[ص 32] و در سال بعد بروايت علي بن ابراهيم در مدينه بين طايفه اوس و طايفه خزرج اختلافات چند ساله شدت گرفته بود و دو نفر از خزرج بنامهاي اسعد بن زراره و ذكوان به مكه آمدند كه طرفداري و حمايت بعض اهل مكه را بر ضد طايفه اوس جلب كنند و مشركين در مكه ايشان را از نزديك شدن به پيغمبر (ص) نهي ميكردند و ميگفتند با او سخن نگوئيد كه شما را سحر خواهد كرد اما از آنجا كه خدا ميخواست آنها خدمت پيغمبر (ص) رسيدند و حضرت اسلام را بر آنها عرضه فرموده آياتي از قرآن براي آنها خواندند و آن دو اسلام آوردند و از آن حضرت خواهش نمودند كسي را همراه آنها به مدينه بفرستد كه قرآن را تعليم دهد و مردم را باسلام بخواند حضرت هم مُصعَب بن عُمَير را معين فرمودند و او جواني بود كه مسلمان شده بود و باين جهت پدر و مادرش او را از خانه بيرون كرده بودند و او در خدمت پيغمبر (ص) در شعب ابيطالب بود و آيات زيادي از قرآن را فرا گرفته بود خلاصه مصعب بن عمير همراه آنها به مدينه رفت و در هر محله شروع به دعوت نمود و بعض جوانها از او ميپذيرفتند تا آنكه روزي مصعب با اسعد بن زراره به محله بني عمرو بن عوف رفتند و بزرگ آنها دائي اسعد ، سعد بن معاذ بود كه از بزرگان اوس محسوب ميشد و اسعد به مصعب بن عمير گفته بود اگر دائي من داخل در اين طريقه شود كار تمام است .

باري وقتي كه مصعب در آنجا شروع به تبليغ نمود سعد بن معاذ به اُسَيد بن خُضَير كه از اشراف آن جماعت بود گفت برو و اسعد و اين قرشي را منع كن كه جوانها را از راه بدر نكنند اسيد هم قبول كرد و به محلي كه مردم دور مصعب جمع شده بودند رفت و شروع به نهي آنها نمود مصعب گفت [ص 33] مينشيني كه ما اين امر را بر تو عرضه كنيم ؟ اگر پذيرفتي كه هيچ و گرنه ما ميرويم و شما را ناراحت نميكنيم .

اسيد پذيرفت و او سوره‌اي از قرآن براي او خواند و چون اسيد سوره را شنيد گفت وقتي كه بخواهند مسلمان شوند بايد چه كار كنند مصعب گفت غسل ميكني و دو جامه پاكيزه ميپوشي و شهادتين بر زبان ميآوري و دو ركعت نماز ميخواني ، پس اسيد با لباسي كه داشت خود را در چاه كم‌عمقي كه آن نزديكي بود انداخت و سپس بيرون آمده و لباسهاي خود را فشرد كه آب آن برود و گفت اسلام را بر من عرضه كن پس شهادت لا اله الا الله و محمد رسول الله را بر او عرضه نمودند او هم شهادت داد و دو ركعت نماز خواند بعد نزد سعد بن معاذ آمد و سعد كه از قصه خبر شد خودش برخاست و نزد آنها آمد و مصعب سوره حٰمۤ تنزيلٌ من الرحمن الرحيم را بر او خواند ، مصعب ميگويد والله وقتي سعد سوره را شنيد پيش از آنكه سخني بگويد از رخساره او فهميدم كه مسلمان شده پس سعد بن معاذ فرستاد از منزلش دو جامه پاكيزه آوردند و غسل كرد و شهادتين بر زبان آورد و دو ركعت نماز گذارد بعد برخاست و دست مصعب را گرفت و گفت امر خود را اظهار كن و از احدي مترس بعد آمد ميان محله ايستاد و فرياد زد كه اي بني عمرو بن عوف همه بيائيد و وقتي كه سعد صدا كرد همه مردم از زن و مرد و كوچك و بزرگ جمع شدند آنوقت سعد بن معاذ گفت منزلت من پيش شما چطور است گفتند آقاي ما هستي و هرچه بگوئي اطاعت ميكنيم و امر تو را رد نميكنيم پس سعد گفت بر همه شما از مرد و زن و اولادتان حرام است كه با من سخن بگوئيد مگر آنكه شهادت به لا اله الا الله و محمد رسول الله بدهيد و حمد [ص 34] خدائي را كه ما را باين معني گرامي داشته پس بدنبال دعوت سعد هيچ خانه‌اي از بني عمرو بن عوف نماند مگر آنكه زني يا مردي در آن اسلام آورد و مصعب را تشويق و تشجيع كرد كه امر خود را ظاهر كند و اسلام در مدينه شايع شد و از هر دو طايفه اوس و خزرج جماعت بسياري مسلمان شدند و صحبتهائي هم كه اهل مدينه از يهود شنيده بودند كه پيغمبري ظاهر ميشود و محل هجرت او مدينه خواهد بود نيز در اسلام آنها بي‌تأثير نبود .

باري پس از آن مسلمانان مكه كه مورد اذيت قريش واقع ميشدند پيغمبر (ص) آنها را به مدينه ميفرستادند و اوس و خزرج آنها را پذيرفته مهمانداري ميكردند و بعضي را هم از جمله جعفر بن ابيطالب به حبشه نزد نجاشي فرستادند و بعد در مدينه بايشان ملحق شدند .

مطلب سوم - در تاريخ هجرت آن حضرت است .

در سال سيزدهم بعثت كه جماعتي از اوس و خزرج در موسم به مكه رفته بودند پيغمبر (ص) بطور پنهاني با آنها صحبت كردند و از آنها عهد گرفتند كه پس از هجرت به مدينه آنها از آن حضرت پشتيباني نمايند و جماعت با آن حضرت بيعت نمودند بر آنكه خدا را بپرستند و شرك نورزند و تا پاي جان از آن حضرت و خانواده ايشان حمايت كنند و اين بيعت را بيعت عقبه دوم گفته‌اند چون قبل از آنهم ملاقاتي در همانجا در سال ديگر با اهل مدينه فرموده بود .

