ملاحظه كنيد كه امام عليه السلام از كينه‌اي سخن ميگويد كه در سينه او ميجوشيد و انگيزه او را آن حضرت ، همان كينه ميداند و آن كينه تا درجه‌اي بوده كه حضرت ميفرمايد ممكن نبود با ديگري چنين معامله‌اي كند يعني اگر معلوم ميشد كه زيد نامي عثمان را كشته و فرضا بباطل ميخواهد متصدي خلافت شود عايشه بر عليه او اين قيام را صورت نميداد پس همه مطلب دشمني با شخص علي است و سعي در برانداختن او به هر قيمتي كه باشد و اين انگيزه شايد از انگيزه طلحه و زبير عميقتر باشد و اين در واقع اقدامي است بر عليه خود علي نه شغل او و اعمال او و تصرفات او . در كتاب بحار در جلد شصت و هشتم از حضرت باقر عليه السلام روايت ميكند كه به زياد الاحلام در جواب مطلبي كه عرض كرد فرمودند : اي زياد آيا دين چيزي غير از دوستي و دشمني است .

[ص 215] و بنا بر اين فرمايش اصل دين همان دوستي و دشمني است و كسي كه تا اين درجه در مقابل اميرالمؤمنين عداوت و ايستادگي كند درباره دين او چه بايد گفت .

باري بگذريم حضرت امير عليه السلام به كوفه رفتند كه با توجه به حالات و ادعاهاي معاويه و جنگ غير قابل اجتناب با او به شام نزديكتر باشند .

** فصل **

در سال سي و ششم هجري جنگ صفين پيش آمد جنگي طولاني و ناگوار اما چاره‌اي از آن نبود خود آن حضرت ميفرمايد بسيار فكر كردم و شبها بيدار بودم و زير و بالاي اين كار را مينگريستم و بالاخره ديدم يا بايد جنگ كنم يا بآنچه خدا بر محمد (ص) نازل فرموده كافر شوم خدا راضي نميشود كه در زمين عصيان شود و اولياء او ساكت باشند و بپذيرند و امر به معروف و نهي از منكر ننمايند پس ديدم جنگ براي من آسانتر از آن است كه در جهنم مشغول چاره‌جوئي براي غل و زنجيرها باشم ● لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام در صفين با معاويه و لشكر شام وارد جنگ شد و ماهها دو سپاه تن به تن و يا گروه گروه مبارزه كردند جماعت زيادي از دو طرف كشته شدند از لشكر اميرالمؤمنين عمار ياسر كشته شد كه پيغمبر (ص) فرموده بودند عمار را گروه ظلم‌كننده ميكشد و بسياري ديگر كه شمار آنها را تا حدود بيست و پنج هزار نفر نوشته‌اند و از لشكر معاويه نيز نوشته‌اند كه چهل و پنج هزار كشته شدند و عده سپاه عراق را كمتر از نود هزار و سپاه شام را كمتر از [ص 216] هشتاد و پنج هزار ننوشته‌اند و البته اعداد تواريخ گذشته غالبا دقت كافي ندارد و خالي از مبالغه و اشتباه در تخمين نيست و فهم عدد بطور كلي در عهده عده كمي از مردم است نه همه آنها لكن از قرائن پيداست كه جمعيت هر دو لشكر زياد و تلفات هم از هر دو طرف زياد بود و در اول جنگ غلبه با لشكر عراق بود و همچنين در آخر جنگ در سال سي و هفتم هجري در وقتي كه تقريبا لشكر اميرالمؤمنين در حال فتح بودند عمرو عاص حيله‌اي كرد و گفت قرآنها و پيراهن عثمان را بر سر نيزه‌ها كردند كه ما مسلمانيم و براي احقاق حقي جنگ ميكنيم و جماعتي در لشكر عراق گول خوردند و باميرالمؤمنين معترض شدند كه نبايد با اينها جنگيد و اينها مسلمانند و در وقتي كه مالك اشتر نزديك بود كار جنگ را تمام كند و فتح نمايد طوري حضرت امير را تحت فشار قرار دادند و تهديد نمودند كه حضرت مجبور شدند به مالك اشتر دستور توقف جنگ را بدهند و بالاخره كار ظاهرا به نوعي آشتي و حكميت بين دو طرف رسيد و در حكميت هم عمرو عاص نيرنگي بكار بست و ابوموسي را كه حكم از طرف عراقيها بود گول زد و ابوموسي هم ساده‌لوح و هم ناجنس بود بيشتر تواريخ چنين نوشته‌اند كه عمرو عاص او را گول زد لكن خدا داناتر است شايد اگر عمرو عاص هم زحمت زيادي نميكشيد ابوموسي خودش هم مايل به اميرالمؤمنين نبود چنانكه از گذشته او پيداست و حضرت امير هم او را بحكميت معلوم نفرمودند بلكه عبدالله بن عباس را ميخواستند بفرستند اما اشعث و عده ديگري بر ابوموسي اصرار كردند به هر صورت آن دو نفر قرار گذاشتند كه عمرو عاص معاويه را از خلافت خلع كند و ابوموسي اميرالمؤمنين را و بعد [ص 217] مسلمين براي خود خليفه‌اي برگزينند و عمرو عاص به ابوموسي تعارف كرد كه شما بزرگتر هستيد اول شما بفرمائيد و او روي منبر رفت و انگشتر خود را بيرون آورد و گفت مردم من همينطور كه اين انگشتر را بيرون آوردم اميرالمؤمنين علي (ع) را از خلافت خلع كردم و بعد از او عمرو عاص روي منبر رفت و اول انگشتر خود را بيرون آورده بود و در حاليكه انگشتر را بدست ميكرد گفت من هم مثل ابوموسي علي را خلع ميكنم و همينطور كه اين انگشتر را بدست ميكنم معاويه را به خلافت منصوب كردم و نزاع لفظي بين آن دو پيش آمد و ابوموسي اعتراض كرد اما كار گذشته بود و باين نيرنگ حكميت را در سيزدهم صفر سال سي و هفت تمام كرد و البته اين حكميت پذيرفته نبود و پس از آن جماعتي در لشكر اميرالمؤمنين كه بعدا به خوارج موسوم شدند شروع به اعتراض كردند كه چرا كار را به حكميت واگذاشتيد و گفتند لا حكم الا لله يعني حكمي نيست مگر براي خدا يعني حكومت و امارت مخصوص اوست حضرت هم فرمودند كلمه حقي است كه از آن اراده باطلي داريد و فرمودند مردم ناچار امير و حاكمي ميخواهند حال يا نيكوكار يا فاجر ● ، باري بالاخره بحضرت نسبت كافر شدن دادند كه حكم را به غير خدا واگذاشته و حضرت ميفرمودند حكم ما قرآن بوده و قرار بود كه از روي قرآن آنچه از قرآن فهميده ميشود بآن حكم كنند اما اينها از حكم قرآن سرپيچي كردند و حق را كنار گذاشتند لكن خوارج قانع نشدند و بر عداوت افزودند و از لشكر كناره گرفته به نهروان رفتند عده‌اي هم از بصره بآنها [ص 218] پيوستند و اميرالمؤمنين عليه السلام بار ديگر ناچار شد با گروهي كه خود را مسلمان ميناميدند و پيشانيهاي آنها علامت سجده داشت و قرآن ميخواندند و شب‌زنده‌دار بودند و بسيار اظهار تقدس ميكردند جنگ بفرمايد و قصه آنها مفصل است نقل ميكنند كه قبل از جنگ با آنها حضرت امير به ياران خود فرمودند قسم به خدا كه از آنها ده تن باقي نميماند و از شما ده تن كشته نميشود و همينطور هم شد از آنها نه نفر ماند و از لشكر حضرت امير هم هفت نفر يا نه نفر كشته شدند و كار آنها فيصله داده شد و بعدها باقيمانده آنها گاه بر مروانيان و عباسيان در بصره و ساير بلاد شورش ميكردند و چندين فرقه شدند و تندروتر از همه آنها ازارقه و ملايمتر از بقيه اباضيه‌اند كه ظاهرا اغلب سكان فعلي سلطان‌نشين عمان از اين جماعتند ● و در الجزاير و تونس و شيخ‌نشينهاي خليج فارس هم عده‌اي از اباضيه ديده ميشوند و تقريبا تنها فرقه باقيمانده از فرق خوارج هستند . باري حضرت امير عليه السلام پس از آن فرمودند پس از من خوارج را نكشيد چون آنكس كه حق را بجويد و خطا كند مثل كسي نيست كه باطل را بجويد و آنرا بدست آورد ، كه اين شق دوم اشاره به معاويه و اصحاب اوست .

