و ميفرمايد : جعل فيكم انبياء ● . و ميفرمايد : جعل الله الكعبة البيت الحرام قياما للناس ● . و ميفرمايد : و هو الذي جعل لكم النجوم لتهتدوا بها في ظلمات البر و البحر ● . و ميفرمايد : ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شيء قدرا ● .

و ميفرمايد : و اذ قال ربك للملئكة اني جاعل في الارض خليفة قالوا أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك قال اني اعلم ما لاتعلمون ● .

و از دقت در اين آيات بخوبي معلوم ميشود كه منصب امامت را خدا تعيين ميفرمايد چنانكه در آيه اول كه ذكر كرديم در سوره بقره ميفرمايد : و وقتي كه پروردگار ابراهيم او را امتحان نمود با كلماتي و ابراهيم درست و تمام بيان كرد و از عهده امتحان برآمد خدا فرمود من تو را براي مردم امام قرار ميدهم عرض كرد از اولادم چطور خداوند فرمود عهد من به ظالمين نميرسد . و از اين آيه معلوم ميشود كه تشخيص صلاحيت براي امامت مردم ، با خداست و پس از امتحان خدا ، و نميشود كه چند نفر بنشينند و مطابق سليقه خود كسي را معين كنند و معلوم است كه مردم عادي بفرض آنكه سوء نظري هم نداشته باشند كسي را انتخاب ميكنند كه براي حال خودشان مفيد و مناسب [ص 186] تشخيص دهند و حال آنكه امر دين وراي اين حرفها است و مردم عادي علت غائي و مقصود از خلقت و شريعت را چنانكه بايد نميدانند پس نميتوانند بگويند چه كسي شايسته است كه ما را به مقصود هدايت كند و تعيين خليفه و امام فقط از خداوند برميآيد كه مردم را آفريده و هم حالات آنها را ميداند و هم ميداند كه مشكلات طبايع و روحيات آنها چيست و هم ميداند كه چه تغييراتي بايد در آنها پيدا شود و به كجا بايد برسند و چه چيزي باعث تسريع در حصول نتيجه است و چه چيزي كار آنها را عقب مياندازد و خلاصه با در نظر گرفتن همه مصلحتها مناسبترين شخص را براي هدايت و امامت آنها نصب نمايد .

و در عيون الاخبار است كه در مجلس مأمون يكنفر از اهل كلام از حضرت رضا (ع) پرسيد امامت براي مدعي آن به چه چيز ثابت ميشود فرمودند به نص و دليل عرض كرد دليل او چيست فرمودند علم و استجابت دعا . الحديث . و اين شروط بعد از رسول خدا (ص) جز براي اميرالمؤمنين (ع) در كسي جمع نبود . و در آيه ديگر ميفرمايد : اوست كسي كه ستارگان را براي شما قرار داده كه بآنها هدايت يابيد در تاريكيهاي بر و بحر و مقصود از نجوم در يك وجه از تفسير هدايت‌كنندگانند كه در واقع آل‌محمدند عليهم السلام و خداست كه آنها را قرار داده نه كس ديگر .

و در آيه ديگر ميفرمايد خداوند رساننده امر خودش است و بتحقيق براي هر چيزي قدر و اندازه‌اي قرار داده . و بر حسب زبان عربي بالغ امره كه فرموده معني آن اين است كه دأب و شيوه و عادت او بر اين است كه امر خود را برساند و ابلاغ با خود اوست كه توسط انبياء و امامان و اوصيا ميرساند و [ص 187] اينطور نيست كه مردم را رها كرده باشد و آنها ناچار شوند كه خودشان فكري بحال خودشان بكنند و پيغمبري و امامي براي خود پيدا كنند بلكه براي خداوند امري است كه رساننده آن خود اوست چنانكه از جناب علي بن محمد سمري (اع) مروي است كه فرمود لله امر هو بالغه . و در حديث است كه در مورد همين مسأله كه اختيار امام بامت سپرده نشده حضرت رضا عليه السلام ميفرمايند كه اين موسي كليم الله است كه با وجود عقل وافر و كمال علم و نزول وحي بر او از متعينين و وجوه عسكر خود هفتاد مرد را براي ميقات پروردگار از كساني كه در ايمان و اخلاص آنها شكي نداشت انتخاب نمود و انتخاب او واقع بر منافقين شد خدا ميفرمايد و اختار موسي قومه سبعين رجلا لميقاتنا الآية ● پس وقتي ديديم كسي كه خدا او را براي نبوت انتخاب كرده اختيار و انتخاب او واقع بر افسد شد نه اصلح در حالي كه او گمان ميكرد بهترين را انتخاب كرده نه بدترين را ، دانستيم كه اختياري نيست براي كسي كه نميداند دلها چه در خود پنهان ميكنند و در ضماير مردم چه پنهان است و تغيير عقيده‌هاي آنها بچه صورت است و اختيار مهاجرين و انصار ، بعد از آنكه ديديم انتخاب و اختيار انبيا وقتي ميخواستند اهل صلاح را انتخاب كنند واقع بر اهل فساد شد ديگر ارزشي ندارد ● .

باري و در آيه ديگر كه نقل شد ميفرمايد : و ذكر كن آن وقتي را كه پروردگار تو به ملائكه گفت من دأب خود قرار ميدهم كه در زمين خليفه بگذارم گفتند آيا كسي را ميگذاري در زمين كه در آنجا فساد كند و خونها را بريزد [ص 188] در حاليكه ما بحمد تو تسبيح ميگوئيم و تو را تقديس ميكنيم خداوند فرمود من ميدانم آنچه را كه شما نميدانيد و اين عبارت نيز كه خدا فرموده : اني جاعل ، در حاليكه ممكن بود بفرمايد : اني اجعل . بر حسب لغت عربي دلالت بر دوام و ثبات اين طريقه و رويه دارد يعني من دأب و شأن و حكمتم اينطور اقتضا ميكند كه در زمين خليفه بگذارم نه اينكه اين مطلب مربوط بيك واقعه باشد و نصب امام و خليفه هميشه به جعل اوست و چقدر شبيه است اين آيه به وصف حال امت پيغمبر آخر الزمان وقتي كه مربي آنها بآن كسان كه بعدا مالك دين و شرع او شدند و در آن تصرف نمودند فرمود كه من بامر خدا علي بن ابيطالب را در ميانه شما خليفه قرار ميدهم و آنها بزبان حال و مقال در آنوقت يا پس از آن گفتند آيا كسي را بخلافت ميگماري كه كار آن را خراب كند و نگذارد كه رياست و منفعتي در آن براي ما بماند و خون كفار و منافقان را بريزد چنانكه خونهاي بستگان و خويشان ما را ريخت و اين شخص اهل مزاح و شوخي و دعابه هم هست و حال آنكه ما اظهار عبادت و ديانت و تقدس ميكنيم و مربي آنها بزبان عمل و گاه بزبان گفتار بآنها فرمود من ميدانم آنچه را كه شما نميدانيد آينده را ميبينم همانطور كه گذشته را ميبينم و ميبينم كه چه كساني كافر و مشرك شده‌اند و چه كساني اطاعت و چه كساني عصيان نموده‌اند از اينرو من كار را بمردم وانميگذارم و شأن و شيمه من آن است كه خودم بامر خداوند خليفه قرار دهم بمصالحي كه ميدانم و همين كار را هم كرد و ديگر واگذاشت تا هركه ميخواهد اطاعت كند و هركه نميخواهد عصيان نمايد چرا كه ميدانست پاداش و جزاي هريك را خدا خواهد داد . و هيچ عملي در ملك خدا گم نميشود و فراموش [ص 189] نميگردد .

