[ص 9 فهرست] بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمه مؤلف
الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفٰي .
اما بعد از باب مقدمه باعث بر تحرير اين كتاب را براي اطلاع خوانندگان مكرم در اين چند صفحه ذكر ميكنم كه هم علت تأليف روشن شود و هم ترتيب كتاب معين و معلوم باشد پس عرض ميكنم كه در ماه ربيع الثاني از سال هزار و چهارصد و هجده هجري قمري - كه درود و سلام بيپايان بر صاحب آن هجرت باد - توفيق تشرف بآستان مولاي بزرگوار و سيد عاليمقدار سركار آقاي حاج سيد علي موسوي متع الله المسلمين بطول بقائه و ايده بفنون تأييداته حاصل شد و در يكي از روزها از كتاب مبارك توحيد و نبوت كه مرحوم آقاي شهيد اعلي الله مقامه و اسكنه بحبوحة جنانه براي نوجوانان و جوانان مرقوم فرموده بودند ذكري نموده و فرمودند اين كتاب ناتمام است و اگر تمام شود براي استفاده جوانان بسيار مفيد خواهد بود .
[ص 10 فهرست] و سپس باين حقير فقير امر و مقرر فرمودند كه ابواب باقيمانده از كتاب مورد نظر آن بزرگوار را بصورت مجموعه مستقلي بنويسم ، لذا اين بيمقدار در امتثال امر آن بزرگوار به نگارش اين سطور اقدام نمودم .
و براي آنكه نحوه ترتيب مطالب كتاب دانسته شود لازم است يادآور شوم مجموعهاي كه مرحوم مبرور والد ماجد اعلي الله مقامه در نظر داشتند براي جوانان بنويسند مشتمل بر هشت باب بود چنانكه در مقدمه كتاب توحيد و نبوت آن هشت باب را ذكر فرمودهاند ، و دو باب اول و دوم از آن ابواب همان رساله توحيد و نبوت است كه ناتمام مانده و شرح احوال حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و بعض از انبياء در آن نوشته نشده ، و باب ششم آن مجموعه كه در آداب و اخلاق و سلوك است همان كتاب مبارك درهاي بهشت است كه جداگانه چاپ شده است ، و آنچه باقي ميماند پنج باب ديگر است و مقداري از باب دوم ، و چون مقرر فرمودند كه " آنچه نوشته ميشود بصورت كتابي جداگانه باشد " حقير فقير فهرست ابواب و مطالب باقيمانده آن مجموعه را باين صورت تنظيم نمودم كه ان شاء الله : مطالب در ضمن هفت باب بيان شود ، و باب اول در شرح احوال و زندگاني حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها باشد ، و باب دوم در شناختن ائمه اطهار سلام الله عليهم و شرح بعض احوال و فضائل ايشان ، و باب سوم در شرح احوال بعض انبياء عظام (ع) كه در رساله توحيد و نبوت ذكر ايشان نيامده ، و باب چهارم در شناختن شيعيان و شرح احوال بعض ايشان ، و [ص 11 فهرست] باب پنجم در شناختن دشمنان محمد و آلمحمد عليهم السلام ، و باب ششم در بيان كيفيت بعض عبادات ، و باب هفتم در ذكر بعض احكام شرعيه .
و از خداوند ميخواهم كه باين ناچيز توفيق امتثال و انجام اين خدمت را كرامت فرمايد بحق محمد و آله الطيبين و اوليائهم المكرمين صلوات الله عليهم اجمعين .
زينالعابدين ابراهيمي
[ص 1]ابواب الايمان
در شرح احوال سادات انس و جان حضرت خاتم پيغمبران
و جانشينان ايشان عليهم صلوات الله الملك المنان
و بعض تعاليم آن بزرگواران
بقلم بنده ناچيز : زينالعابدين ابراهيمي
[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم
ستايش خداوندي را سزاست كه پرورنده جهانيان است و داراي رحمت بيپايان از كمال جود و سخا مردمان را آفريد و از حكمت و رأفت خود گمراهي را بر آنان نپسنديد پس رسولاني چند در ميانه ايشان برانگيخت كه از اراده او باخبر گردند و مردم را خبر كنند و چنين كردند تا نوبت به خاتم پيغمبران و آخري فرستادگان كه در حقيقت اول و اشرف خلق او بود رسيد صلوات الله و سلامه عليه و آن بزرگوار آنچه را كه [ص 3] مأمور بابلاغ آن بود از خرد و كلان و ظاهر و پنهان تا اكمال دين و ولايت اميرالمؤمنين (ع) همه را ابلاغ فرموده و نواميس خود را بآن وصي معظم و اولاد اطهارش سپرد كه پيشوايان هدايت بودند و ايشان نيز در هر زمان بقدر قابليت دوران و مصلحت و تقدير پروردگار عالميان آنچه را كه ميبايست بيان و ابلاغ فرمودند و به اهل سعادت تعليم و تفهيم نمودند تا حكمت خداوند براي دوازدهمي آن اوصياء و امامان اقتضاي غيبت نمود و امر دين مفوض به علماي اخيار و روات اخبار گرديد كه وساطت كنند و رعيت را منقطع و ممنوع از سادات خود نگذارند و ايشان براي خانه صاحب الامر همچون در بودند كه جز از طريق ايشان ورود و صدوري از آن حصن حصين متصور نبود و ممكن نمينمود پس هركه هرچه دانست از ايشان گرفت و بروايت ايشان و ميانه ما و خدا واسطه و وسيله ايشانند و رسولان و پيغمبران و امامان تا برسد به اشرف و اقدم همه آفريدگان و پيغمبر آخر الزمان وسيله اعظم و واسطه اكرم حضرت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلّم .
و چون شناختن آنها كه در اين سلسله مراتب واقع شدهاند بقدر مقدور براي ما فرض و لازم بود و ظاهر و مقدمه معرفت و شناختن اطلاع بر ظواهر تاريخ و احوال آن بزرگواران است ان شاء الله تعالي در اين اوراق شمهاي از ترجمه احوال ايشان را بطور اختصار ميآوريم كه تا حدودي دانسته شود كه آن بزرگواران چه ميگفتند و چه ميكردند و چگونه ميزيستند و پس از آن ان شاء الله بعض از احكام و سنن شرعي و نصايح و مطالب مستفاد از آنها را براي استفاده دوستان ذكر خواهيم كرد .
و نام اين صفحات را كه ان شاء الله همه آن در بيان احوال و تعاليم سادات انس و جان و امناي رحمن است ابواب الايمان گذاشتم و اينك شروع ميكنيم به بيان ابواب .
در شرح بعض حالات و وقايع زندگي حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله است و ذكر پارهاي از فرمايشات و تعاليم آن بزرگوار كه ان شاء الله در ضمن شرح احوال بيان ميشود و در اين باب مقدمهاي است و چند مطلب و خاتمهاي .
مقدمه - در ذكر بعض وقايع و اوضاع قبل از تولد آن حضرت است و بشارتهائي كه در مورد مبعوث شدن آن حضرت داده شد .
