و اما كينه‌ورزي با ديگران كه پرسيده‌ايد قاعده كلي دست شما ميدهم كه ديگر محتاج بسؤال نباشيد هر كس را كه ديديد دشمن محمد و آل‌محمد است و با دوستان ايشان از اين جهت كه دوست آل‌محمدند دشمني ميورزد او را دشمن بداريد چون اين از فرائض دين است و كاري بديگران نداشته باشيد و با غير مؤمنين حتي الامكان معاشرت نكنيد چون در معاشرت آنها جز غفلت از خداوند و دنيادوستي چيزي نميافزائيد اين حرفها را هم كه درويش‌ها ميگويند همه خوبند همه با خداي خود راهي دارند باور نكنيد و جز مؤمن كسي خوب نيست و با خداوند و اولياي او كه راههاي اويند راهي ندارد و غير مؤمنين يا حيوانند يا شيطان و در هيچكدام خيري نيست .

سؤال هفتاد و ششم - آيا همه با حسين ميجنگيم ؟ جواب اين سؤال [ص 271] حتما بلي است و تجربه و گذشت زمان ثابت كرده است كه همه با حسين امروز ميجنگيم ، و پس از شرحي كه در اين باره نوشته‌اند در آخر سؤال نموده‌اند چه راهي ممكن است كه نفس سركش خود را نابود كنيم تا با حسين بخاطر خود غير مستقيم نجنگيم لطفا از شما تمنا ميكنم اين بحث را بطور مفصل با معلومات عالي كه دارا ميباشيد ( از توجه خداوند و خاندان عصمت ) شرح و بسط دهيد و كتابي در همين ضميمه بنويسيد و در دسترس ما عوامان قرار دهيد .

جواب - حقيقتا مسئله قابل توجهي است و شايسته است كه همه در صدد اصلاح نفس خود باشيم و بر اطباي نفوس كه محمد و آل‌محمد عليهم السلام و اولياي ايشانند درد خود را عرضه كنيم و دواي آنرا بطلبيم و از منت‌هاي خداوند بر ما اين است كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم در راه هدايت ما از هيچ چيز فروگذار نفرموده‌اند و مخصوصا در باره اصلاح نفس بعربي و فارسي كتب متعدده مرقوم فرموده‌اند و دستورات ائمه اطهار عليهم السلام را در اين باره از اخبار استخراج و بصورت مرتب و منظمي در اختيار ما گذارده‌اند و از همه آن كتب مفصل‌تر كتاب مبارك طريق النجاة است و پس از آن كتاب رجوم الشياطين كه هر دو بعربي و آنها را مرحوم آقاي بزرگ مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه مرقوم فرموده‌اند و در اسلام كتابي نظير آن دو نوشته نشده است و در فارسي كتاب مبارك مصباح السالكين است كه آنرا مرحوم مبرور آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه مرقوم فرموده‌اند ، كتاب [ص 272] ديگري هم هست كه حقير بفارسي بنام درهاي بهشت نوشته‌ام كه تقريبا مختصر كتاب طريق النجاة است و بسيار ساده و مناسب حال مبتديان است ، كتاب مبارك رجوم الشياطين را هم مرحوم مبرور آقاي والد اعلي الله مقامه بفارسي روان ترجمه فرموده‌اند و همه اين كتابها چاپ شده و در دسترسند بهر كدام كه بخوانيد و عمل كنيد ان شاء الله موفق ميشويد و چه خوب بود كه همه جوانان همتي ميكردند و مثل شما باين خيالات ميافتادند و تا فرصت دو روزه دنيا باقي است پي اصلاح دين خود ميرفتند و اصلاح آنرا باغواي شيطان براي ايام پيري كه آيا بآن برسند يا نرسند بعقب نميانداختند و بشما و همه آنها نصيحت ميكنم كه هر چه ميخواهيد بكنيد در جواني بكنيد هر تحصيل علمي ميخواهيد بكنيد هر عبادتي ميخواهيد بكنيد در جواني بكنيد در پيري انسان نه چشم دارد و نه گوش و نه قوت و نه حالت و نه حافظه و حتي قواي دماغي پير هم رو بضعف ميرود و خلاصه آنكه كار قابلي در پيري از انسان ساخته نيست و تا فرصت جواني از دست نرفته آنرا دريابيد .

سؤال هفتاد و هفتم - هدف از زندگي بشر در روي زمين چيست ؟ « از نظر اسلام » شما صد در صد جواب ميدهيد شناسائي معرفت خداوندي در حالي كه خداوند بي‌نياز از اين است كه بشر با اين ضعف خود او را بشناسد يا نشناسد تازه اگر قرار بود خداوند موجوداتي بنام انسان جهت شناسائي خود خلق كند اين يك نوع تكبر بود در حاليكه الله استغفر له دور از اين چنين صفات است و در ثاني چه احتياج بود كه فقط اين موجودات در كره زمين كه [ص 273] امروزه با حداكثر جمعيت خداشناس و خداناشناس و اسلام و صدها و صدها فرق ديگر كه سه ميليارد نفوس دارد و قريب سه چهارم اين كره را آب فرا گرفته خلق ميكرد در حالي كه مثلا كراتي هستند يك مليون برابر زمين است و بدون اينكه حتي آثار حياتي باشد و شما در جواب ميگوئيد در آنها مثلا يك نوع مخلوق كه علم انسان نميرسد وجود دارد و از طرفي براي ما كاملا معلوم است و عقيده داريم كه بشر اشرف مخلوقات است پس زندگي اشرف مخلوقات كه از اين مقدار شايد نيم مليون انسان معرفت‌آموز خداوند در مقابل سه مليون نفوس باشند پس ساير اشرف مخلوقات و غير اشرف مخلوقات در ساير كرات سماوي بچه درد خواهد خورد آيا فقط اين كاينات و خلق اين‌همه تشكيلات بخاطر شناسي خداوند به مخلوق صفردرجه خود در حداقل جمعيت ميباشد ؟ در ثاني مگر قبل از اينكه بشر بوجود ميآمد مگر زمان و كرات از گردش باز ايستاده بودند تازه خداوند اصلا چه احتياجي دارد كه خود را بشناساند من و شما و همه مخلوق او را بشناسيم و يا نشناسيم چه ارزشي دارد و براي خدا چه اهميت دارد پس اين عمل كاملا دور از منطق الهي است و عدد صفر را هيچ وقت ياراي برابري و همنشيني و دوستي با عدد كاترليون ( ده به توان هيجده ) نيست در حالي كه اگر خدا مي‌خواست خود را بشناسد و يا مخلوق او را بشناسد در بيشتر كرات بفرض ماه جاي خيلي بيشتري براي زندگي مخلوق بود يا بفرض مشتري تقريبا ١٢٠٠ برابر زمين است زمين چه امتيازاتي بر ساير كرات دارد كه بفرض يك مليون مخلوق خداشناس واقعي آن طوري كه خود خدا ميخواهد [ص 274] كه اين باصطلاح اشرف مخلوقات كه در مقابل كائنات و كرات صفر و صفر و شايد خيلي خيلي پائين‌تر است زندگي ٣٠ الي ١٠٠ سالي داشته باشد لطفا اين بحث را مفصلا توضيح فرمائيد سپاسگزارم .