خلاصه غرض اين بود كه جز قليلي باقي مردم وقايع غدير و تعيين اميرالمؤمنين عليه السلام بخلافت را انگار كه فراموش كردند يا خود را به فراموشي زدند و بمحض آنكه چند نفري با تدابير قبلي و عهد و پيمانهاي سابق خليفه‌اي تعيين كرده و با او بيعت نمودند عده زيادي پيروي آنها را نموده و بيعت كردند و بعد از چندي اميرالمؤمنين عليه السلام را هم بزور به مسجد آوردند و گفتند كه بيعت نموده و گفتند رحم الله اباالحسن لقد بايع و حضرت امير هم حكمت او چنين اقتضا نمود كه صبر كند و در خانه بنشيند و در امور خلافت و حكومت ظاهرا دخالتي ننمايد و حتي به نماز خلفا حاضر شود و در ظاهر تابع آنها باشد و شايد براي بعضي از جوانان اين سؤال پيش بيايد كه حضرت امير (ع) با آن علم و حكمت و درايت و قوه و قدرت تصرف در ملك آيا نميتوانست به تدبيري متصدي امر خلافت شود و حكومت را از يد ديگران بيرون بياورد و مخالفان خود را از صحنه بيرون نمايد اگر نميتوانست پس اينهمه فضائل كه براي او ميشمارند چيست و چطور در حديث وارد شده كه الامام قدرة الرب و مشيته . يعني امام قدرت پروردگار و مشيت و خواست خداوند است يا اينكه روايت شده كه امام دست خداست و هزاران فضيلت ديگر كه همه دليل بر علم و توانائي اوست . و اگر ميتوانست پس چرا دست روي دست گذاشت و مبارزه ننمود و شمشير نكشيد و حق خود را نگرفت و بيست و پنج سال در خانه نشست و جواب اين سؤال آنست كه البته ميتوانست و اگر ميخواست چيزي مانع او نبود و علم سياست او از احدي از مردم كمتر نبود لكن آن حضرت حكمت كلي را در نظر ميگرفت و [ص 190] همه چيز را فداي پيشرفت اسلام و تحقق علت غائي و مقصود نهائي ميكرد و با در نظر گرفتن ضعف بنيه مسلمين و نزديك بودن آنها به عهد جاهليت و كمي معرفتها و اسلامهاي ظاهري و منافقانه بسياري از آنها هرگاه صاحب خلافت حقه الهي كار را بدست ميگرفت تمام مظاهر مادي و رياست و حكومتها و دنياداريها از آن جماعت گرفته ميشد ، و معارف عاليه و مزايا و حقايق تعاليم پيغمبر (ص) را هم كه غالب آن جماعت نميفهميدند پس جاذبه و مزيتي براي آن دين باقي نميماند كه متديني باقي بماند و همه ميرفتند و رها ميكردند و طاقت نميآوردند و معدودي اهل ايمان حقيقي را هم ميكشتند و از بين ميبردند و از طرفي خود اميرالمؤمنين هم كه نميتوانست خليفه باشد و دائم به مداهنه و مسامحه و اغماض بگذراند پس بهتر از اينكه پيش آمد مصلحتي نبود و اگر چه آنها كه از اوامر پيغمبر (ص) تخلف كردند معصيت كردند و مورد عقوبت هستند اما مسير مشيت الهي را نتوانستند تغيير دهند و برنامه خدا را بهم نزدند و فقط بر گناهان خود افزودند و سادگي است اگر تصور شود در عالم كاري صورت بگيرد كه خدا نخواسته باشد و حكمتي در آن نباشد و براي حصول نتيجه نهائي خلقت عالم مفيد نباشد و خلاصه آنكه نبايد تصور شود كه كار از دست علي بيرون رفت و او هم نتوانست علاجي بينديشد بلكه كارها همه در دست علي است و او دست خداست در اجراي همه امور و خدا هم عاجز نيست بلكه قوي و حكيم است و بطور اشاره عرض ميكنم كه در قضيه خلافت جريان امور همانطور پيش رفت كه اميرالمؤمنين (ع) ميخواست و او هم نميخواست مگر آنچه را كه خدا ميخواست و ملك ملك نبوت و امامت است و در حديث [ص 191] مفضل از حضرت صادق عليه السلام است كه ميفرمايد از كجا قائل شدي به رجعت ما در حالي كه مقصرين شيعه گمان ميكنند معني رجعت اين است كه خدا ملك دنيا را به ما برگرداند و آن را براي مهدي عليه السلام قرار دهد واي بر آنها چه وقت ملك از ما گرفته شده كه به ما برگردد مفضل عرض كرد : نه قسم به خدا ملك را از شما كسي نگرفته و نخواهد گرفت چرا كه اين ، ملك نبوت است و رسالت و وصيت و امامت . الحديث ● .

باري از ذكر جريان تاريخ بدور افتاديم پس از آن بيعت امر خلافت ظاهرا بر ابوبكر مستقر شد اما عده كمي كه فرمايشات پيغمبر (ص) را در نص بر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام بياد داشتند و محبت آن حضرت در دل آنها محكم بود نپذيرفتند و از همان روز مسلمين بدو دسته تقسيم شدند و كساني را كه معتقد به خلافت و ولايت و امامت اميرالمؤمنين بودند شيعه ميگويند و آنهائي را كه پيرو ابوبكر شدند و خلافت او را پسنديدند و قبول كردند سني ناميدند و لفظ شيعه لفظي است كه پيغمبر (ص) آن را بكار بردند از جمله در حديث جابر انصاري كه ميگويد مقابل كعبه در خدمت رسول خدا (ص) نشسته بوديم كه اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شد و چون پيغمبر (ص) باو نظر فرمود فرمود برادرم نزد شما آمد آن وقت نظر به كعبه نمود ( و در روايتي دست خود را بر آن زد ) و فرمود قسم بخداي اين خانه كه اين شخص و شيعه او هستند كه روز قيامت فائزند ( يعني نجات مييابند ) الخبر ● . و بعد شطري از فضائل آن حضرت را بيان فرمود و در حديثي از [ص 192] حضرت باقر عليه السلام است كه پيغمبر (ص) آيه شريفه ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية را خواندند و فرمودند هم والله انت و شيعتك يا علي الخبر ● .

و خلاصه معني آنكه آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح كردند و بهترين خلقند ، تو و شيعه تو هستيد اي علي . و مقصود اينست كه لفظ شيعه را پيغمبر (ص) فرمودند و ميدانستند جمعي مشايعت و تبعيت از آن حضرت مينمايند و جمعي به راه ديگر ميروند بلكه به راههاي متعدد و گوناگون چنانكه فرمودند امت من هفتاد و سه فرقه ميشوند يك فرقه بر حق و باقي بر باطلند و فرمودند خطاب به امت كه يقينا شما هم همان كارهائي را كه امتهاي پيشين كردند خواهيد كرد و دقيقا پا جاي پاي آنها خواهيد گذاشت حتي آنكه اگر آنها توي سوراخ سوسماري رفته باشند شما هم خواهيد رفت و از طرق اهل سنت هم بهمين مضامين با اندك اختلاف از آن حضرت روايت شده و روايات آن معروف و مشهور است و شك نيست كه امم پيشين هم بعد از انبياء خود اختلاف نمودند و بعضي پيروي اوصياء آن انبياء را نمودند و بعضي به راه ديگر رفتند و غرض آنكه فرقه ناجيه در اسلام بدون شك ملت شيعه است كه مشايعت و پيروي پيغمبر (ص) را نمودند و همان كسي را خليفه گرفتند كه او فرموده بود و از رأي و هوا و به دلخواه خود كسي را براي رياست و خلافت الهي انتخاب ننموده و كار را به خدا واگذاشتند و خود را بنده و مطيع دانستند .