امروزه بسياري از علماي اسلام از شيعه و سني بر اثر تدبر در قرآن و اخبار دانستهاند كه وجود مبارك حضرت خاتم الانبياء صلوات الله عليه اول ما خلق الله است ● يعني خداوند آن حضرت را پيش از همه خلايق آفريده و تابعين آن علما هم مجملا اقرار باين عقيده نمودهاند اما بسياري از آنها معني اين مطلب را نميدانند ، و بعضي تصور ميكنند نظر علما بر اين است كه اول خلق همين بدنهاي ظاهري و عرضي محمد و آلمحمد صلوات الله عليهم است كه در تاريخ معيني متولد شده و در تاريخ معين ديگر از دنيا رفتهاند و پدر و مادر معين و معروف داشتهاند ، آنوقت همين خيال باطل خود را منكر شدهاند ، اما حقيقت امر وراي اين سخنها است و معلوم است كه اين بدنهاي مباركه اول خلق نيستند و بسياري از خلق اعم از مؤمن يا كافر و خوب يا بد بر حسب زمان پيش از آنها بودهاند .
[ص 5] و ما بايد بدانيم كه اول بودن پيغمبر (ص) و ساير معصومين (ع) كه بآن معتقد هستيم مربوط به مراتب بالاي ايشان است ، و اين جلوههاي بشري محل ظهور و پيدائي آن حقايق و مراتب است . و همه فضائلي كه براي محمد و آلمحمد صلوات الله عليهم ذكر ميشود كه از حالات و مختصات اين عالم ظاهر بالاتر است ، در واقع متعلق به مراتب بالا و ارواح و حقايق ايشان است لكن چون در اين دنيا از همين بدنها جلوه فرمودهاند آن فضايل را بهمين بدنها نسبت ميدهيم و هر يك از آن بدنها مانند پنجرهايست كه رو بآن مراتب و حقايق باز ميشود . و خلاصه آنكه بايد بدانيم اين اول بودن ، زماني نيست و معني آن در واقع نزديك بودن به پروردگار و شباهت به صفت اوست .
پس ان شاء الله بعد از توجه باين مطالب و دقت در آنها قبول امثال اين فضائل براي اهل تسليم از دوستان آلمحمد (ص) آسانتر ميشود و تا حدي متوجه ميشوند كه مثلا چطور پيغمبر (ص) فرموده است : اول چيزي كه خدا آفريد ارواح ما بود و بعد ملائكه را آفريد ● . يا معني آن حديث چيست كه محمد بن سِنان از حضرت ابوجعفر ثاني عليه السلام روايت ميكند كه خدمت آن حضرت بوديم و صحبت از اختلاف شيعه نمودم فرمودند : اي محمد بدرستيكه خداوند تبارك و تعالي همواره به وحدانيت خود متفرد بود پس محمد و علي و فاطمه را آفريد و ايشان هزار دهر ماندند پس بعد از آن ديگر چيزها را آفريد و آنها را شاهد خلق اشياء قرار داد و طاعت ايشان را بر [ص 6] آنها واجب فرمود و امور خلق را بايشان واگذار كرد پس آنها هرچه را بخواهند حلال ميكنند و هرچه را بخواهند حرام مينمايند و هرگز نميخواهند مگر آنچه را كه خداي تبارك و تعالي بخواهد آن وقت فرمودند اين ديانتي است كه هركه از آن پيشي بگيرد از دين بيرون ميرود و هركه از آن تخلف كند براه باطل رفته و هركس ملازم اين اعتقاد باشد ملحق ميشود اين مطلب را داشته باش اي محمد . تمام شد حديث شريف ● يا آنكه پيغمبر (ص) فرمودند : من نبي بودم در وقتي كه آدم بين آب و گل بود ● يا حضرت امير (ع) فرموده من ولي بودم در حاليكه آدم بين آب و گل بود ● . در حالي كه بصورت ظاهر كه نظر كني آن دو بزرگوار هر دو از اولاد آدم (ع) بودند و چند هزار سال پس از او بدنيا آمدند و مقصود اين است كه بايد محل هر سخني را بدانيم و همه نظر ما منحصر بهمين مراتب عرضي دنيائي نباشد و بدانيم كه فوق اين بدنها هم مراتب متعددي وجود دارد ، و ببينيم كه خدا به پيغمبر خود امر فرموده كه بگويد من اول مسلمين هستم ● ، و در آيه ديگر ميفرمايد همه آنها كه در آسمان و زمين هستند براي خدا اسلام آورده و تسليم امر او را نمودهاند ● ، و در آيه ديگر به پيغمبر خود فرموده كه بگويد من اول عبادتكنندگان هستم ● و ميفرمايد جن و انس را خلق نكردم مگر براي آنكه مرا عبادت كنند ● . و از دقت در اين آيات و امثال اينها معلوم [ص 7] ميشود كه وجود مبارك آن حضرت در مراتب بالاي خود اول خلق است و اخبار و احاديث زيادي هم در اين مطلب رسيده و اعتقاد تقدم شخص پيغمبر (ص) كه منحصر به شيعه هم نيست و بسياري از اهل سنت هم معتقدند و بين آنها معروف و مشهور است . اما آلمحمد (ص) هم كه نفس او و يا اولاد او هستند و نفس هر كسي خود اوست و ولد جزء والد است و باعتقاد شيعه آنها در سبقت با او شريكند و در مراتب بالا نور واحدي هستند كه باين صورتها تجلي نمودهاند و جاي شرح و تفصيل اين مطالب در اينجا نيست و ما صرفا ميخواهيم بعض عقايد حقه را عنوان كرده باشيم كه اگر احيانا بعضي نشنيده باشند بشنوند و آنها كه شنيدهاند فراموش نكنند . و بايد بدانيم كه اين فضيلت يعني اول خلق بودن از فضائل بزرگ ايشان است و البته فهم حقيقت آن بسيار مشكل است و مشروح اين مطلب در كتب مشايخ عظام (اع) بتفصيل بيان شده و شرح دادهاند كه اگر چه حضرت پيغمبر (ص) آخري پيغمبران بوده و در عالم ظاهر بعد از همه تشريف آوردهاند در حقيقت پيش از همه آفريده شدهاند و همين آخر آمدن دليل اول خلق شدن و بالاتر بودن مقام ايشان است .
و آنچه كه در اين كتاب بيشتر مورد نظر است بيان ظواهر تاريخ زندگي ايشان است آنهم به زبان آساني كه مورد استفاده نوجوانان و جوانان باشد و انشاءالله بقدر مقدور بعض فضائل ظاهره ايشان را هم در ضمن مطالب تاريخي خواهيم آورد .
