در اين وقت مسلم بن عوسجه برخاست و عرض كرد ترا رها كنيم ؟ آن وقت پيش خدا چه عذري بياوريم كه حق تو را ادا نكرديم نه قسم بخدا بايد كه نيزهام را در سينه اينها بنشانم و تا دسته شمشير در دستم باشد با آن تيغ بر آنها بزنم و چون بي سلاح شوم با سنگ بر آنها حمله برم قسم به خدا كه ترا تنها نميگذاريم تا خدا ببيند كه ما حفظ الغيب پيغمبرش را درباره تو نمودهايم خدا شاهد است كه اگر بدانم كشته ميشوم و زنده ميگردم و بعد مرا [ص 307] ميسوزانند و خاكسترم را بباد ميدهند و هفتاد بار اين معامله تكرار ميشود باز دست از تو برنميدارم تا در راه تو جان دهم و چگونه چنين نكنم و حال آنكه كشته شدن يكبار است و در پي آن كرامتي است كه پايان ندارد .
و پس از او زهير بن قين برخاست و عرض كرد بخدا قسم آرزو داشتم كه مرا بكشند و باز زنده كنند و دوباره بكشند و زنده كنند تا هزار مرتبه و باين واسطه خدا جان تو و اين جوانان خاندان ترا حفظ فرمايد .
و باقي اصحاب نيز هريك بهمين ترتيبها عرايضي كردند و حضرت براي آنها دعاي خير فرموده و به خيمه برگشتند .
و در روايات ديگر رسيده است كه وقتي لشكر حضرت را محاصره كردند حضرت امام حسين عليه السلام اصحاب را جمع فرموده و فرمودند من بيعت خود را بر شما حلال كردم اگر ميخواهيد به عشاير و خويشان خود ملحق شويد و به اهل بيت و نزديكان خود هم فرمود شما را هم مرخص كردم شما تاب مقاومت اين جماعت بيشمار را نداريد ، و جمعي از مردم ضعيف الايمان و منافقان مفارقت آن بزرگوار را ترجيح داده و شبانه رفتند بعضي با خداحافظي و بعضي بدون خداحافظي و فقط خواص و اهل اخلاص ماندند جماعتي كه در آن روز از حيث ايمان و محبت از همه اهل دنيا ممتاز بودند .
از حضرت سجاد عليه السلام مروي است كه فرمود در آن شب كه فردايش پدر بزرگوارم شهيد شد در خيمه نشسته بودم و عمهام زينب مشغول پرستاري من بود و پدرم در خيمه مجاور بود و جون غلام ابوذر در خدمتش بود و شمشير آن حضرت را درست و اصلاح ميكرد و پدرم ميفرمود :
[ص 308]يا دهر اف لك من خليل كم لك بالاشراق و الاصيل
من صاحب و طالب قتيل و الدهر لايقنع بالبديل
و انما الامر الي الجليل و كل حي سالك سبيلي
يعني اي روزگار اف بر تو كه دوست بيوفائي هستي چه بسيار ياران و دوستداران را كه در صبح و شام كشتي آري روزگار قانع به بدل نميشود و خود هر كسي را ميبرد و امر در دست پروردگار جليل است و هر زندهاي همين راه را كه من ميپيمايم خواهد پيمود .
و اين شعر را دو بار يا سه بار خواند تا وقتي كه فهميدم قصدش چيست و دانستم كه بلا نازل شده است و گريه راه گلويم را گرفت پس جلوي خود را گرفتم كه گريه نكنم و ساكت ماندم اما عمهام زينب وقتي اين اشعار را شنيد پريشان شد و او زن بود و زنها دلشان نازك است و طاقتشان كم پس عمهام نتوانست خودداري كند و بيتاب شد و برجست و با سر برهنه در حالي كه دامنش بر زمين كشيده ميشد رفت تا خدمت آن حضرت و شيونكنان عرضه داشت كه اي كاش مرده بودم و امروز را نميديدم مادرم فاطمه درگذشت و پدرم اميرالمؤمنين و برادرم امام حسن از دنيا رفتند اي جانشين رفتگان و پناه بازماندگان ، حضرت سيد الشهداء صلوات الله عليه نگاهي به او فرمود و فرمود خواهرم شيطان حلم ترا نربايد و اشك در ديدگان مباركش حلقه زد و فرمود اگر مرغ قطا را واميگذاشتند ميخفت ( اشاره بآنكه چاره ندارم و دست از من نخواهند كشيد ) زينب عرض كرد اين بر من ناگوارتر و سختتر است و قلبم را جريحهدار ميكند كه ميبينم دل از خود كندهاي و تن به مرگ دادهاي و تسليم شدهاي براي مرگ و لطمه بصورت خود زد و [ص 309] دست برد و گريبان خود را چاك داد و افتاد و از هوش رفت پس سيد الشهداء برخاسته آب بر صورت او زد و چون بهوش آمد فرمود خواهرم ملازم تقوا باش و همان كلمات و نسبتها را كه خدا خواسته بگو و خود را به چيزي كه مورد رضاي اوست تسلي بده و بدان كه اهل زمين ميميرند و اهل آسمان باقي نميمانند و هر چيزي هالك است مگر وجه خداي تعالي كه خلق را بقدرت خود آفريد و آنها بسوي او برميگردند و تنها اوست كه داراي اين بقاء است پدرم از من بهتر بود و مادرم از من بهتر بود و برادرم از من بهتر بود و من و هر مسلماني بايد پيرو رسول خدا باشيم پس باين فرمايشات و امثال اينها عمهام را تسلي داد و باو فرمود ترا قسم ميدهم و از تو ميخواهم كه باين قسم من عمل كني در مرگ من گريبان مدر و روي مخراش و صدا به واويلا بلند مكن بعد آن حضرت عمهام را آورد و نزد من نشانيد ● .
باري از مصائب بزرگ كربلا كم بودن آب در خيمهها بود و همانطور كه نقل شد ابنزياد به عمر سعد نوشته بود كه حسين را واداريد كه در جاي بي آب و علفي فرود آيد و بعد نوشت كه بين او و آب فرات حايل شو و خلاصه كه آب از اول فرود آمدن در زمين كربلا فراوان نبود و چند مرتبه حضرت سيد الشهداء ابوالفضل و گاه بعض ديگر را براي تحصيل آب فرستادند و گاه با زحمت آبي فراهم ميشد و همه آب هم براي مصرف آشاميدن و رفع عطش تنها نبود يك بار حضرت به اصحاب فرمودند لباسهاي خود را بشوئيد و پاكيزه كنيد كه همين لباسها كفنهاي شما باشد و نوعا هم كه اهل پاكيزگي و [ص 310] وضوء بودند و چون دل بر شهادت نهادند ميخواستند به سنن پيغمبر (ص) عمل كرده و تنوير نمايند و غسل كنند و پاكيزه باشند و معلوم است جماعتي با زن و بچه و همراهان احتياج آنها بآب كم نيست ، آب كمياب شد و سپس ناياب و در روز عاشورا تشنگي بياندازه زياد شد و در بعد از ظهر آن روز تشنگي سيد الشهداء صلوات الله عليه بشدتي رسيد كه در چشمان مباركش اثر كرد چنانكه در كتاب مبارك مقتل از در ثمين روايت فرموده در تفسير آيه شريفه فتلقي آدم من ربه كلمات ● كه حضرت آدم ساق عرش را ديد و اسماء پيغمبر و ائمه (ع) را پس جبرئيل باو تلقين كرد كه بگو يا حميد بحق محمد يا عالي بحق علي يا فاطر بحق فاطمه يا محسن بحق الحسن و الحسين و منك الاحسان پس چون حضرت آدم نام حسين را ذكر فرمود اشك او جاري شد و دلش شكست و فرمود برادر جبرئيل اسم پنجم را كه ميبرم دلم ميشكند و اشكم جاري ميشود علت چيست جبرئيل گفت اين پسر تو مصيبتي باو خواهد رسيد كه همه مصيبتها پيش آن كوچك ميشود ، فرمود برادر آن چه مصيبتي است گفت عطشان و غريب و تنها و فريد كشته خواهد شد در حالي كه ناصر و معيني ندارد اگر ميديدي او را اي آدم در آن وقت كه ميفرمايد : آه از تشنگي آه از كمي ياوران تا آنكه طوري شود كه عطش بين او و آسمان همچنان دودي حايل شود و هيچكس جواب او را نميدهد مگر آنكه بسوي او تيغ برانند و شربت مرگ باو بياشامانند پس همچون گوسفندي سرش را ببرند آنهم از قفا و دشمنانش اموال او را غارت [ص 311] كنند و سر او و يارانش را در شهرها بگردانند در حالي كه زنها ( باسارت ) همراه آنها باشند در علم خداي واحد منان چنين گذشته است ، پس آدم و جبرئيل هر دو گريستند همچون زني كه بر فرزند مرده خود گريه ميكند ● .
