اين وقت ابوبكر صدا به زاري و واويلا بلند كرد و گفت كاش مادرم مرا نزائيده بود عمر گفت تعجب ميكنم از مردم كه چطور ترا خليفه كردند و تو از غضب زني اينطور ناله ميكني پس برخاستند و رفتند .

باري آن حضرت بعد از حدود چهل روز ملازمت بستر و پس از هفتاد و پنج روز از وفات پدر بزرگوارش دار فاني را وداع فرمود و به شهادت نايل شد و قبل از وفات به حضرت امير وصايايي فرمود و فرمود بعد از من با خواهرزاده‌ام امامه ازدواج كن كه با بچه‌هاي من مهربان باشد و مرا بر روي تخت حمل نكن براي من عماري بساز كه وقتي جسدم را حمل ميكنند روي جسد پوشيده باشد و تركيب بدن پيش چشم مردم ظاهر نباشد و ديگر آنكه مرا در شب دفن كنيد وقتي كه چشمها در خواب باشد و نگذار كه احدي از آنها كه بر من ستم كرده‌اند بر جنازه من حاضر شوند و مگذار كه بر من نماز بخوانند و حضرت امير (ع) هم قول داد كه همانطور عمل فرمايد پس آن حضرت دار فاني را وداع فرمود و مردم مدينه خبر شدند و صدا به گريه بلند كردند و در خانه آن حضرت جمع شدند و منتظر بودند كه چه وقت جنازه را بيرون ميآورند كه بر آن حضرت نماز كنند و در محل دفن حاضر شوند و جماعت زيادي هم آنجا بانتظار نشسته بودند در اين موقع ابوذر از خانه بيرون آمد و بمردم گفت برگرديد كه دفن دختر رسول خدا (ص) از امروز عصر بتأخير افتاده پس مردم برخاستند و برگشتند و حضرت امير (ع) خود بنفس نفيس آن مخدره را غسل دادند چون بفرمايش امام عليه السلام معصوم را جز معصوم غسل نميدهد .

[ص 154] باري چون قدري از شب گذشت و مردم بخواب رفتند حضرت جنازه را برداشتند و حضرت امام حسن و امام حسين و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و بروايتي عباس و پسرش فضل در خدمت ايشان بودند و از حديثي كه از حضرت امير (ع) روايت شده چنين برميآيد كه حذيفه و عبدالله بن مسعود هم حاضر بودند باري بر جنازه نماز خواندند و دفن نمودند و در بقيع چندين صورت قبر ساختند و چند قبر را آب پاشيدند كه معلوم نشود آن حضرت را كجا دفن نموده‌اند و اين امر را بطوري پنهان نمودند كه امروز هم شيعه در مورد قبر آن حضرت اتفاق نظر ندارند و بين بقيع و منزل خود ايشان و محلي در بين قبر رسول خدا (ص) و منبر آن بزرگوار هركس سخني ميگويد . باري چون صبح شد ابوبكر و عمر و جماعتي از مردم آمدند كه در نماز شركت كنند مقداد بآنها گفت ما ديشب آن حضرت را دفن نموديم عمر برگشت و بابوبكر گفت نگفتم دفن ميكنند عباس گفت خودش وصيت كرده بود كه شما دو نفر بر او نماز نخوانيد عمر گفت شما بني‌هاشم حسدي را كه از قديم بر ما داريد هرگز رها نميكنيد و اين كينه‌ها كه در دلتان هست تمام نميشود قسم بخدا تصميم گرفته‌ام نبش قبر كنم و جنازه را بيرون آورده بر آن نماز كنم اين وقت حضرت امير عليه السلام فرمود بخدا قسم كه اگر تو اي پسر صهاك بخواهي چنين كني قسمت را برميگردانم و اگر شمشيرم را بكشم يقين بدان كه بعد از كشتن تو آنرا غلاف خواهم كرد پس عمر شكسته و ساكت شد و فهميد كه اميرالمؤمنين چون بر كاري قسم بخورد لاجرم آن كار را خواهد كرد و در بعض روايات است كه آن دو گفتند هيچ از بدي بما فروگذار نكردي آن از ديروز كه پيغمبر را غسل دادي و ما را خبر نكردي و [ص 155] پسرت را ياد دادي كه بيايد توي مسجد و در حالي كه ابوبكر روي منبر است فرياد بزند كه از منبر پدرم پائين بيا حضرت با آنها ملايمت كردند و فرمودند پيغمبر بمن وصيت كرده بود كه كسي بر ناموس او مطلع نشود مگر پسر عمش اين بود كه خودم غسل دادم و مطالبي فرمودند و بعد فرمودند اما حسن ، شما خودتان شاهد بوديد و اهل مدينه همه ديده بودند كه از بين صفوف نماز ميآمد و در وقت سجده بر پشت پيغمبر (ص) مي‌نشست و پيغمبر (ص) سر از سجده برميداشت در حاليكه يك دست را بر پشت حسن گذاشته بود و دست ديگر را بر زانو تا وقتي كه نماز را تمام ميكرد گفتند بلي يادمان هست حضرت فرمود شما ميدانيد اهل مدينه هم ميدانند كه پيغمبر (ص) خطبه ميخواندند و حسن ميرفت و بر روي شانه‌هاي آن حضرت مي‌نشست و دو پايش را روي سينه پيغمبر آويزان ميكرد بطوري كه از عقب مسجد برق خلخالهاي او ديده ميشد و تا آخر خطبه پيغمبر همانجا مي‌نشست ( و چون اينطور به پيغمبر انس داشت و حضرت باو مرحمت ميفرمود ) حال كه ديد ديگري روي منبر آن حضرت نشسته برايش سخت شد و قسم بخدا كه من نگفته بودم بيايد و چنين بگويد و فاطمه هم بعد از آن عيادت شما خودش وصيت فرمود كه شما بر جنازه او حاضر نشويد و من چاره‌اي نداشتم و مطابق اين روايت اين موقع بود كه عمر تهديد كرد كه نبش قبر ميكنم و حضرت فرمودند اگر چنين قصدي بكني ترا خواهم كشت و حكايت گذشت .

باري حضرت فاطمه سلام الله عليها بنا بر روايات در هجده سالگي هفتاد و پنج روز بعد از پدر بزرگوارش از دار دنيا رحلت فرمود و در اين مدت خنده او [ص 156] را كسي نديد و پيوسته محزون و گريان بود حتي آنكه بعض پيرمردان مدينه به حضرت امير عرض كردند بفاطمه بفرما يا روز گريه كند و شب آرام گيرد و يا شب گريه كند و روز آرام گيرد و حضرت پذيرفتند و براي ايشان در بقيع اطاقي درست كردند كه با حسنين عليهما السلام بآنجا تشريف ميبرد و براي پدر بزرگوارش گريه ميفرمود همان محلي كه معروف به بيت الاحزان شد و روزهاي دوشنبه و پنجشنبه به احد ميرفت و در آنجا عزاداري ميكرد و مقامات آنجا را يادآور ميشد و نشان ميداد و ميفرمود پيغمبر اينجا بود و مشركان آنجا .

باري ايام باين طورها گذشت تا روز آخر كه وفات فرمود و حضرت امير آن معظمه را غسل داده و دفن فرمود و در روايت است از حضرت سجاد عليه السلام كه چون حضرت امير (ع) از دفن آن مخدره فارغ شد و خاك از دستها پاك نمود غم او شدت كرد و اشك بر گونه‌هاي مقدسش جاري شد و رو را به قبر پيغمبر صلي الله عليه و آله نمود و از طرف خود و فاطمه زهرا زيارت خواند و عباراتي فرمود كه بعض آنها از اين قرار بود عرض كرد : سلام بر تو اي رسول خدا سلام بر تو از سوي دخترت و حبيبه‌ات و نور چشمت و زائرت آنكه در بقعه تو در دل خاك خفته است و خدا براي او چنين خواست كه بسرعت بتو ملحق شود اي رسول خدا در فراق اين صفيه تو صبرم كم و طاقتم در دوري اين بانوي همه زمان ضعيف شد .

