باري سخن در فضائل حضرت سيد الشهداء (ص) بود و آن حضرت نماينده صفات نيك خداوند بود و همچون ساير امامان در روزگار امامت او هيچ كس در هيچ عمل نيكي بالاتر از او نبود و اگر چه كمال عبوديت و بندگي در كربلا از او بظهور و بروز رسيد لكن پيش از آن هم عابدترين خلق بود و از مناقب ابن شهراشوب نقل شده آن حضرت بيست و پنج حج پياده بجا آورد و شتران و محملها را پشت سر آن حضرت ميآوردند روزي بآن حضرت عرض كردند چقدر ترس شما از خدا زياد است فرمودند كسي از عذاب قيامت در امان نيست مگر آنكه در دنيا از خدا بترسد .

و از سيد بن طاووس روايت شده كه به حضرت علي بن حسين عليهما السلام عرض كردند اولاد پدر بزرگوار شما چقدر كم هستند حضرت سجاد فرمودند تعجب من از اين است كه خودم چطور متولد شده‌ام پدرم در هر شبانه‌روزي هزار ركعت نماز ميخواند ● . باري فضائل آن بزرگواران را در واقع بزرگان دين و اولياء خدا ميدانند و ما كجا ميتوانيم كه فضائل حقيقي ايشان را بفهميم و درك كنيم و اينها كه عرض شده و ميشود غالبا از فضائل ظاهره [ص 276] و كوچك آن بزرگواران است و البته در همينها هم كسي با آنها برابر نميشود و ايشان در ظاهر و باطن افضل و اشرف خلقند صلوات الله عليهم اجمعين .

** فصل **

در جلاء العيون از كشي نقل كرده كه مروان عامل معاويه بود در مدينه و باو نامه نوشت كه اهل عراق و شام نزد حسين آمد و رفت زياد دارند و او را به طمع خلافت مياندازند ميترسم فتنه‌اي درست كنند چه امر ميكني معاويه جواب داد تا او با تو كاري نداشته باشد متعرض او مشو چون تا به بيعت ما وفا ميكند نميخواهم متعرض او شوم و نامه‌اي هم به حضرت نوشت كه از شما به من مطالبي نوشته‌اند زينهار كه عهد خود را نشكنيد و با من مكر نكنيد كه در آن صورت من هم با شما مكر ميكنم و شما مردم را امتحان كرده‌ايد و آنها را ميشناسيد پس بر خود و دين جدتان و امت او رحم كنيد و گول نادانها را نخوريد .

وقتي نامه معاويه به حضرت رسيد جواب تندي براي او نوشتند و در آن فرمودند حرفهائي زده‌اي كه سخن‌چينان و متملقان براي تو نوشته‌اند و من قصد مخالفت با تو را ندارم و بخدا سوگند كه ميترسم مخالفت با تو را ترك كنم و پيش خدا معاقب باشم ، تا آنكه ميفرمايد آيا تو نيستي كه حُجْر بن عَدِيّ كِندي را با جمعي از نمازگزارندگان و عبادت‌كنندگان كه انكار ظلم ميكردند و بدعتها را بزرگ ميشمردند و در راه خدا از ملامت ملامت‌كنندگان نميترسيدند به ظلم و عدوان كشتي بعد از آنكه بآنها امان داده بودي و قسمهاي غلاظ و شداد خورده بودي و عهدهاي محكم بسته بودي با آنكه جرمي براي آنها ثابت نشد و كينه‌اي هم از پيش در ميان شما نبود ، آيا تو [ص 277] نيستي كه عَمْرو بن حَمِق را كه از صحابه پيغمبر (ص) بود كشتي كسي كه بنده صالح خدا بود و عبادت بدن او را كهنه كرده و جسمش را ضعيف و رنگ او را زرد نموده بود و عهد و پيماني آنچنان محكم باو دادي كه اگر به مرغ ميدادي از سر كوه بسوي تو ميآمد آنوقت بر خداي خود جرأت نموده و آن عهد را خفيف شمرده و او را كشتي .

پسر سميه را با آنكه در رختخواب غلام ثقيف بدنيا آمده بود برادر خودت خواندي با آنكه پيغمبر (ص) فرموده بود فرزند حرامزاده منسوب به رختخوابي است كه آنجا پيدا شده يعني منسوب به پدرش و سهم زناكار سنگ است پس عمدا سنت پيغمبر را ترك كردي و بهواي خودت عمل نمودي آنوقت اين زياد را بر عراقين مسلط كردي كه دست و پاي مسلمانان را ببرد و آنها را كور كند و بر دار و تنه نخلها بكشد گويا تو اصلا از اين امت نيستي و آنها هم از تو نيستند زياد براي تو نوشت كه حضرميها بر دين علي هستند صلوات الله عليه تو نوشتي هركس را كه بر دين علي باشد بكش پس بامر تو كشت و مثله كرد و دين علي همان است كه براي ترويج آن با پدرت و با تو جنگ كرد و اين حكومت كه داري از اوست و اگر سعي او نبود شرف تو و پدرت همان تجارت شام بود ( كه با سختي ميرفتيد و ميآمديد و از بركت ما كار بر شما آسان شد ) و گفتي از فتنه بپرهيزم من فتنه‌اي بزرگتر از ولايت تو بر اين امت نميبينم و گفته بودي اگر با تو كيد كنم كيد خواهي كرد هرچه ميتواني بكن و اميدوارم كه نيرنگ تو به من نرسد .

و باز حضرت شمه‌اي از نقض عهدها و ظلمهاي او را ميشمرند تا آنكه ميفرمايند رفتي و از مردم براي اين پسرت كه سني هم ندارد و شراب [ص 278] ميخورد و سگ‌باز است بيعت گرفتي بر خود ضرر زدي و دينت را از بين بردي و با رعيت خود نيرنگ بافتي تا آخر نامه كه قسمتهائي از آن را مختصر نموده و نقل كرديم . و وقتي معاويه نامه را خواند گفت كينه‌اي در دل داشت كه متوجه آن نبودم يزيد باو گفت اي اميرالمؤمنين نامه‌اي باو بنويس كه خوار شود و به پدرش ناسزا بگو در اين وقت عبدالله پسر عمرو عاص داخل شد معاويه باو گفت نامه حسين را ديدي گفت چگونه است پس نامه را باو داد و او خواند و براي خوش‌آمد معاويه گفت جوابي بده كه او را خوار كند معاويه گفت تو هم مثل يزيد گفتي اما هر دو اشتباه كرديد من اگر بخواهم عيب علي را بگويم چه ميتوانم بگويم دروغ بگويم يا تهمتي كه كسي از آن خبر ندارد بزنم كه مردم تكذيب مرا ميكنند و براي حسين چه عيبي ميتوانم بگيرم در حالي كه بخدا قسم عيبي در او نيست اول خواستم نامه تهديدآميزي براي او بنويسم اما مصلحت در صبر است .

و مخفي نماند كه در اين ايام جماعتي از شيعه در عراق بعد از حضرت امام حسن (ع) بحركت درآمده و خدمت حضرت سيد الشهداء عريضه نوشتند كه ما معاويه را از خلافت خلع كرده و با شما بيعت مينمائيم و حضرت در آن وقت مصلحت ندانستند و آنها را امر به صبر فرمودند تا آنكه روزگار معاويه كه از تاريكترين سالهائي است كه بر اسلام و مسلمين گذشته است بالاخره به سر آمد و در وقت موت خود به يزيد گفت من همه گردنكشان را از ميان برده‌ام و تو جز با سه نفر مواجه نيستي عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير و حسين بن علي اما عبدالله عمر اگر با او درست راه بروي از تو جدا نخواهد شد اما عبدالله زبير اگر بر او دست يافتي بند از بندش جدا كن كه او در كمين [ص 279] است اما حسين فرزند رسول خداست و من با او با مدارا راه رفته‌ام تو هم روابطي را كه من محكم كرده‌ام قطع مكن و باو مكروهي و آسيبي مرسان و قصد معاويه مسلم سياست بود و ميخواست كه يزيد و خلافت او را حفظ كند و گرنه ارادتي به آن حضرت نداشت و از همه كس بيشتر با آن حضرت و پدر بزرگوارش عداوت داشت .

