پس از بازگشت از احد كه اميرالمؤمنين عليه السلام هشتاد زخم داشت و آنحضرت را بر روي فرشي چرمي گذارده بودند و پرستاران مشغول زخم‌بندي و مرهم گذاشتن و رسيدگي به زخمهاي او بودند پيغمبر (ص) از آن حضرت عيادت فرمود و تمام بدن حضرت امير خون‌آلود بود پيغمبر (ص) گريه كردند و فرمودند كسي كه در راه خدا اين سختيها باو ميرسد حق اوست كه خدايش جزا دهد و محققا داده است . حضرت امير گريه‌شان گرفت و عرض كردند پدر و مادرم فداي شما حمد خدايرا كه مرا در حالت پشت كردن به شما و در حال فرار از شما نديد پدر و مادرم به فداي شما چطور شد كه من از شهادت محروم شدم ؟ پيغمبر (ص) فرمودند ان شاء الله در پيش است بعد پيغمبر فرمودند ابوسفيان فرستاده است كه وعده ما و شما در حمراء الاسد حضرت امير عرض كرد بابي انت و امي به خدا قسم اگر بنا باشد مردان مرا روي دست ببرند همراهي شما را ترك نميكنم راوي ميگويد پس قرآن نازل شد : و كاين من نبي . . . الخ يعني چه بسا پيغمبري كه ربيون بسيار همراه او جنگ كردند و سستي و وهن از سختيهائي كه در راه خدا بآنها رسيد در آنها راه نيافت و ضعف نشان ندادند و ذليل و خوار نشدند و خدا صابرين را دوست ميدارد و حضرت امير عليه السلام ديگر از دردها [ص 62] شكايت نفرمود اما دو زن كه مشغول پرستاري و زخم‌بندي و كمك بودند بسيار نگران بودند و عرض كردند به پيغمبر (ص) كه ما از وضع اين زخمها ميترسيم و عرض كردند كه خيلي درد ميكشد اما بروي خود نميآورد و حذيفه ميگويد بعد از آنكه حضرت امير (ع) از دار دنيا رخت بربست از فرق سر تا قدم مباركش هزار جاي زخم داشت صلوات الله عليه .

باري بعض جزئيات مصائب و سختيها را مينويسم كه كسي گمان نكند پيغمبري آمده و معارف و شرايع و حكمتها و راهنمائيهائي براي مردم آورده و همه پذيرفته‌اند و تشكر كرده‌اند و امروز ما بآساني از آن مطالب بهره ميبريم و بايد بدانيم كه بهترين خلق خداوند دچار ظلمها و عداوتهاي بدترين خلق شده‌اند و چه سختيها و مرارتها كشيده‌اند كه معارف و شرايع حقه را بامت خود برسانند و چقدر فداكاري و ازخودگذشتگي كرده‌اند و جان و مال و عزيزان خود را فدا كرده‌اند تا درخت اسلام پا گرفته است و باين پايه رسيده و ما هرچه بكنيم نميتوانيم جبران آن زحمات را بنمائيم و همواره محمد و آل‌محمد صلوات الله عليهم بر همه ما منت دارند و بواسطه آنها خدا شناخته شده و عبادت شده و اگر آنها نبودند كسي خدا را نميشناخت و رسم خداپرستي را نميدانست و اين منت بزرگي است و خدا را شكر ميكنيم بر همه نعمتهاي او خاصه خلقت آن وجودات مباركه كه هستي عالم و خلقت آدم و انسانيت و معرفت بني‌آدم همه از يمن وجود ايشان است صلوات الله عليهم اجمعين .

باري جنگ احد بنا بر حديث حضرت رضا (ع) در مورد سؤالات شامي از اميرالمؤمنين (ع) كه فرمود : و در روز چهارشنبه بر رخساره پيغمبر (ص) [ص 63] صدمه زدند و دندان او را شكستند در روز چهارشنبه بوده ● كه مطابق با پنجم يا ششم شوال از سال سوم هجرت است و برابر سوم فروردين سال چهارم هجري شمسي ميشود و بعضي روز شنبه هفتم شوال نوشته‌اند و مخفي نماند كه نظر پيغمبر (ص) اين بود كه لشكر از مدينه خارج نشوند و در داخل شهر دفاع كنند و ضعفا و تيراندازان و سنگ‌اندازان از بامها با تير و سنگ كمك كنند و جوانان در دهانه كوچه‌ها و معابر جنگ كنند اما جماعتي اصرار نمودند و سخنها گفتند تا پيغمبر (ص) ناچار از خروج شده و به دامنه احد آمدند كه در شمال مدينه واقع بود و جنگ در آنجا واقع شد و هفتاد نفر از مسلمانان شهيد شدند و مشركين هم بيست و هشت كشته دادند و البته جماعت زيادي هم زخمي شدند .

و پس از جنگ احد غزوه بني‌نضير واقع شد و آنها يهودياني بودند كه حضرت پيغمبر (ص) بعد از ورود به مدينه با آنها مصالحه نموده و قرارداد فرموده بود كه با مسلمانان جنگ نكنند و با كسي عليه مسلمين همراه نشوند اما آنها هنگام جنگ احد عهد را شكستند و رئيس آنها كعب بن اشرف با مشركان قريش عليه مسلمين هم‌قسم شد و خبر اين عهدشكني را جبرئيل به پيغمبر (ص) رساند و يك بار هم در صدد قتل پيغمبر (ص) برآمد و حضرت امير فرمودند كه كعب را بكشند و به بني‌نضير دستور فرمود كه از آنجا كوچ كنند و سه روز بآنها مهلت داد كه حركت كنند و آنها اول قصد رفتني كردند اما به اغواي عبدالله بن ابي و تحريك او ماندند و [ص 64] گفتند كه جنگ ميكنيم پيغمبر هم قلاع آنها را محاصره فرمود و در مدت محاصره در شبي يك نفر از آنها به خيمه پيغمبر (ص) تير انداخت و حضرت امير تشريف برد و او را بقتل رساند و هشت نفر دوستان او نيز كه بقصد سوء شبانه از قلعه بيرون آمده بودند بدست حضرت امير و ابودجانه و سهل بن حنيف و چند تن ديگر از مسلمين كشته شدند و اين باعث خوف بني‌نضير شد و بالاخره بعد از پانزده يا بيست و يك روز محاصره راضي شدند كه بروند و پيغمبر (ص) اموال و املاك آنها را گرفتند و بروايتي قدري از اموال را بآنها واگذاشتند و فرمودند هرچه بار شترهاي خود كرديد ببريد بجز اسلحه و باقي اموال و املاك چون بدون جنگ گرفته شده بود مال پيغمبر (ص) بود اما آن حضرت اموال منقول را بين مهاجرين قسمت فرمود كه سربار انصار نباشند و از خانه‌هاي آنها بيرون روند و مزارع و چشمه‌هائي كه داشتند به اميرالمؤمنين عليه السلام واگذاشت آن حضرت هم آنها را وقف بر اولاد فاطمه (س) نمود و غزوات كوچك ديگري نيز اتفاق افتاد كه ذكر همه آنها بطول ميانجامد تا آنكه در ماه رمضان سال پنجم هجرت جنگ خندق پيش آمد كه بآن جنگ احزاب هم ميگويند و علت آن اين شد كه حي بن اخطب كه رئيس يهود خيبر بود بعد از كوچ بني‌نضير و پناه آوردن بعض آنها به خيبر نزد ابوسفيان رفت و باو گفت كه عداوت محمد با ما و شما زياد شده و بني‌نضير و بني‌قينقاع را از خانه‌ها و املاك و ديار خود بيرون كرده پس بيائيد و هم‌سوگندان خود را از همه طوايف عرب جمع كنيد و از قوم من يعني بني‌قريظه هم هفتصد نفر در مدينه‌اند و با محمد عهدي دارند و من [ص 65] آنها را راضي ميكنم كه عهد را بشكنند و با او وارد جنگ شوند و شما از بالاي مدينه بيائيد و بني‌قريظه از پائين و كار را تمام ميكنيم و قريش بهمراه حي بن اخطب در قبايل گشتند تا ده هزار نفر لشكر جمع آوردند از قريش و كنانه و بني‌سليم و غطفان و غير آنها خلاصه كه لشكر قريش بفرماندهي ابوسفيان حركت كردند و ساير قبايل هم بسوي مدينه به حركت درآمدند و خبر آن به پيغمبر (ص) رسيد حضرت اصحاب را جمع نموده و به مشورت با آنها پرداختند سلمان عرض كرد جماعت ما كم است و در مقابل جمع زياد نميتوانند ايستادگي كنند حضرت فرمودند چه كنيم سلمان عرض كرد ما در بلاد عجم تدبيري داريم و آن حفر خندق است و بوسيله آن مانع ميشويم كه لشكر از هر طرف حمله كند و جنگ را به مواضع معين ميكشانيم حال هم ميشود كه خندقي حفر كنيم و جبرئيل بر پيغمبر (ص) نازل شد و بآن حضرت وحي نمود كه رأي سلمان صواب است و حضرت هم پيشنهاد سلمان را پذيرفتند و تشريف آوردند و محل خندق را مشخص فرمودند و طول آنرا تقسيم كردند به قطعات بيست يا سي قدمي و هر قسمت را به جماعتي دادند و جمعا هفتصد نفر بودند و خودشان هم شروع به حفر خندق فرمودند و حضرت امير (ع) هم در خدمت ايشان بود و خاكهائي را كه حضرت ميكندند بيرون ميبرد و روز دوم پيغمبر تشريف آوردند و در مسجد فتح نشستند و اصحاب مشغول كندن خندق بودند كه به سنگ محكمي برخوردند و آمدند و عرض كردند اين سنگ را نميشود شكست چه امر ميفرمائيد حضرت خودشان تشريف آوردند و كلنگ را گرفتند و يك ضربت زدند و سنگ به سه پاره شد آنوقت [ص 66] فرمودند فتح شد بر من در اين ضربت گنجهاي كسري و قيصر . و اين روايت از حضرت صادق عليه السلام نقل شد از حيوة القلوب مرحوم مجلسي و در همان كتاب نقل ميكند كه حضرت هر چهل ذراع را براي ده نفر معين كردند كه حفر كنند و بين مهاجر و انصار بر سر سلمان نزاع شد چون او مردي قوي بود و هر يك ميخواستند كه جزو گروه آنها باشد و مهاجرين ميگفتند كه سلمان از ماست و انصار ميگفتند از ماست پس رسول خدا (ص) بحث را خاتمه دادند و فرمودند سلمان از ما اهل بيت است .