باري قضيه ناياب شدن آب در كربلا باقسام مختلف نقل شده و بعيد نيست كه گاهي كمتر و گاهي بيشتر بوده است و ممكن است كه در روز تاسوعا آب كم بوده اما نيمهشب عاشورا قدري آب بدست آمده باشد چنانكه روايتي هم باين معني هست كه حضرت سيد الشهداء امر فرمودند بر گرد لشكرگاه در بعض قسمتها شبه خندقي كندند و در آن چوب و هيزم ريختند بعد در شب عاشورا حضرت علي اكبر را با سي سوار و بيست پياده فرستادند و آنها شبانه با نهايت خوف رفته و آب آوردند آن وقت حضرت باصحاب خود فرمودند برخيزيد و از اين آب بخوريد كه آخرين توشه شما باشد و وضو بگيريد و غسل كنيد و جامههاي خود را بشوئيد كه كفنهاي شما باشند و بعد از آن نماز صبح را خوانده و آنها را براي جنگ آماده فرمود و امر نمود كه در آن خندق آتش افروختند كه جهت جنگ را به يك طرف بيندازند و از طرف ديگر خاطرجمع باشند .
باري از ديگر وقايع شب عاشورا روايتي است بسيار معروف اگر چه كه حقير مأخذ آنرا نديدهام لكن در بين اهل ذكر ضروري و متواتر شده كه در شب عاشورا زينب خاتون سلام الله عليها بسيار نگران بود و بواسطه اضطراب و نگراني ميخواست از حال اصحاب تفحص نموده باشد بخصوص كه عده [ص 312] زيادي از همراهان بيوفائي كرده و رفته بودند پس در بين خيمهها ميگشت كه ببيند هر كسي به چه كار است و اينها كه ماندهاند تا چه حد مصمم بر ماندن و دفاع از سيد الشهدا (ص) هستند و آمد تا رسيد به پشت خيمهاي كه اصحاب در آن جمع بودند و گويا خيمه زهير بن قين بود اصحاب سيد الشهداء آنجا نشسته بودند و درباره جنگ صحبت ميكردند و بزرگتر آنها حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه بودند زينب خاتون شنيد كه آنها باصحاب ميگويند فردا كه جنگ شروع شود تا وقتي كه يكي از ما جان در بدن داشته باشد نبايد بگذاريم كه هيچ يك از اين آقازادگان بميدان بروند و ما بايد جان خود را فداي آنها كنيم و وقتي كه ما كشته شديم آن وقت آنها خود ميدانند كه چه كنند و همه اصحاب تصديق ميكردند و ميگفتند درست است همين كار را ميكنيم زينب خاتون از آنجا تشريف آورد پشت خيمهاي ديگر كه بنيهاشم در آنجا به مذاكره و صحبت مشغول بودند ملاحظه كرد كه ابوالفضل همچون شير در ميان برادران و خويشان خود نشسته است و ميفرمايد اي بنيهاشم فردا كه جنگ شود بايد كه پيش از همه ما بميدان برويم و از پسر پيغمبر (ص) دفاع نمائيم و تا ما زنده هستيم نگذاريم احدي از اصحاب بميدان برود و طوري نباشد كه بگويند شيعيانشان را آوردند و در وقت حادثه آنها را پيش فرستادند و بكشتن دادند همه عرض كردند صحيح است و بايد همين كه ميفرمائي انجام دهيم زينب خاتون از مشاهده اين حالات و روحيات دلگرم شد و بدليل همين عهدها بود كه در روز عاشورا همه بر يكديگر سبقت ميگرفتند كه اجازه ميدان بگيرند و زودتر بروند و جان خود را فدا كنند و آقايان و نوكران هيچكدام از تقدم در بذل جان ابائي [ص 313] نداشتند لكن سرانجام قوت اصحاب بيشتر شد ، و رحمت خدا بر آن اصحاب كه حرمت پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا و حسن و حسين عليهم السلام را در اولاد آنها رعايت كردند و مطابق وضع الهي عمل نمودند و راضي نشدند كه بايستند و نظر كنند كه بنياميه اولاد پيغمبر و دلبستگان او را پيش چشم آنها شهيد كنند و خود پيشمرگ آنها شدند و اين قاعده مسلم است كه هميشه بايد كوچكتر وقايه بزرگتر شود و رسم عالم بر اين است كه ارزانتر را فداي گرانتر ميكنند تا آن كه ارزش بيشتري دارد محفوظ بماند و مسلم است كه اصحاب ، اولاد پيغمبر را از خود بزرگتر و گرانقدرتر ميدانستند و ، اصلا مانده بودند تا بلكه گرد غمي از چهره آنها بزدايند و در راه آنها با دشمن مقابله كنند و صدمه دشمنان را از ايشان دور نمايند و همين كار را هم كردند و بنوعي فداكاري نمودند كه هرگز عمل آنها از خاطر روزگار محو نخواهد شد ، لكن در اينجا مطلبي است و آن اين كه اگر واجب است كوچكتر را فداي بزرگتر نمايند نميدانم خداوند سيد الشهداء صلوات الله عليه را كه عزيزتر و شريفتر و نجيبتر و بزرگتر از او از حيث حسب و نسب در همه عالم نيامده است فداي چه امري نمود كه از او بزرگتر بود ، و ارزش آنرا داشت كه مثل حسين را در راه حفظ آن فدا كنند ؟ مسلم است كه آن مطلب و مقصود ، امر كوچكي نبوده است و از مطالعه در كلمات علما و بزرگان معلوم ميشود كه آن مفدي هرآينه علت غائي و نتيجه نهائي است كه بايد از اين خلقت حاصل شود و همگان را خدا براي آن مقصود آفريده و آن عبادت پروردگار است و خداوند ميفرمايد : ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون . يعني جن و انس را نيافريدم مگر براي اينكه مرا عبادت كنند و در تفسير آن [ص 314] فرمودهاند اي ليعرفون يعني معرفت مرا پيدا كنند و بشناسند مرا و در حديث قدسي است كه : خلق را خلق كردم تا شناخته شوم . پس عبادت و معرفت علت غائي و منظور نهائي است و آنقدر اين معني بزرگ و شريف است در نظر پروردگار كه براي حصول آن شريفترين انسانها را فدا ميكند و مسلما در ابتلاي انبيا و اوليا خاصه محمد و آلمحمد صلوات الله عليهم و شهادت ايشان و صدمات و سختيهائي كه ديدند اهداف جليله و فايدههاي بزرگ بوده است و گرنه چطور خداوند راضي ميشد كه بهترين بندگانش مورد آنهمه آزار و اذيت و ظلم و جور قرار گيرند .