باري چون معاويه بسوي دار غضب پروردگار شتافت يزيد مروان بن حكم حاكم مدينه را معزول و عموي خود عتبه را به حكومت مدينه فرستاد و عتبه بمدينه آمد و كسي را پي حضرت فرستاد و وقتي كه تشريف آوردند عرض كرد كه يزيد ترا امر كرده كه با او بيعت كني حسين عليه السلام فرمود اي عتبه تو ميداني كه ما اهل بيت كرامت و معدن رسالت و اعلام حق هستيم و حق را خدا در دلهاي ما بوديعه گذارده و زبان ما را بآن گويا فرموده و باذن خدا ناطق به حق گشته و هرآينه شنيدم از جدم رسول الله (ص) كه فرمود خلافت بر اولاد ابي‌سفيان حرام است و چطور با اهل بيتي كه پيغمبر درباره آنها چنين فرموده بيعت كنم . وقتي كه عتبه سخن و رأي حضرت را دانست كاتب خود را خواست و به يزيد نامه‌اي نوشت كه حسين بن علي تو را لايق خلافت و بيعت نميداند رأي تو نسبت باو چيست و السلام . يزيد جواب داد جواب نامه مرا زود بفرست و صورتي از آنها كه اطاعت مرا ميكنند و آنها كه از اطاعت من بيرون رفته‌اند بفرست و همراه نامه سر حسين بن علي هم باشد .

چون اين خبر به حضرت امام حسين عليه السلام رسيد قصد خروج از مدينه فرمود و مخفي نماند كه روايات در جزئيات وقايع حركت آن حضرت [ص 280] بلكه در بعض كليات آن هم متفق نيست و آنچه ما روايت كنيم هم لاجرم با بعض آنها موافق و با بعضي مخالف خواهد بود و ذكر همه روايات هم منافي مقصود ماست و نه اينطور است كه آنچه نقل شود يقينا نزديكتر بواقع بوده و آنچه ترك شود از باب ترديد ترك شده چرا كه در بسياري موارد حقيقتا دليلي براي ترجيح روايتي بر روايت ديگر موجود نيست بلي هرگاه به قرينه‌اي رجحاني بنظر رسد البته راجح ترك نخواهد شد ان شاء الله و اين مطلب را هم بايد تذكر دهيم كه ما با توجه به رويه فقهي كه مشايخ ما (اع) دارند نميتوانيم مثل بعض محققين اول درباره تاريخ اسلام يا هر مطلب ديني ديگر تصميم بگيريم كه چطور باشد بهتر است ، و بعد از آن در اخبار و روايات جستجو كنيم تا براي تصميمات خودمان ادله و قرائني پيدا كنيم و احيانا هر روايتي كه مخالف فكر ما باشد آنرا رد و تضعيف نمائيم و هر قرينه ضعيفي را كه موافق سليقه ما باشد زير ذره‌بين قرار دهيم و آنرا به دليلي بزرگ تبديل نمائيم ، بلكه روش ما اينست كه انشاء الله خودمان را اصلاح كنيم و به آداب آل‌محمد صلوات الله عليهم و سليقه ايشان كه اسوه خلقند مؤدب و متصف شويم و راه باخبر شدن از خواسته‌هاي ايشان همين اخباري است كه توسط ثقات بما رسيده و اگر ميزان صحت اين اخبار و صحت معاني آنها عقل خود متعلمين باشد و رد و قبول اخبار بدون ضابطه منصوصي در اختيار همانها ، حاصل كار و بعبارت واضحتر دين و آئين بدست‌آمده مسلما منطبق بر آن ديانت اول نخواهد بود بلكه نوعي التقاط و توچين كردن است و مسلماً هر كسي به ميل و سليقه خود توچين ميكند پس روش صحيح آنست كه محقق در مواجهه با اخبار و رواياتي كه مطابق پسند و سليقه او [ص 281] نيستند و بگمان خود احتمال ميدهد كه درست نباشند ، حليم و صبور باشد و اولين احتمالي كه ميدهد اين باشد كه شايد مطلب را درست نميفهمد و باز احتمال بدهد كه شايد واقعيت همين باشد كه من آنرا نميپسندم و نظر شرع بر همين باشد و خلاصه آنكه اگر قرائن صحت حديث و روايت ، در دست باشد و ثقات علما آنرا روايت كرده باشند مبادرت به رد آن نكند كه ممكن است رد بر خدا و رسول و ائمه (ص) نموده باشد .

باري از مطلب بدور افتاديم ، از شيخ مفيد نقل شده كه حضرت سيد الشهدا عليه السلام شب يكشنبه بيست و هشتم ماه رجب متوجه مكه شده و روز جمعه سوم شعبان به مكه رسيدند يعني در سال شصتم هجرت و در همان شب حركت يا شب قبل به جوار قبر مطهر پيغمبر (ص) رفته نماز بسيار گذارده و مناجات ميفرمود تا آنكه سر بسجده گذاشت و لحظاتي خواب بر او مستولي شد و در خواب ديد رسول خدا (ص) را كه او را در بر گرفت و ميان دو چشم او را بوسيد و از شهادت او خبر داد و فرمود اي فرزند گرامي تو بزودي به نزديك پدر و مادر و برادر خود خواهي آمد و آنها مشتاق تواَند و تو را در بهشت جاودان درجه‌اي است كه جز به شهادت بآن نخواهي رسيد . حضرت از آن خوابگونه بيدار شد و بمنزل آمد و حكايت را براي اهل و عيال خود بيان فرمود و صداي گريه و نوحه از آنها بلند شد و حضرت در ميان شب بر سر تربت مادر و برادر خود رفته وداع فرمود و بخانه برگشت و در اين موقع محمد حنفيه برادر آن حضرت كه باخبر شده بود به نزد ايشان شتافت و به نصيحت پرداخت و آن حضرت را از رفتن به عراق بيم داد و ميگفت به مكه برويد يا به يمن برويد يا در كوهها و بيابانها پنهان شويد و منتظر فرصت [ص 282] باشيد و از اين قبيل سخنان و حضرت فرمودند فكري ميكنم و پس از آن عازم مكه شدند ، از كتاب بصائر الدرجات نقل شده كه حمزة بن حمران از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام سؤال كرد چرا محمد بن حنفيه از حضرت امام حسين تخلف نموده و وقتي به عراق ميرفتند همراه ايشان نرفت حضرت صادق فرمودند حديثي براي تو در اين مطلب ميگويم و ديگر بعد از اين مجلس از اين مقوله سؤال مكن .

چون حضرت امام حسين عازم شدند كاغذي طلبيدند و در آن نوشتند : بسم الله الرحمن الرحيم از حسين بن علي بن ابيطالب بسوي بني‌هاشم اما بعد بدرستي كه هركه از شما به من ملحق گردد شهيد ميشود و هركه از من تخلف نمايد به فتح نميرسد . انتهي ● .