و علي بن ابراهيم روايت ميكند كه سه روز مانده به آمدن قريش حفر خندق تمام شد و حضرت هشت در براي آن قرار دادند كه محل عبور باشد و بر هر در يك نفر از مهاجر و يك نفر از انصار با گروهي مراقب معين فرمود و قريش با حلفاي خود و يهودان همه آمدند و عده آنها ده هزار نفر بود و حي بن اخطب آمد نزد بني‌قريظه در قلعه ايشان و بعد از صحبتهاي زياد آنها را اغوا كرد تا آنكه عهدنامه‌اي را كه با پيغمبر (ص) داشتند پاره كردند و مهياي جنگ شدند و چون اين خبر به حضرت رسيد بسيار محزون شدند و ابوسفيان از اين خبر شاد شد و نعيم بن مسعود اشجعي كه سه روز قبل از آمدن قريش مسلمان شده بود خدمت پيغمبر (ص) آمد و عرض كرد كسي از مسلماني من خبر ندارد اگر امر ميفرمائي نزد شما بمانم و شما را ياري كنم و اگر مايل باشيد من ميتوانم بروم نزد قريش و بني‌قريظه و به ترتيبي كه ميدانم ميان اينها اختلاف ميافكنم و آنها را بيكديگر بدگمان ميكنم بطوري كه بني‌قريظه از قلعه بيرون نيايند و با قريش مساعدت نكنند حضرت [ص 67] فرمودند برو و اتفاق آنها را بر هم زن كه اين در نزد من بهتر است عرض كرد اجازه دارم هرچه مصلحت دانستم در حق شما بگويم فرمودند اجازه داري كه آنچه بنظرت رسيد بگوئي نعيم بن مسعود هم رفت و همان كار را كرد و طوري با ابوسفيان و بني‌قريظه سخن گفت كه بسيار بيكديگر ظنين شدند و هريك گمان كردند كه ديگري ميخواهد سر آنها كلاه بگذارد و از وجود آنها سوء استفاده كند و با آنها غدر نمايد .

خود پيغمبر (ص) هم از راه خدعه با دشمن كه در جنگ امري جايز است در خطبه خود فرمودند بني‌قريظه نزد ما فرستاده‌اند كه وقتي جنگ با ابوسفيان شروع شود ما را كمك كنند و خبر اين مطلب را جاسوسان بابوسفيان رساندند و او گفت اين يهوديها ميخواهند با ما مكر كنند . باري بيست روز بر همان حال گذشت و روز بروز منافقين در بين مسلمانان اخلال ميكردند و مسلمانان اظهار ضعف و ترس مينمودند تا آنكه از طرف لشكر دشمن چند نفر از جمله عمرو بن عبدود و عكرمة بن ابي‌جهل و هبيره و ضرار بن خطاب بر اسب نشستند و بكنار خندق آمدند و چون بكنار خندق رسيدند گفتند اين مكر را عرب نميدانستند و بآنها گفته شد كه اين از تدابير آن فارسي است يعني سلمان پس آنها رفتند تا جاي كم‌عرضي را در خندق پيدا كرده و اسب خود را از خندق جهاندند و عمرو بن عبدود كه باو فارس يليل ميگفتند چون در محل يليل همراه قافله‌اي از تجار ميرفت و حدود هزار نفر از دزدان راه آنها را بستند و همه گريختند جز عمرو كه شمشير كشيد و شتربچه‌اي را بجاي سپر بر سر دست گرفته و بآنها حمله كرد و خلاصه دزدان را گريزاند و قافله را نجات داد و معروف شد كه با هزار نفر برابر است [ص 68] بهر صورت عمرو كه بزرگترين پهلوانان آن روز عرب بود و سني هم از او گذشته بود در آن ميدان رجز خواند و مبارز طلبيد و جمعي از مسلمين از ترس به پشت سر پيغمبر رفتند و عبدالرحمن بن عوف به عمر گفت اين شيطان را ميبيني احدي از دست او جان بدر نميبرد بيائيد محمد را باو بدهيم كه بكشد و ما بقوم خود ملحق شويم و آيه قد يعلم الله المعوقين منكم الآيه كه ميفرمايد خدا ميشناسد آنها را كه از ياري پيغمبر (ص) باز ميدارند . در اين جا نازل شد باري عمرو رجز ميخواند و بي‌تابي ميكرد و مبارز ميطلبيد و ميگفت كه صدايم گرفت از بس مبارز طلبيدم و كسي داوطلب جنگ با او نبود تا آنكه پيغمبر (ص) فرمود كيست كه اين سگ را دفع كند و هيچ كس جواب نداد جز حضرت امير (ع) كه برخاست و عرض كرد من ميروم حضرت فرمودند يا علي اين عمرو است اميرالمؤمنين (ع) عرض كرد كه من هم علي بن ابيطالبم حضرت فرمودند نزديك بيا و عمامه خود را بر سر او بسته و ذوالفقار را در كف او نهادند و فرمودند برو و با اين شمشير جنگ كن و وقتي كه اميرالمؤمنين روانه شد پيغمبر (ص) فرمودند اللهم احفظه من بين يديه و من خلفه و من يمينه و من شماله و من فوقه و من تحته و بروايت ابن ابي‌الحديد چون حضرت امير روانه شد پيغمبر (ص) فرمود كل ايمان در مقابل كل شرك قرار گرفت و در اين وقت زنهاي مدينه كه از دور ديدند حضرت امير روانه ميدان شدند شروع به گريستن نمودند چون ميترسيدند كه عمرو ايشان را بكشد .

