سعد بن عباده وقت عبور از جلوي ابوسفيان گفت اليوم يوم الملحمة اليوم تستحل الحرمة اليوم اذل الله قريشا . يعني امروز روز جنگ و خونريزي است امروز حرمت مباح ميشود امروز خدا قريش را ذليل كرد و ابوسفيان سخت ترسيد و چون پيغمبر (ص) از جلوي او عبور ميفرمود صدا بلند كرد كه اين سعد چه ميگويد و چه قصد دارد كه اين سخن را گفت پيغمبر فرمودند سعد سهو كرده اليوم يوم المرحمة اليوم اعز الله قريشا . يعني امروز روز لطف و مرحمت است امروز خدا قريش را عزيز فرمايد و ابوسفيان شتابان به مكه آمد و خبرها را رساند و بمردم گفت كه جان خود را حفظ كنند و در بستها داخل شوند و تفصيل حكايت زياد است و خلاصه آنكه پيغمبر (ص) تشريف آوردند و در روز بيستم ماه مبارك وارد مكه شدند و امر فرموده بودند كه هيچ كس را نكشند مگر هركس حمله نمايد باستثناء عبدالله بن سعد بن ابي‌سرح و حُوَيرث بن نُفَيل و عبدالله بن خطل و مقيس بن صبابه كه اينها بسيار پيغمبر را اذيت كرده بودند و حكم قتل آنها داده شده بود و فرموده بودند كه آنها را بكشند و همچنين دو كنيز بدكاره بنامهاي قرسا و ام‌ساره كه شغل آنها زنا و آوازه‌خواني بود و در غناي خود به پيغمبر (ص) بد و زشت ميگفتند و استهزاء مينمودند و روز جنگ احد مردم را عليه پيغمبر ترغيب و اغوا و تحريص ميكردند و درباره عبدالله بن ابي‌سرح فرموده بودند او را بكشند ولو در جوف كعبه باشد و درباره همه آنها فرموده بودند آنها را بكشند ولو آنكه به پرده‌هاي كعبه آويخته باشند و حويرث و يكي از آن دو كنيز [ص 94] بدست حضرت امير كشته شدند و مقيس بن صبابه در بازار كشته شد و ابن‌خطل كه به پرده كعبه متوسل شده بود بدست سعيد بن حريث كشته شد .

و روايت كرده‌اند كه ام‌هاني خواهر اميرالمؤمنين عليه السلام همسر هُبَيرة بن ابي‌وهب بود و بعد از ورود پيغمبر (ص) به حجون به اميرالمؤمنين خبر دادند كه هبيرة و حارث بن هشام و قيس بن سائب و جماعتي ديگر از بني‌مخزوم در خانه ام‌هاني هستند آن حضرت كه در اجراي امر خدا و رسول از احدي ملاحظه نداشت برخاسته و در حالي كه قناع و خود بر سر داشت به خانه خواهر آمده صدا را بلند كرد كه هركس را پناه داده‌ايد خارج كنيد ام‌هاني بيرون آمد و حضرت را در لباس رزم و خود و زره نشناخت و گفت بنده خدا من ام‌هاني دختر عموي پيغمبر و خواهر علي مرتضايم از جلوي خانه من برو اميرالمؤمنين فرمود جماعت را بيرون كن ام‌هاني گفت والله شكايت ترا به پيغمبر ميبرم در اين وقت حضرت مغفر را از سر برداشتند ام‌هاني چون حضرت را ديد دويد كه ايشان را در بر بگيرد و قصدش آن بود كه پناهندگان فرصتي يافته و بگريزند حضرت او را كنار زدند كه جلو هبيره و ديگري را كه در صدد فرار بودند بگيرند لكن ام‌هاني جلادت كرده همان دست حضرت را كه شمشير در آن بود محكم گرفت و حضرت تا مدتي هرچه كردند نتوانستند كه خود را از او خلاص كنند تا آنكه بالاخره خود را از چنگ او رها نمودند لكن ديگر هبيره و شخص ديگر گريخته بودند حضرت فرمودند اي خواهر ، رسول خدا خون ايشان را هدر فرموده و من از قتل آنها ناگزيرم ام‌هاني عرض كرد ديديد كه قسم خوردم شكايت به رسول خدا برم [ص 95] فرمودند اينك پيغمبر (ص) در بالاي وادي است برو و قسمت را از گردن فرو گذار ام‌هاني به خيمه پيغمبر (ص) رفت و آن حضرت مشغول غسل بودند و حضرت فاطمه پرده‌اي گرفته بودند كه ساتر باشد ام‌هاني عرض كرد يا رسول الله پسر مادرم يعني علي ميخواهد شوهر من و خويشان او را كه من پناه داده بودم بكشد در اين وقت حضرت امير هم رسيدند و پيغمبر در حالي كه ميخنديدند فرمودند يا علي با ام‌هاني چه كردي حضرت عرض كردند قسم بخدائي كه شما را بحق فرستاده طوري بند دست مرا گرفت و شمشير هم در دستم بود كه نتوانستم آنرا خلاص كنم مگر بعد از تلاش بسيار و آن دو مرد گريختند پيغمبر (ص) فرمودند اگر همه مردم فرزند ابوطالب بودند همگي شجاع ميشدند بعد فرمودند من به هركس ام‌هاني جار داده جار ميدهم و به هركس امان داده امان ميدهم كار بآنها نداشته باش .

باري پيغمبر (ص) بطرف مسجد آمدند و وارد مسجد شدند و گويا در مسجد سيصد و شصت بت گذاشته بودند و حضرت با چوبدست به هريك ميزدند به پشت ميافتاد و در آن ميان چند بت بود كه آنها را بر روي بام كعبه نصب كرده بودند و در دسترس نبود حضرت امير به پيغمبر (ص) عرض كردند شما پا بر شانه من بگذاريد و بالا رويد و بتها را بيندازيد پيغمبر (ص) فرمودند نه تو پا بر شانه من بگذار چرا كه تو تحمل سنگيني نبوت را نداري و علي عليه السلام پا بر شانه پيغمبر (ص) گذاشته و بالا رفت و بتها را پائين انداخت .

