[ص 242] سؤال شصت و يكم - آيا كينه‌توزي بين مشايخ و غير مشايخ تقريبا يك قرن پيش از روي حسد و كم‌اطلاعي كوته‌بيني بوده است يا از روي روشني‌بيني و درك حقيقت ، آيا اكنون مثلا در كرمان اين اختلافات بطور فاحش ميباشد يا مختصر ، علت ازدياد و نقصان آنرا در صورت وجود ذكر فرمائيد .

جواب - قسمت عمده آن كينه‌توزيها تحريكات مغرضين بود كه براي سياست و رياست و اينكه از آب گل‌آلود ماهي بگيرند عوام را تحريك ميكردند و تهمتهاي ناروا بما ميزدند و درد ديني نبود و اگر درد دين بود بين جماعتي كه همه بخداي واحد اعتقاد دارند و به پيغمبر واحد و بائمه دوازده‌گانه و همه كتاب خدا و سنت پيغمبر و اخبار اهل بيت عليهم السلام را حجت ميدانند و همه ميگويند دوستان آنان را بايد دوست داشت و دشمنان ايشانرا دشمن چرا ميبايست كينه‌توزي و دشمني باشد ؟ اگر اختلافي در فهم معاني اخبار بود مي‌نشستند و گفتگو ميكردند ، در اجماعيات و ضروريات كه بحمد الله اختلاف نبوده و نيست ، در نظريات هم هر كس هر چه برايش از كتاب و سنت و اخبار روشن شده اعتقاد ميكند و عمل ميكند و مطلبي كه اجماعي و ضروري نيست نميتوان بر كسي تحميل كرد و روي آن دوستي و دشمني كرد و اگر كسي بر اساس مطالب نظري كه انظار در آنها مختلفند با كسي دشمني كند چنين دشمني از دين خدا نيست بلكه از غرضهاي دنيوي است ، و آنچه كه در كرمان خودم ديده‌ام اين بود كه موقع انتخابات تهمتها شروع ميشد كه شيخيه ميگويند معاد روحاني است ، معراج روحاني است و هكذا ، انتخابات [ص 243] كه تمام ميشد دردهاي ديني دوا ميشد و آرام ميگرفتند ، از سابق هم همينطورها شنيده‌ام .

بلي از اين نوع اختلافات و كينه‌توزيها كه منشأ آنها اهل سياست و مغرضين بوده‌اند كه بگذريم يك نوع اختلافي هميشه بين طبقات پيشرفته و محافظه‌كار باصطلاح هست كه علم جديد را سابقين در ابتدا بصعوبت ميپذيرند و امثال آن در تاريخ در همه رشته‌ها بسيار ديده شده ولي كم‌كم اگر علم جديد علم صحيحي بوده همان منكرين بتدريج پذيرفته‌اند ، حال علومي كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم از اخبار آل‌محمد عليهم السلام استخراج و بيان فرموده‌اند فهم و تصديق آنها بر جماعتي گران بوده و داد و بيداد راه انداخته‌اند ولي كم‌كم خود هم بآن معتقد شده و ميشوند مثلا همين فرمايش شيخ مرحوم اعلي الله مقامه كه فرموده‌اند الجسد العنصري لايعود يعني جسد عنصري برنميگردد ، بر فهمهاي منجمد گران بود تا جائي كه آن شيخ برغاني ايشانرا تكفير كرد ولي امروز اگر ملاحظه كنيد چون فهمها از آن حالت جمود بيرون آمده اغلب ذهنها براي پذيرفتن آن آمادگي پيدا كرده‌اند .

سؤال شصت و دوم - مهمترين اختلافات بين دو فرقه شيخيه ميرزا شفيع تبريزي و حاج محمدكريم خان مرحوم « در صورت بودن اختلاف » را شرح دهيد .

جواب - اختلاف قابل ذكري نشنيده‌ام جز اينكه آن جماعت بعد از مرحوم مبرور حاج سيد كاظم رشتي اعلي الله مقامه تقليد مرحوم حاج ميرزا شفيع رحمة الله عليه را نموده‌اند و اين جماعت تقليد مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه را و علماي آن [ص 244] جماعت در علوم مختلفه تحقيقات خاصي ندارند و چيزي ننوشته‌اند ولي مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه علوم و فرمايشات شيخ مرحوم و سيد مرحوم اعلي الله مقامهما را بسط و تفصيل و شرح داده‌اند .

سؤال شصت و سوم - آنهائيكه هنوز متولد نشده‌اند آيا براستي در حساب خلقت خداوندي خلق شده‌اند يا نشده‌اند و در چه وضعي قرار دارند ؟

جواب - آنها كه هنوز متولد نشده‌اند در هيچ عالمي از عوالم خلق نيستند ولي خداوند در علم ازلي خود بآنها علم دارد و اينكه در اخبار آل‌محمد عليهم السلام و فرمايشات مشايخ ما كه مأخوذ از آنها است ديده باشيد كه خداوند ما را به دو هزار سال يا چهار هزار سال قبل در عالم ذر خلقت فرموده مراد قبل زماني نيست و قبل رتبي است مقصود از سال هم در آن فرمايشات رتبه‌ها است نه اين سالهاي ما ، و شرحي در اين باب در جواب يكي از دوستان كه راجع بعالم ذر سؤال كرده نوشته‌ام ان شاء الله اگر طبع شود ملاحظه خواهيد نمود و فعلا اقبالي به تكرار آن ندارم چون مسئله مشكلي است و كمتر مورد استفاده مبتديان است .

سؤال شصت و چهارم - كافر چيست ؟ آيا ممكن است يك مسلمان كافر قلمداد شود آيا آنهائي كه مخالف اصول اسلام قدم برميدارند كافر ناميده نميشوند بچه دليل ؟