باري حضرت امير به سرعت بميدان آمد و رجزي خواند كه بعض مضامين آن اين است كه : اين قدر عجله مكن كه بي‌شك كسي كه جواب ترا بدهد [ص 69] بدون عجز آمده و ميخواهد با ضربتي كه ذكر آن بعد از جنگها هم بماند براي تو آن نوحه‌گري‌هائي كه بر جنازه‌ها ميكنند برپا نمايد ، عمرو گفت تو كيستي كه جرأت كرده و بجنگ من آمده‌اي اميرالمؤمنين فرمود من علي بن ابيطالب پسر عم رسول خدا و داماد او عمرو گفت پدرت دوست من بود و نميخواهم كه فرزند او را بر سر نيزه در ميان زمين و آسمان نگاه دارم كه نه زنده باشد و نه مرده و بعيد نيست كه اين مطلب را از خوف گفته باشد تا بلكه حضرت را منصرف نمايد چون عمرو در بدر شجاعت و قوت آن حضرت را ديده بود و ميدانست كه جنگ با علي آسان نيست و گرنه قصد او خيرخواهي نبود ، باري حضرت فرمودند رسول خدا مرا خبر داده كه اگر تو مرا بكشي من به بهشت ميروم و تو بجهنم و اگر من ترا بكشم من در بهشت خواهم بود و تو در جهنم عمرو با تمسخر گفت پس هر دو از براي تو خواهد بود حضرت فرمودند يادم هست دست به پرده كعبه زده بودي و ميگفتي هركس در جنگ سه چيز را بر من عرضه كند يكي را ميپذيرم اكنون يكي از سه مطلب را بپذير عمرو گفت بگو حضرت فرمود اول آنكه بوحدانيت خدا و رسالت پيغمبر شهادت بده و مسلمان شو گفت اين نميشود فرمود اين لشكر را بردار و برگرد اگر راست گفته باشد و پيغمبر باشد و امرش پا بگيرد براي شما شرفي ميشود و اگر دروغ گفته باشد گرگان و دزدان عرب كفايت شر او را از شما خواهند كرد گفت اين هم نميشود ميخواهي زنها و شاعران بگويند عمرو ترسيد و برگشت و كساني را كه او را رئيس خود قرار داده بودند ياري نكرد حضرت فرمود سوم آنكه من پياده‌ام و تو سواره از اسب فرود بيا تا پياده با هم جنگ كنيم گفت اين مطلبي است كه فكر نميكردم احدي از [ص 70] عرب جرأت كند و از من بخواهد و از اسب پائين جست و بسرعت ضربه‌اي بر سر حضرت حواله نمود حضرت سپر را بر سر گرفتند و ضربه او سپر را شكافت و شمشير او قدري بر سر آن حضرت نشست و چون در جنگ خدعه جايز است حضرت او را گول زدند و فرمودند تو فارس و جنگجوي عربي و همين براي تو بس نبود كه من و تو با هم بجنگيم كه اينك براي خود كمك آورده‌اي تا بمساعدت او با من مبارزه كني عمرو برگشت كه ببيند پشت سرش كيست و حضرت جلدي نمود و بسرعت شمشير را بر دو پاي او فرود آورد بطوري كه هر دو پاي او قطع شد و بر زمين افتاد و گرد و غبار برخاست و مردم ندانستند كه كداميك ديگري را كشته و چون غبار فرو نشست ديدند كه اميرالمؤمنين (ع) بر سينه عمرو نشسته و ريش او را بدست گرفته و سر او را قطع ميكند و چون سر را پيش روي رسول خدا گذاشت حضرت فرمودند يا علي خوشحال باش اگر عمل امروز تو را با عمل همه امت محمد بسنجند عمل تو رجحان دارد چون هيچ خانه‌اي از مشركان نماند مگر آنكه با اين عمل ضعفي در آن داخل شد و هيچ خانه‌اي از مسلمانان نيست كه بكشتن او عزتي در آن داخل نشود ، و در روايات معتبره آمده است كه حضرت فرمودند : ضربة علي يوم الخندق خير من عبادة الثقلين . يعني ضربت علي در روز خندق از عبادت جن و انس بهتر است . و حضرت صادق عليه السلام در اين باره فرمودند : و انا من الثقلين . يعني من هم از جمله ثقلين يعني جن و انس هستم و اين را فرمودند كه عظمت آن فرمايش آشكار شود ● .

[ص 71] و معروف است وقتيكه اميرالمؤمنين (ع) بر سينه عمرو نشستند كه سر او را از تن جدا كنند آب دهان خود را بصورت حضرت انداخت آنحضرت برخاستند و چند قدم رفته و برگشتند آنگاه سر او را بريدند جماعت كه از دور نگاه ميكردند علت را نفهميدند بعد كه از آنحضرت پرسيدند جواب فرمود كه او چنين كرد و من از عمل او بغضب آمدم و نخواستم براي غضب خودم او را كشته باشم پس قدري صبر كردم كه غضبم فروكش كند و براي خدا او را بكشم . و اين بنده مأخذ روايت را نديده‌ام جز آنكه در بين شيعه شهرت تمام دارد و متضمن فضيلت هم هست .

باري پانزده روز بعد از آن واقعه قريش در آنجا ماندند و گاهي با سنگ يا تيراندازي حملات مختصري ميشد و از جمله آنكه يكي از مشركان تيري بر دست سعد بن معاذ زد كه رگ دست او را قطع نمود و او دعا ميكرد كه خدايا اگر جنگ ادامه پيدا ميكند مرا زنده بدار كه با اينها جنگ كنم و اگر تمام شده اين را شهادت قرار بده و مرا زنده بدار تا چشمم به انجام كار بني‌قريظه روشن شود و خون دست او بند آمد اما دستش متورم بود . و در اين اوقات حضرت امير (ع) شبها از خندق ميگذشت و نزديك قريش ميآمد كه مراقب آنها باشد و در آنجا به نماز ميايستاد و مسجد او در آنجا معروف است و از مسجد فتح بسوي عقيق بقدر يك تيررس بيشتر راه ندارد .

باري آن زمان اواخر زمستان بود و هوا بسيار سرد شد و آذوقه مسلمانان هم كم بود و از عاقبت كار ميترسيدند و از محاصره وحشت داشتند پيغمبر صلي الله عليه و آله به محل مسجد فتح صعود فرموده و دعا فرمودند از جمله باين عبارات كه عرض ميكردند يا صريخ المكروبين و يا مجيب المضطرين و يا [ص 72] كاشف الكرب العظيم انت مولاي و وليي و ولي آبائي الاولين اكشف عنا غمنا و همنا و كربنا و اكشف عنا شر هؤلاء القوم بقوتك و حولك و قدرتك ● يعني اي فريادرس غمزدگان و اي جواب‌دهنده بيچارگان و اي برطرف‌كننده غم بزرگ تو مولا و ولي مني و ولي پدران من كه در گذشته بوده‌اند هم و غم و غصه و سختي را از ما بردار و به حول و قدرت خود شر اين جماعت را از ما برطرف كن . و جبرئيل نازل شد و عرض كرد خدا سخن ترا شنيد و دعاي ترا مستجاب فرمود و باد دبور را همراه ملائكه بر آنها مسلط ميكند كه قريش و احزاب را شكست دهد . پس بادهاي تند و سرد آغاز شد بطوري كه مشركان بيچاره و درمانده شدند و باد خيمه‌هاي ايشان را ميكند و نميتوانستند آتش روشن كنند و غذائي درست كنند و كارشان بسيار سخت شد و ابوسفيان نتوانست بني‌قريظه را راضي كند كه به مسلمين حمله كنند پس بناچار لشكر را امر به بازگشت داد و قريش و احزاب منهزم شده و برگشتند و روز بعد كه پيغمبر (ص) به مدينه برگشتند و خواستند كه غبار جنگ را از خود دور كرده و شستشوئي بكنند جبرئيل نازل شد و عرض كرد ملائكه زره و اسباب جنگ را بر زمين نگذاشته‌اند تو چگونه زره و اسباب جنگ را از خود دور ميكني پروردگارت امر ميكند كه نماز عصر نگذاري مگر در بني‌قريظه پس آن حضرت حركت كردند و بآنجا آمدند و قلاع بني‌قريظه را در محاصره گرفتند و بروايت طبرسي بيست و پنج روز آن محاصره طول كشيد و راضي شده بودند كه مثل بني‌نضير كوچ كنند و بروند اما حضرت اذن ندادند و [ص 73] فرمودند راضي هستيد كسي از قبيله شما حكم كند درباره شما گفتند چه كس ؟ حضرت فرمود سعد بن معاذ گفتند به حكم او راضي هستيم حضرت پي سعد فرستادند و او با حال بيماري حاضر شد و به آنها گفت به حكم من راضي هستيد گفتند بلي و اميد احسان داريم سعد عرض كرد به حضرت كه چه ميفرمائيد فرمودند حكم كن كه هرچه حكم كني قبول است عرض كرد يا رسول الله مردان ايشان را بكش و زنان و اطفال را اسير كن و غنائم و اموال آنها را در بين مهاجرين و انصار قسمت فرما حضرت برخاستند و فرمودند حكمي كرد كه خدا در بالاي هفت آسمان همين حكم را فرموده بود و ديري نگذشت كه وضع جراحت سعد وخيم شد و حالش دگرگون گشته و بفيض شهادت نائل آمد رحمة الله عليه ، و حكم سعد را در مورد يهود اجرا نموده و وقتي حضرت امير خواستند حي بن اخطب رئيس آنها را گردن بزنند گفت شريفي بدست شريفي كشته ميشود حضرت فرمودند نيكان مردم بدان ايشان را ميكشند و بدان مردم نيكان ايشان را ميكشند پس واي بر كسي كه نيكان و اشراف او را بكشند و سعادتمند كسي است كه اراذل و كفار او را بكشند گفت راست گفتي و عرض كرد وقتي مرا كشتي جامه مرا مكن حضرت فرمودند جامه تو خوارتر از آن است كه من توجهي بآن بكنم گفت مرا پوشيده داشتي خدا ترا پوشيده بدارد و حضرت گردن او را زدند ● .

