زمان عثمان همراه خواهرش در خراسان اسير و بمدينه آورده شد و بازدواج حضرت سيد الشهداء (ص) درآمد و حضرت سجاد (ع) از او متولد شدند و آن مخدره كه باو شاهزنان هم ميگفتند و ظاهرا اسم اول او بوده و نام شهربانو را حضرت امير براي او گذاشتند پس از وضع حمل درگذشت .
خواهر او نيز به ازدواج محمد بن ابيبكر در آمد و خدا قاسم بن محمد را باو داد و قاسم پدر امفروه والده ماجده حضرت صادق عليه السلام است . و در روايتي از حضرت رضا عليه السلام وارد شده كه خواهر ديگر با حضرت امام حسن (ع) ازدواج نمود و قصه شهربانو تفصيل زياد دارد و اخبار و روايات مختلف هم درباره او رسيده كه بواسطه تعارض در مسأله زمان اسارت و سن حضرت سجاد عليه السلام و سال تولد ايشان همه آن روايات نميتواند درست باشد ، و بعضي هم بكلي منكر آن شدهاند كه والده ايشان دختر يزدگرد بوده و بهر صورت انتساب به يزدگرد فخري بر اصل مقام امام عليه السلام نميافزايد لكن آنچه از اخبار و روايات و قرائن ديگر مستفاد ميشود [ص 344] اين است كه والده آن حضرت از اولاد كسري بوده است و باحتمال زياد دختر يزدگرد پسر شهريار پسر پرويز پسر هرمز پسر انوشيروان بوده اما زمان و چگونگي رسيدن او بمدينه بعلت اختلاف اخبار و احاديث فعلا براي ما قابل تحقيق دقيق نيست . اين شعر را به ابوالاسود دوئلي نسبت دادهاند كه ميگويد :
و ان غلاما بين كسري و هاشم لاكرم من نيطت عليه التمائم
يعني هرآينه پسري كه از ميان كسري و هاشم متولد شده گراميترين طفلي است كه بر گردن او گردنبند و عوذه حفظ بستهاند و اين امري مرسوم بوده ، و خلاصه معني ، اينكه گراميترين فرزند خواهد بود .
شيخ مفيد در ارشاد نقل ميكند كه وقتي شاهزنان دختر كسري اسير شده بود حضرت امير از او پرسيدند چيزي از گفتار پدرت بعد از واقعه فيل بياد داري عرض كرد يادم هست كه ميگفت هرگاه خدا بر امري غالب شود مطامع در مقابل آن خوار ميشوند و چون هنگام بسر آيد مرگ در همان چارهانديشي خواهد بود . حضرت فرمود خوب گفته پدرت كارها در دست تقدير رام و تسليم ميشوند تا جائي كه مرگ در همان تدبير واقع ميشود . تمام شد حديث شريف ● .
حضرت علي بن الحسين عليه السلام را سجاد و زينالعابدين ميناميدند و اين دو لقب از معروفترين القاب ايشان است و در خبر است كه پيغمبر (ص) فرمودند وقتي روز قيامت شود منادي ندا ميكند كجاست زينالعابدين و گويا ميبينم فرزندم علي بن حسين بن علي بن ابيطالب را كه بين صفها گام [ص 345] برميدارد ● . و بآن حضرت سجاد ميگفتند يعني كسي كه سجده بسيار ميكند از كليني نقل شده از جابر بن يزيد جعفي (اع) كه گفت حضرت ابوجعفر محمد بن علي باقر (ع) فرمود پدرم حضرت علي بن حسين (ع) نميشد كه نعمتي را ذكر كنند كه خدا بايشان داده مگر آنكه سجده ميفرمود و هيچ آيه سجدهاي را نميخواند مگر آنكه سجده ميفرمود و هرگاه خدا از ايشان سوئي يا كيد مكاري را دفع مينمود كه از آن خائف بود سجده ميكرد و از هر نماز واجبي كه فارغ ميشد سجده ميكرد و هرگاه موفق باصلاح بين دو نفر ميشد سجده ميكرد و در تمام مواضع سجود آن حضرت اثر سجده پيدا بود پس از اين جهت به سجاد موسوم شد تمام شد حديث ● .
آن حضرت سالهاي سال چون نظر مباركش بآب ميافتاد بياد پدر بزرگوارش گريه ميكرد و در ساير اوقات نيز بسيار بر آن بزرگوار ميگريست ، بعضي از غلامان آزادكرده آن حضرت بايشان عرض كرد آيا وقت آن نشده كه گريه شما تمام شود فرمود واي بر تو ، يعقوب دوازده پسر داشت يك پسر از او گم شد از شدت گريه ديدگانش سفيد شدند و از شدت غم و اندوه پشت او خم شد با آنكه ميدانست فرزندش زنده است و من ديدم پدر و برادران و عموها و هفده نفر از خويشاوندانم را كه پيش چشم من و در اطراف من آنها را كشتند و سر بريدند پس چطور ميشود كه اندوه من تمام شود .
و آن حضرت فرزندان عقيل را بسيار ياد ميفرمود كه در راه پدرش كشته شده بودند و اولاد آنها را نوازش مينمود .
[ص 346] آن حضرت بروايتي چهار سال از روزگار جد بزرگوارش حضرت امير (ع) را ادراك نمود و حدود بيست و پنج سال ملازم پدر بزرگوار خود بود و دوران امامت آن حضرت سي و چهار يا سي و پنج سال شد و وفات آن بزرگوار در سال نود و پنج در مدينه اتفاق افتاد .
از ابيبصير از حضرت صادق عليه السلام نقل شده كه فرمودند علي بن الحسين عليه السلام در سن پنجاه و هفت سالگي در سال نود و پنج وفات فرمود و سي و پنج سال بعد از حسين زندگي نمود ● .