جواب - در حديثي است از حضرت صادق عليه السلام كه در آن معني اسلام و ايمان و كفر را فرموده‌اند فرموده‌اند پس معني كفر [ص 245] هر معصيتي است كه عصيان ورزيده بشود خداوند بآن از جهت جحد و انكار و خفيف شمردن و سستي نمودن در هر امر دقيق و جليلي و فاعل آن كافر است و معناي آن معناي كفر است از هر ملتي كه باشد و از هر فرقه‌اي كه باشد بعد از آنكه معصيتي به اين صفات از او سر زند پس او كافر است و در حديث ديگري است از آن حضرت كه در آن بيان اقسام كفر را در قرآن ميفرمايند كفر جحود را بر دو وجه فرموده‌اند و فرموده‌اند اما كفر جحود پس آن انكار ربوبيت است و آن قول كسي است كه ميگويد ربي نيست و بهشتي نيست و جهنمي نيست ، تا اينكه فرمود و اما وجه ديگر از جحود آن است كه از روي معرفت باشد و آن اين است كه انكاركننده انكار كند و حال آنكه ميداند كه آن حق است و مسلم شده است نزد او و بتحقيق فرموده است خداي عزوجل و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوّا يعني انكار آنرا كردند و حال آنكه نفسهاي آنها بآن يقين كرده بود ، و انكارشان از باب ظلم و برتري جستن بود و عرض شد باميرالمؤمنين عليه السلام چيست كمتر چيزي كه بآن بنده مؤمن ميشود و كمتر چيزي كه بآن بنده كافر ميشود و كمتر چيزي كه بآن بنده گمراه ميشود فرمودند سؤال كردي پس بفهم جواب را ، اما كمتر چيزي كه بآن بنده مؤمن ميشود اين است كه خداوند تعالي خود را باو بشناساند پس اقرار كند براي او بطاعت و بشناساند باو پيغمبرش را صلي الله عليه و آله پس اقرار كند براي او بطاعت و بشناساند باو امامش را و حجتش را در زمين و شاهدش را بر خلقش پس اقرار كند براي او بطاعت ، عرض [ص 246] شد يا اميرالمؤمنين و اگر چه جاهل باشد بجميع چيزها غير از آنچه وصف فرمودي ؟ فرمود بلي هر گاه امر كرده شد اطاعت كند و هر گاه نهي كرده شد قبول نهي بكند و كمتر چيزي كه بنده بسبب آن كافر ميباشد كسي است كه اعتقاد بورزد كه چيزي را كه خداوند نهي از آن فرموده خداوند امر بآن فرموده و آنرا دين خود قرار دهد و بر آن دوستي بورزد و اعتقاد بورزد كه عبادت ميكند كسي را كه امر بآن كرده است و اين است و جز اين نيست كه عبادت شيطان را ميكند و كمتر چيزي كه بسبب آن بنده گمراه ميباشد اين است كه نشناسد حجت خداي تبارك و تعالي را و شاهد او را بر بندگانش كسي كه امر فرموده است خداي عزوجل بطاعت او و فريضه فرموده است دوستي او را ، عرض شد يا اميرالمؤمنين وصف بفرما آنها را براي من ، پس فرمود آنهائيكه مقرون فرموده است آنها را خداي عزوجل بنفسش و به پيغمبرش پس فرموده يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم . و سؤال نمود شخصي از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام كه فرق بين اسلام و ايمان چيست ؟ پس فرمود اسلام آن ظاهري است كه مردم بر آنند شهادة لا اله الا الله و محمد رسول الله و اقامه نماز و دادن زكوة و حج خانه و روزه ماه رمضان پس اين اسلام است ، و فرمود ايمان معرفت اين امر است با اين پس اگر اقرار بآن نمود و اين امر را نشناخت مسلمان است و گمراه است . و در اين احاديث شريفه همه جهات مطلب را بيان فرموده‌اند و حاصل آنها اين است كه آنها كه بوحدانيت خداوند و رسالت پيغمبر ما صلي الله عليه و آله [ص 247] قائل نيستند كافرند ، و آنهائيكه باين دو ميگويند و ضروريات اسلام را منكرند كافرند مثل آنها كه عداوت اهل بيت اطهار را دارند با آنكه خداوند امر بمودت و دوستي آنها فرموده مثل معاويه و يزيد و امثال آنها ، و اما آنها كه معرفت ائمه عليهم السلام را ندارند ضالّ و گمراهند و بر حسب حكم ظاهر مسلمان شمرده ميشوند .

و اينكه سؤال نموده‌ايد از آنها كه مخالف اصول اسلام قدم برميدارند ، اگر مراد شما از اصول اسلام ضروريات اسلام است و ترك آنها را از باب جحود و انكار ميكنند بلا كلام كافرند ، و اگر از باب كوتاهي و غفلت است گناهكارند مثل مرتكبين گناهان كبيره كه منكر حرام بودن آنها نيستند ولي بواسطه ضعف ايمان مرتكب آنها ميشوند ، و اما كسي كه بر خلاف آنچه بر او ثابت شده و يقين كرده كه از دين خدا است و بر خلاف آن عمل ميكند و آن خلاف را دين خود قرار ميدهد اگر چه كه بظاهر ضروريات عمومي را ترك نكرده و ظاهراً از مسلمين شمرده ميشود ولي عند الله كافر است مثل منافقيني كه ظاهر اسلام را حفظ كرده بودند و شهادت بيگانگي خدا و رسالت حضرت پيغمبر هم داده بودند معذلك خداوند در سوره منافقين شهادت داده است كه آنها دروغگويند و فرموده است كه منافقين در درك اسفل جهنمند و از اين معلوم ميشود كه از ساير كفار بدترند .

سؤال شصت و پنجم - روي چه فلسفه‌اي پيامبر اسلام جانشين رسمي براي خود معين نكرد ؟ و امروزه چنين شكافي بين مسلمانها پيدا شده و شايد اگر رسما اميرالمؤمنين علي عليه السلام را تعيين كرده بود [ص 248] مسير اسلام غير از مسير امروزي بود كه طي ميكند ، البته ماجراي غدير خم جانشين مبهم با پرده بوده است و در ساير مواقع نيز طوري نبود كه عوام‌فهم باشد و داهياني كه مثل ابوبكر و عمر و غيره درك كرده‌اند نبايد بحساب گذاشته شود چون اينان نسبت بعوام خيلي كمتر بوده‌اند و يا در موقع فوت حضرت محمد (ص‌ع) ميخواست وصيت بكند و شايد ميخواست اميرالمؤمنين مولا علي را انتخاب نمايد چرا در زماني كه كاملا سالم بود ننوشته بود و باطلاع مردم اين وصيت‌نامه را كه حاكي جانشين بلافصل پيامبر و بترتيب خاندان امامت باشند نرسانده بود لطفا بيشتر توضيح دهيد ؟