و وقتي خبر شهادت سعد بن معاذ به پيغمبر (ص) عرض شد بروايت ابن‌بابويه از حضرت صادق (ع) حضرت به خانه او آمدند و فرمودند او را غسل [ص 74] دهيد و خودشان كنار در ايستادند تا سعد را غسل دادند و حنوط و كفن كردند و بر تخت گذاشته و برداشتند و حضرت از پي جنازه بدون كفش و ردا بر هيئت مصيبت‌زدگان روانه شدند و گاهي طرف راست جنازه را ميگرفتند و گاهي طرف چپ آن را تا بمحل قبر رسيدند آنگاه خود پيغمبر (ص) داخل قبر شده و سعد را در لحد گذاشتند و خشت بر آن چيدند و ميفرمودند كه سنگ بدهيد و گل بدهيد و با آن بين خشتها را گل ميكشيدند و چون فارغ شدند و بر او خاك ريختند و قبر را مستوي نمودند فرمودند من ميدانم كه ( جسد ) بزودي فرسوده و پوسيده ميشود و فرسايش بآن خواهد رسيد اما خدا بنده‌اي را دوست ميدارد كه هرگاه كاري كرد آنرا قرص و محكم نمايد و چون خاك قبر را صاف نمودند مادر سعد گفت اي سعد بهشت گوارايت باد حضرت فرمودند اي ام‌سعد اينطور مگو و بر خدا حتم مكن چون سعد اكنون قبر به او فشاري وارد كرد پس پيغمبر و مردم بازگشتند و مردم به حضرت عرض كردند يا رسول الله اين كارها كه در مورد سعد فرموديد درباره كس ديگر نفرموديد بي كفش و ردا تشييع فرموديد و زير جنازه را ميگرفتيد و نماز خوانديد او را در لحد گذارديد آن وقت فرموديد قبر بر او فشاري آورد فرمودند بلي با عيال خود قدري تندي ميكرد . تمام شد مختصر روايت .

و در بحار ج ٢٢ از تفسير امام عليه السلام نقل ميكند كه پيغمبر (ص) فرمودند خدا ترا رحمت كند اي سعد خاري در گلوي كافرين بودي و اگر زنده مانده بودي مانع ميشدي از آن گوساله‌اي كه ميخواهند در حوزه اسلام نصب نمايند .

باري در سال پنجم هجرت غزوه‌اي در كنار آب مريسيع با بني‌المصطلق [ص 75] پيش آمد و پيغمبر (ص) فتح فرمود و در بازگشت از همان جنگ بود كه عبدالله بن ابي در پي مشاجره بعض مهاجرين و انصار كفر باطني خود را آشكارتر كرد و از بس با پيغمبر (ص) و مهاجرين دشمن بود و آنها را مانع سلطنت و حكومت خود ميديد در آن واقعه گفت اگر به مدينه برگشتيم عزيز ذليل را از مدينه بيرون ميكند و قصدش جسارت به پيغمبر (ص) بود و سوره منافقون درباره احوال و گفتار او نازل شد و آمد و قسم خورد كه من چنين سخني نگفته‌ام اما قرآن كذب او را آشكار كرد . باري در جنگ با بني‌المصطلق مسلمين اسراي زيادي گرفتند و يكي از آنها جويريه دختر حارث بود كه در سهم دو نفر از مسلمين قرار گرفت و با او قرار مكاتبه گذاشتند و پيغمبر (ص) مال المكاتبه را پرداختند و او آزاد شد و با او ازدواج فرمودند و باين مناسبت مسلمين بسياري از اقوام او را باحترام خويشاوندي پيغمبر (ص) آزاد كردند . و در همين سال پنجم پيغمبر (ص) زينب دختر جحش را تزويج فرمودند كه قبلا در نكاح زيد بن حارثه بود و در اين وقت سي و پنج سال داشت .

و در همين سال پيغمبر (ص) از اسب زمين خوردند و پاي مباركشان زخم شد بطوري كه تا پنج روز در خانه ماندند و بروايتي نشسته نماز ميخواندند .

و در سال ششم هجرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بقصد عمره از مدينه حركت فرمودند و در ذوالحليفه كه همان مسجد شجره است محرم شدند و شتران را تقليد و اشعار نمودند و تا حديبيه آمدند و از آنجا خواستند عمر را نزد اهل مكه بفرستند و او عذر خواست و عثمان را فرستادند كه بآنها بگويد پيغمبر (ص) براي جنگ نيامده و براي زيارت خانه آمده و قريش عثمان را [ص 76] گرفته و محبوس نمودند و خبر به پيغمبر (ص) رسيد فرمودند نميرويم تا با اينها مبارزه كنيم پس مردم را دعوت به بيعت فرمودند پس برخاسته و پاي درختي رفتند و بر آن تكيه دادند و مردم با ايشان بيعت كردند كه با مشركين جنگ كنند و فرار ننمايند . و اين بيعت به بيعت رضوان يا بيعت شجره معروف است و رضوان گفتند بدليل آيه مباركه كه خدا ميفرمايد : لقد رضي الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة الآية ● باري پيغمبر (ص) بَديل بن وَرقا را فرستادند كه با قريش سخن بگويد و از قول پيغمبر بگويد كه ما براي جنگ نيامده‌ايم بلكه براي عمره آمده‌ايم و قريش از جنگ خسته و رنجورند اگر ميخواهند مدتي مهلت ميدهم و بصلح ميگذرانيم و مرا با مردم واگذارند و اگر ميخواهند مثل مسلمين ايمان بياورند و اگر نميخواهند دست از جنگ بدارند و در راحت باشند و اگر قبول نكردند بخدا قسم تا زنده باشم بر سر اين امر با آنها در جنگ خواهم بود مگر آنكه خدا امر خود را تنفيذ فرمايد يعني امر ديگري برسد و از جانب قريش هم چندين نفر آمدند و سخن گفتند تا سرانجام قرار بر صلح شد بشرط آنكه آن سال پيغمبر (ص) عمره نگذارند و سال ديگر بيايند و پيغمبر قبول فرمودند و عمر بن خطاب اعتراض مينمود و بروايتي پيغمبر (ص) به عمر و بعضي ديگر كه به صلح اعتراض داشتند فرمودند اگر ميخواهيد شمشير برداريد و جنگ كنيد و اينها شروع به حمله نمودند و قريش هم آماده بودند و بر آنها حمله كردند اما آن جماعت مسلمين عقب نشسته و باز آمدند و پيغمبر (ص) تبسم فرمودند و [ص 77] فرمودند يا علي قريش را دفع كن و اميرالمؤمنين با شمشير كشيده جلو قريش آمدند بزرگان آنها گفتند يا علي مگر پيغمبر از صلح پشيمان شده و اميرالمؤمنين فرمودند او پشيمان نميشود و برگشتند و پيغمبر رو بآن معترضين كردند و كوتاهيها و ترسها و گريختنهاي آنها را در بدر و ، احد بيادشان آوردند و آنها را سرزنش فرمودند و عمر و ديگران پشيمان شده به عذرخواهي افتادند .