براي آنكه تا حدي پيوستگي تاريخ حفظ شود ان شاء الله بعض وقايع اسارت حضرت سيد الساجدين عليه السلام و اهل بيت آن حضرت را ذكر ميكنيم قبلا عرض شد كه اهل بيت را پس از شهادت حضرت سيد الشهداء (ص) بطرف كوفه حركت دادند وقتي كه حضرت سجاد (ع) با اهل بيت به كوفه رسيدند نقل ميكنند كه جماعتي از اهل كوفه در كوچه و بازار ايستاده بودند و چون آنها را شناخته و قضايا را تا حدودي ميدانستند وقتي نظرشان بر وضع اسرا و سرهاي شهدا افتاد شروع به گريه و زاري بر آنها كردند حضرت سجاد فرمودند آيا گريه و نوحه شما بخاطر ماست اگر براي ماست پس ما را چه كسي كشته . و در آنجا حضرت زينب سلام الله عليها و حضرت فاطمه صغري دختر سيد الشهداء (ص) و حضرت امكلثوم فرمايشاتي خطاب به مردم كوفه فرمودند و آنها را سرزنش مينمودند كه آيا ميدانيد چه جرم و [ص 347] جنايت عظيمي مرتكب شدهايد و با پسر پيغمبر و اولاد او چه كردهايد و اينك زن و بچه آنها را اسير گرفتهايد و مثل اسراي ترك و روم با اين حال و وضع باينجا آوردهايد و از فرمايشات آن مخدرات زن و مرد گريه ميكردند حضرت سجاد به مردم اشاره فرمودند كه ساكت شوند و آنها ساكت شدند آن حضرت حمد و ثناي خدا را بجا آورده و فرمودند : جماعت مردم هركس مرا ميشناسد كه ميشناسد و هر كه نميشناسد من خود را معرفي مينمايم من علي پسر حسين پسر علي بن ابيطالب هستم من پسر همان كسي هستم كه حرمت او را پامال نموده و مال او را بغارت بردند و عيالش را اسير كردند من پسر كسي هستم كه در كنار شط فرات سر از تنش جدا كردند بدون آنكه جرم و جنايتي كرده باشد كه در انتقام و مكافات با او چنين معاملهاي بنمايند من پسر كسي هستم كه او را به قتل صبر شهيد نمودند و اين براي من فخر بزرگي است اي جماعت مردم شما را بخدا قسم ميدهم آيا چنين نبود كه براي پدرم نامه نوشتيد و دعوت كرديد آن وقت با او خدعه نموديد و عهد و ميثاق سپرديد و بيعت كرديد و بعد با او به جنگ برخاستيد و او را بي ياور گذاشتيد نابود شويد با اين عملي كه كرديد و رأي و انديشه زشتي كه بكار بستيد وقتي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله به شما بفرمايد عترت مرا كشتيد و حرمتم را شكستيد شما از امت من نيستيد ، با كدام چشمي باو نگاه ميكنيد ؟ پس در اين وقت صداي زنان از هر طرف به گريه بلند شد و بيكديگر ميگفتند كه هلاك شديد و نميدانستيد آن وقت حضرت فرمودند هركه نصيحت مرا قبول كند و وصيت مرا براي اطاعت خدا و رسول و اهل بيت پيغمبر حفظ نمايد خدا رحمتش كند چون ما در كارها سرمشقمان [ص 348] رسول الله است و از او نيك پيروي ميكنيم جماعت همه گفتند ما همه گوش ميدهيم و اطاعت ميكنيم و عهد با تو را حفظ ميكنيم و دست از تو برنميداريم هرچه ميخواهي امر كن خدا تو را رحمت نمايد ما همگام با تو جنگ و صلح ميكنيم يزيد را ميگيريم و از آنكه بما و تو ظلم كرده تبري ميجوئيم حضرت فرمود هيهات هيهات اي مكاران حيلهباز باين آرزوها نخواهيد رسيد آيا ميخواهيد به همان شيوه كه از پدران من تبعيت كرديد نزد من بيائيد ؟ نه قسم بخدا كه هنوز زخم ما بهم نيامده همين ديروز پدرم و اهل بيت او كشته شدند ، و غم فقدان رسول خدا صلي الله عليه و آله و فقدان پدرم و اولادش هنوز پيش چشم من است و تلخي و غم آن در كام و گلويم ، و هر دم سينهام از اين غصهها انباشته ميشود . خواهش من از شما اين است كه نه با ما باشيد و نه عليه ما ، آن وقت اشعاري خواندند باين مضامين كه اگر سيد الشهداء كشته شد تعجبي نيست پدر بزرگوارش را هم كه بهتر و گراميتر از او بود كشتند تا آخر اشعار آن وقت فرمود ما از شما بهمين راضي هستيم كه كاري به كار ما نداشته باشيد نه آنكه يكروز با ما باشيد و روز ديگر بر ضد ما ● .
وقتي كه اهل بيت را بطرف قصر عبيدالله ميبردند بعض مردم قدري نان و خرما به اطفال اهل بيت ميدادند حضرت امكلثوم متوجه آنان شد و فرياد زد كه اي اهل كوفه صدقه بر ما آلمحمد (ص) حرام است و آن نان و خرماها را از دست بچهها گرفته و بزمين انداخت و باز مردم از اين منظره شروع به گريه [ص 349] كردند امكلثوم فرمود مردانتان ما را ميكشند و زنهايتان بر ما گريه ميكنند . و البته بعض كوفيان هم بر سر راهها ايستاده و آن دلسوختگان را شماتت ميكردند و اظهار شادماني مينمودند .
