جماعت مردم من كوتاهي در رساندنم نكردم و حال علت و سبب نزول اين آيه را براي شما ميگويم جبرئيل سه بار بر من نازل شد كه - خداي سلام - تو را سلام ميرساند و ميفرمايد كه در اين مشهد بايستم و به هر سفيد و سياهي اعلام كنم كه علي بن ابيطالب برادر من است و وصي و خليفه و امام بعد از من است كسي كه نسبت او به من مثل نسبت هارون به موسي است جز آنكه بعد از من پيغمبري نيست و او بعد از خدا و رسول ولي شما است و خدا در اين مورد آيه‌اي در كتاب خود نازل فرموده آنجا كه ميفرمايد هرآينه ولي شما خداست و رسول او آنها كه ايمان آوردند آنها كه نماز را برپا ميدارند و در حال ركوع زكوة ميدهند ● و علي بن ابيطالب نماز را برپا داشت و در حال ركوع زكوة داد و در همه حال قصدش خداي عزوجل بود و از جبرئيل خواستم كه مرا از اين ابلاغ و رساندن اين مطلب به شما معاف بدارد چون [ص 124] ميدانم كه مؤمنين كمند و منافقين بسيار و اهل ذنوب دغل‌بازند و مفسده‌جو و آنها كه اسلام را ريشخند ميكنند ساز خدعه خواهند كرد همانها كه خدا در قرآن فرموده : با زبانهاشان ميگويند آنچه را كه در دل ندارند و اين را آسان ميگيرند و حال آنكه پيش خدا بس بزرگ است . و مرا مكرر آزرده‌اند . تا آنكه فرمود بدانيد اي مردم كه خدا علي را منصوب كرده كه ولي شما باشد و امامي كه اطاعت او بر همه واجب است چه مهاجري چه انصاري و چه بر آنها كه با نيكي تبعيت نموده‌اند و بر دور و نزديك و عجم و عرب و آزاد و بنده و صغير و كبير و سفيد و سياه و بر همه موحدين امام مفترض الطاعه است هرچه حكم كند بايد بآن عمل شود و قول او جايز و امر او نافذ است هركس مخالفت او نمايد ملعون است و هركه پيروي او كند در رحمت و هركه تصديق او را بكند و از او بشنود و اطاعت كند در غفران و بخشايش خدا است . . .

تا آنكه ميفرمايد آنگاه امامت پس از او در ذريه من است از اولاد او تا روزي كه خداي عز اسمه و رسول او را ملاقات كنيد حلالي نيست جز آنچه خدا حلال كرده و حرامي نيست جز آنچه خدا حرام كرده و حلال و حرام را بمن شناسانده و من علم كتاب و علم حلال و حرام را به علي داده‌ام . . . تا اينكه ميفرمايد جماعت مردم علي را فضيلت دهيد كه او بعد از من افضل همه مردم است از زن و مرد رزق بواسطه ما نازل شده و بقاي خلق بسبب ماست هركس اين گفته مرا رد كند و با آن موافق نباشد ملعون است و ملعون ، بدانيد كه جبرئيل بر من از جانب خدا وحي نموده كه هركس با علي دشمني كند و او را دوست ندارد لعنت و غضب من بر او باد پس هر كسي نظر كند كه [ص 125] براي فرداي خود چه پيش ميفرستد و بترسيد كه خلاف امر خدا كنيد كه بعد از آنكه قدمتان ثابت بود حال در اين موضوع بلغزد كه خدا بر عمل شما نيك باخبر است جماعت مردم در قرآن انديشه كنيد و آيات آنرا بفهميد و به محكمات آن نظر كنيد و پيروي متشابهات آنرا نكنيد كه قسم بخدا هرگز كسي نميتواند زواجر و تفسيرهاي آن را براي شما روشن و آشكار كند و بيان نمايد جز همين كسي كه الآن من دست او را گرفته‌ام و او را بلند كرده و دستش را بالا ميبرم و بشما تعليم ميدهم كه بدانيد هركس من مولاي او هستم اين شخص مولاي اوست و او علي بن ابيطالب است برادر من و وصي من و دوستي او امري است كه خدا بر من نازل نموده .

جماعت مردم علي و طيبين از اولاد من ثقل اصغر هستند و قرآن ثقل اكبر و هريك خبر از ديگري ميدهند و موافق آن ديگرند از هم جدا نميشوند تا در حوض بر من وارد شوند بدانيد كه آنها امناء خدا هستند در خلقش و حكماء او هستند در زمينش آگاه باشيد كه من رساندم و ابلاغ كردم آگاه باشيد كه شنواندم و واضح كردم بدانيد و آگاه باشيد كه گفته خدا بود و من از جانب او گفتم آگاه باشيد كه جز اين برادر من كسي اميرالمؤمنين نيست و بعد از من اين معني بر احدي غير او حلال نيست . آن وقت پيغمبر (ص) دست بر بازوي علي زده و او را بلند نمود و از اول كه بر منبر صعود فرموده بود او را يك پله پائينتر از خود واداشته بود . باري پيغمبر (ص) اميرالمؤمنين را بر سر دست بلند فرمود بدرجه‌اي كه پاي او مقابل زانوي پيغمبر (ص) قرار گرفت آنگاه فرمود جماعت مردم اين علي برادر من است و وصي من و وعاء علم من و خليفه من بر امتم و بر تفسير كتاب خداي عزوجل و دعوت‌كننده [ص 126] بسوي او . . . و بعد از آن باز فرمايشات و تأكيدات بسيار در شأن و مقام اميرالمؤمنين فرمود و بيان فرمود كه اكمال دين بامامت او و اولاد اوست و هركه او را امام نگيرد عملش فاسد و اهل آتش خواهد بود تا آنكه فرمود جماعت مردم پس از من اماماني خواهند آمد كه دعوت آنها به آتش است و روز قيامت كسي يار آنها نيست بدانيد كه خدا و من از اين امامان بري هستيم و ياران و شيعيان و اتباع آنها در درك اسفل جهنمند و چه بد جائي است جايگاه متكبران ، بدانيد كه آنها اصحاب صحيفه‌اند و حضرت باقر در اينجا فرمودند جز عده كمي معني اشاره پيغمبر (ص) به صحيفه را نفهميدند ( اشاره امام عليه السلام به عهدنامه‌اي بود كه جماعتي از منافقين با هم نوشتند و عهد كردند كه نگذارند امر خلافت در اميرالمؤمنين (ع) مستقر شود ) باري آنقدر پيغمبر (ص) در فضائل اميرالمؤمنين و امر ولايت آن حضرت و اهميت امر ولايت تأكيد و سفارش فرمود كه حد و حصر نداشت و فرمود حاضران به غايبان برسانند و پدرها به اولاد بگويند تا روز قيامت آن وقت فرمود بعد از صحبت من بيائيد با من بر اين امر بيعت كنيد و همچنين با علي بيعت كنيد و فرمود من از طرف خدا از شما براي علي بيعت ميگيرم و باز دوباره ميثاق را محكمتر كرد و بالفاظ گوناگون فرمود و فرمود كه حلال و حرام بيشتر از آن است كه من در يك مقام براي شما بشمارم و تعريف كنم و امر به حلال و نهي از حرام نمايم پس امر شدم كه بيعت بگيرم از شما نسبت به قبول آنچه راجع به اميرالمؤمنين علي گفتم و ائمه بعد از او كه از من و اويند تا آنكه فرمود اينها را كه درباره علي و اولاد او گفتم با زبان هم اقرار كنيد و مطالب مفصلي را باز پيغمبر (ص) در همين اعتقادات نسبت بآن [ص 127] بزرگواران شمرد و باز تأكيدات اكيده فرمود آنگاه فرمود حال جواب بدهيد و بزبان هم عهد نمائيد و جماعت بصداي بلند ندا در دادند كه سمعنا و اطعنا شنيديم و اطاعت كرديم امر خدا و رسول را با دلها و زبانها و دستها آنگاه هجوم آوردند و براي بيعت ازدحام كردند و اول كسي كه بيعت كرد ابوبكر بود و بعد از او عمر و عثمان و چهارم و پنجم و باقي مهاجرين و انصار و ساير مردم تا آخر آنها بقدر منزلت و نماز ظهر و عصر را در يك وقت جمع فرمود و همچنين مغرب و عشا را و تا سه روز بيعت و مصافقه طول كشيد . تمام شد ذكر قسمتهائي از خطبه غدير از كتاب بحار از فرمايش حضرت باقر عليه السلام كه بطور نقل بمعني ترجمه شد .