باري برگرديم به نقل وقايع كربلا ، چون صبح روز عاشورا برآمد سيد الشهداء (ص) بعد از نماز صبح اصحاب خود را آماده جنگ نمود بروايتي سي و دو سوار و چهل پياده داشت كه جمعا هفتاد و دو نفر ميشود و بروايتي چهل و پنج سوار و يكصد پياده پس آن حضرت زهير بن قين را در ميمنه يعني جناح راست قرار داد و حبيب بن مظاهر را بر ميسره و علم خود را بدست برادرش عباس داد و در پشت خيمهها در خندقي كه كنده بودند آتش افروخته بودند و خود در جلوي خيام ايستادند و عمر سعد هم در صبح آن روز كه بروايتي روز جمعه بود صفوف لشكر خود را مرتب كرد و عمرو بن حجاج را بر ميمنه و شمر بن ذيالجوشن را بر ميسره گماشت و عروة بن قيس را فرمانده سواران كرد و شبث بن ربعي را بر رجاله گمارد و علم را هم به غلام خود دريد داد و در روايتي از حضرت صادق (ع) است كه جماعت اعدا سي هزار نفر بودند و بعضي بيست و دو هزار گفتهاند و اعداد بالاتر از صد هزار هم روايت شده . باري وقتي كه در خندق پشت خيمهها آتش [ص 315] افروختند ابن ابيجويريه كه حيائي نداشت صدا زد اي حسين و اصحاب حسين بشارت باد شما را به آتش حضرت دعا كردند و فرمودند خدايا عذاب آتش را در دنيا باو بچشان و در اين وقت اسب او رم كرد و او را در همان خندق انداخت و سوخت و به جهنم واصل شد و شخص ديگري بنام تميم بن حصين شماتت ميكرد و ميگفت اي حسين و اصحاب حسين نگاه كنيد و آب فرات را ببينيد كه مثل شكم ماهي تلألؤ دارد و ميدرخشد به خدا قسم كه يك قطره از آن نخواهيد چشيد تا جرعه ناگوار مرگ را بياشاميد حضرت سيد الشهداء فرمودند او و پدرش هر دو از اهل جهنمند خدايا امروز او را از تشنگي هلاك فرما پس در همان ساعت تشنگي بر او غلبه كرد بطوري كه روي اسب نتوانست بماند و از اسب پائين افتاد و زير سم اسبان با تشنگي هلاك شد . و از حضرت سجاد (ع) نقل كردهاند كه محمد بن اشعث كندي نزديك لشكر سيد الشهداء آمد و گفت اي حسين پسر فاطمه تو چه حرمتي از پيغمبر داري كه ديگران ندارند حضرت اين آيه را خواندند كه : ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين ذرية بعضها من بعض . ( و ترجمه ظاهر آن اين است كه هرآينه خدا برگزيد آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را از ميان عالميان در حالي كه ذريه و خانداني هستند بهم پيوسته كه هريك از ديگري هستند ) آن وقت حضرت فرمودند بخدا قسم كه محمد از آل ابراهيم بود و عترت هاديه از آلمحمدند بعد سر مبارك را بلند فرموده و عرض كرد پروردگارا امروز محمد بن اشعث را ذليل و خوار كن مذلتي كه پس از آن هرگز او را عزيز نفرمائي و پس از آن محمد بن اشعث از لشكرگاه بيرون رفت كه قضاي حاجت كند عقربي او را گزيد و با [ص 316] عورت مكشوف بر نجاست خود افتاد و هلاك شد ● .
باري حضرت ميل نداشتند كه ابتدا به جنگ بفرمايند و براي اتمام حجت بعضي اصحاب را فرمودند كه با آن جماعت سخن بگويند تا بلكه از ميان آنها كسي متنبه شود و بخود آيد پس بعضي مثل يزيد بن حصين همداني و برير بن خضير رفتند و با جماعت سخن گفتند لكن آن قوم كه شيطان بر آنها غالب شده بود جوابهاي ناروا دادند حتي يزيد بن حصين بآنها گفت وحوش بيابان از اين آب ميخورند و شما ميان آن و فرزند پيغمبر حايل شدهايد گفتند سخن بسيار مگو كه او را آب نميدهيم تا از تشنگي هلاك شود همانطور كه عثمان تشنه كشته شد . چون كار باينجا رسيد سيد الشهداء صلوات الله عليه تشريف آورد و مقابل لشكر دشمن ايستاد و بصفوف آنها نظر فرمود كه همچون سيل آمده بودند و ابن سعد را ديد كه در ميان صناديد و رجال كوفه ايستاده پس حضرت شروع به صحبت فرمود و حمد و ثناي الهي را بجا آورد و به نصيحت آنها پرداخت و فرمود چه نيكو خدائي است پروردگار ما و چه بد بندگاني هستيد شما به طاعت خدا اقرار كرديد و به پيغمبر او ايمان آورديد آنگاه بسوي ذريه و عترت او پيش ميآييد كه آنها را بكشيد هرآينه كه شيطان بر شما غالب شده و ذكر خداي عظيم را از ياد شما برده است هلاك و نابود شويد و نابود شود مقصود شما انا لله و انا اليه راجعون بعد فرمود اينها جماعتي هستند كه كافر شدند بعد از آنكه ايمان آورده بودند ، پس دور شوند قوم ظالمين .
[ص 317] عمر بن سعد گفت واي بر شما با او سخن بگوئيد و جواب دهيد او فرزند پدرش است اگر بخواهد يك روز همينطور بدون خستگي سخن ميگويد جوابش را بدهيد شمر لعنه الله پيش آمد و گفت اي حسين چه ميگوئي بما بفهمان كه بفهميم حضرت فرمود ميگويم از خدا بترسيد و مرا نكشيد چرا كه كشتن من براي شما حلال نيست و هتك حرمت من جايز نيست من پسر دختر پيغمبر شما هستم جدهام خديجه همسر پيغمبر است و شايد فرمايش پيغمبرتان را شنيده باشيد كه فرموده حسن و حسين دو آقاي جوانان اهل بهشتند و در روايت مفيد است كه فرمود نسبت مرا بياد آوريد و بنگريد كه من كه هستم بعد به نفس خود مراجعه كنيد و آن را سرزنش كنيد و ببينيد آيا كشتن من و هتك حرمت من براي شما صحيح است آيا من پسر پيغمبر شما نيستم آيا پسر وصي و پسر عم او نيستم اول مؤمني كه تصديق كرد پيغمبر (ص) را در آنچه از نزد خدا آورد آيا حمزه سيد الشهداء عموي من نبوده جعفر طيار عموي من نبوده نشنيدهايد كه پيغمبر (ص) درباره من و برادرم فرمود اين دو دو آقاي جوانان اهل بهشتند اگر اين سخنان را تصديق ميكنيد كه همهاش هم حق است تصديق كنيد ، و قسم بخدا از روزي كه دانستهام خدا بر كذب مجازات ميكند هرگز دروغ نگفتهام ، و اگر تصديق نميكنيد در ميان شما هستند اشخاصي كه از آنها بپرسيد و به شما بگويند برويد و از جابر بن عبدالله انصاري بپرسيد از اباسعيد خدري و سهل بن سعد ساعدي و زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد بشما خواهند گفت كه اين فرمايش را از پيغمبر (ص) درباره من و برادرم شنيدهاند آيا در اين فرمايش مطلبي نيست كه شما را از ريختن خون من باز دارد ؟ شمر [ص 318] گفت كه اگر او سخن حسين را ميفهميد بيك حرف هم خدا را عبادت ميكرد حبيب بن مظاهر گفت والله كه نميبينم تو به هفتاد حرف هم خداپرست شوي و من شهادت ميدهم كه تو راست ميگوئي و نميفهمي حسين چه ميگويد و خدا بر قلب تو مهر زده و تو را از فهميدن محروم نموده .