[ص 193] باري اهل سنت پس از انتخاب ابوبكر در مسائل و مشكلات خود باو رجوع مينمودند اما كتاب خدا كه در نزد آنها جمع نبود و نسخه كامل آن در دست اميرالمؤمنين عليه السلام بود و عمده اخبار و سنت آن حضرت (ص) هم منحصراً در سينه علي بود كه دائما ملازم و معاشر آن حضرت بود . و بسيار پيش ميآمد كه حكم مسأله‌اي را نميدانستند و رجوع به اميرالمؤمنين عليه السلام هم بجهاتي كه واضح است براي آنها مشكل بود و غالبا ناچار از اجتهاد و عمل به استحسانات و آراء ميشدند و بعد از دو سال كه عمر به خلافت رسيد و قضات از او ميپرسيدند كه در بسياري مطالب حكم را نميدانند بآنها گفت كه اجتهدوا آراءكم و اقضوا بما ترون ● يعني اجتهاد كنيد و رأيي بينديشيد و هرچه بنظرتان رسيد بهمان قضاوت كنيد . و تقريبا از همان اول دو نوع اسلام پيدا شد يكي اسلامي كه شيعه به پيروي اميرالمؤمنين (ع) معتقد بودند كه تمام احكام بايد منتهي به پروردگار شود يعني يا از كتاب خدا باشد يا سنت پيغمبر يا فرمايش امام معصوم كه خليفه منصوص پيغمبر است و احكام حلال و حرام در نزد او بوديعه گذارده شده و همين رويه نيز در زمان ائمه شيعه ادامه يافت و نوع ديگر اسلامي كه با كنار گذاشتن خليفه منصوص پيغمبر ناچار در موارد بسياري ، از دين اصلي و وحي الهي منقطع ميشد و امر آن به صلاح‌انديشيهاي اشخاص عادي موكول مي‌گرديد اشخاصي كه نه بآنها وحي ميشد و نه باب مدينه علم بودند و نه ميل داشتند كه از آن در وارد شوند و در واقع خود وضعي براي خودشان [ص 194] پيش آوردند كه جز اجتهاد و عمل به رأي و قياسها چاره‌اي براي آنها نماند و كتاب خدا هم جمع‌آوري و مرتب كردن آن ترتيبات عجيبي پيدا كرد و مختصر قضيه ذكر خواهد شد ان شاء الله لكن بد نيست كه پيش از آن اين حديث را روايت كنيم كه جابر روايت ميكند از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه ميفرمود : روز قيامت سه چيز ميآيند در حالي كه شكايت دارند يكي مصحف و يكي مسجد و يكي عترت ، قرآن ميگويد اي پروردگار من مرا سوزاندند و پاره نمودند و مسجد ميگويد خدايا مرا معطل گذاردند و ضايع نمودند و عترت ميگويند خداوندا ما را بقتل رساندند و طرد كردند و پراكندند پس من براي مخاصمه پيش روي خدا بر دو زانو مينشينم آنگاه خداي جل جلاله بمن خواهد فرمود كه من خود اولي باين مخاصمه هستم ● تمام شد حديث شريف و اين خبري است كه پيغمبر (ص) قبل از وقوع آن وقايع داده و در واقع اخبار به غيب است . و در حديث است كه فرموده‌اند اگر قرآن آنطور كه نازل شده خوانده ميشد ميديدي كه اسم همه ما در آن هست همانطور كه اسمهاي پيشينيان ما در آن هست يا آنكه وارد شده كه حضرت صادق فرمودند خدا هفت نفر را باسم در قرآن ذكر كرده اما قريش اسم شش نفر را محو كردند و ابولهب را باقي گذاردند و از اين قبيل اخبار فراوان است و امروزه در اين موضوع شيعه بر دو قولند ، بعضي معتقدند كه مقاديري از آيات كتاب حذف شده است و استدلال آنها باخبار زيادي است كه در اين باب رسيده و مرحوم محدث نوري رحمه الله در كتاب " فصل الخطاب في [ص 195] تحريف كتاب رب الارباب " آن اخبار را روايت كرده است و اكثريت شيعه و بطور عمده اصوليين در آن اخبار ترديد نموده و بعض آنها را هم نپذيرفته‌اند و يكي از استدلالهاي عمده آنها هم اين است كه خداوند فرموده : انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ● . يعني هرآينه ما خود قرآن را فرو فرستاديم و هرآينه ما حافظ آن هستيم . پس چيزي كه خدا بتأكيد فرموده كه آن را حفظ ميكند مسلما محفوظ از تحريف و حذف است پس اين كتاب كه در دست ماست چيزي از آن كم نشده و خدا آن را حفظ فرموده است . و استدلال هر دو طرف هرگاه در جاي خود ملاحظه شود ميتواند درست باشد ، در اينكه خدا قرآن را حفظ فرموده و ميفرمايد شكي نيست و هرگاه در دست ائمه اطهار (ع) و صاحب الامر صلوات الله عليه محفوظ مانده باشد مصداق آيه مباركه معلوم ميشود ولو آنكه چند صباحي آن اجزاء كه در دست مردم است كلماتي از آن افتاده باشد و منافاتي با حفظ خداوند ندارد كما اينكه در آن مدت چندين ساله كه قرآن حاضر جمع نشده بود شكي نيست كه مردم آنچه در دستشان بود متفاوت بود تا آنكه بعد از جمع قرآن در زمان عمر و سپس عثمان ، عثمان فرمان داد مصحفهاي ديگري را كه موجود بود سوختند و اين بدليل همان تفاوتها بود و اگر عينا مطابق هم بودند معني سوختن چه بود و در آن مدت كه آن متون متفاوت در دست مردم بود آيا خدا قرآن را حفظ كرده بود يا نكرده بود و از اطلاق آيه مذكوره اينطور معلوم است كه هميشه قرآن در حفظ پروردگار بوده و هست ولو آنكه [ص 196] مدتي در دست مردم اجزائي باشد كه كم و كاستي هم داشته باشند و از طرفي خداوند ميفرمايد خطاب به اين امت كه : لتركبن طبقا عن طبق ● . و حضرت صادق در تفسير آن ميفرمايند سنتهائي بر طبق سنت و رويه امتهاي گذشته ● و در صحيح بخاري در جلد ٨ ص ١٤٩ از ابوهريره از پيغمبر (ص) روايت ميكند كه فرمودند قيامت برپا نميشود تا وقتي امت من هم مرتكب همان اموري بشوند كه امم سابقه مرتكب شدند وجب به وجب و ذراع به ذراع الحديث و در همان باب از ابوسعيد خدري از پيغمبر (ص) روايت ميكند كه فرمودند هرآينه البته البته شما همه پيروي پيشينيان را خواهيد كرد وجب به وجب و ذراع به ذراع حتي اگر آنها داخل سوراخ سوسماري هم شده باشند شما هم عينا آن كار را خواهيد كرد عرض كرديم يا رسول الله يهود و نصاري را ميفرمائيد فرمودند پس چه كسي را ميگويم ؟ تمام شد حديث شريف و اين روايت از طرق شيعه هم بالفاظ مختلف رسيده اما معاني همه آنها به هم نزديك است از جمله آنكه علي بن ابراهيم در ذيل آيه لتركبن طبقا عن طبق . ( يعني هرآينه البته البته مرتكب خواهيد شد هر حالتي را برگرفته از حالت ديگر و مطابق با آن ) ميگويد حالي پس از حالي و روايت ميكند كه پيغمبر (ص) فرمودند : هرآينه بدون شك و ترديد شما هم رويه پيشينيان خود را در پيش ميگيريد و همان اعمال آنها را مرتكب ميشويد و قدم جاي قدم آنها خواهيد گذاشت بي كم و كاست و از طريقه آنها هيچ خطا نميكنيد هر وجبي مطابق وجبي و ذراعي برابر ذراعي و باعي در [ص 197] برابر باعي ( كنايه از مطابقت كامل دو چيز ) حتي آنكه اگر پيشينيان شما توي سوراخ سوسماري هم رفته باشند شما هم داخل آن خواهيد شد . عرض كردند يا رسول الله قصد سركار از گذشتگان يهود و نصاري هستند فرمودند پس كه را ميگويم ؟ هرآينه دستگيره‌هاي ايمان يكي يكي نقض خواهد شد و از ميان ميرود پس اول دستگيره‌اي از دينتان را كه نقض و ضايع كنيد امامت است ( در نسخه‌اي امانت است ) و آخر چيزي كه آن را ضايع كنيد و از ميان ببريد نماز خواهد بود . تمام شد حديث شريف ● .