و در كتاب قرب الاسناد از صفوان جمال روايت ميكند از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود وقتي كه امر ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شد مردي از ميانه مردم برخاست و گفت هرآينه اين پيغمبر براي اين مرد عقدي بست و بيعتي گرفت كه بعد از او آنرا نقض نميكند مگر كافر و آن دومي نزد آن مرد آمد و گفت تو كيستي و او جواب نداد پس آن دومي نزد پيغمبر (ص) برگشت و عرض كرد يا رسول الله من در بين مردم مردي را ديدم كه ميگفت اين رسول براي اين مرد عقدي بست و بيعتي گرفت كه جز كافر كسي آنرا نميگشايد و نقض نميكند پيغمبر (ص) باو فرمودند اين جبرئيل بود و بپرهيز كه جزو آنها باشي كه نقض اين عهد را ميكنند و او برگشت . تمام شد حديث شريف ● .

[ص 128] و در بحار از حضرت صادق عليه السلام روايت ميكند كه عرض شد بآن حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه در روز غدير نسبت باميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه قصدشان چه بود پس حضرت صادق عليه السلام راست نشستند و فرمودند قسم بخدا كه همين را از پيغمبر (ص) پرسيدند و آن حضرت فرمود خدا مولاي من است و از خودم به من اولي است در مقابل او هيچ اختياري ندارم و من مولاي مؤمنين هستم و از خودشان بآنها اولي در مقابل امر من هيچ امري بآنها واگذار نيست و اختياري ندارند و هركس كه من مولاي او هستم و از او بخودش اولي و سزاوارترم و در مقابل امر من نسبت بخودش هم حق و اختياري ندارد ، پس علي بن ابيطالب مولاي اوست اولي است باو از خودش و با علي و در مقابل امر علي حق و اختياري ندارد تمام شد حديث شريف .

و نقل كرده‌اند كه در غدير خم همه كس آمدند و تهنيت گفتند و به لقب اميرالمؤمنين بر آن حضرت سلام نمودند و ازواج پيغمبر (ص) و ساير زنها هم آمدند و سلام كردند و از جمله كساني كه بسيار مفصل تهنيت گفت عمر بن خطاب بود كه در ضمن سخنان خود گفت بخ بخ لك يا علي اصبحت مولاي و مولي كل مؤمن و مؤمنة .

يعني خوشا و آفرين بر تو اي علي كه اينك مولاي من و مولاي هر مؤمن و مؤمنه‌اي شدي .

و در روايت است كه حَسّان بن ثابت اجازه خواست كه قصيده‌اي بگويد و پيغمبر اجازه فرمود و حسان بر بلندي ايستاد و اشعاري خواند و پيغمبر (ص) فرمود تا وقتي كه با زبان خود ناصر ما باشي مؤيد بروح القدس خواهي [ص 129] بود و از جمله اشعار حسان اين است كه ميگويد :

فقال له قم يا علي فانني رضيتك من بعدي اماما و هاديا

فمن كنت مولاه فهذا وليه فكونوا له اتباع صدق مواليا

هناك دعا اللهم وال وليه و كن للذي عادي عليا معاديا

يعني پيغمبر (ص) باو فرمود برخيز اي علي كه من ترا پسنديدم كه بعد از من امام و هادي باشي پس ( فرمود ) هركس من مولاي او بودم اين شخص ولي اوست پس براي او پيروان واقعي باشيد و او را دوست بداريد و در اين وقت پيغمبر (ص) دعا كرد و گفت خدايا دوست او را دوست بدار و هركس با علي دشمني كند با او دشمن باش .

و در روايت است كه وقتي در ايام تشريق پيغمبر (ص) در مني تشريف داشتند سوره اذا جاء نصر الله و الفتح بر آن حضرت نازل شد حضرت فرمودند اين خبر از پايان كار من است و به مسجد خيف آمدند و خطبه‌اي خواندند و فرمودند : نضر الله عبدا سمع مقالتي فوعاها و بلغها من لم‌يسمعها فكم من حامل فقه غير فقيه و كم من حامل فقه الي من هو افقه منه ثلاث لايغل عليهن قلب عبد مسلم اخلاص العمل لله و النصيحة لأئمة المسلمين و اللزوم لجماعتهم فان دعوتهم محيطة من ورائهم المؤمنون أخوة تتكافأ دماؤهم و هم يد علي من سواهم يسعي بذمتهم ادناهم .

و ترجمه آن با اندكي توضيح چنين است كه فرمودند خداوند باطراوت كند بنده‌اي را كه سخن مرا بشنود و حفظ كند و به هركه نشنيده برساند پس چه بسيار كس كه حامل فقه است اما خود او فقيه نيست و چه بسيار ميشود كه شخصي فقه و مطلب علمي را بسوي فقيه‌تر و داناتر از خود حمل ميكند [ص 130] و باو ميرساند . سه چيز است كه با داشتن آنها قلب شخص مسلمان خيانت نميكند يكي خالص كردن عمل براي خدا و يكي خيرخواهي براي ائمه مسلمين و يكي شركت در اجتماعات مسلمانان و علت محفوظ ماندن قلوب آنها از خيانت آن است كه دعوت خدا و رسول و ائمه كه مسلمانان را به حق و اسلام خوانده‌اند پشتيبان آنها و محيط بر آنهاست و آنها را نگاه ميدارد مؤمنين با هم برادرند و خونهاي آنها با هم مساوي است و اينطور نيست كه خون كسي از كس ديگر مهمتر باشد و خون ديگري از او پست‌تر باشد و مؤمنين بر عليه دشمن ، يد واحده هستند و ذمه و امان و تعهد كمترين آنها هم در مقابل دشمن معتبر و ارزشمند است تمام شد خطبه شريفه .

باري پيغمبر (ص) به مدينه مراجعت فرمودند و در راه بازگشت باز منافقان و جماعتي كه از حسد بر اميرالمؤمنين عليه السلام و از شدت دشمني با پيغمبر (ص) و حرص بر حكومت و سلطنت حال خودشان را نميفهميدند و دندان بر هم ميسائيدند در گردنه‌اي بنام هرشي باز حيله‌اي ساز كردند و خواستند كه در تاريكي شب شتر پيغمبر (ص) را رم بدهند پس قدري سنگ و ريگ در دبه‌هائي ريختند و در محلي كه بيم سقوط ميرفت و راه باريك و خطرناك بود ناگهان آن دبه‌ها را در ميان دست و پاي شتر آن حضرت انداختند لكن حفظ خداوند شامل آن حضرت شد و شتر از جاي خود حركت نكرد و آسمان برقي زد و حذيفه كه در خدمت حضرت بود آنها را ديد و شناخت و عرض كرد چرا امر نميفرمائيد كه اينها را بگيرند و گردن بزنند حضرت فرمودند نميخواهم كه بگويند محمد به جماعتي استعانت جست و كار خود را پيش برد و بعد آنها را كشت و در مورد اصحاب صحيفه [ص 131] فرمودند اگر بواسطه حكمتي كه در مهلت دادن آنها است نبود هرآينه آنها را گردن ميزدم .