** فصل **

سالهاي سي و هشت و سي و نه و چهل تا وقت شهادت آن بزرگوار بسيار بر آن حضرت سخت گذشت جمعي از دوستان آن حضرت همچون مالك اشتر و محمد بن ابي‌بكر بدست عمال معاويه به شهادت رسيدند و معاويه دائما [ص 219] سپاهياني براي غارت به حدود عراق ميفرستاد و مردم كوفه دائما در حال سستي و كندي و بي‌وفائي و خيانت و سرپيچي از فرمان آن حضرت بودند و هرچه اميرالمؤمنين (ع) آنها را بجنگ با معاويه ترغيب ميفرمود اطاعت نميكردند و عذر و بهانه ميآوردند يكروز ميگفتند تابستان است و در هواي گرم نميشود جنگ كرد يكروز ميگفتند زمستان است و در سرما نميشود جنگيد و عذرهاي مختلف ميآوردند و در باطن نه ايمان محكمي داشتند و نه طمع غنيمتي و ميديدند كه حضرت اگر فتح هم بكند قضيه مثل جنگ جمل ميشود و غنيمت نخواهد گرفت پس بانواع عذرها از زير كار شانه خالي ميكردند تا وقتي كه حضرت نفرين فرمود و فرمود خدايا از من بدتري باينها بده و از اينها بهتري به من و سرانجام در صبح روز نوزدهم ماه رمضان از سال چهلم هجري در نماز صبح در مسجد كوفه دعايش مستجاب شد و بآنچه ميخواست فائز گرديد و به شهادت رسيد و مختصر قضيه آنكه رسم حضرت آن بود كه از اول ماه هر شب در حجره يا منزل يكي از اولاد خود افطار ميفرمود شب نوزدهم را در حجره ام‌كلثوم خاتون افطار فرمود كه ظاهرا در خانه خود حضرت امير بود و ام‌كلثوم براي افطار آن حضرت نان و شير و نمك گذاشته بود حضرت به ام‌كلثوم فرمودند فرزند كي ديده‌اي پدرت دو نان‌خورش داشته باشد يكي را بردار ام‌كلثوم دست برد كه نمك را بردارد فرمودند آنرا بگذار و شير را بردار و با نان و نمك افطار كردند و بعد از آن مشغول به عبادت خود شدند لكن شب غريبي بود و آن بزرگوار قرار و راحت نداشت مكرر بيرون ميآمد و بآسمان و ستارگان نظر ميفرمود و ميفرمود همين شب است نه دروغ گفته‌ام و نه بمن دروغ گفته‌اند و باز مشغول عبادت [ص 220] ميشد و باز دوباره ميآمد و بآسمان نظر ميفرمود و آرام نداشت و مضطرب بود و مكرر ميفرمود لا حول و لا قوة الا بالله تا وقت سحر وقتيكه صبح نشده بود حضرت تشريف آوردند بيرون كه بمسجد بروند در خانه آن حضرت چند مرغابي بود مرغابيها دويدند بطرف حضرت و صدا ميكردند و آمدند و با منقار خود دامن آن حضرت را گرفتند حضرت رو بام‌كلثوم فرمودند و فرمودند آب و دانه اينها را رسيدگي كن و فرمودند صدا ميزنند و از پس آنها نوحه‌گران نوحه خواهند كرد . باري حضرت تشريف آورد تا به در خانه رسيد وقتي ميخواست از در خارج شود حلقه در به كمربند آن حضرت گرفت و كمربند آن حضرت باز شده افتاد حضرت فرمود اي علي كمر خود را براي مرگ محكم ببند كه مرگ تو درميرسد وقتي كه حضرت بيرون رفت ام‌كلثوم دويد و رفت و حضرت امام حسن را بيدار كرد و عرض كرد اي حسن برخيز كه پدرم با چنين حالتي و باضطراب رفت و امشب شب ديگري است حضرت امام حسن پريشان شده فورا برخاستند و بيرون آمدند و بدنبال حضرت دويدند و در كوچه بآن حضرت رسيدند و عرض كردند كجا تشريف ميبريد هنوز تا صبح مدتي مانده حضرت فرمودند مسجد ميروم عرض كرد من هم ميآيم در خدمت شما حضرت نظر مرحمتي بامام حسن فرمودند و فرمودند بجان من برگرد و خواب را بر خود حرام مكن برو و بخواب حضرت امام حسن عليه السلام هم كه نميتوانست اطاعت نكند برگشت اما مگر در آن خانه كسي ميتوانست بخوابد همه پريشان بودند و مضطرب . از طرف ديگر حضرت به مسجد آمدند و اول شروع فرمودند مدتي به اداي نوافل خود و عباداتي كه داشتند و بعد برسمي كه داشتند رفتند و چراغها را روشن كردند [ص 221] بعد تشريف بردند روي بام تا صبح شد و اذان گفتند و اذان آن حضرت طوري بلند بود كه همه كوفه ميشنيدند بعد تشريف آوردند پائين و خفته‌ها را يكي يكي بيدار كردند تا رسيدند بكنار ابن‌ملجم كه دمر خوابيده بود و عبايش را روي خودش كشيده بود سر پائي باو زدند و فرمودند اگر بخواهم بگويم زير عبايت چه داري ميتوانم بگويم آنگاه شروع فرمودند به تعليم و هدايت او و فرمودند اينطور مخواب كه اين خوابيدن شيطان است به پهلوي راست بخواب كه خوابيدن مؤمنين است به پهلوي چپ بخواب كه خوابيدن حكما است به پشت بخواب كه خواب انبياء است و بعد تشريف آوردند در محراب و شروع به نماز كردند حضرت كه ايستادند ابن‌ملجم هم آمد پشت سر ايشان ايستاد و شمشيري داشت كه مبلغ گزافي داده بود و آن را به زهر آلوده كرده بود و حضرت در ركعت اول وقتي كه سر از سجده اول برداشتند آن بدبخت شمشير را بلند كرد و بر فرق مبارك آن حضرت زد صداي آن حضرت بلند شد كه فزت و رب الكعبه قسم به پروردگار كعبه كه فائز شدم و بر خاك محراب غلطيد و با دست مبارك از خاكهاي محراب برداشته و بر سر ميگذاشت و ميفرمود منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخري و جبرئيل در ميان زمين و آسمان ندا داد كه بدانيد كه اينك علي بن ابيطالب كشته شد حضرت امام حسن عليه السلام سراسيمه به مسجد آمدند اميرالمؤمنين (ع) بايشان امر فرمودند كه با مردم نماز كنند و در اين وقت مردم ابن‌ملجم را هم كه در حال فرار بود در كوچه گرفتند و حضرت امير را در گليمي قرار داده بطرف خانه بردند دم در حضرت فرمود مرا بر زمين بگذاريد كه اهل بيت من مرا باين حال نبينند كه وحشت ميكنند پس [ص 222] ايشان را بر زمين گذاشتند و زير بازوهاي حضرت را گرفتند و آن بزرگوار را بخانه بردند و طبيب آوردند لكن معالجه ممكن نبود و زخم عميق بود و شمشير بر جائي خورده بود كه عمرو بن عبدود بآن حضرت زخم زده بود و حالت آن حضرت ساعت به ساعت تغيير ميكرد گاه براي ايشان شير ميآوردند قدري تناول ميفرمود و باقي را ميفرمود كه ببريد براي اين اسير يعني ابن‌ملجم مرادي كه شقي‌ترين مردم بود تا آنكه بالاخره قبل از طلوع فجر در شب بيست و يكم مردي كه پس از رسول خدا صلي الله عليه و آله در همه آفرينش كسي به رتبه او نميرسيد دار فاني را وداع گفت و امامت را به حضرت امام حسن عليه السلام سپرد و سن مباركش در اين موقع شصت و سه سال بود و در مورد قاتل چون فرموده بود اگر زنده ماندم خودم اولي هستم كه قصاص كنم يا ببخشم و اگر از دنيا رفتم اگر قصاص كرديد همانطور كه او يك ضربت به من زده شما هم يك ضربت باو بزنيد حضرت امام حسن هم حسب الامر آن حضرت با شمشير خود ابن‌ملجم يك ضربت بر او زدند و او را بدرك واصل نمودند و مردم جسد او را در حصيرهائي پيچيده و آتش زدند و علت آنكه با شمشير خودش او را كشتند اين بود كه حضرت امير وقتي آن بدبخت را بحضور ايشان آوردند فرمودند آيا من بتو احسان نكرده بودم عرض كرد چرا فرمودند پس چه چيز تو را باين كار واداشت عرض كرد چهل روز اين شمشير را تيز ميكردم و از خدا خواستم كه بدترين خلقش را باين شمشير بكشد حضرت فرمودند پس ميبينم كه خودت با اين شمشير كشته ميشوي و ميبينم كه تو از بدترين خلق خداي عزوجل هستي . و بحضرت امام حسن فرمودند اگر قرار شد او را بكشيد با شمشير خودش او را [ص 223] بكشيد و حضرت امام حسن هم بهمان دستور عمل فرمودند .