آن وقت سيد الشهداء فرمود اگر در آن معني شك داريد آيا ترديد داريد كه من پسر دختر پيغمبر شما هستم قسم بخدا كه بين مشرق و مغرب سبط پيغمبري غير از من نيست نه در ميان شما و نه جاي ديگر واي بر شما از من چه ميخواهيد و چرا در پي من آمدهايد آيا كسي از شما را كشتهام يا مالي از شما ضايع كردهام يا قصاص زخم و جراحتي از من ميطلبيد ؟ جماعت هيچ جوابي نيافتند و سكوت كردند بعد حضرت بصداي بلند فرمودند اي شبث بن ربعي و اي حجار بن ابجر و اي قيس بن اشعث و اي يزيد بن حارث شما نبوديد كه نوشتيد بمن كه ميوهها رسيده و اين نواحي سرسبز شده بيا بسوي لشكري كه براي تو مجهز و آراسته است قيس بن اشعث جواب داد كه ما نميدانيم تو چه ميگوئي لكن بيا و حكم بني عم خود را بپذير كه آنها با تو بدرفتاري نخواهند كرد سيد الشهداء (ص) فرمود قسم بخدا كه نه بخواري تسليم شما خواهم شد و نه چون غلامان خواهم گريخت . آنگاه ندا كرد كه يا عباد الله اني عذت بربي و ربكم من كل متكبر لايؤمن بيوم الحساب . يعني من پناه ميبرم به پروردگار خودم و پروردگار شما از شر هر متكبري كه ايمان به روز حساب ندارد و اين آيه در روايت قول موسي (ع) است كه وقتي فرعون اراده قتل او را كرد چنين فرمود .
و در روايتي است كه حضرت براي اتمام حجت عمامه پيغمبر (ص) را بر سر [ص 319] مبارك بستند و شمشير آن حضرت را حمايل فرمود و بر اسب آن جناب سوار شد و مقابل لشكر اعداء آمد و خطبه خواند و آن جماعت را متذكر ميفرمود به حسب و نسب و سابقه خود و پدر بزرگوارش در اسلام و چون اهل معرفتي نبودند حجتهاي ظاهره و آسان ميآورد كه همه بفهمند و ميفرمود مگر اين عمامه پيغمبر (ص) نيست كه بر سر من است عرض ميكردند چرا ميفرمود مگر اين شمشير پيغمبر نيست كه حمايل كردهام و مگر اين اسب او نيست كه سوار شدهام عرض ميكردند همينطور است بعد ميفرمود پس به چه جهت خون مرا حلال ميشماريد بعضي گفتند به سبب عداوتي كه با پدرت داريم و بعضي گفتند اينها همه را ميدانيم اما دست از تو برنميداريم تا با لب تشنه شربت شهادت را بنوشي و روايات در خطبهها و فرمايشات آن حضرت مفصل و مختلف است بنا بر روايتي حضرت رو به آسمان فرمود و بر ايشان نفرين نمود و بعد حضرت ، عمر سعد را طلبيدند و او باكراه آمد وقتي كه نزديك شد حضرت فرمودند اي عمر مرا ميكشي باميد حكومت ري و گرگان كه پسر زياد حرامزاده بتو بدهد بخدا قسم كه هرگز براي تو ميسر نميشود و زندگي بعد از من براي تو گوارا نميشود گويا ميبينم سرت را در كوفه بر نيزه زدهاند و بچهها آنرا نشانه كرده بر آن سنگ ميزنند عمر سعد بسيار خشمگين شد و باصحاب خود گفت چرا ايستادهايد حسين و اصحاب او يك لقمه بيش نيستند در اين وقت حر بن يزيد كه ديد جنگ آغاز ميشود به عمر سعد گفت واقعا ميخواهي جنگ كني گفت بلي جنگ ميكنم چنان جنگي كه سرها و دستها از تنها جدا شود حر گفت راضي نميشوي همينطور كه حسين ميگويد دست از او برداري گفت من راضي [ص 320] ميشوم امير تو راضي نميشود باري حر وقتي اين سخن را شنيد چنين وانمود كرد كه ميخواهد برود و اسب خود را آب دهد و آهسته آهسته بطرف خيمهگاه سيد الشهداء رفت در حاليكه بدنش ميلرزيد و خود را بين بهشت و جهنم ميديد و وقتي مصمم شد اسب خود را بطرف خيمهگاه تاخت و بحضور سيد الشهداء آمد و عرض كرد فدايت شوم اي پسر رسول خدا من همانم كه راه برگشت را بر تو بستم و تو را آوردم و وادار به فرود آمدن در اين زمين كردم و گمان نميكردم كه كار باينجا ميرسد بخدا كه اگر ميدانستم اينطور ميشود نميكردم و بدرگاه خدا از عمل خود توبه ميكنم آيا براي من توبهاي هست سيد الشهداء (ع) بدون مكث فرمود بلي خدا توبه تو را قبول ميكند حر عرض كرد پس اجازه بفرما اول من به جنگ اين كافران بروم حضرت اجازه فرمودند و حر پيش روي لشكر آمد و رجز خواند بعد شروع به شماتت كوفيان كرد و گفت اين بنده شايسته خدا را با وعدههاي دروغ دعوت كرديد و حال بر روي او شمشير ميكشيد و او را رخصت بازگشت نميدهيد و آب فرات را كه مجوس و يهود و نصاري و سگ و خوك از آن ميآشامند بر او و اهل بيت او روا نميداريد پاداش پيغمبر خود را اينطور ميدهيد خدا شما را از تشنگي قيامت نجات ندهد . در اين وقت لشكر بطرف حر تير انداختند و او برگشت كه وداع كند و عمر سعد تيري در كمان گذاشت و بطرف لشكر سيد الشهداء (ص) رها كرد و گفت شاهد باشيد اول كسي كه تير بطرف آنها انداخت من بودم پس از او تيراندازان لشكر يك دفعه تيرها را بطرف لشكر سيد الشهداء (ص) رها نمودند كه جمع زيادي در همان تيرباران كشته و زخمي شدند . و حر اجازه ميدان گرفت و عرض كرد اول من سر راه بر شما [ص 321] گرفتم مرخص بفرما كه قبل از همه بروم و كشته شوم حضرت اجازه دادند و حر بميدان رفت و شروع به جنگ نمود و هجده نفر را كشت تا از پاي درآمد اصحاب حضرت او را از ميدان خارج كرده به خدمت حضرت آوردند حضرت دست مرحمت بر صورت او كشيدند فرمودند در دنيا و آخرت آزادي همانطور كه مادر تو اسمت را حر گذاشته - و حر بمعني آزاد است - و بعد از حر يكيك اصحاب آمده و اجازه ميدان ميگرفتند و ميرفتند و شهيد ميشدند تا آنكه برير بن خضير كه مردي عابد و زاهد بود و چنانكه نقل ميكنند در قراءت قرآن بر اهل آن زمان مقدم بود به ميدان رفت و جمعي را از پاي درآورد تا به شهادت رسيد و پس از او چند تن ديگر از اصحاب شهيد شدند تا نوبت به مسلم بن عوسجه رسيد و او از بزرگان اصحاب سيد الشهداء (ص) بود اجازه گرفت و به ميدان رفت و چندين نفر را هلاك كرد تا بر زمين افتاد و حضرت با حبيب بن مظاهر بالاي سر او رفتند و فرمودند تو وظيفه خود را انجام دادي و ما هم بزودي بتو ملحق ميشويم حبيب گفت اگر بعد از تو زنده ميماندم ميگفتم وصيت كن مسلم گفت وصيت ميكنم تو را به اين بزرگوار كه دست از ياري او برنداري و جان خود را در راه او فدا كني و سپس روح از بدن شريفش مفارقت نمود و بعد از او زهير بن قين شهيد شد و بعد از او حبيب بن مظاهر اسدي و با شهادت حبيب خروشي از اصحاب سيد الشهداء برخاست و پس از او چند تن ديگر نيز بشهادت رسيدند تا آنكه عمر گفت كه خيمهها را آتش بزنيد و عده اصحاب حضرت بسيار كم شد و از بس كم بودند يك نفر كه شهيد ميشد بچشم ميآمد و جاي او خالي ميشد اما لشكر كوفيان هرچه كشته ميداد نقصان آن بچشم نميخورد و تشنگي به [ص 322] نهايت رسيده بود در اين وقت ابوثُمامَه صَيداوي عرض كرد آرزو دارم جان خود را فدا كنم و ميخواهم نماز ظهر را با شما ادا كنم كه نماز وداع است حضرت آهي كشيدند و فرمودند نماز را بياد ما آوردي خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد بلي وقت نماز است مهلتي بطلبيد از اينها كه نماز بخوانيم و چون مهلت خواستند حُصَين بن نُمَير گفت نماز شما كه قبول نيست حبيب بن مظاهر كه بروايتي در آنساعت هنوز شهيد نشده بود گفت اي غدار مكار نماز فرزند سيد ابرار قبول نيست و نماز منافقي مثل تو قبول است و او به حبيب حمله كرد و حبيب شمشيري حواله او نمود اما شمشير حبيب بر اسب او خورد و او از اسب افتاد حبيب خواست او را بكشد اما اصحاب او هجوم آوردند و او را از معركه بيرون بردند و بعضي نوشتهاند كه حبيب بدست همين حصين بن نمير كشته شد .