باري پيغمبر (ص) فرمودند كليدهاي كعبه كجاست عرض كردند نزد سلامة بنت سعد مادر شيبه بن طلحه حضرت شيبه را و بروايتي عثمان برادر او را [ص 96] بطلب كليد فرستادند مادرش خودداري ميكرد و ميگفت برو بگو جنگجو و مبارز ما را گرفتي حالا فخر و عزت ما را هم ميخواهي بگيري كه اشاره به كشته شدن پسرانش در احد بود كه از بني عبدالدار بودند پيغمبر (ص) پيغام دادند كه بگو يا كليد را بدهد يا حكم به قتل او ميكنم پس ناچار كليد را فرستاد آن وقت حضرت كليد را گرفتند و پي عمر فرستادند و فرمودند اين تأويل خوابي كه ديده بودم و تو تكذيب ميكردي و رؤياي پيغمبر (ص) آن بود كه در سال ششم قبل از بيعت رضوان خدا به پيغمبر خود (ص) نماياند در خواب كه داخل مسجد الحرام ميشود با قوم خود و طواف مينمايد و سر ميتراشد و حضرت باصحاب خبر دادند كه چنين خوابي ديده‌ام و چنين خواهد شد اما بواسطه صلح حديبيه آن سال اين امر واقع نشد و عمر و جماعتي ديگر سخنهائي گفتند در تكذيب پيغمبر (ص) و ايراد بر آن صلح‌نامه ، حضرت فرمودند من نگفتم كه حتما امسال ميرويم و بالاخره خواهيم رفت باري حضرت كليد را دوباره به عثمان بن طلحه برگرداندند كه نزد آنها باشد و چون عثمان ملازمت پيغمبر (ص) را اختيار كرد كليدداري را به برادر خود شيبه سپرد كه تا كنون نيز در اولاد شيبه است و بزرگان قريش همگي به مسجد آمدند و بسيار خائف و ترسان بودند و گمانشان اين بود كه بعد از آنهمه آزار و اذيتها و جنگها و دشمنيها پيغمبر (ص) حكم به قتل آنها خواهد فرمود پس پيغمبر (ص) به كنار كعبه آمدند و در ميان باب ايستاده دو دست مبارك را بر دو طرف چهار چوب در گذاردند و فرمودند لا اله الا الله انجز وعده و نصر عبده و غلب الاحزاب وحده . يعني خدائي جز خدا نيست به وعده خود وفا نمود و بنده خود را ياري فرمود و بتنهائي بر احزاب و [ص 97] جماعات عرب غالب شد اينك گمان شما چيست و چه ميگوئيد سهيل بن عمرو گفت سخن نيك ميگوئيم و گمان نيكو ميبريم ترا برادر كريم و پسر عم كريمي ميدانيم فرمودند پس من بشما همان را ميگويم كه برادرم يوسف به برادران خود گفت : لا تثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو ارحم الراحمين ● . يعني ملامت و سرزنش بر شما نميكنم خدا بر شما ميآمرزد و او رحيم‌ترين رحم‌كنندگان است آگاه باشيد هر قاعده و قانون و عادتي كه در خون و مال و مفاخر گذشتگان كه در جاهليت بود زير پا ميگذارم مگر كليدداري كعبه و سقايت حاج كه سپرده به همانهاست كه در آن سمتها بودند بدانيد كه مكه محترم است به حرام كردن خدا ( جنگ و خونريزي ) براي هيچ كس قبل از من در آن حلال نبوده و براي من نيز جز ساعتي از روز حلال نيست و تا قيام ساعت حرم است گياه آن را نبايد چيد و درختش را نبايد بريد و شكارش را نبايد ترسانيد و لقطه و چيز گمشده را در آن نبايد برداشت مگر كسي كه ميخواهد اعلام كند و صاحب آنرا بجويد آن وقت فرمود بد همسايگاني براي پيغمبر بوديد تكذيب او را نموديد و او را طرد و اخراج كرديد و باو اذيت رسانديد و باين راضي نشديد و بجنگ من آمديد ( و با اينهمه از شما گذشتم ) هر كجا خواهيد برويد كه شما طلقاء و آزادكردگانيد .

يعني اشاره باينكه الآن كه فتح نموده‌ام و شما شكست خورده‌ايد همه اسير من هستيد و من شما را آزاد ميكنم و جماعت در اين وقت نفس راحتي [ص 98] كشيدند و بعد حضرت مطالب ديگر فرمودند در ترك تكبرها و نخوتهاي جاهليت و باطل بودن خونخواهيهاي جاهليت و كينه‌هاي پيشين و مساوات مردم از حيث انساب و تقدم متقيان و مطيعان در نزد خدا و غير اينها از مواعظ و نصايح بالجمله پيغمبر (ص) براي بيعت با مردم نشست و قبل از نماز ظهر و بعد از آن تا نماز عصر با مردان بيعت ميفرمود و بعد از نماز عصر از زنان بيعت گرفت و اين آيه نازل شد كه : يا ايها النبي اذا جاءك المؤمنات يبايعنك . . . الخ يعني اي پيغمبر هرگاه زنهاي مؤمنه آمدند كه با تو بيعت كنند بر اين شروط كه هيچ شرك به خدا نورزند و دزدي نكنند و زنا ننمايند و اولاد خود را نكشند و بچه ديگري را به بهتان و افترا بر شوهر خود نبندند و در معروف عصيان ننمايند پس بيعت كن با آنها و بر ايشان استغفار كن كه خدا آمرزنده و مهربان است گويند ام‌حكيم دختر حارث بن عبدالمطلب برخاسته عرض كرد اين كدام معروف است كه نبايد در آن ترا عصيان كنيم حضرت فرمود يعني در سوگواري روي نخراشيد و لطمه بر صورت خود نزنيد و موي نكنيد و يقه ندريد و جامه سياه نپوشيد و صدا به واويلاه بلند نكنيد و روايت شده كه هند زن ابوسفيان كه سخت از آن حضرت ميترسيد نقاب بر صورت زده در ميان زنان نشسته بود و ميخواست بعد از مسلمان شدن خود را بشناساند و وقتي كه حضرت آيه را تلاوت فرمودند كه شروط بيعت معلوم شود آنگاه كه فرمودند بيعت ميكنم با شما كه شرك بخدا نورزيد گفت از مردان بر اسلام و جهاد بيعت گرفتي و از ما چيزي خواستي كه از آنها نخواستي و وقتي حضرت فرمودند و باين شرط كه سرقت نكنيد گفت ابوسفيان خيلي [ص 99] خسيس است و من از مال او ميدزدم و نميدانم حلال است يا حرام ابوسفيان ميشنيد و گفت هرچه دزديده‌اي و بعد از اين بدزدي بر تو حلال كردم و پيغمبر (ص) تبسم فرمودند و فرمودند تو هند دختر عتبه‌اي عرض كرد بلي عفو فرما از گذشته اي نبي خدا از تو عفو فرمايد . آنگاه حضرت فرمودند و بشرط آنكه زنا نكنيد هند گفت يا رسول الله زن آزاده آيا زنا ميكند ؟ حضرت فرمودند و باين شرط كه اولاد خود را نكشيد هند گفت ما كه در طفوليت تربيتشان كرديم و چون بزرگ شدند شما آنها را كشتيد پس شما خود باين امر داناتريد و اشاره به كشته شدن پسرش حنظله در جنگ بدر ميكرد كه بدست اميرالمؤمنين (ع) كشته شد پيغمبر (ص) تبسم فرمودند بعد فرمودند و بشرط آنكه بهتان نزنيد هند گفت بهتان قبيح است و تو ما را بمكارم اخلاق امر ميكني پيغمبر فرمودند و اينكه در تعاليمي كه ميدهم عصيان مرا نكنيد هند گفت ما اينجا نيامده‌ايم كه بخواهيم معصيت شما را بكنيم . باري پيغمبر (ص) فرمودند قدح آبي گذاشتند و دست خود را در آن آب گذاردند و فرمودند زنها بنشانه بيعت دست خود را در آن آب فرو ببرند و بعد از بيعت حضرت به خانه ام‌هاني تشريف برده و در آنجا نماز فرمودند .