و در مقتل ، مرحوم آقاي حاج محمدكريمخان (اع) از زراره از حضرت باقر عليه السلام متن اين نامه را نقل مينمايند كه آن حضرت فرمود حسين بن علي عليه السلام از مكه به محمد بن علي نوشت بسم الله الرحمن الرحيم از حسين بن علي به محمد بن علي و هركس از بني‌هاشم كه در نزد او هستند اما بعد بدرستي كه هركس به من بپيوندد شهيد ميشود و هركس نيايد فتح را ادراك نميكند و السلام . و بعد از اين دو حديث كه ثقات روايت نموده‌اند ، شكي در صحت اين معني نمي‌ماند و يقين است كه اين فرمايش حضرت سيد الشهدا (ص) است حال در اين فرمايش خوب دقت كنيد اولا ميرساند كه حضرت سيد الشهداء (ص) كاملا وقوف داشت كه اين سفر حكومت [ص 283] ظاهري و رياست و خلافتي در پي ندارد و صلح هم نميشود و همه همراهان او را ميكشند و اين مطلب بقدري واضح و يقيني بود كه حضرت آن را روي كاغذ نوشتند و براي برادر خود فرستادند و جالب توجه آنكه با وجود يقين به شهادت خود و همراهانش ميفرمايد هركس نيايد حضور در فتح و پيروزي را از دست ميدهد و درك اين فيض و سعادت را نمينمايد و ملاحظه كنيد كه نتيجه جنگ در عاشورا از چشم سيد الشهدا فتح است پس درست است كه بگوئيم او براي فتح ميرفت و به پيروزي يقين داشت و همچنين درست است كه بگوئيم او براي شهادت ميرفت و به شهادت خود و يارانش اطمينان داشت چنانكه در مواضع گوناگون تصريح فرموده و او ميخواست آن طرز فكر و ذهنيتي را كه معاويه و يزيد آرام آرام در ذهن مردم جا داده و يا ميدادند از خاطرها پاك كند ، آنها در عمل مروج اين اعتقاد و طرز تفكر بودند كه اسلام همين است كه در ما و از ما ميبينيد و خليفه پيغمبر ، ميشود كسي مثل ما باشد و شرايط و مشخصات ديگري ندارد و اين ظلم و جورها براي خليفه مسلمين چيز عجيبي نيست و شما بايد همينطورها سلطنت ما را بپذيريد و به خيال خود مسلمان باشيد و خلاصه حركتي كه منتهي به محو حقيقت اسلام و انقراض آن ميشد و مبارزه با چنين فتنه بزرگي نيروئي عظيم ميطلبيد و احتياج به سپاهيان فراوان و مبلغان عالم و دانا و صرف وقت و مال بسيار داشت چيزهائي كه ظاهرا هيچكدامش براي سيد الشهداء صلوات الله عليه فراهم نبود و او بود و جماعتي بظاهر شيعه كه عمده آنها ضعيف و ساده و يا اهل غدر و مكر و نفاق بودند و دنياي مشهود خود را با آخرت موعود نميتوانستند معامله كنند همانها كه هجده هزار نفرشان در كوفه با [ص 284] مسلم بن عقيل بيعت كردند و چند روز بعد وقتي مسلم در مسجد بنماز ايستاد سي نفر بيشتر پشت سرش نماندند و تا آخر نماز آنها هم گريختند و ده نفر ماندند و وقتي مسلم از مسجد بيرون آمد هيچكس نمانده بود و مسلم يكه و تنها و غريب ماند حتي يك نفر نماند كه به مسلم بگويد در شهر غريب چه كند و از كدام راه برود . اينها دوستان بودند و تكليف دشمنان هم معلوم است همه دست‌آموز معاويه و عمرو عاص و امثال ايشان از معلمين شيطنت و نكراء با حقدها و كينه‌هاي مانده از جاهليت و ترس بر رياست و سلطنت كه براي حفظ آن از هيچ عملي روگردان نبودند و از طرفي اموال فراوان نيز در دستشان بود كه مردم بيچاره را با پول ميخريدند و براي خود حديث و خبر جعل ميكردند و واعظ و عالم ميتراشيدند و هر صاحب طمعي را با پول مطيع خود ميكردند و هر روز بدعتي تازه در دين خدا ميگذاشتند اين منظره‌اي بود كه با همه زشتيهاي خود هر روز پيش چشم حسين ميآمد او چه بايد ميكرد ؟ مينشست و نگاه ميكرد تا دين جدش پيش چشم او آب شود و از صفحه روزگار محو گردد و شيعيان پدرش را بكشند و ريشه‌كن سازند و ديگر اسم و رسمي هم از اسلام نماند كه صبر بر چنين امري جايز نبود و اگر ميخواست كه قيام و مبارزه نمايد وسائل و امكانات و همرزمان و همراهاني نبودند و با چند نفر مؤمن و مخلص قليل و معدود چه ميتوانست بكند و در اينجا بود كه سيد الشهداء صلوات الله عليه راه ديگري يافت و وسيله‌اي جست كه ممكن بود بجاي هزاران هزار لشكر بكار رود و بقدر هزاران كرور زر و سيم عمل نمايد و بجاي هزاران هزار معلم و مبلغ پيغام او را بگوش جان اهل سعادت برساند و آن چاره بزرگ و لشكر سترگ و وسيله [ص 285] اعظم خود او بود كه اگر از خود مايه ميگذاشت براي پيروزي در معركه حق و باطل در طول تاريخ عالم چيزي كم نداشت .

هم تو شاه و هم تو لشكر هم تو تخت هم تو نيكوبخت باشي هم تو بخت

پس بايد كه خود را فدا ميكرد ، و كرد ، و وقتي به محمد حنفيه نوشت هركس نيايد فتح را ادراك نميكند تصميم خود را گرفته و چاره كار را يافته بود و شهيد شدن خود و يارانش را فتح ميديد بلكه اسارت زنان را هم جزو پيروزي خود ميديد چنانكه مرحوم آقاي حاج محمدكريمخان كرماني در كتاب مقتل از حضرت صادق عليه السلام نقل مينمايند شبي كه فرداي آن سيد الشهداء از مكه بسوي عراق حركت فرمود محمد حنفيه كه به مكه آمده بود ، آمد و از غدر اهل كوفه با حضرت امير و حضرت امام حسن عليهما السلام شمه‌اي گفت و عرض كرد ميترسم تو هم بهمان حال مبتلا شوي در مكه بمان حضرت امام حسين فرمودند برادر ميترسم اينجا يزيد بن معاويه مرا مورد سوء قصد قرار داده شهيد نمايد و به سبب من حرمت خانه شكسته شود محمد گفت به يمن برويد يا رو به بعض بيابانها بگذاريد فرمودند درباره نصيحت تو فكر ميكنم و همان شب وقت سحر حضرت حركت كردند و محمد باخبر شد و آمد زمام شتر حضرت را گرفت و عرض كرد نفرموديد فكري ميكنم چه شد كه با اين عجله حركت كرديد فرمودند بعد از رفتن تو خدمت پيغمبر (ص) رسيدم و بمن فرمود اي حسين بيرون برو كه هرآينه خداوند خواسته است ترا كشته ببيند محمد عرض كرد انا لله و انا اليه راجعون حال كه بر اين نيت و حالت هستي اين زنها را به چه مقصد همراه ميبري فرمود خداوند خواسته است اينها را هم اسير ببيند اين را فرمود و [ص 286] حركت كرد .

پس همه اينها جزو اهداف سيد الشهداء (ص) بود و چيزهائي بود كه خدا خواسته بود و جزو برنامه‌اي بود كه او نام آن را فتح ميگذاشت بلكه پيشتر از او خدا به پيغمبر خود (ص) فرمود انا فتحنا لك فتحا مبينا ما فتح كرديم براي تو فتح نماياني يا فتحي كه بين حق و باطل را جدا كند و گمان نكنيد كه معني قرآن منحصر به شأن نزول است و منظور فقط فتح باب زيارت مكه بوده است اگر چه كه فتح سيد الشهداء عليه السلام هم فتح مكه است و گشوده شدن راه ام القراي اسلام است و دخول دوستان او در قريه مباركه ولايت و فائز و ناجي شدن ايشان به شفاعت آنحضرت تا قيام قيامت و ظاهر مطابق باطن بوده و هست و خلاصه اينكه فتح بزرگ و نمايان اين بود كه سيد الشهداء در آن جنگ بمقصود خود رسيد و سرداري كه بمقصود خود برسد فاتح است و فايده فتح او هم اين بود كه گناهان دوستان و شيعيان گذشته و آينده آن خاندان را كه مظاهر انوار الهي بودند خداوند ببركت شفاعت او ببخشد و محبت آنها را زياد كند و ايمان آنها را محكم فرمايد و معرفت كه ثمره خلقت است پيدا شود و كدام فتح نماياني براي صاحب اين شريعت غرا صلوات الله و سلامه عليه بالاتر از اين و اين بنده راقم اين سطور ديده‌ام كه بعض مؤلفين بر معتقدات و طرز فكر جماعتي از شيعه ايراد دارند و ميگويند كه شما ترويج اين فكر را ميكنيد كه مردم هر قدر گناه كنند و دزدي و خيانت و ظلم و فساد و اعمال خلاف شرع و عرف بنمايند ممكن است كه بيايند و در مجلس روضه چند دانه اشك بريزند و تمام آن گناهها پاك شود و اين در واقع تشويق به گناه است و آن ظلم و ستمها و گناهان با [ص 287] اين اشكها پاك نميشود ، اين سخن از جهتي درست است و از جهتي غلط ، و اصولاً بايد دانست كه همان شريعتي كه محبت و دوستي و همدردي با آن بزرگواران را سبب نجات و شفاعت شمرده از آن اعمال خلاف هم منع نموده و اينكه فرموده‌اند گريه كردن بر سيد الشهدا (س) باعث ريختن گناهان ميشود باين معني است كه محبت آن حضرت در دل انسان زياد ميشود و از گناه روگردان شده و سعي ميكند كه مطابق ميل و دستورات و تعاليم آن حضرت عمل نمايد و اگر كسي خيال كند كه بدون محبت ايشان و روگردان شدن از گناهان كه در واقع سيرت دشمنان ايشان است به صرف اينكه كسي گريه ظاهري بكند و قصد ترك خلاف را هم نداشته باشد گناهان او پاك ميشود و نجات مييابد چنين كسي در اشتباه است همانطوري كه اگر كسي خيال كند با دوستي ايشان و قصد ترك گناهان گريه در مصائب ايشان ثمر ندارد و گناهان را نمي‌ريزد او هم در اشتباه است و گريه از روي محبت نتيجه شباهت به ايشان است و شباهت بآن بزرگواران ترقي و پيشرفت است و در واقع عملي بدرد ميخورد كه نتيجه آن همين محبت و شباهت باشد لاغير .