باري حضرت جماعتي از مسلمين را بمدينه فرستادند و خود منتظر ماندند كه خدا اذن دهد كه هجرت بفرمايند و در اين اوقات مشركين قريش در [ص 35] دار الندوة كه محل اجتماع و صحبت آنها بود جمع شدند و براي قتل آن حضرت توطئه كردند كه شبانه دسته‌جمعي بريزند و با شمشيرهاي خود آن حضرت را بقتل برسانند و خداوند مكر قريش را به پيغمبر خود خبر داد و حضرت قضيه را باميرالمؤمنين اطلاع دادند و فرمودند اينها قصد دارند كه مرا هلاك كنند و خدا مرا امر به هجرت فرموده و امر كرده كه امشب به غار ثور بروم تو بايد در بستر من بخوابي كه امر بر آنها مشتبه شود عرض كرد اگر من بجاي شما بخوابم شما سالم ميمانيد فرمودند بلي پس اميرالمؤمنين (ع) تبسم نمود و زمين را بشكرانه آنكه خدا پيغمبر (ص) را سالم نگاه ميدارد سجده كرد و سر برداشت و عرض كرد شما برويد چشم و گوش و دلم بفداي شما و پيغمبر (ص) فرمودند يا علي بدان كه خداي تعالي اولياء خود را بقدر ايمان و منازل آنها در دينش امتحان ميكند و از همه مردم پربلاتر انبيا هستند بعد هركه شبيه‌تر بآنها باشد و خداوند اي پسر مادرم ترا امتحان فرموده و مرا به تو امتحان نموده همانطور كه ابراهيم را به اسمعيل امتحان كرده پس صبر كن آنوقت پيغمبر (ص) اميرالمؤمنين را در بغل گرفتند و گريه كردند و اميرالمؤمنين هم گريست و وداع نمودند و اميرالمؤمنين در جاي آن حضرت خوابيد و دل بمرگ نهاده بود كه فداي آن حضرت شود و جامه آن حضرت را كه برد سبزي بود بر خود پيچيد كه امر را بر آنها مشتبه كند و گمان كنند كه پيغمبر (ص) خوابيده ، تا آن حضرت فرصت رفتن و پنهان شدن بيابد از آن طرف قريش هم آمدند و خواستند داخل خانه شوند بعضي گفتند شب است شايد زنها و بچه‌ها در خانه باشند و اشتباها بديگري صدمه بخورد خوب است صبر كنيم تا هوا روشن شود پس خانه را محاصره [ص 36] نمودند و بمراقبت پرداختند و در اين وقت پيغمبر (ص) از خانه خارج شدند و آن جماعت كه بروايتي بيست و پنج نفر بودند بر در خانه نشسته بودند حضرت آيه سوره يس را خواندند كه ميفرمايد : و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لايبصرون ● . و مشتي خاك برداشته بر سر آنها افشاندند و رفتند و هيچيك از آنها حضرت را نديدند و اين شب ظاهرا شب اول ربيع الاول از سال سيزدهم بعثت بود و در مورد خوابيدن اميرالمؤمنين عليه السلام در بستر پيغمبر (ص) آيه نازل شد و خداوند فرمود : و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤوف بالعباد ● يعني و از ميانه ناس هست كسي كه جان خود را ميدهد تا رضاي خدا را بدست آورد و خدا با بندگان مهربان است .

باري چون صبح شد قريش به داخل خانه هجوم آوردند و وارد اطاق پيغمبر (ص) شدند و به طرف بستر آن حضرت حمله بردند و خالد بن وليد جلوي آنها بود كه در اين وقت اميرالمؤمنين عليه السلام يك‌مرتبه از جا بلند شده و غفلتا دست خالد را گرفته طوري بر آن فشار آورد كه فريادش بلند شد و گريخت و جماعت هم به صحن خانه گريختند و حضرت امير بيرون آمدند و آنجا روشن بود و جماعت ديدند كه علي است گفتند ما تو را نمي‌خواستيم رفيقت كجا رفت حضرت فرمودند خبر ندارم و بروايتي فرمود مگر او را بمن سپرده بوديد كه از من ميخواهيد ؟ شما باو گفتيد ما تو را از بلاد خود اخراج ميكنيم و او خودش رفت . قريش با شنيدن اين مطلب برگشتند و شروع به [ص 37] زدن ابولهب كردند به گمان اينكه با آنها خدعه كرده و آنگاه به تعقيب پيغمبر پرداختند و بر اميرالمؤمنين (ع) جاسوساني گماشتند كه ببينند چه ميكند .

باري جماعت ، ابوكرز نامي را آوردند كه ردزن ماهري بود و رد پاي پيغمبر (ص) و ابوبكر را برداشت و پيغمبر (ص) آن شب ابوبكر را هم بمصالحي با خود برداشته بودند و هند بن ابي‌هاله هم همراه ايشان آمد و او پسر خديجه و ربيب آنحضرت بود بهر صورت ابوكرز رد پاها را گرفت تا به در غار ثور رسيد و گفت از اينجا نگذشته‌اند مگر آنكه به زمين يا آسمان رفته باشند و خداوند عنكبوت را فرستاد و بر در آن غار تار تنيد و كبوتري در آنجا تخم گذارد و تعقيب كنندگان وقتي به در غار رسيدند گفتند اگر داخل غار شده بودند تار عنكبوت پاره ميشد و تخم كبوتر صدمه ميديد و خلاصه برگشتند و خدا پيغمبر خود را از شر آنها نجات داد و هند بن ابي‌هاله را از در غار پيغمبر برگرداندند و باو دستوراتي دادند كه در شهر انجام دهد و او در شب دوم در خدمت حضرت امير (ع) به غار آمده ترتيب خريد مال سواري براي حركت پيغمبر (ص) را دادند و پيغمبر در باب امانات مردم سفارشاتي باميرالمؤمنين فرمودند و حضرت فاطمه را به ايشان سپردند و هر دو را به خداوند و حضرت امير برگشتند و در مكه ماندند تا حسب دستور پيغمبر (ص) امانات مردم را بآنها رد نمايند و مال سواري براي حضرت فاطمه و ديگر بني‌هاشم كه قصد هجرت داشتند تهيه كنند . و پيغمبر (ص) سه روز در غار ماندند و سپس روانه مدينه گرديدند تا نزديك مدينه شده و در قبا توقف نمودند ابوبكر عرض كرد داخل مدينه شويم فرمودند تا پسر مادرم و دخترم فاطمه نيامده‌اند وارد نميشوم و باميرالمؤمنين ابن ام ميفرمود چون [ص 38] مادر ايشان فاطمه بنت اسد براي پيغمبر (ص) مثل مادر بود و در بچگي مراقبت زيادي از آن حضرت نموده بود و حضرت او را بسيار دوست ميداشتند .

بهر صورت پيغمبر (ص) به ابوبكر جواب رد دادند و ابوبكر از اينكه پيغمبر (ص) براي رسيدن علي عليه السلام صبر ميفرمايد دلگير شد و تنها به مدينه رفت آنگاه پيغمبر (ص) باميرالمؤمنين عليه السلام نوشتند كه ديگر معطل مشو و نزد ما بيا حضرت امير هم با جمعي قرار گذاشتند كه مخفيانه هنگام شب حركت كنند و فواطم را برداشتند كه عبارت بودند از حضرت فاطمه سلام الله عليها و فاطمه بنت اسد والده خودشان و فاطمه دختر زبير بن عبدالمطلب و آمدند تا مدينه و در قبا بحضور پيغمبر (ص) رسيدند و اين وقت قريب دوازده روز بود كه پيغمبر (ص) در قبا بودند و سه روز در منزل كلثوم بن هدم و باقي را در منزل خَيْثَمه اقامت فرموده بودند و مسجد قبا را بنا نهاده و در آن نماز خواندند و اين همان مسجد است كه در قرآن خداوند فرموده است لمسجد اسس علي التقوي من اول يوم احق ان تقوم فيه ● و از وقايع آن ايام آنكه چون پيغمبر (ص) به قبا رسيدند و در آنجا توقف كردند مردم مدينه دسته دسته به قبا ميشتافتند و حضرت را زيارت ميكردند و از جمله آنها سلمان فارسي اعلي الله مقامه بود كه در آن وقت بواسطه ظلمي بغلامي شخصي يهودي مبتلا بود ، و مختصر قصه آنكه چون به خبر دادن بعض اهل كتب و راهبان دانسته بود كه صاحب دين حنيف در [ص 39] مكه ظاهر ميشود بقصد زيارت آن حضرت حركت نموده لكن در راه جمعي بر او تاخته و وي را اسير كردند و به شخص يهودي فروختند و قصه مفصل است و اگر خدا بخواهد ان شاء الله در باب خاصي كه احوال بعض بزرگان شيعه را ذكر ميكنيم شمه‌اي از شرح حال آن جناب را خواهيم آورد ، باري سلمان چون در مدينه خبر ميمنت‌اثر ورود آن حضرت را شنيد قدري خرما برداشته به قبا رفت و قدري از آن را در ظرفي نهاده خدمت پيغمبر (ص) آورد حضرت فرمودند اين چيست عرض كرد اين صدقه است ديدم شما غريب هستيد و وارد اينجا شده‌ايد خواستم از صدقات ما ميل نمائيد پيغمبر (ص) بديگران فرمودند بسم الله بگوئيد و بخوريد و خود ميل ننمودند سلمان كه اين را ديد به فارسي گفت اين يكي و بعد ظرف ديگري از خرما آورد پيغمبر (ص) فرمودند اين چيست عرض كرد اين هديه است براي سركار آورده‌ام حضرت فرمودند بسم الله بگوئيد و بخوريد و خودشان هم ميل كردند پس سلمان گفت اين دو علامت بعد دور حضرت گشت و حضرت جامه را از شانه خود انداختند كه در اين وقت سلمان چشمش به مهر نبوت و آن خال افتاد پس پيش رفت و شروع به بوسيدن آن نمود حضرت فرمودند شما كه هستيد گفت من مردي از اهل فارس هستم كه از فلان تاريخ از بلاد خود بيرون آمده‌ام و قصه خود را گفت و اسلام آورد پيغمبر (ص) فرمودند بشارت باد ترا و بر تو باد به صبر زود باشد كه خدا تو را از دست آن يهودي نجات دهد .