و شرح احوال حضرت پيغمبر (ص) را از بعض وقايع و اتفاقات قبل از تولد ايشان آغاز ميكنيم كه معلوم شود پيدايش و ظهور ايشان امري بوده كه در [ص 8] عالم قطعي و مسلم بوده و بزرگان و انبياء سلف خبر داده بودند و اوصياء انبياء ميدانستند كه آن حضرت مبعوث خواهد شد و انتظار ايشان را ميكشيدند و خود اين مطلب هم اشاره بآن دارد كه آن حضرت پيشتر آفريده شده بود جز آنكه در اين عالم هنوز ظهور تامي نفرموده بود و اگر در هيچ عالمي نبود ذكر او بر زبان انبياء و اوليا معني نداشت و دليل ديگر آنكه خداوند ميفرمايد : و ما ارسلناك الا كافة للناس ● يعني ترا نفرستاديم مگر بسوي جميع مردم . چه آنها كه در ظاهر قبل از آن حضرت متولد شدند و چه آنها كه در زمان ايشان بودند و چه آنها كه بعد از وفات ايشان آمدند . در سوره اعراف در صفت بعض مؤمنين و متقين خداوند فرموده است : كساني كه تبعيت ميكنند از رسول ، از نبي امي ( يعني اهل امالقري كه مقصود مكه است ) كسي كه ( ذكر ) او را نزد خود مييابند كه در تورات و انجيل نوشته شده آنها را امر به معروف ميكند و نهي از منكر مينمايد تا آخر آيه ● كه خداوند در اين آيه خبر داده است كه ذكر آن حضرت در تورات و انجيل بوده و در سوره صف ● ميفرمايد : و چون عيسي بن مريم گفت اي بنياسرائيل من رسول خدا هستم بسوي شما تصديق ميكنم آنچه را كه پيش روي من است از تورات و بشارتدهنده هستم به رسولي كه بعد از من ميآيد اسم او احمد است تا آخر آيه . و در انجيل است كه حضرت مسيح به حواريين فرمود : من ميروم و فارقليط ميآيد و روح حق را ميآورد كسيكه از پيش خود سخن نميگويد بلكه همانطور كه باو ميگويند ميگويد ، تا آخر و فارقليط بمعناي [ص 9] محمد است ● و از ابنبابويه از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود : تبع به اوس و خزرج گفت در همين جا بمانيد تا اين پيغمبر خروج فرمايد اما من اگر زمان او را درك كنم خدمت او را مينمايم و همراه او خروج ميكنم انتهي . و روايت كردهاند كه نامهاي به پيغمبر (ص) نوشت كه ايمان و اسلام خود را در آن ذكر نمود و از آنحضرت تقاضاي شفاعت كرد و عنوان نامه اين بود : به محمد بن عبدالله خاتم پيغمبران و رسول پروردگار عالميان از تبع اول . و آن نامه را به عالمي كه او را دوست ميداشت سپرد و اين نامه همانطور در مدينه بود تا پس از بعثت پيغمبر (ص) و ايمان بسياري از اهل مدينه آن نامه را توسط ابيليلي بخدمت آن حضرت فرستادند و ايشان به حضرت امير عليه السلام دادند و آن حضرت نامه را خواندند و چون پيغمبر (ص) مطالب آنرا شنيدند سه مرتبه فرمودند : مرحبا بالاخ الصالح يعني خوش آمدي اي برادر نيك و صالح ● . و رسيدن آن نامه را مثل قدوم و ورود خود او قرار دادند و خوشآمد گفتند .
و روايت شده كه اوس بن حارثه سيصد سال قبل از بعثت به آن حضرت بشارت ميداد و اهل خود را به پيروي آن حضرت وصيت مينمود و پيغمبر (ص) درباره او فرمودند : خدا رحمت كند اوس را در حنيفيه وفات نمود ( يعني راه درست و مستقيم كه كنايه از اسلام است ) و در زمان جاهليت ترغيب و تشويق مينمود كه ما را نصرت و ياري نمايند ● .
[ص 10] و بشارتهاي فراوان به بعثت آن حضرت از انبياء سلف و اوليا و بزرگان و كساني كه از آنها شنيده بودند روايت شده كه اگر مسلماني در صحت بعض آنها هم ترديد كند از مجموعه آنها يقين ميكند كه ذكر آن بزرگوار از عهد حضرت آدم عليه السلام بگوش پيغمبران و بزرگان رسيده بوده ، و امر قطعي و حتمي بوده كه چارهاي از حدوث آن در عالم نبوده است ، و هركس خواسته باشد ، روايت ابان بن عياش را در كتاب سُليم بن قيس ملاحظه كند كه چگونه اسماء آن بزرگواران و احوال ايشان بر انبياء معلوم بوده و به خواص اصحاب خود ياد ميدادهاند .
مطلب اول - در بيان تاريخ ولادت و ايام صباوت و جواني آن حضرت است صلي الله عليه و آله
ولادت باسعادت آن حضرت بنا بر اعتقاد بيشتر شيعيان در روز جمعه هفدهم ربيع الاول از عام الفيل واقع شده و اين سال بنا بر اصح سال پنجاه و چهار قبل از هجرت است ● و در بحار از مناقب روايت كرده از اميرالمؤمنين عليه السلام كه فرمود : چون رسول خدا (ص) متولد شد بتها در كعبه به رو درافتادند و عصر آن روز صيحهاي از آسمان شنيده شد كه ميگفت جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا . يعني حق آمد و باطل از ميان رفت هرآينه باطل مضمحل و رفتني است .
[ص 11] پدر بزرگوارش جناب عبدالله فرزند عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قُصَي بن كِلاب بن مُرة بن كَعب بن لُؤَي بن غالب است و پدران ايشان تا حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام همگي معروف و مشهور و اسمهاي ايشان در كتب اخبار و سير ذكر شده است .
و مادر آن حضرت آمنه دختر وهب بن عبدمناف است و او پسر زهرة بن كلاب بن مرة بن كعب بن لؤي بن غالب است .
و از بسياري از احاديث شريفه كه روايت شده معلوم ميشود كه نور آن بزرگوار همواره در اصلاب و ارحام پاكيزه بوده و هيچيك از اجداد ايشان چنانكه بعضي گمان كردهاند مشرك و غير موحد نبودهاند .
در جلد دهم بحار روايت ميكند كه خلافي بين امت نيست در اينكه پيغمبر (ص) وقتي از حجة الوداع فارغ شدند به كنار قبر كهنهاي رفته و مدتي طولاني در آنجا نشسته و گريه فرمودند عرض كردند اي رسول خدا اين قبر كيست فرمودند : اين قبر مادرم آمنه دختر وهب است از خدا خواستم كه به من رخصت دهد كه او را زيارت كنم خدا هم اجازه فرمود و فرمودند : پيشتر شما را از زيارت قبور نهي كرده بودم اينك به شما ميگويم كه قبور را زيارت كنيد الحديث . و در روايت ديگر است كه در محل ابواء در سفر عمره حديبيه فرمودند خدا بمن اجازه فرمود كه قبر مادرم را زيارت كنم و سپس بر سر قبر مادر گرامي خود آمدند و قبر او را اصلاح فرمودند و در آنجا گريه كردند و مسلمانان هم از گريه ايشان گريستند پس عرض شد بآن حضرت كه گريه ميفرمائيد فرمودند دلم برايش برحم آمد و بر او گريستم و در روايت ديگري است كه حضرت كنار قبر نشستند و مردم هم دور آن حضرت نشستند [ص 12] آنوقت حضرت مثل اينكه روبرو با كسي سخن بگويند شروع فرمودند با مادر خود به سخن گفتن و پس از مدتي برخاستند در حاليكه گريه ميكردند و در اين وقت عمر جلو آمده و پرسيد اي رسول خدا چه چيز شما را به گريه واداشته حضرت فرمودند اين قبر مادرم است از خدا خواستم كه اجازه زيارت و ديدار آن را بمن بدهد او هم به من اذن فرمود .
و اگر والده ماجده ايشان العياذ بالله مؤمنه نبود در مقابل قبر او باين صورت سلوك نميفرمودند .
و در جلد پانزدهم بحار روايت ميكند از هارون بن خارجه از حضرت صادق عليه السلام كه فرمودند جبرئيل بر رسول خدا صلي الله عليه و آله نازل شد پس عرض كرد اي محمد هرآينه خداي عزوجل ترا در پنج نفر شفيع قرار داده ، در بطني كه ترا حمل نموده كه او آمنه بنت وهب بن عبدمناف است ، و در صلبي كه ترا نازل نموده كه او عبدالله بن عبدالمطلب است ، و دامني كه متكفل تو بوده است و او عبدالمطلب بن هاشم است ، و در خانهاي كه ترا مأوي داده و او عبدمناف بن عبدالمطلب است كه ابوطالب باشد ، و در برادري كه در زمان جاهليت داشتي عرض شد اي رسول خدا آن برادر كه بود ؟ فرمود با من مأنوس بود و من باو انس داشتم و شخص سخيي بود و اطعام طعام مينمود . تمام شد حديث شريف و از صدوق نقل شده كه ميگويد اسم آن برادر حَلّاس بن علقمه بوده و بهر صورت شك نيست كه آن حضرت شفيع كفار و مشركين نميشوند و تا خدا راضي نباشد شفاعت كسي را نميكنند و نفس همين شفاعت دليل ايمان آن جماعت است .