باري ابنزياد در قصر نشست و بار عام داد و سر مبارك سيد الشهداء (ص) را آورده پيش روي او گذاشتند و او شروع كرد به سر مبارك نظر كردن و تبسم نمودن و چوبي در دست داشت و جسارت نموده بر دندانهاي مبارك ميزد و ميگفت دندانهاي نيكوئي داشته و بروايتي گفت زود پير شدي اي اباعبدالله آن وقت گفت اين روز در عوض روز بدر باشد ، زيد بن ارقم كه از اصحاب رسول خدا بود آنجا ايستاده بود و پيرمردي بود وقتي ديد ابنزياد چوب بر دندان حسين ميزند گفت بردار آن چوب را از اين لبها كه قسم به خدائي كه جز او خدائي نيست ديدم مكرر در مكرر رسول خدا (ص) آنها را ميبوسيد بعد شروع به گريه كرد ابنزياد گفت براي فتح خدا گريه ميكني ؟ اگر پير خرفت و بيعقلي نبودي گردنت را ميزدم . زيد ابن ارقم برخاسته و بيرون رفت . و در روايتي مطالب ديگر هم گفت از جمله گفت ديدم پيغمبر صلي الله عليه و آله را كه حسن را بر زانوي راست نشانده بود و حسين را بر زانوي چپ و دست بر سر آن دو گذاشته و فرمود خدايا اين دو را به تو ميسپارم و به نيكان از مؤمنين حال اي پسر زياد ببين امانت رسول خدا پيش تو در چه حالتي است . و اين وقت زنها و بچههاي سيد الشهداء را وارد نمودند و زينب لباس سادهاي در بر داشت و خواست ناشناس باشد رفت و در گوشهاي نشست و كنيزان او دورش نشستند ابنزياد گفت اين زن كيست حضرت جوابي نفرمود دوباره و سهباره پرسيد جوابي نشنيد تا يكي از كنيزان [ص 350] حضرت زينب گفت اين زينب است دختر فاطمه دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله . ابنزياد رو بآن حضرت كرده و گفت حمد خدائي را كه شما را رسوا كرد و كشت و دروغ اخبار و گفتار و داستان شما را آشكار كرد زينب سلام الله عليها فرمود : حمد خداي را كه ما را به پيغمبر خود گرامي داشت و ما را از هر بدي پاك و مطهر فرمود هرآينه فاسق رسوا ميشود و فاجر دروغ ميگويد و او كسي غير از ماست . عبيدالله گفت كار خدا را در حق برادر و اهل بيتت چطور ديدي ؟ فرمود جز نيك نديدم ايشان جماعتي بودند كه خدا كشته شدن را براي آنها مقدر فرمود پس بسوي آرامگاه خود شتافتند و خدا بين تو و آنها را جمع ميفرمايد كه محاجه و مخاصمه نمائيد ببين آن روز كه پيروز خواهد شد ؟ مادرت به عزايت بنشيند اي پسر مرجانه . و باز ابنزياد جسارتهائي كرد و حضرت زينب جواب او را دادند تا آنكه حضرت علي بن حسين را باو نشان دادند پرسيد تو كيستي فرمود من علي بن الحسين گفت آيا خدا علي بن حسين را نكشت حضرت فرمودند برادري داشتم نامش علي بود مردم او را كشتند گفت بلكه خدا او را كشت حضرت سجاد فرمودند الله يتوفي الانفس حين موتها پس ابنزياد غضب كرد و گفت جواب مرا ميدهي و هنوز بر من كينه داري ببريد و گردن او را بزنيد چون اين سخن را گفت حضرت زينب حضرت سجاد را در بغل گرفته و گريه فرمود و فرمود بس است اينهمه خون كه از ما ريختي اگر ميكشي بايد مرا هم همراه او بكشي ابنزياد لحظاتي حيران ماند و آنگاه گفت رحم چيز عجيبي است قسم بخدا كه ميبينم واقعا دلش ميخواهد او را هم همراه برادرزادهاش بكشم بعد گفت او را رها كنيد خودش بقدر كافي مريض هست ، و در روايتي حضرت سجاد [ص 351] فرمودند عمه شما ساكت باشيد من جوابش را ميدهم و بابن زياد فرمودند مرا از كشتن ميترساني مگر نميداني كه كشته شدن عادت ماست و به شهادت خدا ما را گرامي داشته .
بعد ابنزياد دستور داد اسرا را به خانهاي كنار مسجد اعظم بردند و حضرت زينب ميفرمود كه آن روزها هيچكس از زنهاي كوفه بديدن ما نيامدند مگر كنيزان و زنان مملوك كه مثل ما اسير شده بودند آنها براي ديدن ما ميآمدند .
بعد از آن ابنزياد به مسجد رفته و بالاي منبر رفت و گفت حمد خدائي را كه حق و اهل آن را غالب نمود و اميرالمؤمنين يزيد و حزب او را ياري كرد و كذاب پسر كذاب و شيعه او را كشت و ديگر نتوانست چيز بيشتري بگويد چون عبدالله بن عفيف ازدي برخاست و سخن را در دهان او شكست و گفت اي پسر مرجانه كذاب پسر كذاب تو و پدرت هستيد و آن كه تو را حكومت داده و پدرش ، اي دشمن خدا اولاد انبياء را ميكشيد و بعد روي منبر مسلمين اين سخنان را ميگوئيد ؟ و سخنان بسيار گفت تا ابنزياد غضب كرده و گفت او را بگيرند عشيره او ريختند و او را برداشته و بيرون بردند و سربازان ابنزياد با آنها درگير شده و پس از كشته شدن عدهاي او را گرفتند و آوردند و بالاخره ابنزياد او را كشت و قصه او مفصل است .
و پس از آن ابنزياد گفت سر مبارك سيد الشهداء را در كوچه و بازار كوفه بگردانند از زيد بن ارقم نقل شده كه ميگويد در غرفهاي نشسته بودم كه آن سر مبارك را ديدم كه بر نيزهاي نصب كرده بودند و چون از جلوي من ميگذشت شنيدم كه سر مطهر اين آيه را تلاوت ميفرمايد كه : ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا يعني آيا گمان كردهاي كه [ص 352] اصحاب كهف و رقيم در ميان آيات ما باعث شگفتي بودند ؟ زيد بن ارقم ميگويد قسم بخدا موهاي بدنم راست شد و گفتم والله سر مبارك تو اي پسر رسول خدا عجيبتر و عجيبتر است و سر را در شهر گرداندند و به قصر باز آوردند .