و پس از آن پيغمبر (ص) اشخاصي را براي دعوت به اسلام به قبائل اطراف فرستادند و بسياري قبول دعوت نموده و اسلام آوردند و از جمله خالد بن وليد را بسوي بني‌مصطلق فرستادند و قرار بر ملايمت و مسالمت بود و در ميان ايشان قبيله جذيمه بودند كه با بني‌مخزوم كه قبيله خالد باشد عداوت ديرين داشتند و بسياري از بني‌جذيمه بخدمت پيغمبر (ص) آمده و [ص 100] مسلمان شده بودند و از پيغمبر (ص) نامه امان داشتند خالد به ميان ايشان آمد و آنها اظهار اسلام كردند و خالد گفت كه براي نماز حاضر شوند و آنها باطمينان امان پيغمبر (ص) بدون سلاح حاضر شده بودند كه نماز بگذارند و بعد از نماز خالد حكم كرد كه تيغ در ميان آنها گذاشته بر آنها تاختند و بسياري از آنها را كشتند و اموال آنها را غارت كردند و بقيه‌اي از آنها امان‌نامه را برداشته بخدمت حضرت آمدند و واقعه را نقل نمودند پيغمبر (ص) از اين حركت قبيح و ناشايست بسيار ناراحت شدند و رو به قبله نموده دستها را بلند كردند و عرض كردند اللهم اني ابرء اليك مما فعل خالد يعني خدايا من در درگاه تو بيزاري ميجويم از كاري كه خالد كرده و سه مرتبه اين سخن را تكرار فرمودند و گريه كردند و بعد اميرالمؤمنين (ع) را خواستند و فرمودند برو نزد آنها و باين كار رسيدگي كن و طلا و اموالي هم بآن حضرت دادند كه براي آنها ببرد حضرت امير هم مال را برداشته و رفت و ديه داد و همه آنها را راضي نمود حتي خسارت ظرفي را كه سگشان در آن غذا ميخورد و خسارت بند و عقال شتران آنها را هم پرداخت حتي براي ترسيدن زنها و بچه‌هاي آنها هم چيزي مرحمت فرمود و از آنها پرسيد آيا راضي شديد گفتند بلي و قدري از آن مال زياد آمده بود آن را هم بايشان مرحمت كرد و فرمود براي اينكه از پيغمبر (ص) راضي باشيد و بعد كه برگشته و گزارش اموال را بعرض رسول خدا رساند پيغمبر (ص) خوشحال شدند و فرمودند دادي كه از من راضي شوند خدا از تو راضي باشد يا علي منزله تو نسبت بمن مثل منزلت هارون است نسبت به موسي جز آنكه بعد از من پيغمبري نيست و بنا بحديثي بجاي اين عبارت فرمود والله يا علي دلم نميخواهد كه بجاي اين [ص 101] عمل تو شتران سرخ‌مو را بمن بدهند و مضامين اين حكايت از فرمايش اميرالمؤمنين (ع) در روز شوري و حديث محمد بن مسلم از حضرت باقر عليه السلام استخراج شد ● و اهل سنت نيز اين واقعه را نقل نموده‌اند و از امثال اين حكايات حالات بعض از مسلمين صدر اول و كبار صحابه معلوم ميشود كه خود آنها از مشكلات بزرگ آن حضرت بودند و ميبايست بر جهالتها و عداوتها و نفاقهاي آنها صبر بفرمايد و بعضي كه خيال كرده‌اند پيغمبر (ص) تقيه نداشت از مطالعه حركات بعضي كبار صحابه و بزرگان آن روز از زن و مرد كه از جرائم و تقصيرات آنها پيغمبر (ص) گذشته و اغماض ميفرمود ميتوانند بوضعيت آن حضرت پي ببرند و بفهمند كه تقيه آن حضرت در بعض امور تا چه اندازه بود .

و پس از آن پيغمبر (ص) با دوازده هزار نفر از مسلمين براي دفع هوازن تشريف بردند و در حنين بين مسلمانان و هوازن جنگ شد و مسلمانان نخست هزيمت شده بجز ده نفر همه گريختند و پيغمبر (ص) را تنها گذاشتند و آن ده نفر هم نه نفر از بني‌هاشم بودند و يكي ايمن بن ام‌ايمن كه شهيد شد و طبق معمول اميرالمؤمنين عليه السلام پيش روي پيغمبر (ص) جنگ مينمود باري بعد از گريختن اصحاب ، پيغمبر (ص) دعا كردند و مسلمانان دوباره برگشتند و قويدل شدند و به جنگ پرداختند تا تنور جنگ داغ شد و خلاصه فتح نمودند و غنائم زيادي بردند اما غنائم را به جعرانه فرستادند و چند روزي براي محاصره طائف رفتند و بعد برگشتند و غنائم را [ص 102] قسمت فرمودند و پيغمبر (ص) عمده غنائم را در اين جنگ در ميان قريش تقسيم فرمودند و به جماعت جديد الاسلام و مؤلفة قلوبهم هم بيشتر مرحمت فرمودند كه دلخوش شوند مثلا به ابوسفيان و عكرمه و سهيل بن عمرو و معاويه و امثال آنها بيشتر دادند و بروايتي به هر كدام يكصد شتر مرحمت كردند و به روايتي قدر كمي هم به انصار دادند و باقي را به قريش و وجوه آنها دادند و بروايت زراره از حضرت صادق (ع) سعد بن عباده در جعرانه اعتراض كرد كه اگر اين تقسيم كه در قوم خود كردي بامر خدا بوده قبول است و الا ما راضي نيستيم پيغمبر فرمودند جماعت انصار شما هم بر قول بزرگ خود هستيد گفتند سيد ما خدا و رسولند خلاصه سه بار سؤال فرمودند بار سوم گفتند بلي ما هم همان را ميگوئيم و حضرت صادق فرمودند از اين قول خدا نور آنها را تنزل داد و روايت شده كه عده‌اي از انصار بعد از تقسيم غنائم مابين قريش كه براي زياد شدن علاقه و دلبستگي آنها بود غضب كردند و حرفهائي زدند كه به گوش پيغمبر (ص) رسيد و پيغمبر (ص) كه در سياست مدن و تدبير امور جامعه سرآمد همه خلق بود امر فرمود كه انصار جمع شوند و فرمود كه انصار بنشينند و غير آنها كسي در مجلس نباشد وقتي نشستند پيغمبر (ص) تشريف آورد و اميرالمؤمنين (ع) در خدمت او بود و در وسط آنها نشست و فرمود مطلبي از شما ميپرسم جواب مرا بدهيد عرض كردند بفرمائيد فرمود : آيا چنين نبود كه شما گمراه بوديد و خدا بواسطه من شما را هدايت فرمود عرض كردند بلي و خدا و رسول بر ما منت دارند فرمود آيا شما بر لب گودالي از جهنم نبوديد كه خدا بواسطه من از آن ورطه بيرونتان آورد عرض كردند بلي و خدا و رسول بر ما [ص 103] منت دارند فرمودند آيا جماعت شما كم نبود و بواسطه من خدا شما را زياد نفرمود عرض كردند همينطور است و لله المنة و لرسوله فرمودند آيا با هم دشمن نبوديد تا خدا بواسطه من تأليف قلوب شما را نمود گفتند منت خدا را و رسول خدا راست بعد از آن لحظاتي سكوت فرمود آنوقت فرمود آيا شما هم متقابلا با مطالب خود جواب مرا نميدهيد عرض كردند پدر و مادر ما فداي تو چگونه جواب ترا بدهيم عرض ما همان بود كه گفتيم كه تو فضل و منت داري و حكومت از براي تست فرمود آري اگر ميخواستيد ميتوانستيد بگوئيد كه تو مطرود و رانده از ديار خود بودي و ما بتو مأوي داديم و ترسان آمدي و ترا ايمن نموديم و آمدي در حالي كه ترا تكذيب كرده بودند اما ما تصديق تو را نموديم .

سخن پيغمبر باينجا كه رسيد صداي گريه مردم بلند شد و بزرگان مشايخ انصار پيش دويدند و بدست و پاي پيغمبر افتاده و دست و پاي مبارك آنحضرت را ميبوسيدند و عرضه داشتند كه به امر و قسمت خدا و رسول راضي هستيم و اين اموال ماست كه پيش روي تو ميگذاريم اگر خواستي همه را بر قوم خود قسمت كن و اگر كسي از ما حرفي زده چيزي در دل نداشته و گمان كرده‌اند كه شما بر آنها سخط فرموده‌ايد يا تقصيري كرده بودند باري از كرده خود استغفار نمودند و پيغمبر هم براي آنها استغفار فرمود و فرمود خدايا بر انصار ببخش و بر ابناء انصار هم ببخش و بر ابناء ابناء انصار هم ببخش و فرمود اي جماعت انصار راضي نميشويد كه ديگران با گوسفندان و شتران برگردند و در سهم شما رسول خدا باشد گفتند بلي راضي هستيم اين وقت پيغمبر (ص) فرمودند انصار معتمد من و صندوق [ص 104] اسرار و نفايس من هستند اگر مردم بسوي وادي شوند و انصار به دره‌اي روند من به سوي شعب انصار روم خدايا بر انصار ببخش ظاهرا كنايه از اينكه اگر مردم براهي روند كه وسعت و گشادگي آن بيشتر باشد و انصار به تنگنائي روند جوار آنها را با وجود سختي و تنگي بيشتر دوست دارم .