حال از تأمل در اين آيه و اخبار شريفه كه با اين تأكيدات و بدون استثناء فرموده‌اند كه همه آن كارها و تخلفات در اين امت هم خواهد بود و از مطالعه در احوال ساير امم خاصه يهود و نصاري و معامله آنها با تورات و انجيل كه آنها را تغيير دادند بطوري كه يقينا بسياري از مطالب اصلي آن كتب الآن در كتب عهدين نيست و خداوند فرموده است : يبين لكم كثيرا مما كنتم تخفون من الكتاب ● و اخبار آل‌محمد (ص) شاهد اين مطلب است احتمال ميرود كه اين معامله كه در آن امتها با كتاب خدا شده است در اين امت هم صورت گرفته باشد و معارضه‌اي هم با محفوظ بودن قرآن در دست صاحب الامر صلوات الله عليه ندارد و البته خداوند حفظ فرموده و ميفرمايد . و اگر گفته شود مسلم است كه هر كار جزئي كه در امتي شده در اسلام نشده است و شايد امكان تكرار آن هم نباشد جواب آن اينست كه پيغمبر (ص) هم فرموده لتركبن سنن من كان قبلكم يعني سنتهاي گذشتگان را مرتكب [ص 198] ميشويد يعني كليات امور را عيناً عمل ميكنيد و پا جاي پاي آنها ميگذاريد . و بهر صورت اين دو نظر در شيعه وجود دارد و بنا بر صحت هريك از اين دو نظر كه در بين شيعه مذكور و مشهور است شكي نداريم كه اين قرآن موجود كلام خدا و كتاب خداست و يكي از ثقلين است و بايد بهمين كتاب متمسك باشيم و تفاسير و معاني آن را از عترت پيغمبر (ص) اخذ نمائيم و راه هدايت همين است و بس و جز تمسك به قرآن و عترت و گرفتن از راويان و حاملان علوم آنها راه هدايت و سعادت و رستگاري ديگري در عالم نيست .

باري قصد ما نفي يا اثبات يكي از دو قول نبود و بطور قطع هم نميتوانيم بگوئيم كه حقيقت مطلب چگونه بوده است و خداوند به واقع امر دانا است و بعد از آنكه اين قرآن شريف كه در دست همه است از طرف ائمه عليهم السلام كه حاملان كتاب خدا هستند تأييد شده و فرموده‌اند كه شما هم همانطور كه مردم ميخوانند بخوانيد يا همانطور كه آموخته‌ايد بخوانيد با قلب مطمئن و خيال آسوده بقدري كه بفهميم بمضامين كتاب خداوند عمل ميكنيم و وحدت بين مسلمين را مغتنم شمرده و قدر ميدانيم و جايز نميدانيم كه كسي با تمسك به بعضي روايات امروزه آيات كتاب را طور ديگر بخواند و بناي اختلافي بگذارد و شق عصاي مسلمين بنمايد و قصد ما صرفا اين بود كه بگوئيم آن طريق جمع‌آوري كه در روايات رسيده عادتا نميتواند مصون از هر نقص و اشتباهي باشد و احتمالاتي كه داده ميشود نوعا قابل فرض است و اخبار رسيده در اين مطلب را نميتوان بكلي نفي كرد و نديده گرفت امّا اين يك بحث علمي است و در مقام عمل بحمد الله مشكلي نيست و ما با همه مسلمانان بر همين قرآن موجود اتفاق داشته و نه چيزي بر آن [ص 199] ميافزائيم و نه كم ميكنيم .