و ابنزياد به يزيد نوشت كه سيد الشهداء را شهيد نموده و اهل بيت آن حضرت را اسير كرده و كسب تكليف كرد و يزيد در جواب نوشت كه سرها و اسرا را به شام بفرست نامهاي هم عبيدالله به عمرو بن سعيد بن عاص كه حاكم مدينه بود نوشت و او را هم در جريان قضايا گذاشت .
باري كاروان اسرا را بطرف شام حركت دادند و از طريق شرق حصاصه كه از توابع كوفه است و تكريت و اعمي و وادي نخله و تل اعفر و سنجار و نصيبين و حران و حلب و قنسرين و معرة و شيزر و حماة و حمص و بعلبك به دمشق بردند .
اين شعر منسوب به حضرت سجاد است عليه السلام كه ميفرمايد :
فيا ليت امي لمتلدني و لميكن يزيد يراني في البلاد اسيره
يعني كاش مادرم مرا نزاده بود و يزيد نميديد كه اسير او شدهام و مرا شهر به شهر ميگردانند . از اين فرمايش معلوم ميشود كه آن راههاي دور و سفر پر رنج و خستگي و حالت اسارت و اهانتها و درشتيهاي نگهبانان از خدا بيخبر از كربلا تا شام و مشاهده سرهاي شهدا از يك طرف و ديدن امثال شمر و احيانا همسخن شدن با او كه تا شام همراه قافله بود همراه با يادآوري آنهمه مصيبتهاي بزرگ كربلا جمعا براي آن حضرت و ديگر اهل بيت تا چه اندازه سخت و ناگوار بوده است .
شام را ظاهرا در سال دوازدهم هجري مسلمانان فتح نمودند و قبلا در دست مسيحيان و روميها و ملوك بنيغسان بود در زمان عمر معاويه بآنجا فرستاده شد و نخست قريب بيست و هشت سال حكومت داشت و سپس سلطنت او نزديك بيست سال در آنجا بطول انجاميد فرهنگ و معرفت اسلامي كه در آنجا ترويج شد غالبا از طريق بنياميه و كارگزاران ايشان بود و انشعاب عمدهاي كه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله در اسلام پيش آمد در شام موافق ميل خلفا و سرانجام بنياميه منعكس شد تبليغات شديد بر ضد حضرت امير (ع) هم در سالهاي آخر اذهان مردم را بكلي از حقيقت و واقعيت اسلام دور كرد با اين مقدمه چندان جاي تعجبي نيست روزي كه اهل بيت را وارد شام كردند مردم كه به شادماني و آذين بستن شهر و اظهار سرور و زدن طبل و ني دعوت شده بودند بدون اشكال پذيرفتند ، گفته ميشود كه بسياري نميدانستند اين اسرا كه هستند شايد بعضي نميدانستند اما با آن تفاصيل و آن معاملهها كه با آلمحمد (ص) صورت گرفته بود بعيد است كه هويت اسيران براي مردم شام مجهول بوده باشد مگر آنكه بگوئيم در ساعت ورود اول بمردم گفتند اينها خارجي هستند اما مسلما بزودي اغلب مردم شناخته و دانستند كه اينها اولاد پيغمبرند .
باري معروف است كه از دروازهاي بنام ساعات اهل بيت را وارد كردند تاجري بنام سهل ساعدي كه از دوستان بوده و براي تجارت به شام رفته بوده از مردم ميپرسيد امروز چه عيدي است كه جشن گرفتهايد ما در اين روز عيدي نميشناسيم گفتند سرهاي كساني را كه بر خليفه خروج كرده بودند و [ص 354] اسرائي كه در جنگ با آنها گرفتهاند بشام ميآورند سهل بيشتر تحقيق ميكند و معلوم ميشود آن خارجيها اولاد پيغمبرند چنانكه شخصي در وقت ورود اسرا به سكينه خاتون نزديك شد و پرسيد شما از كدام اسرا هستيد و سكينه فرمود ما از اسراي آلمحمد (ص) هستيم ، سهل ساعدي وقتي چشمش باسيران افتاد و آنها را شناخت آمد خدمت حضرت سجاد و عرض ارادت كرد و عرض كرد فرمايشي و امري داريد كه انجام دهم ؟ حضرت فرمودند به حامل اين سرها بگو سرها را از بين اسرا بيرون ببرند تا بلكه اين مردمان بيشرم اينطور به زنان و دختران آلمحمد (ص) نظر نكنند و علت آن بود كه غالب آن زنان چادر و ساتر مرتبي نداشتند و بوضع اسيران آنها را ميآوردند سهل ساعدي رفت و مبلغي به نيزهداران داد و آنها را راضي كرد كه سرها را از بين اسرا بيرون ببرند و حضرت در حق او دعاي خيري فرمودند .