جواب - بيشتر مشكلات شما ناشي از اين است كه در توحيد خود قاصريد و خداوند را مثل انساني فرض مي‌كنيد كه خيال مي‌كند فكر مي‌كند حوائجي دارد كم‌بودهائي دارد و براي رفع آن نقيصه‌ها تدبيري ميانديشد و اسبابي فراهم ميكند كه بوسيله آنها رفع آنها را بكند و هكذا ساير امور و اين نيست مگر از آن جهت كه به همان خيالات ايام طفوليت و عوامانه قناعت كرده‌ايد و بخيال خود خدا را شناخته‌ايد ديگر نه بكتب علما و اخبار آل‌محمد عليهم السلام رجوع كرده‌ايد و نه از داناتر از خود پرسيده‌ايد و مراجعه خود را بهمين فكر و شعور خود قرار داده‌ايد و آنرا ميزان حق و باطل قرار داده‌ايد هر چه با آن درست بيايد ميپذيريد هر چه نيامد انكار ميكنيد و چنين كاري از عقل نيست و شما اگر بكتب و بيانات مشايخ كه شرح اخبار آل‌محمد عليهم السلام است مراجعه كرده بوديد و با دقت آنها را خوانده بوديد ميدانستيد كه خداوند شبيه به مخلوقات نيست و هيچ‌يك از اموري كه در مخلوق جاري است بر او جاري نيست و ميدانستيد كه خداوند بي‌نياز است هيچ حاجتي بخلق ندارد و هيچ نقصاني ندارد كه با خلقت خلق خواسته باشد آنرا جبران كند ميل و شهوتي ندارد كه براي برآورده شدن آن خلق را خلق فرموده باشد نه از بودن خلق خوشوقت ميشود و نه از نبودن [ص 275] آنها غمگين و ميدانستيد كه همه خلق را از عدم بوجود آورده است بي آلت و سببي و بدون هيچ علتي و ايجاد او نه كيفيتي دارد و نه چگونگي ، چون اين قبيل امور همه نظايرش در خلق هست و خداوند ابدا شبيه بخلق در هيچ چيز نيست اين است كه جاي سؤالي از آنچه فرموده نميماند و در كتاب خود ميفرمايد لايسئل عما يفعل و هم يسئلون يعني سؤال كرده نميشود از آنچه ميفرمايد و آنها ( خلق ) سؤال كرده ميشوند ، و سؤالها همه از كيفيت‌ها و كميت‌ها است و اينها مخلوق خدايند و بعد از ايجاد او پيدا شده‌اند پيش از ايجاد نبوده‌اند كه علت آن باشند كه بپرسيم بچه علت و اين بعد از ايجاد است كه بعضي را علت قرار داده بعضي را معلول ، بعضي را فاعل قرار داده بعضي را مفعول ، بعضي را منير قرار داده بعضي را نور ، بعضي را ذات قرار داده و بعضي را صفت ، بعضي را متبوع قرار داده بعضي را تابع ، بعضي را قبل قرار داده بعضي را بعد و هكذا و همه نسبتها بين خلق است و خداوند همه خلق و همه نسبتها را از عدم بوجود آورده و هيچكدام نسبتي با ذات خداوند ندارند و هر سخني كه هست در خلق است و فاعل و مفعول‌ها و عارف و معروفها و علت و معلولها همه در اينجايند ، و اشرف و اعلاي خلق را ذات قرار داده و باقي را افعال و صفات و اسم خود را باين ذات عطا فرموده و هر نسبتي باين ذات را نسبت بخود قرار داده و صفات آنرا صفات خود قرار داده و افعال او را افعال خود قرار داده معرفت او را معرفت خود قرار داده اطاعت او را اطاعت خود قرار داده معصيت خود را معصيت او قرار داده و تمام اين [ص 276] كلمات و امثال آنها را كه استعمال ميكنيم تعبير از نسبتهائي است كه بين ظهور اين ذات و ساير خلق است و اين ذات كينونت خداوند و حق وجود در ملك است و مخصوص بخداوند عالم است و بهمين جهت بآن ذات ظاهره ميگويند و وجود همه از نور ظهور و فعل اين وجود است و فعل اين وجود است كه همه وجودها را برپا ميدارد و باين فعل مشيت و وجود مطلق ميگويند و همانطور كه في المثل نور چراغ بچراغ برپاست همه وجودها باو برپايند و گمان نكنيد كه همه وجودها در يك درجه‌اند بلكه هر يك در پس ديگري هستند مثل نوري كه در ذرع سوم از چراغ قرار گرفته كه بعد از نوري است كه در ذرع دوم قرار گرفته و فيض چراغ اول به نور ذرع دوم رسيده و از آن به ذرع سوم رسيده و بهمين طور تا ميرسد ببُعد ابعد و وجود هر چيزي همان است كه باو رسيده و علت پيدايش او شده و نفس او و خود او همان وجود او است و اگر چه قبل از آن وجودها هستند ولي آن چيز جز از همان وجود خود خبر ندارد و همان وجود او خبري است و آيتي است كه از وجودهاي سابق باو رسيده و هر صحبتي كه ميكند از اين خبر آخري است و قبل از آنرا ابدا درك نكرده و هر معرفتي كه حاصل ميكند بهمين منتهي اليه وجودهاي سابق يعني نفس خود او است ، في المثل مثل كسي كه بآفتاب نظر ميكند اين فقط منتهي اليه شعاع آفتاب كه به پرده شبكيه چشم او رسيده درك ميكند و هر چه از آفتاب ميگويد از همين نقش روي شبكيه چشم خود خبر ميدهد و ابداً نه آفتاب را درك كرده و نه نورهاي بين راه را ، اسم آفتاب را هم كه ميگويد اسم همين نقش است و اين [ص 277] هيچگاه آفتاب آسمان را درك نكرده كه اسمي روي آن بگذارد .