و البته تاريخ در نقل جزئيات اين وقايع مختلف است وبطورهاي ديگر هم روايت كرده‌اند و تشخيص دقيق وقايع غالبا ميسر نيست . و مخفي نماند كه اشعث بن قيس از كساني است كه در قتل آن حضرت دست داشته چنانكه در كافي از حضرت صادق نقل ميكند كه فرمودند اشعث بن قيس در خون اميرالمؤمنين (ع) شريك است و دخترش جعده امام حسن (ع) را سم داد و پسرش محمد شريك خون حسين عليه السلام است انتهي . و بعيد نمينمايد كه اين اشعث با معاويه در ارتباط بوده و بعضي از محققين نيز چنين حدس زده‌اند كه شايد توطئه قتل آن حضرت توسط معاويه در شام بعمل آمده و بواسطه اشعث و اشعثها در كوفه اجرا شده باشد و قرارداد ابن‌ملجم با دو نفر ديگر در كشتن حضرت امير و معاويه و عمرو عاص كه معروف است ، از شهرتهاي همان گروه معاويه باشد براي سرپوش گذاشتن بر حقيقت امر ، اما اخبار و روايات تاريخي تمام اين تحليل را تصديق نميكند و ممكن است كه ابن‌ملجم جداگانه چنين تصميمي را گرفته باشد و اشعث هم باخبر شده باشد و باو كمك نموده باشد و خداوند داناتر است .

باري مقصود ما در اين صفحات اين نيست كه تاريخ را با همه جزئيات وقايع ذكر كنيم بلكه مقصود بيان مختصري از شرح احوال اين بزرگواران است و طبيعتا بسياري از وقايع را ذكر نميكنيم و بذكر آن وقايعي اكتفا ميكنيم كه دانستن آنها براي دوستان رجحاني داشته باشد ولو آنكه بنظر بعضي كم‌اهميت بيايد و بعضي از وقايع معروفه هم از قلم بيفتد و در اختصار چاره‌اي جز اين نيست و در اينجا متذكر شدم وصيت مختصري از آن [ص 224] حضرت را كه در آخرين ساعات فرمودند ذكر نمايم : از كتاب امالي از جابر بن يزيد از حضرت باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود اميرالمؤمنين عليه السلام در وقت احتضار پسران خود حسن و حسين و ابن‌حنفيه و اولاد كوچك خود را جمع فرمود و بآنها وصيت نمود و در آخر وصيت فرمود : فرزندان من طوري با مردم زندگاني و معاشرت كنيد كه اگر غايب بوديد دلتنگ شما شوند و اگر از جهان رفتيد بر شما بگريند فرزندان من دلها همچون لشكرياني هستند آراسته و نظام يافته ، ( و در مقابل هم صف بسته ) آن گروه كه دوست هم هستند احساس شباهت بيكديگر نموده و هريك باعث سرور ديگري ميشود و در دشمني هم همينطور نسبت به گروه مقابل كه با هم دشمنند ( عكس آن احساس را دارند ) پس هرگاه بدون اينكه كسي سابقا به شما خوبي كرده باشد از او خوشتان آمد باو اميد داشته باشيد و هرگاه بدون آنكه شخصي بشما بدي كرده باشد از او بدتان آمد برحذر باشيد و از او بپرهيزيد ● .

و در بحار از كتاب سليم بن قيس هلالي نقل ميكند كه ميگويد من خودم در وصيت علي بن ابيطالب (ع) شاهد بودم وقتي كه بفرزند خود حسن عليه السلام وصيت فرمود و حسين (ع) و محمد و همه اولاد و همه رؤساء اهل بيت و شيعه خود را شاهد گرفت آنوقت كتاب و سلاح خود را باو داد بعد فرمود فرزندم رسول خدا (ص) بمن امر فرمود كه بتو وصيت كنم و كتب و سلاح خود را بتو بدهم همانطور كه رسول خدا (ص) بمن وصيت فرمود و [ص 225] كتب و سلاح خود را بمن مرحمت فرمود و بمن امر فرمود كه ترا امر كنم كه چون مرگ تو در رسيد آنها را به برادرت حسين (ع) بدهي آن وقت روي مبارك را به حضرت حسين (ع) نمود و فرمود و رسول خدا ترا امر فرموده كه اينها را به پسرت علي بن الحسين بدهي آن وقت روي مبارك را به علي بن الحسين (ع) فرمود و فرمود : و رسول خدا (ص) ترا امر فرموده كه اين اشياء مورد وصيت را كه بتو ميدهند به فرزندت محمد بن علي بدهي پس از طرف پيغمبر خدا (ص) و از طرف من باو سلام برسان ● آن وقت دوباره روي مبارك را بحضرت امام حسن فرمود و فرمود فرزند بعد از من ولي امر تو هستي و تو ولي دمي اگر عفو كردي مختاري و اگر كشتي بجاي يك ضربه يك ضربه بزن الحديث . و وصيت مفصل ديگري هم آن حضرت دارند كه در كتب اخبار و تواريخ نقل شده .