باري موافق بسياري از روايات آن حضرت در شكم مادر بودند كه پدر [ص 13] بزرگوارشان با جناب عبدالمطلب براي كاري بمدينه رفتند و عبدالله در آن سفر قبل از تولد پيغمبر (ص) در سنين جواني يا نوجواني در وقتي كه بيست و پنج سال يا كمتر از عمر شريفش گذشته بود از دنيا رفت و وفات آمنه در شش سالگي آن حضرت واقع شد و قبل از آن هم گفتهاند .
باري آن حضرت را به دايهاي بنام حليمه سعديه سپردند و او آن حضرت را به محل عشيره خود بنيسعد برد كه در حدود پنج فرسخي مكه بطرف جده زندگي ميكردند و پنج سال نگهداري نموده و برگرداند و علت اينكه آن حضرت را به دايه سپردند آن بود كه موافق نقل بعض مورخين والده ماجده آن حضرت در هنگامي كه ايشان چهار ماهه بودند از دنيا رفته و دايههاي متعدد براي آن حضرت آوردند لكن از هيچكدام شير نخورد تا آنكه حليمه را آوردند و از او شير خورد اما حليمه قبول نكرد كه در مكه بماند چونكه شوهر و اولاد داشت و بنا بر روايت ديگر كه والده ايشان در شش سالگي آن حضرت از دنيا رفته ممكن است كه آن مخدره شير نداشته و باز حليمه بماندن در مكه راضي نشده و ايشان را به قبيله خود برده .
و چون والده ايشان وفات يافت آن حضرت در حفظ و تكفل جد خود عبدالمطلب بودند و هنگامي كه به سن هشت سالگي رسيدند عبدالمطلب هم وفات نمود و آن حضرت را به عموي ايشان ابوطالب سپرد كه با جناب عبدالله برادر مادري بودند و بسيار سفارش نمود كه در حفظ آن حضرت بهيچوجه كوتاهي نكند و همواره پشتيبان ايشان باشد و ابوطالب هم پذيرفت و خاطر پدر را آسوده نمود و عهد كرد كه وصاياي او را در حق آن حضرت بجا آورد .
[ص 14] و چون عبدالمطلب درگذشت ابوطالب آن بزرگوار را همواره همراه خود ميبرد و شب و روز او را از خود جدا نميكرد و در حفظ او به ديگري اعتماد نمينمود حتي در سفري كه براي تجارت عازم شام بود آن حضرت را با خود برد و اين سفر در هشت سالگي و بروايتي در دوازده سالگي آن حضرت واقع شد و در آن سفر عجايب بسيار از احوال آن حضرت آشكار شد و در نزديكي شام در محلي بنام بصرا كاروان ابوطالب در نزديكي ديري در زير درخت خشكي منزل كردند و در آنجا ديده شد كه از بركت آن حضرت آن درخت شاخ و برگ تازه و ميوه آورد و در آن دير راهبي بود بنام بحيرا كه متوجه شد همواره ابري بر سر آن حضرت سايه مياندازد و از نسب آن حضرت سؤال كرد و با آن بزرگوار صحبت نمود و صفات آن حضرت را با علائمي كه از پيشينيان در نزد خود داشت مطابق يافت و به جناب ابوطالب گفت كه اين نوجوان به رسالت مبعوث خواهد شد و من اگر زمان او را دريابم در خدمت او خواهم بود ، در حفظ او بكوشيد و او را از دشمنان بخصوص از يهود حفظ كنيد و ابوطالب باو گفت كه خداوند او را حفظ خواهد فرمود و در همان سفر يا سفر بعد كه حضرت با عموي خود به شام رفتند با راهب ديگري بنام نِسطور ملاقات كردند و او هم علائم نبوت را در آن حضرت ديد و خواهش كرد كه به شانه آن حضرت نظر كند و چون نظر كرد مهر نبوت را بر شانه ايشان ديد و يقين او زيادتر شد و به ابوطالب سفارش نمود كه هرچه زودتر ايشان را به موطن خود بازگرداند كه از دشمنان محفوظ باشند .
باري رهبانان متعددي در زمان طفوليت و نوجواني آن حضرت بقرائني كه داشتند ايشان را شناختند كه رسول خدا خواهد بود و ايشان از همان اوائل [ص 15] سن به صفات نيكو ممتاز و معروف بودند حسن خلق و امانت و درايت ايشان در مكه شهرت داشت و از بس موارد متعدد صحت و امانت و درستي و صداقت از ايشان ديدند آن حضرت را محمد امين ميناميدند و چون آن حضرت در تحت تكفل عموي خود زندگي ميكردند و ابوطالب هم عيالوار بود حضرت براي اينكه خرجي بر عموي خود تحميل نكنند به شباني و چرانيدن گوسفندان پرداختند و در اين كار هم كمكي به خرج خانه بود و هم فراغتي براي تفكر در آفاق و انفس بدست ميآوردند و هم سر و كار داشتن با گله و گوسفندان تمريني بود براي مواجهه با جماعتي كه ميبايست در آينده دين خدا را بر آنها عرضه كنند يعني مطالبي كه بسيار از طبايع جمادي و نباتي و حيواني مردم دور بود و ابلاغ آن مطالب حلم و صبر و ملايمت فوقالعادهاي ميخواست و اگر آن خلق عظيم را خدا بايشان نداده بود صبر بر رفتار جاهلان بسيار دشوار بود و مدت بيست و سه سال دعوت پيغمبر (ص) با آنهمه آزار و اذيت و تبعيد و تهديد و استهزاء از قوه بشر عادي خارج بود چنانكه خداوند در سوره مباركه آل عمران ميفرمايد : پس بواسطه رحمتي از خداوند با آنها ملايم شدي و اگر تند و سختدل بودي از دور تو پراكنده ميشدند پس بر آنها ببخش و براي آنها استغفار كن و در كار آنها را طرف مشورت قرار بده آنگاه چون خودت عزم كردي پس توكل بر خدا كن هرآينه خدا متوكلين را دوست ميدارد ● .
باري آن حضرت سنين نوجواني را به شباني ميپرداخت و با آنكه برسالت [ص 16] مبعوث نشده بود از همان هنگامي كه از شير گرفته شد خداوند بزرگترين ملائكه خود را قرين او فرمود كه شب و روز با او باشد و او را براه مكارم و محاسن اخلاق بدارد .