باري بعد از رسيدن اميرالمؤمنين حضرت يك روز يا دو روز ماندند و سپس بطرف مدينه حركت فرمودند و چون به مدينه رسيدند طوايف اوس و خزرج [ص 40] محله به محله جلوي آن حضرت را ميگرفتند و خواهش و اصرار مينمودند كه در محله آنها فرود آيد و حضرت همه جا ميفرمود مهار اين شتر را رها سازيد كه مأمور است و چون مقابل عبدالله بن ابي رسيد ايستاد و بعضي گمان ميكردند كه او لابد از حضرت استدعاي نزول ميكند لكن آن بدبخت به حضرت گفت برو نزد آنها كه ترا مغرور كرده و خدعه نموده و آورده‌اند و پيش آنها منزل كن و با ما در ديار ما غل و غش مكن و از اين بي‌ادبيها و سعد بن عباده در اين وقت عرض كرد يا رسول الله از سخن اين شخص چيزي به دل مگير چون ما جمع شده بوديم كه او را رئيس و حاكم خود قرار دهيم حالا خيال ميكند كه تو سلطنت و حكومتي را كه مشرف بآن بود از او گرفته‌اي حال بر ما وارد شو و از ما مگذر پيغمبر زمام شتر را سست كردند و شتر پيش رفت تا رسيد به جائي كه الآن بنام مسجد پيغمبر (ص) هست در جوار حرم ايشان و آن روز آنجا محصوره‌اي بود متعلق به دو يتيم بنامهاي سهل و سهيل كه تحت سرپرستي اسعد بن زراره بودند و از آن محصوره براي مواشي يا خشك كردن خرما استفاده ميكردند و در پهلوي آنجا شتر بر در خانه ابوايوب بن خالد بن زيد زانو زد و حضرت پياده شدند و مردم ريختند و هر يكي اصرار ميكردند كه وارد خانه ما بشويد در اين وقت مادر ابوايوب زرنگي كرد و رحل و بار شتر آن حضرت را باز كرد و بمنزل خود برد و در اين وقت مردم بر اصرار افزودند حضرت فرمودند بار من كو ؟ عرض كردند مادر ابوايوب آن را برد توي خانه فرمودند المرء مع رحله يعني مرد همراه رحل و بار خود است و به خانه ابوايوب رفتند و اسعد بن زراره هم شتر حضرت را به خانه خود برد .

[ص 41] و خانه ابوايوب دو طبقه بود و عرض كرد يا رسول الله شما بالا راحت‌تر هستيد يا پائين ما خجالت ميكشيم بالا برويم و شما پائين باشيد حضرت فرمودند براي من همين پائين راحت‌تر است چون مردم براي ملاقات من ميآيند . پس از آن پيغمبر (ص) محصوره مجاور را از آن دو يتيم خريدند و در آنجا مسجد را بنا فرمودند و ديوارهاي آن را بقدر يك قامت ساختند و چون هوا گرم بود اصحاب عرض كردند اگر سايه‌باني بنا كنيم خوب است و حضرت اجازه فرمودند و ستونهائي زدند و چوبهائي گذاردند و از برگ خرما و اذخر و ساير بوته‌ها روي آن ريختند و بعد از مدتي كه باران از سقف ميريخت عرض كردند اگر اجازه بفرمائيد روي آن را گل بماليم و سقفي بزنيم فرمودند خير عريش كعريش موسي يعني سايه‌باني مثل عريش و سايه‌بان موسي .

باري پس از آن پيغمبر (ص) براي اصحاب و نزديكان خود در اطراف مسجد جاهائي را معين كرده و با پاي مبارك خط كشيدند و امر فرمودند كه در آنجاها خانه بسازند و فرمودند هركس خانه‌هاي خود را بفروشد برايش بركت نميكند ● و آن خانه‌ها همه به مسجد در داشتند پس جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و عرض كرد كه خدا امر ميكند كه همه ، درهائي را كه بمسجد باز كرده‌اند ببندند بغير از تو و علي و براي علي حلال است در آن هرچه براي تو حلال است پس بعض اصحاب غضب كردند و آن حضرت ايشان را تسلي دادند كه امر خداست و من از پيش خود نگفته‌ام .

[ص 42] باري پيغمبر (ص) منزل خود را كه ساختند حضرت فاطمه سلام الله عليها هم در خدمت ايشان بود و در اين وقت ابوبكر ايشان را از آن حضرت خواستگاري نمود فرمود ببينيم تا خدا چه امر فرمايد بعد عمر ايشان را خواستگاري نمود و همانطور جواب فرمودند و بعضي باميرالمؤمنين (ع) عرض كردند شما چرا خواستگاري نميكنيد فرمودند من چيزي ندارم و دستم خالي است بعضي گفتند پيغمبر (ص) از شما چيزي نميخواهد پس اميرالمؤمنين (ع) نزد پيغمبر (ص) آمدند و خجالت ميكشيدند كه عرضي بكنند اين بود كه برگشتند و روز دوم رفتند و باز حيا مانع شد و برگشتند تا روز سوم كه خدمت حضرت رسيدند پيغمبر (ص) فرمودند يا علي مثل اينكه حاجتي داري عرض كردند بلي اي رسول خدا پيغمبر فرمودند شايد به خواستگاري آمده‌اي عرض كردند بلي اي رسول خدا حضرت فرمودند آيا چيزي داري عرض كردند هيچ ندارم غير از اين زره پيغمبر (ص) هم قبول فرمودند و حضرت فاطمه را به دوازده اوقيه و نيم نقره ● براي ايشان تزويج فرمودند و بعد زره را هم پس دادند و فرمودند منزلي آماده كن كه فاطمه بخانه بيايد و حضرت امير هم منزلي آماده نموده و پيغمبر (ص) حضرت فاطمه را بر استر اشهبي كه داشتند سوار كردند و سلمان مهار آن را گرفت و پيغمبر (ص) و عقيل و حمزه و جعفر و اهل بيت از عقب آنها ميرفتند و [ص 43] شمشيرهاي برهنه در دست داشتند و پيغمبر (ص) تكبير گفتند و از آنوقت در عروس‌كشان تكبير گفتن سنت شد باري آمدند تا آنكه علي عليه السلام و فاطمه سلام الله عليها را در حجره عزت و سعادت به يكديگر سپردند و در اين وقت كه يكسال بعد از هجرت بود حضرت فاطمه سلام الله عليها نه سال داشتند .