باري پس از وفات آن حضرت حسنين عليهما السلام جنازه آن حضرت را برداشته به خارج كوفه آوردند و در همانجائي كه وصيت فرموده بود دفن نمودند از كتاب فرحة الغري منقول است كه سيد بن طاووس عليه الرحمة روايت ميكند از حضرت ام‌كلثوم عليها السلام كه فرمود : آخرين عهد و وصيت پدرم به برادرانم عليهما السلام اين بود كه فرمود : فرزندانم وقتي من از دنيا رفتم مرا غسل دهيد و با آن بردي كه ( بدن مطهر ) پيغمبر و فاطمه را [ص 226] خشك كرديد بدن مرا خشك كنيد آن وقت مرا حنوط نمائيد و بر تخت گذاريد و بنگريد تا وقتي كه جلوي تخت بلند شود آنوقت شما عقب آنرا بگيريد . ميفرمايد من هم خارج شدم در تشييع جنازه پدرم تا آنكه به پشت كوفه رسيديم و ركن مقدم جنازه ما را به پشت غري ● برد آن وقت حسنين عليهما السلام عقب جنازه را بر زمين گذاشتند بعد امام حسن عليه السلام آن برد را كه پيغمبر و فاطمه و اميرالمؤمنين عليهم السلام را با آن خشك نموده بودند بر دوش انداخته و پيش آمد و كلنگ را برداشت و يك ضربه بر زمين زد پس قبري شكافته شد و لحدي در كف آن ساخته و قطعه‌اي از چوب ساج در آن نهاده بود كه بزبان سرياني اين دو سطر بر آن منقوش بود : بسم الله الرحمن الرحيم هذا قبر قبره نوح النبي عليه السلام لعلي وصي محمد صلي الله عليه و آله قبل الطوفان بسبعمائة عام يعني اين قبري است كه نوح پيغمبر عليه السلام هفتصد سال پيش از طوفان براي علي وصي محمد صلي الله عليه و آله ساخته است الحديث . و مطابق بعض روايات همان كتاب حضرت را در شهر غسل داده و حنوط و كفن نمودند و به همان ترتيب كه فرموده بود بردند تا به محل معهود رسيدند كه جلوي جنازه بر زمين آمد و حسب الامر ايشان در همانجا حضرت امام حسن عليه السلام بر ايشان نماز فرمود و در آن قبر كه قبر حضرت نوح بود و خود نوح در آنجا [ص 227] مدفون بود و همچنين استخوانهاي آدم (ع) را حضرت نوح بآنجا نقل فرموده بود دفن گرديد و بنا بر بعض روايات انبياء ديگري هم در آنجا يا نزديك آنجا مدفونند از جمله حضرت هود و صالح علي نبينا و آله و عليهما السلام .

باري بعد از دفن ، محل قبر را مستوي كردند بطوري كه شناخته نشود و در چند جاي ديگر صورت قبوري ساختند كه امر مشتبه بماند و اين كار بجهت ترس از خوارج و قبيله مراد و اتباع معاويه و ساير دشمنان بود كه مبادا جسارتي بنمايند و از همين مطلب وضعيت و اوضاع آن روز و دشمني دشمنان آن حضرت تا حدي قابل درك است كه مثل علي بن ابي‌طالبي را بايد در شب دفن كنند و محل قبر او را مخفي نمايند كه شناخته نشود و شناخته هم نشد تا وقتي كه حضرت صادق عليه السلام در زمان دولت بني‌عباس آن را نشان دادند و پس از آن هارون بر قبر آن حضرت قبه‌اي ساخت .

** فصل **

در عدد اولاد حضرت امير عليه السلام و بعض حالات آنهاست در بحار از ارشاد شيخ مفيد عليه الرحمه روايت كرده است كه اولاد آن حضرت بيست و هفت تن بودند از ذكور و اناث : حسن و حسين و زينب كبري و زينب صغري كه كنيه او ام‌كلثوم بود والده ايشان فاطمه بتول سيده زنان عالم دختر سيد مرسلين و خاتم نبيين محمد نبي صلي الله عليه و آله و ديگر محمد كه كنيه او ابوالقاسم بود و مادرش خوله حنفيه دختر جعفر بن قيس و ديگر عمر و رقيه كه توأمان متولد شده بودند و مادرشان ام‌حبيب دختر ربيعه بود و ديگر عباس و جعفر و عثمان و عبدالله كه در زمين طف در كربلا همراه برادرشان [ص 228] حسين عليه السلام شهادت يافتند مادر آنها ام‌البنين دختر حزام بن خالد بن دارم بود و محمد اصغر مكني به ابوبكر و نيز عبدالله كه در كربلا همراه برادرشان حسين بن علي عليهما السلام شهادت يافتند مادر آن دو ليلاي دارمي دختر مسعود است و ديگر يحيي است كه مادر او اسماء بنت عميس خثعمي است رضي الله عنها و ديگر ام‌الحسن و رمله مادرشان ام‌سعيد است دختر عروة بن مسعود ثقفي و ديگر نفيسه و زينب صغري و رقيه صغري و ام‌هاني و ام‌الكرام و جمانه كه كنيه او ام‌جعفر است و امامه و ام‌سلمه و ميمونه و خديجه و فاطمه رحمة الله عليهن كه از مادران مختلف هستند و در ميان شيعه بعضي ميگويند كه از حضرت فاطمه پس از رسول الله (ص) پسري ساقط شد كه پيغمبر (ص) در زمان حيات خود اسم او را محسن گذاشته بودند پس بنا بر قول اين طايفه اولاد آن حضرت بيست و هشت تن ميباشند و خدا داناتر است تمام شد روايت ارشاد .

و در روايات مختلف اولاد و ازواج آن حضرت را با اختلافاتي هم شمرده‌اند و شرح احوال اولاد آن حضرت در مورد بسياري از آنها كه در دست نيست و آنچه هم موجود باشد ذكر آن بطول ميانجامد و ذكر بعض احوال بزرگان آنها در ضمن شرح حال معصومين بمناسبت ذكر شد و يا ان شاء الله ذكر خواهد شد و غالب آنها البته دوست و بامحبت بودند و بعض آنها مثل حضرت زينب يا حضرت ابوالفضل العباس سلام الله عليهما كه از بزرگان بودند و بعض ديگر كه سعادت شهادت يافتند و كمال فداكاري را نسبت بحضرت سيد الشهداء صلوات الله عليه بجا آوردند و در مورد بعض آنها هم شبهاتي هست مثلا محمد بن حنفيه كه نسبت به حضرت سيد الشهداء و حضرت سجاد عليه [ص 229] السلام براي او در اول شبهاتي بود و گاه در مورد خودش احتمال امامت ميداد چنانكه قصه حكميت و شهادت حجر الاسود نسبت بامامت حضرت سجاد (ع) معروف است و البته نميتوان اين مطالب را حمل بر عداوت و سوء نيت نمود و اهل علم و تحقيق بآساني درمييابند كسي كه در مورد امامت مثلا بين خودش و امام معصوم مردد شود مسلما درجه معرفت او در حد اعلي نيست و اينطور خيالها را جز بر بساطت و سادگي نميتوان حمل كرد و البته جماعتي هم قائل بامامت محمد حنفيه شدند و حتي گفتند غايب شده و ظاهر خواهد شد و از جمله آنها سيد اسمعيل حميري است كه توسط حضرت صادق عليه السلام از شبهه بيرون آمد و هدايت شد و با همه اين تفاصيل ما نسبت به محمد بن حنفيه بد نميگوئيم و خدمات او را در جنگها به پدر بزرگوارش بياد ميآوريم و اگر خطاهائي نموده براي او طلب مغفرت مينمائيم و عمده اين قبيل شبهات و خطاها كه براي بعض آقازادگان و امامزادگان پيش آمده از سادگي و مبتلا شدن به دوستان بي‌تقوا و معاشراني بوده كه امر را بر آنها مشتبه مينمودند و بآنها تلقين ميكردند كه شما هم چيزي از ديگران كم نداريد و اين بظاهر دوستان غالبا ميخواستند كه با استفاده از شهرت و تعين فرزندان ائمه اطهار براي خودشان شأن و مقامي و احيانا مداخلي درست كنند و البته عده زيادي را هم از راه راست منحرف مينمودند .

