در بحار از كتاب علل الشرايع نقل ميكند باسنادش از ابي‌سعيد عُقَيصا كه ميگويد بحضرت حسن بن علي بن ابيطالب عليهما السلام عرض كردم اي پسر رسول خدا چرا با معاويه مداهنه و مصالحه كردي و مسلم ميدانستي كه حق با تو است نه او و ميدانستي كه معاويه گمراه و اهل بغي است فرمود : آيا من مصداق آنكه رسول خدا (ص) در حق من و برادرم فرمود نيستم كه فرمود حسن و حسين دو امامند برخيزند يا بنشينند عرض كردم بلي فرمود در اين صورت اگر قيام كنم امامم و اگر بنشينم هم امامم اي اباسعيد علت اينكه من با معاويه صلح كردم همان است كه پيغمبر (ص) با بني‌ضمره و بني‌اشجع و با اهل مكه وقت رجوع از حديبيه صلح فرمود آنها كافر به تنزيل بودند و معاويه و اصحاب او كافر بتأويل اي اباسعيد وقتي من از طرف خداي تعالي ذكره امام هستم درست نيست در صلح يا جنگي كه بكنم رأي مرا مورد ايراد قرار دهند و غلط بشمارند اگر چه كه نفهمند حكمت كار من چه بوده است نميبيني وقتي خضر (ع) كشتي را سوراخ كرد و پسربچه را كشت و ديوار را تعمير نمود عمل او بر موسي مشكل آمد چون وجه حكمت در آن كارها برايش مشتبه بود تا وقتي كه خضر باو خبر داد آنگاه راضي شد حالا در اين قضيه هم همينطور است بر من ايراد ميكنيد چون وجه حكمت اين كار را نمي‌دانيد و اگر من اين صلح را نكرده بودم بر روي همه زمين يك نفر از شيعه نميماند مگر آنكه او را ميكشتند انتهي ● . و حضرت باقر عليه السلام [ص 246] فرمودند : قسم بخدا كاري كه حسن بن علي عليهما السلام كرد براي اين امت بهتر بود از آنچه كه آفتاب بر آن تابيده الحديث ● .

حال بايد بدانيم و يقين داشته باشيم كه ارزش اين صلح حضرت امام حسن (ع) براي حفظ شيعه از ارزش شهادت حضرت سيد الشهداء (ع) كمتر نبود و تمامي شيعه امروزه حيوة و ايمان خود را مديون فداكاري اين دو بزرگوار هستند كه هر يك بنوعي مشعل حق و حقيقت را افروخته نگاه داشتند و بطلان امر آن مدعيان را واضح ساختند و اينهمه مرحمت از چنان آقايان بزرگواري در حق دوستان ضعيف و پر معصيت و گناهكاري مثل ماها حقيقة ظهور رحمت و كرم پروردگار از آن مظاهر تام و آئينه‌هاي كامل و تمام‌نماي صفات خداوند است و چطور ممكن است كه شكر احسان آنها را بجا آوريم و هرگز نميتوانيم ، خوب گفته است شاعر :

كلما قلت اعتق الشكر رقي جعلتني لك المكارم عبدا

اين مهل الزمان حتي اؤدي شكر احسانك الذي لايؤدي

** فصل **

حضرت امام حسن عليه السلام همانطور كه ذكر شد پس از سخت شدن اوضاع عراق به مدينه تشريف بردند و معاويه از كينه بي‌انتهائي كه نسبت بآل‌محمد (ص) داشت هر روز كار را بر شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام سخت‌تر كرد زياد را به حكومت بصره و كوفه فرستاد بجهت آنكه پيشتر ظاهرا از حكام حضرت امير بود و در عراق شيعيان را خوب ميشناخت و او [ص 247] هم تا توانست از آنها كشت و دست و پا قطع ميكرد و مصلوب مينمود و از هيچ قساوتي فروگذار نميكرد و معاويه نخست به حكام نوشت كه دوستان اميرالمؤمنين را از دوائر دولتي اخراج كنند و بعد نوشت كه شهادت آنها را نپذيرند و بعد مقرر كرد كه هركس فضيلتي از علي و آل علي بگويد مجازات شود و بسياري از شيعه را بشهادت رساند و بسياري از اهل ادب و قاريان قرآن را واداشت كه در فضيلت عثمان اخبار و احاديث جعل كنند و بعد كه ديد اين نوع اخبار از حد گذشت و از مزه بيرون رفت و مردم بطمع تقرب و مال حكايات و احاديث عجيب و غريب در فضائل عثمان ساختند قدري موقوف كرد و گفت كه در فضيلت خود او احاديثي بياورند و دستور داد كه همه خطبا در منابر خود حضرت امير را سب كنند و بد بآن حضرت بگويند حتي آنكه بعد از چند سال شخصي باو گفت تا كي سب بر علي را ادامه ميدهي رهايش كن معاويه گفت آنقدر ادامه ميدهم كه بچه‌ها كه بزرگ ميشوند جز اين چيزي نشنوند و جزو اعتقادات آنها بشود .

بهر صورت آن سب و لعنها بر اميرالمؤمنين عليه السلام هزار ماه كه حدود هشتاد سال باشد ادامه يافت تا زمان عمر بن عبدالعزيز و او منع كرد و موقوف نمود و بعضي ساده‌لوحان شيعه گمان ميكنند كه عمر بن عبدالعزيز ارادتي به حضرت امير (ع) داشت كه لعن بر آن حضرت را متوقف كرد در حالتيكه چنين نبود و او عداوتش بسيار بود اما باهوش بود و ميفهميد كه اين كار اشتباه بوده است و كسي كه هزار ماه خطبا هر روز اسم او را در خطبه خود گفته‌اند ولو به بدي و لعن باشد نام او را زنده نگه داشته‌اند و نگذاشته‌اند كه فراموش شود و در همه شهرها و روستاها همه روزه نام او بر [ص 248] سر زبانها بوده است و عمر بن عبدالعزيز ميخواست كه آن ذكر خاموش شود و اصلا ذكري نباشد و دستور داد كه سب و لعن را متوقف كنند و اين قسم ساده‌لوحي متأسفانه در جمعي از محققان ما وجود دارد و يك نوع تفكري هم هست كه برخاسته از صلح كل صوفيه و يا لااقل شبيه بآن نوع تفكر است كه بعض محققان سعي دارند بسياري از معنونين و اسم و رسم داران گذشته و علما و عرفا و حكمائي را كه مذاهب مختلط و گوناگوني داشته‌اند تبرئه نمايند و مخالفتهاي بزرگ آنها را با اهل حق كمرنگ و بي‌اهميت جلوه دهند و يا حتي آنها را از شيعه بحساب آورند و اين نوع كوشش به هر نيتي كه باشد قلب واقعيت و دگرگون ساختن حقيقت است حتي آنكه ديده و شنيده ميشود كه بعضي محيي‌الدين عربي را كه مسلما اهل سنت بوده و با شيعه ميانه خوبي نداشته شيعه ميشمارند و آنچه در كتب او عليه شيعه است ميگويند اينها را اضافه كرده‌اند و وقتي كه ميگوئي ادله تشيع او چيست ميگويند از كتب او حذف كرده‌اند و اين حقيقتا استدلالي است كه به حجتها و ادله اطفال ميماند و محتاج رد و بحث خاصي نيست و ما نبايد آنقدر ضعيف النفس باشيم كه مقهور بعض شهرتها بشويم و اگر يك عالمي در دنيا شهرتي پيدا كرده و معروف شده و كتبي و نظرياتي دارد گمان كنيم اگر بنحوي او را بخودمان ملحق نمائيم و بگوئيم كه شيعه بوده اعتبار و افتخاري براي ما ميشود بلكه افتخار در پيروي حقيقت و بيان واقعيت و صداقت است و افتخار شيعه علمائي هستند كه جز از محمد و آل‌محمد عليهم السلام نگرفته‌اند و علم و حكمت و عرفان آنها همه بروايت از آل‌محمد و مستنبط از كلمات ايشان است و اين نوع علم و حكمت است كه خطا در آن راهبر [ص 249] نيست چرا كه مأخذ آن معصوم و محفوظ به حفظ خدا بوده و ساير علما يا اشباه علما كه از سليقه‌ها و تصورات و اوهام و خيالات و استحسانات خود تعبير آورده‌اند مسلما مصون از خطا نيستند و به خطا نزديكترند تا صواب چرا كه حضرت باقر عليه السلام به سَلَمَة بن كُهيل و حَكَم بن عُتَيبه فرمودند به شرق برويد يا بغرب هرگز علم صحيحي نمييابيد مگر چيزي كه از ما اهل بيت صادر شود ● .