و بعد از نوزده ماه از هجرت كه هنوز حضرت رو به بيت المقدس نماز ميخواندند يهود استهزاء ميكردند كه شما تابع قبله ما هستيد و بطرف قبله ما نماز ميخوانيد و ما قبل از شما نمازخوان بوديم و پيغمبر (ص) مغموم شدند و شب بآسمان نگاه ميكردند و منتظر امر خدا بودند كه آيا در تغيير قبله اذني ميرسد ؟ روز ديگر حضرت به مسجد بني‌سالم رفتند و آن همان مسجدي بود كه روز جمعه‌ي حركت از قبا بطرف مدينه ، در آنجا نماز خوانده بودند . آن روز ظهر را با جمعي از مردان و زنان اصحاب خود در مسجد بني‌سالم نماز خواندند و دو ركعت اول نماز ظهر را بطرف بيت المقدس و دو ركعت دوم را بطرف كعبه خواندند چون در بين نماز آيه نازل شد كه : قد نري تقلب وجهك في السماء فلنولينك قبلة ترضيها فول وجهك شطر المسجد الحرام و حيث‌ما كنتم فولوا وجوهكم شطره الآيه ● . يعني بتحقيق ميبينيم اي پيغمبر كه رويت را بآسمان ميكني پس البته براي تو قبله‌اي قرار ميدهيم كه بآن راضي باشي پس بگردان روي خود را بطرف مسجد الحرام و هر جا كه بوديد روهاي خود را به جانب آن مسجد [ص 44] كنيد الآيه و پيغمبر (ص) سيزده سال در مكه و هفت ماه يا نوزده ماه در مدينه بطرف بيت المقدس نماز خواندند تا وقتي كه خدا مسجد الحرام را قبله قرار داد و نماز را پيغمبر (ص) دو ركعت دو ركعت ميخواندند و در مدينه تغيير دادند و هفت ركعت افزودند و نماز را بر همه فريضه قرار دادند .

و در مدت اقامت در مدينه پيغمبر (ص) جنگهاي كوچك و بزرگ زيادي فرمودند و در بعضي خودشان شركت ميكردند و بعض ديگر اصحاب را ميفرستادند و روايت شده كه آن حضرت بعد از هجرت در بيست و شش غزوه خودشان شركت فرمودند و عدد سراياي آن حضرت سي و شش سريه بوده و سريه به گروهي نه چندان بزرگ از لشكريان ميگفتند كه بطور پنهاني براي مبارزه و جنگ فرستاده ميشدند و غزوه به جنگ آشكار با لشكريان بيشتر ، اطلاق ميشد .