باري از نقل تاريخ بدور افتاديم سيد الشهداء صلوات الله عليه دو روز مانده از ماه رجب از مدينه حركت فرمود و روز سوم شعبان وارد مكه گرديد بزرگان مكه و عمره‌گزاران بخدمت آن بزرگوار رسيدند از آن طرف چون خبر مردن معاويه و جانشيني يزيد و امتناع سيد الشهداء عليه السلام از بيعت و رفتن آن بزرگوار به مكه به اهل كوفه رسيد شيعيان در منزل سليمان بن صرد خزاعي جمع شدند و سليمان قضايا را براي آنها گفت و گفت اينك شما [ص 288] شيعه حسين و شيعه پدر او هستيد اگر ميدانيد كه او را نصرت خواهيد كرد و با دشمن او جنگ ميكنيد مراتب را براي او بنويسيد و اگر ميترسيد كه سستي و ناتواني كنيد بي‌جهت اين بزرگوار را به دعوت باطل اميدوار ننمائيد و با او خدعه نكنيد .

همه گفتند چنين نخواهيم كرد بلكه با دشمن او ميجنگيم و در راهش جان فدا ميكنيم بنويسيد بآن حضرت كه قدم بر چشم ما گذارد پس نامه‌اي نوشتند كه مختصر آن اين است : به حسين بن علي از سليمان بن صرد و مُسيّب بن نُجبَه و رِفاعَة بن شَدّاد بَجَلي و حبيب بن مظاهر و شيعيان مؤمن و مسلم شما از اهل كوفه و در آن نامه اظهار خوشوقتي از مرگ معاويه كردند و بعض اعمال او را برشمردند و در آخر عرض كردند ما امام نداريم بسوي ما بيا شايد ببركت تو خدا ما را بر حق و هدايت جمع كند و ما به نماز جمعه و عيد نعمان بن بشير كه حاكم است حاضر نميشويم و اگر بدانيم كه تشريف ميآوري ان شاء الله او را بيرون ميكنيم و به شام ميفرستيم ، و نامه را به دو نفر سپردند و آنها بسرعت روانه شدند تا در روز دهم ماه مبارك وارد مكه گرديدند و دو روز بعد اهل كوفه چهار نفر ديگر را فرستادند با بيشتر از يكصد و پنجاه نامه حضرت نامه‌ها را ميخواندند و چيزي نميفرمودند و مرتب رسل و رسايل ميرسيد حتي آنكه نقل ميكنند در يك روز ششصد نامه آمد و در مجموع در آن چند ماه كه حضرت مكه تشريف داشتند دوازده هزار نامه براي آن حضرت رسيد همه دائر بر دعوت آن حضرت مثلا مضمون يكي از نامه‌ها بروايت شيخ مفيد اين است : بسم الله الرحمن الرحيم به حسين بن علي از شيعه او از مؤمنين و مسلمين اما بعد زود بشتاب كه مردم در انتظار [ص 289] تو هستند و جز تو منظوري ندارند فالعجل العجل ثم العجل العجل و السلام .

جماعت ديگر نوشتند باغهاي ما سرسبز شده و ميوه‌هاي ما رسيده و زمين از گياه پوشيده شده و درختان برگ آورده‌اند اگر خواهي بيا بسوي لشكري كه براي تو تجهيز شده و سلام بر تو و بر پدر بزرگوار تو قبل از تو .

وقتي كه كار باينجا رسيد حضرت جواب فرمودند و مختصر جواب آن حضرت اين بود كه : فرستادگان شما آمدند و نامه‌هاي شما را آوردند كه دعوت كرده بوديد نزد شما بيايم و گفته بوديد كه امام و پيشوا نداريم من مسلم بن عقيل پسر عمو و خويشاوند مورد وثوق خود را بسوي شما ميفرستم كه اگر ببيند مطلب همانطور است كه در نامه‌ها نوشته‌ايد ان شاء الله ميآيم و السلام .

آنوقت حضرت سيد الشهداء مسلم بن عقيل را با قيس بن مسهر صيداوي و دو نفر ديگر روانه فرمود و توصيه فرمود كه ملازم تقوي باشند و امر خود را پنهان كنند و كار به مدارا نمايند و اگر ديدند واقعا مردم در اين امر متحدند مطلب را فورا بعرض برسانند . باري مسلم روانه شد و بمدينه رفت و از آنجا دو نفر راهنما گرفته بطرف عراق رفتند اما راه را گم كردند و تشنگي بر آنها غالب شد و آن دو نفر راهنما تلف شدند و مسلم به زحمت با قيس خود را به محلي بنام مضيق رساندند و نامه بحضرت نوشتند كه چنين شد و مسلم فال بد زد و بحضرت نوشت اگر صلاح بدانيد مرا از اين كار معاف كنيد و ديگري را بفرستيد حضرت جواب نوشتند باعث بر نوشتن اين نامه تو بمن نيست مگر جبن و ترس به همان جهت كه امر كردم برو و السلام . باري مسلم آمد تا كوفه و به خانه مختار بن ابي‌عبيده رفت و مردم نزد او ميآمدند و او نامه [ص 290] حضرت را براي آنها ميخواند و آنها گريه ميكردند و با او بيعت ميكردند تا جائي كه هجده هزار نفر با او بيعت كردند پس مسلم بن عقيل قضايا را به حضرت نوشت و عرضه داشت كه تشريف بياوريد و چون آمد و رفت شيعه به خانه مسلم زياد شد حاكم و ديگران همه تا حدود زيادي در جريان كار قرار گرفتند و بعضي به يزيد نوشتند كه مسلم به كوفه آمده و براي حسين بيعت ميگيرد اگر كوفه را ميخواهي شخص قوي را بفرست كه اين حاكم ضعيف است يا ميل ندارد از اين امر جلوگيري كند و بعد بعضي ديگر از جمله عمر بن سعد بن ابي‌وقاص هم همين را نوشت و يزيد بعد از مشورت عبيدالله بن زياد را كه حاكم بصره بود مأمور كوفه و مبارزه با مسلم و دستگيري يا قتل او كرد .