و چون سن مبارك آن حضرت به حدود بيست و پنج سال رسيد ابوطالب كه همچنان تنگدست بود تدبيري انديشيد كه آن حضرت بجهت تجارت باستخدام خديجه درآيند و خديجه دختر خويلد يكي از زنان متشخص قريش و بسيار متمول بود و اشخاص را استخدام نموده بآنها سرمايه و يا كالاهائي ميداد و براي تجارت ميفرستاد و بعد كه برميگشتند اجرتي بآنها ميداد پس ابوطالب در اين باره با خديجه كه خويشاوند ايشان بود صحبت نمودند و خديجه كه امانت و صداقت آن حضرت را ميدانست بسيار خوشحال شد و بآن حضرت مال التجاره داد و غلام خود ميسره را همراه ايشان كرده و روانه شام نمود ميسره در اين سفر از آن حضرت عجايب و خوارق عادات زيادي ديد و در شام هم حضرت كالاها را بقيمت خوب فروختند و كالاهائي بقيمت ارزان خريدند و برگشتند و سود خديجه نزديك دو برابر سرمايه شد ● و ميسره هم آنچه ديده بود از جلالت شأن آن بزرگوار براي خديجه نقل كرد و سن خديجه در آن زمان چهل سال بود و قبلا دو بار ازدواج نموده بود اما در آن موقع شوهر نداشت و بواسطه تمول و تعين او بسياري از قريش آرزومند ازدواج با او بودند اما او بآنها راضي نميشد و چون جلالت قدر و لياقت و كفايت و امانت پيغمبر (ص) را ديد مايل به ازدواج با [ص 17] آن حضرت شد و وقتي كه پيغمبر (ص) تشريف آوردند كه حق الزحمه سفر خود را از او بگيرند عرض كرد با اين مال چه ميكنيد حضرت فرمودند عمويم قصد دارد زني براي من بگيرد خديجه عرض كرد اجازه ميدهيد من براي شما زني پسند كنم فرمودند بلي عرض كرد از اهل مكه از قبيله شما زني ميشناسم كه مال و جمالش نيكوست و عفيف و باكمال است و از شما به هرچه داشته باشيد قانع است ، اين حسن او اما عيب او اين است كه قبل از اين دو بار شوهر نموده و سن او از شما بيشتر است حضرت فرمودند اسم او چيست عرض كرد كنيز شما خديجه ، حضرت از حيا سر را پائين انداختند و چيزي نفرمودند و او دوباره پرسيد حضرت فرمودند من كسي را ميخواهم كه مثل ما باشد و مكنت او در حدود ما باشد ما كجا و شما كجا سزاوار تو ملوكند پس خديجه عرض كرد قسم بخدا اگر مال شما كم است مال من بسيار و كسي كه خود را بتو واميگذارد مال را هم ميدهد و خود و هرچه كه دارم از آن شما باد برخيزيد و به نزد عموهاي خود برويد و از آنها بخواهيد كه مرا خواستگاري كنند و خيال بسياري مهر و اين مطالب را نكنيد كه همه را درست ميكنم .
بالاخره حضرت رضايت دادند و ابوطالب خديجه را از عموي او خواستگاري نموده و آن حضرت با خديجه ازدواج فرمود و تفصيل قصه بسيار است و ذكر جزئيات با اختصار كه منظور ماست درست نميآيد .
باري خديجه بهترين زنان پيغمبر (ص) بود و آن حضرت او را بسيار دوست ميداشتند و اولاد آن حضرت همه از او بودند غير از ابراهيم كه از ماريه قبطيه بود و اولاد آن حضرت عبارت بودند از طاهر كه همان عبدالله است و [ص 18] قاسم و حضرت فاطمه سلام الله عليها و رقيه و امكلثوم و زينب .
و خديجه اول زني است كه اسلام آورد و از ابنعباس روايت شده كه پيغمبر (ص) چهار خط روي زمين كشيدند و فرمودند ميدانيد اين چيست عرض كرديم خدا و رسول او داناترند پس رسول خدا (ص) فرمود بهترين زنان بهشت چهارند خديجه دختر خويلد و فاطمه دختر محمد و مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم كه زن فرعون بود . و در بحار الانوار از زراره و حمران و محمد بن مسلم از حضرت باقر عليه السلام نقل ميكند كه فرمود : ابوسعيد خدري روايت كرد كه پيغمبر (ص) فرمود : در شب معراج هنگام بازگشتن به جبرئيل (ع) گفتم كاري داري ؟ گفت حاجت من آنكه از جانب خداوند و از طرف من به خديجه سلام برسان و براي ما روايت كرد كه وقتي پيغمبر (ص) او را ديدند و گفته جبرئيل را براي او فرمودند عرض كرد ان الله هو السلام و منه السلام و اليه السلام و علي جبرئيل السلام يعني خداوند ، اوست سلام و از اوست سلام و بسوي اوست سلام و سلام بر جبرئيل باد انتهي . و همچنين از شيخ مفيد روايت ميكند از حضرت صادق عليه السلام كه فرمودند چون خديجه رضي الله عنها چشم از جهان فرو بست حضرت فاطمه عليها السلام به پدر بزرگوارش پناه ميآورد و خود را باو ميچسباند و دور او ميگشت و عرض ميكرد اي پدر بزرگوار مادرم كجاست ● پس جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و عرض كرد پروردگار ميفرمايد كه به فاطمه سلام برسان [ص 19] و باو بگو مادرت در خانهاي است از قصب يعني ميلههائي از جواهر كه پايه آنها از طلاست و ستونهاي آن خانه از ياقوت سرخ است در بين آسيه و مريم دختر عمران پس فاطمه عليها السلام عرض كرد ان الله هو السلام و منه السلام و اليه السلام انتهي . و روايت شده از حضرت امير عليه السلام كه پيغمبر (ص) روزي در بين زنان خود صحبت خديجه را فرمودند و گريستند عايشه عرض كرد براي چه بر پيرزن سرخروئي از پيرزنان بنياسد گريه ميكني حضرت فرمودند او مرا تصديق كرد روزي كه شما تكذيب نموديد و به من ايمان آورد وقتي كه شما كافر شديد و براي من اولاد آورد در حاليكه شما عقيم بوديد .
و از حضرت باقر عليه السلام روايت شده ● كه پس از وفات قاسم حضرت بر خديجه وارد شدند و ديدند گريه ميكند فرمودند چرا گريه ميكني عرض كرد قدري شير از سينهام جاري شد گريهام گرفت فرمودند راضي نيستي روز قيامت بيائي بر در بهشت ببيني كه او ايستاده و دست تو را بگيرد و وارد بهشت كند و تو را در بهتر محلي از آن منزل دهد ؟ و اين براي هر مؤمني است خداي تعالي هرآينه حكيمتر و كريمتر از آن است كه ميوه دل مؤمن را از او بگيرد آن وقت بعد از آن او را عذاب فرمايد انتهي .
و مقصود آنكه مرحمت آن حضرت به خديجه بسيار زياد بود .
باري هنگامي كه سن مبارك آن حضرت به سي و پنج رسيده بود قسمتي از خانه كعبه بر اثر سيلي كه از بالاي مكه جاري شد خراب شده بود و از طرفي [ص 20] ديوار آن هم كوتاه بود و بعضي زينتها را از داخل آن سرقت كرده بودند و قريش ميخواستند آنرا از نو بسازند پس آمدند و كار عمارت كعبه را قسمت كردند و هر جماعتي بحكم قرعه متصدي قسمتي شدند و در حديثي است كه از در خانه تا تميمه ميان حجر و ركن يماني به پيغمبر (ص) رسيد و در حديث ديگر است كه از حجر الاسود تا ركن يماني مخصوص بنيهاشم شد باري خانه را بر همان اندازههائي كه حضرت ابراهيم (ع) ساخته بود يعني بيست و چهار ذراع در سي ذراع ● ابتدا نمودند و تصميم گرفتند كه ارتفاع آن را كه قبلا نه ذراع ● بود زياد كنند و ساختند تا بموضع حجر رسيدند و در اين وقت اختلاف شد كه كداميك از قبايل حجر را در جاي خود بگذارند و باينطور راضي شدند كه نخستين كسي كه از باب بنيشيبه ● وارد مسجد شد حكم باشد و هرچه حكم كرد همه بپذيرند و در اين وقت پيغمبر (ص) از آن در وارد شدند و همه گفتند كه امين آمد و هرچه او گفت ميپذيريم و پيغمبر (ص) ردا يا بروايتي عباي خود را گستردند و حجر را در ميان آن گذاشتند و فرمودند كه از هر قبيله قريش يك نفر بيايد و هريك گوشهاي از آن را بگيرند و بمحل نصب بياورند بعد خودشان حجر را برداشتند و بدست مبارك در جاي آن گذاشتند ● .