و اولين جنگي كه پيغمبر (ص) در آن حاضر شدند جنگ بدر بود و قافله‌اي از قريش كه ابوسفيان آنرا ميبرد و از شام ميآمد از آنجا ميگذشت كه بمكه برود و پيغمبر (ص) فرمودند ميرويم شايد كه خدا اين قافله را نصيب شما كند و از آن طرف خبر اين حركت به ابوسفيان رسيد او هم شخصي را به سرعت به مكه فرستاد كه قريش را خبر دهد كه اموالتان را خواهند برد قريش هم دسته‌جمع بيرون آمدند و از جمله آنها عباس بن عبدالمطلب بود و در اين وقت قافله قريش هم بسرعت رفت و خبر به پيغمبر (ص) رسيد كه لشكر قريش بطرف شما ميآيد حضرت از اصحاب مشورت كردند كه در پي قافله برويم يا بمانيم و با لشكر قريش جنگ كنيم و مسلمانان چندان مهياي جنگ نبودند و عده آنها سيصد و سيزده نفر بود هفتاد و هفت نفر از [ص 45] مهاجرين و دويست و سي و شش نفر از انصار و پرچم پيغمبر (ص) و مهاجرين در دست اميرالمؤمنين بود و پرچم انصار در دست سعد بن عباده و هفتاد شتر داشتند و دو اسب و شش زره و هشت شمشير و لشكر قريش نزديك هزار نفر بودند و صد اسب داشتند وقتي كه پيغمبر (ص) مشورت فرمودند ابوبكرگفت تكبرات قريش را كه ميدانيد ايماني ندارند و همواره عزت داشته‌اند و به ذلت نيفتاده‌اند ما هم اسباب جنگ همراه نداريم و از اين قبيل سخنان حضرت فرمودند بنشين و عمر برخاست و او هم مثل همين سخنان را گفت و باو هم فرمودند بنشين پس مقداد برخاست و گفت يا رسول الله اينها قريش هستند و داراي تكبر و خيلائي كه معروف است ما به شما ايمان آورده و تصديق شما را نموده‌ايم و شهادت ميدهيم كه آنچه آورده‌اي حق است قسم بخدا اگر بفرمائي بر روي آتش برويم يا بر روي شاخه‌هاي پرخار همراه تو ميآئيم و قسم به خدا كه مثل بني‌اسرائيل نخواهيم بود كه به موسي گفتند تو برو همراه خدايت جنگ كن و ما اينجا نشسته‌ايم بلكه ميگوئيم هرچه خدايت فرمايد بكن و ما همراه تو ميجنگيم پيغمبر (ص) فرمودند خدا به تو جزاي خير دهد و باز باصحاب فرمودند نظر شما چيست و قصدشان اين بود كه انصار كه جمعيت بيشتري دارند سخني بگويند و سعد بن معاذ برخاست و عرض كرد شايد قصد سركار اين است كه ما نظر خود را بگوئيم فرمودند بلي عرض كرد پدر و مادرم بفداي تو ما به شما ايمان آورديم و تصديق نموديم و شهادت داديم كه هرچه آورده‌اي حق است و از نزد خداست پس به هرچه ميخواهي امر كن و از اموال ما هرچه ميخواهي بگير و هرچه ميخواهي واگذار والله اگر بفرمائي همراه تو باين دريا [ص 46] بزنيم و در آن خوض كنيم اطاعت ميكنيم و بعيد نيست كه در اين امر خدا ترا موفق فرمايد و چشمت را روشن كند پس علي بركة الله جماعت را حركت بده . پيغمبر (ص) از اين سخنان سعد خوشحال شدند و فرمودند سيروا علي بركة الله خدا بمن يكي از دو مطلب را وعده داده يا قافله يا پيروزي بر قريش و وعده خدا خلف نميشود والله كه گويا ميبينم ابوجهل و عتبة بن ربيعه و شيبة بن ربيعه و فلان و فلان را كه بر خاك افتاده‌اند و امر فرمود به طرف بدر حركت كردند كه چاهي بود و قصه مفصل است . باري در محل بدر دو لشكر به هم رسيدند و ابوجهل بديگران ميگفت عده اينها كم است غلامان خود را هم بفرستيم كافي است و سخنهاي بسيار با هم گفتند و بحثها و اختلاف نظرها داشتند تا آنكه عُتْبة بن ربيعة بن عبدشمس بن عبدمناف كه رئيس قوم بود با برادرش شيبة بن ربيعه و پسرش وليد بن عتبه كه دائي معاويه بود و برادر هند بميدان آمدند و طلب مبارز كردند اول سه نفر از انصار براي جنگ با آنها رفتند لكن آنها نپذيرفتند و گفتند يا محمد كساني را بفرست كه هم‌شأن و هم‌رديف ما باشند پيغمبر هم عبيده پسر حارث بن عبدالمطلب را كه هفتاد سال داشت امر فرمودند كه برخيزد و همچنين به حمزه فرمودند عمو برخيز بعد باميرالمؤمنين نظر فرمودند و فرمودند يا علي تو هم برخيز و اميرالمؤمنين از همه جوانتر بود و در آن وقت بيست و پنج يا بيست و هفت سال داشت و پيغمبر (ص) فرمودند برويد و حق خود را بگيريد اينها ميخواهند نور خدا را خاموش كنند و نميتوانند و به عبيده فرمودند تو با عتبه بجنگ و حمزه را فرمودند با شيبه بجنگد و علي با وليد پس آنها بميدان رفتند و عبيده به عتبه حمله كرد و به يك ضربت فرق او را [ص 47] شكافت و عتبه ضربتي بر پاي او زد و هر دو افتادند و شيبه و حمزه مشغول جنگ با شمشير شدند و اميرالمؤمنين (ع) به وليد حمله نموده ضربه‌اي بر شانه وليد زدند به طوري كه شمشير از زير بغلش خارج شد و دست راست خود را با دست چپ برداشت و با آن ضربه‌اي بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام زد و حضرت بعدها فرمودند آن ضربه بقدري سنگين بود كه گمان كردم آسمان بر زمين آمد . باري حمزه و شيبه دست به گريبان بودند مسلمانان فرياد زدند يا علي نميبيني كه اين سگ به عمويت حمله نموده حضرت متوجه حمزه شدند و فرمودند عمو سرت را پائين بگير و حمزه سر را پائين آورد و حضرت ضربه‌اي بر سر شيبه زدند كه بهلاكت رسيد و عبيده پسر حارث بن عبدالمطلب را كه زنده بود و مجروح خدمت پيغمبر (ص) آوردند و گريه ميكرد و عرض ميكرد آيا من شهيد نيستم فرمودند چرا تو اول شهيد از خانواده ما هستي و سپس جنگ ادامه يافت و پيغمبر (ص) به اميرالمؤمنين فرمود يك مشت از اين ريگهاي بيابان به من بده و علي (ع) هم مشتي ريگ بآن حضرت داد و حضرت هم آنها را بسوي جماعت قريش پاشيدند و فرمودند : شاهت الوجوه و طوري شد كه مسلمانان آنها را يكي پس از ديگري ميكشتند يا اسير ميكردند و هفتاد نفر از آنها را كشتند و هفتاد نفر را اسير كردند و از اصحاب پيغمبر (ص) بين هشت تا يازده نفر شهيد شدند اما كسي اسير نشد و حضرت امير عليه السلام بيست و هفت نفر و به روايتي سي و پنج نفر از مشركين را در آن روز بهلاكت رساند و در ميان اسراي قريش يكي عباس بود كه هنگام شب ناله ميكرد و پيغمبر (ص) خواب نميرفت عرض كردند چرا شما نميخوابيد فرمود ناله عباس را ميشنوم [ص 48] كه در بند است پس اصحاب او را از بند رها كردند و حضرت خوابيدند و روز بعد صحبت‌هاي زيادي شد كه بايد اسرا را بكشند يا آنكه هر كدام فديه‌اي بدهند و آزاد شوند و بسياري مايل به فديه گرفتن بودند و بعد از آنكه پيغمبر (ص) امر به قتل نَضْر بن حارث بن كلده و عُقْبة بن ابي‌مُعيط فرمود اصرار كردند كه فديه بگيرند و بالاخره حضرت اجازه فرمودند كه بقيه اسرا فديه بدهند و آزاد شوند در حديث حضرت باقر عليه السلام است كه پيغمبر (ص) به عباس فرمودند يكصد اوقيه طلا بده كه عقيل و نَوفَل را هم آزاد كنند و او ميگفت ندارم حضرت فرمودند آن طلاهائي كه به ام‌الفضل سپردي و گفتي اگر براي من اتفاقي افتاد مال تو و فضل و عبدالله و قُثَم باشد چه شده عرض كرد چه كسي به شما گفته فرمودند پروردگار پس عباس گفت شهادت ميدهم كه تو رسول خدائي قسم بخدا كه جز پروردگار كسي از اين مطلب خبري نداشت ● و مخفي نماند كه در مورد عباس و فرزندش عبدالله بن عباس سخنهاي متفاوت گفته‌اند و در مورد صداقت هريك نسبت به محمد و آل‌محمد عليهم السلام تفاوت نظر است و بهترين راهها رجوع به محمد و آل‌محمد است عليهم السلام كه ميزان حق و باطلند و در حديث است از علي بن ابراهيم باسنادش از حضرت باقر عليه السلام آنچه كه خلاصه آن اين است كه فرمودند شخصي نزد پدر بزرگوارم حضرت علي بن حسين عليه السلام آمد و گفت ابن‌عباس خيال ميكند كه در مورد تمام آيات قرآن روز نزول آنها را ميداند و ميداند كه درباره چه كسي نازل شده‌اند فرمودند از او [ص 49] بپرس اين آيه كه خدا فرموده : و من كان في هذه اعمي فهو في الآخرة اعمي و اضل سبيلا ● . يعني هركس در اين دنيا كور باشد در آخرت هم كور خواهد بود و گمراه‌تر . درباره چه كسي نازل شده يا آيه لاينفعكم نصحي ● . يا آيه يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا تا آخر ● . آن شخص رفت و پرسيد و ابن‌عباس خلقش تنگ شد و گفت اگر آنكه ترا فرستاده اينجا بود از او ميپرسيدم عرش را خدا از چه خلق كرده و كم و كيف آن چگونه است آن مرد نزد پدرم برگشت و پدرم فرمودند جوابت را داد گفت نه پدرم فرمود اما من جواب ترا در مورد آن آيات ميدهم به علمي و نوري كه نه از روي ادعا است و نه به‌خودبستني است اما آيه اول كه فرموده هركس در اينجا كور باشد در آخرت هم كور است درباره ابن‌عباس است و درباره پدرش و آيه لاينفعكم نصحي درباره عباس است و آيه مرابطه درباره ابن‌عباس است و درباره ما و اشاره به حكومت بني‌عباس فرمودند ● .

باري وقايع حكومت بصره و بردن دو مليون درهم از بيت المال آن و سر از طاعت امام (ع) برتافتن و نامه‌هاي آنچناني بحضرتش نوشتن معروف است كه در نهج البلاغه و كتب تواريخ و سير مثل رجال كشي نقل شده . و حضرت امير بقدري از اين حركت ناراحت شدند كه روي منبر گريه كردند و فرمودند وقتي كه پسر عم پيغمبر با آن علم و منزلت چنين كند به پائينترها ديگر چطور اعتماد كنم و بعد آرزوي مرگ فرمود . و از مثل اين وقايع معلوم [ص 50] ميشود كه حفظ آيات و اخبار و تفاسير و نقل اخبار و علوم ظاهره لزوما با تقوي جمع نميشود و انما يتقبل الله من المتقين يعني اين است و جز اين نيست كه خدا فقط از اهل تقوي قبول ميكند و گاه ميشود كه شخصي با زبان خود حمايت از اسلام هم ميكند اما ثوابي باو نميدهند و بهمين جهت است كه فرموده‌اند هر روز بخوانيد كه اللهم اجعلني ممن تنتصر به لدينك و لاتستبدل بي غيري يعني خدايا مرا از آنها قرار بده كه براي دينت از آنها ياري ميگيري و ثواب آنرا هم به خودم بده نه به بدل و جانشيني .