باري آن حضرت به مدينه بازگشتند و به منزل ام‌سلمه رفتند و در مدينه بودند تا آنكه در ماه صفر از سال يازدهم امر فرمودند كه چهار هزار نفر كه عمده منافقان و اصحاب عقبه و صحيفه در ميان آنها بودند همگي حاضر شوند براي جنگ كه بناحيه شام و روم سفر نمايند و فرماندهي لشكر را به اسامة بن زيد سپردند و اين اسامه پسر زيد بن حارثه است و مادر او ام‌ايمن است و او كنيزي بود كه پيغمبر (ص) از مادر خود ارث برده بودند و او در طفوليت آن حضرت را مراقبت مينمود و وقتي كه با خديجه سلام الله عليها ازدواج فرمودند ام‌ايمن را آزاد كردند و او را به همسري به زيد دادند و زيد هم اول غلام خديجه بود و خديجه او را آزاد كرد و پيغمبر (ص) او را به پسرخواندگي خود برداشتند و اين اسامه فرزند آن دو است و مورد مرحمت پيغمبر (ص) بود و همانطور كه پدرش را گاه امير لشكر ميفرمود - از جمله در تبوك كه امارت و شهادت يافته بود - در اين موقع هم باو اميري لشكر دادند كه بسوي بلاد روم يعني همان نواحي كه پدرش در آنجا شهيد شده و لشكر اسلام مورد تعرض قرار گرفته بود حركت كند و فرمودند در بيرون شهر لشكرگاه كند كه همه جمع شوند و يك منظور پيغمبر (ص) هم اين بود كه ميخواستند آنها كه ممكن است پس از وفات آن حضرت در قضيه رياست مسلمين ايجاد اختلاف كنند هنگام وفات ايشان در مدينه نباشند . باري پيغمبر (ص) قدغن فرمود كه هيچ كس از لشكر اسامه تخلف نكند و كندي ننمايند و جمع شوند و حركت كنند و در همين موقع آن حضرت دچار [ص 132] بيماري شدند و چند روز بيمار بودند تا آنكه يك روز صبح كه بلال آمد و ندا داد كه وقت نماز است حضرت حالشان مساعد نبود فرمودند ديگري با مردم نماز بگذارد من حالم مساعد نيست و مشغول نفس خود هستم پس عايشه گفت به ابوبكر امر كنيد و حفصه گفت به عمر امر كنيد پيغمبر (ص) صحبت آنها را شنيدند و متوجه شدند كه آن دو در شهر هستند و لشكر اسامه را ترك كرده‌اند و از ترس آنكه يكي از آن دو امامت كند برخاستند اما حالت ضعف بر آن حضرت غالب بود و حضرت امير و فضل بن عباس زير بازوهاي آن حضرت را گرفتند و در حالي كه پاهاي مبارك ايشان بر زمين كشيده ميشد به مسجد آمدند و ديدند ابوبكر رفته و در محراب ايستاده و شروع به نماز كرده حضرت با دست اشاره فرمودند كه عقب برو و او عقب رفت و خودشان ايستادند و دوباره نماز را از اول شروع كردند و بنا بر نماز او نگذاشتند و بعد از نماز به ابوبكر و عمر و آنهائي كه به مسجد آمده بودند به تندي فرمودند مگر امر نكرده بودم كه برويد و همراه لشكر اسامه باشيد عرض كردند همين طور است فرمودند پس چرا نرفتيد ابوبكر گفت يا رسول الله برگشتم كه عهدي تازه كنم و عمر گفت من نرفتم چون نميخواستم از سوارها كه ميآيند احوال شما را بپرسم پيغمبر (ص) سه مرتبه فرمودند برويد و جيش اسامه را حركت دهيد و بعد حال اغماء به حضرت دست داد پس لحظه‌اي بآن حالت بودند و صداي گريه از همه برخاست تا آنكه دوباره حال ايشان بجا آمد فرمودند دواتي و استخوان كتفي بياوريد كه نوشته‌اي براي شما بنويسم كه پس از من گمراه نشويد و دوباره حالت اغما پيدا كردند و يكنفر خواست كه دوات و كتفي تهيه كند و بياورد عمر باو گفت برگرد [ص 133] هذيان ميگويد بعد از آنكه دوباره حال حضرت بهتر شد عرض كردند دوات و كتف بياوريم فرمودند بعد از آن سخن كه گفتيد ديگر نه اما بشما وصيت ميكنم كه با اهل بيت من خوب رفتار كنيد و روي خود را از جماعت گرداندند و آنها هم برخاستند و رفتند و جز عباس و فضل بن عباس و حضرت امير و اهل بيت خاصه كسي نماند عباس عرض كرد يا رسول الله بعد از شما چه ميشود اين امر در ما ميماند يا بر ما غالب ميشوند حضرت فرمودند شما بعد از من مستضعف خواهيد بود و ديگر چيزي نفرمود پس آنها برخاستند و در حال گريه بيرون رفتند و چون بيرون رفتند حضرت فرستادند كه عباس و حضرت امير برگردند آنها برگشتند حضرت به عباس فرمودند : عمو حاضري وصيت مرا قبول كني و تعهدات مرا ادا كني و دين مرا بپردازي عباس عرض كرد عموي تو پيرمردي است و عيال بسيار دارد و تو در سخا و كرم از باد پيشي گرفته‌اي و اين امر در عهده من نيست پس پيغمبر رو باميرالمؤمنين فرمود و فرمود برادرم تو قبول ميكني كه وصي من باشي و وعده‌هاي مرا ادا كني و قرضم را ادا كني و بعد از من متصدي امور خانواده‌ام باشي عرض كرد بلي اي رسول خدا فرمودند نزديك بيا و حضرت امير جلو آمد و پيغمبر او را بخود چسباند و انگشتر خود را از دست مبارك بيرون آورده و فرمودند اين را بگير و بدست خود كن و شالي را كه در جنگ زير لباس به كمر خود ميبستند خواستند و آنرا به حضرت امير دادند و بروايتي بعض اشياء ديگر از قبيل اسلحه و غيره كه خاص ايشان بود آنها را نيز بايشان دادند و فرمودند حال با نام خدا به خانه برگرد و فرداي آنروز مرض حضرت سنگينتر شد و حضرت امير كه همواره در آنجا بود براي [ص 134] ضرورتي بيرون رفته بود پيغمبر (ص) از اغما به حالت عادي آمدند و فرمودند علي كجاست برادرم و دوستم را بگوئيد بيايد و باز حال ضعف بآن حضرت دست داد عايشه گفت ابوبكر را صدا كنيد و صدا كردند و او آمد خدمت حضرت نشست پيغمبر چشم خود را باز كردند وقتي ديدند اوست روي خود را گرداندند ابوبكر هم برخاست حفصه گفت عمر را صدا كنيد و عمر آمد حضرت از او هم اعراض كردند و او هم برگشت باز حضرت فرمودند برادرم و دوستم را صدا كنيد ام‌سلمه گفت علي را صدا كنيد كه جز او كسي را نميخواهد پس آن حضرت را صدا كردند و وقتي كه حضرت امير شرفياب خدمت شد اشاره فرمود كه نزديك شود و نزديك شد قريب بآنكه حضرت را در بغل بگيرد و حضرت با او شروع به نجوي و صحبت كردند و مدت طولاني آهسته سخن ميگفتند آنوقت اميرالمؤمنين برخاسته در كناري نشست تا حضرت بخواب رفتند و حضرت امير بيرون آمد مردم گفتند يا اباالحسن چه چيز بتو ميفرمود حضرت امير فرمود هزار باب از علم به من تعليم فرمود كه هر باب آن هزار در را ميگشايد و كارهائي را كه ان شاء الله بايد بكنم به من ميفرمود بعد از آن حال پيغمبر (ص) باز سنگين‌تر شد تا وقت وفات آن حضرت نزديك شد و اهل بيت همه گريان بودند و حضرت فاطمه سلام الله عليها گريه ميكرد حضرت اشاره فرمودند به حضرت فاطمه كه نزديك بيا حضرت فاطمه نزديك آمدند و پيغمبر چيزي به نجوي بايشان فرمود كه آثار سرور و خوشحالي از رخساره مباركش ظاهر شد و بعد ، از آن حضرت پرسيدند كه پيغمبر در آن ساعت چه فرمود كه در عين شدت ناراحتي و نگراني مسرور شديد فرمودند بمن فرمود تو اول كسي هستي از اهل بيت [ص 135] من كه به من ملحق ميشود و يقين دارم عمر من بدرازا نميكشد و علت سرور من اين بود .