تا آنكه فرمود : امانتي كه بمن سپرده بودي باز گردانده شد و گرو را پس گرفتند و زهرا را در ربودند آه اي رسول خدا چقدر چهره اين آسمان و زمين نازيباست غم من هميشگي شد و خواب شب از چشمم رفت ديگر غم از [ص 157] قلبم كنده نميشود تا به خانه‌اي كه تو در آن ساكني بيايم .

تا آنكه فرمود : چه زود بين من و او جدائي افتاد بخدا شكايت ميبرم و دخترت بتو خواهد گفت كه امت چطور بر عليه من و در اذيت و بردن حق او هم‌پشت شدند تفصيل احوال را از او جويا شو چه غصه‌ها كه در سينه‌اش ماند و نتوانست براي احدي بگويد و براي تو خواهد گفت و قضاوت با خداست و او بهترين حكام است سلام بر تو اي رسول خدا سلام وداع‌كننده‌اي كه نه از تو ملول است و نه دلگرفته اگر ميروم از ملالت نيست و اگر بمانم از بي‌صبري نيست كه بوعده‌اي كه خدا بصابران داده بدگمان باشم صبر بهتر و نيكوتر است و اگر نبود غلبه اين جماعت كه بر ما مستولي هستند همين جا پيش قبر تو ميماندم و عاكف كوي تو ميشدم و چون زن بچه‌مرده بر اين مصيبت بزرگ ضجه مينمودم ( ميبيني ) دخترت را بايد پيش چشم خدا مخفيانه بخاك سپارم و حق او را بزور ببرند و علانيه از ارث خود ممنوعش كنند با آنكه از وفات تو چيزي نگذشته و ياد تو فراموش نگرديده پس اي رسول خدا شكايت به خدا ميبرم عزاي بزرگ مصيبت تو است صلوات خدا و رحمت و بركات او بر فاطمه و بر تو باد ● .

و نيز در رثاء حضرت فاطمه اميرالمؤمنين عليه السلام اين اشعار را فرمود :

نفسي علي زفراتها محبوسة يا ليتها خرجت مع الزفرات

لا خير بعدك في الحياة و انما ابكي مخافة ان تطول حياتي

يعني جان من با آههايش كه برنيامده‌اند محبوس است كاش جانم بهمراه [ص 158] آههايم بيرون مي آمد ، بعد از تو خيري در زندگي دنيا نيست و گريه من از ترس آن است كه زندگاني من طول بكشد .

و وقتي كه خبر وفات فاطمه را شنيد فرمود :

لكل اجتماع من خليلين فرقة و كل الذي دون الفراق قليل

و ان افتقادي فاطما بعد احمد دليل علي ان لايدوم خليل

يعني هر دو نفر دوستي بالاخره جمع آنها بفراق خواهد انجاميد ، و مدت زمان پيش از فراق بسيار كم است ، و هرآينه اينكه من پس از پيغمبر (ص) فاطمه را از دست دادم ، دليل آن است كه هيچ دوستي دائم نخواهد ماند .

و قسمتي از اينهمه رنجها و تحمل مشقتها و سختيها براي آن است كه محبت آن بزرگواران در دلهاي سخت ما اثر كند و مشمول عنايت و شفاعت آنها شويم ان شاء الله و آن بزرگواران خانواده كرم و احسانند و در دنيا و آخرت دوستان خود را فراموش نميكنند چنانكه از حضرت باقر عليه السلام روايت شده از جابر بن عبدالله از پيغمبر صلي الله عليه و آله حديث شريفي تا آنجا كه ميفرمايد : در روز قيامت فاطمه بر شتري سوار است و آن شتر و صفت و زينت آنرا وصف ميفرمايد تا آنكه ميفرمايد جبرئيل زمام آن شتر را گرفته و بصداي بلند ميگويد ديده بر هم گذاريد تا فاطمه دختر محمد (ص) عبور نمايد پس هيچ نبي و رسول و صديق و شهيدي آن روز نيست مگر آنكه چشم خود را ميبندد تا فاطمه بگذرد و ميرود تا برابر عرش پرورنده خود ميرسد جل جلاله آن وقت خود را از ناقه خود بزير ميافكند و عرضه ميدارد كه اي خداي من و سيد من بين من و آنها كه به من ظلم كرده‌اند حكم كن بين من و آنها كه فرزندانم را كشته‌اند حكم كن پس ندا از جانب [ص 159] خداوند ميرسد كه اي حبيبه من و اي دختر حبيب من از من بخواه كه بتو خواهم داد و شفاعت كن كه پذيرفته است پس قسم به عزت و جلال خودم كه ظلم ظالمي از من نخواهد گذشت پس عرض ميكند پروردگار من و آقاي من ذريه‌ام و شيعه‌ام و شيعه ذريه من و دوستانم و دوستان فرزندانم پس از جانب خداي جل جلاله ندا آيد كجايند فرزندان فاطمه و شيعه او و دوستان او و دوستان فرزندان او پس همه حاضر ميشوند در حالي كه ملائكه رحمت دور آنها را گرفته‌اند پس فاطمه پيش روي آنها حركت ميكند تا آنها را وارد بهشت فرمايد . تمام شد حديث شريف ● و درجات و مقامات حضرت فاطمه سلام الله عليها بالاتر از آن است كه بادراك امثال ما درآيد و همين اندازه هم كه در اين عالم دنيا براي خلق ظاهر شده ذكر و ادراكش در گُنج افهام ما نيست لكن بجهت تبرك و تيمن بعض از فضائل ظاهره ايشان را ذكر ميكنيم كه تصور نشود مقامات ايشان در اين عالم بروزي نداشته بلكه آن حضرت يكي از چهارده نفس مقدس است و يكي از آن بزرگان است كه خداوند فرموده : انها لاحدي الكبر نذيرا للبشر . يعني هرآينه او يكي از بزرگان است و نذير و ترساننده است براي بشر و اين آيه شريفه تفسير بآن حضرت شده است و اگر چه مقام او از پدر بزرگوارش و از ائمه اطهار پائينتر است اما امري از امور جهان در زمين و آسمان بر او پنهان نبود چنانكه در كتاب عيون المعجزات است از حضرت سلمان كه ميفرمايد عمار ياسر گفت حديث عجيبي براي تو نقل كنم سلمان گفت بگو و او گفت كه من خود حاضر بودم [ص 160] كه حضرت امير وارد شد بر حضرت فاطمه پس چون فاطمه او را ديد صدا زد كه نزديك بيا تا براي تو حديث كنم ما كان و ما هو كائن و ما لم‌يكن را تا روز قيامت وقتي كه ساعت برپا شود ، و حديث شرحي دارد و در آخر آن ميفرمايد حضرت فاطمه ، كه مؤمن به نور خداي تعالي نظر ميكند ● .