باري اوضاع خلافت بعد از پيغمبر (ص) آنطور بود كه حدود دو سال يعني تا جمادي الثانيه سال سيزدهم هجري ابوبكر متصدي امر بود و پس از او ده سال عمر يعني تا ذي‌حجه سال بيست و سه هجري و حدود سيزده سال هم عثمان كه در هيجدهم ذي‌حجه سال سي و پنج كشته شد در حالي كه بيشتر از هشتاد و كمتر از نود سال داشت و در خلافت ابوبكر صورت ظاهر آن بود كه مسلمين او را انتخاب كرده‌اند اما مسلم همه مسلمين در مدينه نبودند و بعضي بودند و در سقيفه نبودند و حاضرين هم همه موافق نبودند ، و در ميان كساني كه موافق نبودند امثال اميرالمؤمنين عليه السلام و سلمان و ابوذر و مقداد وجود داشتند كه همگي از بزرگترين شخصيتهاي اسلام بودند اما اميرالمؤمنين (ع) كه شأن آن بزرگوار وراي سايرين بود و اما سلمان در نزد همه مسلمين شكي نيست كه از بزرگترين مؤمنين بود و همچنين ابوذر و مقداد جلالت شأن آنها از روايات آل‌محمد صلوات الله عليهم پيدا است و در جائي كه رسول خدا (ص) ميفرمايد المؤمن وحده حجة و المؤمن وحده جماعة ● يعني مؤمن بتنهائي و يكنفري حجت است و مؤمن بتنهائي حكمش حكم جماعت است پس اعتراض و شركت نكردن مؤمنيني مثل سلمان در امري از امور يقينا باعث سستي آن امر است و اجماع بدون او و بر مخالفت او و امثال او نميتواند معتبر باشد و وادار كردن و اجبار اين مؤمنين بر بيعت هم مسلم بهمين دليلها بوده و بهر صورت نوع اجتماعي البته [ص 200] صورت گرفت و جمعي خواسته و ناخواسته بيعت نمودند و جمعي را هم در روزهاي بعد به بيعت واداشتند و قبلا در اين موضوع صحبت شد كه آيا انتخاب خليفه از طرف مردم اصلا معني دارد يا ندارد و تكرار نميكنيم اما بعد از ابوبكر ديگر اجماعي نشد و ابوبكر خود عمر را معين كرد و بعد از عمر هم ديگر انتخابات و اجماع و نظرخواهي نشد و عمر شش نفر را معين كرد كه آنها بنشينند و از بين خود خليفه‌اي معين كنند و امر بر عثمان بن عفان قرار گرفت و در همه اين موارد اميرالمؤمنين عليه السلام مخالف خلافت آنها بود و هيچكس در اين مطلب نبايد شك كند و گمان كند كه حضرت امير عليه السلام خلافت آنها را تأييد ميفرمود و صحيح ميدانست بلكه سكوت آن حضرت بملاحظه مصالح كلي ديگر بود كه شمه‌اي از آنها ذكر شد و بهترين دليل بر مخالفت آن حضرت خطبه معروف به شقشقيه است كه آن بزرگوار در زمان خلافت ظاهره خود بيان فرمود و ما ترجمه تقريبي آن را در اينجا ذكر ميكنيم تا خوانندگان بدانند كه آن حضرت بالاي منبر در ملأ عام نسبت به خلافت آن سه نفر چطور صحبت فرموده و امر مخالفت آن حضرت مطلب پنهاني نبوده است كه مردم از آن خبر نداشته باشند پس عرض ميكنم كه مرحوم شريف رضي رحمه الله در كتاب نهج البلاغه قسمتهائي از خطبه آن حضرت را روايت ميكند كه فرمود : بدانيد و آگاه باشيد كه پسر ابي‌قحافه در حالي پيراهن خلافت را در بر كرد كه به خدا سوگند ، ميدانست نسبت من به خلافت مثل نسبت قطب و محور آسياب است به آسياب و من چنانم كه از دامنه‌هاي من سيل جاري ميشود و مرغ به بلنديهاي من نميتواند پرواز كند او چنين كرد و من هم جامه ديگر پوشيدم و از خلافت [ص 201] چشم پوشيدم لكن در اين انديشه بودم كه چه بايد كرد آيا با دست قطع شده ( بدون ياور ) حمله نمايم ، يا بر اين تاريكي كور ( كه راه حق در آن ناپيدا است ) صبر نمايم دوران تاريكي كه بزرگسالان در آن فرتوت ميشوند و جوانان پير و مؤمن در آن به رنج و سختي روزگار ميبرد تا خداي خود را ملاقات كند تا آنكه نظرم بر اين قرار گرفت كه صبر بر اين قضيه عاقلانه‌تر است . و صبر كردم در حاليكه خار در چشم و استخوان در گلويم بود و ميديدم كه ميراث من ( يعني خلافت رسول الله (ص) ) بر باد رفته و آنرا تصرف كرده‌اند . و گذشت تا آنكه اولي ( يعني ابوبكر ) درگذشت و خلافت را به پسر خطاب واگذار نمود .

و خيلي تعجب دارد در حالتي كه ابوبكر در حيات خود استقاله ميكرد و ميگفت مرا وابگذاريد ( اشاره به قول ابوبكر كه چندين مرتبه گفت مرا واگذاريد و رها كنيد من در وقتي كه علي در بين شماست بهترين شما نيستم ) بعد از خود خلافت را براي ديگري تعيين نمود باري تا ميتوانستند پستانهاي ناقه خلافت را بين خود دو قسمت كرده بنوبت دوشيدند آنگاه امام عليه السلام شعر اعشي را خواند كه ميگويد :

شتان ما يومي علي كورها و يوم حيان اخي جابر

يعني بسيار فرق است ميان حالت من بر پشت ناقه و حالت حيان برادر جابر كه در ناز و نعمت است .

پس ابوبكر خلافت را به حوزه خشني منتقل نمود كه زبانش بسيار تند و گزنده و تماس او با مردم خشن بود و بسيار لغزش و اشتباه داشت و دائم ميبايستي كه عذر بخواهد و كسي كه همراه او بود مثل كسي بود كه بر شتر [ص 202] سركش و ناآرامي سوار باشد اگر مهار او را ميكشيدي طوري سر خود را حركت ميداد كه لب خود را پاره ميكرد و اگر مهار را سست ميكردي از راه بدر ميرفت و خود را به هلاكت ميانداخت و قسم بخدا كه مردم در آن وقت مبتلا شدند به بيراهه رفتن و چموشي ميكردند و تمكين نمينمودند و هر ساعت طريقي پيشه كرده و خبط تازه‌اي مينمودند .

پس آن مدت را با آنكه بسيار طولاني شد و رنج فراوان بردم صبر كردم تا آنكه عمر هم براه خود رفت و امر خلافت را در بين جماعتي گذاشت و گمان كرد كه من هم يكي از آنها هستم و پناه ميبرم به خدا از آن شورا چه وقت ترديدي بود در اينكه بين من و اولي آنها كداميك بايد خليفه باشيم كه ديگر مرا در رديف اينها قرار دهند كساني كه همه آنها مثل هم و شبيه يكديگر بودند .

اما من مخالفت با آن اشخاص نكردم و هر جا نشستند نشستم و هرگاه پريدند پريدم و با آنها راه آمدم اما يكي از آنان از كينه‌اي كه داشت بسوي ديگر رفت ( اشاره به سعد بن ابي‌وقاص است كه بواسطه خويشاوندي تمايل به عبدالرحمن بن عوف داشت و از اميرالمؤمنين عليه السلام بواسطه قتل صناديد و بزرگان بني‌اميه كينه داشت ) و ديگري هم بواسطه نسبت دامادي تمايل ديگر داشت ( اشاره به عبدالرحمن است كه داماد عثمان بود ) و بعلتهاي ديگر كه بماند .

تا وقتي كه بهر صورت سومي قوم متصدي كار شد و گرده و پهلوهاي او يعني ما بين محل خوردن و بيرون رفتن او برآمده و ورم كرده بود و خويشاوندان پدري او هم همراه او شدند و مال خدا را همانطور كه اشتران گياهان بهاري [ص 203] را ميچرند ميخوردند تا جائي كه كارش سست و خراب شد و گرفتار نتيجه اعمال خود گرديد و آن طغيان و تكبر و خودخواهيها كه از كثرت پرخوري و سيري بود او را به رو در انداخت و در اين اوضاع بود كه ناگهان ديدم مردم چون يال كفتار ازدحام نموده و دور مرا گرفتند ( كه با من بيعت كنند ) و از هر طرف هم پي‌درپي ميرسيدند و فشار جمعيت دور من طوري بود كه حسن و حسين زير دست و پا رفتند و گريبان من پاره شد و چون گله گوسفندان كه در جائي فرود ميآيد مردم دور من جمع شده بودند و چون من امر را در دست گرفتم يك گروه كه عهد شكستند ( اشاره به طلحه و زبير و اصحاب جمل است كه ناكثين شمرده ميشوند ) و گروهي كه مارقين بودند از دين بيرون رفتند ( اشاره به خوارج نهروان است ) و گروهي ديگر كه جور پيشه نمودند ( اشاره به جائرين يعني اصحاب صفين است ) گويا كلام خدا را نشنيده بودند كه ميفرمايد : آن دار آخرت است قرار ميدهيم آن را براي كساني كه نه اراده بزرگي و برتري در زمين را دارند و نه قصد فسادي و عاقبت مال پرهيزگاران است الآيه اما نه چنين است يقين و مسلم شنيده بودند و از حفظ داشتند لكن دنيا در چشمشان زينت يافته بود و زيور و مال دنيا آنها را دلباخته خود كرده بود دانسته باشيد قسم به آنكه دانه را شكافت و مردمان را آفريد اگر نه اين بود كه مردم حاضر شده و اجتماع نموده بودند و با پيدا شدن ياور حجت بر من قائم شده بود و اگر بدليل آن عهد نبود كه خدا از علما گرفته كه بر امتلاء و سيري بي‌حد ظالم ، و شدت گرسنگي مظلوم صبر نكنند ، ريسمان شتر خلافت را بر گردنش ميانداختم و آخري آنها را به كاسه اولي آب ميدادم و آن را رها ميكردم و شما شناخته و چنين يافته‌ايد و [ص 204] ميدانيد كه اين دنياي شما پيش من از عطسه بزي بي‌ارزش‌تر است .