و از طبرسي يك عبارت بيشتر نقل شده كه پيغمبر فرمودند اگر هجرت نبود هرآينه مردي از انصار بودم . باري بعد از آن ، حضرت بسوي طائف آمده چندين روز آنجا را محاصره فرمود اما مصلحت در توقف ندانسته و رفتند و در ماه رمضان بعد اهل طائف جماعتي را بخدمت حضرت فرستاده و مسلمان شدند .

خلاصه آنكه پيغمبر (ص) به مدينه برگشتند و در ذي‌حجه آن سال كه سال هشتم بود ابراهيم فرزند آن حضرت از ماريه قبطيه متولد شد و در همين سال زينب كه بزرگترين دختران پيغمبر (ص) بود وفات يافت .

بعد از مراجعت از طائف به پيغمبر (ص) خبر دادند كه هرقل ملك روم و مسيحيان عرب كه هم‌پيمان او هستند قصد جنگ با مسلمين دارند و پيغمبر (ص) اعلام فرمودند كه مسلمين بايد براي جنگ با روم حاضر شوند و پيشتر خبر جنگ را كتمان ميكردند و در ساعات آخر ميفرمودند و چون فصل ضبط و چيدن ميوه بود بر بعضي بسيار سخت ميآمد كه خارج شوند و بهر صورت بعضي تخلف كردند و جماعتي حدود بيست و پنج هزار نفر از اهل مدينه و قبايل اطراف در خدمت پيغمبر (ص) خارج شدند و بعضي هزار نفر گفته‌اند و آن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را در مدينه بجاي خود گذاشتند چون راه دور بود و غيبت آن حضرت طول ميكشيد و از فتنه [ص 105] منافقين بيم داشتند منافقين مدينه شروع كردند به سخناني كه خلاصه آن اين بود كه پيغمبر ميل نداشت علي را با خود ببرد و از او مكدر بود و چون اميرالمؤمنين عليه السلام اين سخنان را شنيد برخاسته و سلاح برداشت و حركت نمود و در ارض جرف خود را به پيغمبر (ص) رساند و عرض كرد يا رسول الله شما در هيچ جنگي مرا بجا نميگذاشتيد اينك مردم سخنهاي اين چنين در حق من ميگويند پيغمبر (ص) فرمودند برادر برگرد به مدينه كه امر مدينه جز به من و تو اصلاح نميشود و تو خليفه من هستي در اهل بيتم و دار هجرتم و قبيله‌ام آيا راضي نيستي كه نسبت تو به من مثل نسبت هارون به موسي باشد جز آنكه بعد از من پيغمبري نيست و اميرالمؤمنين عليه السلام برگشتند و اين كلمات پيغمبر (ص) در نزد آنها كه غرضي نداشته باشند صريح است در خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام و اگر تمام آيات مباركه قرآن را كه خدا از قول موسي علي نبينا و آله و عليه السلام ميفرمايد كسي ملاحظه كند بيشتر بمعناي اين تمثيل واقف ميشود از جمله در سوره طه خداوند ميفرمايد : و اجعل لي وزيرا من اهلي هرون اخي اشدد به ازري و اشركه في امري ، تا آنجا كه ميفرمايد : قد اوتيت سؤلك يا موسي ● يعني و قرار بده براي من وزيري از اهل من هارون را كه برادر من است و مرا باو تقويت فرما و او را در كار من شريك كن تا ميفرمايد خداوند و هرآينه داده شد بتو اي موسي آنچه را كه مسألت نمودي و معلوم ميشود كه موسي (ع) ميخواسته كه وزير و معاون و خليفه او هرون باشد و خدا هم [ص 106] پذيرفته چنانكه در آيه ديگر ميفرمايد : قال موسي لاخيه هرون اخلفني في قومي و اصلح الآيه ● يعني موسي به هارون فرمود خليفه من باش در قوم من و اصلاح كن پس وقتي پيغمبر (ص) اميرالمؤمنين را نسبت به خود بمنزله هارون نسبت به موسي قرار ميدهد غير از همان نبوت كه استثناء فرموده باقي نسبتها كه براي موسي و هرون بود بين آن دو جاري است و موسي و هرون برادر بودند و هارون شريك موسي بود در امر به نص قرآن و وزير او در نبوتش و خدا موسي را باو تقويت فرمود و موسي براي او بيعت گرفت و او را در غيبت خود در قوم خليفه گذاشت و از همه اينها معلوم ميشود كه موسي كسي را بيشتر از هرون دوست نميداشت و بهتر از او نميديد و بعد از تشبيه پيغمبر (ص) معلوم ميشود كه چه فضائل بزرگي را براي اميرالمؤمنين بيان فرموده فضائلي كه احدي از خلق در آنها شريك نيست و علي را در مدينه خليفه گذاردن و خود براي امر خدا رفتن نيز از تماميت همان فضائل است و اشاره بآنكه خلافت مختص اوست و بعد هم كه جنگي واقع نشد معلوم شد كه فضيلتي از اميرالمؤمنين عليه السلام فوت نشده .

باري لشكر پيغمبر (ص) به حركت ادامه داد و عبدالله بن ابي در اين وقت منصرف شد و برگشت و جماعتي را هم برگرداند و پيغمبر (ص) در واقع از مراجعت آن منافق خوشحال شدند چه ماندن او باعث فساد بود و از رفتن او مشكلي براي مسلمين پيش نميآمد . و در آن سفر امر آذوقه بسيار مشكل شده بود و به سختي ميگذراندند حتي آنكه بعضي آن لشكر را جيش العسره [ص 107] ناميدند بهر حال حضرت آمدند تا به تبوك رسيدند و در آنجا توقف فرمودند و بعضي كه عقب افتاده بودند در آنجا ملحق شدند از جمله ابوذر غفاري اعلي الله درجته كه شتر لاغري داشت و در راه تلف شد و پياده ميآمد و آب نداشت و در كوهي به جستجوي آب رفته در صخره‌اي آب باران يافت اداوه‌اي داشت آنرا پر از آب كرد و گفت از اين آب گوارا نميآشامم تا حبيبم پيغمبر (ص) از آن بياشامد و همينطور تشنه راه پيمود تا خسته و مانده به تبوك رسيد اصحاب ديدند كه از دور پياده‌اي ميآيد و نميشناختند پيغمبر (ص) فرمودند ابوذر است باو آب برسانيد كه سخت تشنه است پس براي او آب آوردند وديدند ظرف پر از آبي با خود دارد پيغمبر (ص) فرمودند ابوذر آب داري و تشنه‌اي عرض كرد پدر و مادرم فداي تو آب باران گوارا و خنكي يافتم گفتم نمينوشم تا حبيب من پيامبر خدا بنوشد حضرت فرمودند اي اباذر خدا ترا رحمت كند تنها زندگي خواهي كرد و تنها ميميري و تنها برانگيخته ميشوي و تنها وارد بهشت ميشوي جماعتي از اهل عراق بواسطه تو سعادت مييابند و متصدي غسل و تجهيز و نماز و دفن تو ميشوند .

در ايام توقف در تبوك يك شب ديدند كه پيغمبر (ص) برخاسته توبره بر سر اسب خودشان ميگذارند و با رداي مبارك گرد از كفل اسب پاك ميفرمود عرض كردند اين اسب چه لايق كه شما بنفس نفيس متصدي امور او شويد فرمودند شما چه ميدانيد بلكه جبرئيل يا ملائكه امري آورده باشند بعد فرمودند هيچ مسلماني نيست كه اسبي را براي جهاد نگهداري كند مگر آنكه خدا در هر حبه‌اي كه باو بدهد حسنه‌اي براي او مينويسد و سيئه‌اي را محو ميفرمايد عرض كردند در بين اسبها چه اسبي خوب است فرمودند : خير [ص 108] الخيل الادهم الاقرح الارثم ثم الاقرح المحجل ● .