و يكي از معروفترين روايات و احاديث در اسلام حديث معروف به ثقلين است كه در آن رسول خدا (ص) به امت ميفرمايد كه قرآن و عترت را در بين شما باقي ميگذارم و اين روايت را شيعه و سني روايت كرده‌اند و الفاظ آن قدري مختلف است اما باصطلاح متواتر معنوي است و هيچ‌كس ماحصل آنرا انكار نكرده و ظاهرا پيغمبر (ص) اين معني را در چند موضع از جمله در حجة الوداع در مني و در آخر خطبه‌اي كه در مدينه در مسجد فرمودند بيان كردند از جمله آنكه در فصل الخطاب از كتاب اصول اصليه روايت فرموده‌اند كه پيغمبر (ص) فرمود : اني مخلف فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بهما لن‌تضلوا كتاب الله و عترتي اهل بيتي لن‌يفترقا حتي يردا علي الحوض .

يعني من در ميان شما دو چيز گرانبها را خليفه ميگذارم كه مادام كه متمسك بآن دو باشيد هرگز گمراه نخواهيد شد يكي كتاب خدا و ديگر عترت من كه اهل بيت من باشند اين دو هرگز از هم جدا نميشوند تا وقتي كه بر من در حوض وارد شوند .

باري در آن روزهاي آخر پيغمبر (ص) مكرر سفارش اميرالمؤمنين و حضرت فاطمه و حسنين عليهم السلام را بمردم ميفرمود و بانواع تصريحات و تلويحات مراتب فضل و برتري آنها را بر ديگران ذكر مينمود و پيغمبر (ص) وصاياي خود را باميرالمؤمنين عليه السلام فرموده و آن حضرت نوشته بودند لكن باز جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و كتاب وصيت او را آورد و در حديث مفصلي از حضرت موسي ابن جعفر عليه السلام بروايت از پدر [ص 136] بزرگوارش حضرت صادق عليه السلام مشروح اين قضيه آمده و در آن حديث است كه حضرت موسي بن جعفر از پدر بزرگوار پرسيدند آيا اينطور نبود كه حضرت امير كاتب وصيت بودند و پيغمبر املا ميفرمود و جبرئيل و ملائكه مقربين شاهد بودند و نقل ميفرمايد كه حضرت صادق (ع) مدت طولاني سر بزير انداختند بعد فرمودند يا اباالحسن همينطور است كه تو ميگوئي اما وقت وفات پيغمبر (ص) آن وصيت بطور كتاب مسجلي از نزد خدا بر آن حضرت نازل شد و جبرئيل عرض كرد يا محمد بفرما همه از اطاق خارج شوند تا وصي تو وصيت را از ما بگيرد و ما را شاهد بگيري كه وصيت را باو سپرده‌اي و او يعني علي ضامن اجراي آن شود پس پيغمبر همه را بيرون فرستادند جز علي و فاطمه و حديث مفصل است تا آنكه ميفرمايد جبرئيل وصيت را به پيغمبر (ص) داد و ايشان به حضرت امير دادند و فرمودند بخوان و ايشان خواندند تا آنكه فرمود يا علي وصيت را تحويل گرفتي و متوجه مضامين آن شدي و پيش خدا و من ضامن هستي كه وفا كني بآن حضرت امير عرض كرد بلي پدر و مادرم بفداي تو ضامنم و از خدا كمك ميخواهم كه توفيق اجراي آنرا بمن عنايت فرمايد . و سپس پيغمبر (ص) جبرئيل و ميكائيل و ملائكه را شاهد گرفتند بر آن وصيت و در همان حديث است كه از جمله شروطي كه پيغمبر بامر جبرئيل در جزو اوامر پروردگار بر حضرت امير قرار داد اين بود كه فرمود يا علي آيا وفا ميكني به مطلبي كه در اين وصيت است از دوستي هركس كه خدا و رسول را دوست بدارد و برائت و دشمني با هركه با خدا و رسول او دشمن باشد ، و برائت از آنها بآن شيوه كه صبر كني بر آنها و غيظ خود را فرو بري و صبر كني كه حقت را ببرند و خمس ترا [ص 137] غصب كنند و هتك حرمت ترا بنمايند عرض كرد بلي اي رسول خدا . حضرت امير عليه السلام خودش فرموده كه قسم بآنكه دانه را شكافت و خلايق را آفريد شنيدم كه جبرئيل در اين وقت به پيغمبر گفت براي او بگو كه حرمت او هتك ميشود و آن حرمت خدا و رسول (ص) است و بگو كه وفاي باين وصيت چنان است كه بايد محاسن او از خون سرش خضاب گردد حضرت امير فرمود وقتي اين كلمه را از جبرئيل امين شنيدم كأن هوش از سرم رفت و برو در افتادم و گفتم بلي قبول كردم و پذيرفتم .

و بعد از جريان وصيت ، پيغمبر (ص) فرمودند بعد از من جماعت مشغول به خود ميشوند و مثل تو يا علي مثل خانه كعبه است كه خدا آنرا براي مردم نصب كرده كه نشانه و علم باشد و از هر راه دوري نزد آن بيايند و من آنچه را كه خدا در حق تو و اطاعت تو واجب كرده بر مردم گفته‌ام و همگي تصديق كرده‌اند اما وفا نميكنند پس چون من از دنيا رفتم و از وصاياي من فارغ شدي و مرا دفن نمودي در خانه بنشين و قرآن را جمع كن بهمان تأليف كه بايد باشد و فرائض و احكام آن را بهمان طور كه نازل شده جمع‌آوري كن آنوقت مشغول باجراي كارهائي بشو كه بتو امر كرده‌ام و از هيچ ملامتي باك نداشته باش و بر حوادثي كه بر تو و فاطمه وارد ميشود صبر كن تا آنكه نزد من آئيد .