[ص 21] مطلب دوم - در اخبار بعثت آن حضرت است و وقايع بعد از آن .
از علي بن ابراهيم رحمه الله مروي است كه چون سن مبارك پيغمبر (ص) به سي و هفت رسيد در خواب ميديد كه كسي نزد او آمده و ميگويد : اي رسول خدا . و چون در كوهها به چوپاني مشغول بود نظرش به شخصي افتاد و آن شخص گفت اي رسول خدا حضرت فرمود تو كيستي گفت من جبرئيل ، خدا مرا فرستاده بسوي تو كه ترا پيغمبر خود نمايد و پيغمبر (ص) اينها را مخفي مينمود ● .
و چون سن مباركش به چهل رسيد برسالت مبعوث شد . در كتاب بحار از حضرت علي بن محمد عليه السلام حديثي نقل ميكند و مضمون آن اين است كه آن حضرت فرمود چون پيغمبر (ص) تجارت شام را ترك نمود و هرچه خدا از آن تجارتها روزي او فرموده بود صدقه داد هر روز صبح بر حراء صعود ميفرمود و از قلههاي آن بتماشاي آثار رحمت پروردگار و انواع عجائب رحمت و بدايع حكمت او ميپرداخت و باطراف آسمان و اقطار زمين مينگريست و در امر درياها و بيابانها نظر مينمود و از آن آثار عبرت ميگرفت و از آن آيات متذكر ميشد و خدا را بحق عبادتش بندگي ميكرد پس چون چهل سال عمر او كامل شد و خدا بقلب او نظر فرمود و آنرا بهترين قلبها و جليلترين و خاشعترين و خاضعترين دلها يافت اذن فرمود كه درهاي آسمان گشوده شد و محمد بآنها نگاه ميكرد و در اين وقت ملائكه نازل شدند و محمد بآنها مينگريست و خدا امر فرمود رحمت را كه از ساق عرش بسوي [ص 22] سر او نازل كرده شد و جبرئيل روح الامين كه طوقي از نور داشت و طاووس ملائكه بود بسوي او پائين آمد و بازوي او را گرفت و تكان داد و گفت اي محمد بخوان گفت چه بخوانم گفت اي محمد اقرأ باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق اقرأ و ربك الاكرم الذي علم بالقلم علم الانسان ما لميعلم ● يعني بخوان بنام پروردگارت كه آفريد خلق كرد انسان را از خون بسته بخوان در حالي كه خداي تو اكرم است كسي كه با قلم و نوشتن تعليم داد آموخت بانسان آنچه را نميدانست .
پس آنگاه هرچه كه ميبايست باو وحي نمود و بالا رفت و محمد (ص) از كوه پائين آمد و از عظمت پروردگار حال غشي بآن حضرت دست داد و از بزرگي آن امر تب و لرز بر او غالب شد و همينطور ميآمد و تصور آنكه قريش او را تكذيب خواهند كرد و او را به جنون نسبت ميدهند و ميگويند شيطان بر او غالب شده بسيار بر او سخت شده بود ، در حالي كه آن حضرت از اول روزگارش داناترين خلق خدا و كريمترين مخلوقات او بود و از شيطان و گفتار و كردار ديوانگان بيشتر از همه چيز بدش ميآمد پس خداي بزرگ خواست كه سينه او را گشاده فرمايد و دلش را قوي دارد پس كوهها و سنگها و كلوخها را بسخن درآورد و بهر كدام ميرسيد او را ندا ميدادند و ميگفتند السلام عليك يا محمد السلام عليك يا ولي الله السلام عليك يا رسول الله بشارت بده كه خداي عزوجل تو را فضيلت و جمال و زينت داده و از همه خلايق بالاتر برده است از اولين و آخرين ، ترا محزون نكند كه قريش بگويند [ص 23] ديوانه است و گول خورده و از دين بيرون رفته چون برتر و بالاتر كسي است كه پروردگار عالم او را برتر داشته و كريم آن است كه آفريننده همه خلق او را مكرم بدارد پس ، از تكذيب قريش و سركشان عرب دلتنگ مباش كه زود باشد خدايت به بالاترين مراتب نايل فرمايد و به رفيعترين درجات برساند و زود باشد كه خدا دوستانت را نعمت دهد و بوصي تو علي بن ابيطالب شاد سازد و زود باشد كه علوم تو در ميانه مردمان و در شهرها گسترده شود به مفتاح و باب مدينه حكمتت علي بن ابيطالب و زود باشد كه چشم تو روشن شود به دخترت فاطمه و زود باشد كه از او و علي حسن و حسين بدنيا آيند دو آقاي جوانان اهل بهشت و دين تو در بلاد منتشر گردد و اجر دوستان تو و برادرت عظيم خواهد شد و زود باشد كه لواي حمد را در دست تو گذارند و تو آنرا در دست برادرت علي قرار دهي و تحت آن رايت خواهد بود هر نبي و صديق و شهيدي كه او قائد همه آنها خواهد بود بسوي جنات نعيم ( پيغمبر (ص) فرمود ) پس در دل گفتم خدايا آن علي بن ابيطالب كه به من وعده ميدهي كيست - و اين بعد از تولد علي بود اما او طفل بود - ميگفتم آيا او همين پسر عم من است و بعد از آن تاريخ هم وقتي كه علي عليه السلام خردسال بود و همراه آن حضرت بود حضرت ميفرمود خدايا آيا آنكه وعده دادي همين علي است و در هر بار ترازوي جلال را ميديد كه نازل شده و محمد در يك كفه آن است و علي و ساير خلق از امت او تا روز قيامت بر او ممثل ميشدند كه در كفه ديگرند و دو كفه را ميسنجند و كفه او سنگينتر است بعد ميديد كه او را از كفه ترازو برداشتند و علي را بجاي او گذاشتند و با ساير امت سنجيدند و او بر آنها رجحان يافت پس رسول خدا (ص) او را عينا [ص 24] شناخت و صفت او را دانست و در دلش باو ندا شد كه اي محمد اين است علي بن ابيطالب برگزيده و ، صفي من كه اين دين را باو تأييد ميكنم و بر همه امت تو بعد از تو برتري دارد . و پيغمبر فرمود باينطور بود كه خدا در اداي رسالت به من شرح صدر داد و مواجهه و برخورد با امت را بر من سبك نمود و مبارزه با سركشان و جباران قريش را براي من آسان ساخت ● . تمام شد حديث شريف كه ترجمه آنرا نقل بمعني نموديم .
باري آن حضرت در اول بعثت تا سه سال يا پنج سال امر خود را از مردم مخفي ميفرمود و جز خديجه و اميرالمؤمنين عليه السلام به كسي ابراز نميفرمود .