وقتي كه ابن‌زياد به كوفه آمد شروع به ارعاب و تهديد مردم كرد و مسلم از خانه مختار خارج شده به منزل هاني بن عروه رفت كه مردي صالح و از رجال و متعينين كوفه بود و شيعيان پنهاني بديدن او ميآمدند و بسيار سعي در كتمان جاي مسلم داشتند كه عبيدالله از مكان او باخبر نشود اما عبيدالله به كمك جاسوسان كه در لباس شيعه بخانه هاني راه پيدا كرده بودند جاي مسلم را دانست و پيش از آن شريك بن اعور همداني از بصره به كوفه آمد و مريض شده بود و در منزل هاني بود و عبيدالله خواست براي عيادت او بيايد شريك به مسلم گفت شما در پس پرده باشيد هر وقت من آب خواستم با شمشير داخل شده عبيدالله را بكشيد مسلم هم پذيرفت اما وقتي عبيدالله آمد و قدري احوالپرسي كرد شريك صدا زد و آب خواست و مسلم نيامد تا چند مرتبه آب خواست و بعد منظور خود را در قالب شعري خواند و باز [ص 291] مسلم نيامد و عبيدالله شكي باو دست داد و بلند شد و رفت وقتي او رفت مسلم با شمشير كشيده داخل شد شريك گفت چرا او را نكشتي ؟ گفت زني بمن آويخت و التماس كرد كه در خانه ما او را مكش هاني گفت واي بر او كه مرا و خودش را كشت و بروايتي مسلم گفت بدو دليل او را نكشتم يكي آنكه هاني كراهت داشت در خانه او عبيدالله را بكشم و ديگري آنكه از پيغمبر (ص) نقل شده كه نبايد هيچ مؤمني را غفلة بكشند هاني گفت قسم بخدا كه اگر كشته بودي فاسق فاجر كافري را كشته بودي . باري بعد از آن كه جاسوسان به عبيدالله رساندند كه مسلم در خانه هاني است هاني را احضار كرد و او را ناچار به اعتراف نمود و از آن طرف چند نفر را فرستاد در بين مردمي كه آن روز بعد از دستگيري هاني بطرفداري هاني و مسلم و بهدايت و سركردگي او دار الاماره را محاصره كرده بودند كه با ارعاب و تهديد و وعده و وعيد و گفتن اينكه لشكرهاي شام در راهند و وقتي كه بيايند بر كسي رحم نميكنند و امثال اين سخنان مردم را پراكنده كردند تا جائي كه در آخر روز از آنهمه جمعيت سي نفر بيشتر در كنار مسلم نماندند مسلم چون اين حالت را ديد به مسجد رفت كه نماز شام را ادا كند وقتي نمازش تمام شد ده نفر مانده بودند و وقتي كه از باب كنده بيرون آمد هيچ كس همراه او نبود و مسلم در شهر غريب يكه و تنها ماند و به خانه‌اي پناه برد و زني طوعه نام او را جا و مكان داد لكن پسر آن زن فرداي آن روز محل مسلم را به عبيدالله خبر داد و جماعتي براي دستگيري آن جناب آمدند و پس از كوشش بسيار و زخمي شدن مسلم به امان دروغ او را به دار الاماره بردند و بروايتي او را دستگير كرده و بردند در دار الاماره مسلم آب خواست آب آوردند و چون [ص 292] خواست بياشامد خون از دهان مبارك او در آب ريخت آب ديگر طلبيد و وقتي كه خواست بياشامد دندانهاي شكسته او در ظرف آب ريخت گفت الحمد لله گويا مقدر نشده كه از آب دنيا بياشامم و بعد او را به مجلس ابن‌زياد بردند و ابن‌زياد جسارتهاي زياد به مسلم كرد و مسلم هم جوابهاي سخت باو داد تا آنكه امر كرد مسلم را ببام قصر برده گردن بزنند و پس از شهيد كردن مسلم سر و بدن مطهرش را از بالاي بام به زير انداختند . پس از آن ابن‌زياد هاني را طلبيده امر به قتل او داد و چون هاني را هم شهيد كردند عبيدالله سر مسلم و هاني را نزد يزيد فرستاد يزيد از اين قضيه بسيار خوشحال شد و امر كرد سرهاي آنها را بر دروازه دمشق بياويزند و به ابن‌زياد نامه نوشت و او را نوازش بسيار كرده و گفت شنيده‌ام حسين بسوي عراق ميآيد راهها را مراقبت كن و به اندك تهمت اشخاص را بگير و به قتل برسان و وقايع هر روز را بمن گزارش كن . باري مبارزات مسلم در روز سه‌شنبه هشتم ذي‌حجه واقع شد و شهادت آن مظلوم سعادتمند در روز عرفه يعني نهم ذي‌حجه خدايش از اسلام و مسلمين جزاي خير دهد و او اول شهيد آن داهيه عظمي و قيامت كبري است .

** فصل **

سيد الشهداء صلوات الله عليه ماه شعبان و ماه مبارك و شوال و ذي‌قعده را در مكه ماندند و مشغول عبادت بودند و با اشخاص مختلف كه از شهرهاي گوناگون براي عمره و حج ميآمدند ملاقات ميفرمودند تا آنكه در ماه ذي‌حجه براي حج محرم شدند اما در اين موقع مطلع شدند كه يزيد بطور ناشناس اشخاصي را بقصد قتل يا دستگيري حضرت بعنوان حج به مكه [ص 293] فرستاده است ، اين بود كه ماندن را جايز ندانسته و ظاهرا در روز ترويه كه هشتم ذي‌حجه باشد بهمراه اهل و عيال خود و جمعي از شيعيان كه از بصره و حجاز در مكه بآن حضرت ملحق شده بودند حج را بدل به عمره مفرده فرموده و بعد از آنكه طواف و سعي عمره را بجا آورده بودند از مكه خارج شدند .

در بحار از سيد بن طاووس نقل ميكند از ابوجعفر طبري از واقدي و زرارة بن صالح كه گفتند سه روز قبل از آنكه حسين عليه السلام متوجه عراق شود خدمت او رسيديم و حالات وگرايشهاي مردم كوفه و ميل آنها را بعرض حضرتش رسانديم و عرض كرديم كه دلهاي آنها با اوست و شمشيرهاي آنها بر ضد او ، آن حضرت بدست مبارك اشاره بآسمان فرمود پس ديديم كه درهاي آسمان گشوده شد و ملائكه فرود آمدند بعددي كه جز خداي تعالي كسي آنرا نميداند پس آن حضرت فرمود اگر نه اين بود كه ( موت و قتل در دنيا ) قريب همند و اجرم ضايع ميشد با همين ملائكه با آنها مقاتله ميكردم اما به يقين ميدانم كه قتلگاه من و اصحابم در آنجاست و هيچ كس از آنها نجات نمييابد مگر فرزندم علي . انتهي ● به تعبير اين دو نفر توجه كنيد كه عرض كردند دلهاي كوفيان با تو است و شمشيرهاي آنها بر ضد تو تا باز ان شاء الله به نظير همين تعبير برسيم . هنگام خروج حضرت از مكه عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبير آمدند و ظاهرا خيرخواهي كردند و گفتند نرويد حضرت فرمودند رسول خدا به من امري فرموده و من همان را انجام ميدهم [ص 294] بعد عبدالله بن عمر آمد و پيشنهاد كرد كه با آن گمراهان صلح بفرمايد و حضرت را بيم داد كه متعرض جنگ نشود كه كشته خواهد شد حضرت فرمودند اي ابو عبدالرحمن ندانسته‌اي كه از پستي دنيا نزد خدا اين است كه سر يحيي بن زكريا را براي زن زناكاري از روسپيان بني‌اسرائيل هديه بردند نشنيده‌اي كه بني‌اسرائيل در يك بين الطلوعين هفتاد پيغمبر را كشتند بعد نشستند در بازارهايشان و مشغول خريد و فروش شدند گوئي كه هيچ عملي نكرده‌اند و خدا در مجازات آنها تعجيل نكرد بلكه بعد از آن گرفت آنها را گرفتن شخص قوي صاحب انتقامي اي ابا عبدالرحمن از خدا بپرهيز و ياري مرا ترك مكن . انتهي .

از شيخ مفيد نقل شده كه ميگويد از فرزدق نقل شده كه گفت در سال شصت مادرم را به مكه ميبردم براي حج ، داخل حرم كه شدم بيرون مكه به حسين عليه السلام رسيدم و رفتم و سلام كردم و عرض كردم چه شد كه باين عجله پيش از حج خارج شدي فرمود اگر با سرعت نيامده بودم مرا دستگير ميكردند بعد حضرت فرمود تو كه هستي عرض كردم مردي از عرب هستم و حضرت ديگر سؤالي نفرمود تا آنكه فرمود مرا از مردمي كه پشت سر گذاشتي خبر بده عرض كردم از اهلش سؤال فرمودي دلهاي مردم با تو است و شمشيرهاي آنها عليه تو و قضا از آسمان ميآيد و خدا هرچه بخواهد ميكند فرمود راست گفتي لله الامر من قبل و من بعد الخبر .

باري حضرت آمدند تا به ذات عرق رسيدند در آنجا بِشْر بن غالب را ديدند كه از عراق ميآمد پس درباره اهل عراق از او جويا شدند عرض كرد آنچه من ديدم اين بود كه دلها با تو است اما شمشيرها در خدمت بني‌اميه است [ص 295] حضرت فرمودند اين برادر بني‌اسد راست گفت ان الله يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد الخبر .