باري اين چند كلمه را بطور معترضه عرض كردم و صحبت در اين بود كه معاويه با پشتكار زياد و با انگيزه عداوتي كه داشت تبليغات فراواني عليه خاندان پيغمبر (ص) بعمل آورد و مجموعه حجيمي از اخبار و احاديث جعلي را جزو مآخذ و مدارك و ادله احكام و عقايد مسلمين نمود كه بيرون آوردن مضامين آنها از دل ضعفاي مسلمين كاري بسيار مشكل است اما آن دروغها و افتراها كه بر حضرت امير و اهل بيت آن حضرت بستند بواسطه عظمت و بزرگي آن بزرگواران و نمايندگي كه از صفات و انوار الهي داشتند بزودي معلوم شد كه افتراست و بسياري از آن كلمات از ذهنها و خاطرها رفت و نتوانستند كه روي مهتاب را گل بمالند و نور خدا را خاموش نمايند لكن آن فضائل و ادله حقانيت كه براي خود و پيشينيان خود ساختند اگر چه كه براي اهل علم و تحقيق حقايق بسياري از آنها مخفي نمانده لكن الواح ساده عوام طوري با آنها خو گرفته و جزو نواميس آنها شده كه برگرداندن آنها از مشكلترين امور است آن اوائل كه مردم به زمان پيغمبر (ص) و خلفا قريب [ص 250] العهد بودند بدعتها و تغييراتي را كه در دين واقع شده بود حضرت امير عليه السلام نتوانست برگرداند و خود آن بزرگوار در خطبه‌اي يكي يكي را ميشمرد و آن خطبه در كافي در كتاب روضه از علي بن ابراهيم نقل شده و خلاصه بعض فقرات آن اين است كه ميفرمايد واليان پيشين مخالفتهائي با سنت رسول خدا كردند و تغييراتي دادند كه من اگر بخواهم آنها را برگردانم و مردم را وادار بترك آنها نمايم همه لشكر من از گردم پراكنده ميشوند و يكه و تنها ميمانم يا با چند نفري از شيعه ، آنها كه فضل مرا و وجوب امامتم را از كتاب خدا و سنت پيغمبر (ص) درك ميكنند و ميشناسند . و بعد حضرت ميشمارد مواردي را كه بعض آنها اين است كه ميفرمايد مثلا اگر مقام ابراهيم را سر جايش برگردانم آنجا كه رسول خدا (ص) گذاشته بود يا فدك را بورثه فاطمه عليها السلام برگردانم و خانه جعفر (ع) را كه جزو مسجد كرده‌اند خراب كنم و بورثه‌اش برگردانم و آن حكمها و قضاوتهائي كه به جور شده برگردانم و زمين خيبر را كه تقسيم شده برگردانم و مسح بر كفش را حرام كنم و امر كنم كه آن دو نوع متعه حلال هستند و بر جنازه بايد پنج تكبير بگويند و بسم الله الرحمن الرحيم را بايد بلند بگويند و وضوء و غسل و نماز را به مواقيت و شرايع و مواضع خودش برگردانم ، از گرد من متفرق خواهند شد بخدا قسم امر كردم در ماه رمضان كه نافله را به جماعت نخوانند كه بدعت است بعض از لشكريانم كه همراه من جنگ ميكردند صدايشان بلند شد كه اي مسلمانان سنت عمر را تغيير ميدهند ، و دارد ما را از نماز مستحب در ماه رمضان نهي ميكند و ترسيدم كه در لشكر انقلابي بشود .

باري همه اين تعصبها كه براي خلفا داشتند قبل از تبليغات معاويه بود و [ص 251] ديگر بعد از آن هرچه بيشتر آن تبليغها در دلها نفوذ كرد ، و گذشت زمان و دور شدن مردم از زمان پيغمبر هم باز باعث شد كه بيشتر بر آن عقايد و نواميس ثابت شوند اگر چه كه دست خداوند همواره در همه آن فتنه‌هاي كور و فشار و اختناقها جمعي از شيعه را موفق داشت كه عقايد خود را به هر سختي كه بود حفظ نمايند و صرف وجود ظاهري امامان در ميان مردم ولو آنكه نميتوانستند علنا همه چيز بگويند بزرگترين وسيله حفظ ايمانها بود و امثال معاويه هم كه اين معني را ميفهميدند به سكوت و خانه‌نشيني امام هم راضي نميشدند و ميخواستند كه امام وجود نداشته باشد چون علانيه معلوم بود كه مثلا امام حسن عليه السلام هيچ كلامي هم كه نفرمايد صرف بودن او در ميان مردم دليل بزرگي بر بطلان امر معاويه است و معاويه ميديد كه آن حضرت اگر قائم بامر باشد امام است و اگر ظاهرا معزول و خانه‌نشين هم باشد امام است چنانكه پيغمبر (ص) فرمود حسن و حسين دو امامند بايستند يا بنشينند و امامت چيزي نبود كه بشود آن را از ايشان بگيرند . پس معاويه بعد از زير پا گذاشتن مفاد آن صلحنامه و وليعهد كردن يزيد و تبديل ظاهر خلافت به دربار سلطنت و آنهمه كارهاي خلاف كه تفصيل آنها در كتب تاريخ مذكور است بر آن شد كه هر طور هست حضرت مجتبي را از ميان بردارد كه كار رياست را براي يزيد ممكن و سهل نمايد پس در صدد قتل آن بزرگوار برآمد .