يعني بهترين اسبها اسب ادهم يعني سياهي است ● كه در پيشاني او خال سفيدي باشد و بيني و لب بالاي آن هم سفيد باشد ، و پس از آن اسبي كه پيشاني او خال سفيدي داشته باشد و پاهاي او سفيد باشد و سفيدي از زانوها بالاتر نيايد و در روايت ديگر در وقت ديگري فرمودند دست راست آن سياه مثل بدن و دست ديگر و دو پاي آن سفيد باشد .

باري چون معلوم شد كه اخبار لشكركشي هراكليوس بآن سرزمين درست نبوده پيغمبر (ص) نيز مراجعت فرمودند و به روايتي در برگشتن از تبوك بود كه جمعي از منافقين در گردنه‌اي كمين كردند و ميخواستند شتر پيغمبر (ص) را برمانند و آن حضرت را شهيد نمايند و همه بر روي خود نقاب داشتند و پيغمبر (ص) بر آنها بانگ زد و آنها گريختند و به حذيفة اليمان فرمودند اينها را شناختي عرض كرد نقاب داشتند آنگاه پيغمبر اسماء آنها را براي حذيفه گفتند و فرمودند پنهان بدار و آن جماعت چهارده نفر بودند و همگي از بزرگان منافقين و مشاهير آن روز بودند و اين قصه را در وقت مراجعت از حجة الوداع هم نوشته‌اند و ممكن است چند مرتبه بوده است و در اين نوبت قصد داشتند پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) هر دو را [ص 109] از بين ببرند و در راه مراجعت حضرت امير آنروز كه از خدمت حضرت برميگشت چاهي وسيع كندند و روي آنرا پوشاندند و صاف كردند كه حضرت متوجه نشود و در آن بيفتند اما خداوند آن حضرت را حفظ فرمود و سالم ماندند و قصه آن طولاني است لكن حسد بعض سران قوم بر آن حضرت تمامي نداشت و چشم ديدن آن بزرگوار را نداشتند .

باري پس از برگشتن پيغمبر (ص) جمعي از منافقين به نيات ناپاك خود مسجدي در مقابل مسجد قبا ساخته بودند و از پيغمبر (ص) خواستند كه در آنجا نمازي بفرمايد و ميخواستند رسميتي پيدا كند اما آياتي نازل شد باين مضامين كه اين مسجد براي ضرار و كفر و تفريق بين مسلمانان ساخته شده هرگز در آن نماز مگذار و در مسجد قبا نماز كن كه بنيانش از اول بر تقوي بوده و پيغمبر (ص) هم فرستادند و آن مسجد را خراب نمودند .

در اواخر سال نهم پيغمبر (ص) قصد مكه فرمودند اما بجهاتي منصرف شده و آيات سوره براءت را به ابوبكر ياد دادند كه به مكه رفته آنها را براي مردم قراءت كند چون ابوبكر حركت كرده از ذوالحليفه باتفاق جمعي محرم شده و راهي مكه شدند جبرئيل بر پيغمبر (ص) نازل شد و عرضه داشت كه از جانب تو جز علي كسي ديگر ابلاغ نميكند پس پيغمبر (ص) اميرالمؤمنين را براي ابلاغ آن آيات در موسم حج روانه فرمودند و نيز چند مطلب را فرمودند كه اميرالمؤمنين در آنجا ابلاغ نمايد اول آنكه هيچ مشركي وارد خانه خدا نشود و ديگر آنكه طواف خانه بدون لباس جايز نيست و ديگر آنكه كفاري كه با پيغمبر (ص) عهدي دارند تا آخر مدت عهد آنها معتبر است اما آنها كه عهدي ندارند ، يا دارند اما آن عهد مدتي ندارد ، چهار ماه مهلت دارند يعني [ص 110] تا دهم ربيع الاول كه يا مسلمان شوند و يا آنكه جان و مال آنها هدر خواهد بود و حضرت امير بيرون آمدند و راه ميپيمودند تا به ابوبكر رسيدند و ابوبكر از آمدن ايشان نگران شد و پرسيد كه براي چه آمده‌ايد فرمودند پيغمبر (ص) امر فرموده كه آيات سوره براءت را از تو بگيرم و خود ابلاغ كنم و ترا مخير فرموده كه همراه من بيائي يا برگردي ابوبكر گفت آيا درباره من آيه‌اي نازل شده اميرالمؤمنين فرمودند نه ولكن جبرئيل بر پيغمبر نازل شده و گفته است كه اين آيات را از جانب تو ادا نميكند مگر خود تو يا كسي كه از تو باشد باري ابوبكر برگشت و اميرالمؤمنين عليه السلام سوره براءت را به مكه برده در موسم در روز اضحي قراءت و ابلاغ فرمود و اين مطلب را اهل سنت هم نقل نموده‌اند چنانكه مرحوم مجلسي از حاكم ابوالقاسم حسكاني نقل نموده و همچنين بعض ديگر از اهل تسنن و در صحيح بخاري نيز اين مطلب آمده است .

باري و در اين سال جماعات زيادي از قبايل مختلفه عرب آمدند و مسلمان شدند و تقريبا عمده عربستان تسليم امر آن حضرت شد .

و در سال دهم پيغمبر (ص) به اسقف نجران نامه نوشتند و او را باسلام دعوت كردند و فرمودند اگر مسلمان نشويد بايد جزيه بدهيد و اگر ندهيد آماده جنگ باشيد و چون نامه پيغمبر (ص) باو رسيد و مسيحيان بر آن مطلع شدند هركس سخني گفت و بحثهاي فراوان شد و به كتب انبياء سلف و پيشينيان رجوع كردند و با يكديگر مشاجرات سخت نمودند تا آنكه قرار شد تني چند از بزرگان آنها روانه خدمت پيغمبر (ص) شده از نزديك آن حضرت را زيارت كنند و ببينند آيا بايد مسلمان شوند يا نه و آيا امر آن [ص 111] حضرت حق است يا نيست پس روانه شدند و تا مدينه آمدند و البسه مجلل خود را پوشيدند و بسوي مسجد آمدند و اين وقت موقع نماز بود پس آن نصاري هم رو به مشرق يعني بيت المقدس كردند و ناقوس زدند و شروع به نماز نمودند اصحاب عرض كردند يا رسول الله در مسجد شما چنين ميكنند پيغمبر (ص) فرمودند كاري با آنها نداشته باشيد تا سه روز آنها ميآمدند اما پيغمبر (ص) بآنها توجهي نميفرمودند و با آنها سخن نمي‌گفتند تا آنكه حضرت امير (ع) بآنها گفتند اگر اين لباسهاي فاخر و مجلل را عوض كنيد و لباس ساده مسافرين را بپوشيد و بيائيد ممكن است كه پيغمبر با شما سخن بگويد و آنها هم همين كار را كردند و آمدند و حضرت با آنها سخن گفتند و صحبت به حضرت مسيح رسيد و آنها گفتند علائم نبوت تو همه درست است جز آنكه مسيح را تصديق نميكني حضرت فرمودند من او را به نبوت تصديق دارم اما او بنده خداست مسيحيان گفتند پس چطور كارهاي خدائي ميكرد و كور را شفا ميداد و مبروص را علاج نمود و از مطالب پوشيده خبر ميداد پيغمبر فرمودند اين امور بر دست او جاري ميشد اما باذن خدا بود و او بنده خدا بود ميخورد و ميآشاميد و اينها صفات خلق است نه خدا و در روايتي است كه پرسيدند پدر عيسي كه بود پيغمبر فرمودند پدر آدم كه بود و آنها ساكت شدند و از اين قبيل مباحثات بين آنها و رسول خدا بود تا بالاخره گفتند ما از دين خود برنميگرديم اگر ميخواهي مباهله كنيم تا هركه دروغ ميگويد عذاب خدا بر او نازل شود و اين آيه بر پيغمبر (ص) نازل شد كه ميفرمايد : فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة [ص 112] الله علي الكاذبين ● . يعني اي پيغمبر هرگاه بعد از آنكه مطالب حق بسوي تو آمده كسي با تو محاجه كند بگو بيائيد كه بخوانيم ما پسران خود را و شما پسران خودتان را و ما زنهاي خود را بخوانيم و شما زنهاي خود را و ما نفسهاي خود را و شما نفسهاي خودتان را آنگاه كه آنها را فرا خوانديم به ابتهال و دعا و زاري ميپردازيم پس ميگوئيم كه لعنت خدا متوجه دروغگويان باشد چون اين آيه نازل شد پيغمبر (ص) آن را براي مسيحيان خواندند و فرمودند خدا به من اذن داد كه مباهله كنم و آنها مباهله را پذيرفتند و قرار بر روز ديگر شد كه بيست و چهارم ذي‌حجه از سال دهم هجرت آن حضرت بود و بعضي بيست و پنجم ضبط نموده‌اند .