و چون سخن حضرت باينجا رسيد اعرابي از اهل سواد برخاست و مسأله‌اي پرسيد يا كاغذي را نشان داد و بهر صورت فرمايش حضرت را قطع كرد و بعد از آنكه جواب او را دادند ابن‌عباس عرض كرد يا اميرالمؤمنين كاش از همانجا كه خطبه را قطع كرديد باز ادامه ميداديد حضرت فرمود نه ديگر گذشت اين هم شقشقه‌اي بود كه آواز آن برخاست و دوباره فرو نشست الخطبه . يعني حالتي بود غير از ساير اوقات كه ساكتم و از اين حرفها نميزنم دلم پر بود چند كلمه‌اي گفتم كه آسوده شوم .

و حقيقة هم سكوت در مثل آن روزگاران و مشاهده آن احوال خود كرامتي بزرگ بود . از ظلمهاي كوچك و خطاهاي جزئي كه بگذريم بعض امور بزرگ مثل همان تعيين خليفه‌ها كه هيچكدام بنياد و اصلي كه به دين خدا برگردد در آنها نبود سخت آن حضرت را ميآزرد ترتيباتي كه به هيچ نوع حسابي درست نميآمد و جلوه كامل آن در تعيين خلافت پس از عمر بود و بعد از آنكه ابولؤلؤ با خنجر باو حمله كرد و زخمي باو زد و در بستر بيماري قرار گرفت در مورد خلافت حكم بسيار عجيبي كرد او شش نفر را معين كرد كه اميرالمؤمنين (ع) و عثمان و طلحه و زبير و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابي‌وقاص بودند و حكم كرد كه اين شش نفر شورا كنند و از بين خود خليفه‌اي تعيين نمايند . و از كامل ابن‌اثير و تاريخ طبري مروي است كه عمر به صهيب گفت اين سه روز كه شورا جلسه دارد تو نماز جماعت بخوان و اينها را در خانه‌اي قرار بده كه مشورت كنند اگر پنج نفر به يك طرف رفتند و يكي مخالف بود او را بكش اگر چهار تن طرفدار يكي و دو تن مخالف بودند [ص 205] آن دو را گردن بزن اگر سه نفر طرفدار كسي شدند عبدالله عمر را داور قرار دهيد هرچه او گفت ، اگر راضي شدند خوب است اگر نشدند طرفي كه عبدالرحمن عوف در آن است بپذيريد و هركه مخالفت كرد او را بكش .

باري اميرالمؤمنين عليه السلام از اين وقايع بسيار رنج ميبرد كه چطور دين خدا تابع آراء و استحسانات و اميال شخصي شده است و جا دارد كه از بيرون اين دين هركس نظر ميكند بپرسد كه بالاخره خداي شما ترتيب خلافت پيغمبر را چگونه معين كرده اگر آنچه بعض شما ميگوئيد كه در غدير خم پيغمبر علي را بجانشيني معين كرده و بامر خدا بوده پس چرا مخالفت با او ميكنيد و اگر آن همه روايات را درست نميدانيد و ميگوئيد مسلمانان بايد خود خليفه را انتخاب كنند اولا كه دليلي از قرآن و قول پيغمبر خود نداريد ثانيا همين كار را هم كه نكرديد در مورد اول كه انتخابات كامل و شاملي نشد و در مورد دوم كه ابوبكر عمر را تعيين كرد و نه نصي از خدا و رسول بود و نه انتخابي از مردم و در مورد سوم هم كه عجيب‌ترين ترتيب ممكن را داشتيد و معلوم نيست كه چرا ميبايستي اگر موافقت نشود اين اشخاص را كه بنا بفرض مسلمانان زبده و مؤمن هستند بعضي از آنها را گردن بزنند و معلوم نيست چرا در صورت عدم موافقت در صورت تساوي دو طرف و عدم رضايت به حكم بايد طرفي كه عبدالرحمان بن عوف در آن است حكمش درست باشد .

باري باين سؤالات هنوز جواب داده نشده همانطور كه به بسياري از مطالب ديگر و اعمالي كه در مخالفت با اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام شده برادران اهل تسنن جوابي كه قانع كننده باشد نداده‌اند با آنكه حدود [ص 206] هزار و چهارصد سال فرصت بوده و دائما سعي در استدلال و جمع آوري ادله جهت تصحيح اقدامات و تبرئه خلفا بعمل آمده است و شايد اين سؤال پيش بيايد براي بعضي كه چرا اميرالمؤمنين عليه السلام در چنين شورائي شركت فرمود عرض ميكنم همان روز هم بعضي كه نظر آنها به ظاهر بود مثل ابن‌عباس به حضرت عرض كردند شركت نكنيد و حضرت سكوت كردند بعد كه عثمان انتخاب شد عباس گفت نگفتم شركت نكنيد حضرت فرمودند عمو يك مطلب را متوجه نشدي يادت نيست كه روي منبر گفت خدا خلافت و نبوت را براي اين اهل بيت جمع نميكند خواستم خودش بزبان خودش خود را تكذيب كند و مردم بدانند آنكه ديروز گفت كذب و باطل بود و ما صالح براي خلافتيم پس عباس ساكت شد ● .

باري قصد ما صرف اشاره بود كه برادران بخصوص جوانان رؤوس مطالب و عناويني را كه مورد اختلاف و سؤال است شنيده باشند و جزئيات مطالب را اگر مايل باشند بايد در كتب مفصله ببينند و بخوانند .

** فصل **

حدود بيست و پنج سال خلافت سه خليفه اول به هر ترتيبي كه بود گذشت و اميرالمؤمنين عليه السلام با آنكه خانه‌نشين بود خيرانديشي و كمك به پيشرفت دين خدا را از دست نميداد و هر جا كه آنها درميماندند به آنها كمك ميكرد و راهنمائي ميفرمود و بسياري از فتوحات اسلام در زمان عمر و غير او هم به هدايت و راهنمائي آن حضرت بود و در بيان احكام و قضاوتها [ص 207] هم هر جا درميماندند حضرت كمك ميفرمود كه معلوم شود اسلام ضعفي از حيث احكام و اصلاح امور جامعه ندارد و در هر زماني كسي هست كه كفايت امر مردم را بنمايد .