باري حضرت به نماز ايستادند و نماز خوف خواندند و چند نفر پيش روي ايشان ايستاده سينهها را سپر كردند از جمله سعيد بن عبدالله كه سيزده تير در بدن او نشست و بروايتي مجال نماز جماعت ندادند و اصحاب يكي يكي هريك در طرفي نماز خواندند و پس از آن نيز جنگ و مبارزه و شهادتها ادامه يافت تا غلام ابوذر كه نامش جون بود خدمت حضرت آمد و اجازه جنگ خواست حضرت فرمودند ترا اجازه ميدهم كه برگردي عرض كرد وقت نعمت و خوشي پيش شما در رفاه بودم حال كه وقت بلا و محنت شده از شما جدا نميشوم اي پسر پيغمبر دوست نميداري كه من با روي سياه و حسب تباه شهيد شوم و سفيدرو و خوشبو داخل بهشت گردم بخدا سوگند از شما جدا نميشوم تا خون سياه خود را با خونهاي طيب شما مخلوط كنم [ص 323] حضرت باو اجازه فرمودند و جون رفت و مردانه مبارزه كرد تا شهيد شد حضرت بالاي سر او آمدند و فرمودند خدايا روي او را سفيد كن و بوي او را نيكو گردان و او را با نيكوكاران محشور فرما و ميان او و محمد و آلمحمد (ص) جدائي مينداز . از حضرت سجاد (ع) روايت شده آن قبيله كه شهدا را دفن ميكردند بعد از ده روز بدن جون را يافتند و از آن بوي مشك ساطع بود .
باري كار جنگ لحظه به لحظه سختتر ميشد دو تن از اصحاب كه عبدالله و عبدالرحمن غفاري بودند خدمت حضرت رسيدند و عرض كردند آمدهايم كه در راه شما جان خود را فدا كنيم حضرت فرمودند مرحبا بر شما پيش بيائيد و آماده شهادت شويد آن دو نزديك آمدند و زار زار ميگريستند حضرت فرمودند چرا گريه ميكنيد يك ساعت ديگر دل شما شاد و ديده شما روشن خواهد شد عرض كردند فداي تو شويم گريه ما براي خودمان نيست گريه ما براي اين است كه مخالفان از هر طرف شما را احاطه كردهاند و ما نميتوانيم خدمتي بكنيم و از شما دفع شر نمائيم حضرت فرمودند خدا به شما جزا دهد بهترين جزاي نيكوكاران كه غصه و اندوه براي من داريد آنگاه هر دو وداع كردند و به ميدان رفتند و شهيد شدند .
حال وقتي كه اصحاب اينطور فكر ميكردند ببينيد بر مثل حضرت ابوالفضل و حضرت علي اكبر چه ميگذشت قضيه اين نبود كه زودتر بروند و كشته شوند و بعد به نعمت و راحت برسند خيلي سخت است براي نوكري كه جان بر كف و آماده خدمتگزاري و فداكاري است اما ميبيند كه كشته شدن او هم باعث حفظ مولايش نميشود و كاري از او برنميآيد و نميتواند خدمتي بكند بلكه با رفتن او آقايش بيشتر تنها ميشود .
[ص 324] باري اصحاب سيد الشهداء صلوات الله عليه يكي پس از ديگري شربت شهادت نوشيده بر خاك كربلا افتادند و جز اهل بيت رسالت و خويشان سيد الشهداء كسي باقي نماند در اين موقع اولاد مسلم بن عقيل پيشقدم براي جانفشاني شدند و همانطور كه پدرشان اول قتيل آن واقعه عظيم بود آنها هم شتاب كردند و رخصت خواستند كه پيشمرگ آقايان خود شوند و پيش از همه عبدالله بن مسلم كه مادرش رقيه دختر حضرت امير بود به ميدان رفت و جمعي را كشت تا شهيد شد و سپس جعفر و عبدالرحمن و محمد سعادت شهادت يافتند و پس از آنان محمد و عون پسران عبدالله بن جعفر تا نوبت به قاسم بن حسن رسيد اين آقازاده مكرم جواني بود نوخاسته و چهره مباركش مثل آفتاب تابان ميدرخشيد و در خوشروئي همچون پدر بزرگوارش ممتاز و هنوز به سن بلوغ نرسيده بود قاسم آمد خدمت عموي بزرگوار خود و اجازه ميدان خواست حضرت سيد الشهداء او را در آغوش گرفتند و آنقدر گريه كردند كه نزديك بود از هوش بروند و اجازه نفرمودند باز قاسم اصرار كرد و حضرت راضي نميشدند تا آنكه بر روي پاهاي حضرت افتاد و پاي آن حضرت را ميبوسيد و گريه و التماس ميكرد تا بالاخره امام حسين عليه السلام اجازه فرمود و قاسم بميدان رفت و به روايتي سه نفر را كشت تا آنكه عمودي بر سر او زدند كه بر زمين افتاد و فرياد زد كه اي عمو مرا درياب سيد الشهداء صلوات الله عليه همچون عقاب آمد و صفها را شكافت و شمشيري بسوي قاتل قاسم حواله كرد كه دست او را قطع كرد و جماعتي حمله كردند كه او را از دست حضرت رها سازند و جنگ مغلوبه شد و كشنده قاسم كشته شد اما بدن آن نوجوان معصوم زير دست و پاي اسبان [ص 325] و جنگجويان پامال شد و چون حضرت آنها را پراكنده فرمود و به قاسم رسيد مشاهده فرمود كه پاي بر زمين ميسايد و روح او از بدنش پرواز ميكند سيد الشهداء (ص) از ملاحظه آن حالت گريست و فرمود اي عمو به خدا سوگند كه بر من سخت است تو مرا به ياري بطلبي و من نتوانم تو را كمك نمايم خدا از رحمت خود دور كند كشندگان ترا و سپس حضرت آن شهيد سعيد را برداشته و به خيمه شهدا آوردند .