باري نفس و وجود هر چيزي علت پيدايش او است و علة العلل در ملك همان كينونت و وجود حق است و بنا بر آنكه علت پيدايش هر چيزي وجود و بودن او است علت پيدايش هر خلقي چه بشر و چه غير بشر « بودن » او است و خداوند خلق را خلقت فرموده كه باشند و همه اطاعت كرده‌اند و موجود شده‌اند و تنها خبري كه از آن وجود حق دارند و تنها شناسائي كه بآن دارند همين وجود خود آنها است و همين اعلي معرفت آنها است و اين است معني اينكه ميگوئيم خداوند خلق را براي معرفت خلقت فرموده و باين نظر همه موجودات اطاعت امر خداوند را كرده‌اند و موجود شده‌اند و عارف بپروردگار خود شده‌اند و اين است كه خداوند ميفرمايد ان من شيء الا يسبح بحمده يعني هيچ چيز نيست مگر اينكه تسبيح خداوند را ميكند به حمد او ، و معرفت هر چيزي باندازه وجود خود او است و او است كه باين وجود و معرفت احتياج دارد نه خداوند و خداوند بي‌نياز است و وجود و عدم چيزها براي او علي السواء است ، و اگر درست بعمق اين عرايض پي ببريد بسياري از مشكلات شما حل ميشود و علانيه مي‌بينيد كه همه موجودات از جمادات و نباتات و حيوانات و زمين و آسمان و ستارگان نزديك و دوردست بوجود خود مشغول بندگي و تسبيح خداوندند و وجود كه علت غائي آنها است در آنها پيدا شده و جزاي آنها و نعمت آنها شده است و همه چه مؤمن و چه كافر و چه جماد و چه نبات و چه حيوان در جنت وجود منعمند و همه به حمد خداوند مشغولند و حمد [ص 278] خداوند براي هر يك همان صفتي از صفات وجود مطلق است كه در آنها پيدا شده و بهمان او را ستايش و توصيف ميكنند و معني حمد ستايش است آتش مثلا خداوند را بگرمي ستايش ميكند ، آب به تري ، خاك بخشكي ، لطيف بلطافت ، غليظ بغلظت ، روز بروشنائي ، شب بتاريكي ، و خلاصه هر يك بصفت خود او را حمد و توصيف و ستايش ميكنند و ساير موجودات را بصفت خود دعوت ميكنند آتش ميگويد مثل من گرم شويد ، يخ ميگويد مثل من سرد شويد ، سياه ميگويد مثل من سياه شويد ، سفيد ميگويد مثل من سفيد شويد و هر يك دعوت ديگري را بر حسب قابليت خود ميپذيرند يا كم ميپذيرند يا نميپذيرند و همين گفت و شنيدها است كه بزبان ديگر بآنها تأثير و تأثر و تكميل و تكمل ميگويند ، و اشرف موجودات موجودي است كه مظهر همه صفات است و كاملترين موجودات است و او را خداوند از ميانه همه موجودات برگزيده و نماينده و قائم مقام خود در ميانه خلق قرار داده كه اداي رسالتهاي او را بكند و مردم را بآن صفات نيكو كه خداوند در او قرار داده دعوت كند و او پيغمبر خداست صلي الله عليه و آله و شرع او تفصيل همان صفات است كه خلق را بآن دعوت نموده و از اينجا است كه خوب و بدي پيدا ميشود هر كس آن دعوتها را بپذيرد و متشرع بشود بنور آن صفات روشن ميشود و بآن نور كه بر او تابيده خداي خود را ميشناسد و محل شناختن در مقام صفات است و ذات خداوند شناخته نميشود و هر كس آن دعوتها را نپذيرد و انكار كند و پشت بآن سراج منير نمايد تاريك ميماند و از نور صفات خداوند باو چيزي نميرسد و بي‌معرفت و جاهل ميماند [ص 279] و در اين مقام خداوند بهمه اين اختيار را داده كه اگر بخواهند بپذيرند و معرفت پيدا كنند و اگر بخواهند نپذيرند و معرفت پيدا نكنند و هيچ اكراهي در كار نيست و خداوند فرموده لا اكراه في الدين يعني اكراهي در دين نيست ، و خداوند حتم نفرموده است كه باين معرفت همه عارف بشوند و اگر حتم فرموده بود همه مؤمن موحد ميشدند ولي چون حتم نفرموده و بهمه اختيار داده چه جماعت كمي مؤمن شوند چه زياد خلاف ميل خداوند چيزي واقع نشده و همانطور كه گفتيم اصلا خداوند در ذات خودش ميلي ندارد و بهيچ طرف تمايل ندارد و بنا بر اين صحبت اينكه جماعت كمي از مردم مؤمن و عارف شده‌اند يا زياد مطرح نيست و نه از كم بودن آنها نقصي بر خداوند وارد ميآيد نه از زياد بودن آنها چيزي بر او زياد ميشود ، بلي اگر هيچ مؤمني بوجود نمي‌آمد نقصي بر حكمت و صفت او بود كه در مقامي از مقاماتْ عالم از صفت او خالي مانده بود ولي در حكمت خداوند نقصي نيست و در هر درجه و مقام ولو يك نفر هم باشد حاكي آن صفت و عارف بآن معرفت هست و براي ظهور حكمت او همين كافي است و بهمين علت غائي ظاهر ميشود و در حديث است از حضرت صادق عليه السلام فرمود فرمود خدا اگر نبود در زمين مگر يك مؤمن هراينه اكتفا ميكردم بآن از جميع خلقم و قرار ميدادم براي او از ايمانش انسي كه محتاج نباشد با آن باحدي و در حديث ديگري است از آن حضرت فرمود فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود خداوند تبارك و تعالي اعلام جنگ با من بكند آن كسي كه اذيت كند بنده مؤمن مرا و ايمن از غضب من باشد كسي كه [ص 280] اكرام بكند بنده مؤمن مرا و اگر نبود از خلق من در زمين مابين مشرق و مغرب مگر يك بنده با امام عادلي هراينه استغنا ميجستم بآن دو از جميع آنچه خلق كردم در زمين و هراينه هفت آسمان و هفت زمين برپا ميماند بآندو و قرار ميدادم براي آن دو از ايمانشان انسي كه محتاج نباشند بانسي سواي خودشان . و شايد از آنچه عرض كردم ساير مشكلات شما هم كه در سؤال خود ذكر كرده‌ايد حل شده باشد و دانسته باشيد كه معرفت ذات خداوند محال است و خداوند تكليف بمحال نفرموده و اصل معرفت يعني شناختن صفات ، نمي‌بينيد خود شما هر كس را كه ميشناسيد وقتي كه از شناسائي شما نسبت باو سؤال ميكنند از صفات او بيان ميكنيد و معرفت صفات خداوند هم آنچه از آنها فوق و قبل از وجود هر موجودي است دسترسي بآن ندارد و هر كسي در فوق مقام خودش معدوم است و آنجا نيست كه معرفتي حاصل كند پس امر منحصر ميشود بآن صفاتي كه در مقام او است و باو رسيده و براي او بيان شده و او مكلف بمعرفت آن صفات است و خداوند فرموده لايكلف الله نفساً الا ما آتاها يعني تكليف نميفرمايد خداوند كسي را مگر بآنچه باو رسانده ، و آنچه كه باو رسيده در خور او است و قابل ادراك او است و نسبت صفر و كاترليوني در كار نيست بلكه باندازه قابليت و ظرفيت او باو رسيده و مكلف بمعرفت همان است و آن مقدور او است و به بيش از آن مكلف نيست و خداوند فرموده لايكلف الله نفساً الا وسعها يعني تكليف نميفرمايد خداوند كسي را مگر بقدر وسعش ، منتهي خداوند به نفس انسان عظمت و وسعتي عنايت فرموده كه از نظر خود آن [ص 281] نفس براي آن نهايتي نيست و آنچه از صفات خداوند در او ظاهر شده براي او بلانهايه است و توهم نقصي هم در آنها نميكند و خداي خود را بكمال توصيف ميكند اگر چه كه اين نسبت بخلايقي كه قبل از وجود اويند نقصي باشد ولي خود او اين نقص را احساس نميكند و همه‌اش كمال بلانهايه مي‌بيند و به بيش از اين هم مكلف نيست و همين را از او خواسته‌اند و فرموده‌اند من عرف نفسه فقد عرف ربه يعني هر كس نفس خود را بشناسد پس بتحقيق پروردگار خودش را شناخته است ، و اين مطالب بسيار مطالب مشكلي است و بيان آنها بزباني آسانتر از اين مقدورم نيست و بايد از خداوند توفيق فهم آنها را بخواهيد .