بنده كمترين راقم اين سطور سالها قبل كه بعض اين اخبار را شنيده بودم با خود فكر ميكردم معني اين سخن چيست كه عرض ميكردند دلهاي مردم با تو است و شمشيرهاي آنها عليه تو و اين چه حالتي است تا آنكه در وقت نوشتن اين فصل كه به اخبار مراجعه ميكردم ديدم اشخاص متعدد در خدمت آن حضرت همين تعبير را آورده‌اند و نظر يك نفر نيست و معلوم است كه حقيقتي داشته و امام (ع) هم تصديق فرمودند و به هيچكدام نفرمودند چنين چيزي محال است و بنظرم رسيد كه شايد قضيه اينطور است كه مردم آن زمان هيچكدام ارادت قلبي و محبت واقعي به بني‌اميه و آل ابوسفيان نداشتند و وقتي كه بدون توجه به دنيا و طبايع منحرفه خود به اجتماع آن روز مينگريستند از بس فضائل و امتيازات و مكارم صفات و برتريهاي خانواده پيغمبر (ص) را بر ساير مردم بخصوص بر اولاد ابوسفيان ميديدند بدون ترديد ميفهميدند كه اينها بهترند و اگر قرار بر ديانت و پيروي شريعتي باشد مسلما آل‌محمد (ص) به پيروي سزاوارترند اما بيچاره‌ها از بس ضعيف بودند و جز دنيا كه محسوس و ملموس آنها بود چيزي نميديدند و از حفظ جان و مال و آسايش كه احساسي طبيعي است چيز بالاتري را در واقع درك نميكردند ناخودآگاه حفظ ظاهر حيوة دنياي خود را همواره در اولويت قرار ميدادند و براي آن ، همه كار ميكردند حتي كارهائي كه ميدانستند بد است و از هرچه گمان ميكردند ضرري به دنياي آنها دارد ميگريختند ولو اطاعت پروردگار بود و حمايت ائمه اطهار و ساير چيزهائي كه [ص 296] در واقع بر مؤمن لازم و واجب است حتي آنكه در بعض روايات هست كه بعضي از كوفه گريختند كه با حسين مواجه نشوند يعني اينكه نميخواستند در تنگنائي واقع شوند و ميفهميدند كه حمايت او لازم است و ميدانستند كه خودشان مرد اين كار نيستند پس گريختند و رفتند كه چشمشان به چشم او نيفتد و دنيا چنين جائي است حال شايد روات از همين احساس تعبير آورده‌اند كه دلهاي آنها با حسين بود يعني اگر معاويه و يزيدي نبودند كه مخالفت با آنها احتمال ضرري داشته باشد يا بودند و هيچ قدرتي و مكنتي نداشتند و مثلا ميخواستند امام و پيشواي مردم باشند غالب مردم آنها را رها كرده و اقتدا به اميرالمؤمنين و حضرت امام حسن و حضرت سيد الشهداء صلوات الله عليهم ميكردند ولي حالا كه دنياي خود را بسته به يزيد ميبينند چاره‌اي جز شمشير كشيدن بر روي حسين ندارند .

آيا اين احساس ميتواند همان محبت و دوستي باشد كه خدا از ما خواسته و آن مودتي كه اجر رسالت است اين است و آن محبتي كه پيغمبر سفارش فرمود كه به حسن و حسين داشته باشند و آن را محبت خود ميشمرد همين است مسلما نه و اين چيزي نيست كه به صاحبش نفعي بدهد و محبتي نفع ميدهد كه انسان در راه محبوب از خود بگذرد يا لااقل از قسمتي از اميال خود صرف نظر نمايد و به ميل محبوب راه رود و شبيه محبوب خود شود ، نه احساس مبهمي در دل ، و تيغي عليه آن باصطلاح محبوب ، پس اگر هم دلها با او بود باين معني بود كه نور آفتاب را كسي منكر نيست نه بيشتر و عمر بن سعد و شِبْث بن ربعي هم ميل نداشتند به جنگ سيد الشهداء بروند اما رفتند و ميزان اين نيست كه در روزي كه خوف و [ص 297] ترسي نبود چند هزار نفر با مسلم بيعت كردند و همچنين ميزان آن نيست كه وقتي اهل بيت را وارد كوفه كردند جمعي از كوفيان گريه ميكردند بلكه ميزان آنست كه پسر رسول خدا صلي الله عليه و آله يكه و تنها در ميان ميدان كربلا در جائي كه كوفيان همه صداي او را ميشنيدند فرياد زد كه هل من ناصر ينصرني و هيچكس جواب نداد .

باري اين عبارات بطور معترضه پيش آمد و سيد الشهداء صلوات الله عليه همه جا منزل به منزل بسوي عراق ميرفت در طول راه زُهَير بن قَيْن با جماعتي از مكه برميگشتند و در منازل به حضرت ميرسيدند اما دورتر خيمه ميزدند و ميخواستند با ايشان مواجه نشوند تا در منزلي حضرت فرستادند و زهير را خواستند و او ميل نداشت كه برود زنش باو گفت سبحان الله پسر رسول خدا ترا ميخواند و تو تأمل ميكني تا بالاخره زهير رفت و وقتي كه طينت پاك باشد كلام حق اثر ديگري دارد و بهمان مجلس زهير تغيير كرد و شادمان برگشت و گفت خيمه‌ها را بكنيد و نزديك خيمه‌گاه حضرت بزنيد و زن خود را طلاق داد و گفت من ميروم جانم را فداي حسين كنم تو برگرد به خانواده خودت و زنش گريه كرد و از او خواست كه در قيامت او را نزد حسين ياد نمايد .

باري حضرت به منزل خزيمه و سپس به ثعلبيه آمدند و در آنجا بود كه خبر شهادت مسلم بن عقيل و هاني بن عروه بايشان رسيد سيد الشهداء صلوات الله عليه بسيار اندوهگين شد و مكرر فرمود انا لله و انا اليه راجعون خدا آنها را رحمت كند و بروايتي فرمود او وظيفه خود را انجام داد و اينك آنچه بر عهده ما بوده مانده است بعد حضرت اصحاب را جمع فرمودند و قضيه مسلم [ص 298] را بآنها فرمودند و فرمودند شيعيان ما دست از ياري ما برداشته‌اند اينك ديگر هركس بخواهد از ما جدا شود حرجي بر او نيست و عده‌اي از همان جا متفرق شدند و جمعي ماندند ، و در همان منزل ثعلبيه بود كه وقت ورود ، حضرت اندكي چشم بر هم گذاشته و استراحت فرمودند پس بيدار شده و فرمودند هاتفي را ديدم كه ميگفت شما به سرعت ميرويد و مرگها شما را بسوي بهشت ميرانند حضرت علي اكبر اعلي الله مقامه عرض كرد اي پدر بزرگوار آيا ما برحق نيستيم ؟ فرمود چرا اي پسرك من قسم بآنكه بازگشت بندگان بسوي اوست كه ما برحقيم عرض كرد اي پدر حال كه چنين است چه باك از مرگ داريم حضرت سيد الشهداء (ص) فرمود بعوض من خدا ترا جزا دهد اي فرزند بهتر جزائي كه از جانب پدري به پسري ميدهد . و بعض مسافران خدمت حضرت ميرسيدند و عرض ميكردند چرا از حرم جدتان بيرون آمديد به يكي از آنها كه اسم او ابا هِره بود فرمود واي بر تو بني‌اميه مالم را گرفتند صبر كردم به عرض من ناسزا گفتند صبر كردم خواستند خونم را بريزند فرار كردم و قسم بخدا كه آن فرقه ستمكار خون مرا خواهند ريخت و خدا بر آنها لباس ذلت ميپوشاند و شمشيري قاطع بر آنها مسلط فرمايد الخبر .