جواب - اولا باينطورها كه خيال كرده‌ايد نبوده و از همان اولين روزي كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله دعوت خود را اظهار فرمودند و رؤساي قريش را دعوت فرمودند وصايت آن بزرگوار معين بود و سني و شيعه روايت نموده‌اند كه در آن دعوت فرمودند كي بمن ايمان ميآورد كه بعد از من وصيّ من باشد ؟ و در آن مجلس كسي جز اميرالمؤمنين قبول دعوت را ننمود . در طول حيوة خود هم آن حضرت كوتاهي نفرمود و در همه موارد بيان فضايل و علم آن حضرت را فرمود و احاديث آن حضرت در اين باب بين شيعه و سني متواتر است مثل حديث انت مني بمنزلة هرون من موسي تو نسبت بمن بمنزله هرون هستي از موسي ، و مسلم بود كه حضرت هرون خليفه حضرت موسي عليهما السلام در ميانه بني‌اسرائيل در ايام غيبت آن بزرگوار بودند . در روز غدير هم كه بآن تفصيل بيان امر آن حضرت را فرمودند و بنا بر روايات شيعه حتي بلفظ خليفه [ص 249] هم فرمودند و وصايت ائمه اطهار عليهم السلام را هم فرمودند و حتي بيعت هم از مردم براي آن حضرت گرفتند . و اينكه در طول حيوة خود بآن نحو تصريحي كه لازم است و معمول سلاطين است كه وليعهد و جانشين خود را معين ميكنند ايشان نفرمودند اگر نظري بتاريخ و وضع و حال آن جماعت كه بر گرد آن حضرت جمع شده بودند بياندازيد ميفهميد كه اغلب آن جماعت حضرت امير عليه السلام را دوست نميداشتند و اغلب با آن حضرت خوني بودند يا پدر آنها را كشته بود يا پسر آنها را يا اقوام آنها را و ضرب شمشير آن حضرت بود كه آنها را ذليل كرده بود و ناچار از تسليم براي حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نموده بود و اگر يقين ميكردند كه بعد از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله آن حضرت خليفه و جانشين خواهد بود از گرد آن حضرت متفرق ميشدند و چه بسا كه در صدد قتل خود حضرت پيغمبر (ص) برميآمدند همچنانچه برآمدند و بعد از قضيه غدير خم بود كه توطئه كردند و در همان سفر در وقت شب در گردنه خطرناكي كدوئي را كه در آن سنگ‌ريزه كرده بودند از بالاي كوه سرازير كردند كه از صداي آن در آن شب شتر حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله برمد و آن حضرت را بزمين بزند و قصد هلاكت آن حضرت را داشتند ولي خداوند نخواست و شتر نرميد و برقي جهيد و آن حضرت و حذيفه كه مهار شتر در دستش بود آن جماعت توطئه‌كنندگان را ديدند ولي آن حضرت امر فرمود كه حذيفه اسامي آنها را فاش نكند . و بهر حال وضع باينطورها بود اغلب مسلمين آنروز از باب ترس يا طمع غنايم [ص 250] جنگي بر گرد آن حضرت جمع شده بودند ولي سينه‌هاي آنها پر از كينه بود و اغلب اغلب هيچ حسن نيتي نداشتند و امر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بر آنها مشتبه نبود و آن دشمني دسته‌جمعي بود كه دسته‌جمعي فرمان خداوند و پيغمبر او را ناديده گرفتند و الا اگر حسن نيت بود بفرض هم كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله جانشيني تعيين نفرموده بود و بامت واگذار فرموده بود آيا كدام‌يك از امت باين امر سزاوارتر بودند ؟ آيا كسي كه از همه زودتر ايمان آورده ، تمام عمر را در راه پيشرفت اسلام خدمت كرده ، آنوقت كه همه از جنگ فرار كرده بودند سينه خود را سپر بلاي حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نموده ، دشمنان اسلام را كشته يا مطيع اسلام كرده ، صاحب آن‌همه علوم و فضايل بوده كه همه حتي خود آن رؤساي ظلم بآن معترف بوده‌اند ، بديهي است كه حسن نيتي در كار نبوده و قصد متابعت خدا و رسولي در ميانه نبوده و قصد آن جماعت الا قليلي همه‌اش دنيا بوده است و دنيا .

و اينكه نوشته‌ايد شايد اگر رسماً اميرالمؤمنين علي عليه السلام را تعيين كرده بود مسير اسلام غير از مسير امروزي بود ، مسير آن غير از امروز بود يعني اصلاً اسلامي باقي نميماند و متفرق ميشدند و ابداً مردم در آن زمان تحمل عدل اميرالمؤمنين عليه السلام را نداشتند و هيچ‌يك بحق خود قانع نبودند و همان رؤساي ضلالت را دوست ميداشتند كه بشراكت بر جان و مال مردم مسلط شوند و ابداً تمكين از آن حضرت نمينمودند و اين معني نه بر حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله پوشيده بود و نه بر اميرالمؤمنين عليه السلام [ص 251] و بهمين جهت حضرت پيغمبر (ص) بآن حضرت وصيت فرمودند كه در خانه بنشينند و شمشير نكشند و فرمودند كه تو بمنزله خانه كعبه هستي كه مردم بايد پيش تو بيايند ، و غرضشان اين بود كه ظاهر اسلام حفظ شود و آن جماعت دنياداران ولو بطمع رياست و خلافت باشد دست از ظاهر اسلام برندارند و اگر چه به نيت جاه‌طلبي و توسعه قلمرو هم باشد اسم اسلام را باطراف و اكناف برسانند كه اسم اسلام بگوش همه برسد و در ميانه مردم آنها كه خداوند آنها را براي ايمان خلقت فرموده ايمان بياورند و در عين حال هم حجت بر همه تمام شده باشد كه اگر بخواهند حق را بشناسند محلش را بدانند ، و اين سياست تا زمان ظهور امام عجل الله فرجه جاري است و تا واقعا ياوران و ناصراني كه از جان و دل مؤمن باشند پيدا نكنند ظهور نميفرمايند چون اگر چنان كساني در ميانه خلق نباشند بايد يا شمشير بكشند و همه را بكشند يا تابع ظلم ظالمين باشند و آن نتيجه كه مورد نظر خدا و رسول است حاصل نميشود . و بهر حال آنچه كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده‌اند از عين حكمت و مصلحت‌بيني براي امت بوده است نه از غفلت و سوء سياست ، و ببين كه چه سياستي است كه با آن همان جماعت قليل شيعه كه در اول سه يا چهار نفر بوده‌اند شايد از صد مليون هم امروز تجاوز كرده‌اند و عده مسلمين از چهارصد مليون تجاوز كرده است و حكايت ميكنند كه روزي شخصي سياست‌نامه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام يعني همان عهدي كه براي مالك اشتر در موقع فرستادن او بحكومت مصر مرقوم فرموده بودند بخط خوش [ص 252] نوشته بود و بطمع انعامي آنرا براي اميركبير هديه برده بود ، اميركبير بآن شخص گفته بود تأمل كند تا جماعت حضار همه متفرق شده بودند و او را پيش خوانده بود و در گوش او گفته بود اگر علي سياست داشت حق خودش را از دست نميداد ، آن مرد خوب جوابي داده بود و گفته بود ببين چه سياستي داشته است كه بعد از هزار و سيصد سال تو با اين جاه و مقام و قدرتي كه داري جرأت نكردي كه اين حرف را در حضور جماعت بزني و صبر كردي تا خلوت شد و تازه در گوش من اين حرف را زدي . باري هر چه فرموده‌اند از عين حكمت و سياست بوده است و مجال گفتگوئي در آن نيست .

سؤال شصت و ششم - ارواحي كه از انسانها پس از مرگ جدا ميشود در چه حالتي و در چه شرايطي هستند ؟ آيا قرآن در اين باره اشارتي نموده است ؟ لطفا توضيح دهيد .

جواب - بلي خداوند در كتاب خود خبر داده است كه بعد از مرگ تا روز قيامت در عالم برزخ هستند و فرموده است و من ورائهم برزخ الي يوم يبعثون يعني از وراي آنها برزخي است تا روزي كه برانگيزانده ميشوند ، و اما تفاصيل حالات آنها در ظاهر قرآن بطوري كه ما بفهميم نيست ولي در اخبار آل‌محمد عليهم السلام شرح آن حالات را فرموده‌اند و آنچه مستفاد از آنها است اين است كه ماحض الايمان‌ها و ماحض الكفرها در آن حالت صاحب ادراكند و ميفهمند و مستضعفين از هر دو دسته مثل كلوخ ميافتند تا در قيامت زنده شوند ، و تفصيل حالات آن دو دسته اول را در كتاب مبارك ارشاد العوام بتفصيل از اخبار ترجمه و بقدر ميسور شرح فرموده‌اند ، بآن كتاب [ص 253] مبارك رجوع نمائيد .