و اما اينكه پرسيده‌ايد زمين چه امتيازاتي بر ساير كرات دارد الخ ، آنچه استنباط ميكنم اين است كه ظاهر اين ملك همه‌اش زمين است و آسمان در غيب آن است و هر جائي از زمين كه شفاف شده آسمان‌نما شده و اسمش آسمان شده ولي جرمش از جنس زمين است ولي خود اين زمين ما بواسطه كدورت آسمان‌نما نشده و اسمش زمين باقي مانده مگر مواليدي كه بواسطه اعتدال تركيب و لطافت اجزاء آسمان‌نما شده‌اند مثل ارواح حيوانات كه بآنها هم آسمان گفته ميشود مثل اين شعله چراغ كه جرمش از جنس آب و خاك است ولي چون شفاف شده آتش را كه در غيب و باطن است نمايش داده و اسم اين شعله آتش شده ، و همه تركيبات ظاهره در اين ملك از جنس جمادات و معادن و نباتاتند و هر جا تركيب نباتي معتدلي پيدا شود قابليت آنرا پيدا ميكند كه روح حيواني كه در غيب اين ملك است [ص 282] و آسماني است از او ظاهر شود و اسم آن قابليت و آن نبات حيوان ميشود ولي جرمش و بدنش همان نبات است و هر جا كه روح حيواني معتدلي پيدا شد قابليت آنرا پيدا ميكند كه روح انساني كه در غيب‌تر اين ملك است در او ظاهر شود و بآن مناسبت آن بدن را هم انسان ميگويند و تا تناسب بين ابدان و ارواح نباشد خداوند روحي را در بدني قرار نميدهد و خداوند ذرات ظاهر اين ملك را از عدل خود هر كدام هر چه ميخواسته‌اند باشند قرار داده و پس از خلقت باذن خداوند شروع بفعل و انفعال و تأثير و تأثر كرده‌اند و بين آنها تركيباتي پديد آمده و ميآيد و تركيباتي كه در اين كره زمين پيدا شده‌اند بواسطه وضع و محيط مناسب از گرما و سرما و رطوبت و يبوست و نور آفتاب و غير آنها بعض از آنها بصورت نباتات درآمده‌اند و بعض از آن نباتات تركيب معتدلتري پيدا كرده‌اند كه قابليت نمايندگي روح حيواني را پيدا كرده‌اند و حيوانات پديد آمده‌اند و بعض از قوابل حيواني بواسطه اعتدالي كه دارند روح انسان را پيدا كرده‌اند و آن قوابل حيواني همان بدنهاي آنهايند ولي در ساير كرات تا آنجا كه ما ميدانيم چنين تركيبات مناسبي كه نسبت بحكايت ارواح غيبيه شفافيت داشته باشند پيدا نشده‌اند و كدر مانده‌اند و بصورت جمادي و معدني باقي مانده‌اند و در آنجا ابداني مناسب حكايت روح حيواني و انساني پيدا نشده و الا عمد خاصي كه انسانها در زمين باشند نيست و خداوند اجل از عمد خاص است چون عمد خاص ناشي از خصوصيت و محدود بودن است و تا چيزي محدود نباشد خاص نميشود و خداوند محدود [ص 283] نيست كه مثل خلق باشد پس عمد خاصي هم ندارد و از غناي مطلق خود هر موجودي را بر حسب سؤال خود آن موجود خلقت فرموده و ذرات وجودي كه خداوند به سؤال خودشان آنها را در اين كره زمين خلقت فرموده اقتضاي اين نوع تركيب شدنها را داشته‌اند و ذرات ساير كرات اين اقتضا را نداشته‌اند ، و فهم اين مطالب و دلالت اين استدلالها بر اهل مجادله دشوار است و آنها را ادعا فرض ميكنند نه دليل ولي وجه دلالت آنها از اهلش پوشيده نيست و بر حقايق امور جز باين نحو ادله نميشود استدلال كرد .

ولي براي آرام گرفتن دل و تسليم ميتوان بادله عقليه استدلال نمود و شما ميتوانيد كه اين طور استدلال كنيد كه بهر دليل بوده فعلا ما در اين وضع موجود هستيم و روي اين كره زمين خلقت شده‌ايم و فهميده‌ايم كه صانعي داريم و اشخاصي هم آمده‌اند و گفته‌اند شما خداي واحدي داريد و ما فرستادگان اوئيم و دستوراتي از او براي شما داريم و دستورات او را بما رسانده‌اند و اوصاف او را براي ما بيان نموده‌اند و گفته‌اند مراد او از خلقت شما معرفت و عبادت او بوده است و هر كه او را اطاعت كند باو ثواب ميدهد و هر كه عصيان ورزد او را عقاب ميكند و پيشنهاد ديگري غير از پيشنهاد اين پيغمبران بما نرسيده كه مثلا كسي آمده باشد و گفته باشد خداي شما آن خدا نيست و خداي ديگري است و دستورات ديگري دارد و من فرستاده اويم آنها هم كه تكذيب پيغمبران را كرده‌اند بصرف تكذيب اكتفا كرده‌اند و پيشنهاد متقابلي نداده‌اند . حال شما بنشينيد و عقل خود را قاضي كنيد و بگوئيد يا مطالب اين پيغمبران صحيح است و خدائي هست و آنان پيغمبران اويند [ص 284] و دستورات آنها دستورات او است يا آنكه همه اين حرفها از بيخ بي‌پايه است ، عقل حكم ميكند كه امر از اين دو صورت خارج نيست . بعد فكر كنيد اگر حرف آنها صحيح باشد و شما اطاعت آن اوامر و اجتناب از آن منهيات بكنيد مسلما بآن فوز عظيم ميرسيد و اگر هم آن حرفها بي‌پايه باشد و خبري نباشد و بعد از مردن هيچ ميشويد باز ضرري نكرده‌ايد پس بهر حال در اطاعت ايشان و قبول فرمايشات ايشان درِ ضرر بسته است بعكس اگر نپذيريد و معصيت ايشان را بكنيد و آنها واقعا راست گفته باشند ضرر فاحشي ميكنيد و بجهنم ميرويد و اگر هم راست نگفته باشند و معصيت آنها را كرده باشيد منفعتي نميبريد چون بعد از آنكه هيچ شديد چه منفعتي ميشود داشته باشيد و عقل در اين ميانه حكم ميكند كه آن راه كه صدي صد ضرر ندارد و صدي پنجاه احتمال منفعت دارد برويد و آن همان متابعت پيغمبران است ، پس بحكم عقل بهمين راه برويد و همان فرمايش ايشان را بپذيريد كه فرموده‌اند خدا فرموده بايد او را بشناسيد و عبادت كنيد و بتوهمات سست خود امتناع از قبول فرمايش ايشان نكنيد و نام منطق خود را منطق الهي نگذاريد كه هر چه دور از آن باشد نپذيريد و در همه حال تسليم ايشان باشيد و ادله فرمايشات ايشانرا هم اگر فهميديد خدا را شكر كنيد و الا تسليم باشيد .

سؤال هفتاد و هشتم - گذشت زمان باعث فرسايش همه و همه چيز است از مادي گرفته تا معنوي مادي معلوم است مثل فرسايش يك كوه در عرض يك مليون سال فرسايش معنوي مثل سستي يك دين و يك عقيده [ص 285] از روز پيدايش تا امروز مثل عقيده اولين مسلمين تا تابعان ساير اديان چه باطل و چه غير باطل تا امروز پس صد در صد اين فرسايش در همه كس و همه چيز بچشم ميخورد منظور از طرح اين سؤال اين است كه آيا شما كه هفتمين پيشواي فرقه شيخيه ميباشيد بفرض ميزان تقوي و درك مفاهيم اسلام و معلومات شما نسبت بفرض به شيخ احمد احسائي رحمة الله عليه و سيد كاظم رشتي بزرگوار چقدر ميباشد آيا برابر است چرا ؟ آيا بيشتر است چرا ؟ آيا كمتر است چرا ؟ و بفرض معلومات كلي جانشين شما بعد از شما بعنوان رئيس فرقه نسبت بشما چگونه خواهد بود و آيا اين نسبت با زندگي مردم عصر متناسب و نسبت مستقيم دارد يا برعكس بميزان توجه خداوند به شخص مورد نظر و حتي اين ماجري در ساير فرق و مذاهب جهان كاملا مشهود و آشكار است مثلا لنگه ابوذر و يا شيخ مفيد تا امروز هنوز كه هنوز است نيست لطفا چگونگي اين امر را شرح بفرمائيد سپاسگزارم .