باري سرانجام در روز دوشنبه بيست و هشتم ماه صفر از سال يازدهم هجري موافق اتفاق عمده شيعه رسول خدا صلي الله عليه و آله چشم از جهان فرو بست و وفات آن حضرت بر اثر سمي بود كه بآن حضرت خورانده شده بود حسب وصيت آن حضرت حضرت امير عليه السلام ايشان را غسل داد و فضل بن عباس آب ميآورد و در خانه خود آن حضرت در همان جا كه [ص 138] از دنيا رفته بود دفن نمود و خود بر او نماز خواند و حسب دستور اميرالمؤمنين مسلمانان پس از اهل بيت و نزديكان ايشان ده نفر ده نفر آمدند و بر آن حضرت نماز كردند و بيرون رفتند و هنگام دفن آن حضرت غالب رجال قوم مشغول امر خلافت بودند و در سقيفه جمع شده بودند و امر دفن پيغمبر (ص) را از ياد برده بودند و بروايتي هنگامي كه حضرت امير با بيلي كه در دست داشت قبر آن حضرت را صاف و مرتب مينمود كسي آمد و گفت جماعت با ابوبكر بيعت كردند چون اختلاف شد و انصار مخذول شدند و اهل مكه بسرعت با ابوبكر بيعت كردند از ترس آنكه شما بيائيد و بآن مجلس برسيد حضرت سر بيل را بر زمين گذاشته و فرمودند : بسم الله الرحمن الرحيم الم احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لايفتنون . و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين . ام حسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا ساء ما يحكمون ● . در اين وقت ابوسفيان آمد و گفت اين امر حق شماست اي بني‌هاشم و اي بني عبدمناف راضي ميشويد كه اين ابوفصيل رذل بن رذل والي شما باشد اگر بخواهيد من اينجا را از لشكر سواره و پياده پر ميكنم حضرت امير صداي خود را بلند كرده و فرمودند برگرد اي ابوسفيان بخدا قسم كه اين حرفها را براي خدا نميزني و تو همواره با اسلام و مسلمين در نيرنگ بوده‌اي و ما اكنون مشغول به رسول الله (ص) هستيم و او برگشت .

و اين صفحات خلاصه و مختصري بود از شرح احوال ظاهره حضرت رسول [ص 139] اكرم صلي الله عليه و آله كه در اين باب ذكر شد و در اين موقع كه نيم ساعت مانده به غروب روز بيست و هفتم صفر سال ١٤١٩ هجري قمري بآخر رسيد و در خاتمه باب نيز انشاء الله چند صفحه‌اي در شرح بعض احوال حضرت فاطمه صديقه سلام الله عليها ميآوريم و اين باب را خاتمه ميدهيم .

خاتمه - در شرح بعض احوال حضرت صديقه كبري و فاطمه زهرا است صلوات الله و سلامه عليها .

عرض ميشود كه در مورد تاريخ ولادت باسعادت آن حضرت و طول عمر آن بزرگوار بين مورخين اختلاف است و آنچه از اخبار آل‌محمد (ص) معلوم ميشود اين است كه تولد آن بزرگوار در روز بيستم جمادي الثانيه پنج سال بعد از بعثت حضرت پيغمبر (ص) بوده است و بعثت آن حضرت ظاهرا در سال چهاردهم قبل از هجرت بوده است پس ولادت حضرت فاطمه سلام الله عليها در سال نهم قبل از هجرت است و حدود هشت سال از عمر شريف خود را در مكه گذراندند و ده سال در مدينه در خدمت پدر بزرگوار خود بودند و بنا بر اخبار متعدده هفتاد و پنج روز بعد از پيغمبر (ص) چشم از جهان فاني فرو بستند و هرگاه وفات رسول اكرم (ص) در روز بيست و هشتم صفر باشد شهادت آن مخدره مكرمه در روز سيزدهم جمادي الاولي است و در روايت طبري كه از ابوبصير از حضرت صادق عليه السلام نقل شده شهادت آن حضرت را سوم جمادي الثانيه نقل مينمايد ● . و از يونس بن [ص 140] ظبيان از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمودند براي فاطمه عليها السلام در نزد خدا نه اسم است فاطمه و صديقه و مباركه و طاهره و زكيه و راضيه و مرضيه و محدثه و زهراء بعد فرمودند ميداني تفسير فاطمه چيست عرض كردم بفرمائيد اي آقاي من فرمود فطمت من الشر يعني از بديها بريده شده آن وقت فرمودند اگر اميرالمؤمنين (ع) با آن حضرت تزويج نفرموده بود در روي زمين تا روز قيامت از آدم گرفته تا هركه بعد از او آمده همسر و همتائي براي فاطمه پيدا نميشد .

و از حضرت رضا عليه السلام و حضرت جواد عليه السلام نقل شده كه فرمودند از مأمون شنيديم كه از هارون الرشيد روايت ميكرد از مهدي از منصور از پدرش از جدش كه گفت ابن‌عباس به معاويه گفت ميداني چرا به فاطمه فاطمه گفتند گفت نه گفت چون او و شيعه او از آتش بريده و منقطع شده‌اند اين معني را از پيغمبر (ص) شنيدم كه ميفرمود .

و از بعض احاديث اينطور برميآيد كه فاطمه بمعني كسي است كه حساب او از ديگران جداست و اينطور نيست كه مثل يكي ديگر از دختران پيغمبر (ص) باشد و چون امر امامت در اولاد اوست حساب جداگانه دارد و باين جهت نام او فاطمه است .

باري ميزان محبت و علاقه پيغمبر (ص) نسبت به حضرت فاطمه بر همگان واضح بود و بارها و بارها علاقه وافر خود را باو بيان فرموده بود و عبارات و فرمايشات آن حضرت درباره فاطمه معروف و مشهور است از جمله آنكه فرمود فاطمه پاره تن من است هركس او را اذيت كند مرا اذيت كرده و هركس او را خوشحال كند مرا خوشحال نموده . و در حديث ديگر فرمود [ص 141] فاطمه خاتون زنان اهل بهشت است و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه حضرت فاطمه فرمود وقتي اين آيه نازل شد كه خدا ميفرمايد : پيغمبر را آنطور كه بعضي بعض ديگر را صدا ميكنيد نخوانيد . من ترسيدم كه به آن حضرت بگويم يا ابه و ميگفتم يا رسول الله و آن حضرت يكبار و دو بار چيزي نفرمودند دفعه سوم كه گفتم يا رسول الله برگشتند و فرمودند فاطمه اين آيه براي تو نازل نشده و در مورد اهل تو و نسل تو نيست تو از مني و من از تو اين آيه درباره اهل جفا و خشونت از قريش نازل شده آنها متكبرند و خود را بزرگ ميشمارند . تو به من بگو پدر ، كه باعث حيوة قلب من است و سبب رضايت پروردگار .

و آنهمه علاقه و محبت ، و رضايت آن حضرت از حضرت فاطمه سلام الله عليها نبود مگر بجهت شدت تقوي و تسليمي كه براي خدا و رسول (ص) داشت و شباهت تامه‌اي كه بين او و پدر بزرگوارش بود و خوب ميدانست كه پيغمبر چه ميخواهد و چه ميگويد در حديث حضرت رضا عليه السلام است كه از جد بزرگوار خود حضرت علي بن الحسين نقل ميفرمايد كه آن حضرت فرمود اسماء بنت عميس براي من تعريف كرد كه در خدمت جده شما حضرت فاطمه بودم كه پيغمبر (ص) وارد شدند و حضرت فاطمه گردن‌بند طلائي بگردنشان بود و آن را اميرالمؤمنين عليه السلام از سهم غنائم خود براي آن حضرت خريده بود پس پيغمبر (ص) فرمودند مردم مغرورت نكنند كه بگويند دختر محمد ، و تو لباس جبابره را بپوشي چون آن حضرت اينرا فرمود حضرت فاطمه آن گردن‌بند را گشود و آنرا فروخت و با پول آن بنده‌اي خريد و آزاد كرد و پيغمبر (ص) از عمل آن حضرت خوشحال شدند [ص 142] تمام شد حديث شريف .