سؤال شصت و هفتم - آيا آن زوجه پيغمبر امروز مستوجب لعنت است با اينكه در نظر تشيع ايراداتي بيشتري دارد و از اينكه او زوجه محبوب پيامبر بود شايسته است امروز ما او را لعن و نفرين بكنيم در حالي كه همه بخوبي ميدانند در جنگ جمل مولا اميرالمؤمنين پس از پيروزي با احترام بر او وارد شد و او را در نهايت بزرگواري بدون اينكه توهين بكند بهمراهي برادرش محمد بن ابي‌بكر روانه منزلش نمود لطفا در اين باره توضيح دهيد .

جواب - ... اين فرمايش خداوند عالم است انما جزاؤ الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون في الارض فسادا ان يقتّلوا او يصلّبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزي في الدنيا و لهم في الآخرة عذاب عظيم يعني اين است و جز اين نيست آنها كه محاربه ميكنند با خدا و رسول و از راه فساد در زمين ميكوشند جزاي آنها اين است كه كشته شوند يا دار زده شوند يا دست و پاي ايشان بريده شود از خلاف ( يعني پاي راست و دست چپ يا بعكس ) يا اينكه بيرون كرده بشوند از زمين اين براي آنها خواري است در دنيا و براي آنها است در آخرت عذاب بزرگ . و او با حضرت اميرالمؤمنين جنگ كرد و در زمين فساد كرد و جماعت زيادي را بكشتن داد و حق اين بود كه بهمان مجازاتها برسد جز اينكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در تقيه بودند و بعلاوه براي حفظ ظاهر حرمت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله آن رفتار را [ص 254] با او نمودند و چه بسا كه اگر اينطور نميفرمودند منافقين لشكر خودشان هم بر ايشان ميشوريدند و از آن مجازاتها بهمين اكتفا فرمودند كه او را از بصره نفي فرمودند و با اينكه ميل نداشت و امتناع ميكرد بالاجبار او را بمدينه فرستادند و محمد بن ابي‌بكر را هم همراه او نكردند و برادر ديگرش عبدالرحمن را با او فرستادند و او زوجه محبوب حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نبود و ابداً او را كه ميدانستند با وصي ايشان ميجنگد و خون مؤمنين را ميريزد و بامر او تير بر جنازه فرزند دلبند آن حضرت ميزنند دوست نميداشته‌اند و سرّ تزويج آن حضرت با او يا حفصه دختر عمر يا دختر ابوسفيان سياست ظاهري بود كه همه طبقات را تحبيب فرموده باشند تا اسلام قوت بگيرد و الا هيچكدام را دوست نميداشتند .

سؤال شصت و هشتم - چرا در كتب ديني غير از علي عليه السلام به امامان ديگر اميرالمؤمنين نميگويند مگر امام علي النقي و حسن العسكري اميرالمؤمنين نبودند در حالي كه بمعاويه بآن پستي لقب اميرالمؤمنين داده بودند و روي چه اصلي در مذهب تسنن خلفاي راشدين است و مثلا خلفاي خامسين و سادسين . . . غيره نيست در حالي كه معاويه نيز مثال عثمان و غيره اشتباه‌كار بودند .

جواب - خداوند آن حضرت را در جنگ بدر و شب معراج و روز غدير باين لقب خوانده است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بامارت مؤمنين براي آن حضرت بيعت گرفتند و اجازه نفرمودند كه احدي غير از ايشان ملقب باين لقب شود و بر حسب ظاهر هم كه بنظر ما ميرسد ائمه اطهار عليهم السلام همه از مؤمنينند و مقام [ص 255] آن حضرت از همه ائمه اطهار عليهم السلام بالاتر است و امير بر ايشان هستند و ساير ائمه امير بر ايشان نيستند و اميرالمؤمنين مطلق آن بزرگوارند ، و اما خلفاي جور كه باين لقب خود را ملقب كرده بودند غصب مقام و لقب آن حضرت را كرده بودند .

و اما كلمه راشدين يعني هدايت‌يافتگان ، اين لقب را اهل سنت بآن سه تاي اولي و اميرالمؤمنين داده‌اند و چون ساير رؤساي ايشان فسق و فجورشان خيلي واضح بوده خجالت كشيده‌اند كه بآنها هم بگويند و بهر حال راشدين بمعني عددي نيست كه پرسيده‌ايد چرا بآنها خامسين و سادسين نگفته‌اند و معاويه را هم بسياري از اهل سنت بدتر از عثمان ميدانند و جناياتي كه مرتكب شده بيش از عثمان است .

سؤال شصت و نهم - تمام موجودات زنده دنياي خاكي امروز در اولين بار يعني قريب يك مليارد سال پيش از اين از يك سلول بقدرت خداوندي خلق و پس از گذشت اين مدت مديد بصورتهاي گوناگون و يك گونه آن بصورت انسان درآمده است آيا در حديث هست كه بشر آخرين و كاملترين مخلوق خداوند است آيا هست صد در صد نه چون موجودات هر حال تكامل پيدا ميكنند و بفرض انسانهاي يك مليون سال ديگر چنين نخواهند بود كه ما مي‌بينيم و صد در صد تغيير خواهد كرد و كامل خواهد شد لطفا اگر در اين باره از احاديث خبري داريد شرح بفرمائيد .

جواب - اينكه همه جانداران از يك سلول بوجود آمده باشند فرضيه بعض طبيعي‌دانها است و معلوم نيست كه صحيح باشد زيرا ممكن است بگوئيم بهمان اسبابي كه خداوند براي پيدايش يك سلول [ص 256] فراهم آورده چه مانعي دارد كه ملياردها سلول در همان محيط ايجاد فرموده باشد و دليلي نداريم كه حتماً يكي از ديگري پيدا شده باشند . بلي در باره خلق بني‌آدم ظاهر آيه شريفه كه فرموده است خلقكم من نفس واحدة يعني شما را از نفس واحده‌اي خلقت فرموده ، دلالت بر اين مطلب در باره بني‌آدم دارد .