جواب - علت فرسايش‌هاي مادي اين است كه اين دنيا خانه اضداد است و هر چه كه در آن پيدا شود اگر مددي باو نرسد اضداد آن كم‌كم آنرا از بين ميبرند ، در امور معنوي هم همينطور اگر مدد مستمر بآنها نرسد از ميان ميروند ولي اموري كه از برنامه كلي ملك خداوندند خداوند هميشه مدد آنها را ميفرستد و باقي ميمانند . مثلا در نوع ملك برنامه اين است كه همه ترقي كنند و فهم و علمشان بيشتر شود و خداوند همه اسباب آسمان و زمين را براي اين كار قرار داده و بطوري كه مشاهده ميكنيد در اين سير اين معنويت [ص 286] هر چه بيشتر شده و ميشود و فهم‌ها و علمها روز بروز بالاتر ميروند و خلق كاملتر ميشوند و فرسودگي در اين باب پيدا نشده و تازه اين ترقي فهمها خود يكي از اسباب رسيدن خلق بمعرفت و بندگي خداوند است كه هدف اصلي است و خداوند از يك طرف فهمها را ترقي ميدهد و از يك طرف انبيا و اوليا را برميانگيزاند كه علي الدوام بتعليم خلق بپردازند و هر چه فهم آنها بالا رود علم بالاتر و بيشتري از راه آنها بخلق ميرساند كه باين هدف اصلي نزديكتر شوند و هر علمي كه در سابق فرستاده آنرا از ميان نميبرد بلكه هميشه آنرا بسبب انبيا و اوليا حفظ و بر آن روز بروز ميافزايد و در حديث است از حضرت ابي‌جعفر عليه السلام كه چون نبوت آدم عليه السلام منقضي شد و ايام ( عمر ) خود را كامل كرد وحي فرمود خداوند تبارك و تعالي باو كه اي آدم نبوت تو منقضي شده و ايامت كامل شده پس قرار بده علمي را كه در نزد تو است و ايمان و اسم اكبر و ميراث علم و آثار نبوت را در عقب از ذريه خودت نزد پسرت هبة‌الله پس هراينه من قطع نكردم علم و ايمان و اسم اكبر و ميراث علم و آثار نبوت را از عقب از ذريه‌ات تا روز قيامت و هرگز زمين را باقي نميگذارم مگر اينكه در آن عالمي است كه بواسطه او شناخته ميشود دين من و شناخته ميشود بآن طاعت من پس ميباشد نجاتي براي كسانيكه تولد ميشوند بين تو و بين نوح و از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام روايت شده كه جبرئيل عليه السلام نازل شد بر حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و خبري آورد از پروردگارش عزوجل پس گفت باو اي محمد باقي نگذاردم زمين [ص 287] را مگر آنكه در آن عالمي است كه ميشناسد طاعت مرا و هدايت مرا و ميباشد نجاتي مابين قبض پيغمبر تا خروج پيغمبر ديگري و وانميگذاردم ابليس را كه مردم را گمراه كند و در زمين حجت و دعوت‌كننده‌اي بسوي من و هدايت‌كننده‌اي براه من و دانائي بامر من نباشد پس هراينه من قرار داده‌ام براي هر قومي هدايت‌كننده‌اي را هدايت ميكنم بآن باسعادت‌ها را و ميباشد حجتي بر اشقيا و از حضرت ابي‌جعفر است عليه السلام كه فرمود خداوند باقي نگذارده است زمين را مگر اينكه در آن عالمي است كه زياده و نقصان از دين خدا را ميداند پس هر گاه زياد كردند مؤمنين چيزي را برگرداند آنها را و اگر كم كردند كامل كند براي آنها و اگر آن نبود مشتبه ميشد بر مسلمين امور آنها . و از حضرت عسكري است عليه السلام بروايت از پدر بزرگوارش عليه السلام اگر نباشند كساني كه باقي ميمانند بعد از غيبت قائم شما عليه السلام از علماي دعوت‌كنندگان بسوي او و دلالت‌كنندگان بر او و دفع‌كنندگان از دين او بحجت‌هاي خدا و نجات‌دهندگان ضعفاي بندگان خدا را از دامهاي ابليس و اتباع او و از تله‌هاي ناصبيان هراينه باقي نميماند كسي مگر اينكه از دين خداوند مرتد ميشد و لكن آنهايند كه ميگيرند زمامهاي قلوب ضعفاي شيعه را همانطور كه صاحب كشتي سكّان آنرا ميگيرد آنجماعتند افضلون نزد خدا .

و اخبار باين معاني از حد تواتر افزون است و زمين از عالمي كه همه زياده‌ها و نقصانها را كه در دين خداوند پيش ميآيد بداند خالي نميماند منتهي در هر زمان بقدر حاجت خلق خود را ميشناسانند و در مواردي كه شناساندن شخص خودشان بهمه [ص 288] حاجت نباشد بهمانها كه حاجت و استحقاق دارند ميشناسانند و بهر حال هر وقت هر طور كه مقتضي بدانند بوظيفه خود عمل ميفرمايند ، مثلاً از اوايل غيبت تا قرون اخيره كه بيشتر حاجت مردم باصلاح ظاهر شريعت كه درس اول اين مدرسه است بود فقها ظاهر بودند و اگر بعض از آنها صاحب علوم بالاتري هم بوده‌اند لزومي براي اظهار آنها نميديدند و همان فقه ظاهر كفايت كار امت را مينمود ، ولي كم‌كم كه فهمها و شعورها بالاتر رفت نوبت آن رسيد كه علما علم بيشتري اظهار بفرمايند و به تعليم راههاي اصلاح باطن كه درس دوم اين مدرسه است بپردازند و شبهاتي كه در اثر بالا رفتن فهم مردم و فهم شياطين آنها بالطبع پيدا شده رفع نمايند و مثل مشايخ ما اعلي الله مقامهم كه از معلمين اين دروسند ظاهر شدند و خود را شناساندند و بقدري كه لازم و مقتضي بود از اين نوع علوم براي مردم اظهار فرمودند و قريب هزار جلد كتاب نوشتند و چند هزار درس و موعظه از خود بجاي گذاشتند و شبهات اهل شبهه و بدعتهاي اهل بدعت را كه رد كردن آنها كار فقها نبود رد فرمودند و اهل فهم و تقوي بر ديگران در متابعت ايشان سبقت گرفتند و جماعتي هم بالتبع بر گرد ايشان جمع شدند و از علوم ايشان فرا گرفتند و ديگر نوبت شاگردان است كه آن علوم را ياد بگيرند و عمل كنند تا استعداد فرا گرفتن علوم بالاتري را پيدا كنند و يقيناً وقتي كه چنان استعدادي پيدا كردند باز امام زمان عجل الله فرجه بر زبان علماي ديگري علوم بالاتري بامت تعليم ميفرمايند ، و بهر حال منبع لايزال علم و ايمان را كه وجود مبارك حضرت حجت عصر عجل الله فرجه [ص 289] است خداوند در ميانه اين امت مرحومه باقي گذارده و علي الدوام از اين سرچشمه بآنها مدد ميرساند و اين چشمه خشك‌شدني نيست و حق هميشه باقي ميماند ولي عقايد باطله كه مددي از جانب خداوند و اولياي او بآنها نميرسد همه در معرض زوال و فرسودگي هستند و هر يك پس از چند صباحي از ميان ميروند و اين تأويل فرمايش خداوند است كه بپيغمبر خود ميفرمايد ان شانئك هو الابتر يعني دشمن تو بي نسل است ، و اما درخت مذهب حق كه ريشه‌دار است و دائما آبياري ميشود هميشه باقي ميماند و اگر جماعتي از آن روگردان شوند خداوند جماعت ديگري را براي آن ميآورد چنانچه ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا من يرتدّ منكم عن دينه فسوف يأتي الله بقوم يحبهم و يحبونه اذلة علي المؤمنين اعزة علي الكافرين يجاهدون في سبيل الله و لايخافون لومة لائم ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء و الله واسع عليم يعني اي كسانيكه ايمان آورده‌ايد هر كس برگردد از شما از دينش پس خواهد آورد خداوند قومي را كه او را دوست ميدارند و دوست ميدارد آنها را مطيع مؤمنينند و عزيز بر كافرين مجاهده ميكنند در راه خدا و نميترسند از ملامت ملامت‌كننده‌اي اين فضل خداوند است كه بهر كس ميخواهد آنرا ميدهد و خداوند وسعت‌دهنده و دانا است .