اسيران را در شهر ميآوردند و مردم به تماشا ايستاده بودند پيرمردي آمد نزديك حضرت سجاد و گفت خدا را شكر كه شما را هلاك كرد و امير را بر شما مسلط نمود حضرت سجاد فرمودند اي شيخ قرآن خواندهاي گفت بلي معلوم است كه خواندهام فرمودند اين آيه را خواندهاي كه خدا ميفرمايد : قل لااسألكم عليه اجرا الا المودة في القربي ( يعني بگو اي پيغمبر كه من از شما مزدي نميخواهم مگر آنكه نزديكان و ذوي القرباي مرا دوست داشته باشيد ) پيرمرد گفت بلي خواندهام فرمودند اين آيه را خواندهاي كه خدا ميفرمايد : و آت ذا القربي حقه ( يعني حق كسي را كه قرابت و نزديكي دارد بده ) . و آيا اين آيه را خواندهاي كه ميفرمايد بدانيد كه هرچه بدست آوريد يك خمس آن مال خدا و رسول و ذوي القربا است پيرمرد گفت من همه اين آيهها را [ص 355] خواندهام اينها در باب پيغمبر و اهل بيت او است حضرت سجاد فرمودند قسم به خدا كه آن ذوي القربي كه در اين آيات آمده ما هستيم و باز حضرت فرمودند آيا خواندهاي كه خدا ميفرمايد هرآينه پروردگار اراده فرموده كه هر بدي و ناپاكي را از شما اهل بيت دور ساخته و شما را پاكيزه فرمايد پاكيزه كردني . شيخ گفت آري حضرت فرمودند قسم بخدا كه ما همان اهل بيت هستيم كه خدا آنها را مخصوص به تطهير فرموده شيخ كه بسيار شگفتزده شده بود گفت شما را به خدا قسم ميدهم آيا شما اهل بيت رسالت هستيد حضرت فرمودند بحق جدمان پيغمبر خدا (ص) كه هرآينه ما بدون شك همانها هستيم آن وقت شيخ شروع كرد به بوسيدن پاهاي آن حضرت و عذر خواستن و از كشندگان آن حضرت برائت جستن و مردم ميديدند و ميشنيدند و نقل ميكنند كه نگهبانان آن پيرمرد را بعد از آن عمل و سخنان كشتند آن وقت حضرت سجاد عليه السلام چند بيت شعري در وصف حالت خود خواندند و فرمودند :
اقاد ذليلا في دمشق كانني من الزنج عبد غاب عنه نصيره
و جدي رسول الله في كل مشهد و شيخي اميرالمؤمنين وزيره
فيا ليت لمادخل دمشق و لميكن يراني يزيد في البلاد اسيره
يعني در شهر دمشق مرا با خواري به هر سو كه جمعي در آنجا حاضر بودند ميكشاندند گويا كه غلام سياه زرخريدي بودم كه احدي ياور او نيست و حال آنكه جد من پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله بود و پدر بزرگوارم اميرالمؤمنين عليه السلام وزير او . آه اي كاش كه وارد دمشق نشده بودم و يزيد مرا بآن حالت نميديد كه در شهرها اسير او هستم .
[ص 356] نميدانم چه فخري بود و چه دل خنك كردني كه به اولاد پيغمبر (ص) بآن صورتها اهانت كنند و سيد ساجدين را بر شتر بيجهاز سوار كنند و زنجير در گردن مبارك او قرار دهند و پايش را زير شكم شتر ببندند و باين هيأت وارد شهر كنند و دختران پيغمبر را بدون حجاب يكي و دو تا بر قاطرها و مالها نشانده در ميان شهر بگردانند و حال آنكه محترمتر از آن مخدرات در همه ممالك اسلام نبود ما نميتوانيم بفهميم كه اين همه رذالت و اعمال دور از شرف و انسانيت چه لزومي داشت اما ظاهرا علت قضيه در ذهن يزيد و بعض ديگر از همفكران او روشن بود وقتي اهل بيت وارد دمشق ميشدند در بيرون شهر ابراهيم پسر طلحة بن عبيدالله كه نزد يزيد اقامت داشت جلو آمد و به سيد الساجدين عرض كرد حالا چه كسي پيروز شد ؟ و قصد او شكست و كشته شدن پدرش در جمل بود و اين را انتقام ميديد حضرت در جواب فرمودند هر وقت خواستي بداني چه كسي پيروز شده هنگامي كه وقت نماز شد اذان و اقامه بگو . يعني اگر فكر ميكنيد آلمحمد (ص) را شكست دادهايد چنين نشده و در هر نماز نام جد آنها را ميبرند .
باري وقتي كه اهل بيت را نزد يزيد بردند و سر سيد الشهداء (ص) را نزد او گذاشتند اين ابيات را خواند :
ليت اشياخي ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسل
لست من خندف ان لمانتقم من بنياحمد ما كان فعل
و كذاك الشيخ اوصاني به فاتبعت الشيخ فيما قد سأل
قد قتلنا القرم من ساداتهم و عدلناه ببدر فاعتدل
ميگويد كاش اجدادش و بزرگانش كه در بدر كشته شدند زنده بودند و [ص 357] ميديدند كه بر سر اين جماعت چه آمده و چطور در جنگ شكست خورده و خوار شدهاند و ميگويد از اولاد خندف نباشد اگر از اولاد رسول خدا انتقام كارهائي را كه او كرده نگيرد و اين امري است كه پدرش او را وصيت نموده و او هم خواسته پدر را بجا آورده و ميگويد كه بزرگ سادات آنها را كشته و با خسارت وارده در بدر سنجيده و اينك اين عمل در مقام انتقام معادل آن شده است . و ظاهرا يزيد باين اشعار كه از ديگري است تمثل ميجويد و منويات او اندكي با معاني ظاهر شعر فرق ميكند و ما ترجمه تقريبي نوشتيم كه مقصود را برساند .