پس از قاسم برادرش عبدالله و بعد از او ابوبكر كه برادر ديگر قاسم بود قدم به معركه گذاشتند تا بشهادت رسيدند تا نوبت به اولاد حضرت امير رسيد اول عبدالله كه باو ابوبكر ميگفتند و سپس عمر بن علي و عثمان بن علي و جعفر و عبدالله و محمد به ميدان رفتند و شهيد شدند و از حضرت باقر روايت شده كه عباس و جعفر و عثمان و عمر اولاد حضرت امير عليه السلام فرزندان امالبنين هستند . در اين وقت ابوالفضل العباس كه ملاحظه نمود بغير از آن حضرت و اولاد امجاد او كسي نمانده عرض كرد اجازه بفرما كه جانم را فداي تو گردانم حضرت اشك از ديدگانشان جاري شد و فرمودند تو علمدار مني از رفتن تو ديگر لشكر من از هم ميپاشد و گويا كه سيد الشهدا (ص) باين فرمايشات تعلل ميفرمود تا بلكه ساعتي شهادت عباس را عقب بيندازد و گرنه لشكري نمانده بود كه علمدار بخواهد عباس عرض كرد سينهام از شهادت برادران و ياران تنگ شده و از زندگي ملولم و ديگر تاب ندارم حضرت فرمودند حال كه اينطور است و عزم جنگ داري اول آبي براي اين زنان و اطفال تحصيل كن كه از تشنگي بيتابند ابوالفضل اول رفت تا با مذاكره با آنان بلكه آبي براي اطفال تحصيل كند اما موفق نشد و برگشت و [ص 326] وقتي كه برگشت از ميان خيمهها صداي العطش اطفال بلند بود ابوالفضل تاب نياورد مشكي برداشت و متوجه فرات شد عمر سعد چهار هزار نفر را موكل بر طرف آب كرده بود كه كسي از لشكر حسين نتواند آب بردارد و جمعي از آنها بطرف ابوالفضل تيراندازي كردند لكن ابوالفضل بيپروا خود را بر پهنه آن لشكر زد و او بسيار شجاع و قوي بود و بسيار صاحب جمال و بلندبالا و بس كه خوشرو بود باو ماه بنيهاشم ميگفتند پس با نهايت چالاكي مشغول به رزم شد و صفوف آنها را ميشكافت و ميزد و ميكشت تا راه گشوده از سوي ديگر خود را بآب رساند و كفي از آب برداشته و خواست بياشامد ياد تشنگي حسين آمد آب را بر روي آب ريخت و مشك را پر كرد و بر دوش انداخت و رزمكنان متوجه خيمهها شد اما آن قوم بيحيا سر راه را بر او گرفتند و حضرت در حال رفتن بطرف خيمهها با آنها جنگ ميكرد ناگاه يزيد بن ورقا از كمين خارج شد و ضربتي بر آن حضرت زد كه دست راستش را جدا كرد ابوالفضل كه شير بيشه شجاعت بود مشك را بر شانه چپ انداخت و با دست چپ جهاد ميكرد و پيش ميرفت كه ناگاه ضربت كافري بنام حَكَم بن طُفَيل بر دست چپش آمده دست چپش هم قطع شد آن پسر شير خدا مشك را به دندان گرفت و اسب را ميدواند و همه اميد و آرزوي ابوالفضل در آن دقايق آخر اين بود كه اين مشك آب را به خيمهها برساند چرا كه مولاي او از او خواسته بود ، و در اين وقت بود كه تيري بر مشك آب خورد و آب بر زمين ريخت و تير دوم بر سينه عباس آمد و او از روي اسب بزمين افتاد و فرياد زد برادر برادرت را درياب وقتي سيد الشهداء صداي عباس را شنيد خود را بشتاب باو رسانيد و چون او را به آن حالت ديد آه حسرت از دل [ص 327] پردرد برآورد و اشك از ديدگان مباركش جاري شد و فرمود الآن انكسر ظهري و قلت حيلتي ، يعني حالا ديگر پشتم شكست و پشتيبان ندارم و چارهام كم شد و اين عبارات از مثل آن بزرگوار بسي دردناك است و وقتي كه درست فكر ميكند انسان ميبيند كه چقدر مصيبت بزرگ است كه در مقابل آن سيد الشهداء (ص) ميفرمايد قلت حيلتي يعني چارهام كم شد يعني درماندم در اين كار و معالجه اين كار ديگر آسان نيست .
باري شهادت ابوالفضل را بعد از شهادت علي اكبر هم نوشتهاند . پس از شهادت عباس سلام الله عليه جز اولاد سيد الشهداء كسي در لشكر آن حضرت نماند علي اكبر كه در واقع از حضرت علي بن الحسين عليه السلام كوچكتر بود نزد پدر بزرگوار آمد و اجازه ميدان خواست و عمر شريفش در آن روز بنا بر روايات معروفتر هجده سال بود و مادر آن حضرت ليلي دختر ابيمرة بن عروة بن مسعود ثقفي است ، از حضرت زينالعابدين عليه السلام روايت شده كه فرمود آنچه مضمون آن اين است كه چون علي اكبر عازم ميدان شد حضرت سيد الشهداء گريه نمود و رو را بسوي آسمان فرمود و فرمود خدايا تو گواه باش بر ايشان كه بسوي ايشان رفت جواني كه شبيهترين مردم بود از حيث خلقت و اخلاق و گفتار به پيغمبر تو و هر گاه ما مشتاق لقاي پيغمبر تو ميشديم برخسار او نگاه ميكرديم خدايا بركات زمين را از اين قوم منع فرما و آنها را متفرق و پراكنده كن و هرگز واليان را از آنها راضي مگردان چرا كه اين جماعت ما را دعوت كردند كه نصرتمان كنند آنگاه با ما بدشمني برخاسته و با ما جنگ ميكنند آن وقت حضرت بر عمر سعد بانگ زدند كه چه ميخواهي از ما اي بدترين اشقيا خدا رحم ترا قطع كند و هيچ [ص 328] كار تو را مبارك نفرمايد و كسي را بعد از من بر تو مسلط كند كه در ميان رختخواب سرت را از بدن جدا كند چنانكه رحم مرا قطع نمودي و حفظ بستگي مرا به پيغمبر (ص) ننمودي بعد به صداي بلند تلاوت فرمود كه : ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم .
باري حضرت علي اكبر به ميدان آمد و هرچه مبارز خواست كسي به جنگ آن حضرت نيامد پس شمشير كشيد و خود را بر آن لشكر زد و جنگهاي نمايان فرمود تا آنكه بروايت حضرت سجاد چهل و پنج نفر را هلاك كرد و اين وقت به نزد پدر بزرگوار برگشت و زخمهاي فراوان بر بدنش وارد شده بود و عرض كرد اي پدر بزرگوار تشنگي مرا كشت و سنگيني زره و اسلحه سخت مرا بيطاقت نموده آيا يك شربت آب پيدا ميشود كه بياشامم و قوتي بگيرم براي جنگ با دشمنان ؟ سيد الشهداء (ص) گريست و فرمود فرزند بر محمد و علي و بر من سخت است كه آنها را بخواني و نتوانند شربت آبي بتو برسانند و تو را اجابت كنند اينك زبانت را پيش بياور پس زبان علي را در دهان گذارده و مكيد و انگشتر خود را باو داد و فرمود اين را در دهان خود نگهدار و برگرد و با دشمن جنگ كن كه اميدوارم شام نكني مگر آنكه جدت به جامي مالامال تو را سيراب كند كه بعد از آن هرگز تشنه نشوي .
باري آن بزرگوار بميدان برگشت و جماعت ديگري را بدرك واصل نمود تا آنكه كافري باسم مُنقِذ بن مره عبدي ضربهاي بر سر مباركش وارد آورد و آن بزرگوار بر روي زين افتاد و با دو دست گردن اسب را در بغل گرفته بود و مردم از هر طرف بر او شمشير ميزدند و اسب آن بزرگوار را بميان لشكر اعدا [ص 329] برد و آن بيرحمان از هر طرف بر او حمله مينمودند و در اين وقت علي اكبر سلام الله عليه فرياد زد اي پدر اينك اين رسول الله است كه مرا سيراب فرمود به جامي كه هرگز پس از آن تشنه نميشوم و جام ديگر براي تو نگاهداشته و ميفرمايد كه عجله كن تا هم اكنون آن را بياشامي و پس از آن دشمنان بر او هجوم برده و بدن مطهرش را پاره پاره كردند .