و از حكمت بالغه خداوند است كه هميشه در هر عصر همه نوع از علما باشند كه هر شاگردي در هر درجه از علم باشد و حاجت بعلم بالاتر داشته باشد معلمي براي او باشد جز اينكه آن حاجت اگر عمومي است آن معلم را بهمه ميشناساند و اگر صاحبان آن حاجت افراد معدودي هستند بهمانها ميشناساند و حجت خود را [ص 290] تمام ميفرمايد و جاي سخني باقي نميگذارد كه ما ميخواستيم علم دين تو را ياد بگيريم ولي معلمي نداشتيم و در هر عصري حتي نظاير حضرت سلمان و ابوذر هم هستند و پائين‌تر از آنها هم هستند و شاهد اين عرض فرمايش حضرت عسكري است عليه السلام در تفسير فرمايش خداوند و اتقوا يوما لاتجزي نفس عن نفس شيئا ميفرمايد كه ما يعني محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين و طيبين از آل ايشان عليهم السلام بر اعراف بين بهشت و جهنم هستيم پس مي‌بينيم بعض شيعيان خود را در آن عرصه‌ها از آنهائي كه مقصر بوده‌اند در بعض سختيها پس ميفرستيم بر آنها نيكان شيعيان خود را مثل سلمان و مقداد و ابوذر و نظاير آنها را در عصري كه با آنها بوده‌اند در هر عصري تا روز قيامت پس فرود ميآيند بر آنها مثل بازها و صقرها و ميگيرند آنها را همانطور كه بازها و صقرها صيد خود را ميگيرند پس آنها را ميبرند به بهشت و هراينه ميفرستيم ما بر جماعتي ديگر از دوستان خودمان نيكان شيعيان خود را مثل كبوتر پس برميچينند آنها را از آن عرصات همان طور كه مرغ دانه برميچيند و آنها را انتقال ميدهند به بهشت نزد ما . و شاهد عرضم در اين بود كه در هر عصري تا روز قيامت نظراي حضرت سلمان و حضرت ابوذر هستند و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله حمل ميكند اين دين را در هر قرني عدولي كه نفي ميكنند از آن تأويل باطل‌گويان را و تحريف غلوكنندگان و انتحال جاهلان را . و مسلم است كه در هر درجه از علم ، حق و باطلي هست و عالمي بآن حق هست كه آن باطل را نفي كند و صاحبان علوم پائين [ص 291] باطل باطل‌گويان درجات بالا را درك نمي‌كنند چه جاي آنكه آنرا رد كنند ، مثلاً كسي كه تمام علمش از حساب تا كلاس ششم ابتدائي باشد اشتباهات شاگردان مدرسه عالي رياضيات را نميفهمد چه جاي اينكه رفع آنها را بكند ، در امور دين هم همينطور است مثلاً شخصي بوده بنام محيي‌الدين عربي كه از رؤساي بزرگ اهل تصوف و بسيار دانا بوده و سني هم بوده و شبهات زيادي در دين اسلام داخل كرده است و باطل بسياري گفته ولي از بس مطالب او دقيق و مشكل است علماي ظاهر مثل فقها معني كلمات او را نميفهمند و يك صفحه از كتابهاي باطل او را نميتوانند معني كنند كه مراد او چه بوده چه جاي اينكه بر او رد كنند و با سلاح اصل عدم و اصل براءت و استصحاب نميتوانند بجنگ او بروند و عالم بزرگي مثل شيخ ما مرحوم شيخ احمد احسائي اعلي الله مقامه بايد باشد كه كلمات او را بفهمد و بطلان آنها را بدليل كتاب و سنت و عقل رد بفرمايد و باطل او را برملا سازد ، و خلاصه آنكه همه نوع عالمي در هر عصر در ميانه شيعه بايد باشد كه جواب همه نوع باطلي را بدهد و حجت خداوند را تمام نمايد منتهي اگر در عصري حاجت نباشد لزومي ندارد كه خود را بشناساند ، بلي در هر عصر عالمي بقدر حاجت عموم در آن عصر در ظاهر بايد باشد و فرمايش حضرت ابي‌عبدالله است عليه السلام كه زمين ترك كرده نميشود مگر بعالمي كه مردم باو احتياج داشته باشند و محتاج بمردم نباشد و حلال و حرام را بداند .