** فصل **

از حضرت صادق عليه السلام روايت شده از پدران بزرگوارش كه حضرت امام حسن (ع) باهل بيت خود فرمود : من به سم خواهم مرد همانطور كه رسول [ص 252] خدا (ص) از دنيا رفت ، عرض كردند چه كسي اين عمل را در حق شما ميكند فرمودند زنم جعده دختر اشعث بن قيس چون معاويه نيرنگي با او بكار ميبرد و او را باين عمل امر ميكند عرض كردند از منزل خود بيرونش كن و او را از خود دور فرما فرمودند چگونه بيرون كنم او را و هنوز كاري نكرده و اگر او را بيرون كنم غير او مرا نخواهد كشت و پيش مردم معذور خواهد بود و چند روزي نگذشت مگر آنكه معاويه مال فراواني براي او فرستاد و مقداري سم ، و وعده داد كه اگر آن را به حضرت امام حسن بخوراند صد هزار درهم ديگر باو بدهد و او را براي يزيد عقد نمايد پس حضرت امام حسن ( روزي ) بخانه برگشتند و آن روز روز گرمي بود و حضرت روزه گرفته بودند پس آن ملعونه وقت افطار قدري شير كه آن سم را با آن آميخته بود براي آن حضرت آورد و حضرت آنرا نوشيدند و فرمودند اي دشمن خدا مرا كشتي خدا ترا بكشد قسم بخدا كه بجاي من كسي را نخواهي ديد ( يعني ترا براي يزيد نميگيرند ) و گولت زدند و مسخره‌ات كرده‌اند و خدا ترا و او را خوار خواهد فرمود . پس دو روز بعد از آن حضرت حيات داشتند تا ديده از جهان فرو بستند و معاويه هم با آن زن غدر كرد و به عهد خود با او وفا ننمود . انتهي ● و نزديك شهادت آن حضرت زهر بطوري مزاج مباركش را منقلب نمود كه لخته‌هاي خون را همچون پاره‌هاي جگر از گلوي مقدس بالا ميآورد و در ميان طشتي كه براي آن حضرت گذاشته بودند ميريخت و ميفرمود چندين دفعه بمن سم دادند و اين دفعه از آن دفعات شديدتر است .

[ص 253] و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه چون وفات حضرت امام حسن (ع) نزديك شد گريه شديدي فرمود و فرمود بر امر عظيم و هولي وارد ميشوم كه هرگز بر مثل آن وارد نشده‌ام آن وقت وصيت فرمود كه او را در بقيع دفن كنند و فرمود برادر من ، مرا بر سريرم حمل كن و ببر نزد قبر جدم پيغمبر (ص) كه تجديد عهدي بكنم آن وقت مرا برگردان كنار قبر جده‌ام فاطمه بنت‌اسد و دفن كن و خواهي ديد اي فرزند مادرم كه جماعت خيال ميكنند كه شما ميخواهيد مرا نزد رسول خدا (ص) دفن كنيد و ميآيند و نفرات ميآورند كه مانع شوند و ترا بخدا قسم ميدهم كه در جريان دفن من يك مِحجمه خون هم نريزي ( محجمه ظرف حجامت است ) . پس چون حضرت سيد الشهداء آن حضرت را غسل داد و كفن فرمود و او را بر سرير گذاشته و حمل فرمود و بسوي قبر جدش رسول خدا (ص) رفت كه تجديد عهد نمايد مروان حكم با جمعي از بني‌اميه كه همراه او بودند آمدند و مروان گفت آيا عثمان را بايد در اقصاي شهر خاك كنند و حسن را كنار پيغمبر هرگز نميگذاريم كه چنين شود و در اين وقت عايشه در حالي كه بر استري سوار شده بود رسيد و ميگفت شما را چه كار به كار من ميخواهيد كسي را كه دوست نميدارم داخل خانه من نمائيد . ابن‌عباس به مروان حكم گفت ما نميخواهيم ميت خود را در اينجا دفن كنيم چون او خود به حرمت قبر رسول خدا (ص) داناتر از آن بود كه مثل ديگران بي اذن او وارد بر خانه آن حضرت شده و در كنار او كلنگ بر زمين بزند برگرد كه ما بر طبق وصيت او او را در بقيع دفن خواهيم كرد آن وقت به عايشه گفت امان از قباحت ، يك روز سوار استر ميشوي يك روز سوار شتر ميشوي و اگر عمر كني فيل هم سوار [ص 254] خواهي شد . تمام شد حديث و عبارت ابن‌عباس كه گفت بدون اذن داخل خانه او شديد اشاره بآن است كه قبر مطهر پيغمبر (ص) در خانه آن حضرت و در حجره خود آن حضرت است و خداوند در كتاب خود فرموده : يا ايها الذين آمنوا لاتدخلوا بيوت النبي الا ان يؤذن لكم ● . يعني اي كساني كه ايمان آورده‌ايد داخل خانه‌هاي پيغمبر نشويد مگر آنكه به شما اذن داده شود و خليفه اول و دوم كه وصيت كردند كنار پيغمبر آنها را دفن كنند امر به دفن در خانه‌اي نمودند كه مال آنها نبود و كسي هم بآنها اجازه نداده بود و اگر گفته شود كه عايشه و حفصه سهم داشتند جوابش اين است كه هريك از آنها يك نهم از يك هشتم داشتند كه يك قسمت از هفتاد و دو قسمت آن حجره ميشود نه بيشتر چون حضرت فاطمه سلام الله عليها دختر آن حضرت بود و مانع بود كه آنها بيشتر از آن ارث ببرند و خود حضرت فاطمه (ع) البته سهم او بيشتر بود و فرزند او سزاوارتر به حجره آن حضرت بود پس در آن دفنها ذي‌حق نبودند چنانكه بر اين منعها هم حقي نداشتند .

باري منظور توضيح اشاره ابن‌عباس بود و در روايات ديگر هست كه ابن‌عباس گفت اگر وصيت فرموده بود كه در كنار پيغمبر (ص) دفن شود ميديديد كه نميتوانستيد مانع شويد و به عايشه گفت يك روز سوار استر ميشوي و يك روز جمل ، ميخواهي نور خدا را خاموش كني و با اولياء او بجنگي ، برگرد آنچه منظور تو بود و از آن ميترسيدي نخواهد شد و به آرزوي خود رسيدي و خدا اين اهل بيت را ظفر ميدهد ولو بعد از مدتي [ص 255] باشد . و حضرت سيد الشهداء (ع) فرمود بخدا قسم اگر حسن عهد نكرده بود با من كه يك محجمه خون در اين قضيه نريزد و حفظ دماء بشود ميديديد كه شمشيرهاي خدا چطور بر شما فرود ميآمد عهدي را كه داشتيم شكستيد و آن شرط را كه قرار بود بر ما تعدي نكنيد باطل كرديد . باري جنازه را برگرداندند بسوي بقيع كه در آنجا دفن كنند و در اين بين جماعت بني‌اميه بي‌حيائي را بنهايت بردند و جنازه مطهر را تيرباران كردند و بنا به روايتي هفتاد تير از تابوت بيرون آوردند لكن حضرت سيد الشهداء و بني‌هاشم چيزي نگفتند .

و در بعض روايات است كه حضرت امام حسن (ع) در حيوة خود زنهاي متعددي گرفته و طلاق داده بود و وقت تشييع جنازه او همان زنهاي مطلقه پابرهنه دنبال جنازه او ميآمدند و جنازه مطهرش را تشييع مينمودند .

باري بدن شريفش را در كنار جده‌اش فاطمه بنت‌اسد والده ماجده اميرالمؤمنين عليه السلام بخاك سپردند . و روايت ميكنند كه جمعيت تشييع‌كننده بقدري زياد بود كه مدينه هرگز چنان جماعتي بخود نديده بود و پس از دفن ، حضرت سيد الشهداء عليه السلام پاي ديوار بقيع ايستادند و مردم گروه گروه آمدند و به آن حضرت تسليت گفتند و مرخص شدند .