در تفسير علي بن ابراهيم است كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند چون سر حضرت حسين بن علي عليهما السلام را بر يزيد لعنه الله وارد كردند و حضرت علي بن حسين عليه السلام را با غل و زنجير آوردند يزيد لعنه الله گفت اي علي بن حسين حمد خدائي را كه پدر تو را كشت حضرت علي بن حسين فرمودند خدا لعنت كند كسي را كه پدر مرا كشت ميگويد يزيد از اين سخن به خشم آمد و امر كرد كه گردن آن حضرت را بزنند حضرت علي بن حسين فرمودند وقتي مرا كشتي دختران پيغمبر را چه كسي به منازلشان برميگرداند در حالي كه غير از من محرمي ندارند يزيد گفت شما آنها را برميگردانيد به منازلشان بعد گفت سوهان بياورند و شروع كرد بدست خود با سوهان زنجير را از گردن حضرت باز كردن آن وقت عرض كرد اي علي بن حسين ميداني قصدم از اين كار چيست فرمودند بلي ميخواهي غير از تو احدي بر من منت نداشته باشد يزيد گفت بخدا قسم قصدم غير از اين نبود آن وقت يزيد اين آيه را خواند ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم . [ص 358] يعني هر مصيبتي كه به شما ميرسد بجهت اعمالي است كه كردهايد حضرت فرمودند اينطور نيست و اين آيه درباره ما نيست بلكه آن آيه كه در ما نازل شده اين است كه خدا ميفرمايد ما اصاب من مصيبة في الارض و لا في انفسكم الا في كتاب من قبل ان نبرأها ان ذلك علي الله يسير لكيلاتأسوا علي ما فاتكم و لاتفرحوا بما آتاكم . يعني هيچ مصيبتي در زمين يا در نفوس شما پيدا نميشود مگر آنكه قبل از آنكه آن را خلق كنيم در كتابي نوشته است هرآينه اين بر خدا آسان است تا آنكه غم آنچه را كه از شما فوت شده نخوريد و به آنچه به شما داده خوشحالي نكنيد آن وقت حضرت فرمودند پس ما هستيم كساني كه بر آنچه از دست ما رفته محزون نميشويم و بآنچه از دنيا كه بما داده شادي نميكنيم .
باري مجلس يزيد بر اهل بيت بسيار سخت و ناگوار بود سر مبارك سيد الشهداء صلوات الله عليه پيش روي او گذارده بود و گاه به نوشيدن آبجو و گاه به شطرنج ميپرداخت و كلمات ناشايست ميگفت از حضرت فاطمه دختر سيد الشهداء (ص) نقل ميكنند كه فرمود مرد شامي سرخروئي در مجلس يزيد بود به يزيد گفت اين كنيز را به من ببخش و اشاره به من نمود من بدنم لرزيد و فكر كردم كه ممكن است مرا به كنيزي ببخشد دامن عمهام زينب را چسبيدم و او ميدانست كه اينها نميتوانند چنين كاري بكنند و در روايتي است كه فرمود گفتم مرا يتيم نموديد و اينك به كنيزي ميفرستيد عمهام به مرد شامي گفت قسم بخدا كه دروغ گفتي نه تو چنين حقي داري و نه او يعني يزيد پس يزيد خشمگين شد و گفت تو دروغ ميگوئي قسم بخدا كه حق من است و اگر بخواهم ميبخشم زينب خاتون فرمود نه قسم بخدا [ص 359] نميتواني مگر آنكه از دين و ملت ما بيرون بروي و دين ديگر بگيري يزيد از خشم خود را ميخورد و گفت اينطور رو در روي من ميايستي پدر و برادرت مسلما از دين بيرون رفته بودند زينب فرمود تو و پدرت و جدت اگر مسلمان باشيد به دين خدا و دين پدر و برادر من هدايت يافتهايد . گفت دروغ گفتي اي دشمن خدا ، زينب فرمود تو پادشاهي و از روي ظلم بد و زشت ميگوئي و به سلطنتت مينازي و بقوه حكومت صدايت را بلند كردهاي اين وقت گويا يزيد قدري حيا كرد و سكوت نمود ميگويند باز شامي خواهش خود را تكرار كرد و گفت اين جاريه را بمن بده يزيد گفت گم شوي و خدا مرگت دهد .
و در بعض روايات است كه شامي در آخر پرسيد اين دختر كيست و يزيد گفت اين فاطمه دختر حسين است و آن زينب دختر علي بن ابيطالب شامي گفت حسين بن فاطمه و علي بن ابيطالب يزيد گفت بلي شامي گفت خدا ترا لعنت كند اي يزيد عترت پيغمبر خود را ميكشي و ذريه او را اسير ميكني قسم بخدا كه من گمان كردم اينها اسيران روم هستند يزيد گفت قسم بخدا كه ترا هم ملحق بآنها ميكنم آن وقت دستور داد آن شخص را گردن زدند .