باري از مطلب بدور افتاديم و از جمله كساني كه با فديه آزاد شدند ابوالعاص بن ربيع داماد پيغمبر (ص) بود كه پسر خواهر خديجه سلام الله عليها و شوهر زينب دختر آن حضرت بود كه فديه او را پس دادند و حكايت آن بود كه زينب دختر پيغمبر (ص) براي آزادي شوهرش از مكه فديه فرستاد از جمله گردن‌بندي كه شب عروسي او مادرش خديجه سلام الله عليها باو داده بود و پيغمبر (ص) تا چشمشان بآن افتاد فرمودند خدا رحمت كند خديجه را اين گردن‌بند را او به زينب داده بود و حال رقت و تأثر شديدي بآن حضرت دست داد و به مسلمين فرمودند اگر موافق باشيد و اسير زينب را آزاد كنيد و فديه‌اي كه فرستاده باو برگردانيد كار خوبي است عرض كردند بلي يا رسول الله جان و مال ما فداي شما پس هرچه فرستاده بود برگرداندند و ابوالعاص را بدون فديه رها كردند ● .

ابن ابي‌الحديد ميگويد اين خبر را در نزد ابي‌جعفر يحيي بن ابي‌زيد بصري [ص 51] علوي ميخواندم و او گفت گمان ميكني ابوبكر و عمر در آن روز آنجا حاضر نبودند و عمل پيغمبر (ص) را نديدند ؟ و آيا احترام و تكريم فاطمه عليها السلام اقتضا نميكرد كه دل او را شاد كنند و ( فدك را كه مال مسلمين ميدانستند ) از مسلمين بخواهند كه باو هبه نمايند آيا منزلت فاطمه نزد رسول خدا (ص) از خواهرش زينب كمتر بود در حالي كه فاطمه خاتون جميع زنان عالم است و تازه اين در صورتي است كه بگوئيم فاطمه هيچ حقي در آن املاك نداشته نه به جهت آنكه حضرت باو عطا كرده باشد و نه بجهت ارث ( هيچكدام هم كه نباشد آيا لازمه تكريم او اين نبود كه از او نگيرند ؟ ) ابن ابي‌الحديد ميگويد باو جواب دادم فدك بدليل خبري كه ابوبكر روايت كرده حقي از حقوق مسلمين شده بود و ابوبكر نميتوانست آن را از مسلمانان بگيرد ابوجعفر گفت فديه ابي‌العاص هم حقي از حقوق مسلمين شده بود و رسول خدا (ص) از آنها گرفت . گفتم رسول خدا صاحب شريعت است و هرچه حكم كند ميتواند اما ابوبكر نميتوانست چنين حكمي بدهد ابوجعفر گفت من هم نميگويم چرا ابوبكر به زور از مسلمانان نگرفت كه به فاطمه (ع) بدهد بلكه ميگويم چرا از آنها نخواست كه بگذرند و هبه كنند همانطور كه در قضيه ابوالعاص پيغمبر (ص) از آنها خواست فكر ميكني اگر ابوبكر به مسلمين ميگفت اين دختر پيغمبر شماست و اينجا آمده است براي مطالبه نخيلات آيا شما راضي هستيد كه در تصرف او باشد مسلمين مانع ميشدند و به فاطمه نميدادند گفتم : قاضي القضات ابوالحسن عبدالجبار بن احمد هم همين را ميگويد و ابوجعفر گفت آن دو يعني ابوبكر و عمر در مذهب كرم و اظهار بزرگ‌منشي كار خوبي نكردند اگر چه از نظر دين كارشان [ص 52] خوب باشد .

تمام شد نقل روايت ● و اين حكايت را نقل كرديم كه ببينيد علماي اهل سنت هم امثال ابن ابي‌الحديد با وجود تعصباتي كه داشتند در مورد رفتار با حضرت فاطمه سلام الله عليها نميتوانند دفاعي بكنند و ناچار بايد ساكت شوند يا معترف گردند كه با آن حضرت بدرفتاري شده است و سوء رفتار با آل‌محمد صلوات الله عليهم از سوي خلفا و تابعان ايشان امري واضح و آشكار است و تاريخ شهادت ميدهد كه حرمت رسول خدا (ص) را رعايت ننمودند و نسبت به اهل بيت آن حضرت همه گونه ظلم و جفا روا داشتند .

باري صحبت در نقل وقايع جنگ بدر بود كه در سال دوم هجرت واقع شد و بسياري از سران مشركين و متعينين آنها از جمله ابوجهل و عتبه و شيبه و وليد بن عتبه و حنظله پسر ابوسفيان در آن جنگ كشته شدند و در مورد اسرا بنا بر بعض روايات اصحاب اصرار كردند كه فديه بگيرند و آنها را آزاد كنند و پيغمبر (ص) فرمودند به هر عددي كه فديه بگيريد سال آينده از شما كشته ميشود اما جماعت بگرفتن فديه راغبتر بودند و گفتند عيبي ندارد و حضرت هم موافقت فرمودند اما همانطور شد كه حضرت فرموده بودند و در سال بعد در جنگ احد هفتاد نفر از اصحاب پيغمبر (ص) كشته شدند لكن بهر صورت فتح بدر باعث تقويت اسلام شد و در آن روز بيست و هفت نفر از مشركين بدست اميرالمؤمنين عليه السلام كشته شدند و آن حضرت كسي را اسير نفرمود و غنائم لشكر مشركين بدست مسلمانان افتاد و در آن روز [ص 53] بعضي جنگ كرده بودند و بعضي دور خيمه پيغمبر (ص) مانده بودند و بين آنها بحث شد كه اين غنائم مال كيست و آيا آنها كه جنگ نكرده‌اند سهمي دارند يا نه تا وقتي كه آيه نازل شد كه درباره انفال از تو ميپرسند بگو انفال مال خدا و رسول است البته بعد از آن آيه خمس نازل شد و پيغمبر (ص) هم غنائم بدر را بين لشكريان تقسيم فرمودند سعد بن ابي‌وقاص جسارت نمود و عرض كرد به فارس و جنگاور قوم كه از آنها حمايت ميكند مساوي شخص ضعيف ميدهي پيغمبر (ص) فرمودند مادرت به عزايت بنشيند آيا بجز از ضعفاي شما ديگري به شما كمك و ياري ميكند ؟ از ابن‌عباس روايت شده كه پيغمبر (ص) بر كشته‌هاي بدر توقف فرمود و فرمود بد قومي بوديد خدا سزاي شما را بدهد صادق بودم و شما مرا تكذيب نموديد و امين بودم و نسبت خيانت بمن داديد بعد روي خود را به جسد ابوجهل بن هشام فرمود و فرمود سركشي و عتو اين بر خدا از فرعون بيشتر بود فرعون وقتي يقين كرد كه هلاك ميشود اظهار توحيد نمود اما اين وقتي يقين كرد كه هلاك ميشود لات و عزي را ميطلبيد ● .