و اما اينكه امري را مسلم گرفته‌ايد و پرسيده‌ايد شما كه هفتمين پيشواي فرقه شيخيه ميباشيد ميزان معلوماتت نسبت به مرحوم شيخ و مرحوم [ص 292] سيد اعلي الله مقامهما چقدر است و آنكه بعد از شما است چگونه خواهد بود ؟ بايد عرض كنم كه حقير فقير كوچكتر از آنم كه پيشواي فرقه شيخيه باشم و اگر در عداد يكي از تابعين كوچك ايشان و يكي از افراد كوچك اين فرقه محسوب شوم افتخار ميكنم و ابداً ابداً قابل مقايسه با آن بزرگواران نيستم و صدهزاريك علوم ايشانرا ندارم و از اين سؤال و طلب مقايسه شما بر خود لرزيدم و از خداوند ترسيدم كه مبادا حركتي از اين ناچيز صادر شده باشد يا كلمه‌اي بر قلمم جاري شده باشد كه موجب اين اشتباه شده باشد و اگر نه اين بود كه شما جوان و كم‌معرفتيد جداً از شما ميرنجيدم . آقاي من فرش كجا و عرش كجا ؟ مگر هر كس عمامه و ريشي دارد يا مسجد و منبري دارد كافي است كه او را عالم ، آن هم در رديف چنان علماي بزرگي بشمريد ؟ علوم امثال من و شما اگر اسم آنها را علم بتوان گذارد علمي است كه از راه تعلم است ولي اين علم حقيقي نيست و علم حقيقي نوري است كه خداوند بر دل دوستان خالص خود ميتاباند و نوع علم ايشان علم حقيقي است و اينها كه ما ميدانيم مجازي است و اين دو نوع ابدا قابل مقايسه با هم نيستند ، و اگر مثلش را بخواهيد بدانيد كه چه سؤالي كرده‌ايد عيناً مثل اين است كه نور چراغ كه مثل فواره از منبع نار غيبي باين عالم ظاهر از قلب شعله بيرون ميآيد بيشتر است يا نور ذغال سياه كه اگر نور چراغي بر آن نتابد خود ديده نميشود چه جاي آنكه خود را بنماياند يا چيز ديگري را روشن كند و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه فرمود علم نوري است كه مياندازد آنرا خدا در دلهاي اولياءش و گويا ميكند بآن [ص 293] زبان آنها را علم خداوند عطا كرده نميشود مگر باوليا و فرمايش حضرت صادق است عليه السلام نيست علم به تعلم اين است و جز اين نيست كه آن نوري است كه ميافتد در قلب كسي كه خداوند تبارك و تعالي ميخواهد او را هدايت كند پس اگر علم را خواستي پس بطلب در نفس خودت اولاً حقيقت بندگي را . بهر حال آنچه ما ميدانيم اگر بدانيم به تعلم و ياد گرفتن است و مثل نوري است كه از آفتاب آسمان بر زمين تابيده و زمين ياد گرفته كه روشن شود و علم ايشان مثل نور آفتاب است كه خداوند بر دست اولياي خود بقلب ايشان انداخته و از اندرون خود ايشان بيرون ميآيد و در حديث است كه هر كس چهل روز براي خداوند اخلاص بورزد خداوند جاري ميفرمايد از قلبش بر زبانش چشمه‌هاي حكمت را . حال ببين كه تفاوت ره از كجاست تا بكجا ، چه نسبت خاك را با عالم پاك . و اگر ديده‌ايد يا شنيده‌ايد كه گاه بعض از برادران سؤالي ميكنند و جوابي عرض ميكنم از باب اينكه شايد از بعض برادران مأنوس‌تر بفرمايشات و كتب ايشان هستم از آنچه كه در كتب ايشان ديده‌ام يا از فرمايشات ايشان شنيده‌ام و بيش از قشري از ظاهر آن مطالب نفهميده‌ام از باب لايترك الميسور بالمعسور براي برادران روايت ميكنم و اي بسا كه بعض برادران معاني آنها را از خود من بهتر بفهمند و اين از باب اطاعت فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه فرمودند نضر الله عبدا سمع مقالتي فوعاها و بلغها من لم‌يبلغها فرب حامل فقه و ليس بفقيه و رب حامل فقه الي من هو افقه منه يعني خداوند باطراوت كند بنده‌اي را كه سخن مرا بشنود [ص 294] پس آنرا حفظ كند و برساند آنرا بكسي كه باو نرسيده پس اي بسا حامل فقهي كه فقيه نباشد و اي بسا حامل فقهي بسوي كسي كه از او فقيه‌تر است . و الا هيچ ادعاي علمي ندارم كه قابل مقايسه با علم ايشان باشد و هنوز مردم و حتي بسياري از افراد سلسله شيخيه آن بزرگواران را نشناخته‌اند و پي بدرجات علمي ايشان نبرده‌اند و حتي آنها هم كه رد بر ايشان كرده‌اند جز درجات پائين پائين علم ايشان را مثل علم فقه و ظواهر حكمت ايشان را نفهميده‌اند و از جهالت بر آنها رد كرده‌اند و درجات عاليه علم ايشانرا ابدا ادراك نكرده‌اند چه جاي آنكه رد بر ايشان كنند ولي البته كساني در هر دوره هستند كه در درجه ايشان و بلكه بالاتر از ايشان هم هستند و فرمايش حضرت باقر است عليه السلام هراينه علم بارث برده ميشود و نميميرد عالمي مگر آنكه بجا ميگذارد كسي را كه ميداند مثل علم او را يا هر چه خدا بخواهد ، ولي امثال ايشان در اين جزء زمان معروف ما نيستند و علت هم بي‌استعدادي و كوتاهي خود ما است اگر علومي كه آن بزرگواران از علوم آل‌محمد عليهم السلام براي ما آورده‌اند آنها را فرا گرفته بوديم و عمل كرده بوديم مسلماً خداوند باز امثال آن بزرگواران را بما ميشناساند و علوم تازه‌تري تعليم ميفرمودند و تا وقتي كه اين علم و عمل براي ما يا لااقل جماعت كمي از ما حاصل نشود استعداد و استحقاق شناسائي امثال آن بزرگواران را نداريم و تا نزد خداوند دعا نكنيم خداوند چنان نعمتهائي بما عطا نميفرمايد و فرموده است قل مايعبأ بكم ربي لولا دعاؤكم يعني بگو خداوند اعتنائي بشما نميكند اگر دعاي شما نباشد ، و دعاي زباني [ص 295] تنها كافي نيست و دعاي عملي بايد كرد و دعاي عملي همانطور كه عرض كردم تحصيل علوم ايشان و عمل بآنها است كه همه بايد اين دعا را بكنيم تا خداوند از رحمت و فضل خود آنرا مستجاب فرمايد و دعاي دسته‌جمعي خيلي زودتر مستجاب ميشود ، و اين ناچيز بنوبه خود سعي دارم كه از اين دعاگويان باشم و سعي دارم كه هر چه مقدور شود از كتب و مواعظ و دروس ايشان چاپ و در دسترس برادران محترم بگذارم و بحمد الله در اين امر بمعاضدت و مساعدت برادران توفيقي پيدا كرده‌ام حال اگر ساير برادران هم با اين دعا همصدا شوند آنها هم بنوبه خود از اين كتب بگيرند و بخوانند و بفهمند و عمل كنند اميد است كه اين دعاي دسته‌جمعي را خداوند مستجاب فرمايد و امثال ايشان را بما بشناساند و يد الله مع الجماعة و اين استجابت موقع معيني ندارد و زمان آن همان زماني است كه دعاي كاملي شده باشد هر چه زودتر دعا را كامل نمايند زودتر مستجاب ميشود و هر چه ديرتر دعا شود ديرتر مستجاب ميشود .

و اما اينكه نوشته‌ايد لنگه ابوذر و شيخ مفيد هنوز كه هنوز است نيست ، اما مثل جناب ابوذر كه از نجبا و بلكه بروايتي از نقبا بوده‌اند اگر چه امثال ايشان در هر زمان هستند ولي در ايام غيبت كبري باين مقام معروف خلق نشده‌اند و مصلحت نبوده ، و اما امثال مرحوم شيخ مفيد عليه الرحمة كه از فقهاي بزرگوار و متكلمين عالي‌مقدار بوده‌اند و مصدر خدمات بزرگي بعالم تشيع شده‌اند معلوم نيست كه پيدا نشده باشند و اگر علم ايشان منحصراً همينها باشد كه [ص 296] در كتب ايشان ديده‌ايم علم و مقام امثال شيخ مرحوم و سيد مرحوم اعلي الله مقامهما بسيار بالاتر از علم آن بزرگوار بوده است جز اينكه بودن داناتر از ايشان از جلالت و بزرگواري ايشان چيزي كم نميكند جزاه الله عن الاسلام و المسلمين خير جزاء المحسنين .