باري روز ديگر چون آفتاب بالا آمد پيغمبر (ص) دست اميرالمؤمنين عليه السلام را گرفته و در حاليكه امام حسن (ع) و امام حسين (ع) پيش روي آن حضرت و حضرت فاطمه سلام الله عليها پشت سر آن حضرت حركت ميكردند از منزل خارج شده به محل مباهله آمدند و آنجا محلي بود كه روز قبل حضرت فرموده بودند بين دو درخت را پاكيزه كنند و عباي نازكي را سايبان ساخته بآن درختها متصل كنند پيغمبر (ص) و اهل بيت آمدند و در زير آن سايبان قرار گرفتند و نصاري هم حاضر شدند و دوستان آنها هم دورتر ايستاده بودند كه ببينند چه ميشود و روز قبل كسي از نصاري بآنها گفته بود اگر ديديد فردا محمد با لشكر آمد نترسيد كه اين سيره پادشاهان است اما اگر با خاصه و اهل بيت خود آمد بترسيد كه اين شيمه پيغمبران [ص 113] است و بهر صورت از هيئت آمدن آن پنج تن طوري ترس در دل مسيحيان افتاد كه رنگ باختند و بسيار وحشت نمودند اسقف و چند تن كه همراه او بودند گفتند ما بايد برگرديم و با همراهان خود مشورت ديگري بكنيم و برگشتند و به مشورت پرداختند و حاصل مشورت آن شد كه مباهله نكنند چون سخت وحشت داشتند و احتمال زيادي ميدادند كه ادعاي حضرت درست باشد اما از مسيحيت هم دل نميكندند تا بالاخره توسط كرز بن علقمه پيغام صلح و ترك مباهله دادند او هم خدمت پيغمبر (ص) آمد و مسلمان شد و پيغام آنها را رساند حضرت فرمودند پس مسلمان شوند عرض كرد بر آنها دشوار است فرمودند پس بايد جنگ كنند عرض كرد استدعاي آن دارند كه صلحي بشود و جزيه بپردازند پيغمبر (ص) قبول فرمودند و حضرت امير (ع) را مأمور فرمودند كه قراردادي با آنها بنويسند و حضرت امير هم قراري گذاشتند كه هر سال دو هزار دست جامه نفيس و هزار مثقال زر سرخ بدهند و بعض جزئيات ديگر را تعهد كنند و خلاصه كار باينجا تمام شد و نصاراي نجران برگشتند . و از دقت در اين آيه شريفه علماي اسلام دريافته‌اند كه حسنين عليهما السلام پسران پيغمبر بحساب ميآيند چون خدا فرموده است بخوانيم پسران خود را و حضرت هم آن دو بزرگوار را آوردند و از اميرالمؤمنين به انفسنا تعبير شده و نفس پيغمبر از جميع ماسواي او اشرف است و از همه انبياء و همه صحابه بالاتر است و فضايل بسيار ديگري نيز در شأن آن بزرگواران از همين آيه استنباط ميشود كه در محل خود شرح آنها بيان شده است و در ناسخ از زمخشري و بيضاوي و فخر رازي و بسياري از علماي اهل سنت روايت ميكند كه گفته‌اند به دليل همين [ص 114] مباهله و اين آيه علي و فاطمه و فرزندان او بعد از پيغمبر از تمامي اهل زمين بالاترند اما در نزد علماي شيعه كه شك نيست و همه قائل باين هستند كه اين بزرگواران شريفترين همه خلق خداوندند از اولين و آخرين و اهل سماوات و ارضين صلوات الله و صلوات ملائكته و انبيائه و رسله و جميع خلقه علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .

و از وقايع مهم سال دهم حجة الوداع است و در اين سال آيه نازل شد بر پيغمبر (ص) و خدا فرمود : اذن في الناس بالحج يأتوك رجالا و علي كل ضامر يأتين من كل فج عميق ليشهدوا منافع لهم ● . يعني ندا در ده در ميانه مردم به حج كه بيايند بسوي تو پياده و سواره بر هر شتر لاغري خواهند آمد از هر راه دوري تا حاضر شوند در جائي كه براي آنها منفعتهائي دارد . و پيغمبر (ص) فرمود تا در مدينه و اطراف آن و در بين اعراب باديه جار بزنند كه پيغمبر (ص) عازم حج است هركس ميتواند بيايد و نامه‌هائي نيز بسوي آنها كه مسلمان شده بودند فرستادند كه آنها هم اگر ميتوانند حاضر شوند و چهار روز از ماه ذي‌قعده مانده حضرت بسوي ذوالحليفه رفتند كه مسجد شجره باشد و مردم را امر به تنوير فرمود و فرمود كه غسل كنند و لباسهاي دوخته را از خود دور كنند و لنگي و ردائي بپوشند و خود غسل فرمود و در مسجد شجره نماز ظهر بجا آورد و نيت حج مفرد يعني حج تنها كه عمره در آن نيست ، و بعد خارج شده از بيداء تلبيه به حج فرمود و صد شتر با خود بعنوان هدي ميبرد تا آنكه روز چهارم ذي‌حجه وارد مكه شد و از باب [ص 115] بني‌شيبه وارد مسجد گرديد و طواف و نماز فرمود و از زمزم آشاميد و بعد استلام حجر فرموده و حجر را بوسيد و به صفا رفته و از آنجا سعي فرمود و هفت دور بين صفا و مروه سعي نموده تا به مروه رسيد و بمردم فرمود اكنون جبرئيل بمن وحي نمود كه هركس هدي يعني قرباني با خود نياورده محل شود و حج خود را بدل به عمره نمايد و اگر قبلا آيه نازل شده بود كه حكم چنين خواهد بود هدي نميآوردم و مثل شما عمل ميكردم و كسي كه هدي رانده تا هدي به محل خود نرسد نبايد مُحل شود يعني نبايد از احرام بيرون آيد و خلاصه آنكه فرمود آن حج را عمره قرار دهند و تقصير كنند و محل شوند و باز دوباره براي حج محرم شوند جمعي عمل كردند و بسيار عجيب است كه بعضي نپذيرفتند از جمله عمر بن خطاب و پيغمبر او را صدا كردند و فرمودند تو هدي رانده‌اي عرض كرد نه فرمودند پس چرا محل نميشوي و حال آنكه من امر كرده‌ام هركس هدي نرانده محل شود عرض كرد قسم بخدا اي رسول خدا تا شما محرم باشيد من محل نميشوم پيغمبر (ص) فرمود تو هرگز به اين متعه ايمان نخواهي آورد تا از جهان بروي و از اين رو عمر بر انكار عمره حج باقي ماند تا وقتي كه در خلافت خود بالاي منبر رفت و دوباره از متعه نهي كرد و گفت دو متعه بود كه در زمان پيغمبر (ص) حلال بودند يكي متعه حج و ديگري متعه زنان من آن دو را حرام ميكنم و مرتكب را عقوبت مينمايم ● و اين در حالي است كه پيغمبر (ص) فرموده بود اين وحي پروردگار است و همان روز كه فرمود و عمر مخالفت نمود در خبر است [ص 116] كه سراقة بن مالك عرض كرد اين دستور كه فرمودي براي امسال است يا در آينده هم همينطور عمل كنيم فرمودند براي هميشه است تا روز قيامت بعد انگشتان دو دست خود را در هم فرو برد و فرمود عمره داخل حج شد تا روز قيامت و بهر صورت اين اولين مخالفت اصحاب با آن حضرت نبود و پس از آن نيز مخالفتهاي ديگري هم كردند مثل چهار تكبير در نماز ميت بجاي پنج تكبير كه سنت پيغمبر (ص) بود و بسياري مسائل ديگر كه ان شاء الله بعضي را در جاي خود ذكر ميكنيم .