باري نزديك به نصف كشته‌هاي قريش در آن روز بر دست اميرالمؤمنين عليه السلام كشته شدند و آن كشته‌ها غالبا با منافقيني كه بظاهر اسلام آوردند نسبت داشتند و عداوت پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين عليه السلام در دل آنها ماند تا آنكه كم‌كم و پس از گذشت سالها هريك به مناسبتي آن كينه‌ها را ظاهر ميكردند از جمله يزيد بن معاويه كه جد پدرش عتبه و برادر [ص 54] او شيبه و دائي پدرش وليد و برادر او حنظله پسر ابوسفيان در آن جنگ كشته شدند و اينكه گفتيم عتبه جد معاويه بود يعني معاويه پسر هند بود و هند دختر عتبه و وليد دائي معاويه و برادرش حنظله بدست اميرالمؤمنين (ع) كشته شدند و همچنين ابوالقيس پسر وليد بن مغيره كه برادر خالد بن وليد بود . باري كينه‌ها بارث به يزيد رسيد و گذشت تا وقتي كه سر مبارك حضرت سيد الشهداء صلوات الله عليه را پيش روي او گذاشتند اشعاري خواند كه خلاصه مضمون آنها اين است كه كاش اشياخ و بزرگان من كه در بدر بودند حالا ميديدند كه من فتح كرده‌ام و در عوض بدر بزرگان و سادات آنها را كشته‌ام و هلهله شادي سر ميدادند و ميگفتند يزيد دست تو شل نشود ، و ميگويد بني‌هاشم براي سلطنت بازي درست كرده‌اند و نه خبري بوده و نه وحيي نازل شده ، و ميگويد از خندف نباشد اگر از اولاد احمد انتقام كارهاي آنها را نگيرد و بعد از آنكه آن پليد اين اشعار را خواند حضرت زينب سلام الله عليها برخاست و خطبه مشهور خود را خواند از جمله فرمود بخيال خودت اشياخ خود را ميخواني و با آنها سخن ميگوئي عما قريب به همانجا خواهي رفت كه آنها رفتند و آرزو ميكني كه شل و گنگ شده بودي و اين گفتار و كردار از تو بروز نميكرد بعد فرمود خدايا حق ما را از اينها بستان و از آنها كه به ما ظلم كردند انتقام بگير و غضب خود را بر آنها كه خونهاي ما را ريختند و حاميان ما را كشتند مسلط فرما ● .

باري در سال سوم هجرت جنگ احد پيش آمد قريش با سه هزار لشكر براي [ص 55] انتقام بدر بسوي مدينه آمدند و رئيس آنها ابوسفيان پدر معاويه بود و لشكر اسلام حدود هزار نفر بودند كه سيصد نفر آنها به تبعيت عبدالله بن ابي از جنگ كناره گرفتند و برگشتند و هفتصد نفر ماندند و لشكر قريش وارد جنگ شد و فرماندهي ميمنه آنها با خالد بن وليد بود و ميسره تحت فرماندهي عكرمه پسر ابوجهل و پرچم و لواء اسلام اول در دست مصعب بن عمير بود و او شهيد شد و پيغمبر لواء را به اميرالمؤمنين عليه السلام داد و پنجاه نفر را بر دره‌اي در احد گماشت و فرمود از اينجا حركت نكنيد كه از اين محل به ما حمله خواهد شد و حتي اگر ما كشته شويم شما اين دهنه را ترك نكنيد و فرماندهي آنها را به عبدالله بن جُبَيْر سپرد و لشكر اسلام پشت بكوه احد و رو بمدينه بودند . باري چون جنگ آغاز شد در اول امر مسلمين پيش بردند و چندين بار لواء قريش به خاك افتاد و اميرالمؤمنين عليه السلام جنگهاي نماياني فرمود و تني چند از علمداران و پهلوانان آنها را كشت از جمله طلحة بن ابي‌طلحة كه قوچ لشكر بود و چون اميرالمؤمنين او را كشتند پيغمبر (ص) بسيار مسرور شدند و تكبير بلندي گفتند و همه مسلمانان بدنبال آن حضرت تكبير گفتند و همچنين صوأب حبشي را كه همه از او ميگريختند به يك ضربت بدو نيمه نمود و قريش منهزم شدند و خالد بن وليد از طرف پشت سر ميخواست حمله كند كه عبدالله بن جبير و تيراندازان او با تيرهاي خود او را عقب راندند و در اين وقت مسلمين هجوم آوردند كه غنائم را تصرف نمايند و جماعت عبدالله بن جبير كه دهنه را بسته بودند گفتند اينها غنائم را بردند و ما مانديم و خواستند كه بروند و هرچه عبدالله خواست جلوي آنها را بگيرد نتوانست و بالاخره همه رفتند [ص 56] بجز خود عبدالله بن جبير و دوازده نفر كه ماندند و خالد بن وليد كه ديد آنها دهنه را رها كردند با دويست نفر از پشت حمله كرد و آن دوازده نفر را به قتل رساند و از پشت به طرف پيغمبر (ص) حمله كرد و لشكر قريش هم از سوي ديگر حمله ميكردند و جنگ سختي درگرفت كه هفتاد نفر از اصحاب پيغمبر (ص) كشته شدند و باقي هريك بطرفي گريختند و اميرالمؤمنين عليه السلام از پيغمبر (ص) دفاع مينمود و قصد قريش كشتن آن حضرت بود و با تير و سنگ و شمشير باو حمله ميكردند تا آنكه دندان و بيني آن حضرت را شكستند و بر صورت مباركش زخم وارد كردند و حضرت بر زمين افتادند و بعضي گفتند كه محمد كشته شد .

باري غير از اميرالمؤمنين (ع) و ابودُجانَه سَماك بن خَرشه انصاري همه گريختند و او هم بروايتي اول گريخت اما برگشت و مدتي شد كه جز اميرالمؤمنين هيچكس نماند همه فرار كردند و حضرت را در ميان دشمنان تنها گذاشتند و فقط حضرت امير (ع) باقي ماند و جنگ ميكرد و هر گروهي را كه حمله ميكردند تار و مار مينمود و هفتاد و چند زخم برداشت تا آنكه شمشير در دست آن حضرت شكست و به پيغمبر (ص) عرض كرد يا رسول الله مرد با سلاح خود ميجنگد و اينك شمشيرم شكست حضرت شمشير خود ذوالفقار را باميرالمؤمنين مرحمت كردند و باز مشغول به جنگ شد و خلاصه آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام در آن روز شجاعت و رشادت و پايمردي و اخلاص و بندگي را بنهايت رساند تا آنكه هاتفي بين زمين و آسمان ندا داد كه لا سيف الا ذوالفقار و لا فتي الا علي . يعني شمشيري نيست جز ذوالفقار و جواني نيست جز علي و اين عبارت كه شمشيري جز [ص 57] ذوالفقار و جواني جز علي نيست در ظاهر معني آن اين است كه در آن روز همه فرار كردند و نقض عهد كردند جز اميرالمؤمنين كه در عرصه آن كارزار جز او كسي از رسول خدا (ص) حمايت نميكرد و شمشيري جز شمشير او از آن بزرگوار دفاع نمينمود و اگر ناظري نگاه ميكرد از طرف لشكر اسلام جز از علي و ذوالفقار حركتي و جنبشي نميديد و در خارج واقع هم امر به همين منوال است و حركت هر متحرك از اوست و در روايتي است كه پيغمبر (ص) آن روز به علي (ع) فرمودند مدح خود را از آسمان نميشنوي ؟ ملكي كه اسم او رضوان است ميگويد لا سيف الا ذوالفقار و لا فتي الا علي ● .