حال نه اين است كه گمان كنيد هر روز از اين خبرها بود كه اين قبيل زينتها براي آن حضرت پيدا ميشد بلكه چه بسيار روزها كه گرسنه بودند و ناني براي خوردن نداشتند و چه بسيار اوقات كه جامه مناسبي براي پوشيدن نمييافتند و از سلمان اعلي الله مقامه نقل شده كه ميگويد شمردم هفده جاي چادر حضرت فاطمه وصله شده بود آنهم با ليف خرما و چه بسيار اوقات كه اميرالمؤمنين عليه السلام از خجالت خانواده و نبودن طعام به مسجد ميرفت و بخانه نميآمد كه چشمش به چشم آنها نيفتد و پيغمبر (ص) اينطور آنها را تربيت ميفرمود كه ابدا نظر بدنيا نداشته باشند و اگر چيزي هم بدست آنها ميآمد در بخشيدن آن بي‌تاب بودند و اين سالهاي آخر كه فدك را پيغمبر (ص) به حضرت فاطمه بخشيد عمده عوايد آنرا به مستحقين مرحمت ميفرمود لكن همان اندازه را هم نتوانستند ببينند و ترسيدند كه خانواده‌اي كه در حسب و نسب و نزديكي به پيغمبر كسي از آنها مقرب‌تر نيست و ذوي‌القرباي پيغمبرند و مودت آنها اجر رسالت اوست و همگي عالم و دانا و آراسته به صفات نيكو هستند و خلافت را هم خدا و رسول در آنها گذارده هرگاه مالي هم در دست آنها باشد مردم همه بآنها مايل شوند و سلطنت و حكومت از يد رياست دوستان بيرون آيد پس اقدام به غصب فدك نمودند .

و اين بنده حقير راقم اين سطور مردد بودم كه شرح آلام و محنتها و صدماتي را كه بآن حضرت رسيده است در اين مقام ذكر نمايم يا در باب بعد در ضمن توضيح قضاياي بيعت خواستن از اميرالمؤمنين عليه السلام و [ص 143] بردن آن حضرت به مسجد و ساير قضاياي مربوط به تاريخ آن حضرت تا آنكه ديدم مصائب اين دو بزرگوار طوري در هم آميخته كه نميتوان آنها را يكي يكي و جداگانه شرح داد در اصل خلقت نور واحد بودند و در دنيا كفو و همسر و نور ديدگان پيغمبر و در آخرت هم لاجرم همراه يكديگرند صلوات الله عليهما پس لاجرم تاريخ آلام و مصائب هر دو بزرگوار را در آن دوره كوتاه در همين جا ذكر ميكنيم و عمده وقايع و قضايا را از جلاء العيون و بحار بطور اختصار روايت مينمائيم .

باري پس از وفات رسول اكرم (ص) حضرت امير عليه السلام مكرر به در خانه‌هاي مهاجر و انصار رفته وصاياي پيغمبر (ص) و قضيه غدير و حق خلافت خود را بآنان يادآوري فرمود اما بجز سه نفر يا چهار نفر اجابت نكردند و بعد به مسجد آمده و باز حقوق خود را يادآور شد و نزديك بود كه جماعتي متذكر شده و از آن حضرت بپذيرند اما عمر از عاقبت كار ترسيد و بهر طريق كه بود جمعيت را متفرق كرد حضرت هم بخانه برگشته و بر طبق وصيت پيغمبر (ص) مشغول به جمع قرآن شدند و در اين ايام عمر به ابوبكر گفت تا علي و اين چند نفر خواص اصحاب با تو بيعت نكنند خلافت بر تو مستقر نميشود چرا كه علي عالم و دانا است و پيغمبر فرموده است كه در قضاوت از همه بالاتر است و مردم در امور خود باو رجوع خواهند كرد ابوبكر قبول كرد و دنبال ايشان فرستاد كه براي بيعت بيايند حضرت فرمودند تا قرآن را جمع نكنم از خانه بيرون نخواهم آمد و بعد از چند روز كه از جمع قرآن فارغ شد آن را كه در كيسه‌اي يا بقچه‌اي بود برداشته و به مسجد آمد و در مجمع مهاجر و انصار پيش روي آنها نهاد و چون عمر نظر كرد و بعض آن [ص 144] را ملاحظه نمود آياتي چند درباره كفر و نفاق منافقان و خلافت علي عليه السلام و فرزندان آن حضرت ديد و گفت كه ما خودمان قرآن را ميدانيم و احتياج باين قرآن نداريم حضرت فرمود اگر اين را ببرم ديگر هرگز آنرا نخواهيد ديد تا ظهور قائم آل‌محمد صلوات الله و سلامه عليه و آن بسته را برداشته و بمنزل باز گشت . و خوب است كه ما در اين قبيل مداراها قدري تأمل كنيم كه چرا حضرت اصرار نفرمود و چرا نفرمود من اينها را منتشر ميكنم كه همه بدانند و حق ما ضايع نشود بلكه حضرت بطور ضمني خيال آنها را هم راحت فرمود و فهميدند كه اين قرآن را حضرت بخانه ميبرد و ديگر بيرون نميآورد و اين كارها در واقع نه از ضعف بود و نه ناچاري بلكه عين مصلحت بود و آن حضرت هميشه غالب بود و آنها مغلوب و امور به ميل او جاري ميشد نه ديگران .