واقعه شهادت آن امام همام مطابق معروف در بيست و هشتم ماه صفر از سال چهل و نهم هجري اتفاق افتاد و بعضي نيز در روز هفتم صفر گفته‌اند و سن مباركش در آن وقت قريب چهل و هفت سال بود و روايات ديگري هم در مورد سن و تاريخ وفات آن بزرگوار رسيده و ما به ذكر همين روايات اكتفا نموديم .

[ص 256] ** فصل **

درباره شأن و مقام و مرتبه حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام و يا هريك از ائمه اطهار عليهم السلام امثال ما بندگان نميتوانيم اظهار نظري بنمائيم و مطلبي بيان كنيم جز آنكه چون ذكر فضائل معروفه ايشان مقدمه معرفت است و چون با ذكر آن فضيلتها براي آن وجودات مقدسه ، عظمي در نفس پيدا ميشود و بزرگي آنها بيشتر ثابت و مسلم ميگردد بعض از روايات را كه مشعر بر علو مقام و مكارم اخلاق و صفات آن بزرگوار است ذكر ميكنيم .

در نهج البلاغه وصيتي از حضرت امير (ع) منقول است كه در راه مراجعت از صفين در محلي بنام حاضرين براي حضرت امام حسن عليه السلام نوشتند و آن وصيت بسيار مفصل و مالامال از مواعظ و حكم و تعاليم عاليه است و ما يك عبارت از آن مرقومه را نقل ميكنيم كه حضرت امير خطاب به حضرت امام حسن عليه السلام ميفرمايد : وجدتك بعضي بل وجدتك كلي حتي كأن شيئا لو اصابك اصابني و كأن الموت لو اتاك اتاني فعناني من امرك ما يعنيني من امر نفسي ، الوصية . يعني ميفرمايد تو را بعض خود يافتم بلكه ترا همه خودم يافتم تا آنجا كه اگر چيزي بتو برسد به من رسيده و اگر مرگ تو در رسد مرگ من رسيده و خلاصه آنچه تو را محزون كند و به تعب آورد درست همان است كه بر من وارد شود و مرا بيازارد . و اين فرمايش كه تو بعض من بلكه كل من هستي بسيار فضيلت بزرگي براي آن حضرت محسوب ميشود و چرا اينطور نباشد و حال آنكه آن بزرگواران هر لاحقي از ايشان مثل چراغي بود كه از چراغ سابق افروخته ميشد و همان گونه كه چراغ سابق نوراني بود و ديگران را روشن مينمود ، اين چراغ هم به [ص 257] نورافشاني ميپرداخت و همه صفات و كمالات سابق را حكايت ميكرد مثلا همانطور كه پيغمبر (ص) صاحب خلق عظيم بود و مشمول رحمت خدا واقع شده و ميتوانست با مردم با ملايمت و لينت و حلم رفتار كند و اميرالمؤمنين عليه السلام نيز سالها بر آنهمه ناملايمات صبر فرمود حضرت امام حسن نيز بتصديق دوست و دشمن كوهي از حلم بود چنانكه نقل ميكنند روزي حضرت بر استري سوار بودند و در مدينه عبور ميفرمودند كه يك نفر از مردم شام وارد مدينه شد و آن حضرت را ديد و چون به تلقينات بني‌اميه آن حضرت را بد ميدانست شروع كرد بآن بزرگوار ناسزا گفتن و اسائه ادب نمودن و هر قدر دلش ميخواست بد و زشت گفت اما حضرت هيچ نميفرمودند تا شخص شامي ساكت شد وقتي كه او ساكت شد حضرت بر او سلام كردند و باو تبسم فرمودند و فرمودند اي شيخ چنين ميبينم كه غريب هستي شايد امر ما بر تو مشتبه شده باشد اگر بخواهي گذشت ميكنيم و از تو راضي ميشويم ، و اگر از ما چيزي بخواهي بتو ميدهيم اگر راهنمائي لازم داشته باشي ترا هدايت و راهنمائي ميكنيم اگر بخواهي كه پياده نباشي بتو مركب ميدهيم اگر گرسنه باشي سيرت ميكنيم اگر عريان باشي لباست ميدهيم اگر محتاج باشي بي‌نيازت ميكنيم اگر فراري و تبعيدي باشي به تو پناه ميدهيم و اگر حاجتي داشته باشي آن را برميآوريم و تا در مدينه هستي اگر بارت را نزد ما بياوري و مهمان ما باشي براي تو بهتر است چرا كه خانه ما وسيع است و ما از متعينين هستيم و مال بسيار داريم . چون آن شخص فرمايشات حضرت را شنيد گريست و عرض كرد شهادت ميدهم كه شما خليفه خدا هستيد در زمين ، و خدا بهتر ميداند رسالت خود را در كجا [ص 258] بگذارد و تو و پدرت تا امروز نزد من مبغوض‌ترين مردم بوديد و الآن تو محبوب‌ترين خلق خدائي در نزد من و بار خود را بمنزل حضرت آورد و تا وقت رفتن همانجا ماند و به محبت آن حضرت معتقد شد .

و مهمتر از اين قبيل سلوكها صبري بود كه در مجالس امثال معاويه و مروان ميكرد وقتي كه نسبت به حضرت امير عليه السلام سخنان ناشايست ميگفتند حتي در مجلسي مروان نسبت به حضرت امير كلمات زشتي گفت حضرت هيچ نفرمودند بعد حضرت سيد الشهداء اين مطلب را شنيدند و رفتند و چند كلمه‌اي به مروان گفتند آن وقت خدمت حضرت امام حسن آمدند و عرض كردند شما ميشنويد اين شخص به پدر شما بد ميگويد و هيچ باو نميفرمائيد حضرت امام حسن فرمودند چه ميتوانستم بگويم به مردي كه تسلط دارد هرچه ميخواهد ميگويد و هر كار بخواهد ميكند انتهي . و صدمه ديگر سرزنش دوستان بود كه درباره صلح آن حضرت را ملامت ميكردند و گذشت كه به هريك جوابي ميفرمودند كه آرام بگيرد و ميزان معرفت عامه شيعه در آن زمانها بسيار كم بود و نه تنها امام را صاحب علم و اطلاع و حكمت و درايت فوق العاده نميدانستند بلكه در بسياري از موارد گمان ميكردند كه خودشان مطلب را بهتر ميفهمند و به سياست عالمترند و مثلا فكر ميكردند كه حضرت امام حسن عليه السلام از حيله‌هاي معاويه غافلند و امثال اين خيالات كه همه‌اش از كمي معرفت بود و حضرت بر همه اين احوال صبر ميفرمود .

از حكايات دوران آن حضرت اينكه نقل ميكنند شخصي خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد يا ابن اميرالمؤمنين دشمني دارم ظالم و غاصب كه حرمت [ص 259] پيران نميدارد و بر اطفال صغار رحم نميكند و تو را به حق آنكه اين نعمت را بدون شفاعت كسي به صرف آنكه ميخواسته بتو مرحمت كند ، بتو داده قسم ميدهم كه بين من و او قضاوت كني و حضرت در آن وقت تكيه داده بودند وقتي مرد اين سخن را گفت راست نشستند و فرمودند اين دشمن تو كيست تا بين تو و او حكم كنم و حق تو را از او بگيرم ، عرض كرد فقر و تنگدستي ، حضرت مدتي سر را پائين انداختند بعد سرشان را بلند كردند و به خادمشان فرمودند چقدر موجود داريم همه را بياور پس خادم پنج هزار درهم آورد فرمودند همه را باو بده بعد فرمودند بحق همان قسمها كه بمن دادي هر وقت اين دشمن تو آمد كه بر تو جور كند نزد من بيا و از ظلم او شكايت كن .