سيد الشهداء (ص) كه فرياد علي را ميشنيد صيحه زد و فرمود خدا بكشد قومي كه ترا كشتند چقدر بر خداي رحمن و پيغمبر او و بر هتك حرمت آن بزرگوار جرأت يافتهاند و سپس بالاي سر علي رفت و صورت بر صورت او گذاشت و فرمود ديگر بعد از تو خاك بر سر دنيا . و فرمود به جوانها كه بدن مطهر آنحضرت را به خيمهها بياورند .
در ترتيب شهادت شهداي كربلا و اهل بيت سيد الشهدا اختلاف است روايتي هم از حضرت امام محمد باقر عليه السلام رسيده از ابوالفرج اصفهاني كه فرمودند اول كسي كه از فرزندان ابوطالب در آن صحرا به تيغ اهل جفا كشته شد علي اكبر بود ● . و همچنين عبارت زيارت آنحضرت كه از ناحيه مقدسه خارج شده و در آن عرض ميكنيم السلام علي اول قتيل من نسل خير سليل من سلالة ابراهيم الْخَليل نيز به همين معني اشاره ميكند و ظاهراً خير سليل رسول خدا (ص) است و باين نظر روايات مقدم بودن شهادت علي اكبر بر شهادت ابوالفضل رجحان دارد .
و بد نيست كه در اينجا به فرمايشات حضرت سيد الشهداء (ص) درباره [ص 330] حضرت علي اكبر توجه شود مثلا آنجا كه ميفرمايد در خلق و خلق و منطق شبيهترين مردم به پيغمبر (ص) بود اين تعريف تعريف كوچكي نيست و آن بزرگوار در خلقت و صورت شبيه پيغمبر (ص) بود كه بهترين خلق است از هر حيث و خلق او مثل خلق آن حضرت بود كه خدا او را مؤدب فرموده بود و ادب او را نيكو نموده بود تا جائي كه باو فرموده بود : انك لعلي خلق عظيم ● هرآينه تو بر خلق عظيمي هستي و اين منتهاي تعريف است و در منطق و گفتار شبيه بآن حضرت بود و خداوند منطق پيغمبر (ص) را وصف فرموده و فرموده است كه : ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي ● . پس اين بزرگوار هم سخنش شباهت بآن حضرت داشت و از هواي خودش سخن نميگفت چون هرچه ميگفت از پدر بزرگوارش گرفته بود كه آن بزرگوار هم از برادر و پدر و جد بزرگوارش آموخته بود و علوم و بيانات آنها متصل بوحي پروردگار ميشد حال مقصود اين است كه اين تعريف تعريف ظاهري نيست كه مثلا منظور حضرت لهجه و آهنگ صدا و طرز بيان لغات و كلمات باشد اگر چه كه در آنهم شبيه بوده است حضرت علي اكبر لكن شباهت اصلي در اموري است كه او را شبيه و مثل آن حضرت قرار ميداد و تمثيل براي شناساندن است و ممثل را بايد از روي مثل بشناسيم و اصلا مثل را وقتي ميآورند كه به ممثل دسترسي نباشد و گرنه حاجت به مثل نبود و ظاهرا فرمايش حضرت امير است عليه السلام كه بطور نقل به معني مشهور شده كه : الحق يعرف بالمثل و الباطل يعرف بالجدل . يعني حق به مثل شناخته [ص 331] ميشود يعني چيزي كه مثل آنرا ببيني و باطل به جدل شناخته ميشود كه همهاش قيل و قال است و همهاش حرف است .
باري حضرت علي اكبر سلام الله عليه از آن مثلها بود كه خدا براي مردم ميزند و جز صاحبان عقل آنرا نميفهمند و خلاصه مقصود آنكه صفات معصومين را بايد در شيعيان خاص ايشان ببينيم و بشناسيم كه مظهر صفات سادات و موالي خود هستند . باري و قبل از اين فرمايش هم كه ذكر شد ، سيد الشهداء صلوات الله عليه فرمودند ما اجرأهم علي الرحمن يعني اقدام به قتل آن بزرگوار را جرأت بر رحمن شمرد و همه اينها دليل بر عظمت و جلالت شأن آن بزرگوار است و دليل بر شباهت به صفت پيغمبر (ص) و آن عرضي را هم كه در راه به والد ماجد خود نمود كه آيا ما برحق نيستيم فرمود بلي هستيم عرض كرد پس ديگر چه باك از مرگ داريم آنرا هم مشايخ ما (اع) دليل بر كمال و عظمت مقام و يقين كامل آن بزرگوار دانستهاند و سؤال آن حضرت براي استفهام نبود بلكه مقدمه عبارت دوم بود كه ميخواست عرض كند ما كه يقينا برحقيم و اينرا علانيه ميبينيم پس از مردن چه باك داريم .
باري در بين شهداي كربلا بعظمت و جلالت حضرت علي اكبر و حضرت ابوالفضل العباس كسي نبوده است و اما اينكه كداميك از آن دو بزرگوار مقامشان بالاتر بوده بر ما معلوم نيست و در كلمات بزرگان هر دو احتمال موجود است .
بهر صورت چون از اهل بيت رسالت جز سيد الشهداء صلوات الله عليه و حضرت علي بن الحسين سيد الساجدين عليه السلام كسي باقي نماند [ص 332] سيد الشهدا براي احوالپرسي از فرزند خود به خيمه آن جناب آمد و حضرت علي بن الحسين سخت بيمار بود و به مرض بطن مبتلا بود و باينواسطه ضعف زيادي داشت وقتي حضرت بديدن او آمدند عرض كرد اي پدر بزرگوار كار شما با اين جماعت بكجا كشيد و از اينجا معلوم ميشود كه شدت مرض آن بزرگوار بدرجهاي بوده كه متوجه بسياري از آن وقايع نگرديده بود حضرت سيد الشهداء (ص) فرمود فرزند شيطان بر آنها غالب شد و ياد خدا را از دل آنها برد و بين ما و آنها جنگ واقع شد عدهاي از ما و عدهاي هم از آنها كشته شدند وقتي سيد الساجدين عليه السلام اسم جنگ را شنيد پريشان شد و شروع كرد از حال اصحاب پرسيدن اول از اسم اصحاب شروع كرد چون ميدانست اگر آنها زنده باشند آقازادگان و عموها و برادرهايش هم مسلم زندهاند عرض كرد زهير بن قين چه شد حضرت فرمود كشته شد عرض كرد مسلم بن عوسجه فرمود كشته شد تا آنكه عرض كرد عمويم عباس چه شد حضرت فرمود كنار شط فرات دستهايش را از بدنش جدا كردند عرض كرد برادرم علي اكبر ، حضرت سيد الشهداء نتوانست جواب فرزند را بدهد و عبارت ديگر گفت فرمود فرزند همينقدر بدان غير از من و تو مردي در خيمهها نمانده وقتي كه حضرت علي بن الحسين اين فرمايش را شنيد احساس كرد كه الآن وظيفه او دفاع از حجت خداست و با وجود آن حال ضعف بيتاب شد و فرمود عمه يك شمشيري و يك عصائي براي من بياور زينب خاتون گفت عصا و شمشير براي چه ؟ فرمود ميخواهم به عصا تكيه كنم و با شمشير پسر رسول خدا را نصرت نمايم حضرت سيد الشهداء فرمود فرزند تو بايد بماني تا نسل من از تو باقي بماند آن وقت با فرزند خود وداع [ص 333] فرموده و تشريف آورد جلوي آن لشكر و باز اتمام حجت فرمود و به اعلي صوت فرياد زد آيا كسي هست كه از حرم پيغمبر (ص) دفاع نمايد آيا موحدي در ميان شما پيدا ميشود كه در اين واقعه كه بر ما وارد شده از خدا بترسد آيا فريادرسي هست كه بفرياد ما برسد و اميد ثواب از خدا داشته باشد . و مطابق روايات معروفه در همين ساعت يا در ساعت آخر فرياد زد آيا ناصر و معيني هست كه مرا ياري كند و فريادرسي كه باين كمك خواستن من جواب دهد و كسي هست كه از حرم پيغمبر دفاع كند و خداپرستي هست كه خداترسي خود را در دفاع از ما نشان دهد . يعني از همراهي دشمنان ما دست بردارد و به لشكر ما بپيوندد . و اگر كسي اهل معرفت باشد ميداند كه استغاثه سيد الشهداء و طلب فريادرسي از جانب او در حقيقت امر ، بجهت درماندگي و بيچارگي نبوده و او خود فريادرس همه درماندگان است و چاره بيچارگان ، بلكه فرياد و استغاثه او بجهت آقائي و رحمت و كرم بود كه ميخواست اگر يك نفر هم در صف مقابل ايستاده است كه اميد نجات و هدايتي براي او هست محروم نشود و دلش متوجه حسين شود و متذكر پروردگار گردد و اگر خوب دل بدهي ميفهمي كه فرياد هل من ناصر او مخصوص آنروز هم نبوده و در طول روزگاران پيوسته و مدام است و آن دو صف همچنان برجا و آن كشمكش هنوز برپاست و هرگز براي جواب دادن و لبيك گفتن باستمداد سيد الشهداء كه در حقيقت امداد است ، دير نشده . خداوند درجات آن يگانه روزگار را عالي فرمايد كه در مراثي خود عرض كرده است :
لبيك يا داعيا قد ذاب مهجتنا من ندبه اذ اتانا بعده الندب [ص 334]
يعني لبيك اي كسي كه صدا ميزني و ميخواني و دعوت ميكني اي كه بعد از گذشت روزگاران از دعوت تو ، از شنيدن آن دعوت دل و جان ما آب شد و آتش گرفت ، و نيز ميفرمايد لبيك اي دعوتكنندهاي كه با فرياد خود جگرهاي ما را كباب كردي و عقل و هوش از سر ما بردي اگر روز عاشورا نبوديم كه پاس حريم تو را بداريم و از تو دفاع كنيم اينك در هر گوشهاي گروهي از ما جمع شده و در غم تو از ديدگان ، همچون باران اشك ميريزيم .