باري ابوبكر دوباره دنبال آن حضرت فرستاد كه بيا و بيعت كن حضرت به تندي پيغام دادند كه خود تو و همه مهاجر و انصار ميدانيد كه پيغمبر بجز من خليفه‌اي در ميان شما نگذاشته . و بار ديگر عمر فرستاد كه بيا اميرالمؤمنين ابوبكر ترا طلب ميكند حضرت پيغام دادند كه فراموش كرديد پيغمبر باين سمت براي من از شما بيعت گرفته و اين نام سزاوار احدي غير از من نيست و پاره‌اي از فضائل خود را كه پيغمبر (ص) فرموده بود نيز برشمردند . خلاصه چندين بار فرستادند و حضرت همانطور جوابها دادند و آن دو فهميدند كه حضرت باين پيغامها تشريف نخواهد آورد و بيعت نميفرمايد و عمر غلامي داشت آزاد شده و نام او قنفذ بود و بسيار زشت‌رو و درشت‌خو بود و گويا پسر عموي او هم بود او را با خالد بن وليد كه از [ص 145] دشمنان مسلم حضرت امير بود با جمعي ديگر به در خانه حضرت فرستادند و آنها جرأت نكردند كه وارد خانه شوند و پيغام دادند كه حضرت بايد در مسجد حاضر شوند و حضرت امير جواب رد دادند آنها هم برگشتند و گفتند كه حاضر نشد و نيامد و ما بدون رخصت جرأت نكرديم بخانه پيغمبر داخل شويم اين مرتبه عمر برخاست و بهمراه آنها به در خانه حضرت امير آمد و صدا و فرياد برآوردند و بي‌شرمي را از حد بدر بردند و عمر لگد بر در ميزد و ميگفت پسر ابوطالب در را باز كن و حضرت جواب نميدادند تا آنكه حضرت فاطمه با وجود كسالت و ضعف و رنجوري كه در مصيبت پيغمبر (ص) داشتند پشت در آمدند و فرمودند اي عمر از ما چه ميخواهي چرا ما را وانميگذاري كه مشغول به مصيبت خود باشيم عمر گفت در را باز كن و گرنه خانه را آتش ميزنم و شما را ميسوزانم حضرت فاطمه فرمودند از خدا نميترسي كه ميخواهي بدون اجازه ما وارد اين خانه شوي اين خانه اهل بيت رسالت است از اين حرم شرم دار و اين جور و ستم را روا مدار اما او پروا نكرد و گفت هيزم و آتش بياوريد و آوردند و در خانه را آتش زدند و در را باز كردند حضرت فاطمه صدايشان را به وا أبتاه بلند كردند و راه را بستند كه وارد نشود او با غلاف شمشير به پهلوي آن حضرت زد و تازيانه را هم بلند كرد و بر ساعد آن حضرت زد حضرت فريادشان بلند شد كه اي پدر بزرگوار حال اهل بيت خود را ببين اين وقت اميرالمؤمنين عليه السلام رسيدند و گريبان عمر را گرفته و حركت شديدي دادند و او را بر زمين كوفتند و بيني و گردن او را مجروح نمودند و خواستند او را بكشند كه ياد وصيت پيغمبر آمدند كه امر به صبر فرموده بود پس فرمودند اي پسر صهاك حبشيه قسم [ص 146] بخدا كه اگر وصيت پيغمبر نبود ميدانستي كه بي رخصت من نميتواني داخل خانه من شوي و او را رها كردند و عمر هم كه اين را شنيد مطمئن شد كه حضرت دست به شمشير نميبرند و شيرگير شد در اين وقت خالد بن وليد شمشير كشيد كه حضرت را به قتل برساند لكن در پنجه آن حضرت گرفتار شد و نميتوانست خود را نجات دهد و ديگران بالتماس و قسم به جان پيغمبر (ص) او را از دست آن حضرت آزاد كردند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و بريده اسلمي خواستند بياري حضرت با آن جماعت درگير شوند اما حضرت امير رخصت نفرمود و فرمود خدا مرا مأمور نكرده كه در اين وقت با اينها جهاد كنم آن بي‌حياها هم كه خاطرجمع شده بودند به داخل خانه ريختند ريسماني بگردن آن حضرت انداختند و كشان كشان آن حضرت را به سوي مسجد كشيدند و در اين موقع كه ميخواستند حضرت را از خانه بيرون ببرند دم در خانه حضرت فاطمه بين آنها و آن حضرت حايل شد كه نگذارد او را ببرند كه قنفذ ملعون با شلاق بر بازوي آن بزرگوار زد و ايشان را ناچار كرد كه به پناه در اطاق بروند آنوقت در را بر آنحضرت كه بين در و ديوار قرار داشت طوري فشار داد كه دنده حضرت شكست و طفلش ساقط شد و نهايتا همين ضربات باعث قتل آن حضرت شد . و از حديثي از حضرت امام حسن عليه السلام چنين برميآيد كه اين جنايت را مغيرة بن شعبه مرتكب شد و بديگري هم نسبت داده‌اند و الله اعلم .

باري حضرت امير را بردند و سلمان در كوچه ايستاده بود با كمال ناراحتي و تشويش و حزن نظر ميكرد كه حضرت را چطور در كوچه ميكشند و در دل گفت كسي كه صاحب اسم اعظم است و ميتواند همه گونه تصرف در ملك [ص 147] بنمايد چطور ميشود كه اين قسم اسير دست جماعت شود و در اين وقت حضرت جلوي او رسيده بودند رو باو كردند و فرمودند همين هم از اسم اعظم است و يك معني اين فرمايش اين است كه اسم اعظم همانطور كه قوه اقدام و عمل بانسان ميدهد قوه صبر و خودداري هم ميدهد كه مصلحت كلي اسلام و مسلمين را بر دفاع از خود و دفع آن بيچارگان ترجيح دهد و اين عمل با وجود قوت و قدرت عملي بس عظيم است .

بهر صورت حضرت را به مسجد آوردند وقتي كه آن حضرت مقابل قبر پيغمبر (ص) رسيد رو بآن حضرت كرد و عرض نمود : يا ابن ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني ● و اين همان عذر هرون است كه براي موسي آورد و ترجمه آيه مباركه اينست كه اي فرزند مادرم قوم مرا ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند . يعني علت اينكه از اين قضايا منع نكردم اين بود ابوبكر كه ضبط نفس او بيشتر از ديگران بود گفت دست از او برداريد و علي را رها كنيد حضرت باو فرمودند به كدام حق و به كدام ميراث و كدام فضيلت خلافت را تصرف كرده‌اي همين ديروز بود كه در غدير خم به امر پيغمبر با من بيعت كردي و بامارت مؤمنان بر من سلام نمودي عمر شمشيرش را كشيد و بالاي سر حضرت گرفت و گفت وقت اين حرفها نيست بيعت كن فرمود اگر بيعت نكنم چه ميشود گفت اگر بيعت نكني ترا خواهم كشت حضرت فرمود اگر چنين كني بنده خدا و برادر پيغمبر (ص) را كشته‌اي گفت اما بنده خدا درست است لكن برادر پيغمبر نه .

[ص 148] كم‌كم احتجاجها زياد شد و سلمان و ابوذر و مقداد هم هريك بسهم خود آنها را از مخالفت پيغمبر (ص) منع ميكردند و اثري نميكرد و ابوبكر بر منبر نشسته بود و حضرت امير را پائين منبر واداشته بودند و شمشير بالاي سر آن حضرت گرفته بودند و عمر ميديد كه حضرت بيعت نميكند تدبيري انديشيد و در ميان آن ازدحام جمعيت يك وقت فرياد زد رحم الله ابا الحسن لقد بايع يعني خدا رحمت كند ابوالحسن را بيعت كرد .

و بروايتي دست ابوبكر را گرفت و به دست آن حضرت رساند آن وقت گفت كه بيعت كرد ديگر چون مقصود في الجمله حاصل شده بود بهمان اندازه اكتفا كردند اما حضرت امير بيعتي ننمودند .

و بعد از آن جناب سلمان را هم ريسمان در گردن كرده بزور كشيدند و بردند و باجبار وادار به بيعت نمودند و سلمان ميگفت هلاك و گمراهي را براي خود پسنديديد تا قيامت و بدعتهاي امتهاي گذشته را بعمل آورديد و از دين پيغمبر برگشتيد و خلافت را از معدنش بيرون برديد . عمر گفت چون از تو و امام تو بيعت گرفتيم هرچه ميخواهي بگو او هم هرچه ميخواهد بگويد .

و بعد از آن قضايا ابوبكر و عمر ديدند كه فدك در دست حضرت فاطمه است و چون درآمد و عايدات دارد ممكن است باعث جلب مردم شود و خواستند آنرا از دست ايشان خارج كنند و فدك در يد حضرت فاطمه بود و مباشران و وكلاي آن حضرت آنرا اداره ميكردند و در زمان پيغمبر (ص) حضرت فاطمه آنرا متصرف بود و از غله و حاصل آن خورده بود و معلوم بود كه اين ملك را پيغمبر (ص) بايشان داده و آن حضرت هم قبض و تصرف فرموده اما آن دو طاقت نداشتند كه فدك در يد آن حضرت باشد پس تدبيري انديشيدند و [ص 149] حديثي روايت كردند كه پيغمبر (ص) فرموده است ما جماعت پيغمبران چيزي به ارث نميگذاريم و هرچه از ما بماند صدقه است و مال همه مسلمانان . و از شدت عجله و غفلت فراموش كردند كه اين عبارت خلاف كتاب خدا ميشود كه فرموده : و ورث سليمان داود ● . يعني سليمان از داود ارث برد و حضرت زكريا فرمود فهب لي من لدنك وليا يرثني ● يعني بمن مرحمت فرما از نزد خود وليي كه از من ارث ببرد .