و ديگر از كتاب كشف الغمة نقل شده كه روزي حضرت امام حسن لباس فاخر پوشيده بودند و استعمال عطر نموده و در ميان جمعي از خدم و حشم و خويشان خود بر استر راهواري سوار بودند و در بعضي كوچه‌هاي مدينه حركت ميفرمودند در اين وقت يهودي پير فقيري از روبرو ميآمد كه لباس كهنه و حال زار و بدن نحيفي داشت چون چشمش به حضرت افتاد كه با چنان حشمت و جلالي حركت ميفرمود گفت اي پسر رسول خدا بايست و بعرض من گوش ده حضرت دهنه را كشيدند و ايستادند يهودي گفت انصاف بده جد تو فرموده دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است تو خود را مؤمن ميداني و مرا كافر تو با اين راحت و نعمت و من با اين بيچارگي و مشقت آيا تو در زنداني و من در بهشت حضرت امام حسن فرمود اي مرد اگر پرده از پيش چشم تو برداشته شود و ببيني آنچه را كه خدا براي من و ساير مؤمنان در آخرت از حور و قصور و باغهاي جاويدان مهيا فرموده خواهي دانست كه [ص 260] دنيا با وجود اين حالت براي من زندان است و اگر نظر كني به آنچه خدا براي تو و ديگر كفار در آخرت آماده كرده از آتش جهنم و انواع عذابها ميفهمي كه حالت فعلي تو نسبت بآن حالت بهشت است .

و از آن حضرت معجزات بسيار ديده شد از جمله روايتي است كه در جلاء العيون از حضرت صادق عليه السلام نقل ميكند كه پس از صلح روزي آن حضرت با معاويه در نخيله نشسته بودند معاويه گفت شنيده‌ام پيغمبر (ص) خرما را بر روي درخت تخمين ميزدند و درست ميآمد آيا اين علم را شما هم داريد ؟ شيعيان شما كه ميگويند علم هيچ چيز از زمين و آسمان بر شما پنهان نيست حضرت فرمودند حضرت رسول (ص) وزن آن را بيان ميفرمود و من براي تو عدد دانه‌هاي آن را ميگويم معاويه گفت بگو كه در اين درخت چند بسر است ( و بسر خرماي نارس است ) حضرت فرمودند چهار هزار و چهار دانه معاويه گفت خرما را چيدند و شمردند چهار هزار و سه دانه شد حضرت فرمودند دروغ نگفته‌ام و از طرف خدا به من خبر دروغ نرسيده بايد دانه ديگر را مخفي كرده باشند چون تفحص كردند يك دانه در دست عبدالله بن عامر نامي بود كه برداشته بود . و بعد از آن آنحضرت پيش‌گوئي كرده و فرمودند زياد را به پدر خود نسبت خواهي داد و حُجْر بن عَدِيّ را خواهي كشت و سرهاي شيعيان را از شهرهاي مختلف نزد تو ميآورند و همه اين مطالب واقع شد همانطور كه حضرت فرموده بود . و از حضرت صادق عليه السلام نقل شده كه حضرت امام حسن عليه السلام بيست و پنج بار پياده بزيارت خانه خدا رفتند . و در روايت ديگري است كه بيست مرتبه از مدينه پياده رفتند و نقل ميكند كه معاويه در وقت مرضش ميگفت بر هيچ [ص 261] چيز ناراحت نيستم جز آنكه پياده حج نكردم و حسن بن علي عليهما السلام بيست و پنج بار پياده حج نموده و مالهاي سواري را همراه او ميبردند .

و روايت شده كه آن حضرت دو بار همه مال خود را بخشيدند و دو بار يا سه بار مال خود را با خدا نصف نمودند و بخشيدند حتي از دو نعل يكي را دادند .

از حضرت رضا عليه السلام منقول است ● از پدران بزرگوارش عليهم السلام كه چون هنگام وفات حسن بن علي بن ابيطالب رسيد گريه فرمود عرض شد بآن حضرت اي پسر رسول خدا در حالي كه جايگاه تو نزد پيغمبر معلوم است و درباره شما مطالبي فرمود كه همه ميدانند و بيست حجه پياده رفتيد و سه بار مال خود را با خدا تقسيم فرمودي حتي از دو لنگه نعلين يكي را دادي ، براي چه گريه ميفرمائي امام عليه السلام فرمود براي دو چيز گريه ميكنم يكي هول مطلع و ديگري جدائي از دوستان . تمام شد حديث شريف و هول مطلع يعني ترسي كه ميت پس از اطلاع و اشراف بر آن عالم پيدا ميكند .

** فصل **

اولاد آن حضرت را در حدود سيزده تا شانزده شمرده‌اند و شيخ مفيد رحمه الله در ارشاد فرموده كه اولاد حسن بن علي عليهما السلام از ذكور و اناث پانزده تن بودند زيد بن حسن و ام‌حسن و ام‌حسين و حسن بن حسن و عمرو بن حسن و قاسم و عبدالله و عبدالرحمن و حسين بن حسن ملقب به اثرم و طلحه و فاطمه و ام‌عبدالله و فاطمه و ام‌سلمه و رقيه . و در روايت [ص 262] هست كه پسر ديگري بنام ابوبكر داشتند از اين جمله حسن بن حسن داماد حضرت سيد الشهداء بود و آن حضرت فاطمه دختر خود را باو دادند . و سه تن از اولاد آن بزرگوار عبدالله و قاسم و ابوبكر در ركاب عم بزرگوارشان حضرت سيد الشهداء عليه السلام شهادت يافتند .

و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .

[ص 263] مطلب سوم

در شرح حالات حضرت سيد الشهداء ابوعبدالله حسين بن علي بن ابي‌طالب است صلوات الله و سلامه عليهما و در آن چند فصل است .

** فصل **

ولادت باسعادت آن حضرت بنا بر معروف در روز پنجشنبه سوم شعبان از سال سوم هجري واقع شده ● و اين مشهورترين روايت در ولادت آن حضرت است اما بنا بر رواياتي كه بين حضرت امام حسن عليه السلام و بين حضرت سيد الشهداء عليه السلام شش ماه و ده روز فاصله بوده و حضرت سيد الشهداء شش ماهه متولد شدند و اينكه تقريبا اتفاق است بر اينكه ولادت حضرت مجتبي عليه السلام روز پانزدهم ماه مبارك رمضان بوده ولادت حضرت سيد الشهداء عليه السلام در دهه آخر ربيع الاول ميشود و شيخ در تهذيب و شهيد در دروس نيز ولادت آن حضرت را در ربيع الاول ذكر كرده‌اند . و بعض روايات ولادت آن بزرگوار را در سال چهارم هجري ● هم نقل كرده‌اند و بهر صورت بنا بر مشهور آن حضرت قريب هفت سال ملازم جد بزرگوار و حدود سي سال بعد از ايشان در خدمت پدر عاليمقدار و ده سال هم ملازم برادر بزرگوارش بود و پس از حضرت مجتبي هم ده سال زندگاني فرمود و عمر مباركش در دهم محرم سال شصت و يك قدري بيشتر از پنجاه و هفت [ص 264] سال بود ، در بحار از تفسير فرات بن ابراهيم از حضرت صادق عليه السلام نقل ميكند كه حسين در بغل مادرش بود و پيغمبر صلي الله عليه و آله او را گرفتند و فرمودند خدا قاتل ترا لعنت كند و خدا آن را كه جامه از تن تو بيرون ميكند لعنت كند و خدا آنها را كه بر تو ظلم و جور روا ميدارند هلاك فرمايد و خدا بين من و آنها كه عليه تو همدست ميشوند قضاوت فرمايد .