باري يكي ديگر از فرزندان آن حضرت عمر بود كه در زمان عبدالملك نزد او از حضرت علي بن الحسين عليه السلام شكايت كرد و بر صدقات پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) كه ظاهرا اوقافي بود كه صدقه جاريه بود ادعاهائي [ص 230] داشت و به عبدالملك گفت اي اميرالمؤمنين من پسر واقف هستم و اين پسر پسر اوست پس من بآنها اولي هستم اما عبدالملك نپذيرفت و حق را به حضرت سجاد داد و به عمر گفت اصرار بر باطل مكن و باطل را حق جلوه مده و به حضرت عرض كرد شما را متصدي آنها قرار ميدهم پس آن حضرت و عمويشان برخاستند و بيرون آمدند و وقتي خارج شدند عمر حضرت را گرفت و جسارت و اذيتي كرد اما حضرت سكوت كردند و هيچ نفرمودند و بعد از مدتي محمد بن عمر آمد خدمت حضرت و سلام كرد و خود را بدست و پاي حضرت انداخت و شروع كرد به بوسيدن آن حضرت بعنوان عذرخواهي حضرت سجاد (ع) فرمودند پسر عمو اينكه پدرت از ما كناره گرفته و با ما قطع كرده مانع صله رحم من نميشود من دخترم خديجه بنت علي را براي تو تزويج ميكنم . تمام شد حديث .

زينب كبري دختر فاطمه بنت رسول الله را حضرت امير به عبدالله بن جعفر بن ابيطالب دادند و ام‌كلثوم را عمر بن خطاب با اصرار زياد خواستگاري كرد و حضرت امير مطلقا مايل نبودند و ميفرمودند بچه است و عمر ميگفت قصد من نكاح نيست خويشاوندي پيغمبر منظور من است تا بالاخره بضرورت و ناچاري موافقت فرمودند و در بعض روايات است كه عمر بن خطاب بام‌كلثوم نزديك نشد تا بقتل رسيد و رقيه را به مسلم بن عقيل دادند و خدا عبدالله را بآنها داد كه در كربلا شهيد شد و همچنين علي و محمد فرزندان مسلم بن عقيل هم از رقيه بودند اما زينب صغري همسر محمد بن عقيل شد و عبدالله را خدا باو داد اما ام‌هاني همسر عبدالله اكبر پسر عقيل شد كه محمد را خدا بآنها داد ودر كربلا شهيد شد و پسري بنام عبدالرحمن هم داشتند اما [ص 231] ميمونه هم بعدا همسر عبدالله اكبر فرزند عقيل شد كه عقيل از آنها حاصل شد اما نفيسه همسر عبدالله اكبر شد و ام‌عقيل را خدا بآنها داد و زينب صغري همسر عبدالرحمن بن عقيل شد و سعد و عقيل فرزندان آنها بودند اما فاطمه همسر ابي‌سعيد بن عقيل شد و دختري بنام حميده پيدا كرد و نقل ميكنند كه خدا باو عمر داد تا حضرت صادق (ع) هم او را ديدند و اما امامه همسر صَلْت بن عبدالله بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب شد و براي او نفيسه را آورد و اين روايات از بحار از اعلام الوري و قرب الاسناد نقل شد .

و به همين جا شرح مختصر احوال حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را ختم ميكنيم و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .

[ص 232] مطلب دوم

در شرح حال حضرت امام حسن مجتبي صلوات الله عليه است .

** فصل **

ميلاد باسعادت آن امام همام در مدينه طيبه در شب نيمه ماه مبارك رمضان از سال سوم هجرت و بروايتي از سال دوم هجرت واقع شد و چون آن حضرت متولد شد مادر گراميش حضرت فاطمه زهرا به پدر بزرگوارش اميرالمؤمنين صلوات الله عليهم اجمعين عرض كرد كه براي او اسمي بگذاريد فرمودند من بر پيغمبر (ص) پيشي نميگيرم و طفل را خدمت پيغمبر (ص) بردند آن حضرت فرمودند اسمي براي او گذاشته‌ايد عرض كردند ما بر شما سبقت نميگيريم در اسم‌گذاري او ، فرمودند من هم بر خدا سبقت نميگيرم آنگاه جبرئيل نازل شد و از جانب خدا تبريك گفت و گفت كه خدا ميفرمايد علي نسبت بتو ، بمنزله هارون است نسبت به موسي پس پسر او را باسم پسر هارون مسمي كن حضرت فرمود اسم او چه بود جبرئيل گفت شبر پيغمبر (ص) فرمودند زبان من عربي است جبرئيل عرض كرد شما حسن نام كنيد كه با شبر بيك معني است . قابله آن حضرت اسماء بنت عميس بود و پيغمبر (ص) طفل را به ام‌الفضل همسر عباس سپردند كه به شير قثم فرزند عباس او را شير دهد سن مبارك حضرت امير عليه السلام در آن وقت حدود بيست و هفت سال و سن حضرت فاطمه (ع) در موقع ولادت حضرت امام حسن (ع) حدود يازده سال يا قدري بيشتر بوده است .

حضرت امام حسن عليه السلام بيش از هفت سال در خدمت رسول خدا [ص 233] (ص) و سي سال بعد از ايشان در خدمت پدر بزرگوار و نزديك ده سال بعد از آن حضرت زندگاني فرمود تا آنكه در روز هفتم و يا بيست و هشتم از ماه صفر از سال چهل و نه هجري در مدينه طيبه مسموم شد و بشهادت رسيد .

ميزان علاقه رسول خدا (ص) بحضرت امام حسن و برادر بزرگوارش حضرت سيد الشهداء عليهما السلام در ميان مسلمين بر كسي پوشيده نمانده است و عبارات رسول خدا (ص) كه در اظهار لطف و مرحمت بآن دو بزرگوار كه در ايام طفوليت ايشان بيان فرموده بين همه مسلمين از شيعه و سني معروف و مشهور است و معروفتر از همه روايات اين روايت است كه فرمود الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة ● يعني حسن و حسين دو آقاي جوانان اهل بهشتند و فرمود الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا ● يعني حسن و حسين دو امام هستند برخيزند يا بنشينند و در فصل الخطاب از بحار روايت فرموده كه پيغمبر (ص) فرمودند من و علي و حسن و حسين و نه تن از اولاد حسين مطهريم و معصوم تمام شد حديث شريف . و روزي حضرت امام حسن و امام حسين (ع) كشتي ميگرفتند و پيغمبر (ص) امام حسن را به تشويق تقويت ميفرمود و ميفرمود ايه يا حسن يعني بيشتر قوت كن حضرت فاطمه عرض كرد اي رسول خدا بزرگتر را عليه كوچكتر كمك ميفرمائي حضرت فرمودند جبرئيل دارد ميگويد اي حسين بگير حسن را و بر او غلبه كن و من ميگويم اي حسن بگير حسين را و بر او غلبه كن و در جلاء العيون از كتب عامه نقل ميكند كه پيغمبر (ص) بحضرت امام حسن فرمودند تو [ص 234] شبيه مني در صورت و سيرت . و همچنين از اهل سنت از جابر روايت شده كه پيغمبر (ص) فرمودند هركس خواهد كه به بهتر و مهتر جوانان اهل بهشت نظر كند به حسن بن علي نظر نمايد . و از اين قبيل اخبار جدا فراوان است بطوري كه براي دوست و دشمن شكي باقي نميماند كه اين دو بزرگوار و پدر و مادر آن دو تا چه اندازه مورد مهر و محبت و مرحمت رسول خدا (ص) بودند و هر دو تحت تربيت و رعايت پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين و حضرت فاطمه عليهما السلام بزرگ شدند و از حيث حسب و نسب شريفترين خلق خدا بودند .