و اينكه پرسيده‌ايد در اين باره از احاديث خبري داريد ؟ حقيقت اين است كه خبري كه جواب سؤال شما بطور يقين از آن برايم معلوم شود نديده‌ام و بدون علم و يقين بمحض گمان و مظنه چيزي را نسبت بحديث دادن و دين خود قرار دادن جايز نيست و فرق رويه پيروان مشايخ ما اعلي الله مقامهم با ديگران همين است كه عمل بمظنه و دين قرار دادن آنرا جايز نميدانيم . بلي آنچه از مشاهده بعض آيات آفاق و انفس دستگير ميشود اين است كه عادت ملك مخصوصا در نباتات و حيوانات بر اين جاري شده كه هر جنسي از آنها از جنس خود سهلتر و فراوانتر توليد ميشود ، مثلا از يك دانه گندم بسهولت هزاران دانه گندم بعمل ميآيد يا از يك حيوان نر و يك حيوان ماده بسهولت هزاران حيوان از آن جنس بيرون ميآيد ولي آن حيوان اول از هر جنس حتماً از حيوان جنس ديگري تبديل يافته باشد يا ابتداءاً از نباتي پيدا شده باشد يا از خاك پيدا شده باشد نميتوان بطور قطع چيزي در اين باره گفت و عقل تجويز ميكند كه يك محيط استثنائي در وقتي از زمان پيدا شده و حشره معيني از خاك توليد شده باشد و بعد حشرات از آن جنس از آن توليد شده باشند يا دانه گندمي مستقيما از خاك توليد شده باشد و چيزي كه ممكن است نه بي دليل ميتوان آنرا اثبات كرد و نه بي دليل نفي و نه ميشود [ص 257] به حدس و تخمين اعتقاد ورزيد و چه بسيارند مجهولاتي كه بر ما مكشوف نشده‌اند .

و اما در باره تكامل اناسي چون تكامل هوش‌ها و فهم‌هاي آنها مسلم و مشهود است ميتوان گفت كه ابدان آنها هم در تكامل است و خداوند ميفرمايد ان الله لايغيّر ما بقوم حتي يغيّروا ما بانفسهم يعني خداوند تغيير نميدهد نسبت بقومي تا آنكه تغيير دهند نفس‌هاي خود را ، و تا ابدان كاملتر نشوند خداوند ارواح كاملتر بآنها عطا نميفرمايد و چه مانعي دارد كه در سالهاي آينده نوع بشر هنوز كامل‌تر بشوند و بسياري از آيات و احاديث را براي مردم آخر الزمان ذكر فرموده‌اند چون ميدانسته‌اند كه فهم‌ها بالا ميروند و معني آنها را خواهند فهميد مثل اخباري كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم معاني آنها را استنباط و بيان فرموده‌اند و بسياري از سابقين بآن معاني برنخورده بودند و خداوند ميفرمايند و كأيّن من آية في السموات و الارض يمرون عليها و هم عنها معرضون يعني چه بسا آيتي در آسمانها و زمين باشد كه بر آن مرور ميكنند و از آن اعراض دارند .

و اما اينكه اناسي كاملترين خلق باشند ، چنين چيزي نيست و انبيا از آنها بالاترند و اناسي هر قدر ترقي كنند بدرجه انبيا نميرسند و انبيا هر قدر ترقي كنند بدرجه محمد و آل‌محمد عليهم السلام نميرسند و انسان حقيقي ايشان هستند و انسان حقيقي كاملترين خلق است و خداوند ميفرمايد و لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم يعني بتحقيق خلق كرديم انسان را در بهترين تعديلي .

سؤال هفتادم - آيا حضرت آدم اولين انسان بود يا اولين پيامبر اگر اولين پيامبر باشد منطقي مورد قبول عقل است زيرا از ظهور آدم [ص 258] قريب ده هزار سال ميگذرد ولي از پيدايش اولين نوع انسان ماقبل تاريخ كه از لحاظ ساختمان بدني شبيه انسان امروزه بود و با دو پا حركت ميكرده و نسبت بساير جانوران آنروزي متمدن بوده است قريب چهل هزار سال ميگذرد اگر حضرت آدم اولين انسان بود پس لطفا توضيح دهيد انسانهاي ما قبل تاريخ چه و كه بوده‌اند ؟ در حالي كه ادله علمي جديد ثابت كرده است كه بشر امروزي نسل همان انسانهاي ماقبل تاريخ هستند .

جواب - در اين كه حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام اولين پيامبر بودند شكي نيست و اگر مراد از انسان انسان حقيقي شرعي باشد اولين انسان بوده‌اند شكي نيست و در حديث ميفرمايند الناس كلهم بهائم الا المؤمن يعني مردم همه بهائمند جز مؤمن .

و اما اينكه نوشته‌ايد از ظهور آدم قريب ده هزار سال ميگذرد ، نميدانم اين عدد را از كجا پيدا كرده‌ايد اگر از احاديث است كه در آنها صحبت حدود هفت هزار سال تا آن اوقات است و اگر مرادشان سالهاي ما باشد تا كنون هشتهزار و كسري ميشود ولي در ذهن من اين مطلب بسيار خلجان ميكند كه مرادشان اين سالهاي ما نبوده بلكه سالهاي رتبي است و قرائني هم كه اين حدس را تقويت ميكند در احاديث هست مثلا عمر دنيا را در بعض احاديث صد هزار سال شمرده‌اند و در بعضي دويست پنجاه و شش مليون مليون سال در بعضي هزار مليون سال و در بعضي پنجاه هزار سال و از همان پنجاه هزار سال ده هزار سال آنرا براي آدم قرار داده‌اند و فرموده‌اند كه هفت هزار و دويست سال آن گذشته و شما در آخر زمانيد ، و از همه [ص 259] اينها چنين بخاطر ميرسد كه مراد سالهاي ما نبوده و باختلاف انظار از رتبه‌هائي كه در نظر داشته‌اند به سال تعبير آورده‌اند و مراد رتبه‌هائي است كه امتداد آنها عمود بر امتداد زمان ما است . حال باين قراين و قراين ديگر بسيار احتمال ميدهم كه مراد بيان سالهاي ما نبوده و اگر اين احتمال صحيح باشد بايد گفت مدت زمان بين ما و حضرت آدم عليه السلام براي ما مجهول است و نميدانيم چند سال است و بر اساس آن هيچ محاسبه‌اي نميتوانيم بكنيم .

و اما موجودات ماقبل تاريخ كه شبيه انسان بوده‌اند و به دو پا راه ميرفته‌اند چه مانعي است كه چنين حيواناتي بوده‌اند و فعلا نسل آنها قطع شده باشد مثل بسياري از نباتات و حيوانات دوران قديم و شايد غول كه در افسانه‌ها و حكايات ذكر آن هست افسانه نباشد و از بقاياي آنها بوده و در اين زمانها بكلي از ميان رفته‌اند و شايد نسناس كه در حديثي ذكر آنرا فرموده‌اند كه انسان نبودند و خداوند آنها را خلقت فرموده بود و در اوساط زمين جا داده بود همان جانوران باشند كه فسيل آنها را در حفاري‌ها يافته‌اند و همه اينها كه عرض شد حدسياتي است و خداوند دانا است .