و غرض آنكه هيچ امري بر آن حضرت پوشيده نبود و عالم به گذشته و آينده بود و خلق را هدايت و ارشاد ميفرمود و تعليم ميداد چنانكه در مجالس السنيه روايت ميكند كه زني آمد خدمت آن حضرت و سؤالات علمي داشت و حضرت سؤال اول او را جواب فرمودند و باز سؤال ديگر كرد تا آنكه عدد سؤالات او به ده تا رسيد آنوقت خودش از زيادي سؤالها شرمنده شد و عرض كرد ديگر اسباب زحمت نميشوم حضرت فاطمه فرمودند هر سؤالي كه داري بپرس كه من از پدرم (ص) شنيدم كه ميفرمود علماء امت ما محشور ميشوند و بآنها بقدر كثرت علومشان و بقدر كوششي كه در ارشاد بندگان خدا ميكنند خلعت ميدهند و مورد كرامت واقع ميشوند ● و در نسخه ديگر است كه بآن زن فرمودند بگو ببينم اگر كسي را استخدام كنند كه بار سنگيني را روي بام ببرد و صد هزار دينار باو اجرت دهند آيا آن بار بر او سنگيني دارد عرض كرد نه فرمودند مزد من براي هر مسأله باندازه‌اي است كه بين زمين و آسمان را از مرواريد پر كنند پس بطريق اولي بر من سنگين نيست .

و از كتاب دلائل الامامة روايت شده از ابن‌مسعود كه ميگويد شخصي خدمت حضرت فاطمه آمده و عرض كرد اي دختر رسول خدا آيا پيغمبر (ص) چيز [ص 161] طرفه‌اي نزد شما نگذاشته كه بمن ياد دهيد تا زينت خود سازم پس حضرت فاطمه كنيز خود را صدا كردند و فرمودند دختر آن جريده را بياور ( جريده بمعني صحيفه است و ظاهرا بر مثل جزوه يا بياضي اطلاق ميفرموده ) خدمتكار گشت و آنرا پيدا نكرد حضرت فرمودند واي بر تو پيدايش كن كه ( ارزش ) اين جريده پيش من معادل حسن و حسين است ● پس گشت و آنرا پيدا كرد و خدمت حضرت داد و در آن نوشته بود كه محمد نبي صلي الله عليه و آله فرمود از مؤمنين نيست كسي كه همسايه او از شر و اذيت او در امان نباشد و هركس به خدا و روز قيامت ايمان دارد همسايه را اذيت نكند ● . و دنباله حديث در مستدرك الوسائل ج ١٢ اينطور آمده و هركه به خدا و روز بازپسين ايمان دارد يا حرف نيكو بزند و يا ساكت شود خدا شخص نيكوكار و حليم و عفيف را دوست ميدارد و از فحاش و ناسزاگو و گداي سمج بدش ميآيد حيا از ايمان است و ايمان در بهشت ، و فحش از بذاء است يعني كلام سفيهانه و بي‌معني و بذاء در جهنم است .

و از علل الشرايع از حضرت صادق نقل شده كه فرمودند به فاطمه محدثه گفتند چون ملائكه از آسمان هبوط كرده و او را ندا ميكردند همانطور كه مريم دختر عمران را ندا ميكردند تا آنكه فرمود آن حضرت با ايشان سخن ميگفت و ملائكه با او سخن ميگفتند پس شبي بآنان گفت آيا مريم بنت [ص 162] عمران نيست كه بر همه زنهاي عالم فضيلت دارد عرض كردند مريم خاتون زنان عالم خود بود و خداي عزوجل ترا سيده زنان عالم تو و عالم او و سيده زنان اولين و آخرين قرار داده .

و از كتاب قرب الاسناد از حضرت صادق نقل شده كه فرمودند علي و فاطمه خدمت پيغمبر (ص) عرض كردند كه بين آنها قضاوت فرمايد و حكم بفرمايد كه كدام كارها بعهده علي است و كدام بعهده فاطمه و شرح وظائف هريك را معلوم فرمايد پس پيغمبر (ص) قضاوت فرمود و حكم نمود كه خدمات داخل خانه يعني از در خانه بطرف داخل مربوط به فاطمه است و خدمات از در بطرف بيرون بعهده علي و حضرت صادق فرمود كه فاطمه گفت جز خدا كسي نميداند كه چقدر از اين تعيين وظايف خوشحال شدم كه پيغمبر زحمات و اموري را كه در تحمل مردان است بر عهده من نگذاشت .

و از كتاب قوة القلوب ابوطالب مكي از عايشه روايت ميكند كه گفت حضرت پيغمبر (ص) و حضرت فاطمه دراز كشيده بودند و حضرت امير بين آن دو نشسته بود و عرض كرد به پيغمبر (ص) مرا بيشتر دوست ميداريد يا فاطمه را فرمودند فاطمه نزد من محبوبتر است و تو عزيزتري .

و در حديثي از جابر بن عبدالله است كه حضرت امير و حضرت فاطمه بر يكديگر مفاخرت ميكردند و محبت پيغمبر را بخود بيان مينمودند و فضائل خود را بر هم بر ميشمردند و سخن بدرازا كشيد و جبرئيل بر پيغمبر (ص) نازل شد و عرض كرد در ميان اين دو حكومت فرما حضرت تشريف آوردند نزد آنها و فرمودند كه با هم اينطور و اينطور ميگفتيد و بعد رو فرمودند بحضرت فاطمه و فرمودند تو حلاوت و شيريني فرزند را داري و او فايده و [ص 163] ثمر مردان را و او نزد من از تو محبوبتر است حضرت فاطمه عرض كرد قسم بآنكه تو را برگزيد و انتخاب نمود و هدايت فرمود و امت را بواسطه تو هدايت نمود تا زنده باشم باين فرمايش اقرار و اعتراف دارم .

و از حضرت امير روايت شده كه حضرت فاطمه با مشك آب ميآورد بطوري كه بر سينه او اثر گذاشته بود و دستهايش از اثر آسياب دستي خشن و بواسطه جاروي خانه لباسش غبارآلود شده بود و از آتش افروختن زير ديگ اثر دود در لباسش مانده بود و سياه شده بود من باو گفتم كاش نزد پدر خود ميرفتي و از او ميخواستي كنيزي بتو مرحمت فرمايد ( و در آن موقع جماعتي از اسرا را خدمت حضرت آورده بودند ) كه كمك‌حال تو باشد حضرت فاطمه قبول كرده نزد پدر رفتند و چون جماعتي آنجا بودند چيزي نگفتند و برگشتند فردا پيغمبر (ص) تشريف آوردند منزل آنها فرمودند ديروز چه كار داشتي حضرت امير شرح مشكلات ايشان را عرض كردند و عرض كردند كه اگر ممكن باشد كنيزي بايشان مرحمت شود پيغمبر (ص) قبول نكردند و فرمودند چيزي به شما ياد ندهم كه از خادم بهتر باشد عرض كردند تعليم بفرمائيد فرمودند موقع خواب سي و سه مرتبه سبحان الله بگوئيد و سي و سه مرتبه الحمد لله و سي و چهار مرتبه الله اكبر پس حضرت فاطمه سه بار عرض كردند راضي شدم از خدا و رسول او عرض ميكنم عدد آن تسبيحات و ترتيب آنها مطابق فرمايش حضرت صادق و حضرت عسكري عليهما السلام كه معمول شيعه است سي و چهار بار الله اكبر و سي و سه بار الحمد لله و سي و سه بار سبحان الله است و حضرت صادق فرمودند والله اگر چيزي افضل از اين بود پيغمبر (ص) به حضرت [ص 164] فاطمه تعليم داده بود و در حديث ديگري فرمود ● تسبيح فاطمه در هر روز بعد از هر نماز محبوبتر است نزد من از هزار ركعت نماز خواندن در هر روز .

و بهمين اندازه از بيان حالات حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها اكتفا ميكنيم و اين باب را بهمين جا ختم مينمائيم و مقصود ما تفصيل و ذكر جميع جزئيات نيست و بناي ما بر اختصار است و علاقمندان ميتوانند به كتب مرحوم مجلسي مثل بحار و حيوة القلوب و جلاء العيون و امثال آنها و ساير كتبي كه در تاريخ معصومين صلوات الله عليهم نوشته شده رجوع نمايند .

و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .

[ص 165] ** باب دوم **

در شناختن امامان است و مختصري از شرح حالات آن بزرگواران و در آن مقدمه‌اي است و دوازده مطلب .

مقدمه - بدانيد اي برادران و خواهران مكرم كه خداوند عالم ذاتي است يگانه و بيهمتا و در رتبه ذات نميتوان او را شناخت و معرفت ذات محال است و خداشناسي در مراتب صفات و ظهورات ميسر ميشود و ظهور بمعني پيدائي است و تا چيزي پيدا و ظاهر نشود نميتوان آن را ادراك نمود و ظهور آن هم بايد در رتبه كساني باشد كه بايد او را بشناسند و گرنه ظهور در رتبه بالاتر فايده‌اي براي اهل رتبه پائين ندارد و در واقع براي آنها غايب است و ظهوري صورت نگرفته پس معرفت و شناختن ما بر چيزي واقع ميشود كه در رتبه ما هم ظهوري داشته باشد و آن ظهور بنحوي باشد كه بعض مراتب و مشاعر ما بر آن مطلع شوند و آن را ادراك نمايند و ميدانيد كه خدا خلق را براي آن آفريده كه شناخته شود و خلق او را عبادت كنند و كسب معرفت نمايند پس براي آنكه شناخته شود ميبايستي كه در ميانه مردم جلوه و ظهوري داشته باشد پس صفات خود را در اشخاصي كه از جنس بشر بودند اما بواسطه وحي بر اراده خدا مطلع ميشدند قرار داد تا مردم با رجوع بآن اشخاص بتوانند صفات خدا را تا درجه‌اي كه براي آنها مقدور است بشناسند و آن اشخاص را حكام خود قرار داد كه در اختلافات مردم ميزان اعمال آنها باشند يعني اعمال مردم با سنت و عقيده و اعمال آنها سنجيده شود و [ص 166] هرچه موافق آنها باشد درست و هرچه مخالف آنها باشد غلط باشد و علت اين مطلب هم همان بود كه چون اين اشخاص متصف بصفات خدا شده بودند و خداوند بتفاوت درجات آنها از صفات خود در آنها گذاشته بود براي مردم راهي بهتر و آسانتر از اين نبود كه خود را با آن اشخاص بسنجند و سعي كنند كه خود را بآنها شبيه نمايند .

و اين اشخاص البته بر چند قسم بودند كه معروفتر از همه انبيا و پيغمبرانند و صفات آنها و دليلهاي لزوم وجود آنها در كتب اصول عقايد مثل ارشاد و وسيلة النجاة و فطرة السليمة مذكور است و شايد بعض شما قسمتي از آنها را خوانده باشيد و اگر نخوانده باشيد خوب است كه بخوانيد و بدانيد كه چنين اشخاصي را خداوند خلق فرمود تا پيغامهاي او را بمردم برسانند و مطالب مردم نيز بواسطه آنها بخدا برسد نه اينكه خدا محتاج بآنها باشد و بر حاجات مردم فقط بواسطه آنها بتواند مطلع شود بلكه اين ترتيب و طريقه‌اي است كه در ملك خود قرار داده و حكمت او باينطور جاري شده و خدا بر همه چيز قادر و توانا است .

باري اين پيغمبران مطابق معروف بين مسلمين ، عدد آنها يكصد و بيست و چهار هزار نفر است از حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام تا حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و پنج نفر آنها كه بزرگتر بودند به اولوا العزم معروفند كه حضرت نوح و حضرت ابراهيم و حضرت موسي و حضرت عيسي و حضرت پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم ميباشند و سيصد و سيزده نفر آنها كه رتبه بالاتري دارند رسول هستند و بقيه نبي ميباشند و همه آنها پيغمبران خدا هستند و هريك از انبيا اوصيائي هم دارند كه بعد از آنها به [ص 167] ترويج دين آنها ميپردازند و شريعت آنها را از تغيير و كهنه شدن و از ميان رفتن حفظ مينمايند و ميدانيم كه شريعت پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله يعني شريعت اسلام بزرگترين و مهمترين و كاملترين اديان است بلكه دين در نزد خداوند همان اسلام است و واسطه اول و پيامبر اعلي و اكمل خود اوست و اينكه گاه پيغمبر اسلام گفته ميشود باين معني‌ها كه عوام در ذهن دارند البته تصور ناقصي است و بجزئي از مطلب توجه كرده‌اند و اين تعبير فقط در صورتي ميتواند درست و كامل باشد كه گوينده توجه داشته باشد كه دين خدا فقط اسلام است و همه اديان را در حقيقت آن بزرگوار آورده و ساير انبيا ايادي و كارگزار آنحضرتند و در اين صورت پيغمبر اسلام يعني پيغمبر دين‌داري يعني واسطه و پيغام‌آور و پيغامبر ثابت بين خدا و خلق كه بدون وساطت و پيغمبري او از آدم تا خاتم خداوند براي امتها ديانتي نفرستاده و البته مقام پائينتري هم دارد كه در آن مرتبه خود يكي از آن انبياست و اشرف و افضل ايشانست و همين دين كامل را آورده كه آخري اديان است . باري همانطور كه گفته شد هر پيغمبري پس از خود اوصيائي داشته كه دين او را از تغيير و تبديل حفظ كنند و چون اسلام دين شامل و كامل و نهائي خداوند است و همه دين است واضح است كه حفظ آن پس از پيغمبر (ص) تا چه اندازه لازم و واجب بود و چون پيغمبر (ص) احكام را بتدريج و به تناسب استعداد و پيشرفت مردم بيان ميفرمود در مدت عمر مبارك خود و در آن مدت كوتاه بيست و سه ساله دعوت ، همه معارف و احكام حلال و حرام را نميتوانست بيان فرمايد بلكه همه احكام و شرايع و علوم را در نزد وصي و جانشين خود قرار داد كه او و ساير اوصياء آنچه را كه [ص 168] پيغمبر بيان نفرموده يا بواسطه ضعف بنيه‌ها سخت نگرفته و قسمتي از حكم و يا ظاهر آنرا بيان نموده بعد از او بتدريج بمردم برسانند و با رعايت مصالحي كه خودشان بهتر ميدانستند كم‌كم و بتدريج احكام اسلام را در ميانه مردم ترويج نمايند تا خرده خرده مردم ترقي كنند و آن مقصود و نتيجه كه از آفرينش منظور نظر بوده حاصل شود .

و اين اوصيا را در اصطلاح امام ميگويند و امام بمعني پيشوا و مقتدا است يعني كسي كه همه مأمومين بايد تابع او باشند و در گفتار و كردار از او پيروي نمايند و بر او سبقت نگيرند و در كارهايي كه بمنظور تعليم دادن و تأسي و تقليد مردم انجام ميدهد باو تأسي نمايند و ادله لزوم وجود امامان تقريبا همان ادله لزوم وجود پيغمبران است يعني همانطور كه اگر انبيا نبودند كسي خدا را نميشناخت و از اراده او خبر نميشد اگر امامان هم نبودند خدا عبادت كرده نميشد و شناخته نميشد و بواسطه آنها است كه دين محفوظ مانده و خواهد ماند و با مطالعه تاريخ اسلام و اينكه بسياري از خلفاي اموي و عباسي خلافت را به سلطنت و حكومتي تبديل كردند كه شباهتي به خلافت و امامت الهي نداشت براحتي ميتوان فهميد كه همين حضور ظاهري امامان و تعاليم آنها باعث حفظ اسلام شد و گرنه آن حكام نه اطلاعي از احكام و شرايع و حكمتهاي اسلام داشتند و نه شوقي به پرداختن بآن علوم و معارف و ترويج آنها و بدون وجود امامان بزودي ذكر اسلام هم از ميان ميرفت و اين مطلب مربوط به ظاهر امر است و در باطن هم مسلم است اگر وسائط و كساني كه بين خدا و خلق اسباب و واسطه و وسيله‌اند نباشند امور جاري نميشود و در حديث است كه حضرت صادق عليه السلام [ص 169] فرمود ابي الله ان يجري الاشياء الا بالاسباب ● يعني خدا ابا كرده و نخواسته كارها را جاري فرمايد مگر باسباب و آن بزرگواران در حقيقت خلق اول خدا هستند و خداوند اول آنها را آفريده ، و بعد ديگران و ساير چيزها را بواسطه آنها خلق فرموده چنانكه حضرت صادق عليه السلام در حديثي ميفرمايند ما علت وجود هستيم ● و نيز در حديث ديگر از پيغمبر (ص) است كه ميفرمايد در معراج بآن حضرت وحي شد كه اگر شما نبوديد ( يعني محمد و علي و معصومين (ص) ) نه دنيا را خلق ميكردم و نه آخرت را و نه بهشت و نه جهنم را الخبر ● .