و آن عهدنامه بخط اميرالمؤمنين عليه السلام نوشته شد كه ده سال صلح باشد بشرط آنكه خيانتي نشود و آزاري بهم نرسانند و اسلام و مسلماني در مكه آزاد باشد و سال ديگر مسلمين سه روز براي حج بيايند و جز سلاح عادي مسافرين اسلحه نياورند و هركس از مسلمانان به قريش بپيوندد قريش ملزم به رد او نباشند اما هركس از قريش بدون اذن ولي خود نزد پيغمبر (ص) بيايد پيغمبر او را به قريش برگردانند .

و بعضي از اين شرط بسيار ناراحت شدند و گفتند كه چطور اين شرط را ميپذيري پيغمبر (ص) فرمود هركس از نزد ما برود و بآنها ملحق شود ما حاجتي باو نداريم و هركه از نزد ايشان پيش ما آيد و مسلمان بشود ما او را باز ميفرستيم اگر خدا بداند كه واقعا مسلمان است براي او فرجي ميرساند .

باري پيغمبر (ص) شتران را نحر فرموده سر مبارك را تراشيده و بازگشتند و سوره انا فتحنا لك فتحا مبينا در مراجعت از همين سفر نازل شد .

و همچنين در بازگشت از همين سفر بود كه هنگام شب به گردنه‌اي رسيدند و جمعي از منافقين در آن گردنه سعي كردند شتر پيغمبر (ص) را برمانند و حضرت از كوه بيفتد و شهيد شود اما خداوند حفظ فرمود و حذيفه كه مهار [ص 78] شتر آن حضرت را گرفته بود بعد از آنكه برقي جستن كرد ايشان را ديد و شناخت و بروايتي پيغمبر (ص) خودشان باو و عمار كه سائق شتر بود اسمهاي آنها را فرمودند و فرمودند كه كتمان كنند و آن گروه كه گويا چهارده نفر بودند همگي از سران منافقين بودند كه همه روزه در خدمت پيغمبر (ص) بودند و تظاهر باسلام و ايمان ميكردند .

و در سال هفتم هجري پس از بازگشت از حديبيه بفاصله كمي پيغمبر (ص) براي جنگ با يهود بسوي خيبر حركت فرمود و قلعه‌هاي آنها را محاصره نمود و كار آذوقه بر لشكر تنگ بود و گاه قلعه‌اي را ميگرفتند و آذوقه‌اي بدست ميآوردند و روزي پيغمبر (ص) مشاهده فرمودند كه از الاغهاي باركش ذبح نموده‌اند و طبخ ميكنند و از آن نهي فرمود و البته اين نهي مربوط بهمان حالت است كه حيوانات باركش جزو وسائل جنگ بودند و اگر آنها را ميكشتند امر جنگ مختل ميشد چنانچه در حديث از حضرت باقر عليه السلام رسيده است و نهي از ذبح آنها شده و گرنه خوردن گوشت آنها حرام نيست . باري در آن ايام كه قلعه‌ها را در محاصره داشتند پيغمبر (ص) را درد سري عارض شد كه در ميدان حاضر نميشدند و هر روز يك تن از اصحاب علم ميگرفت و بميدان ميرفت و يك روز ابوبكر بميدان رفت و شبانگاه بدون فتح بازگشت و يك روز يا دو روز هم عمر علم را گرفت و بميدان رفت اما او هم شكست خورد و باز آمد رسول خدا (ص) ناراحت شدند و فرمودند فردا علم را به مردي كرار خواهم داد كه حمله آورد و فرار نكند مردي كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست داشته باشند و خدا بر دست او فتح نمايد و اين قلعه‌ها را به قهر و غلبه [ص 79] بگيرد . و چون اين فرمايش را فرمودند همه در انديشه شدند كه آيا اين شرافت از آن كه خواهد شد و اميرالمؤمنين عليه السلام هم آن روز در خيبر نبودند و به درد چشم مبتلا بودند اما وقتي كه خبر فرمايش پيغمبر (ص) بايشان رسيد حركت نمودند و بسوي خيبر آمدند . باري فرداي آن روز پيغمبر (ص) از خيمه بيرون آمده و فرمودند علي كجاست گفتند مبتلا به رمد است و حركت براي او مقدور نيست و نميتواند پلك از هم بگشايد فرمودند او را حاضر كنيد سلمة بن اكوع رفت و بروايتي دست آن حضرت را گرفت و ايشان را بخدمت پيغمبر (ص) آورد آن حضرت اميرالمؤمنين را پيش طلبيدند و احوال پرسيدند عرض كرد درد سر و درد چشم دارم بقسمي كه جائي را نميبينم پيغمبر (ص) سر اميرالمؤمنين را در دامن خود گرفته و آب دهان مبارك بر چشم او ماليدند و فرمودند خدايا صدمه سرما و گرما را از او بردار پس درد فورا برطرف شد و چشمهاي حضرتش باز گرديد و از آن ساعت ديگر اميرالمؤمنين عليه السلام به بيماري چشم مبتلا نشد و از سرما و گرما صدمه نميديد . باري رسول خدا (ص) زره خود را بر آن حضرت پوشاندند و ذوالفقار را باو دادند و علم سفيد خود را در كف او نهادند و استر خود را بايشان واگذاشتند و فرمودند برو جبرئيل با تو است و نصرت در جلوي تو و دلهاي ايشان ترسان است اميرالمؤمنين از نحوه جنگ و تكليف خود سؤال فرمود حضرت فرمودند عجله در جنگ و قتال مكن و مسلماني را بر آنها عرضه كن كه قسم بخدا اگر يك مرد بر دست تو مسلمان شود بهتر است براي تو از شتران سرخ‌موي كه مال تو باشند اميرالمؤمنين عليه السلام برخاست و با نشاط و هروله بسوي جنگ حركت فرمود و به پاي قلعه قموص [ص 80] آمد حارث جهود از قلعه بيرون آمد و دو تن از مسلمانان را شهيد نمود اميرالمؤمنين بسوي او تاختند و به يك ضربت او را بهلاكت رساندند و اين حارث برادر مرحب بود كه بزرگترين پهلوانان خيبر بحساب ميآمد و چون ديد برادرش كشته شد از قلعه بيرون آمد و رجز خواند و كسي از مسلمانان جرأت برابري با او را نداشت از اين رو اميرالمؤمنين عليه السلام خود به رزم او اقدام فرمود و تشريف آورد و رجز خواند و فرمود من همانم كه مادرم مرا حيدره ناميده شير بيشه‌ها هستم و هژبري چيره و قاهر و چون رجز را بپايان برد مرحب را ترس گرفت و قدري عقب نشست لكن باز خام شد و پيش آمد و خواست پيشدستي كرده و زخمي بر آن حضرت بزند لكن آن حضرت در فنون رزم و بكار بردن تيغ نه چنان بود كه كسي بر او غالب شود پس به مرحب مجال نداد و بچالاكي چنان ذوالفقار را بر سر او زد كه تيغ از كلاه‌خود او و سر و گردن و بدنش گذشته و بر زين اسب او نشست و مرحب را بدو نيمه ساخت و سرنگون كرد و پس از او هفت نفر از بزرگان و پهلوانان جهود را هلاك نمود از جمله پهلواني بنام عنتر را و سپس تيغ در ميان ايشان گذاشت و مسلمين هم همگي حمله نمودند و جهودان گريختند و بداخل قلعه قموص رفتند و اميرالمؤمنين بيك جست از خندق جلوي دروازه جهيده و بدان سوي خندق رفت اما جهودان همدستي كرده و در را بستند حضرت بكنار در آمده و در قلعه را به يك جنبش از جاي كند و بكناري افكند و يك‌تنه بداخل قلعه رفت و تيغ در ميان آنها گذاشت و ميكشت و اسير ميكرد و خلاصه آنكه يك‌تنه در حالي كه جز خدا ياوري نداشت قلعه را متصرف شد و نيز در قلعه را بر روي خندق گرفت تا جماعتي [ص 81] از روي آن گذشتند و بكنار قلعه آمدند و چون جهودان اين قوت و مردانگي را ديدند ديگر توان صبر و جنگ از ايشان رفت و تسليم شدند و بالتماس افتادند و امان خواستند از آن طرف به پيغمبر (ص) خبر دادند كه علي وارد قلعه شد پيغمبر (ص) تشريف آوردند و اميرالمؤمنين عليه السلام به پيشواز آن حضرت آمدند پيغمبر (ص) بسيار خوشحال بودند و آن حضرت را در بغل گرفتند و فرمودند : بلغني نبأك المشكور و صنيعك المذكور قد رضي الله عنك و رضيت عنك .