و اما اينكه نوشته‌ايد ادله علمي جديد ثابت كرده است كه بشر امروزي نسل همان انسانهاي ماقبل تاريخ هستند ، اينها همه حدسهائي است كه ميزنند و حدس‌هاي فرنگيان بايران كه ميرسد تبديل بيقين ميشود و مسئله ثابت نيست و آنچه شرعاً براي ما ثابت است اين است كه انسانها از اولاد حضرت آدمند عليه السلام و هيچ دليل عقلي هم [ص 260] بر خلاف آن اقامه نشده است و بي‌جهت چرا بايد ترديد كنيم ؟

سؤال هفتاد و يكم - در تنزيل الاولياء يكي از كتب مشايخ صحبت از عالم ذر بود گويا يكي از آخوندها ايرادي گرفته بودند و در اين كتاب توضيح داده شده بود كه روز معاد همان عالم ذر است و ما ميدانيم و اعتقاد داريم كه بشر با همين هيئت و قيافه و روحيه دنيوي در اين ماجرٰي ( معاد روز ) شركت ميكند پس چطور قبل از تولد انسان كه از تركيب دو سلول نر و ماده بوجود آمده ( در عالم ذر ) ولي در روز معاد بشر نه بصورت يك موجود دو سلولي بلكه بصورت يك موجود مليارد ملياردها سلولي حاضر ميشود اين دو عالم نسبت بهم كاملا مغاير ميشود لطفا جهت آگاهي كامل ما توضيح كافي بدهيد .

جواب - كتاب تنزيل الاولياء نيست تنزيه الاولياء است و آن كتابي است كه مرحوم آقاي والد اعلي الله مقامه در جواب شخصي كه ايراداتي بر كتاب مبارك ارشاد العوام داشته مرقوم فرموده‌اند و اين مطلب صحيح است كه عالم ذر همان عالم قيامت است ولي پندارهاي شما نه از عالم ذر نه از عالم قيامت هيچكدام صحيح نيست و تعارض بين دو پندار خلاف واقع است و آنطور كه گمان كرده‌ايد در عالم ذر خلق بصورت نطفه دو سلولي بوده‌اند و در قيامت صاحب ملياردها سلول هر دو غلط است و سبقت عالم ذر بر اين عالم سبقت رتبي است نه سبقت زماني و مقصود از اينكه دو هزار سال يا چهار هزار سال پيش در آنجا از بني‌آدم عهد گرفته شده قصد سالهاي رتبي است نه سالهاي زماني و همين الآن هم نفس اخروي شما در آن عالم است و بدن دنيوي شما در اين عالم و در آنجا از انسان با بدن انسانيت عهد گرفته و [ص 261] ميگيرند و چون زمان در آنجا نيست بلفظ حال و ماضي هر كدام تعبير بياوريم مانعي نيست و چون افعال متداوله ما زماني است و مقرون بيكي از سه زمان گذشته و حال و آينده است و لفظي براي فعلي كه مقرون باينها نباشد نداريم ناچار باقتضاي مقام يكي از اين سه لفظ سه نوع فعل زماني را استخدام و استعمال ميكنيم . بهر حال در آنجا با بدن انسانيت عهد گرفته و ميگيرند و در قيامت با آن بدن محشور ميشويم و بدن دنيوي را با ملياردها سلولش در همين جا ميگذاريم . و اگر اينطور فكر كنيد اشكالاتي كه نوشته‌ايد پيش نميآيد و شرح بيشتري راجع بعالم ذر در جواب يكي از دوستان نوشته‌ام كه اگر بخواهم عين آنها را تكرار كنم بسيار طولاني ميشود .

سؤال هفتاد و دوم - آيا پس از ظهور ولي عصر عجل الله فرجه كه صد در صد در آن روزگار طرز انديشه‌ها البته بمفهوم روشن‌تر خواهد بود آيا قانون اسلام همان قانوني خواهد بود كه پيامبر ما قريب ١٤٠٠ سال پيش از اين از جانب خداوند بزرگ آورده اجرا ميشود و خواهد شد ؟ يا حضرت ولي عصر قوانين كم و بيش بر آن اضافه خواهد كرد كه مناسب با زمان و مردم آن عصر باشد اگر بلي چطور اگر خير چرا ؟ مثلا زمان پيامبر صحبت از فرزند مصنوعي نبود ولي امروز بتلقيح اسپر ( سلول نر ) يك نفر انسان ديگر ( پدر ديگر ) به زن كه از طرف مرد صاحب اولاد نميشود و زن بدون اينكه زنا بكند داراي صاحب فرزند ميشود از غير صاحب خود چنين قوانين براي اجرا آنروز نبود ولي امروز بالاجبار ميشود لطفا شرح كافي دهيد .

جواب - در اجوبه سابقه عرض كردم كه شرع حضرت پيغمبر صلي الله [ص 262] عليه و آله تا روز قيامت باقي است و حكم همه مردم و همه حالات آنها تا روز قيامت در آن است و علم آن شرع نزد حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام است ولي همه آنرا براي مردم آن زمانها بيان نفرموده‌اند بلكه احكام همان زمانها و همان حالات را فرموده‌اند و حكم اوقات غيبت البته در اخبار هست كه بتأييد و تسديد امام زمان عجل الله فرجه علماي اعلام آنها را از اخبار موجود استخراج و بيان ميفرمايند و هر وقت كه امام عليه السلام تغيير حالي مشاهده فرمايند كه موجب تغيير حكم است ادله آنرا بر علماي آن زمان واضح ميفرمايند و بآن فتوي ميدهند و در زمان ظهور هم كه علم شريعت همه‌اش نزد خود آن حضرت است هر حالتي كه پيش بيايد حكمش را ميفرمايند و همه شرع پيغمبر خدا و دين او است و ديني غير از دين او نيست و در اين اوقات اگر حكم مسئله‌اي براي علما روشن نشود معلوم ميشود كه امام عليه السلام مصلحت خلق را در مبهم بودن آن ميدانند و در زمان ظهورشان هم گاه ميشد كه سؤالي از ايشان ميشد و مصلحت در جواب نميديدند حالا هم همينطور هر چه علم بآن مصلحت ما نيست آنرا مبهم ميگذارند و بما هم امر فرموده‌اند كه در آن چيزي نگوئيم و آنرا مبهم بگذاريم و فرموده‌اند اسكتوا عما سكت الله و ابهموا ما ابهمه الله يعني سكوت كنيد از آنچه خداوند سكوت فرموده و مبهم بگذاريد آنچه را كه خداوند مبهم گذارده ، ولي در مسئله مورد مَثَل حكم آن معلوم است و عموم علت‌هائي كه براي حرمت زنا فرموده‌اند شامل آن نيز ميشود چنانچه سؤال شد [ص 263] از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام چرا خداوند زنا را حرام فرموده ؟ فرمود براي آنچه در آن است از فساد و از ميان رفتن مواريث و منقطع شدن نسب‌ها نميداند زن در زنا كه چه كسي او را آبستن كرده و نه بچه ميداند پدر او كي است و نه رحم‌هاي موصوله‌اي ميماند و نه قرابت معروفه‌اي . و همه اين علتها در اين كاري كه نوشته‌ايد جاري است ، و اگر باز در جاري شدن اين علتها ترديدي باشد شبهه در حرمت آن مسلما هست و فرموده‌اند كه در امر فروج احتياط كنيم و احتياط اين است كه چنين كاري نشود .