و يكي از اسباب ظاهره نزديك بودن اميرالمؤمنين عليه السلام با رسول خدا (ص) آن بود كه آن حضرت وقتي كه در سن پنج يا شش سالگي بود پدر بزرگوارش جناب ابوطالب بواسطه كثرت عيال و اولاد و كمي درآمد امر بر او سخت شد و روزي پيغمبر (ص) نزد عباس عموي خود آمدند كه زندگي او وسعتي داشت و از ساير بنيهاشم غنيتر بود پس پيغمبر به عباس فرمودند اي عمو برادرت ابوطالب عيال و اولادش زيادند و مردم نيز چنانكه ميبيني غالبا در سختي هستند بيا برويم و قدري بار او را سبك كنيم و من يكي از پسرهاي او را برميدارم و تو يكي ديگر و خرج آنها را بعهده ميگيريم عباس پذيرفت و به خانه ابوطالب رفتند و گفتند ميخواهيم قدري بار اولاد تو را سبك كنيم تا وقتي كه روزگار بهتر شود ابوطالب گفت عقيل را براي من [ص 25] بگذاريد ديگر هرچه ميخواهيد بكنيد پس پيغمبر صلي الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را كه حدود شش سال داشت برداشته و نزد خود بردند و عباس هم جعفر را برد و حضرت امير در خدمت پيغمبر (ص) و همواره ملازم آن بزرگوار بود تا وقتي كه به سن يازده سالگي رسيد و در اينوقت پيغمبر (ص) مبعوث برسالت شدند و اميرالمؤمنين (ع) هم پيش از همه پذيرفت و ايمان آورد و تصديق نمود و تا آخر عمر شريف آن بزرگوار همواره در خدمت ايشان بود و حكايت تقدم اسلام اميرالمؤمنين (ع) بر سايرين باين ترتيب بود كه آيه بر پيغمبر (ص) نازل شد كه انذر عشيرتك الاقربين ● . يعني خويشان نزديك خود را بيم ده و انذار كن و تا آنوقت كه شايد در حدود سه سال يا بيشتر از بعثت گذشته بود حضرت امر رسالت خود را پنهان ميفرمود ● و از اميرالمؤمنين عليه السلام مروي است آنچه خلاصه آن اين است كه روزي رسول خدا (ص) مرا فرا خواند و فرمود يا علي خدا به من امر فرموده كه خويشان نزديك خود را انذار كنم و بيم دهم لكن من نتوانستم و ميدانم بمحض اينكه اين امر را عنوان كنم از ايشان بد ميبينم و چند روز روزه گرفتم تا جبرئيل بر من نازل شد و گفت اي محمد اگر آنچه را كه بآن امر شدي انجام ندهي خداي تو تو را عذاب ميكند ، حال تو برو و يك ظرف طعام درست كن و يك پاي گوسفند را طبخ كرده و بر آن بگذار و يك كاسه شير فراهم كرده و آنگاه بني عبدالمطلب را اينجا جمع كن تا من مأموريت خود را اعلام و ابلاغ كنم .
[ص 26] اميرالمؤمنين فرمود امر آن حضرت را بانجام رساندم و آنها را دعوت كردم و اولاد عبدالمطلب در آن روز حدود چهل نفر بودند و در ميانه آنها عموهاي پيغمبر مثل ابوطالب و حمزه و عباس و ابولهب هم حاضر بودند و چون آنها آمدند حضرت فرمود كه غذا را بياورم و آوردم و آن حضرت قطعه گوشتي برداشت و آنرا چند تكه نمود و در اطراف آن تاوه كه غذا در آن بود انداخت بعد فرمود بسم الله بخوريد و جماعت خوردند تا كاملا سير شدند و قسم بآنكه جان علي در دست اوست كه يكنفر آنها تمام آن غذا را كه آوردم ميخورد بعد حضرت فرمود چيزي بياور كه بنوشند و من همان كاسه شير را آوردم و آنها همه تا ميخواستند نوشيدند و قسم بخدا كه آن كاسه براي يك نفر آنها كافي بود و چون پيغمبر (ص) خواستند صحبت كنند ابولهب بر ديگران سبقت گرفت و گفت ، اين رفيق شما خوب همهتان را سحر كرد ، پس جماعت متفرق شدند و پيغمبر چيزي نفرمودند .
باز فرداي آنروز حضرت بمن فرمودند يا علي اين شخص قبل از من شروع كرد و آن حرفها را زد و جماعت پيش از آنكه من با آنها حرف بزنم متفرق شدند دوباره طعامي درست كن و آنها را پيش من جمع كن و من اطاعت كردم و آنها را جمع نمودم و حضرت فرمود طعام را آوردم و جلو آنها گذاشتم و آن حضرت هم همان عمل روز قبل را فرمود قوم هم تا ميخواستند خوردند و از آن جام شير نوشيدند تا سير شدند بعد پيغمبر صلي الله عليه و آله صحبت فرمودند و فرمودند : اي بني عبدالمطلب من هيچ جواني را در عرب نميشناسم كه بهتر از آنچه من براي شما آوردهام براي قوم خود آورده باشد من براي شما خير دنيا و آخرت را آوردهام و خداي تبارك و تعالي بمن [ص 27] امر فرموده كه شما را دعوت كنم حال كدام يك از شما در اين كار مرا كمك و وزارت ميكند كه برادر من و وصي و خليفه من در ميانه شما باشد ؟ پس همه قوم سكوت كردند و جوابي ندادند حضرت امير ميفرمايد من از همه آنها كوچكتر بودم پس برخاستم و عرض كردم من اي پيغمبر خدا ترا در اين كار ياور ميشوم پس حضرت گردن مرا گرفتند و فرمودند اين برادر و وصي و خليفه من است در بين شما حرف او را بشنويد و اطاعت كنيد پس جماعت بلند شدند و ميخنديدند و به ابيطالب ميگفتند ترا امر كرده كه مطيع و حرفشنوي علي باشي تمام شد روايت ● . و اين روايت را اهل سنت هم بطرق مختلف نقل كردهاند با اندك تفاوت و در تاريخ طبري و كتب تفاسير اهل سنت هم روايت شده است و در بعض روايات در مورد همين حديث دعوت هست كه حضرت وقتي كه مرتبه اول دعوت فرمودند و اميرالمؤمنين (ع) برخاست و قبول كرد حضرت باو فرمودند بنشين و دوباره دعوت كردند و باز جز آن حضرت كسي قبول نكرد و چون براي مرتبه سوم پيغمبر (ص) دعوت فرمود و علي عليه السلام برخاست حضرت دست خود را بر دست اميرالمؤمنين زدند يعني به همان شرايط كه فرموده بودند بيعت نمودند .
و در جلد سي و هشتم بحار از حضرت رضا عليه السلام حديث مفصلي روايت شده و در آن است كه پيغمبر (ص) به اميرالمؤمنين (ع) فرمودند يا علي تو اولين كسي هستي كه به من ايمان آورد و مرا تصديق كرد و اولين كسي هستي كه مرا در كارم كمك نمود و همراه من با دشمنم جنگ كرد و [ص 28] اولين كسي هستي كه همراه من نماز خواند در وقتي كه مردم آن روز در غفلت ناداني بودند .