يعني خبر سعي و كوشش مورد قبول و عمل تو كه ذكرش بلند شده و مشهور گشته به من رسيد هرآينه خدا از تو راضي شد و من از تو راضيم . و اميرالمؤمنين شروع به گريستن نمود پيغمبر (ص) فرمودند يا علي چرا گريه ميكني عرض كرد از خوشحالي كه خدا و رسول او از من راضيند .

و نيز از طبرسي از حضرت باقر عليه السلام روايت شده كه چون حضرت امير وارد قلعه شد صفيه دختر حي بن اخطب را اسير ساخته او را به بلال سپرد و فرمود دست احدي باو نرسد تا بروي و او را بدست پيغمبر (ص) بدهي كه هرچه خواهد بفرمايد و بلال او را از ميان كشتگان جهود عبور داد و آن دختر از مشاهده اجساد كشتگان حالتي بر او عارض شد كه نزديك بود جان بدهد و چون بخدمت حضرت رسول (ص) رسيدند حضرت بلال را توبيخ فرمودند و فرمودند مگر رحم در دل تو نيست كه زني را از پيش كشتگان خويشان او ميگذراني .

نميدانم آنها كه اهل بيت سيد الشهدا صلوات الله عليه را از ميان قتلگاه گذراندند و سرهاي مطهر شهدا را پيش روي زنان و بچه‌ها ميبردند نشنيده [ص 82] بودند كه جد بزرگوار آنها كه پيغمبر اين امت بود راضي نميشد كه دختر يهودي را از ميان كشتگان خويشان او عبور دهند يا آنكه شنيده بودند و ميدانستند لكن از شدت عداوت و دشمني كردند آنچه كردند .

باري پيغمبر (ص) صفيه را به خود اختصاص دادند و او را آزاد فرموده و با او ازدواج نمودند . و فتح خيبر در محرم سال هفتم واقع شد .

و پس از فتح خيبر جعفر بن ابيطالب و اصحاب او از حبشه به مدينه آمده و شرفياب خدمت پيغمبر (ص) شدند و آن حضرت دوازده قدم باستقبال او رفته و بين دو چشم او را بوسيدند و فرمودند نميدانم به كداميك بيشتر خوشحال باشم ورود تو اي جعفر يا فتح خيبر بدست برادرت و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه پيغمبر (ص) به جعفر فرمودند اي جعفر آيا نميخواهي كه در حق تو عطائي و مرحمتي و بخششي بنمايم جعفر عرض كرد بلي اي رسول خدا مرحمت بفرمائيد و مردم خيال ميكردند كه ميخواهد به او طلا و يا نقره‌اي مرحمت كند پس نظر كردند كه چه مرحمت ميكند و آن حضرت فرمودند به تو چيزي ميدهم كه هرگاه هر روز آنرا بجا آوري براي تو از دنيا و ما فيها بهتر باشد و بعد نماز جعفر را باو تعليم فرمودند . تمام شد حديث شريف ● و آن نماز معروف است .

و در روايت ديگري است كه فرمودند چهار ركعت بخوان كه هرگاه آنها را بجا آوري مابين آن دو را خدا بر تو ميبخشايد اگر توانستي هر روز بخوان و گرنه هر دو روز يا هر جمعه يا هر ماه يا هر سال كه هرآينه بخشيده ميشود بر تو [ص 83] آنچه مابين آن دو نماز باشد .

و از عبدالله بن عمرو بن عاص روايت شده كه ميگويد ما از آنكه خداوند خيبر را بر دست علي فتح فرمود تعجب نكرديم اما از آن در شگفت شديم كه آن حضرت در خيبر را كند و به پشت سر خود پرتاب نمود در حاليكه چهل مرد خواستند آنرا بردارند و نتوانستند و به پيغمبر (ص) عرض شد فرمودند قسم بآن كسي كه جان من در دست اوست كه چهل ملك او را در اين كار ياوري نمودند ● .

و حضرت صادق عليه السلام ميفرمايند كه اميرالمؤمنين عليه السلام در نامه خود به سهل بن حنيف رحمه الله فرمودند : قسم بخدا كه بقوت ظاهر جسدي و حركت حاصل از قوت اغذيه نبود كه در خيبر را كندم و به پشت سر خود افكندم بلكه من با قوتي ملكوتي و نفسي كه از نور خدا منور بود تأييد شدم و من از احمد همچون نوري هستم برخاسته از نوري قسم بخدا كه اگر همه عرب پشت بيكديگر دهند كه با من جنگ كنند من رو نخواهم گرداند و اگر فرصت يابم و بر آنها دست يابم احدي از دشمنان را باقي نميگذارم و كسي كه باك ندارد مرگ او چه وقت ميرسد دلش در سختيها و حوادث دردناك استوار و محكم است ● .

باري غنائم و اسيران فراوان نصيب مسلمين شد و پيغمبر خمس را جدا كردند و باقي را بين آنها قسمت فرمودند و به زنان پرستار كه براي زخم‌بندي و مراقبت مجروحين همراه آنها بودند نيز مبلغي مرحمت فرمودند و در [ص 84] پائين دست خيبر قلعه فدك قرار داشت و املاك و باغ و زراعتهائي كه متعلق باهل آنجا بود و پيغمبر (ص) آنجا را بدون جنگ تصرف فرمود و قانون شرع آن است كه آنچه را پيغمبر بدون جنگ تصرف فرمايد خاص اوست پس فدك متعلق بآن حضرت شد و در اين وقت جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و اين آيه را آورد كه : و آت ذا القربي حقه ● .

يعني حق خويشاوند را باو بده پيغمبر فرمود اين خويشان كدامند جبرئيل عرض كرد فاطمه عليها السلام ، باغات و بساتين فدك را باو مرحمت كن و حضرت نيز آنها را بحضرت فاطمه دادند حضرت فاطمه (ع) عرض كردند آنچه را كه خدا به من داده تقديم شما نمودم حضرت فرمودند مال تو باشد و فرزندان تو و بزرگان اصحاب را حاضر فرموده سندي نوشتند كه املاك فدك متعلق به حضرت فاطمه و فرزندان اوست و آن حضرت نيز در حيوة حضرت پيغمبر (ص) هر سال بقدر قوت خود از درآمد فدك برميداشتند و باقي را ميبخشيدند . و از حضرت صادق عليه السلام روايت ميكند كه وقتي پيغمبر (ص) به مدينه برگشتند نزد حضرت فاطمه رفتند و فرمودند دختركم خداوند فدك را به پدرت مرحمت فرموده و مخصوص اوست و ساير مسلمانان سهمي در آن ندارند و مادرت خديجه مهرش را از من طلبكار بود حال فدك را پدرت در عوض آن مهر به تو ميدهد مال تو باشد و بعد از تو مال اولادت و به حضرت امير فرمود كه اين مطلب را بر روي چرمي نوشتند و خودشان و يكي از غلامان پيغمبر (ص) و ام‌ايمن شهادت دادند آن وقت [ص 85] پيغمبر (ص) فرمودند ام‌ايمن زني است از اهل بهشت ● .