باري هند كه زوجه ابوسفيان و دختر عتبه بود براي غلامي كه اسم او وحشي بود جايزه‌اي قرار داد كه يا پيغمبر (ص) و يا اميرالمؤمنين (ع) و يا حمزه (س) را بكشد و وحشي باو گفت اما پيغمبر كه اصحاب او دورش را گرفته‌اند و اما علي هم در وقت جنگ بسيار هشيار و پراحتياط است اما در حمزه ميتوان طمع كرد چون وقتي غضب ميكند ديگر پيش روي خود را نميبيند باري وحشي در درختي كمين كرد و با نيزه كوتاهي جناب حمزه را هدف قرار داد و شهيد نمود . و بعد آن حضرت را مثله نمودند و هند از جگر آن حضرت خورد و به هند جگرخوار معروف شد و چون پيغمبر (ص) بدن عموي خود را بآن اوصاف ديد گريه كرد و غضب فرمود و فرمود اگر بر آنها دست يابم از آنها مثله ميكنم و مثله ميكنم لكن بعد آيه نازل شد كه اگر عقوبت و تلافي كرديد مثل همان كه بر شما وارد شد تلافي كنيد و اگر صبر [ص 58] كرديد هرآينه براي صبركنندگان بهتر است و پيغمبر (ص) فرمود صبر ميكنم صبر ميكنم .

باري شب نزديك شد و قريش برگشتند و علت ظاهري برگشتن آنها هم درست در تاريخ مشخص نيست و صورت ظاهر آنكه با وجود منافقين بسيار اگر آنها به جنگ ادامه ميدادند احتمال فتح براي آنها بود لكن خداوند آنها را مرعوب كرد و پيغمبر خود را نصرت نمود و در دل آنها خوف انداخت و پيغمبر (ص) هم جمعي را به تعقيب آنها فرستادند و اين نيز بر ترس آنها افزود كه مبادا پيغمبر (ص) دوباره فراريان را جمع كرده باشد و بآنها برسد و خلاصه برگشتند و بسوي مكه رفتند و ميترسيدند كه لشكر اسلام آنها را تعقيب نمايد و در بعض روايات است كه اينطور بنظرشان ميرسيد كه در تعقيب آنها هستند و در مكه هم گروهي ابوسفيان را سرزنش كردند كه چرا گريخته و چنين خيالاتي كرده .

بهر تقدير بعضي از جماعت فراريان و مخفي‌شدگان كم‌كم جمع شدند و پيغمبر (ص) بر شهدا نماز خواندند و حمزه را كفن ننمودند و بدون غسل و در لباس خودش دفن نمودند و به مدينه برگشتند و زنها صدا به ضجه و گريه بلند كرده بودند و حَمَنَه بنت جَحْش كه دختر عمه پيغمبر (ص) بود جلو آمد و حضرت باو فرمودند احتساب اجر كن عرض كرد از من چه كسي شهيد شده فرمود برادرت گفت انا لله و انا اليه راجعون شهادت گوارايش باد حضرت دوباره فرمودند احتساب اجر كن عرض كرد ديگر كه يا رسول الله فرمود حمزة بن عبدالمطلب و حمزه دائي او بود گفت انا لله و انا اليه راجعون شهادت گوارايش باشد باز حضرت فرمودند احتساب اجر كن عرض كرد در [ص 59] فقدان كه ؟ فرمودند شوهرت مصعب بن عمير گفت وا حزناه حضرت فرمودند شوهر نزد زن منزلتي دارد كه ديگري ندارد ديگران گفتند چه شد كه درباره شوهرت چنين گفتي گفت يادم آمد از يتيمي بچه‌هايش .

زن ديگري از بني‌نجار كه شوهر و پدر و برادرش كشته شده بودند جلو آمد و مردم گرد پيغمبر را گرفته بودند آن زن پرسيد پيغمبر زنده است گفتند بلي گفت ميشود او را ببينم مردم كوچه دادند و او جلو پيغمبر آمد و عرض كرد شما زنده باشيد ديگر باقي مصيبتها سهل است اين را گفت و برگشت .

باري پيغمبر از خانه‌هاي مدينه ميگذشت و صداي گريه زنها و نوحه آنها را بر كشتگان خود ميشنيد و در اين وقت اشك در چشمان مباركش جمع شد و گريه كرد و فرمود عمويم حمزه كسي را ندارد كه بر او نوحه و گريه كند . سعد بن معاذ و اُسَيد حَضرمي اين سخن آن حضرت را شنيدند و رفتند و به زنها گفتند هيچ يك بر شهيد خود گريه نكنيد تا برويد خدمت حضرت فاطمه و در عزاداري او بر حمزه مساعدت كنيد و زنها همه همين كار را كردند و پيغمبر (ص) شنيدند كه صداي نوحه و زاري براي حمزه بلند شد تشريف آوردند و بآنها مرحمت فرمودند و فرمودند برگرديد خدا شما را رحمت كند ما را بر خودتان رجحان داديد و مواسات نموديد .

باري از حذيفة بن يمان روايت شده كه وقتي پيغمبر (ص) برگشتند و اميرالمؤمنين (ع) با لواء خون‌آلود همراه آن حضرت ميآمد و ابودجانه پشت سر آنها بود چون وارد مدينه شدند زن و مرد مدينه از آن حضرت استقبال كردند و وقتي به مسجد رسيدند حضرت نظري بطرف مردم نمودند و مردم شروع به گريه و زاري نمودند و ميگفتند ما بد كرديم و گناه كرديم توبه ما را [ص 60] بپذير چرا كه بسياري از آنها سر از اطاعت پيغمبر پيچيده بودند و بزرگان قوم فرار كرده بودند و مردم را دلسرد نموده بودند پس آيه نازل شد درباره آنها و خدا بر آن سرپيچي و بغي بر آنها عيب گرفت و فرمود : و لقد كنتم تمنون الموت من قبل ان تلقوه فقد رأيتموه و انتم تنظرون ● . يعني پيش از آنكه جنگ را ادراك كنيد تمناي مرگ ميكرديد پس بتحقيق ديديد آن را و ادراك نموديد در حالي كه مردد بوديد و نظر ميكرديد .

و خدا عهدشكني و سستي در جنگ و فرار را بر آنها عيب ميگيرد و بعضي گريختند و گفتند محمد كشته شد و خدا آيه نازل فرمود كه محمد نيست مگر پيامبري كه قبل از او نيز رسولان ديگر بودند و رفتند آيا هرگاه بميرد يا كشته شود شما برميگرديد بحالت قبلي خودتان و خدا شاكرين را جزا ميدهد ● . و مقصود از شاكرين در اين آيه اميرالمؤمنين عليه السلام است و ابودجانه و نيز از حذيفه روايت شده كه بعد پيغمبر (ص) فرمودند اي مردم شما از دور من فرار كرديد و رفتيد و علي مساعدت و كمك نمود و با من مواسات كرد پس هركه اطاعت او را بكند اطاعت مرا كرده و هركه عصيان او را بكند عصيان مرا نموده و در دنيا و آخرت از من مفارقت كرده حذيفه ميگويد براي هيچ عاقلي سزاوار نيست كه در اين معني شك كند كه هركه مشرك بخدا نشده افضل از كسي است كه مشرك شده باو و هركه از كنار رسول خدا فرار نكرده افضل از كسي است كه گريخته و كسي كه در ايمان بخدا و رسول او بر ديگران سبقت داشته افضل است و او علي بن ابيطالب است .

[ص 61] در برهان از كتاب اختصاص از شيخ مفيد نقل ميكند در ذيل آيه : و كاين من نبي قاتل معه ربيون كثير الآية ● در حديث هفتاد منقبت كه اميرالمؤمنين (ع) داشت و صحابه نداشتند و خلاصه‌اي از بعض آنرا نقل ميكنيم .