باري پس از آن اهل بيت را بردند و در خرابهاي جا دادند تا آنكه روزي يزيد به مسجد رفت و حضرت سجاد را هم احضار نمود و خطيبي را امر كرد كه منبر برود و از حضرت سيد الشهداء و پدر بزرگوارش صلوات الله عليهما مذمت نمايد خطيب هم منبر رفت و در زشتگوئي به حضرت امير و حضرت امام حسين (ع) سخنان زياد گفت و از معاويه و يزيد بسيار تعريف كرد حضرت سجاد صداي خود را بلند كرده و فرمودند واي بر تو در بهاي جلب رضايت مخلوق سخط پروردگار را بر خود گذاشتي و جايگاه تو از آتش [ص 360] پر خواهد بود . آن وقت به يزيد فرمودند اجازه بده منهم بر اين منبر بالا روم و كلماتي بگويم كه خدا بآنها راضي باشد و اين جماعت كه نشستهاند اجر و ثوابي ببرند يزيد از اجازه خودداري كرد مردم گفتند امير بگذار منبر برود ببينيم چه ميگويد يزيد گفت اگر منبر برود پائين نميآيد مگر آنكه مرا و آل ابوسفيان را رسوا كرده باشد جماعت گفتند از اين جوان نوخاسته چه برميآيد يزيد گفت او از خانوادهاي است كه بآنها قوت علم خوراندهاند و باز مردم اصرار كردند و او رخصت داد اگر چه كه ابدا ميل نداشت باري حضرت سجاد بر منبر بالا رفتند و مردم همگي سراپا گوش شدند كه ببينند چه ميفرمايد آن حضرت خطبه بسيار فصيحي خواند و نخست ثناي خداوند را بجا آورده بر حضرت پيغمبر خاتم (ص) درود فرستاد سپس عباراتي فرمود كه ترجمه آنها بفارسي بطور تقريب چنين است ، فرمود :
اي جماعت مردم خدا شش نعمت بما مرحمت فرموده و به هفت امتياز ما را بر ديگران برتري داده است به ما علم داده و حلم و گشادهدستي و فصاحت و شجاعت ، و محبت ما را در دلهاي مؤمنين انداخته است و سبب امتياز و برتري ما آنكه پيغمبر مختار محمد (ص) از ماست و حيدر كرار از ماست و جعفر طيار از ما و شير خدا و رسول او يعني حمزه سيد الشهداء از ما و دو سبط اين امت حضرت ابومحمد و ابوعبدالله از مايند ( و از ماست آن مهدي كه دجال را ميكشد . معجم احاديث الامام المهدي (ع) ج ٣ ص ١٨٩ ) هركس مرا ميشناسد كه ميشناسد و هركس نميشناسد اينك حسب و نسب خويش را واميگويم كه بشناسد ايها الناس من پسر مكه و منايم من پسر زمزم و صفايم من پسر همان كسي هستم كه حجر الاسود را در ميان ردا [ص 361] گذاشته و به محل نصب آن حمل داد . ( اشاره به عملي كه پيغمبر (ص) در سال سيام از عام الفيل هنگام تجديد بناي خانه خدا فرمود . ) من پسر بهترين كسي هستم كه كفش پوشيده يا با پاي تهي گام زده است من پسر بهترين سعي و طوافكنندگانم من پسر بهترين حجگزاران و لبيكگويانم من پسر همان كسي هستم كه بر براق در هوا او را حمل نمودند من پسر كسي هستم كه از مسجد الحرام به مسجد اقصي سير داده شد من پسر همانم كه جبرئيل او را تا سدرة المنتهي رساند من پسر همانم كه نزديك شد تا مشرف گشت و ميان او و پرورندهاش بقدر دو قوس بيشتر نماند منم فرزند آنكه ملائكه آسمان با او نماز خواندند منم فرزند آنكه پروردگار جليل وحي كرد باو آنچه را كه وحي كرد من پسر محمد مصطفايم من پسر علي مرتضايم پسر همان كه تيغ بر بيني متكبران نهاد تا شهادت به لا اله الا الله دادند من پسر آن بزرگواري هستم كه پيش روي پيغمبر (ص) با دو شمشير ميجنگيد و با دو نيزه ضربت ميزد و دو هجرت انجام داد ● و دو بار بيعت نمود ● و در بدر و حنين جنگ ميفرمود و يك طرفة العين بخدا كافر نشد من پسر صالح مؤمنانم و پسر وارث پيغمبران و درهمكوبنده ملحدان و رئيس و بزرگ مسلمانان و نور جهادكنندگان و زينت عابدان و تاج گريهكنندگان و صبركنندهتر از همه صابران و برتر همه قيامكنندگان از آل يس يعني اهل بيت فرستاده خداي عالميان .
[ص 362] من پسر كسي هستم كه به جبرئيل مؤيد بود و ميكائيل نصرتش مينمود من پسر آنم كه از حوزه مسلمين حمايت ميكرد و مارقين و ناكثين و قاسطين را بكشت و با دشمنان ناصبي خود جهاد فرمود من پسر پرافتخارترين قرشي هستم كه بر اين زمين گام نهاده و در بين مؤمنين اول كسي بوده كه جواب گفته و خدا و رسول را استجابت نموده و اول سابقين بوده و درهمشكننده متجاوزان و هلاككننده مشركان و تيري از كمان خدا بر سينه منافقان و زبان حكمت عابدان و نصرتكننده دين خدا و ولي امر او بستان حكمت پروردگار و صندوق علم او گشادهدست بخشنده نوراني و سيد و آقاي بتمام معني و پاكيزه ، ابطحي نيكورفتار پرتلاش و شجاع بلندهمت ، من پسر آنم كه صبر مينمود و روزهدار بود و از بديها پيراسته و بامور مهمه اقدام مينمود ( در جنگ با مشركان ) قاطع اصلاب بود و بهمزننده صفوف احزاب از تمامي امت خوددارتر و قويدلتر و داراي عزم قاطع و در مقام خويشتنداري از همه كس محكمتر بود شيري بود شجاع كه چون جنگ درميگرفت و سنانها به هم آشنا ميشد و عنانها به يكديگر نزديك ميشدند دشمنان را همچون آسيابي خورد ميكرد و آنان را در ميدان كارزار چون گرد و خاشاك ميپراكند شير حجاز بود و كبش عراق برخاسته از مكه و منسوب به مدينه و حاضر در مسجد خيف و بيعت عقبه در مني و در بدر و احد ، در پاي شجره بيعت كرد و به تبع پيغمبر هجرت نمود در ميانه عرب سيد بزرگوار آنها و در معركه جنگ ، شير آنان ، وارث مشعرين ( صاحب عرفات و مشعر ) و پدر دو سبط اين امت يعني حسن و حسين و او كسي نيست جز جد بزرگوارم علي بن ابيطالب . آنگاه فرمود :
[ص 363] منم پسر فاطمه زهرا منم پسر خاتون همه زنان منم پسر خديجه كبري منم پسر آنكس كه به ظلم او را كشتند منم پسر آنكه سر مباركش را از قفا بريدند و او را واگذاردند تا با لب تشنه از دنيا رفت منم پسر آنكس كه او را بر خاك كربلا افكندند منم پسر آنكه عمامه و ردايش را از تنش بيرون آوردند منم پسر كسي كه ملائكه آسمان بر او گريستند منم پسر آنكس كه جنيان در زمين و مرغان در هوا بر او گريه كردند منم پسر آنكس كه سرش را بر نيزه نموده و به هديه بردند منم پسر آنكه حرمش را از عراق تا شام به اسيري آوردند .