تا آنكه پس از قتل عثمان و اجتماع مردم بر گرد اميرالمؤمنين عليه السلام فتنه‌هاي بزرگ ديگري برپا شد آنها كه عادت كرده بودند بدون استحقاق و بي حد و حساب از بيت المال فايده ببرند و رياستها و حكومتها را در دست داشته باشند يك‌مرتبه با شخصي مواجه شدند كه راست ميگفت و متقي بود و از حكم خدا تخطي نميكرد و اين صفات خلاف عادت عده‌اي همچون طلحه و زبير بود و عايشه هم كه در گذشته با حضرت فاطمه سلام الله عليها و اميرالمؤمنين عليه السلام ميانه خوبي نداشت با آنكه در زمان عثمان خود عليه او اقداماتي ميكرد و تحريك به قتل او مينمود پس از او علم خونخواهي عثمان را برداشته و با طلحه و زبير كه عهد خود را شكسته بودند همدست شده بر اميرالمؤمنين شوريدند و به بصره آمدند و حضرت امير هم با آنكه بسيار از جنگ با آنها اكراه داشت ناچار شد كه با آنها به جنگ برخيزد و در بصره جنگ جمل روي داد كه به فتح و پيروزي اميرالمؤمنين و اصحاب آن حضرت انجاميد و طلحه و زبير در آن جنگ كشته شدند البته طلحه بدست مروان حكم كشته شد كه در پشت سر غلام خود كمين كرد و تيري باو زد و او را كشت . و در شرح الزياره روايت فرموده‌اند از جابر بن عبدالله انصاري كه ميگويد همراه حضرت امير بودم در بصره و همراه آن زن هفتاد هزار نفر جمع شده بودند تا آنجا كه ميگويد بر طلحه عبور كردم و در حال جان كندن بود و تيري در سينه او فرو رفته بود باو گفتم چه كسي اين تير را به تو زد [ص 208] گفت علي بن ابيطالب گفتم اي حزب بلقيس و لشكر ابليس علي تير نميزند و در دست او جز شمشير نيست طلحه گفت اي جابر آيا او را نميبيني كه چطور گاهي به هوا صعود ميكند و گاهي به زمين نزول مينمايد و يك بار از مشرق ميآيد و يكبار از مغرب و مشارق و مغارب پيش روي او يك چيز است بر هيچ سواري نميگذرد مگر آنكه ضربتي باو ميزند و به هيچ كس برخورد نميكند مگر آنكه او را ميكشد يا ميزند و برو در مياندازد يا ميگويد بمير اي دشمن خدا و او ميميرد و هيچ كس از چنگ او نميتواند بگريزد جابر ميگويد از حرفهاي طلحه تعجب كردم و تعجبي نيست از آن اسرار كه اميرالمؤمنين (ع) در نهان دارد و از فضائل غريب و معجزات آشكار او . تمام شد حديث شريف و مقصود اين است كه چون در هنگام مرگ چشم طلحه باز شده بود حقيقت امر را ميديد كه همه كارها را علي ميكند و اگر در ظاهر مروان تير ميزند در حقيقت علي است كه تير را زده .

باري زبير هم در اثناي جنگ بجهت پشيماني يا به هر دليل ديگري از لشكر كناره گرفت و در منزلي به استراحت پرداخت و بخواب رفت و در آنجا شخصي آمد و در خواب غفلة سر او را بريد و سر را برداشت و خدمت حضرت امير آورد حضرت ناراحت شدند و فرمودند از رسول خدا (ص) شنيدم كه زبير و قاتل زبير هر دو در آتشند آن شخص عصباني شد و گفت با شما دشمني كنم اهل جهنم هستم خدمت هم بكنم اهل جهنم و شمشيري يا سلاح ديگري داشت كه ته آن را بر زمين گذاشت و سر آن را بر شكم گذاشت و خود را روي آن انداخت و هلاك شد حضرت فرمودند رسول خدا راست فرمود هركس خود را بكشد اهل جهنم است و علت ناراحتي حضرت امير از [ص 209] قتل زبير يكي اين بود كه با ايشان قرابت داشت و پسر عمه پيغمبر (ص) و همچنين پسر عمه حضرت امير بود و ديگر آنكه شايد حضرت ميخواستند او هم بماند همانطور كه عايشه را مهلت دادند و ميخواستند از او استفاده كنند و خدا به حقايق امور داناتر است چرا كه در زبير قابليتهائي بود و اگر دنيا او را گول نزده بود ميتوانست مفيد باشد چنانكه در زمان پيغمبر (ص) خدماتي ميكرد و او جنگجو و سواركار قابلي هم بود و حضرت امير روزي فرموده بودند سواري را بر پشت زين مثل زبير نديدم و در مجالس السنية از آن حضرت نقل ميكند كه فرمودند ما زال الزبير منا اهل البيت حتي نشأ ابنه عبدالله . يعني زبير همواره از ما اهل بيت بود تا وقتي كه پسرش عبدالله بزرگ شد كنايه از آنكه عبدالله او را از راه بدر كرد .

بهر صورت دنيا نيرنگها دارد و همه را زير و رو ميكند و نزديكان را دور ميكند و باطنها را ظاهر و آشكار مينمايد و خدا آنقدر عمر ميدهد كه هركس بيادش آيد كه در عالم ذر چه عقيده‌اي را پذيرفته و از چه گلي سرشته شده بود .

قصه جنگ جمل مفصل است و ما در صدد بيان همه آن نيستيم و صرفاً بعض گوشه‌هاي آنرا نقل ميكنيم ملا محمدباقر بهبهاني در دمعة الساكبة از واقدي نقل ميكند كه در روز سوم جنگ جمل پيش از همه عبدالله بن زبير به ميدان آمد و مبارز طلبيد مالك اشتر بميدان او رفت عايشه پرسيد چه كسي براي مبارزه عبدالله آمد گفتند اشتر عايشه گفت آه كه مادرش اسماء بي پسر شد و اسماء مادر عبدالله خواهر عايشه و دختر ابوبكر بود . باري هر دو بجنگ پرداختند و يكديگر را مجروح نمودند پس دست به يقه شدند و [ص 210] مالك عبدالله را بر زمين زد و بر سينه او نشست و دو طايفه بهم ريختند و اين جماعت خواستند عبدالله را از دست مالك رها كنند و آن جماعت ميخواستند به مالك كمك كنند و مالك اشتر سه روز بود كه غذا نخورده بود و اين كار در جنگ عادت او بود و سن او هم بالا بود پس عبدالله شروع كرد به فرياد زدن و ميگفت اقتلوني و مالكا يعني من و مالك را با هم بكشيد و اگر گفته بود من و اشتر را بكشيد هر دو را ميكشتند اما بآن لفظ كه ميگفت كسي متوجه نميشد و از بس در آن ميدان كشته بر روي هم افتاده بود و گرد و خاك و آمد و رفت و سر و صدا بود مردم آنها را تميز ندادند و بالاخره اشتر قوه‌اش نرسيد و عبدالله زبير از زير دست و پاي مالك گريخت و ابومخنف از اصبغ بن نباته نقل ميكند كه گفت بعد از قضيه جمل عمار ياسر و مالك اشتر بر عايشه وارد شدند عايشه از عمار پرسيد چه كسي همراه تو است گفت اشتر عايشه گفت اي مالك آن معامله را تو با خواهرزاده من كردي گفت بلي و اگر نبود كه سه روز چيزي نخورده بودم امت محمد را از دست او راحت ميكردم عايشه گفت مگر نميداني كه رسول الله (ص) فرموده ريختن خون مرد مسلمان حلال نيست مگر در يكي از سه مورد اينكه بعد از ايمان كافر شده باشد يا زن داشته باشد و زنا كند و يا كسي را بناحق كشته باشد اشتر گفت اي ام المؤمنين ما هم بر پايه يكي از همين سه مطلب با او مقاتله كرديم .