سؤال هفتاد و نهم - تعريف دين و مذهب : آيا مذهب مكمل دين است ؟ و ديني كه مذهب نداشته باشد چه حالتي دارد ؟ آيا در صدر اسلام در زمان حيوة پيامبر مذهب وجود داشت اگر داشت چگونه بود ؟ و آيا در ساير اديان آسماني مذهب بود چگونه بود آيا خدا يا پيامبر دستور داده‌اند كه تابعين دين آنها حتما مي‌بايستي داراي مذهب گردند يا اين مذهب بعد از وفات پيامبر خودبخود بوجود آمد و چه شرايطي باعث شد آيا مذهب محدود است يا نامحدود بهترين مذهب چه نوع مذهبي است و چگونه انسان تشخيص دهد كه فلان مذهب از فلان مذهب بهتر يا بدتر است در حالي كه عقل ناقص بشر قدرت تشخيص اين را ندارد زيرا اگر داشت اين قدر مذهب بوجود نميآمد لطفا در اين باره بمقدار كافي توضيح دهيد متشكرم .

جواب - دين يعني اعتقاد و مذهب يعني رويه و در اصطلاح به هر يك از فرقه‌هاي هر ديني مذهب ميگويند مثلا ميگويند دين اسلام و مذهب سني و مذهب شيعه ، و اينكه مثلا ميگويند اصول دين و اصول مذهب قصدشان از اصول دين اموري است كه همه فرقه‌ها آنرا قبول دارند و قصدشان از اصول مذهب عقايد مختصه بآن فرقه خاص است مثلا در دين اسلام اصول دين را توحيد و اقرار [ص 297] به نبوت پيغمبر آخر الزمان صلي الله عليه و آله و معاد ميشمرند كه همه فرقه‌هاي اسلام اين سه مطلب را قبول دارند و اصول مذهب شيعه را عدل و امامت ميشمرند كه خاص مذهب شيعه است و ساير فرقه‌ها امامت را قبول ندارند و بعض آنها عدل را هم قبول ندارند ، و بهر حال اين اصطلاحي است كه شايع شده و در ساير اديان هم اين اصطلاح جاري است مثلا ميگويند دين مسيحي و مذهب كاتوليك يا مذهب پروتستان و بنا بر آنكه در هر ديني يك فرقه آنها بر حقند و بقيه بر باطل يكي از مذهبهاي آن دين صحيح است و آن مذهب حقيقت آن دين است و نزد خداوند دين و مذهب حق يكي است و تنها اهل همان مذهب بر آن دينند و بقيه در حكم واقع خارج از آن دينند و مذهب حق در دين اسلام مذهب شيعه اثناعشري است و حقيقت و باطن اسلام همين است جز اينكه در حكم ظاهر بهمه مسلم ميگويند و بمذهب حق ايمان ميگويند و هر كس مسلمان است معلوم نيست كه مؤمن و اهل نجات باشد ولي هر كس مؤمن است مسلمان و اهل نجات است .

و اينكه پرسيده‌ايد ديني كه مذهب نداشته باشد چه حالتي دارد ؟ اگر در آن دين فرقه‌هاي متعددي پيدا نشده باشند باين اصطلاح همه بر يك مذهبند و نميشود گفت مذهبي ندارند چون مذهب يعني رويه و همه بر يك رويه‌اند ولي اگر به فرقه‌هاي مختلفه تقسيم شده باشند حقيقت آن دين يكي از آن مذهبها است و بقيه باطلند و نميشود كه مثلاً دو تا از آنها حق باشند چون اهل هر مذهبي اختصاصات مذهب خود را اثبات ميكنند و اختصاصات مذهب ديگر را نفي [ص 298] ميكنند و اهل مذهب دوم هم همينطور و نميشود نفي و اثبات هر دو صحيح باشند مثلاً نميشود كه هم غاصب بودن آن اولي مقام خلافت را از دين خدا باشد و هم سزاوار بودن او براي اين مقام و چنين گفته‌اي بكلي بي‌معني است و اينكه جماعتي قائل بصلح كل شده‌اند اين از القاءات شيطان است و بي‌ديني را دين خود قرار داده‌اند و معاويه و اميرالمؤمنين عليه السلام كه بروي هم شمشير كشيدند و هر يك دوستان ديگري را كشتند يا يزيد كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام و دوستان ايشانرا شهيد كرد نميشود گفت كه همه خوب بوده‌اند ، و همچنين آنهائي كه ميگويند ما خدا و پيغمبر و قرآن را قبول داريم و نه شيعه هستيم و نه سني و همه فرقه‌ها را بر باطل ميدانند اينها خود فرقه باطل جديدي هستند و از اسلام خارجند چون ضرورت مسلمين بر اين است كه براي پيغمبر خدا خليفه‌اي لازم است منتهي جمعي گفتند انتخابي است و ابوبكر را انتخاب كردند و جمعي گفتند كه به تعيين خدا و پيغمبر است و پيغمبر اميرالمؤمنين را بخلافت تعيين نموده ، حال كسي كه بگويد اصلا پيغمبر خدا خليفه لازم ندارد او از ضرورت اسلام خارج شده و مسلمان نيست و اين هم دام ديگري از دامهاي شيطان است كه در راه مسلمين گسترده است چون قرآن به تنهائي كفايت كار امت را نميكند و بهمين جهت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله عترت خود را با آن قرار دادند و فرمودند كه مادام كه بهر دو يعني قرآن و عترت متمسك شويد گمراه نميشويد ، و بعلاوه در همين قرآن است كه خداوند فرموده اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم يعني اطاعت [ص 299] كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول را و اولي الامر را از خودتان ، و از آن معلوم ميشود كه صاحبان امري در ميانه امت هستند و در همين قرآن است كه لاتطع منهم آثما او كفورا يعني اطاعت مكن گناهكاران و كافران از آنها را ، پس بايد اطاعت صاحبان امري كه گناهكار نباشند و معصوم باشند نمود و در ميانه اين امت هيچكس جز دوازده نفس مقدس ادعاي عصمت نكرده و آن دوازده نفس امر و نهي هم ميفرموده‌اند پس آن اولوا الامري كه اطاعت آنها واجب است اين دوازده نفس مقدسند و اطاعت ايشان در اطاعت فرمايشات ايشان است و فرمايشات ايشان همين اخبار ايشان است كه در دست ما است پس بنص آيات قرآن بايد باين اخبار بگيريم و بايد اين اولوا الامر را دوست هم بداريم چون آنها نزديكان پيغمبرند و پيغمبر خدا بدستور خداوند اجر رسالت خود را دوستي ذوي القربي قرار داده پس دوستي ايشان و دوستي دوستان ايشان كه علامت دوستي ايشان است و عمل كردن بفرمايشات و اخبار ايشان از دين خداست و اين مطلب از اختصاصات مذهب شيعه اثناعشري است كه بر حق باقي مانده‌اند و باقي همه بر باطلند و اين مذهب همان حقيقت اسلام است كه از زمان خود حضرت پيغمبر بوده و خود حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حيوة خود حضرت اميرالمؤمنين را بخلافت معرفي فرمودند و همه را امر بدوستي ايشان ميفرمودند و در خطبه معروف غدير خم مكرر فرمودند اللهم وال من والاه و عاد من عاداه يعني خدايا دوست بدار هر كه او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد ، و اگر اين مذهب بعد از وفات ايشان [ص 300] و بي دستور ايشان بود از دين خدا نبود و بدعت بود .