حضرت فاطمه عرض كرد چه ميفرمائي اي پدر حضرت فرمود دخترم بخاطر آوردم آنچه را كه بعد از من و تو براي او پيش ميآيد از اذيتها و ظلمها و غدرها و تعدي‌ها و آن روز حسين در ميان جماعتي است كه گويا ستارگان آسمانند و بر يكديگر پيشي گرفته و بسوي مرگ ميروند و گويا لشكرگاه آنها را ميبينم و مسكن و بارانداز آنها را و قبورشان را .

فاطمه سلام الله عليها عرض كرد اي پدر اينجا كه ميفرمائي كجاست فرمود جائي است كه بآن كربلا ميگويند و دار كرب و بلا است ( يعني خانه حزن و اندوه و سختي و محنت و امتحان ) براي ما و براي امت . اشرار امت من بر آنها خروج ميكنند اشخاص بدي كه اگر اهل زمينها و آسمانها شفاعت آنها را بكنند از آنها پذيرفته نميشود و مخلد در آتش خواهند بود .

حضرت فاطمه عرض كرد اي پدر پس ميفرمائي كه او را ميكشند فرمود بلي دختر جانم كشتني كه پيش از او كسي را بآنطور نكشته باشند و اهل آسمانها و زمينها بر او ميگريند و ملائكه و وحش و نباتات و درياها و كوهها و اگر بآنها اذن داده شود ( كه انتقام او را بكشند ) نفس‌كشنده‌اي بر روي زمين نميماند .

و جماعتي از دوستان ما او را زيارت كنند كه در همه روي زمين كسي از آنها عارفتر به خدا و برپادارنده‌تر نسبت به حق ما نيست و هيچ كس جز اين [ص 265] جماعت بر روي زمين نيست كه توجه باو نمايد اين جماعت در تاريكي جور همچون چراغهائي هستند و شفاعت‌كننده‌اند و فردا بر حوض من وارد ميشوند و چون بر من درآيند از سيماي آنها ميشناسمشان و اهل هر ديني پيشوايان خود را طلب ميكنند و اين جماعت ما را ميطلبند و غير ما را نميجويند و زمين بآنها برپاست ، بسبب آنهاست كه باران ميبارد پس فاطمه زهرا عليها السلام عرض كرد اي پدر انا لله و گريه كرد پس پيغمبر صلي الله عليه و آله باو فرمود دخترم افضل اهل بهشت كساني هستند كه در دنيا شهيد شوند جان و مال خود را داده‌اند به تنخواه بهشت در راه خدا جنگ ميكنند و ميكشند و كشته ميشوند وعده‌اي كه بآنها داده شده بر اين عمل وعده حقي كه خلف نميشود پس آنچه نزد خداست بهتر از دنيا و ما فيها است شهادت كشته شدني است آسانتر از مردن و كسي كه بر او قتل نوشته شود بسوي آرامگاه خود ميرود و كسي هم كه كشته نشود بزودي موت او را در مييابد اي فاطمه اي دختر محمد آيا دوست نميداري فردا كه روز حساب ميشود تو در ميان اين خلق امر كني و امرت مطاع باشد آيا نميخواهي كه پسرت از حاملان عرش باشد آيا نميخواهي كه نزد پدرت بيايند و از او شفاعت بخواهند نميخواهي كه شوهرت در روز عطش خلق را از حوض براند و از آن بدوستان خود بدهد و دشمنان خود را از آن دور كند آيا نميخواهي كه شوهرت قسمت‌كننده آتش باشد بآتش امر كند و آتش اطاعت او را بنمايد هركه را بخواهد از آن نجات دهد و هركه را نخواهد در آن رها نمايد .

دوست نميداري كه نظر كني به ملائكه بر اطراف آسمان كه چشم بفرمان تو داشته باشند و چشمشان به شوهر تو باشد كه پيش روي خدا خلايق را [ص 266] حاضر كرده و با آنها مخاصمه ميكند گمان ميكني خداوند در وقتي كه حجت شوهر تو بر خلايق قائم و ثابت شد و آتش مأمور باطاعت او شد با كشندگان اولاد تو و كشندگان تو و كشنده شوهرت چه معامله‌اي بفرمايد . دوست نميداري كه ملائكه بر فرزندت بگريند و همه چيز بر او اسف آورد باين راضي نميشوي كه زوار او در ضمانت خدا باشند و هركه زيارت او را بكند بمنزله كسي باشد كه حج خانه خدا كرده باشد و عمره گذارده باشد و يك چشم بر هم زدن از شمول رحمت خدا محروم نباشد و چون بميرد شهيد مرده باشد و تا باشد ملائكه حافظين براي او دعا كنند و همواره در حفظ خدا و نگهداري او باشد تا از دنيا برود ؟ حضرت فاطمه عرض كرد اي پدر تسليم شدم و راضي شدم و توكل بر خدا نمودم پس پيغمبر (ص) دست مبارك بر قلب آن مخدره كشيدند و با دست خود اشك از ديدگانش ستردند و فرمودند محقق بدان كه من و شوهرت و تو و دو پسرت در جايگاهي هستيم كه باعث روشني چشم و شادي قلبت خواهد بود . تمام شد حديث شريف ● .

از حضرت سجاد عليه السلام مروي است از اسماء بنت عميس كه براي آن حضرت قصه ولادت حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام را نقل كرده بود روايت ميفرمايند كه اسماء گفت وقتي كه حضرت فاطمه حسين عليه السلام را بدنيا آوردند و من در وضع حمل بايشان كمك ميكردم پيغمبر (ص) تشريف آوردند و فرمودند اسماء پسرم را بياور و من طفل را در جامه سفيدي كه بر او پيچيده بودم بآن حضرت دادم آن حضرت عينا همانطور كه نسبت به امام حسن [ص 267] عليه السلام عمل فرموده بود با امام حسين هم همانگونه عمل فرمود ( يعني در گوش راست او اذان فرمود و در گوش چپ اقامه ) اسماء گفت اين وقت پيغمبر (ص) گريه فرمود بعد فرمود براي تو واقعه‌اي خواهد بود خدايا قاتل او را لعنت فرما آن وقت فرمودند ، به فاطمه از اين مطلب چيزي مگو .

اسماء ميگويد وقتي روز هفتم شد پيغمبر (ص) تشريف آوردند و فرمودند پسرم را بياور و من آوردم و همانطور كه نسبت به حضرت امام حسن فرموده بود عمل فرمود قوچي خاكستري براي او عقيقه فرمود و ران آن را به قابله داد و سر طفل را تراشيده و بوزن موهاي او از نقره صدقه داد و بر سر او خلوق ماليد و فرمود اين كه خون قرباني را بر سر بچه ميماليدند از كارهاي زمان جاهليت بود . اسماء ميگويد بعد حضرت او را در دامن خود گرفتند و فرمودند اي اباعبدالله سخت است بر من . . . و بعد گريه فرمودند عرض كردم پدر و مادرم بفداي شما امروز اينطور ميفرمائي و روز اول هم آنطور فرمودي اين چه حكايتي است فرمودند بر اين فرزندم ميگريم كه گروهي ظالم و كافر از بني‌اميه كه خدا لعنتشان كند و شفاعت مرا روز قيامت بآنها نرساند او را خواهند كشت ، كسي او را ميكشد كه در دين رخنه مياندازد و به خداي عظيم كافر ميشود بعد فرمودند خدايا درباره اين دو پسر همان را از تو ميخواهم كه ابراهيم براي ذريه خود خواست و ميگويم كه : بارخدايا اين دو پسر را دوست بدار و هركه آنها را دوست داشت او را هم دوست بدار و هركس بآنها بغض ورزيد باندازه زمين و آسمان بر او لعنت بفرست ● .