باري پس از رسول خدا (ص) آن دو بزرگوار در خدمت پدر عاليمقدار خود بودند و به تناسب سن روز بروز خدمات بالاتري بآنها رجوع ميفرمود تا وقتي كه در زمان خلافت ظاهره اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگها و در ساير امور همواره معين و ياور پدر بزرگوار خود بودند و خدمات نمايان و برجسته ميكردند از جمله در جنگ جمل نقل ميكنند كه حضرت امير عليه السلام فرزند خود محمد حنفيه را صدا زدند و نيزه خود را باو دادند و فرمودند برو و حمله كن و بر اين شتر زخمي بزن پس محمد رفت اما بني‌ضبه جلو او را گرفتند و مانع شدند و ناچار شد كه برگردد وقتي برگشت حضرت امام حسن (ع) نيزه را از دست او گرفتند و بطرف شتر تاختند و ضربه‌اي بر آن شتر وارد نمودند و بسوي پدر بزرگوارشان برگشتند در حاليكه آن نيزه خون‌آلود بود پس محمد ناراحت شد و رنگ صورتش برافروخته گرديد حضرت امير باو فرمودند قهر مكن او پسر نبي بود و تو پسر علي هستي باري آن جناب در خدمت پدر بزرگوارشان بودند تا وقتي كه شهادت حضرت امير (ع) پيش آمد [ص 235] و چون آن حضرت بر امامت حضرت امام حسن نص فرموده بود هركس مطيع حضرت امير بود ديگر ترديدي در امامت آن حضرت نكرد و در ابتدا غالب مسلمين كه در كوفه بودند بر گرد آن حضرت جمع شدند و در فرداي شبي كه اميرالمؤمنين عليه السلام بشهادت رسيد حضرت امام حسن عليه السلام خطبه‌اي خواندند و حمد و ثناي پروردگار را بجا آورده و بر پيغمبر (ص) درود فرستادند آن وقت فرمودند : در اين شب كه گذشت مردي از دنيا رفت كه گذشتگان در عملي بر او پيشي نگرفتند و آيندگان در عمل به گرد او نخواهند رسيد هرآينه حضرتش در جوار پيغمبر (ص) جهاد ميكرد و جان خود را سپر بلاي آن حضرت مينمود و پيغمبر (ص) رايت خود را باو ميداد و او را بسوي دشمن ميفرستاد در حاليكه جبرئيل از طرف راست او را محافظت و همراهي ميكرد و ميكائيل از طرف چپ و برنميگشت تا بر دست او فتح صورت گيرد و هرآينه كه در شبي وفات فرمود كه عيسي بن مريم را در آن شب بآسمان بردند و يوشع بن نون وصي موسي در اين شب درگذشت و آن حضرت زر و سيمي از خود باقي نگذاشت بجز هفتصد درهم كه از سهم خودش زياد آمده بود و قصد داشت خادمي براي خانواده خود تهيه بفرمايد و چون حضرت امام حسن (ع) باينجا رسيد گريه گلوي مباركش را فشرد . پس گريست و مردم همه با او گريه كردند بعد فرمود من پسر بشارت‌دهنده ترساننده هستم من پسر كسي هستم كه باذن خدا دعوت بسوي او ميكرد من پسر سراج منيرم من از اهل بيتي هستم كه خدا هر ناپاكي را از آنها بدور داشته و ايشان را پاك و پاكيزه گردانيده من از آن خانواده‌اي هستم كه خدا دوستي آنها را در كتابش واجب فرموده آنجا كه ميفرمايد : بگو من تمناي [ص 236] اجري از شما ندارم مگر دوستي ذوي القربي و نزديكانم و هركس در اين راه قدم نيكوئي بردارد ما بر مودت و محبت او ميافزائيم .

پس اين حسنه كه خدا فرموده دوستي ما اهل بيت است اين را فرمود و نشست آن وقت عبدالله بن عباس برخاست و رو بمردم كرد و گفت جماعت مردم اين پسر پيغمبر شما و وصي امام شماست برخيزيد و با او بيعت كنيد پس مردم برخاستند و گفتند او را بسيار دوست ميداريم و حق او بر ما بسي واجب است و شتاب كردند و با آن حضرت بخلافت بيعت نمودند و اين قضيه در روز جمعه بيست و يكم ماه رمضان سال چهلم هجرت بود ● و بعد آن حضرت عاملان و حكام شهرها را معين فرمود و عبدالله بن عباس را به بصره فرستاد و به نظم امور پرداخت و سن آن حضرت در وقت اين بيعت حدود سي و هفت سال بود .

** فصل **

چون مردم با حضرت امام حسن عليه السلام بخلافت بيعت كردند آن حضرت از راه اتمام حجت نامه‌اي به معاويه نوشتند و باو فرمودند كه مردم بعد از پدرم با من بيعت نموده‌اند و تو هم مطيع فرمان باش معاويه جوابهاي دوپهلو و مبهمي داد كه مثلا اگر ميدانستم كه اداره امور مردم و مقابله با دشمنان و ساير امور از شما بهتر برميآيد با شما بيعت ميكردم چون شما اهل هر خيري هستيد اما ميدانم كه خودم سزاوارترم باين امر و در جاي ديگر نامه ميگويد امر من و امر تو شبيه بامر ابي‌بكر و امر خاندان شماست [ص 237] بعد از وفات پيغمبر (ص) ، و از اين قبيل عبارات .