باري اگر چه كه دوستان بعد از صدها سال همچنان لبيك ميگويند اما دشمنان او نه آن روز و نه بعد از آن لبيك نگفتند و چون در آن ميدان سيد الشهداء ملاحظه فرمود كه هيچ كس جوابي نميدهد به خيمه آمد و با اهل و عيال خود وداع فرمود و فرمود فرزندم علي اصغر را بدهيد كه با او وداع كنم و گرفت و او را بوسيد و بروايتي در همين حالت حرملة بن كاهل تيري بسوي آن طفل معصوم انداخت كه بر روي دست سيد الشهداء پر و بال زد و شهيد شد . و بعضي گفتهاند كه حضرت او را جلوي لشكر آوردند و فرمودند شما با من جنگ داريد و من با شما و اين طفل كه تقصيري ندارد و شما ميبينيد كه چطور از تشنگي بيتاب است اگر ميترسيد كه من آب بنوشم بيائيد و او را بگيريد و ببريد و باو آب بدهيد و در اين وقت بود كه حرمله تيري بسوي آن آقازاده معصوم رها كرد و تير بر گلوي علي اصغر وارد آمده گلوي مباركش را ذبح نمود و سيد الشهداء از خونهاي گلوي علي اصغر ميگرفت و بسوي آسمان ميپاشيد و ميفرمود اين صدمهها كه بر من وارد ميشود چون پيش روي خداست همهاش بر من آسان است .
باري حضرت با اهل بيت وداع فرمود و اسرار امامت را به سيد الساجدين [ص 335] سپرد و چون آن حضرت بيمار بود وصيتنامه مكتوبي را به فاطمه دختر خود سپرد كه بعدا به حضرت سجاد (ع) بدهد و پيش از آن بعض كتابها و يادگارهاي پيشينيان را در مدينه به امالسلمه سپرده بود كه بعدا به حضرت سجاد تسليم كند و بر آن قوم از سعادت محروم حمله فرمود و يكه و تنها بر آن لشكر تاخت و از هر طرف ميزد و ميكشت و ميفرمود لا حول و لا قوة الا بالله و صحنه جنگها و كارزار پدر بزرگوارش را در ذهنها زنده ميكرد و تشنگي بر آن حضرت بسيار غالب شده بود پس صفوف لشكر را شكافته و خود را به شريعه رساند و خواست كه آب بياشامد ظالمي فرياد زد حسين تو آب ميخوري در حالي كه لشكر به خيمههايت ريختند آن حضرت آب را ريخت و به سرعت از شريعه خارج شده و بسوي خيمهها رفت و ديد كه نيرنگي بوده است پس بار ديگر با اهل بيت عصمت وداع نمود و آنها را امر به صبر و شكيبائي فرمود و فرمود كه آماده بلا باشيد و خود دومرتبه روانه ميدان شد و هيچكس جرأت نميكرد كه به ميدان آن حضرت بيايد پس خود آن حضرت به هر طرف حمله ميفرمود و جمع كثيري بدست آن حضرت هلاك شدند تا وقتي كه از شدت تشنگي و گرما و جنگ و جراحتها ساعتي بر بالاي بلندي ايستاد كه استراحتي بفرمايد و نيزه خود را بر زمين كوفت و نظر فرمود يكطرف لشكريان دشمن همه بيرحم و شقي و همه عازم بر ريختن خون او و در طرف ديگر دختران و زنان بيكس و تنها بر در خيمهها ، غم مرگ عزيزان و ترس و اضطراب از بيحيائي دشمنان ، در حاليكه تشنگي و خستگي توان و رمق آنها را برده است و دل آن حضرت از مشاهده آنها و آنچه بر آنها تا ساعتي ديگر پيش ميآيد بدرد آمد پس نظر [ص 336] فرمود به ميدان كارزار كه اصحاب و ياران و برادران و فرزندانش در خاك و خون افتاده بودند و در همين لحظهها بوده كه رقعهاي از آسمان در دست حسين افتاد چون نظر فرمود ديد همان عهد است كه در عالم ذر قبول نموده كه شهيد شود و بشهادت خود امر اسلام را احيا نمايد بر ديده گذاشت و گفت كه سمعا و طاعة و چون به پشت آن رقعه نظر كرد ديد بر آن نوشته شده كه اي حسين ما شهادت و كشته شدن را بر تو حتم نكردهايم و اگر بخواهي همه ملك را به نصرت تو ميفرستيم و همه اينها را هلاك ميكنيم و هيچ از منزلت و مقام تو در نزد ما كم نخواهد شد اين وقت ديگر سيد الشهداء (ع) تاب نياورد و رو بآسمان كرد و عرض كرد خدايا بعد از آنكه همه اينها را در راه تو دادم بعد از آنكه علي اكبرم را پاره پاره كردند هنوز هم حسين را امتحان ميفرمائي و پس از آن ديگر صبر نكرد و سوار شد و بر لشكر دشمن زد و جمعي از ايشان را هلاك نمود عمر سعد كه ديد اين جماعت همه از پيش روي حسين ميگريزند و كسي را زهره آن نيست كه به جنگ با او بپردازد امر كرد تيراندازان حسين را تيرباران كنند و تيرهاي متعدد به بدن مطهرش اصابت نمود تا آنكه تيري بر پيشاني آن حضرت وارد شده و پيشاني او را مجروح نمود حضرت خواست با پيراهن خود خون از پيشاني پاك كند كه تيري بر سينهاش نشست و فرمود : بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله ، و اين دعاي قرباني است حضرت ناچار شدند كه آن تير را از پشت سر بيرون بياورند و از جاي آن خون مثل ناودان جاري شد و پس از آن سيد الشهداء (ص) از اسب بر روي زمين قرار گرفت .