باري با استناد به همين عبارت فرستادند و گماشتگان حضرت را از فدك بيرون كردند حضرت فاطمه آمدند نزد ابوبكر و فرمودند زميني را كه پيغمبر بامر خدا بمن داده ميخواهي از من بگيري پيغمبر جز اين ، كه چيزي براي فرزندان خود نگذاشته و فرموده حرمت هركس را در باب فرزندان او بايد رعايت كرد ابوبكر ترسيد كه مردم شماتت كنند گفت دواتي بياوريد كه نامه‌اي بنويسد و فدك را برگرداند عمر گفت تا شاهد نياورد منويس حضرت فرمودند چرا همان حكم كه درباره همه مسلمين جاري ميشود درباره من جاري نميكني بينه را بايد مدعي بياورد من كه فدك را در تصرف دارم تو ميخواهي بگيري تو بايد گواه بياوري عمر گفت تا گواه نياوري نميشود حضرت رفتند و حضرت امير و امام حسن و امام حسين عليهم السلام و ام‌ايمن را آوردند عمر گفت علي ذي‌نفع است حسنين هم كودكند و ام‌ايمن زني است عجمي و شهادت او اعتبار ندارد و خلاصه نپذيرفت و اين قضيه بطورهاي ديگر هم نقل شده است و يكي از آنها اين است كه حضرت وقتي [ص 150] كه تشريف آوردند و با ابوبكر محاجه فرمودند او برداشت كاغذي و نوشت كه فدك مال حضرت فاطمه است و بايد بايشان رد شود و حضرت نامه را برداشتند و بطرف منزل آمدند در راه عمر آنحضرت را ديد و گفت كجا بوديد و او شنيده بود كه حضرت حكم گرفته‌اند و براي همين ميآمد حضرت فرمودند نزد ابوبكر بودم گفت چه ميكرديد فرمودند حكم فدك را گرفتم و بخانه ميروم گفت بدهيد ببينم حضرت امتناع فرمودند آمد كه نامه را از دست ايشان بگيرد حضرت بطرف ديگر كوچه رفتند باز او بطرف ايشان آمد و دست جلو آورد كه كاغذ را بگيرد دوباره حضرت بطرف ديگر كوچه رفتند همين كه ديد باينطور مشكل است و نميتواند كاغذ را بگيرد جسارتي كرد و كاغذ را گرفت .

روايت ميكنند كه حضرت فاطمه سلام الله عليها بمنزل آمد و حضرت امير در خانه نشسته بودند حضرت فاطمه علي الظاهر بطور تغير عرض ميكند كه همينطور در خانه نشسته‌اي كه عمر با من اينطور رفتار كند همين تو نبودي كه بازهاي شكاري را از آسمان ميگرفتي و چنين و چنان ميكردي و امروز از يك پر مرغ خانگي احتياط ميكني تو نبودي كه در ميدانهاي جنگ كسي را قدرت آن نبود كه پيش روي تو بيايد و اينك چون طفلي كه او را در قنداق پيچيده باشند در خانه نشسته‌اي ، حضرت امير عليه السلام از جا برخاستند با حال غضب و فرمودند نقلي نيست هر طور كه شما بخواهيد عمل ميكنم و ميروم و از اينها انتقام ميگيرم و دست برد و شمشير خود را برداشت و صداي اذان بلند بود و در اين وقت ميگفت كه اشهد ان محمدا رسول الله حضرت امير پا را سست كرد و رو بحضرت فاطمه نمود و فرمود آيا ميخواهي [ص 151] اين صدا بلند باشد يا خاموش شود ؟ حضرت فاطمه عرض كردند البته ميخواهم بلند باشد فرمود اگر چنين است بايد من صبر كنم و نبايد شمشير بكشم . و معني فرمايش آن حضرت اين بود كه امروزه مسلمانها همين جماعت هستند ولو آنكه غالبا منافق باشند و اگر تيغ در ميان اينها بگذارم و همه را بكشم ديگر مسلماني نخواهد ماند ولو ظاهري باشد و يهود و نصاري و ديگران خواهند گفت جماعتي را مسلمان كردند و بعد آنها را كشتند و مقصود باين ترتيب حاصل نميشود پس بايد با همين منافقين قدري مدارا كنيم تا آنكه كم‌كم اسلام منتشر شود و يك روز سكوت كنم كه اينها از همين اسلام ظاهري منافقانه منصرف نشوند و يك روز حق بگويم كه ذكر حق از عالم محو نشود و كج دار و مريز و با ملايمت راه بروم و سختي و رنج سلوك اينها را تحمل كنم تا نهال اسلام پا بگيرد .

باري پس از آن ، حضرت فاطمه سلام الله عليها بر اثر صدمات متعدد و گوناگون جسمي و روحي بيمار شده و ملازم بستر گرديدند و آن دو نفر هر روز در مسجد از حضرت امير احوالپرسي ميكردند تا آنكه عرض كردند براي ما اذني بگير كه بعيادت فاطمه بيائيم لكن حضرت فاطمه اذن نفرمود آنها از خوف ملامت مردم چندين دفعه ديگر هم آمدند و اصرار داشتند كه عيادت كنند اما حضرت فاطمه اجازه نميفرمود تا روزي حضرت امير فرمود اينها باز مرا فرستاده‌اند كه خواهش كنم بآنها اذن دهي حضرت فاطمه فرمودند رخصت نميدهم و يك كلمه با اينها سخن نميگويم تا پدر خود را ملاقات كنم حضرت امير فرمودند من ضامن شده‌ام كه از تو اجازه بگيرم حضرت فاطمه فرمودند اگر ضامن شده‌اي مختاري خانه خانه توست و زنان مانع [ص 152] مردان نميشوند و من با تو مخالفت نميكنم هر طور ميخواهي عمل بفرما پس حضرت بيرون آمده و بآن دو كه منتظر بودند فرمودند داخل شويد وقتي داخل شدند حضرت فاطمه بالاپوش را بر روي خود كشيده بودند آنها سلام كردند و حضرت جواب ندادند و رو را بطرف ديگر گرداندند آنها از سمت ديگر آمدند باز حضرت رو را بطرف ديگر گرداندند تا آنكه زبان به عذرخواهي گشودند كه ما آمده‌ايم طلب عفو كنيم و تو بر ما ببخش و از اين قبيل كلمات و حضرت فاطمه رو به حضرت امير كردند و فرمودند با اينها سخن نميگويم تا درباره مطلبي كه از پدر بزرگوارم شنيده‌اند از آنها سؤال كنم اگر راست گفتند آن وقت اگر خواستم با آنها حرف ميزنم و گرنه نميزنم گفتند بپرس كه راست ميگوئيم و گواهي بصدق ميدهيم حضرت فرمودند قسم ميدهم شما را بخدا يادتان هست وقتي كه آن تهمت را به علي زده بوديد پيغمبر (ص) شما را طلبيد ( و اشاره حضرت بوقتي بود كه آنها آمدند به حضرت فاطمه گفتند علي با دختر ابوجهل ازدواج نموده و قسم خوردند كه راست ميگويند و حضرت فاطمه را غمگين كردند ) عرض كردند بلي فرمودند شما را بخدا قسم پيغمبر (ص) آن شب نفرمودند فاطمه پاره تن من است و من از اويم هركه او را بيازارد مرا آزرده و هركه مرا بيازارد خدا را آزرده است ؟ عرض كردند صحيح است همين طور فرمود حضرت فاطمه فرمودند الحمد لله كه حق را بر زبان شما جاري كرد آن وقت فرمود : خدايا شاهد باش و اي جماعتي كه حاضر هستيد همه گواه باشيد اين دو نفر مرا اذيت كردند در حيات من و وقت مرگ من قسم بخدا كه يك كلمه با آنها سخن نميگويم تا خداي خود را ملاقات كنم و نزد او شكايت كنم از آنچه نسبت بمن و شوهرم [ص 153] كردند از آزار و اذيتها .