باري چون مسلم شد كه معاويه تمكين نميكند و از طرفي معاويه لشكري بسوي عراق فرستاده بود حضرت مردم را به جنگ با او فرا خواندند لكن اين مردم همانها بودند كه با نافرمانيهاي خود هر روز دل اميرالمؤمنين عليه السلام را بدرد آورده بودند و گويا چنان بودند كه از اطاعت حاكم نجيب و عادل ابا داشتند عهد نيكان را ميشكستند و خفت و خواري نوكري نامردمان را بر خود ميخريدند و بظلم اشقيا تن در ميدادند پس با حضرت امام حسن هم همان رويه را پيشه كردند كه با پدر بزرگوارش داشتند باين ترتيب كه هرچه آن حضرت ترغيب و امر به جهاد فرمود بهانه آوردند و گريختند و اجابت ننمودند و جماعتي هم كه وعده كردند كه براي حركت بسوي لشكريان معاويه در نخيله حاضر ميشوند خلف وعده كردند و حضرت در لشكرگاه نخيله وقتي ديد كه آنها نيامدند مردي از قبيله كنده را با چهار هزار نفر بانبار فرستاد كه با معاويه مقابله كند و معاويه مقداري پول طلا براي او فرستاد و وعده حكومتي داد و او هم خيانت نموده و گريخت و بمعاويه ملحق شد حضرت ديگري را از قبيله مراد فرستادند و از او عهد گرفتند كه حيله و مكري نكند و او هم قسمهاي غلاظ و شداد خورد و روانه شد اما او را هم معاويه گول زد و امام عليه السلام وقتي او ميرفت فرمودند كه اين هم خيانت خواهد كرد و همانطور هم شد اين مرتبه حضرت عبيدالله بن عباس را با قيس بن سعد همراه دوازده هزار نفر فرستادند و امر فرمودند كه عبيدالله امير باشد و با مشورت قيس كار كند و اگر براي او عارضه‌اي پيش آمد قيس بن سعد امير باشد و خود حضرت با جماعتي از آنجا حركت كرده و بطرف [ص 238] ساباط مدائن رفتند كه مطابق قولي كه بعض مردم داده بودند در آنجا تهيه لشكر شود و در راه براي امتحان اصحاب خود براي آنها خطبه‌اي خواندند متضمن اينكه من خيرخواه شما هستم و بد هيچ كس را نميخواهم و صلاح در اين ميبينم كه مسلمانان با هم جمع باشند و نميخواهم كه متفرق گردند و آنچه من صلاح بدانم از مصلحتي كه شما بينديشيد بهتر است پس مخالفت با من نكنيد و هرچه كردم بپذيريد وقتي سخن آن حضرت تمام شد آن جماعت كه منافقاني بودند بيكديگر گفتند مثل اينكه خيال صلح با معاويه دارد و او هم مثل پدرش كافر شده و با كمال بي‌شرمي متعرض حضرت شده به خيمه آن بزرگوار هجوم بردند و هرچه در آنجا بود غارت كردند حتي فرش نماز آن حضرت را از زير پاي مباركش كشيدند و رداي مباركش را از دوشش برداشته و بردند و خلخال از پاي بعض كنيزان آن حضرت بيرون آوردند حضرت هم اسب خود را طلبيدند و سوار شده و با جماعت كمي كه مانده بودند بطرف ساباط رفتند وقتي به ساباط مدائن رسيدند در آنجا ملعوني باسم جَرّاح بن سنان در تاريكي جلوي اسب حضرت را گرفته و جسارت كرد و آمد و با خنجري كه در دست داشت بر ران مبارك آن حضرت زد كه تا استخوان فرو رفت و بروايتي بر پهلوي آن حضرت زد و گفت كافر شدي چنانكه پدر تو كافر شد ملازمان حضرت آن بدبخت را گرفتند و بقتل رساندند و حضرت را در تخت‌رواني گذاشته به مدائن بخانه سعد بن مسعود ثقفي كه از طرف آن حضرت والي مدائن بود بردند و اين سعد عموي مختار معروف بود و مختار كه آن وضع را ديد طمع او را گرفت و به عموي خود گفت بيا امام حسن را دستگير كرده به معاويه تحويل دهيم [ص 239] شايد معاويه حكومت عراق را بما بدهد سعد گفت واي بر تو من از طرف پدر او حاكم اينجا شده‌ام حق نعمت را فراموش كنم و پسر پيغمبر را تحويل معاويه بدهم شيعيان چون متوجه سخن مختار شدند خواستند او را بكشند اما عمويش وساطت كرد و از او گذشتند و سعد جراح آورد و زخم حضرت را بستند و در اين موقع بيشتر امراي لشكر حضرت كه ديدند ظاهر اوضاع به نفع معاويه پيش ميرود پنهاني باو نوشتند كه ما تابع و منقاد تو هستيم هرچه زودتر بعراق بيا كه ما حسن را بتو تسليم خواهيم كرد و در اين وقت خبر رسيد كه عبيدالله پسر عباس هم باطن خود را ظاهر ساخته و عمل بسيار زشتي نموده و آن اينكه معاويه شخصي را نزد او فرستاد و گفت يك مليون درهم بتو ميدهم نصف نقد و نصف وقتي وارد كوفه شدم و عبيدالله شبانه از لشكرگاه گريخته نزد معاويه رفت و فردا كه ديدند عبيدالله گريخته قيس بن سعد براي لشكريان صحبت كرد و گفت اين ملعون بامام خود خيانت كرد شما وفاداري كنيد و از غضب خدا بترسيد و با معاويه جنگ كنيد لشكر علي الظاهر قبول كردند اما هر شب عده زيادي از آنها ميگريختند و به معاويه ملحق ميشدند .

و در اين وقت معاويه نامه‌اي بآن حضرت نوشت متضمن آنكه اصحاب تو با پدرت موافقت نكردند با تو هم موافقت نميكنند و بضميمه نامه نامه‌هاي سران لشكر و بزرگان اصحاب حضرت امام حسن را كه براي او نوشته بودند خدمت حضرت فرستاد و صورت ظاهر دعوت به صلح مينمود حضرت براي اتمام حجت دوباره خطبه خواندند و مردم را سرزنش كردند و فرمودند ميدانم شما با من مكر ميكنيد لكن حجت خود را بر شما تمام ميكنم فردا [ص 240] در فلان موضع جمع شويد تا براي مقابله با معاويه برويم و خود بآنجا رفتند و ده روز ماندند اما بيشتر از چهار هزار نفر جمع نشدند حضرت باز خطبه‌اي در توبيخ جماعت خواندند و مطالبي فرمودند باين معني كه شما نه حيا داريد و نه دين و من قصدم نجات شما بود و گرنه خودم بتنهائي ميتوانم عبادت خدا را بنمايم اگر بني‌اميه غالب شوند شما روي خوش نميبينيد و من اگر ياور داشتم امر را باينها وانميگذاشتم و از اين قبيل فرمايشات فرمودند و بعد از آن به معاويه نوشتند من ميخواستم حق را زنده كنم و باطل را از بين ببرم و كتاب خدا و سنت پيغمبر را جاري كنم اما مردم با من موافقت نكردند پس با تو صلح ميكنم به چند شرط و ميدانم بآنها وفا نميكني و از اين سلطنت كه براي تو پيش آمده شاد مباش كه بزودي نادم ميشوي همانطور كه ديگران كه غصب خلافت كردند پشيمان شده‌اند و پشيماني براي آنها سودي ندارد . و پسر عموي خود عبدالله بن حارث را فرستادند نزد معاويه كه از او عهد و پيمان گرفته قرارداد صلح را بنويسند و صلح‌نامه قريب باين مضمون نوشته شد بسم الله الرحمن الرحيم صلح نمود حسن بن علي بن ابيطالب با معاوية بن ابوسفيان كه متعرض او نشود به شرط آنكه معاويه در ميان مردم بكتاب خدا و سنت پيغمبر و سيرت خلفاي صالحين عمل كند و بشرط آنكه بعد از خود كسي را براي امر معين نكند و مردم در هر جاي عالم كه باشند از شام و عراق و حجاز و يمن از شر او ايمن باشند و اصحاب علي بن ابيطالب و شيعيان او ايمن باشند بر خانه‌ها و مالها و زنان و اولاد خود از معاويه باين شرطها عهد و پيمان خدا گرفته شد ، و نيز مشروط بر آنكه مكري در مورد حسن بن علي و برادرش حسين بن علي و [ص 241] ساير اهل بيت و خويشان پيغمبر خدا نينديشد و در آشكار و نهان ضرري بآنها نرساند و احدي از ايشان را در هيچ جاي زمين نترساند حق هر صاحب حقي را باو برساند و هر ساله از خراج دارابجرد پنجاه هزار درهم تسليم آن حضرت نمايد و آنكه سب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ننمايد و در قنوت نمازها ناسزا بآن حضرت و شيعيان او نگويد چنانچه ميكردند . و سپس خدا و رسول را بر آن صلحنامه گواه گرفتند و عبدالله بن حارث و عمرو بن ابي‌سلمه و عبدالله بن عامر و ديگران مراتب نامه را گواهي نمودند و چون صلح شد معاويه بطرف كوفه آمد و در نخيله خطبه‌اي خواند و در آن خطبه گفت كه عهدهائي كرده‌ام و بآنها وفا نخواهم كرد و سپس داخل كوفه شد و بعد از چند روز كه از مردم بيعت ميگرفت به مسجد آمد .