سؤال هفتاد و سوم - روز حشر يعني روز رسيدگي به حق و حساب زندگي چندين ساله يك انسان پس چطور است مثلا ميگويند فلان شهيد در راه حق ( خداوند ) در همان دمي كه كشته شد فورا در بهشت خداوندي جاي ميگيرد و فلان كس پس از مرگ بدرك واصل شد بنا بر اين يك نفر پس از مرگ يكهو پاداش خوب و پاداش بد را نفر ديگر ميگيرد پس روز حشر براي چيست اصولا پس از رسيدگي به كار و بار اجر يك نفر را خواهند داد پس بفرض شهداي كربلا كه قريب ١٣٣٣ سال پيش شهيد شده‌اند تا روز قيامت منتظر پاداش‌اند يا از همان روز شهادت به آسايش رسيده‌اند و سايرين بفرض ( عمرسعد ) تا روز قيامت منتظر عذاب الهي هستند لطفا اين مسئله را و چگونگي آنرا بيشتر توضيح دهيد .

جواب - خداوند بهشت و جهنمي در آخرت دارد و بهشت و جهنمي در برزخ و مؤمنين ماحض الايمان و شهدا در بهشت برزخ منعمند و كفار ماحض الكفر مثل عمرسعد در جهنم برزخ معذبند و عالم برزخ [ص 264] قدري شبيه دنيا است و صبح و شامي براي آن گفته ميشود و خداوند ميفرمايد در باره آل فرعون و حاق بآل فرعون سوء العذاب النار يعرضون عليها غدوّا و عشيّا و يوم تقوم الساعة اَدخلوا آل فرعون اشدّ العذاب يعني و احاطه كرد بآل فرعون بدي عقوبت عرضه كرده ميشوند بر آتش صبح و شام و روزي كه قيامت برپا ميشود ( گفته ميشود ) داخل كنيد آل فرعون را بر عقوبت سخت‌تر ، و از اين معلوم ميشود كه پيش از عذاب سخت قيامت بر نار عرضه ميشوند و عذاب بدي دارند ، و در جاي ديگر در صفت اشقيا ميفرمايد كه در آتش خالدند تا وقتيكه آسمانها و زمين دوام دارند و در صفت سعدا ميفرمايد در بهشت خالدند ( باقيند ) مادام كه آسمانها و زمين دوام دارند ، و چون معلوم است كه دوام آسمانها و زمين تا قبل از روز قيامت است و آن هنگام آسمانها پيچيده ميشوند و زمين بغير زمين تبديل ميشود از آن معلوم ميشود كه مراد از بهشت و جهنم در اين مقام بهشت و جهنم برزخ است و بايد با اين توضيح رفع مشكل شما شده باشد .

سؤال هفتاد و چهارم - آيا فرق امروزي اسلام آخرين فرق اين دينند ؟ و در حديث آمده است غير از اينها مثلا بفرض ٥٠ يا ١٠٠ يا هزار سال ديگر يك نفر روشن‌فكر و زيرك يا نابغه يا اصلا يك نفر الهام‌شده الهي پيدا شود كه اين فرق فعلي را باطل نمايد همانطوري كه تا امروز از اول بعثت تا امروز ما شاهد اين ماجرٰي و تكرار آن شده‌ايم مثلا حتي فرقه مشايخ را باطل نمايد يا اين غير ممكن است ؟ در حالي بظن قوي ممكن است نه غير ممكن اگر ممكن است چطور است [ص 265] لطفا شرح دهيد .

جواب - آنچه از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت شده مضمون آن اين است كه امت ايشان بعد از ايشان هفتاد و سه فرقه ميشوند و يكي از آنها ناجي است و بقيه در آتشند ، و شايد مرادشان كليات فرقه‌ها بوده و جزئيات آنها بيش از اينها باشد و بهر حال آنچه مسلم است يك فرقه از آنها ناجيند و زمين از وجود آنها در هيچ زمان خالي نميماند چون حق از عالم مرتفع نميشود و معلوم نيست كه همه فرقه‌هاي باطله پيدا شده باشند و چه مانعي است كه بعضي بعد از اين پيدا شوند ، و اما اشخاص روشنفكر و زيرك و نابغه كه بعد از اين بيايند هيچكدام پيغمبر نخواهند بود كه شرع سابق را تغيير دهند و بعد از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه خاتم انبيا هستند باحدي از آحاد از جانب خداوند بدون واسطه باو وحي نميشود و باين معني الهام‌شده الهي ديگر نخواهد بود و اگر قصدتان الهامات و فيوضات از طرف حضرت حجت عصر عجل الله فرجه است كه اين امر هميشه بوده و هست و همه علماي حقه هميشه مورد نظر مبارك ايشان بوده‌اند و هستند و قلوب ايشان در دست آن حضرت است و نميگذارند كه باطل را حق بپندارند و حق را باطل و اگر اين نوع تأييدات نبود اثري از اسلام واقعي باقي نميماند مثل يهود و نصاري كه بكلي دين خود را از دست داده‌اند و حق از ميانه آنها رخت بربسته و از اين نوع علماي حقه كه بعد از اين بيايند دنباله همين فرقه محقه كه از اول بوده ميگيرند و اگر مطالب جديدي مناسب فهم‌هاي ترقي‌كرده زمان خود بفرمايند مطالب موجود [ص 266] را باطل نميفرمايند چون اين مطالب حقند و حق هرگز باطل نميشود . مثل آنرا اگر بخواهيد بدانيد امروز رياضي‌دانهاي بزرگي پيدا شده‌اند و علوم جديد رياضي را تعليم ميكنند ولي جمع و تفريق و ضرب و تقسيم را مثلا كه از اصول صحيحه و حقه رياضيات قديم بوده باطل نكرده‌اند و خود آنها را بكار ميبرند و اصول جديد هيچ تعارض و منافاتي با آن اصول حقه قديم ندارد ، بلي اگر اصول ناصحيحي بوده كه از باب قلت علم آنها را صحيح ميپنداشته‌اند وجه غلط بودن آنها را معلوم كرده‌اند . حال در عالم شرع هم همينطور است ، اصول صحيحه حقه هميشه پابرجا خواهد ماند و هر حقي كه بيان شود با حق‌هاي گذشته منافاتي نخواهد داشت ، مثلا اگر احكامي براي طريقت بفرمايند كه سابقا ذكر نشده و اهل فهم آن كم بوده‌اند هيچ منافاتي با احكام ظاهره شريعت نخواهد داشت و هميشه نماز واجب خواهد بود و نماز ظهر مثلا چهار ركعت خواهد بود و روزه ماه مبارك و حج و خمس و زكوة و ساير احكام شريعت بجاي خود خواهند بود و اگر مثلا عالم بعلم طريقت سخني راجع به ذكر نفساني و توجهات قلبيه بفرمايد منافاتي با اذكار لفظيه نخواهد داشت آن بجاي خودش است و اينها بجاي خود و وجوب ذكر لساني مانع از وجوب يا استحباب ذكر قلبي نيست و لزوم ذكر قلبي باعث برداشته شدن ذكر لساني نيست . بلي جهالي هستند كه يك كلمه‌اي ميشنوند و از ساير جهات مطلب غفلت ميكنند مثل جماعتي از صوفيه كه اسم اذكار باطنيه را ياد گرفته‌اند و بر آن شده‌اند كه ترك شريعت ظاهره را نموده‌اند و بخيال باطل خود اكتفا باذكار [ص 267] باطنيه ميكنند مثلا نماز نميخوانند و ميگويند نماز آن بود كه مولا علي كرد و از اين قبيل مزخرفات ، يا جماعتي از قشريين كه فقط بظاهر اكتفا ميكنند و باذكار و توجهات باطنيه توجهي ندارند ، ولي علماي حقه اينطور نيستند و بظاهر و باطن هر دو ايمان دارند و فرمايش حضرت ابي‌عبدالله است عليه السلام كه به هيثم تميمي فرمودند يا هيثم التميمي ان قوما آمنوا بالظاهر و كفروا بالباطن فلم‌ينفعهم شيء و جاء قوم من بعدهم فآمنوا بالباطن و كفروا بالظاهر فلم‌ينفعهم ذلك شيئا و لا ايمان بظاهر الا بباطن و لا بباطن الا بظاهر يعني اي هيثم تميمي هراينه قومي ايمان آوردند بظاهر و كافر شدند به ( امر ) باطن پس نفع نبخشيد بآنها و قومي بعد از آنها آمدند پس ايمان آوردند به ( امر ) باطن و كافر شدند به ( امر ) ظاهر پس نفع نبخشيد بآنها و ايمان بظاهري نيست مگر بباطني و نه بباطني مگر بظاهري . و خلاصه آنكه آيندگان از اهل حق حق‌هاي سابقه را انكار نميكنند و آن حق‌ها باطل نيستند كه آنها را ابطال كنند ، بلي ممكن است باطل‌هائي در سابق بوده كه معتقدين بآنها شبهات قويه‌اي بر اهل حق وارد كرده بوده‌اند و اهل حق اگر چه بطلان آنها را ميدانسته‌اند ولي بدليل و برهان از عهده جواب آن شبهات چنانچه بايد برنيامده باشند و علماي بزرگتري پيدا شوند و اهل حق را نصرت نمايند و بطلان آن شبهات را برملا سازند مثل عملي كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم با قائلين بوحدت وجود يا وحدت موجود فرمودند و فقها چنانچه بايد بدلايل متقنه حكمت از عهده جواب آنها برنيامده بودند ولي ايشان بنصرت فقها و اهل حق شتافتند و همه شبهات آن جماعت [ص 268] را جواب فرمودند و بطلان عقيده آنها را برملا ساختند .