[ص 268] و نام آن جناب را پيغمبر (ص) حسين گذاشتند كه عربي شبير است و شبير پسر جناب هارون نبي بود و پيغمبر (ص) چون اميرالمؤمنين را به هارون تشبيه فرمودند نام پسران آن حضرت را هم مطابق پسران هارون كه شبر و شبير بود گذاشتند نهايت به لغت عربي و همين تشبيه و اسم‌گذاري آن حضرت نوعي تفسير قرآن است چنانكه گويا آيات مربوط به موسي و هارون و معامله قوم با آنها در بيان احوال اين نبي و ولي است .

و در اخبار ديگر رسيده است كه حتي قبل از آنكه حضرت فاطمه عليها السلام بآن حضرت حامله شوند پيغمبر (ص) بايشان خبر دادند كه پسري خدا بتو ميدهد كه امت او را به ظلم شهيد ميكنند و آن حضرت به پدر بزرگوار خود عرض كرد من چنين فرزندي نميخواهم و آن حضرت فرمودند او و فرزندانش پيشوايان دين و وارثان آثار من و خزينه‌داران علم من خواهند بود پس آن مخدره راضي شد و غرض از بيان اين اخبار آنكه قضيه شهادت حضرت سيد الشهداء عليه السلام امري نبود كه غير مترقبه و ناگهاني پيش آيد و آن حضرت در محرم شصت و يك ندانسته و ناخواسته در مقابل امري واقع شود و ناچار از جنگ شود و شهيد گردد و شايد در ضمن اين مطلب هر جا كه مناسب بود شرحي در اين باره عرض شود .

** فصل **

دوران طفوليت حضرت سيد الشهداء صلوات الله عليه در كنار پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا و امام حسن عليهم السلام سپري شد شش سال با جد بزرگوارش زندگي كرد و همواره مورد مهر و محبت و علاقه فراوان آن حضرت بود و پيغمبر (ص) چه در خلوت و چه در مجالس عام مثل مسجد [ص 269] طوري با آن جناب و برادر بزرگوارش سلوك ميفرمود كه براي هيچ كس شك و ابهامي باقي نميماند كه اينها جگرگوشه‌ها و پاره تن پيغمبرند و آن حضرت سخت بآنها علاقمند است و اضافه بر رفتار ، عبارات حاكي از كمال شوق و علاقه نسبت بآنها ميفرمود كه غالب آن عبارات در بين همه مسلمانان معروف و مشهور است از جمله آنكه شيعه و سني نقل كرده‌اند كه درباره حضرت سيد الشهداء فرمود حسين مني و انا من حسين احب الله من احب حسينا حسين سبط من الاسباط ● . يعني حسين از من است و من از حسينم و از اين فرمايش معلوم ميشود كه همه آن بزرگواران در يك عرض بودند و اگر يكي از تعاليم ديگري استفاده مينمود همچون چراغي بود كه از چراغ ديگر افروخته ميشود و هر سابقي مكمل لاحق بود و بهمين معني است قول پيغمبر (ص) كه فرمودند من و علي از يك نور هستيم و فرمودند علي از من است و من از علي هستم يعني هر دو از يك مبدأ فيض ميگرفتند پس حسين از من است و من از حسين يعني ما هر دو مستفيض از يك نوريم مثل دو برادر يا دو خويشاوند كه ميگويند ما از هميم يعني اصل ما يكي است و آن دو بزرگوار از يك نورند بلكه همه ائمه از يك نورند لكن چون لازم بود كمالات متعددي حكايت شود و صفات گوناگون از آن بزرگواران ظاهر شود و بواسطه تنگي دنيا و عالم زمان ظهور همه اين مراتب از يك نفر بسيار مشكل و بلكه خلاف حكمت بود ظهور آن كمالات و صفات از ابدان متعدده صورت گرفت و اختلاف در ظهورات است كه هر يك كمال خاصي را [ص 270] بيشتر حكايت نمودند چنانكه سيد الشهداء صلوات الله عليه كمال عبوديت و شهادت و خضوع و خشوع را ظاهر ساخت و ابوعبدالله شد و مانعي ندارد كه با توجه باين كمالات خاصه پيغمبر (ص) يا اميرالمؤمنين (ع) هم كه در مرتبه بالاترند بفرمايند انا من حسين يعني در اين كمالات ما از او هستيم و منافاتي با اصل مرتبه آنها كه بالاتر است نخواهد داشت .

باري سخن در ترجمه حديث بود كه در آخر آن فرمودند حسين سبط من الاسباط يعني حسين سبطي است از سبطها و سبط در لغت عرب بمعني اولاد اولاد است و بيشتر باولاد دختر شخص سبط ميگويند چنانكه حفيد و احفاد براي اولاد پسر شخص بكار ميرود و سيد الشهداء سبط پيغمبر است يعني نوه اوست و فرزند دختر اوست اما اگر معني منحصر باين باشد ذكرش فضيلتي نيست اگر صرف نوه بودن و نوه دختري بودن منظور باشد كه همه مردم سبط كسي هستند و اگر بگوئي قصد ، سبط پيغمبر است گفته ميشود چرا نفرمود سبط من و فرمود سبطي از سبطها است پس معني بالاتري منظور آن حضرت است و از بعض اخبار چنين ظاهر ميشود كه هر پيغمبري وصيي دارد و دو سبط و مقام اسباط هر پيغمبري بعد از وصي اوست ابي‌جعفر طبري در بشارة المصطفي و ديگران از جمله صدوق در امالي حديثي نقل ميكنند از حضرت باقر (ع) كه پيغمبر (ص) اشاره به حضرت امير فرمودند و فرمودند دامن اين انزع را از دست ندهيد كه او صديق اكبر است و فرق‌گذارنده بين حق و باطل هركس او را دوست بدارد خدا هدايتش فرمايد و هركس از او تخلف ورزد خداوند نيست و نابودش گرداند و از نسل او هستند دو سبط امت من كه حسن و حسين باشند و آن دو پسران منند و [ص 271] ائمه هدايت‌كننده از نسل حسينند تا آخر حديث ● و از اين فرمايش كه فرمود دو سبط امت من هستند و نفرمود دو سبط من معلوم ميشود كه هر امتي دو سبط دارد و مؤيدات اين معني در اخبار بسيار است .