و از شيخ طوسي از حضرت سجاد عليه السلام روايت شده كه در آن روز معاويه به منبر بالا رفت و گفت ايها الناس حسن فرزند علي بن ابيطالب و فاطمه زهرا مرا اهل خلافت دانست و خود را اهل خلافت ندانست به طوع و رغبت آمده است كه با من بيعت كند آنگاه گفت برخيز اي حسن ( يعني اشاره كرد كه حضرت صحبت و بيعت بفرمايد ) پس حضرت برخاستند و بر منبر بالا رفته و خطبه بسيار بليغ و مفصلي خواندند و فضائل پيغمبر و اميرالمؤمنين و اهل بيت را برشمردند آنوقت فرمودند ● جماعت مردم معاويه گمان ميكند كه من او را اهل خلافت دانسته‌ام و خود را اهل آن نميدانم معاويه دروغ ميگويد من از همه مردم به مردم اولي هستم در كتاب [ص 242] خدا و بر زبان پيغمبرش بخدا قسم هرگاه مردم با من بيعت نموده و اطاعت و نصرت مرا كرده بودند آسمان باران خود را بر آنها ارزاني مينمود و زمين بركت خود را بآنها ميداد و تو اي معاويه در خلافت طمع نمينمودي و بتحقيق كه پيغمبر (ص) فرمود هيچ امتي هرگز امر خود را به كسي وانميگذارد در حالتيكه از آن كس داناتر در ميان امت موجود است مگر آنكه پيوسته كار آن امت رو به پستي ميرود تا برسند به ملت گوساله‌پرستان و بتحقيق كه بني‌اسرائيل هارون را رها كرده گرد گوساله را گرفتند در حاليكه ميدانستند هارون خليفه موسي است و امت هم علي (ع) را ترك كردند و شنيده بودند كه پيغمبر (ص) بعلي فرمود نسبت تو بمن مثل نسبت هارون بموسي است غير از نبوت كه بعد از من پيغمبري نيست و پيغمبر (ص) از قوم خود گريخت و او آنها را بخدا دعوت ميكرد تا آنكه به غار پناه برد و اگر ياراني مييافت كه عليه آن جماعت برخيزند البته از آنها نميگريخت و من هم اي معاويه اگر ياوراني مييافتم با تو بيعت نميكردم و وقتي مردم هارون را ضعيف شمردند و نزديك بود او را بكشند و اعواني هم نيافت كه عليه قوم باو كمك كنند خدا او را در وسعت قرار داد و پيغمبر (ص) را هم در وسعت قرار داد وقتي كه از قوم خود گريخت و اعواني هم نيافت كه باو كمك كنند و همچنين من و پدرم وقتي كه امت ما را ترك كرده و با ديگري بيعت نمودند و ما بي ياور مانديم در سعه پروردگاريم و هرآينه كه اينها سنتهائي است و امثالي كه هريك عينا در پس آن يكي ميآيند . جماعت مردم شما اگر بين مشرق و مغرب را بگرديد مردي از اولاد پيغمبر جز من و برادرم نخواهيد يافت . و در بعض روايات ديگر است كه فرمود پس از خدا بترسيد و گمراه [ص 243] نشويد با اين حال چطور اطاعت خدا خواهيد كرد و هرگز نخواهيد كرد بدرستي كه من بيعت كردم با اين و اشاره به معاويه فرمود و فرمود اين فتنه‌اي است براي شما و منفعت قليلي تا آنكه از دنيا برويد و حق بر شما ظاهر شود ايها الناس كسي كه حق خود را بديگري واگذارد مورد ملامت نيست و عيب بر كسي است كه حق ديگري را غصب كند . و فرمايشات ديگر نيز فرموده و از منبر پائين آمدند معاويه گفت بخدا قسم تا زمين بر من تيره نشد از منبر بزير نيامد خواستم باو صدمه‌اي بزنم لكن ديدم كه عافيت در فرو بردن خشم است باري معاويه از همان اول عهدها را شكست و بحضرت امير بد ميگفت و عداوت خود را نسبت به شيعيان آشكار كرد و نسبت بحضرت مجتبي عليه السلام حسد ميورزيد و از محترم بودن ايشان رنج ميبرد و سعي داشت كه از حرمت آن حضرت بكاهد حتي آنكه روزي در مسجد باصرار حضرت را واداشت كه منبر بروند و خطبه بخوانند باميد اينكه نتوانند و نقصي بر ايشان وارد شود لكن آن حضرت با كمال فصاحت و بلاغت مشغول بيان مطالب شدند در اين وقت معاويه حسدش شدت گرفت و در وسط فرمايش ايشان براي هرزگي و تمسخر گفت اي حسن اين حرفها را ول كن راجع به رطب صحبت كن آن حضرت هم بدون آنكه مكثي بفرمايند فرمودند الريح تنفخه و الحر ينضجه و برد الليل يطيبه يعني باد بر آن ميدمد و گرما باعث رسيدن آن ميگردد و سرماي شب باعث نيكي و مرغوبيت آن ميشود و سپس فرمايشات قبلي خود را ادامه دادند و فرمودند من پسر شفيع مطاعم من پسر كسي هستم كه ملائكه در جنگ او را همراهي ميكردند من پسر كسي هستم كه قريش براي او خاضع شدند من [ص 244] پسر امام خلق و پسر محمد هستم كه رسول خداست در اين وقت معاويه از فتنه ترسيد و گفت كافي است اي ابامحمد و حضرت پائين آمدند و معاويه گفت گمان كردي كه خليفه ميشوي ترا چه بآن ، حضرت فرمودند خليفه كسي است كه بر طبق كتاب خدا و سنت رسول او حركت كند و خليفه كسي نيست كه به جور راه رود و سنت را تعطيل نمايد و دنيا را پدر و مادر خود بگيرد و سلطنتي بدست آورد كه مدت كمي متمتع شود و بعد از آن لذت او منقطع شود و تبعات اعمالش بماند .

باري سلوك و رفتار معاويه با آن حضرت اينطورها و بدتر از اينها بود و حضرت امير را علنا سب ميكرد حتي آنكه در مجلسي نسبت بآن بزرگوار جسارت كرد و حضرت امام حسن و حضرت امام حسين عليهما السلام حاضر بودند حضرت امام حسين دست بشمشير بردند كه سزاي او را كف دستش بگذارند لكن حضرت امام حسن دست ايشان را گرفتند و مانع شدند . و پس از مدتي كه معاويه به شام برگشت زياد را با لشكري بطرف عراق فرستاد كه نسبت بآن حضرت و حضرت سيد الشهداء عليهما السلام سوء قصدي داشت و مشغول به قتل و آزار و اذيت دوستان حضرت امير شده بودند و حضرت صلاح را در آن ديدند كه كوفه را ترك كنند پس به مدينه تشريف بردند .

و بد نيست كه ذكر شود بسياري از دوستان نادان و كم‌معرفت بعد از آن صلح بر حضرت مجتبي ايراد ميگرفتند كه چرا صلح كرده‌اند و چرا خلافت را واگذار نموده‌اند حتي آنكه ميآمدند و ميگفتند سلام بر تو اي خواركننده مؤمنين و اي كسي كه ما را روسياه كردي و از اين قبيل جهالتها و نادانيها كه [ص 245] حضرت بر همه اينها صبر ميفرمودند و نصيحت مينمودند و توضيح ميدادند .