و اينكه از باب مثل پرسيده‌ايد كه آيا ميشود كسي بيايد و عقايد فرقه شيخيه را باطل نمايد ، اين غير ممكن است چون شيعه اثناعشريه همان فرقه محقه هستند و مشايخ شيخيه سخني جز در تحكيم اين فرقه محقه نگفته‌اند و همان حق خالص مذهب آل‌محمد عليهم السلام را بيان فرموده‌اند و هر حقي بيايد حق را باطل نميكند .

سؤال هفتاد و پنجم - تشخيص شما به آينده اسلام و فرق اسلام مخصوصا مشايخ چگونه است ؟ و آيا كينه‌ورزي با غير مشايخ و سايرين بخاطر اينكه آنان مذهب ما را قبول نكرده‌اند و يك مسيحي چرا اسلام نياورده و يك بهائي چرا بهائي شده ضروري است يا خير اگر بلي چرا اگر خير چرا در حالي كه اصولا هر كس مذهب خود را بهترين مذهب ميداند كه در اقليت باشد چه در اكثريت .

جواب - تشخيص من نسبت به آينده اسلام همان است كه مخبر صادق كه خداوند او را عالم بما كان و ما يكون قرار داده يعني حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده است الاسلام يعلو و لايعلي عليه يعني اسلام بالا ميرود و بر آن برتري جسته نمي‌شود ، ولي البته اين امر در ايام غيبت علوّ به دليل و برهان است و هميشه دليل بر حقيت اسلام بر ادله اهل باطل غالب خواهد بود و در زمان ظهور امام عجل الله فرجه غلبه از همه جهت با اهل حق خواهد بود و اين همان وعده خداوند است كه فرموده است وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امناً [ص 269] يعبدونني لايشركون بي شيئا يعني وعده فرموده است خداوند بآنها كه از شما ايمان آوردند و عمل صالح نمودند كه آنها را خليفه قرار دهد در زمين همان طور كه خليفه قرار داد كساني را قبل از ايشان و متمكن نمايد براي آنها دين آنها را كه پسنديده است براي آنها و بدل بدهد بعد از ترس آنها امنيتي عبادت ميكنند مرا و هيچ شرك بمن نميورزند . و مطلب اين است كه دين اسلام مخصوص عقلا است و در حديث است كه در اين دين اعتنا كرده نميشود بكسي كه عقل ندارد و تا عقلا كمند ظاهر دين اسلام ضعيف است بتدريج كه شعورها بالا ميرود و ببركت اولياء خدا شعور آنها تبديل بعقل ميشود تعداد عقلا زياد ميشوند و بر جهال غالب ميشوند مثل طفلي كه عقل او ضعيف است و اغلب حركات و رفتار او بمقتضاي روح حيواني او است كم‌كم كه عقل او زياد شد مسلط بر روح حيواني ميشود و بر او فرمانفرمائي ميكند و حركات و رفتار او را منظم و موافق عقل ميكند و بنا بر اين روزي اسلام در ظاهر غالب خواهد شد كه تعداد عقلا زياد شده باشد و مستعد ظهور امام عليه السلام بشوند و قبل از آن دوره سلطنت حيوانيت است و وضع بهمين ترتيب است كه مشاهده ميكنيد و روز بروز خرابتر ميشود تا اينكه در آخر با ظهور عقل اصلاح ميشود و بد نگفته است شاعر : تا پريشان نشود كار بسامان نرسد . و اما سرنوشت عقيده شيخيه همان سرنوشت اسلام است چون اين عقيده جز حقيقت اسلام و ايمان چيزي نيست . و اما سرنوشت افراد شيخيه آن بستگي بعمل خود آنها دارد تا وقتي كه اين ريسمان محكم را در دست دارند [ص 270] با اسلام پيش ميروند و اگر در آن سستي و تهاون كنند يا خداي نكرده آنرا رها نمايند پس ميمانند و خداوند با احدي قوم و خويشي ندارد و از همه عالميان بي‌نياز است و اگر جماعتي پي حق نروند خداوند جماعت ديگر را موكل بر آن ميكند و فرموده است فان يكفر بها هؤلاء فقد وكلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين يعني اگر كافر بشوند بآنها آن جماعت پس بتحقيق موكل كرديم بآنها قومي را كه كافر بآن نيستند ، و كسي مغرور نشود باينكه اسمش شيخي است يا پدرش شيخي بوده شيخي بودن تمسك بدوستي محمد و آل‌محمد عليهم السلام و متابعت ايشان است هر كس اين ريسمان را محكم گرفته همراه ايشان است و هر كس رها كند با ايشان نيست و از ايشان نيست .