باري غرض اين است كه در ظاهر و باطن وجود امام لازم و واجب است نه آنكه صرفا لطفي از خداوند باشد باين معني كه وجوبي نداشته باشد بلكه اين لطفي است كه خلق بدون آن قوامي نخواهند داشت .

و از طرفي بعد از همه انبيا در مقابل وصي بحق و امام حقيقي مدعياني پيدا شدند كه بطمع رياست و سلطنت و عداوت با حق و حقيقت ادعا كردند كه ما امام و پيشواي مردم هستيم و امر در امت پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله هم بهمان صورتها واقع شد كه در برابر ائمه اطهار اشخاص ديگري هم ادعاي جانشيني پيغمبر را نمودند و بطور ثابت و مسلم دانسته باشيد كه اين اصلي از اصول است كه هرچه در امتهاي سابقه واقع شده در اين امت هم اتفاق افتاده و يا ميافتد و براي اهل دقت نظر ، اين مطلب ميتواند بابي از تفسير [ص 170] قرآن و راهي براي درك معاني بعض اخبار هم باشد و اين مطلب از استنباط ما نيست بلكه عين فرمايش رسول خداست (ص) و ائمه هدي صلوات الله عليهم ، كه مضمون آن را شيعه و سني روايت كرده‌اند و شكي در آن نيست ، اما فرمايش رسول خدا (ص) اين است كه بعد از اعمال جمعي از منافقين از آينده خبر داد و فرمود كه : هر آينه البته البته شما هم مرتكب سنتهاي پيشينيان و امتهاي گذشته ميشويد و عينا پا جاي پاي آنها خواهيد گذاشت مثل تيري كه بر جاي تير قبل بنشيند حتي اگر آنها داخل سوراخ سوسماري شده باشند شما هم داخل آن خواهيد شد . تمام شد حديث شريف ● .

پس نميشود كه اين امت خطاهاي امتهاي گذشته را بجا نياورند و آن آزار و اذيتها كه آنها به پيغمبران و اوصياي سلف نمودند اينها ترك نمايند و حق اوصيا را حفظ كنند و احكام را تغيير ندهند و نفاق نكنند و همچنين ساير اموري كه پيشينيان مرتكب شدند يعني كليات آن امور ، پس اعمال اقوام و امتهاي گذشته ميتواند مثل آئينه‌اي باشد براي كليات اعمال اين امت و ميتوان بسياري از مطالب مربوط باين امت را با استعاره و استفاده از نامها و كارهاي ديگر امتها حكايت نمود چنانكه قرآن پر از اينگونه بيان است .

باري از مطلب بدور افتاديم و غرض آن بود كه چون در اين امت هم در مقابل ائمه و اوصياء پيغمبر (ص) ادعاهائي شد ما ناچاريم تا اندازه‌اي كه ميسر باشد صفات امامان حق را بدانيم كه دعوت اهل باطل را با دعوت اماماني كه [ص 171] بطرف حق دعوت ميكنند اشتباه نگيريم و البته درك صفات و مقامات بالاي ايشان براي ما ميسر نيست و ما بهمين اندازه كه بعض ظواهر فضائل ايشان را در مقام امامت برشماريم اكتفا ميكنيم پس بايد بدانيم كه اولا امام بايد طيب المولد باشد يعني حلالزاده باشد و آنها كه از نكاح حرامي حاصل شده‌اند بامامت نميرسند و امام بايستي كه از خانواده‌هاي نجيب و محترم باشد و از ميان مردم پست و سفله برنخاسته باشد و بايد تقوي داشته باشد و دنيادوست و دنيادار نباشد و با مؤمنين رأفت و مهرباني داشته باشد و براي آنها مثل پدر مهرباني باشد و بايد عالم به جميع علوم باشد و در ميانه امت از او كسي داناتر نباشد كه اين امام محتاج او باشد ،

و امام بايد خوش‌خلق و داراي مكارم اخلاق باشد و معصوم باشد و سهو و خطا نكند و اهل كارهاي لغو نباشد و باسياست و مردم‌شناس باشد و ظالم نباشد و قوه قضاوت در او كاملتر از همه كس باشد و صاحب معجزات و قادر بر تصرف در ملك باشد و اگر بخواهد بتواند باذن خداوند به جمادات و نباتات و حيوانات حكم نمايد و در آنها تصرف نمايد و بايد شجاع باشد و ترسو نباشد و از بيان حق در موقع آن نترسد و خلاصه آنكه جميع صفات حميده و خصلتهاي نيك در او جمع باشد و مصداق حقيقي همه اين فضائل و بسياري فضائل ديگر كه شمردن آنها در قوه كسي نيست ائمه اطهارند عليهم السلام كه بعد از حضرت پيغمبر (ص) بهترين خلق خدا هستند و در مقامات بالا اين چهارده نفس مقدس نور واحدند و در اين عالم كه تجلي فرموده‌اند باين صورتها ظاهر شده‌اند و همگي نماينده صفات خداوند و مظاهر كمالات و تجليات او هستند و ميزاني هستند كه هركس آنها را دوست بدارد معلوم [ص 172] ميشود كه خدا را دوست ميداشته و هركس آنها را دشمن بدارد معلوم است كه دشمن خدا بوده و اطاعت آنها اطاعت خدا و عصيان آنها معصيت پروردگار است .

باري ائمه اطهار و اوصياء پيامبر عاليمقدار (ص) دوازده نفرند صلوات الله عليهم اجمعين و اسماء شريفه ايشان بترتيب روزگار امامت ظاهري آن بزرگواران عبارت است از : اول حضرت اميرالمؤمنين ابوالحسن علي بن ابيطالب عليه السلام دوم حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام سوم حضرت امام حسين سيد الشهداء عليه السلام چهارم حضرت سجاد علي بن الحسين عليه السلام پنجم حضرت ابوجعفر امام محمد باقر عليه السلام ششم حضرت ابوعبدالله امام جعفر صادق عليه السلام هفتم حضرت امام كاظم موسي بن جعفر عليه السلام هشتم حضرت ابوالحسن علي بن موسي الرضا عليه السلام نهم حضرت جواد امام محمد تقي عليه السلام دهم حضرت هادي امام علي نقي عليه السلام يازدهم حضرت ابوالحسن امام حسن عسكري عليه السلام و دوازدهم حضرت صاحب الامر حجت غايب منتظر كه همنام جد امجد خود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است و قصد ما ان شاء الله آن است كه بقدر مقدور بآيات و صفات و تجليات ايشان كه در اين عرصات ظاهر شده توجه نمائيم و معرفت آن بزرگواران و محبت ايشان را كه سبب نجات است كسب كنيم و يكي از بهترين راههاي افزودن محبت و معرفت ايشان مطالعه تاريخ زندگي آن بزرگواران است و مطالعه شرح حالات آن بزرگواران بمنزله آن است كه انسان مدتي با آنها معاشر و محشور باشد ، و باين وسيله دور نيست كه گفتار و كردار ايشان در او اثر [ص 173] نمايد و هركس بقدر مقدور و بقدر قابليت خود احساس كند كه شباهت و علاقه و گرايش بيشتري بآن بندگان برگزيده خدا پيدا كرده است و اگر آن شباهت پيدا شود مقصود حاصل شده و منظور بدست آمده چرا كه ايشان اسوه خلق هستند و اسوه يعني كسي يا چيزي كه بايد باو تأسي كرد و خود را شبيه باو نمود و چون آنها مظاهر صفات خداوندند شباهت بآنها در واقع شباهت به صفات خداست .