باري در جنگ جمل از لشكر عايشه حدود شانزده هزار نفر كشته شدند و جمعا سي هزار نفر بودند ( و در روايت جابر گذشت كه هفتاد هزار نفر بودند ) و از لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام هزار و هفتاد نفر بشهادت رسيدند و [ص 211] عده آنها بيست هزار بود و سر انجام لشكر عايشه شكست خورد و شتر را پي كردند و حضرت امير آمدند و با نيزه خود بر هودج كوفتند و فرمودند اي عايشه آيا رسول خدا (ص) تو را امر كرده بود كه چنين بكني عرض كرد يا ابا الحسن پيروز شدي پس نيكي كن و مالك امر شدي پس عفو و نرمي بفرما حضرت امير به محمد بن ابي‌بكر فرمودند اين تو و اين خواهرت جز تو كسي باو نزديك نشود و بعد محمد او را از كجاوه بيرون آورد و به منزل برد و بعد هم عايشه را باحترام پيغمبر (ص) محترمانه به مدينه فرستادند .

و بعد از فرو نشستن جنگ حضرت همه را امان دادند و سپس به كوفه تشريف بردند در كوفه شخصي بنام ابوبردة بن عون ازدي روزي برخاست و عرض كرد بفرمائيد آن اشخاص كه دور و بر آن شتر كشته شدند به چه جرمي كشته شدند ؟ حضرت فرمودند به چه كشته شدند جمعي از شيعه من و عمال مرا بدون آنكه گناهي نسبت بآنها كرده باشند كشتند بعد من بسوي آنها آمدم و امر كردم قاتلان اصحاب مرا به من تسليم كنند ابا نمودند و با من به جنگ برخاستند با آنكه بيعت من بر گردنشان بود و خون قريب هزار نفر از مسلمانان از اصحاب مرا هم بگردن داشتند اي برادر ازدي آيا در اين قضيه شك داري آن مرد گفت الآن خطاي آنها براي من روشن شد و دانستم كه حق با شماست ● .

چرا جنگ جمل اتفاق افتاد ؟ شك نيست كه اگر طلحه و زبير و عايشه اين آتش را برنيفروخته بودند چنين واقعه‌اي پيش نميآمد و طرف [ص 212] اميرالمؤمنين عليه السلام كه خليفه واقعي پيغمبر (ص) بود از آنچه كه بود حسب ظاهر قويتر ميشد و برخورد با معاويه نيز صورت ديگري پيدا ميكرد اما بهر صورت آن جنگ پيش آمد و دليل حركت طلحه و زبير تقريبا روشن است و در يك كلمه ميتوان گفت كه حب رياست و مال دنيا ، بيعت اوليه آنها نشان ميدهد كه اگر آرزوهاي آنها را كه در مقام و مال خلاصه ميشد تا حدي برآورده ميكردند شايد تا حدي قانع ميشدند و در قضيه اين دو نفر و قضاياي ديگر اعم از مسأله معاويه يا ساير كساني كه به دشمني با اميرالمؤمنين عليه السلام پرداختند چيزي كه بدون غبار و با وضوح ديده ميشود اين است كه علي بن ابيطالب اين دين را باور داشت و به پيغمبر (ص) احترام ميگذاشت و به حقيقت ايمان آورده بود و بهمين جهت پيغمبر او را اميرالمؤمنين ناميده بود يعني در بين آنها كه ايمان آورده بودند از او بهتري نبود و او صادق بود و راست ميگفت و مطابق شرع عمل ميكرد يعني باور داشت كه اين شرع اصلي دارد و قواعد اين دين و امر و نهيهاي آن همه از خداست و شدت يقين و اعتقاد او و صداقت و اخلاصي كه داشت نميگذاشت كه مثل ديگران به نرخ روز و به مناسبت جو و بمصلحتهاي شخصي و منافع فردي عمل كند بلكه به وظيفه خود عمل ميكرد و ملامت ملامت‌كنندگان و عداوت دنيادوستان را بر خود ميگذاشت كه بامر خدا عمل نمايد و چنين كسي اگر در اجتماعي باشد كه اين نوع فكر طرفدار و عمل‌كننده زيادي داشته باشد بزرگترين و موفقترين رهبران است لكن در اجتماعي كه نه رجال و متعينين و نه حكام و نه مردمان عادي آن راغب به چنين رويه‌اي باشند امثال علي آماج تير بلاها و طعنه‌ها و عداوتها و توطئه‌ها خواهند بود علي با چنان مردمي چه [ص 213] كند تيغ در ميان آنها بگذارد و همه را تمام كند يا مداهنه كند و شريك دنياپرستي و نيرنگها و تزويرها شود و مردم را گول بزند و بر آنها سوار شود و دنياداري كند نه آن صلاح امت است و نه اين دأب انسان شريف و از طرفي صبر هم حدي دارد مع ذلك علي صبر كرد بر همه سختيها ، و سالهاي سال ، لكن ديگر صبر او بآخر رسيد و مصلحت را در دعا و نفرين ديد و گفت خدايا ديگر مرگ علي را برسان از من بدتري باينها بده و از اينها بهتري به من .

باري دنيادوستي و رياست‌جوئي ، طلحه و زبير را واداشت كه عهد بشكنند اما آن دو هم بتنهائي در حدي نبودند كه مردم را عليه اميرالمؤمنين (ع) بسيج كنند و خود برياستي برسند و عايشه كمبود آنها را جبران كرد و آن دو را تقويت نمود و با نسبتي كه به پيغمبر (ص) داشت در چشم ساده‌لوحان وجهه و صورت حقانيتي بآن دو داد و قضيه عثمان را هم بهانه نمودند و قتل او را به علي نسبت دادند اگر چه كه در همان جنگ مروان طلحه را كشت كه انتقام عثمان را گرفته باشد ولي معذلك قتل عثمان را به علي نسبت ميدادند كه مجوزي در چشم جاهلان براي جنگ با خليفه رسول خدا درست نمايند اما عايشه چرا اين كار را كرد ؟ جهاد كه بر زنها جايز نبود آن هم با خليفه پيغمبر و او هم كه بنص قرآن موظف بود در خانه بنشيند و خدا فرموده بود : و قرن في بيوتكن ● . آن‌همه فضائل اميرالمؤمنين و تعريفها كه پيغمبر (ص) از علي فرموده بود بر هيچكس مجهول نبود خاصه براي عايشه [ص 214] پس واقعا چرا چنين كرد او كه خليفه و حاكم نميشد و حتي نميتوانست با فاتحي ازدواج كند و اگر در پي مال بود از اين آسانتر هم براي او راههائي بود اگر مقام ميخواست براي او كه همسر پيغمبر و ملقب به ام المؤمنين بود شرف بالاتري فرض نميشد بلكه اين كار به شرف او لطمه ميزد و خود اينرا ميدانست پس قصد عايشه چه بود ؟ پاسخ را در فرمايش اميرالمؤمنين (ع) در بصره بجوئيد كه در نهج البلاغه نقل شده كه فرمود اما آن زن تصميم و رأي زنانه و كينه‌اي كه در سينه‌اش چون كوره آهنگران ميجوشيد بر او چيره شد و اگر از او خواسته بودند كه با ديگري چنين معامله و عداوتي بكند نميكرد لكن اكنون من همان حرمت اول او را باو واميگذارم و ديگر حسابش با خداست الخطبه .