و روايت شده كه در بازگشت در منزل صهبا پيغمبر (ص) سر خود را در دامان اميرالمؤمنين گذاشته بودند و چنين پيدا بود كه بر آن حضرت وحي نازل ميشود و اميرالمؤمنين (ع) نماز عصر را نخوانده بودند و آفتاب در شرف غروب بود و حضرت امير روا نداشتند كه حضرت را بيدار كنند و نماز عصر از ايشان فوت شد و پيغمبر (ص) چون بيدار شدند فرمودند خدايا اگر علي در طاعت پيغمبر تو بوده آفتاب را برگردان تا نماز عصر را ادا كند و بروايت اسماء بنت عميس آفتاب بعد از آنكه غروب كرده بود از مغرب سر برآورد چنانكه نور آن بر كوه و دشت تابيد و آن حضرت نماز عصر خود را بجا آورد .

و اين قضيه را علاوه بر علماي شيعه علماي اهل سنت نيز همچون طحاوي و قاضي عياض مالكي و احمد بن صالح و شيخ سعيد كازروني نقل نموده‌اند .

و در ذي‌قعده سال هفتم پيغمبر (ص) براي قضاء عمره سال قبل حركت فرموده به مكه آمدند و فرمودند هركس سال قبل در حديبيه بوده بيايد و عمره بگذارد و جز آنها كه وفات يافته يا شهيد شده بودند همه آمدند و پيغمبر (ص) از طرف حجون وارد شدند و عبدالله بن رواحه مهار شتر آن حضرت را گرفته بود و تشريف آوردند و وارد مسجد شدند و قريش هم غالبا به بالاي كوهها رفتند و شهر و مسجد را في الجمله خلوت نمودند و پيغمبر (ص) سواره طواف فرموده با چوب دست خود استلام ركن ميفرمود و به بلال فرمودند كه بر بام كعبه اذان بگويد و قريش اجازه ندادند كه حضرت وارد [ص 86] كعبه شوند و گفتند در قرارداد پارسال چنين چيزي نبوده و حضرت خواستند قدري از سه روز بيشتر بمانند با آنهم موافقت ننمودند پس بعد از سه روز مراجعت فرمودند و در همانجا ميمونه دختر حارث را تزويج فرمودند و او آخرين زنان آن حضرت بود و قبل از او ام‌حبيبه دختر ابوسفيان بن حرب را كه در حبشه بود و شوهرش فوت شده بود بتوسط نجاشي تزويج فرموده بود و وقتي خبر اين تزويج بابوسفيان رسيد قدري بر او گران آمد . و در سال هفتم نيز با ماريه قبطيه بملك يمين مزاوجت فرموده بود كه او مادر ابراهيم پسر آنحضرت است .

باري در سال هشتم جمعي از كفار باسلام گرويدند كه از جمله آنها خالد بن وليد و عمرو عاص و عثمان بن طلحه بودند كه در مدينه خدمت پيغمبر (ص) آمده و اسلام آوردند و از گناهان و جسارتها و عداوتها طلب عفو كردند پيغمبر (ص) فرمودند اسلام گناهان گذشته را محو ميكند .

و در همان سال پيغمبر (ص) حارث بن عُمَير اَزْدي را برسالت بسوي حاكم بصري در شام فرستادند و در زمين موته كه از اراضي اردن است شُرَحْبيل بن عمر غَسّاني با او برخورد نموده و او را شهيد نمود و پيغمبر (ص) از شنيدن اين خبر سخت ناراحت شدند و لشكري را بسوي موته اعزام فرمودند به سرداري جعفر بن ابيطالب و فرمودند اگر او كشته شد زيد بن حارثه و اگر او هم كشته شد عبدالله بن رواحه امير لشكر باشند و اگر عبدالله هم كشته شد مسلمانان باختيار خود اميري انتخاب كنند . يكي از يهوديان بنام نعمان حاضر بود گفت اگر اين شخص پيغمبر باشد هيچ يك از اينهائي كه نامشان را برد باز نخواهند گشت و به زيد گفت عهد ميكنم كه تو از اين [ص 87] جنگ برنگردي زيد گفت من شهادت ميدهم كه او پيغمبر خداست و صادق است باري پيغمبر تا ثنية الوداع لشكر را مشايعت نموده و بآنها توصيه‌هائي فرمودند كه تقوي داشته باشند و اطفال و پيران را نكشند و بنائي را خراب ننمايند و نخل و شجري را قطع نكنند و قبل از جنگ ، نخست اسلام را بر آنها عرضه نمايند و از اين قبيل نصايحي فرمودند و برگشتند و لشكر روانه شد تا در زمين موته با لشكري از روم كه شرحبيل از هراكليوس خواسته بود دچار شدند و جمعيت آنها بسيار بيشتر از مسلمانان بود و جنگ سختي درگرفت و جعفر بن ابيطالب و عبدالله بن رواحه و زيد بن حارثه هر سه كشته شدند و مسلمانان شكست خوردند و فرماندهي را به خالد بن وليد واگذاشتند و در روز بعد مسلمانان مبارزاتي كردند و في الجمله پيش بردند لكن ديگر ماندن را در عهده خود نديدند و بازگشتند .

باري هنگام شهادت جعفر پيش از آنكه خبر به مدينه برسد پيغمبر (ص) خبر دادند كه جعفر شهيد شد و بخانه او رفتند و به فرزندان او عبدالله و عون و محمد اظهار مرحمت ميفرمودند و دست بر سر آنها ميكشيدند اسماء بنت عميس كه مادر آنها بود عرض كرد طوري آنها را نوازش ميكنيد مثل آنكه يتيم شده باشند حضرت از هوش او تعجب كردند و فرمودند بلي جعفر شهيد شد اسماء صدا به گريه و زاري بلند كرد حضرت فرمودند بشارتي بدهم به تو عرض كرد بفرمائيد فرمودند خدا در بهشت باو دو بال عطا فرموده كه با آنها پرواز ميكند اسماء گفت يا رسول الله چه خوب بود كه اين مطلب را در جمع مردم ميفرموديد و آنها از اين فضيلت باخبر ميشدند كه نام او و فضائل او همواره در بين مردم بماند و حضرت [ص 88] باز از عقل او تعجب فرمودند و فرمودند ميگويم و عبدالله بن جعفر را برداشتند و دست او را گرفته و به مسجد بردند و بمنبر بالا رفتند و عبدالله را روي پله پائينتر نشاندند و اثر اندوه و حزن فراوان در چهره آن حضرت ظاهر بود آن وقت عباراتي باين مضامين فرمودند كه كثرت اعتبار مرد به برادر و پسر عم است و جعفر بن ابيطالب شهيد شده و خدا باو دو بال مرحمت فرموده كه در بهشت با آنها پرواز ميكند و از منبر پائين آمدند و عبدالله را بخانه خودشان بردند و دو برادرش را هم آوردند و تا سه روز در منزل خودشان نگاه داشتند و حضرت فاطمه را امر فرمودند كه برود و بر جعفر گريه و عزاداري كند و خلاصه آنكه آن حضرت جعفر را بسيار دوست ميداشتند و گاه فرموده بودند مردم از شجره‌هاي گوناگونند و من و جعفر از يك شجره هستيم يا فرمودند از يك طينت هستيم و اخلاق جعفر را مي‌پسنديد و يك بار فرمودند من و جعفر از حيث خلق و خلق به يكديگر شباهت داريم و جعفر طيار در وقت شهادت چهل و يك سال داشت و روايت ميكنند كه وقتي خبر شهادت جعفر و زيد بن حارثه به پيغمبر رسيد گريه كردند و فرمودند برادرهاي من و دو مونس من و دو هم‌سخن و هم‌گفتگوي من بودند .

باري لشكر اسلام بعد از چندي بمدينه باز گشتند و سرافكنده و شرمسار بودند و بسياري از آنها زن و بچه‌شان آنها را به خانه راه نميدادند كه چرا نمانديد و كشته نشديد و گريختيد و بعضي به خانه رفتند و از بيرون آمدن شرم داشتند تا آنكه پيغمبر (ص) چند كلمه‌اي از راه مرحمت در حق آنها فرمودند كه اينها گريخته‌گان نيستند و كرارند و جنگ خواهند نمود تا نظر [ص 89] ديگران نسبت بآنها عوض شد و بعد از آن پيغمبر (ص) لشكري را براي جنگ با اهل وادي يابس فرستادند به فرماندهي اميرالمؤمنين عليه السلام و آن حضرت صبحگاهي بر آن قوم يورش برده و آنها را شكست داد و غنائم بسيار گرفته و بازگشت ● و سوره و العاديات در وصف آن غزوه نازل شد و در آن سوره به قضيه حسد عمرو عاص و رفيقان او بحضرت امير (ع) اشاره شده و نام آن غزوه ذات السلاسل است .