لهذا شروع ميكنيم به بيان مختصري از شرح حالات آن بزرگواران ان شاء الله و شرح احوال هريك از ايشان را در ضمن يك مطلب بيان مينمائيم .

[ص 174] مطلب اول

در شرح زندگاني حضرت اميرالمؤمنين و امام المتقين علي بن ابيطالب عليه الصلوة و السلام است كه در ضمن چند فصل بيان ميشود .

** فصل **

در ولادت باسعادت آن حضرت است و ذكر والدين آن بزرگوار .

تولد آن حضرت سي سال بعد از عام الفيل يعني در سال بيست و چهار قبل از هجرت در روز جمعه سيزدهم ماه رجب واقع شده ● و ايشان و برادران و خواهران پدر و مادري ايشان اولين كساني هستند كه از دو هاشمي تولد نمودند چون پدر بزرگوار آن حضرت ابوطالب پسر عبدالمطلب پسر هاشم است و مادر بزرگوارش فاطمه دختر اسد پسر هاشم بن عبدمناف ، در كتاب دمعة الساكبة از امالي شيخ طوسي روايت شده از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام از آباء بزرگوارشان كه فرمودند : عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن قعنب بين جماعتي از بني‌هاشم و جماعتي از بني عبدالعزي مقابل خانه كعبه نشسته بودند كه فاطمه بنت اسد بن هاشم مادر اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شد و نه ماهه به اميرالمؤمنين حامله بود و آن روز روز تماميت ايام حملش بود عباس ميگويد فاطمه مقابل خانه ايستاد و درد زايمان او فرا رسيده بود پس نگاهي بسوي آسمان كرد و گفت خدايا من به تو و هر [ص 175] پيامبر و رسولي كه از نزد تو آمده و هر كتابي كه فرستاده‌اي ايمان دارم و كلام جدم ابراهيم را تصديق ميكنم آنكه خانه عتيق تو را بنا نهاده پس بحق اين خانه و باني آن و بحق اين مولود كه در شكم من است و با من سخن ميگويد و با سخن گفتن خود انيس من است و من يقين دارم كه او يكي از آيات و دلائل تو است از تو ميخواهم كه وضع حمل را بر من آسان كني . عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن قعنب ميگويند چون فاطمه بنت اسد اين سخنان را گفت و اين دعا را بآخر رساند ما ديديم كه خانه كعبه از طرف پشت آن شكافت و فاطمه داخل خانه شد و از چشم ما پنهان گشت و باز آن شكاف بهم آمد باذن خدا و متصل شد و بهم چسبيد پس ما خواستيم كه برويم و در را باز كنيم كه بعض زنهاي ما به كمك او بروند ديديم در باز نميشود پس دانستيم كه اين كاري است كه خدا خواسته و فاطمه سه روز در خانه بود و اهل مكه در سر هر كوچه راجع باين قضيه سخن ميگفتند و زنهاي مخدرات در همين مطلب گفتگو مينمودند و بعد از سه روز باز ديوار خانه از همان جا كه فاطمه داخل شده بود از هم باز شد و فاطمه در حالي كه علي عليه السلام را در دست داشت از آنجا بيرون آمد . تمام شد نقل قسمتي از خبر و از مضامين همين خبر است كه چون طفل را بخانه آوردند پيغمبر (ص) تشريف آوردند و اميرالمؤمنين عليه السلام خود را بسوي آن حضرت جنبش داد و در روي آن حضرت خنديد و سلام نمود و روز ديگر هم كه آن حضرت تشريف آورد آن حضرت را شناخت و خنديد و بجانب او بال ميگشود و مقصود آنكه از همان روزهاي اول بواسطه آن طينت واحده ، رسول خدا (ص) كه سي سال از عمر مباركش ميگذشت به علي بسيار [ص 176] علاقمند شد و همواره او را بغل ميفرمود و همانطور كه با كودكان سخن ميگويند كه آنها را به وجد و شگفتي آورند با او سخن ميگفت و وقت خواب گهواره او را حركت ميداد و بسياري اوقات او را در بغل ميگرفت و به خارج منزل براي گردش ميبرد و علي عليه السلام هم روز بروز كه بزرگتر ميشد انس او به آن حضرت بيشتر ميشد تا وقتي كه به سن شش سالگي رسيد و در اين موقع جناب ابوطالب بواسطه كثرت عائله زندگي براي او تنگ شده بود و پيغمبر (ص) به عموي خود عباس كه مكنتي داشت پيشنهاد فرمود كه بار ابوطالب را قدري سبك نمايند و او قبول نمود و رفتند و مطلب را با ابوطالب در ميان گذاشتند و پيشنهاد كردند كه بعضي بچه‌ها را ببرند و مراقبت نمايند و خرج آنها را متكفل شوند ابوطالب گفت عقيل را براي من بگذاريد ديگر هر كدام را كه ميخواهيد ببريد پس پيغمبر (ص) اميرالمؤمنين را برداشتند و عباس جعفر را و باين واسطه قدري كار بر ابوطالب سهل شد ● و مخفي نماند كه جناب ابوطالب عليه السلام اگر چه بطور علانيه اظهار اسلام نميفرمود اما در باطن مسلمان بود و اخبار متعدده در اين معني وارد شده از جمله آنكه شخصي خدمت حضرت امير (ع) عرض كرد تو باين منزلت و مقام باشي كه خدا بتو داده و پدر تو در آتش معذب باشد حضرت فرمودند خدا دهان ترا بشكند قسم بآنكه محمد را بحق به پيغمبري مبعوث فرمود اگر پدر من همه گناهكاران زمين را شفاعت كند خدا شفاعت او را ميپذيرد ( چگونه ميشود كه ) پدر من معذب در جهنم باشد و پسرش قسمت‌كننده [ص 177] بهشت و جهنم . الحديث ● و از اَصْبَغ بن نُباتَه روايت شده كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود بخدا قسم كه نه پدرم و نه جدم عبدالمطلب و نه هاشم و نه عبدمناف هرگز بت نپرستيدند عرض شد چه ميپرستيدند فرمود بسوي خانه نماز ميخواندند بر دين ابراهيم عليه السلام و متمسك به دين او بودند . انتهي ● و ابوطالب مدت چهل و دو سال يعني از وفات عبدالمطلب تا ده سال بعد از نبوت كه حيات داشت دائما از پيغمبر (ص) مراقبت و محافظت و دفاع مينمود و در اين راه تا پاي جان ايستادگي ميكرد و در مرض موت جماعت قريش را به پيروي پيغمبر (ص) تشويق و تحريص ميكرد .