باري پيغمبر (ص) هنوز در مكه بودند كه اميرالمؤمنين عليه السلام از يمن وارد مكه شده و نزد حضرت فاطمه عليها السلام رفتند و ملاحظه نمودند كه ايشان محل شده و استعمال طيب نموده‌اند و لباس رنگين در بر دارند حضرت امير فرمودند چرا باين هيئت ؟ عرض كردند پيغمبر (ص) امر فرمودند كه محل شويم حضرت امير آمدند خدمت پيغمبر (ص) كه صورت حال را بپرسند و عرض كردند يا رسول الله فاطمه را ديدم كه محل شده و لباس رنگين در بر دارد پيغمبر (ص) فرمودند من امر كردم كه مردم چنين كنند تو يا علي حج خود را به چه ترتيب منعقد كرده‌اي عرض كرد من نيت كردم كه هر طور شما محرم شده و اهلال به حج نموده‌ايد من هم بهمان صورت حج ميكنم فرمودند پس تو هم مثل من بر احرام خود باقي باش و در شتران هدي من شريك باش .

آنگاه پيغمبر (ص) روز ترويه كه هشتم ذي‌حجه است وقت زوال آفتاب به مردم امر فرمود كه غسل كنند و اهلال به حج نمايند پس تلبيه‌گويان باتفاق اصحاب روانه مني شدند و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و نماز فجر را آنجا [ص 117] خواندند و روانه مزدلفه شدند كه مشعر باشد و قريش رسم قديمشان آن بود كه از مزدلفه برميگشتند و مردم ديگر بعرفات ميرفتند و از آنجا برميگشتند و قريش اميدوار بودند كه پيغمبر (ص) از مزدلفه برگردد اما آيه نازل شد كه افيضوا من حيث افاض الناس يعني شما هم بازگشتتان از همان عرفات باشد كه مردم برميگردند و قصد از ناس و مردم در قول خداي تعالي حضرت ابراهيم و اسماعيل و اسحق است و پيغمبران بعد از آنها كه افاضه و برگشت آنها از عرفات بود و پيغمبر (ص) نيز از مزدلفه گذشتند و رفتند به عرفات تا رسيدند به نمره كه بطن عرنه باشد در كنار درختان اراك و آنجا چادر زدند و فرمودند ديگران هم چادر بزنند .

و در اينجا بد نيست كه به مطلبي اشاره كنيم كه براي بعضي مشكل شده و آن اينكه بسياري از سنن حج مثل طواف و سعي و رفتن به مواقف و قرباني در عهد جاهليت هم مرسوم بود و بنظر ميرسد كه پيغمبر (ص) سنن جاهليت را كه مشركين بآن عمل مينمودند لغو نفرموده بلكه بسياري از آنها را باقي گذاشته و حج كه از فرايض بزرگ است چطور ممكن است كه احكام آن همان باشد كه مشركين عمل ميكرده‌اند .

جواب اين سؤال آن است كه خدا به پيغمبر (ص) ميفرمايد فاتبعوا ملة ابراهيم حنيفا يعني پيروي دين و شريعت ابراهيم را بكنيد كه مستقيم است و انحراف و كجي ندارد و اين در سوره آل عمران است و در آيات بعد از آن امر به حج ميفرمايد كه بروند و خانه را ببينند و مقام ابراهيم را ببينند و اصل بناي خانه و سنتهاي حج از آن حضرت است و خداوند هم امر به پيروي شريعت او فرموده ، حال آنچه از سنتهاي آن حضرت كه باقي مانده بود و در [ص 118] دست مشركين واقع شده بود و درست بود حضرت تأييد فرمود و آنچه كج شده بود اصلاح فرمود و آنچه افزوده بودند يا كم كرده بودند آن را هم درست فرمود پس نبايد كسي تعجب كند كه چطور مشركين قبلا طواف ميكردند و مسلمين را هم پيغمبر (ص) امر به همان عمل آنها فرمود چرا كه اصل اين سنتها از حضرت ابراهيم خليل است عليه و علي نبينا و آله السلام و خدا ميفرمايد از دين ابراهيم چه كسي رو ميگرداند مگر آنكس كه خود را به هلاكت بيندازد .

باري در عرفات پيغمبر (ص) وقت ظهر غسل فرمود و تلبيه را قطع نموده و آمدند و در محل مسجد نماز خواندند و بين ظهر و عصر را جمع فرموده به يك اذان و دو اقامه ظهر و عصر را بجا آوردند بعد آمدند به موقف و در آنجا توقف فرمودند و جمعيت فشار ميآوردند كه بيايند و در همانجا كه پيغمبر (ص) سوار بر شتر وقوف فرموده بود وقوف كنند حضرت فرمودند مردم محل وقوف اطراف دست و پاي شتر من نيست و تمام اينجا موقف است و با دست اشاره باطراف فرمودند و مردم متفرق شدند و در مزدلفه هم همين كار را فرمودند .

باري در عرفات وقوف فرمود تا آفتاب غروب كرد بعد برگشتند و به مردم سفارش كردند كه عجله نكنند و آرام حركت كنند تا به مزدلفه رسيدند كه مشعر الحرام باشد و نماز مغرب و عشا را آنجا با يك اذان و دو اقامه جمع فرمودند و ماندند تا نماز صبح را هم خواندند و بعد كه روشن شد آمدند بسوي مني و جمره عقبه را سنگ زدند و سپس پيغمبر (ص) شصت و چهار يا شصت و شش شتر قرباني فرمودند و اميرالمؤمنين (ع) سي و چهار يا سي و شش شتر قرباني نمودند و سپس پيغمبر (ص) سر مبارك را تراشيده و [ص 119] همان روز به طواف خانه آمدند و زيارت نموده و برگشتند و تا آخر ايام تشريق در مني مانده و رمي جمرات نموده و آمدند و از بالاي مكه از عقبه مدنيين وارد شده از پائين آن كه ذي‌طوي باشد خارج شدند و ديگر به مسجد نرفتند و طوافي ننمودند . از سيد بن طاووس و طبرسي و غير ايشان از طرق خاصه و عامه حديثي از حضرت باقر عليه السلام روايت شده كه مختصري از ترجمه آنرا در اينجا نقل ميكنيم و آن اينكه :

حضرت باقر عليه السلام فرمودند پيغمبر (ص) همه شرايع دين را ابلاغ فرمود غير از حج و امر ولايت و جبرئيل بر آن حضرت نازل شد كه خدا ميفرمايد هيچ پيغمبري را قبض روح نكردم مگر بعد از كامل كردن دين خود و محكم كردن دليل و حجت خودم و از اين معني دو فريضه باقي مانده كه بايد به قوم خود برساني يكي فريضه حج و يكي ولايت و خلافت بعد از خودت را كه من هرگز زمين خود را از حجت خالي نگذاشته و نخواهم گذاشت حال خدا امر ميفرمايد كه حج را بآنها تعليم دهي و هركس استطاعت دارد و راهي بسوي آن مييابد از اهل حضر و اطراف و اعراب همراه تو بيايند و همانطور كه نماز و روزه و زكات را ياد دادي حج را هم بآنها بياموزي پس منادي رسول خدا ندا كرد كه پيغمبر اراده حج دارد و ميخواهد همانطور كه ساير شرايع را بشما ياد داده حج را هم ياد دهد .