باري حضرت باز بطرف كوفه آمدند تا بعد از منزل شراف كه مربوط به بني‌اسد بود از دور لشكري ديدند و چون نزديك شدند معلوم شد كه حر بن يزيد تميمي است با هزار سوار و در ميان گرماي ظهر به يكديگر رسيدند حضرت فرمودند بآنها آب دهيد و به اسبان آنها هم آب دهيد و به بعض آنها هم بدست مبارك خود آب داد تا وقتي كه موقع نماز شد حضرت تشريف [ص 299] آوردند و بآن جماعت فرمودند جماعت من اينجا نيامدم مگر بعد از رسيدن نامه‌هاي شما كه فرستادگان شما آوردند و گفتيد نزد ما بيا كه امام نداريم باشد كه خدا ما و شما را بر هدايت و حق جمع فرمايد اگر بر همان مقصود باشيد كه اينك من آمده‌ام ، عهد و ميثاقي بسپاريد كه سبب اطمينان شود و اگر آن گونه نباشد و از آمدن من دلگير هستيد برميگردم به همانجا كه از آنجا نزد شما آمده‌ام . قوم ساكت شدند و هيچ‌كس كلمه‌اي نگفت پس حضرت بعد از اذان و اقامه به حر فرمودند تو ميخواهي كه با اصحاب خود نماز كني عرض كرد نه ما به شما اقتدا ميكنيم پس سيد الشهداء نماز خواند و لشكر حر هم با آن حضرت نماز خواندند و حضرت به خيمه رفتند تا وقت نماز عصر كه باز بيرون آمدند و نماز خواندند و بعد از آن خطبه‌اي خواندند و آنها را از اطاعت بني‌اميه و مخالفت اولاد پيغمبر منع فرمودند تا در آخر فرمودند و اگر باز ما را نميخواهيد و حق ما را نميشناسيد و نظر شما الآن غير از نظري است كه در نامه‌هاي خود نوشته‌ايد و رسول فرستاده‌ايد من برميگردم حر عرض كرد من قسم بخدا نميدانم قصه اين نامه‌ها و فرستادگان چيست حضرت به عُقْبَة بن سَمْعان فرمودند خورجيني كه نامه‌هاي اهل كوفه در آن است بياور پس او آورد و نامه‌ها را جلوي حر ريخت حر گفت ما جزو آنها كه نامه نوشته‌اند نيستيم و ما مأموريم كه از شما جدا نشويم تا شما را در كوفه بر عبيدالله بن زياد وارد كنيم حضرت باصحاب فرمودند كه بار كنند و چون بار كردند فرمودند برميگرديم و چون خواستند برگردند لشكر حر راه را بر آن حضرت بستند حضرت به حر فرمودند مادرت بعزايت بنشيند چه ميخواهي حر گفت غير از شما اگر ديگري اسم مادر مرا برده بود [ص 300] جواب ميدادم اما در حق مادر شما جز به بهتر وجهي كه بتوانم نميشود سخن گفت حضرت فرمودند بگو چه نيت داري گفت بايد شما را نزد ابن‌زياد ببرم فرمودند اگر اينطور است قسم به خدا كه نميآيم حر گفت من هم قسم بخدا شما را رها نميكنم و اين سخن بين آنها مكرر شد تا آنكه حر گفت به من دستور جنگ با شما را نداده‌اند گفته‌اند همراه شما باشم شما به طرف ديگري برويد و به طرف مدينه هم برنگرديد تا من به امير بنويسم شايد خدا كاري كند كه مبتلا به درگيري با شما نشوم حضرت قبول فرمودند و از راه قادسيه كه در پيش بود بطرف چپ رفتند و آمدند تا رسيدند به عذيب هجانات و قصر بني‌مقاتل و بروايتي بعد از قصر بود كه بر روي اسب حضرت را خواب‌گونه‌اي ربود و آن خواب را ديدند و آن مكالمه را با حضرت علي اكبر نمودند كه عرض كرد آيا ما برحق نيستيم فرمود چرا قسم به كسي كه بازگشت مردم بسوي اوست عرض نمود پس ديگر از مرگ چه ترسي داريم . و از شيخ مفيد از حضرت سجاد نقل شده كه مكرر از شهادت حضرت يحيي ياد ميفرمود و ميفرمود از بي‌ارزشي و پستي دنيا در نزد خدا اينكه سر يحيي (ع) را براي زني روسپي هديه بردند .

باري لشكر حر همراه سيد الشهداء بودند و از رفتن به بعض جهات حضرت را مانع ميشدند و در بعض جهات همراه حضرت ميآمدند تا به زمين كربلا رسيدند و اين روز بقول جمعي روز دوم و بقولي روز هشتم محرم بود حضرت پرسيدند اينجا كجاست عرض كردند كربلا فرمودند جاي كرب و بلاست و در اين وقت سواري آمد و نامه‌اي از ابن‌زياد براي حر آورد كه در آن نوشته بود كار را بر حسين تنگ بگير و او را در جائي فرود آور كه آب و آبادي [ص 301] نباشد و پيك من بايد ببيند كه تو اطاعت كرده‌اي حر مطلب را براي لشكر گفت و در آنجا فرود آمد حضرت فرمودند بگذار در نينوي يا غاضريه فرود آييم يا جاي ديگر كه آب و آبادي باشد حر گفت مخالفت امير را نميتوانم بكنم و مطلب را به عبيدالله نوشت عبيدالله نامه‌اي به حضرت نوشت كه شنيده‌ام در كربلا فرود آمده‌اي يزيد بمن نوشته كه بشما مهلت ندهم تا از شما براي او بيعت بگيرم يا شما را به نزد او بفرستم حضرت چون نامه او را خواندند آنرا بر زمين انداختند و فرمودند آنها كه رضاي مخلوق را به سخط خالق ميخرند رستگار نخواهند شد و چون فرستاده جواب خواست فرمودند نامه او را جوابي نيست و عذاب خدا بر او لازم شده و چون اين مطلب بابن‌زياد رسيد غضب كرد و عزم جنگ نمود و امارت لشكر را به عمر سعد پيشنهاد داد و او امتناع داشت عبيدالله تهديد كرد كه اگر نروي حكم حكومت ري را از تو پس ميگيرم آن بدبخت امارت لشكر را پذيرفت و با چهار هزار نفر روانه كربلا گرديد از كتاب مناقب نقل شده كه چون در كربلا فرود آمدند حضرت سيد الشهداء (ص) دوات و كاغذ خواستند و نامه‌اي باشراف كوفه يعني آنها كه تصور ميشد با حضرت هم‌عقيده‌اند نوشتند باين مضمون كه مرقوم فرمودند : بسم الله الرحمن الرحيم از حسين بن علي به سليمان بن صرد و مسيب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و جماعت مؤمنين اما بعد هرآينه دانسته‌ايد كه رسول خدا (ص) در حيات خود فرمود " هركس سلطان جوركننده‌اي را ببيند كه حرام خدا را حلال ميشمرد و عهد خدا را ميشكند و مخالفت سنت رسول خدا ميكند و در بندگان به گناه و دشمني راه ميرود آنگاه به گفته‌اي يا عملي اقدام به تغيير [ص 302] آن نميكند سزاوار است كه خدا او را همان جا ببرد كه آن سلطان جائر را ميبرد " و شما ميدانيد كه اين قوم مطيع شيطان شده‌اند و از رحمن رو گردانده‌اند و فساد را آشكار نموده و حدود را تعطيل كرده‌اند و غنائم را براي خود برده‌اند و حرام خدا را حلال و حلال او را حرام كرده‌اند و من بواسطه قرابتي كه به پيغمبر (ص) دارم باين امر سزاوارترم و نامه‌هاي شما به من رسيد و فرستادگان شما آمدند و بيعت شما را به من گفتند و گفتند كه شما نه مرا تسليم اينها ميكنيد و نه مرا رها مينمائيد پس اگر به بيعت خود وفاداريد به سعادت و هدايت خود رسيده‌ايد و من همراه شما هستم و اهل و اولادم با اهل و اولاد شما و تأسي بمن خواهيد كرد و اگر نيستيد و عهد و بيعت خود را ميشكنيد كه بجان خودم امري نيست كه در شيمه شما ناشناخته باشد با پدرم و برادرم و پسر عمويم همين كار را كرده‌ايد و كسي كه گول شما را بخورد مغرور است پس خودتان بي‌سعادت ميشويد و بهره خود را ضايع ميكنيد و كسي كه عهد ميشكند ضررش بخودش ميرسد و باشد كه خدا مرا از شما بي‌نياز فرمايد و السلام ● .

بعد نامه را پيچيدند و آنرا به قيس بن مسهر صيداوي دادند و او نامه را برد اما در راه مأموران او را گرفتند و به نزد عبيدالله بردند و قيس بروايتي نامه را از بين برد و از خود او هم نتوانستند حرفي بيرون بياورند تا او را شهيد كردند .