و بسيار بي‌مزه است كه منافقين و دشمناني مثل مُغَيرة بن شُعبة آن بزرگوار را نسبت به شرك بدهند و او را اهل آتش بدانند و اخبار در اين باره جعل كنند از شيخ مفيد نقل شده كه ميگويد در خبر است كه چون ابوطالب وفات يافت اميرالمؤمنين (ع) آمد و به رسول خدا (ص) خبر داد كه ابوطالب از دنيا رفته پيغمبر (ص) بسيار متأثر و محزون شدند و فرمودند يا علي برو و خودت متصدي امور او باش و غسل و حنوط و كفن كن و چون او را بر سرير گذاشتي مرا خبر كن اميرالمؤمنين هم همين كار را كرده و بعد به پيغمبر (ص) خبر دادند و آن حضرت تشريف آوردند و وقتي جنازه را برداشتند حضرت جلو آن ايستادند و با كمال رقت و حزن فرمودند اي عمو صله رحم كردي جزاي خير ببيني در كودكي مرا تربيت و تكفل فرمودي و چون بزرگ شدم ياري و تقويتم نمودي آنگاه روي مبارك را به مردم فرمود و فرمود [ص 178] بدانيد قسم بخدا كه از عموي خود شفاعتي خواهم كرد كه اهل ثقلين از آن در شگفت مانند تمام شد حديث شريف .

و در حديث حضرت صادق است كه ابوطالب بحساب جمل اسلام آورد و خلاصه آنكه در اسلام و معرفت آن بزرگوار در بين شيعه هيچ شكي نيست و اهل معرفت احتمال آن را هم ميدهند كه جناب ابوطالب و جناب عبدالمطلب از اوصياء حضرت عيسي (ع) بوده‌اند و بعضي اخبار هم مؤيد اين معني است . باري پدر بزرگوار اميرالمؤمنين عليه السلام داراي چنين شأني بوده است .

و والده ماجده ايشان حضرت فاطمه بنت‌اسد هم از زنان بزرگ عالم بوده است و اخبار و احاديث در فضائل او فراوان است در قضيه وفات آن مخدره رسول خدا صلي الله عليه و آله طوري سلوك فرمود كه شأن و مقام او بر همه روشن شد و خلاصه آن قضيه اين است كه حضرت امير روزي خدمت پيغمبر (ص) رسيد در حالي كه گريه ميكرد و ميگفت انا لله و انا اليه راجعون پيغمبر فرمودند چه شده يا علي عرض كرد مادرم فاطمه بنت‌اسد وفات يافت پس پيغمبر (ص) گريه فرمود و فرمود خدا مادرت را يا علي رحمت كند همانطور كه مادر تو بود مادر من هم بود اين عمامه و اين دو جامه مرا بگير و او را در آنها كفن كن و بگو بعض زنها او را بدرستي غسل دهند و تا من نيايم او را برنداريد و بعد از ساعتي پيغمبر (ص) تشريف آوردند و فاطمه را بيرون آوردند و حضرت بر او نمازي خواندند كه بر كس ديگر نخوانده بودند آن وقت چهل تكبير فرمودند بعد داخل قبر شدند و در قبر خوابيدند بعد برخاسته و حضرت امير و حضرت امام حسن را فرمودند كه داخل قبر شوند [ص 179] و كمك كنند و بعد از فراغ بآنها فرمودند كه خارج شويد و سپس نزد سر فاطمه قرار گرفته و فرمودند اي فاطمه من محمد سيد اولاد آدم هستم و فخري نيست پس اگر منكر و نكير آمدند و پرسيدند كه رب تو كيست بگو پروردگار من خداست و محمد پيغمبر من و اسلام دين من و قرآن كتاب من و پسرم امام و ولي من بعد فرمود خدايا فاطمه را ثابت بدار بر قول ثابت بعد از قبر خارج شد و خاك بر قبر ريخت بعد دست راست را بر دست چپ زد كه خاك دستها را بريزد بعد فرمود قسم به كسي كه جان من در دست اوست كه فاطمه شنيد من دست راستم را بر دست چپم زدم . عمار ياسر عرض كرد پدر و مادرم فداي تو نديديم چنين نمازي براي كسي بخواني فرمود يا ابا اليقظان او مستوجب آن بود او از من است ، فاطمه از ابوطالب اولاد زيادي داشت و وضع زندگاني آنها بهتر از ما بود و درآمد ما كم بود و فاطمه مرا سير ميكرد و بچه‌هاي خودش را گرسنه ميگذاشت و مرا لباس ميپوشاند و بچه‌هاي خودش را عريان ميگذاشت و مرا با روغن تدهين مينمود و بچه‌هاي خودش خاك‌آلوده ميماندند . عرض كرد چرا چهل تكبير فرمودي فرمودند بلي اي عمار بطرف راست خود نظر كردم ديدم چهل صف از ملائكه ايستاده‌اند براي هريك يك تكبير گفتم و در حديثي است وقتي كه خاك دست خود را بر قبر تكاندند و خواستند بروند فرمودند پسرت پسرت نه جعفر و نه عقيل و بعد كه از ايشان سؤال شد فرمودند اما آنكه در قبر خوابيدم باين جهت بود كه وقتي در حيات بود ذكري از فشار قبر كردم و فاطمه گفت وا ضعفاه پس در قبر او خوابيدم كه قبر بر او فشار نياورد اما آنكه پيراهن خود را دادم كه در آن او را كفن كنند بجهت آن بود كه در حيوتش [ص 180] براي او احوال قيامت را گفتم و اينكه مردم برهنه محشور ميشوند پس گفت وا سوأتاه پس بآن پيراهن او را كفن كردم كه روز قيامت مستوره باشد و اما آنكه گفتم پسرت پسرت نه جعفر و نه عقيل براي آن بود كه ملكين از او سؤال كردند پروردگارت كيست گفت خداوند گفتند پيغمبرت كيست گفت محمد (ص) گفتند ولي و امام تو كيست خجالت كشيد كه بگويد پسرم گفتم بگو پسرم علي بن ابي‌طالب و خداوند باين واسطه چشم او را روشن نمود . و از همين روايات و عمل پيغمبر (ص) معلوم ميشود كه چقدر مورد لطف و مرحمت حضرت بوده است و او اولين زني است كه با پيغمبر (ص) بيعت نموده رحمة الله عليها و قبر مطهر او بنا بر اصح همان است كه در جوار ائمه بقيع عليهم السلام و در طرف قبله قبر عباس است .

** فصل **

از بزرگترين خصائل و فضائل و امتيازات اميرالمؤمنين عليه السلام اين است كه اين بزرگوار تنها كسي است كه از اوان طفوليت همواره مجاور و معاشر رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده و بدست مبارك آن حضرت تربيت يافته و در هر مطلب و موضوعي با او سخن ميگفته و مورد لطف و محبت او بوده و اين فضيلت در همه عالم منحصر باميرالمؤمنين عليه السلام است و البته اين يكي از فضائل نامتناهي آن حضرت است در كتاب دمعة الساكبة از امالي شيخ صدوق رحمه الله از پيغمبر صلي الله عليه و آله نقل ميكند كه فرمود : خداي تعالي براي برادرم علي بن ابيطالب فضائلي قرار داده كه عدد آنها را جز خدا كسي نميداند پس هركس فضيلتي از فضائل او را ذكر كند و اقرار بآن هم داشته باشد خداوند گناهان گذشته و آينده او را ميآمرزد ولو آنكه با گناه [ص 181] جن و انس وارد عرصه قيامت شود و هركس فضيلتي از فضائل علي بن ابيطالب عليه السلام را بنويسد تا وقتي كه اثري از آن نوشته بماند ملائكه براي او استغفار ميكنند و هركس به فضيلتي از فضائل او گوش دهد خدا گناهاني را كه به گوش دادن نموده ميآمرزد و هركس بر نوشته‌اي در فضائل او بنگرد خدا گناهاني را كه با نظر كردن نموده ميبخشد آن وقت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند نگاه كردن به علي بن ابيطالب عبادت است و ذكر او عبادت است و ايمان هيچ بنده‌اي پذيرفته نيست مگر به دوستي او و براءت از دشمنان او .