جماعت مردم خداي تعالي كه ستايشها براي اوست ما اهل بيت را آزمايش فرمود به آزمايشي نيكو زيرا كه پرچم هدايت و عدالت و تقوي را در ما نهاد و پرچم گمراهي و ضلالت را در غير ما به شش خصلت ما اهل بيت را بر ديگران برتري داد به علم و حلم و شجاعت و سخاوت و به محبوب بودن و جا داشتن در قلوب مؤمنين و به ما چيزي عطا فرمود كه پيش از ما به احدي از جهانيان نداده بود آمد و شد ملائكه در ميانه ما و فرود آمدن كتب بسوي ما ، و همينطور انا و انا ميفرمود در اين وقت كه بعد از اين فرمايشات مردم شام تا حدودي شناختند و دانستند كه اين ظلم و جورها نسبت به چه كساني صورت گرفته و اينها جگرگوشههاي پيغمبر خدا (ص) هستند صدا به گريه و شيون بلند كردند و يزيد ترسيد كه آشوبي بشود دستور داد به مؤذن كه اذان بگويد مؤذن گفت اشهد ان لا اله الا الله حضرت فرمودند شهادت ميدهد باين سخن موي من و پوست و گوشت و خون من مؤذن گفت اشهد ان محمدا رسول الله حضرت فرمودند مؤذن ساكت شو آنگاه رو را بطرف يزيد [ص 364] كردند و فرمودند اي يزيد آيا اين محمد كه ميگويد جد من است يا جد تو اگر بگوئي جد تو است كه دروغ گفتهاي و كافر شدهاي و اگر ميداني كه جد من است چرا عترت او را كشتي ● .
باري آن مجلس گذشت و اهل بيت را نخست در خرابهاي جا داده بودند و بر آنها بسيار سخت ميگرفتند و گاه حضرت علي بن الحسين را يزيد حاضر ميكرد و اهانت مينمود و گاه اهل بيت را احضار ميكرد و سر مطهر سيد الشهدا را ميآوردند و داغ آنها را تازه ميكردند و بهر صورت رذالتها و نانجيبيهائي كردند كه كمتر ديده شده و طوري بود كه نقل ميكنند از حضرت سجاد (ع) سؤال كردند در اين مصائب و اسيريها و سفرها كجا بر شما بيشتر سخت گذشت سه مرتبه شام را اسم بردند و از آن ابيات كه آرزوي مرگ فرموده بود نيز معلوم ميشود كه چه روزهائي بوده و چه وقايع ناگواري براي آن بزرگواران روي داده است خدا لعنت كند آن ظالمان را كه چوبهاي منبر پيغمبر (ص) را براي تبرك ميبوسيدند و احترام ميكردند و با اولاد او باين طورها سلوك كردند .
روزي حضرت سجاد (ع) در شام در بازاري عبور ميكردند منهال بن عمرو بايشان رسيد و عرض كرد چگونهاي ، اي پسر رسول خدا ؟ حضرت فرمودند حالت ما مثل بنياسرائيل در ميان آل فرعون شده كه مردان آنها را ميكشتند و زنهاي آنها را اسير ميكردند اي منهال عرب بر عجم افتخار ميكرد كه محمد عربي است ، قريش بر ساير عرب فخر ميكردند كه محمد از [ص 365] ماست ، حال كار ما اهل بيت آن بزرگوار باينجا رسيده كه ما را ميكشند و مال ما را ميبرند .
باري بالاخره يزيد مصلحت را در آن ديد كه اهل بيت را به وطن خود برگرداند و به حضرت سجاد اجازه مراجعت داد و قدري هم پسر مرجانه ● را سب و لعن كرد كه چنين جناياتي را مرتكب شده و گفت كه اگر خودش حاضر بود نميگذاشت كه سيد الشهداء شهيد شود و از اين قبيل مطالب كه حسب مصلحت بزبان آورد و حضرت سجاد (ع) آن زن و بچههاي داغدار و پريشانحال را برداشته و عازم مدينه شدند .
از سيد بن طاووس نقل شده كه در بازگشت از شام اهل بيت وقتي به عراق رسيدند به راهنما گفتند ما را از كربلا عبور بده و آمدند تا به محل شهادت آن حضرت رسيدند ديدند كه جابر بن عبدالله انصاري رحمه الله و جماعتي از بنيهاشم و مرداني از آل رسول الله (ص) براي زيارت قبر سيد الشهداء وارد شدهاند و با هم رسيده بودند پس يكديگر را ديدند و مشغول گريه و زاري و ماتم و عزاداري شدند بطوري كه جگرها از آن تعزيه آتش ميگرفت زنهاي بياباني هم گرد آنها جمع شدند و چند روز بهمين حالات در آنجا ماندند و عزاداري كردند .
بعد از آن اهل بيت عازم مدينه شدند و همه جا آمدند تا نزديك مدينه بشير [ص 366] بن جَذْلَمْ ميگويد وقتي نزديك مدينه رسيديم حضرت علي بن حسين عليه السلام پياده شدند و بار خود را پياده كرده و خيمه خود را زدند و زنها را پياده كردند آن وقت فرمودند بشير خدا ترا رحمت كند پدرت شاعر بود تو هم شعر ميگوئي عرض كردم بلي يا ابن رسول الله منهم شاعرم فرمود پس وارد مدينه شو و خبر شهادت اباعبدالله را بده ● بشير ميگويد اسبم را سوار شدم و تاختم تا وارد شهر شدم و چون وارد مسجد پيغمبر (ص) شدم صدايم را بلند كردم و اين اشعار را خواندم كه :
يا اهل يثرب لا مقام لكم بها قتل الحسين فادمعي مدرار