باري عمر سعد با چهار هزار نفر به كربلا رسيد و در نينوي فرود آمد ، و ظاهرا منطقه كربلا بر محلي كه بين نينوي و غاضريه كه دو قريه بوده‌اند اطلاق [ص 303] ميشده است ، حضرت بعمر سعد پيغام دادند كه اهل اين ديار نامه‌هاي بيشمار نوشته و مرا باصرار دعوت كرده‌اند و باينجهت آمده‌ام حال نميخواهيد برميگردم عمر سعد وقتي كه فرمايش حضرت را شنيد مطلب را براي ابن‌زياد نوشت ابن‌زياد جواب داد حال كه چنگالهاي ما در بدن او فرو رفته او را رها كنيم ؟ هرگز چنين نميكنيم .

از حضرت سجاد عليه السلام روايت شده كه فرمودند عبدالله بن حُصَين را ابن‌زياد با هزار سوار فرستاد و شبث بن ربعي را با چهار هزار سوار و محمد بن اشعث بن قيس را با هزار سوار و فرماني نوشت براي عمر سعد كه كار را بر حسين تنگ بگير و بين او و آب فرات حايل شو همانطور كه ميان عثمان و آب ، در روزي كه او را محصور كردند حايل شدند الخبر . با آنكه در روايت است كه وقت محاصره عثمان حضرت امير حضرت امام حسن و حضرت امام حسين را فرستادند كه براي عثمان آب ببرند . باري مطابق بعض روايات حدود بيست و دو هزار و مطابق بعض روايات سي هزار لشكر در مقابل حضرت صف بستند و بعضي گفته‌اند كه اجتماع اين لشكريان در روز ششم محرم بوده . و بعد حضرت ترتيبي دادند و تشريف آورده و هنگام شب با عمر سعد سخن گفتند و او را از عذاب خدا بيم دادند و فضل خود را برشمردند و نصيحت فرمودند لكن او نگران دنياي خود بود و سخنان حضرت در او اثر نكرد تا آنكه حضرت بر او نفرين فرمودند و فرمودند اميدوارم كه تمتعي از دنيا نبري و از گندم عراق نخوري و كشته شوي عمر سعد گفت اگر گندم نباشد جو هم خوب است .

باري در روز نهم ماه محرم شمر نامه‌اي آورد از ابن‌زياد براي عمر سعد كه [ص 304] نوشته بود شنيده‌ام با حسين مدارا ميكني و شبها با او مذاكره مينمائي بمجرد رسيدن اين نامه بر ايشان بتازيد و مهلتشان ندهيد و بعد از كشتن بر بدنهاي آنها اسب بتازيد اگر چنين ميكني در نزد ما گرامي هستي و پاداش نيكو خواهي يافت و اگر از عهده تو نميآيد دست از فرماندهي بردار و امارت لشكر را به شمر واگذار وقتي عمر سعد نامه را خواند به شمر ناسزا گفت و گفت تو نگذاشتي اين كار به صلح بيانجامد و حسين پسر علي بن ابيطالب است كي راضي ميشود مطيع پسر زياد شود پس ناچار بايد جنگ كنيم و كشنده اين بزرگواران در دنيا و آخرت اميدي به نجات او نيست شمر گفت من اين حرفها را نميفهمم اطاعت ميكني يا فرماندهي را به من ميدهي عمر سعد بدبخت گفت تو فرمانده رجاله و پيادگان باش كه او خود سردار لشكر خواهد بود .

در اين موقع شمر آمد نزديك لشكر سيد الشهداء و گفت كجايند فرزندان خواهر ما و قصدش حضرت عباس و برادران آن حضرت بود پس جعفر و عباس و عثمان فرزندان اميرالمؤمنين عليه السلام بيرون آمدند و گفتند از ما چه ميخواهي شمر گفت بواسطه خويشاوندي ميخواهم شما را امان دهم ايشان گفتند خدا تو را و امان تو را لعنت كند ما را امان ميدهي و پسر پيغمبر (ص) را امان نميدهي و بازگشتند . و لشكر عمر سعد در اين وقت حمله كردند ، حضرت ابوالفضل عليه السلام آمد و بعرض حضرت سيد الشهداء رساند كه لشكر حمله كرده‌اند و رو به ما ميآيند حضرت فرمودند برادر برو ببين چه قصد دارند ابوالفضل بيرون آمد و جلوي آنها را گرفت و گفت غرض از اين حركت چيست گفتند يا اطاعت امير را بكنيد تا [ص 305] شما را زنده نزد او ببريم و يا بايد جنگ كنيم ابوالفضل فرمود صبر كنيد تا بعرض امام برسانم و آمد خدمت حضرت عرض كرد كه اينطور ميگويند حضرت فرمودند برادر ببين ميتواني جنگ را به فردا بيندازي تا امشب را به عبادت بپردازيم حضرت عباس آمد و فرمايش حضرت را بآنها رساند و آنها مخالفت كردند و در اين موقع از بين لشكريان خود آنها صداها بلند شد كه اگر كافري از شما يك شب مهلت ميخواست ميداديد و اين فرزند پيغمبر است و يك شب باو مهلت نميدهيد عمر سعد ترسيد و گفت حسين و اصحابش را امروز و امشب مهلت داديم . ديگر آن بقيه روز و آن شب در ميان خيام لشكر سيد الشهداء و اهل بيت او چه حكايت بود خدا ميداند آن شب غالب اصحاب مشغول دعا و عبادت و تلاوت قرآن و مناجات بودند و از خيمه‌هاي آن حضرت صداي قرائت قرآن ميآمد و مناجاتها همچون صداي زنبوران عسل پيوسته بود از وقايع آن شب يكي اينكه حضرت سيد الشهداء صلوات الله عليه اصحاب خود را جمع فرمودند و براي آنها صحبت فرمودند حضرت سجاد عليه السلام ميفرمايد من بيمار بودم خودم را بر زمين كشاندم تا نزديك آن حضرت شدم و شنيدم كه آن حضرت ميفرمود ثنا ميگويم خدا را به بهترين ثناها و حمد ميكنم او را بر شدت و رخا و نعمت و بلا حمد تو را كه ما را به نبوت گرامي داشتي و قرآن را بما آموختي و ما را در دين خود فقيه و دانا فرمودي و ما را صاحب گوش و چشم و فؤاد ساختي پس ما را در زمره شكركنندگان قرار بده اما بعد دانسته باشيد كه من اصحابي از اصحاب خود بهتر و باوفاتر نميشناسم و اهل بيتي از اهل بيت خود نيكوتر و مهربانتر و حق‌شناستر سراغ ندارم خدا عوض من به شما جزاي خير دهد من گمان [ص 306] ندارم كه اين قوم دست از ما بردارند و براي ما روزگاري بگذارند من شماها را مرخص ميكنم همگي برويد كه آزاد هستيد و از طرف من خاطرجمع باشيد بر كسي تنگ نميگيرم و بيعت خود را از گردن همه برداشتم اينك اين پرده شب است كه بر شما فرو افتاده آنرا زنده بداريد و راحله خود قرار دهيد و حركت كنيد و در تاريكي شب پراكنده شويد كه اين جماعت مرا ميطلبند و چون بر من دست يابند دست از تعقيب ديگران خواهند كشيد . عباس و ديگر برادران برخاستند و عرض كردند هرگز از تو جدا نميشويم خدا چنين روزي را بما ننماياند كه بعد از تو زنده باشيم آنگاه سيد الشهداء (ص) رو به اولاد عقيل فرمود و فرمود شهادت مسلم شما را كافي است شما را اذن ميدهم كه برويد گفتند سبحان الله مردم چه خواهند گفت بگوئيم بزرگتر و آقاي خود و پسر عموهاي خود را آنهم اولاد بهترين اعمام همه را رها كرديم و هيچ در جنگ بآنها كمك نكرديم و تيري و نيزه و شمشيري نزديم و نفهميديم كه چه بر سر آنها آمد نه قسم بخدا كه نميرويم بلكه جان و مال و عيالمان را فداي تو ميكنيم و همراه تو ميجنگيم كه هرچه بر تو وارد ميآيد بر ما همه وارد شود زشت باد زندگاني بعد از تو اي حسين .