و در همان كتاب است از ابن‌عباس از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود : خداي جل جلاله فرموده است هرگاه همه مردم بر ولايت علي عليه السلام جمع ميشدند آتش را خلق نميكردم . و از معاوية بن جده از پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت ميكند كه فرمود هركس بميرد و در دل او بغض علي بن ابيطالب عليه السلام باشد خواه يهودي بميرد و خواه نصراني فرقي نميكند .

باري فضائل حضرت اميرالمؤمنين صلوات الله و سلامه عليه از حد احصاء خارج است و با آنكه سالهاي سال دوستان آن حضرت از ترس خلفاي جور فضائل آن حضرت را پنهان ميكردند و بر زبان نميآوردند و دشمنان آن حضرت بطريق ديگر منكر همه فضائل ايشان بودند حتي آنكه ميگفتند علي نماز نميخوانده و انواع تهمتها را بآن حضرت بسته بودند و در طول هزار ماه كه بيشتر از هشتاد سال ميشود حكم كرده بودند هر خطيب و واعظي كه منبر ميرود بر آن حضرت لعن كند با همه اين تفاصيل همين اندازه جزئي كه از فضائل آن بزرگوار از بين دوست و دشمن برملا شده عالم را پر كرده [ص 182] است و احدي نيست كه اينهمه فضيلت براي او جمع شده باشد اولين كسي باشد كه اسلام آورده و اولين كسي كه نماز خوانده و از اوان طفوليت همواره در مقابل دشمنان حامي پيغمبر (ص) بوده و سپس در جنگها آنهمه جانفشانيها و خدمات نمايان از او بظهور رسيده و داماد پيغمبر (ص) و پسر عمو و برادر و بهترين يار و ياور او بوده و دو فرزند او آقاي جوانان اهل بهشت و نور چشمان پيغمبر (ص) بودند تولدش در خانه خدا صورت گرفته كه اين فضيلت مخصوص بآن حضرت است و وفات او به شهادت از ضربتي كه در خانه خدا و در حال نماز بر او زدند صورت گرفت و آيات زيادي در وصف و مدح او نازل شد و هزاران هزار فضائل ديگر كه هريك را عنوان كنيم بايد صفحات زيادي در ذيل آن از اخبار و روايات بياوريم تا گوشه‌اي از آن صفت برشمرده شود كه مثلا علم او چقدر بوده و يا زهد آن حضرت به چه ميزان بود و يا عبادت او و قراءت قرآن او و رأي و تدبير و سياست او و معجزات و كرامات و خارق عادات او تا بآنجا كه شافعي كه از ائمه اهل سنت است ميگويد :

و مات الشافعي و ليس يدري علي ربه ام ربه الله

يعني شافعي مرد در حالي كه ندانست آيا خداي او علي است يا الله .

باري شمه‌اي از حالات آن بزرگوار در ضمن بيان تاريخ حضرت رسول اكرم صلوات الله عليه بيان گرديد و ما در اينجا بعضي از حالات آن بزرگوار را كه پس از رسول خدا (ص) واقع شد مينگاريم و نخست فصلي باختصار در قضيه خلافت خلفا مينويسيم و پس از آن قسمتهائي از وقايع خلافت ظاهره آن حضرت را شرح خواهيم داد ان شاء الله .

[ص 183] ** فصل **

قبل از اين شرح داديم كه پيغمبر (ص) در روزهاي آخر عمر مبارك خود اسامه پسر زيد بن حارثة را امير لشكر قرار دادند و فرمودند كه به موته برود و در همانجا كه پدرش زيد بن حارثه شهيد شده بود جنگ نمايد و جماعتي را فرموده بودند كه تحت امر اسامه باشند و عمده سران مهاجر و انصار در ميان آنها بودند و پيغمبر (ص) لعن فرموده بودند كساني را كه از لشكر اسامه تخلف كنند و لشكر اسامه در بيرون مدينه اردو زده بود كه همه نفرات جمع شوند و حركت كند و در اين وقت حالت پيغمبر (ص) بدتر شد و بسياري بدون اذن برگشتند و به شهر آمدند تا آنكه داهيه عظماي شهادت پيغمبر (ص) پيش آمد و شهر مدينه يك‌پارچه ضجه و شيون شده بود و در اين موقع كه اهل بيت مشغول به غسل و كفن پيغمبر (ص) بودند جماعتي از مهاجرين و انصار در سقيفه بني‌ساعده جمع شده بودند و بر سر رياست و امارت و حكومت صحبت ميكردند و ابوبكر در كوچه به مردم عزادار ميگفت اگر محمد از دنيا رفته خداي محمد زنده است أفان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم و از اين قبيل سخنان ميگفت كه باو خبر دادند مهاجر و انصار در سقيفه بني‌ساعده در امر خلافت شور ميكنند . پس ابوبكر و عمر بسرعت خود را به سقيفه رساندند و سعد بن عباده را كه رئيس خزرج بود با حال بيماري بآنجا آورده بودند و هركس سخني ميگفت و فضائل قوم خود را ميشمرد مهاجرين ميگفتند سابقه ما چنين است و بايد خليفه از ما باشد و شما يعني انصار وزير باشيد سعد بن عباده خودش داعيه رياست داشت و امارت مهاجرين را نمي‌پذيرفت جماعتي گفتند منا امير و منكم امير يك [ص 184] امير از مهاجرين باشد و يكي از انصار عمر ميگفت دو شمشير در يك غلاف نميگنجد ابوبكر ميگفت اين عمر و ابوعبيده هر دو دو شيخ عرب هستند با يكي از آنها بيعت كنيد عمر ميگفت ما بر تو سبقت نميگيريم و سعد بن عباده ميگفت ما زير بار شماها نميرويم و اگر حالتي داشتم با شما مبارزه ميكردم و در اينوقت رئيس اوس كه بشير بن سعد بود به عمر گفت اگر تو و ابوعبيده با ابوبكر بيعت ميكنيد من هم نفر سوم هستم و سپس ريختند و جماعت اوس با ابوبكر بيعت كردند و نزديك بود سعد بن عباده زير دست و پا برود و او ناسزا ميگفت و گفت مرا ببريد كه اينجا فتنه است و او را بخانه بردند و بعد از آن هم با ابوبكر بيعت نكرد و ابوبكر پي او فرستاد كه بيايد و بيعت كند گفت نه والله تا آخرين تير تركش با شما مبارزه ميكنم و چون ديدند كه بيعت نميكند فكر ديگري كردند و خالد بن وليد پس از مدتي در بيرون شهر از كمينگاه تيري باو زد و او را كشت و بعضي گفته‌اند در زمان عمر به شام رفت و در آنجا او را كشتند . باري جمعي در آنجا بيعت كردند و جمعي هم بعد در مسجد با رغبت يا با زور و جماعتي هم بيعت نكردند و مطلبي كه مطلقا مورد اشكال نبود آن بود كه خليفه منصوص پيغمبر (ص) زنده و حاضر است و با بودن او مسلمين حقي براي تعيين امام و خليفه ندارند و در ثاني كار واجبتر آنان تجهيز و نماز و دفن پيغمبر است كه گوئي همگي از آن غافل بودند و جز اميرالمؤمنين عليه السلام و چند تن از خواص كه مشغول به غسل و كفن پيغمبر (ص) بودند بقيه يا در صدد در دست گرفتن امارت و حكومت بودند و يا در صدد تقرب بآنان و يا تماشاچي آن مناظر و نميدانستند كه مردم نميتوانند خود براي خود امام معين كنند و [ص 185] تعيين امام به جعل خداست چنانكه درباره حضرت ابراهيم خداوند ميفرمايد : اني جاعلك للناس اماما ● .