باري و ديگر از فضائل حضرت سيد الشهداء (ص) كه پيغمبر (ص) در بيان آنها اصرار داشت اين حديث است كه شيخ عبدالله بن نورالله رحمه الله در جلد هفدهم عوالم العلوم از شيخ صدوق نقل ميكند كه از حُذيفة بن اليَمان منقول است كه گفت ديدم پيغمبر صلي الله عليه و آله را كه دست حسين بن علي عليهما السلام را گرفته بود و ميفرمود اي مردم اين حسين بن علي است او را بشناسيد كه او ، قسم بآن كسي كه جان من در دست اوست محققا در بهشت است و دوستان او در بهشتند و دوستان دوستان او هم در بهشتند تمام شد حديث شريف . و از مثل اين اخبار معلوم ميشود كه مدار اين دين در اصل ، بر دوستي و دشمني است و مودت و محبت ذوي القرباي آن حضرت (ص) . و مكرر در اخبار هست كه بر دوستان آنها دعا ميفرمايد و بر دشمنان آنها نفرين ميفرمايد و حضرت باقر عليه السلام در حديثي ميفرمايد : اي زياد آيا دين غير از دوستي و دشمني است ؟ الحديث ● .

** فصل **

سخاوت حضرت سيد الشهداء صلوات الله و سلامه عليه بسيار معروف و مشهور است و هرگاه از كريمترين خلق سؤال ميشد همه در مدينه آن [ص 272] حضرت را نشان ميدادند روزي اعرابي آمد و از آن حضرت طلب حاجتي داشت و اشعاري خواند حضرت چهار هزار دينار داشتند آنها را در جامه‌اي گذارده از شكاف در باو دادند كه چشمشان به چشم او نيفتد و خجالت نكشد و اشعاري در جواب او فرمودند كه اگر ملك و حكومتي در دست ما بود از اينها بيشتر ميداديم اعرابي كه ابدا چنين گماني نداشت و خود را مستحق اينهمه مرحمت نميشمرد گريه كرد حضرت فرمودند شايد عطاي ما را كم شمردي عرض كرد نه گريه‌ام براي اين است كه فكر ميكنم چطور اين جود و كرم زير خاك خواهد رفت . و گويا كه همه ما مثل همان اعرابي هستيم كه بدون استحقاق مشمول اين همه مراحم و عطاهاي آن حضرت گشته‌ايم و اين نعمت دوستي و محبت كه برايگان و بطور ابتدائي بما مرحمت شده همه‌اش از بركت وجود سيد الشهداء است كه دست‌پرورده پيغمبر رحمت و چراغ نورافشان هدايت و كشتي نجات اين امت است .

خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين پرورده كنار رسول خدا حسين

سيد الشهداء عليه السلام كه شجاعت را از پدر بزرگوار بارث برده بود هرگز تحت تأثير حكام و سلاطين جور واقع نميشد و ترسي از آنها به دلش راه نمييافت نقل ميكنند كه وليد بن عُقبه حاكم مدينه بود و مزرعه‌اي را كه متعلق بآن حضرت بود غصب كرده بود حضرت بآنجا رفتند و صحبت ايشان با او به جائي نرسيد سيد الشهداء عليه السلام هم عمامه وليد را از سرش برداشتند و بر گردن او پيچيدند مروان آنجا بود و گفت هرگز نديدم كه كسي جرأت كند و با امير خود چنين معامله‌اي بكند وليد گفت قسم به خدا كه اين تندي و غضب را در حمايت من نكردي بلكه بر من حسد بردي كه بر عمل او [ص 273] حلم كردم و حقيقت اينست كه مزرعه حق اوست وقتي كه وليد اينطور گفت حضرت فرمودند اي وليد ( اقرار كردي ) مزرعه را بتو بخشيدم و تشريف بردند ● . و از اين حكايت معلوم ميشود كه آن حضرت پي احقاق حق و دفع ظلم بود نه مال دنيا و با دشمن هم سخاوت ميفرمود .

از كشف الغمه نقل كرده‌اند كه آن حضرت كنيزي داشتند روزي آن كنيز شاخه گلي آورد و به ايشان تقديم نمود حضرت فرمودند ترا در راه خدا آزاد كردم راوي ميگويد عرض كردم يك شاخه گل ميآورد و او را آزاد ميفرمائي ؟ حضرت فرمود خداوند فرموده است هرگاه هديه‌اي به شما دادند شما به بهتر از آن تحيت كنيد و هديه بهتر من آن بود كه او را آزاد كنم . و نيز در روايات آمده كه حضرت غلامي داشتند تقصير و خيانتي كرد كه مستوجب عقوبت بود فرمودند او را بجهت تنبيه بزنند غلام گفت آقاي من خدا فرموده الكاظمين الغيظ ، يعني آنها كه غيظ خود را فرو ميبرند حضرت فرمودند دست از او برداريد كه خشم خود را فرو بردم عرض كرد و العافين عن الناس يعني و آنها كه از مردم عفو ميكنند كه اين دنباله همان آيه است حضرت فرمودند تو را بخشيدم غلام باز باقي آيه را خواند كه ميفرمايد و الله يحب المحسنين فرمودند ترا آزاد كردم براي خدا و دو برابر مقرري سابق تو را براي تو مقرر كردم .

و مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه در كتاب مقتل از مناقب نقل فرموده‌اند كه حضرت سيد الشهداء عليه السلام فرمودند اين فرمايش كه [ص 274] از پيغمبر (ص) نقل ميكنند كه فرمودند افضل اعمال بعد از نماز آن است كه با عملي كه گناهي در آن نباشد دل مؤمني را شاد و خوشحال كني نزد من صحيح و درست است چرا كه من خودم ديدم غلامي را كه با سگي هم‌غذا شده بود و خودش غذا ميخورد و بآن سگ هم ميداد باو گفتم سبب اين كارت چيست گفت اي پسر رسول خدا من غم و غصه دارم ميخواهم اين سگ را خوشحال كنم باشد كه خودم نيز شاد شوم و غم من اين است كه صاحب من يهودي است و ميخواهم از او خلاص شوم پس حضرت سيد الشهداء (ع) دويست دينار برداشتند و آمدند نزد يهودي و فرمودند قيمت اين غلام را آورده‌ام كه او را بخرم يهودي عرض كرد غلام را فداي قدم سركار ميكنم كه باينجا قدم رنجه فرموده‌ايد غلام تقديم شما باشد اين باغ را هم به غلام دادم و پول سركار را هم تقديم خود شما نمودم حضرت فرمودند مال را بتو بخشيدم يهودي گفت قبول كردم و آن را به غلام دادم حضرت فرمودند غلام را آزاد كردم و همه اين اموال را باو بخشيدم زن يهودي گفت من مسلمان شدم و مهرم را به شوهرم بخشيدم يهودي گفت من هم مسلمان شدم و اين خانه را به زنم بخشيدم . تمام شد روايت حال هرگاه كسي حيواني را شاد كند اين چنين جزاي خير ميبيند معلوم است كه شاد كردن انسان آن هم مؤمن چقدر فضيلت دارد و حقيقت امر اين است كه انسان هرگاه خود را متصف به صفتي از صفات نمود و اين صفت از او به ظهور رسيد خود محل عنايت اصل آن صفت ميشود كه صفت پروردگار است مثلا خدا رحيم است اگر كسي بر ديگران رحم نمود محل اعتنا و توجه صفت رحيم ميشود و خداي رحيم بر او رحم خواهد كرد و با او مهربان [ص 275] خواهد شد و به همين ترتيب در ساير صفات و مثل اين است كه هيچ صفتي در كسي فرود نميآيد و از او ظاهر نميشود مگر آنكه خانه‌اي از جنس خود ببيند و در آن داخل شود پس كسي كه مؤمنين را نميبخشد نبايد توقع بخشش از خدا داشته باشد و كسي كه هيچ چيز به كسي نميدهد نبايد منتظر احسان و انعام خداوند باشد .