باري چون پيغمبر (ص) دعوت خود را في الجمله آشكار فرمود مورد تعرض و آزار و اذيت قريش قرار گرفت و امثال ابولهب و ابوجهل و بعضي ديگر در دشمني آن حضرت هيچ دقيقهاي را فروگذار نمينمودند و هرگاه كه پيغمبر (ص) با اميرالمؤمنين (ع) و خديجه سلام الله عليها مقابل خانه خدا نماز ميخواندند ايشان را اذيت و استهزاء ميكردند و از فرط ناداني و خباثت يكبار كه حضرت نماز ميفرمودند اعضاء داخلي گوسفندي را بر سر آن حضرت انداختند و گاه دو نفر در حال نماز آن حضرت در دو طرف او ميايستادند و كف ميزدند و صفير ميكشيدند و استهزاء مينمودند و مكرر بر ساقهاي مباركش سنگ ميزدند و همه جوره الفاظ ناشايست ميگفتند و او را نسبت به سحر و يا جنون ميدادند و از جمله كساني كه در زشتگوئي و تهمت و بيحيائي دشمني را از اندازه بيرون برده بود امجميل همسر ابولهب بود كه از بس در سخنچيني و بر هم زدن بين جماعت و تحريك قريش عليه پيغمبر (ص) با تهمتهاي خود سعي داشت آيه در مذمت او نازل شد و خدا او را حمالة الحطب ناميد كه آتشبيار معركه عداوت با پيغمبر صلي الله عليه و آله بود و با شوهر خود در اذيت آنحضرت همكاري مينمود .
باري زحمات و مرارتها و سختيهائي كه پيغمبر (ص) در طول حيات خود از مردم ديد نه آنقدر است كه در اين مختصر بتوان بيان نمود و همين اندازه در توصيف اين مطلب بس است كه خودش فرمود هيچ پيغمبري را باندازه من اذيت نكردند . و اميرالمؤمنين عليه السلام را به تبع عداوت با آن حضرت [ص 29] مورد اذيت و آزار قرار ميدادند و حقيقت اين دشمنيها همه دشمني با خود پيغمبر (ص) بود اگر چه كه ظاهر آن بعدا منحصر به اميرالمؤمنين و اولاد آن حضرت مينمود ، و همچنين جناب ابوطالب را كه حامي آن حضرت (ص) بود بسيار آزردند و كار بجائي رسيد كه به ابوطالب ميگفتند محمد را بده كه ما او را هلاك كنيم و هرچه خواستي بتو ميدهيم ولو بخواهي پادشاه و حاكم قريش باشي اما ابوطالب دست از حمايت آن حضرت برنميداشت و بنيهاشم نيز كه تابع ابوطالب بودند حاضر نميشدند كه آن حضرت را تحويل دشمنان بدهند و مشركين مكه با همه آنها به عداوت برخاستند و بالاخره از شدت عداوتي كه داشتند در محلي باسم دار الندوة جمع شدند و با هم قراردادي نوشتند و مهر نمودند كه با بنيهاشم همغذا نشوند و سخن نگويند و معامله نكنند و بآنها زن ندهند و از آنها زن نگيرند و با آنها ننشينند تا محمد را تحويل آنها بدهند كه آن حضرت را به قتل برسانند و عهد كردند كه در قتل آن حضرت در آشكار يا پنهاني همراه باشند و چون ابوطالب از اين عهد با خبر شد در خدمت پيغمبر (ص) با بنيهاشم كه چهل مرد بودند به شعب ابوطالب رفتند و مدتهاي مديد كه حد اقل دو سال گفتهاند در آنجا ماندند و تقريبا حالت محاصره داشتند و هيچ كس مجاز نبود كه با آنها معاملهاي بكند و همواره در خطر بودند و سختيها و گرسنگيها كشيدند و لباس درستي هم نداشتند و خديجه سلام الله عليها تقريبا تمام مال خود را در اين مدت خرج كرد و پنهاني براي آن حضرت و همراهان ايشان غذا و وسائلي ميفرستاد و دامادي داشتند حضرت پيغمبر (ص) بنام ابوالعاص كه با آنكه هنوز اسلام نياورده بود گاه هنگام شب مقداري غذا و آذوقه بر حيواني [ص 30] ميگذاشت و نزديك شعب آنرا رها ميكرد و آن حيوان ميرفت تا بدست همراهان آن حضرت ميرسيد و اين ابوالعاص كه شوهر زينب بود در جنگ بدر اسير شد و حضرت او را آزاد كردند و بعدا اسلام آورد و دختري داشت بنام امامه كه بر حسب وصيت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها كه باميرالمؤمنين (ع) عرض كرده بودند بعد از من خواهرزادهام را بگير كه با بچههاي من مثل خودم رفتار كند حضرت امير عليه السلام با امامه ازدواج فرمودند و گويا فرموده بودند كه چون وصيت فاطمه بود ناچار شدم و اگر راهي داشت اين كار را نميكردم چنانكه جنگ با ناكثين و قاسطين و مارقين هم اگر وصيت رسول خدا (ص) نبود اقدام بآن جنگها نمينمودم ● .
باري پيغمبر (ص) مدت مديدي كه از دو سال تا چهار سال نقل كردهاند شبها و روزها با كمال سختي در آن شعب بودند تا آنكه روزي جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و بعرض رساند كه آن عهدنامه كه قريش در باب ظلم و اذيت به ايشان و ساير بنيهاشم نوشته بودند موريانه آنرا خورده و جز اسم خدا چيزي از آن نمانده حضرت به ابوطالب قضيه را فرمودند و او برخاست و بسوي مسجد الحرام رفت و چون وارد مسجد شد جماعت قريش آنجا بودند و گفتند ابوطالب به تنگ آمد و خسته شد و آمده تا برادرزاده را تحويل دهد و قدري او را احترام كردند و گفتند آمدهاي او را تسليم كني ابوطالب فرمودند نه قسم بخدا براي اين نيامدم اما برادرزادهام بمن خبر داد - و دروغ نگفته - كه خدا باو خبر داده كه موريانه فرستاده است و موريانه آن قطعنامه [ص 31] را تماما خورده و جز نام خدا كه مانده ديگر آن ظلم و جورها و قطع رحمها كه در آن نوشته بوديد همه از بين رفته است .
حال بفرستيد آنرا بياورند اگر درست گفته دست از اين ستمها برداريد و از خدا بترسيد و اگر درست نباشد او را به شما ميدهم ديگر خواستيد او را بكشيد يا زنده بگذاريد . پس فرستادند و آن قطعنامه را كه چهل مهر بر آن بود از كعبه آوردند و هركس مهر خود را بازرسي كرد و سپس صحيفه را باز كردند و ديدند جز عبارت باسمك اللهم يك حرف هم از نوشته آن نمانده پس ابوطالب بايشان گفت از خدا بترسيد و از اين كارها دست برداريد و آن جماعت همگي ساكت شدند و هيچ نگفتند و متفرق شدند و بعد از آن بعضي كه با بنيهاشم قرابت سببي داشتند گفتند ما مطالب اين صحيفه را ديگر قبول نداريم و بعضي حرفهاي ديگر زدند و خلاصه آنكه پيغمبر (ص) و جماعت ايشان از شعب خارج شده بميان مردم آمدند و ديري نگذشت كه جناب ابوطالب سلام الله عليه وفات فرمود و بفاصله كمي خديجه سلام الله عليها هم در سن شصت و پنج سالگي از دنيا رفت و در حجون دفن گرديد و اين دو واقعه بر پيغمبر (ص) بسيار سخت و ناگوار آمد حتي آنكه روايت شده كه پيغمبر (ص) آن سال را كه ظاهرا سال دهم بعثت بود عام الحزن ناميد يعني سال غم ، و بعد از آن سفري به طائف فرمود تا بلكه ياوراني براي ابلاغ رسالت خود بيابد اما اهل آنجا هم با آن حضرت بدرفتاري كردند و حضرت به مكه برگشتند و قريش همچنان با آن حضرت بدرفتاري ميكردند بلكه بعد از ابوطالب بر شدت اذيت افزودند . و در همان سال بود كه پيغمبر (ص) با عايشه و سوده ازدواج فرمودند .