باري چون اميرالمؤمنين عليه السلام از آن جنگ باز ميگشت پيغمبر (ص) از او استقبال فرمود و مردم نيز بامر رسول خدا (ص) بيرون شهر آمده در دو صف ايستادند و پيغمبر (ص) جلو آنها بود پس چون اميرالمؤمنين عليه السلام آن حضرت را مشاهده نمود از اسب پياده شد پيغمبر فرمودند سوار شو كه خدا و رسول او از تو راضيند و حضرت امير (ع) از خوشحالي گريه ميكرد پيغمبر فرمودند يا علي اگر نميترسيدم كه طوايفي از امت من درباره تو همان را بگويند كه نصاري درباره مسيح عيسي بن مريم گفتند در شأن تو سخني ميگفتم كه بر هيچ گروهي از مردم عبور نكني مگر آنكه خاك زير پاي ترا ( به تبرك ) بردارند .

از شروطي كه در عهدنامه حديبيه مقرر شده بود اين بود كه هيچ يك از دو طرف به حليف و جار ديگري تعرض ننمايند و جار بمعني مجير و مستجير است يعني پناه‌دهنده يا كسي كه طلب پناه و اغاثه و فريادرسي كند و جوار بمعني عهد و امان است يعني عهد ميكردند كه ديگري جار آنها باشد و [ص 90] مدافع او ميشدند و ميگويند هو في جواري يعني در جوار من است يعني در عهد و امان من است باري از موافقتهاي حديبيه آن بود كه هركه خواهد در عهد جوار رسول خدا (ص) داخل شود مانعي نباشد و قبيله خزاعه با پيغمبر (ص) هم‌عهد شدند و بني‌بكر هم با قريش پيمان بستند ، و اين دو قبيله از سابق با هم دشمني داشتند و بين آن دو نزاعي واقع شد و قريش به بني‌بكر اسلحه دادند و شبانه و بطور مخفي و با لباس مبدل بعضي از قريش با خزاعه جنگ كردند از جمله عكرمه پسر ابوجهل و سهل بن حنيف كه بر خلاف عهد شخصا در جنگ شركت كردند خلاصه كه آن جماعت بيست نفر از خزاعه را كشتند و عمرو بن سالم خزاعي سوار شد و بمدينه آمد و در مسجد در حضور جمع بعرض پيغمبر (ص) رساند كه قريش خلاف عهد كردند و ميثاق را شكستند و ما را به قتل رساندند حضرت فرمودند كافي است و برخاستند و به خانه ميمونه آمدند و غسل كردند و فرمودند ياري نشوم اگر بني‌كعب را ياري نكنم و بني‌كعب اقوام عمرو بن سالم بودند و قريش در اين موقع فهميدند كه بد اشتباهي كرده‌اند و ابوسفيان را بمدينه فرستادند تا بلكه پيمان را تجديد كند و محكم نمايد و او به مدينه آمد و خدمت حضرت عرض كرد خون قوم خود را حفظ كن و امان بده و بر مدت عهد بيفزا حضرت فرمودند غدري كرده‌ايد گفت نه فرمودند اگر كاري نكرده‌ايد ما بر سر عهد هستيم و ابوسفيان رفت و با ابوبكر و عمر صحبت كرد آنها هم وساطتي نكردند پس بخانه دخترش ام‌حبيبه رفت و خواست روي فرش بنشيند ام‌حبيبه فرش را پيچيد و جمع كرد گفت دخترم آيا اين فرش را از من دريغ ميداري گفت بلي اين فرش رسول خداست (ص) و تو نجس مشرك نبايد بر [ص 91] آن بنشيني و كلمات ديگري نيز در مذمت پدر بر زبان راند پس ابوسفيان بيرون آمد و بخدمت فاطمه سلام الله عليها شتافت و عرض كرد اي دختر سيد عرب تو قريش را در جوار خود آور و بر مدت آن عهد بيفزا كه گرامي‌ترين بانوئي در ميان خلق باشي حضرت فاطمه فرمودند جار دادن من جار دادن پيغمبر است (ص) عرض كرد دو پسرت را بفرما فرمودند آنها سنشان مقتضي نيست و عليه پيغمبر (ص) هم احدي امان نخواهد داد اين وقت ابوسفيان بحضرت امير عرض كرد يا ابوالحسن كارم سخت شده شما نصيحتي بفرمائيد فرمودند تو شيخ قريش هستي برو در مسجد بايست و بگو من ميان همه قريش امان دادم بعد روانه سرزمينت بشو عرض كرد تصور ميفرمائيد مفيد باشد فرمودند نه والله گمان نميكنم اما چاره ديگري برايت نميبينم ابوسفيان هم همين كار را كرد و به مسجد آمد و گفت مردم من جوار دادم و همه قريش در جوار منند يعني به هر دو طرف امان دادم و سپس شتر خود را سوار شده و به مكه رفت و در آنجا وقتي قصه را گفت همه گفتند پسر ابوطالب با تو بازي كرده و اين حرف تو هيچ فايده‌اي نخواهد داشت ابوسفيان گفت ديگر چاره‌اي نبود . از آن سو پيغمبر (ص) امر به تجهيز لشكر فرموده در روز دهم ماه مبارك سال هشتم هجري با ده هزار لشكر كه چهارصد سوار در بين آنها بود بسوي مكه حركت فرمودند و قريش از حركت آنها بي‌خبر ماندند تا پيغمبر (ص) به مر الظهران رسيدند ابوسفيان هنگام شب از مكه بيرون آمده بود كه ببيند اخباري باو ميرسد يا نه و عباس هم از لشكر پيغمبر (ص) بيرون آمده بود و ميخواست هيزم‌كشي را پيدا كند و او را بفرستد كه جاي پيغمبر (ص) را به بعض قريش بگويد تا آنها بيايند و [ص 92] امان بگيرند كه در اين وقت عباس و ابوسفيان به هم رسيدند و از ديدار يكديگر مسرور شدند ابوسفيان از اخبار پرسيد و عباس گفت اينك اين پيغمبر است با ده‌هزار سپاه آمده ابوسفيان گفت مرا به چه امر ميكني گفت ترك شتر من بنشين ترا ببرم خدمت پيغمبر (ص) كه امان بگيري و گرنه گردنت را ميزنند و او را برد خدمت پيغمبر (ص) عمر گفت يا رسول الله اجازه بده من گردن او را بزنم عباس گفت من باو جار داده‌ام باري شب را ماند تا صبح باز عباس او را بخدمت حضرت آورد حضرت فرمودند واي بر تو ابوسفيان وقت آن نرسيده كه بفهمي خدائي جز خدا نيست گفت پدر و مادرم فداي تو چقدر بزرگوار و كريمي و حليم و مهرباني يعني با آنهمه جفاها كه ما كرده‌ايم مرحمت ميكنيد والله گمانم اين شده كه اگر خداي ديگري بود روز بدر و احد بكار ميخورد و كمكي ميكرد حضرت فرمود واي بر تو اي ابوسفيان وقت آن نشده كه بداني من فرستاده خداوندم عرض كرد پدر و مادرم فداي تو اما اين مطلب هنوز در دل من جا نيفتاده عباس گفت واي بر تو پيش از آنكه گردنت را بزنند شهادت بده و او از خوف جان شهادت داد و گفت اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله بعد عباس وساطت كرد و عرض كرد ابوسفيان در بين قريش مكانتي دارد و فخردوست است يك منزلت اختصاصي باو مرحمت بفرمائيد پيغمبر (ص) هم اجازه دادند كه خانه او بست باشد و فرمودند هركس داخل خانه ابوسفيان شود يا داخل دار حكيم شود و هركس سلاح خود را بر زمين گذارد در امان است و هركس در خانه خود بماند و در خانه خود را ببندد در امان است و هركس به مسجد الحرام داخل شود در امان است باري عباس ابوسفيان را در معبر [ص 93] تنگي واداشت كه لشكر اسلام كه عبور ميكنند آنها را ببيند و كثرت آنها را درك كند و بفكر حيله‌اي نيفتد .