پس پيغمبر (ص) حركت فرمودند و مردم هم حركت كردند و مراقب بودند كه او چه ميكند تا آنها هم همان كار را بكنند و جماعتي كه از هر طرف آمدند و در خدمت ايشان حج نمودند به هفتاد هزار نفر رسيد مثل عدد اصحاب موسي كه بيعت هارون را از آنها گرفت اما آنها عهد شكستند و [ص 120] گوساله و سامري را برگزيدند بهمين ترتيب پيغمبر (ص) براي خلافت علي عليه السلام از همين تعداد يعني بعدد اصحاب موسي بيعت گرفت كه اينها هم عهد شكستند و عجل و سامري را برگزيدند عينا بهمان سنت . و تلبيه بين مدينه و مكه قطع نميشد پس چون حضرت در موقف توقف فرمود جبرئيل نازل شد و عرض كرد اي محمد خداي عزوجل سلامت ميرساند و ميفرمايد اجل و مدت تو نزديك است و از تو ميخواهم كه آنچه را چاره‌اي از آن نيست انجام دهي پس عهد و پيمان خود را محكم كن و وصيت بنما و هرچه از علوم كه نزد تو است و ميراث علوم انبياي پيشين و سلاح و تابوت و آنچه از آيات انبيا كه داري همه را تسليم وصي و خليفه بعد از خودت و حجت بالغه من بر خلقم علي بن ابيطالب بنما و او را براي مردم علم و نشانه قرار بده و عهد و ميثاق و بيعت را براي او تجديد كن و آن بيعت و ميثاق را كه با آنها گذاشته‌ام كه ولايت ولي من و مولاي خودشان و مولاي هر مؤمن و مؤمنه يعني علي بن ابيطالب را داشته باشند بيادشان بياور و تذكر بده چون من هيچ پيغمبري را از دنيا نبردم مگر بعد از كامل كردن دين خود و تمام كردن نعمتم بولايت اولياء خود و عداوت اعداء خود و اين كمال توحيد و دين من است و تمام كردن نعمتم بر خلقم كه تبعيت ولي خود و طاعت او را بايشان ياد دهم چرا كه من زمين را بدون قيم نميگذارم كه حجت من باشد بر خلق پس امروز كامل كردم براي شما دين شما را و تمام كردم بر شما نعمت خود را و راضي شدم براي شما اسلام را كه دين شما باشد و اين اكمال و اتمام را به ولي خود نمودم و مولاي هر مؤمن و مؤمنه كه علي باشد او بنده من است و وصي پيغمبر من و خليفه بعد از او و حجت بالغه من بر خلق و [ص 121] اطاعت او جفت اطاعت پيغمبر من محمد است و اطاعت او و محمد مقرون به اطاعت من است هركس اطاعت او كند اطاعت مرا كرده و هركه عصيان او كند عصيان مرا نموده تا آنكه ميفرمايد هركس با دوستي او مرا ملاقات كند اهل بهشت است و هركه با دشمني او مرا ملاقات كند وارد جهنم ميشود پس علي را اي پيغمبر علم كن و سيد قوم قرار بده و از مردم بيعت بگير كه عمر تو نزديك به پايان است و ترا به نزد خود خواهم خواند .

و چون جبرئيل اين اوامر را به پيغمبر (ص) رساند آن حضرت از فتنه قوم ترسيد و خوف آن داشت كه منافقان و اهل شقاق جماعت را پراكنده كنند و به جاهليت برگردانند چون عداوتهاي آنها و بغضها و كينهائي كه از اميرالمؤمنين (ع) داشتند بر آن حضرت واضح بود اين بود كه پيغمبر (ص) به جبرئيل فرمودند از خدا بخواه ضمانتي فرمايد كه از مردم محفوظ باشم و منتظر ماندند كه خداوند حفظ و ايمني وعده فرمايد و ابلاغ را بعقب انداختند تا به مسجد خيف رسيدند آنجا باز جبرئيل نازل شد از جانب خدا و امر نمود كه عهد خود را بجا آور و علي را سيد و بزرگ قوم قرار ده اما تضميني براي حفظ و ايمني از جانب خدا نياورد تا آنكه در بازگشت به كراع الغميم رسيدند كه بين مكه و مدينه است باز جبرئيل آمد و همان امر را رساند و باز ضمانتي از خدا نياورد حضرت به جبرئيل فرمودند اي جبرئيل من ميترسم از قوم خود كه مرا تكذيب كنند و سخن مرا درباره علي نپذيرند پس جبرئيل باز گشت و چون پيغمبر (ص) به غدير خم رسيد كه سه ميل تا جحفه فاصله دارد پنج ساعت از روز گذشته جبرئيل با تندي و وعيد نازل شد و اين بار ضمانت ايمني و حفظ از مردم را هم آورد و عرض كرد اي [ص 122] محمد خداي عزوجل ترا سلام ميرساند و ميفرمايد : يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم‌تفعل فمابلغت رسالته و الله يعصمك من الناس الآيه يعني اي پيامبر برسان و تبليغ كن آنچه را كه از سوي پروردگارت درباره علي بر تو نازل شده است كه اگر اين مطلب را نرساني ابلاغ رسالت پروردگار را نكرده‌اي و خدا ترا از مردم حفظ ميفرمايد . و در اين وقت مقدمه جماعت حاجيان به جحفه رسيده بود پيغمبر (ص) امر فرمود آنها كه پيش رفته‌اند برگردند و كسي از محل غدير نگذرد كه در همان جا امر اميرالمؤمنين عليه السلام را برپا دارد و اوامر خدا را ابلاغ فرمايد و بعد فرمودند كسي ندا دهد كه نماز جماعت است و خود به طرف راست راه رفتند كنار مسجد غدير فعلي و اين را جبرئيل از جانب خدا امر كرد و آن محل درختان خاري داشت حضرت فرمودند آن محل را پاك كنند و جاروبي بزنند و بعضي سنگها را روي هم گذاشتند به هيئت منبري كه مشرف بر مردم باشد و مردم هم جمع شدند و پيغمبر (ص) بالاي آن سنگها رفته و خطبه مفصلي ايراد فرمود كه بعض عبارات آن را در اينجا ميآوريم ميفرمايد : حمد خدايرا كه در يگانگي و توحد خود بلندمرتبه است و در تفرد خود نزديك و در سلطنت خود بزرگ است و در اركان خود عظيم و به علم بر همه چيز احاطه دارد و حال آنكه در مكان خود است و بقدرت و برهان خود بر همه خلق قاهر ، همواره صاحب مجد و هميشه ستوده بوده تا آنكه ميفرمايد اقرار ميكنم نسبت بخودم كه بنده او هستم و شهادت ميدهم كه او پروردگار است آنچه را كه به من وحي فرموده ميرسانم از خوف آنكه هرگاه نرسانم داهيه و عذابي بر من بفرستد كه احدي هرچند مدبر و چاره‌جو ، نتواند آنرا دفع [ص 123] كند ، خدائي نيست جز او و رسالت او را ميرسانم چرا كه به من اعلام نموده كه اگر آنچه را كه بر من نازل شده ابلاغ نكنم تبليغ رسالت او را نكرده‌ام و خداي تبارك و تعالي ضامن شده كه در اين ابلاغ مرا حفظ كند و مصون بدارد و او كفايت‌كننده و كريم است . پس آن وحي كه بمن فرموده اين است : بسم الله الرحمن الرحيم يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم‌تفعل فمابلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ● . يعني اي پيغمبر برسان و ابلاغ كن مطلبي را كه از خدا بر تو نازل شده و اگر نرساني رسالت او را نرسانده‌اي و خدا ترا از شر مردم حفظ ميفرمايد .