حال كه اين مقدمات را دانستيد در جواب سؤال شما عرض ميكنم كه از آنچه گذشت معلوم شد كه گناهان دوستان آلمحمد عليهم السلام در اين دنيا عرضي است و از خود آنها نيست و ذات آنها طيب و طاهر است و علت صدور گناهان ضعف قوت ايمان و نورانيت آنها است كه نتوانستهاند جلو مركب سركش خود را كه اسير عادات و طبايع و شهوات خودش است بگيرند و اگر توجه باولياي خدا و منابع نور خداوند بكنند ضعف نور دلهاي آنها برطرف ميشود و قوت ميگيرد و بر مركب سركش خود مستولي ميشوند و نور قوتيافته ايشان بر همه مراتب دانيه آنها ميتابد و همه آن مراتب را نوراني ميكند و همه ظلمتهاي آنها بواسطه آن نور برطرف ميشود اگر چه كه سالها در آن ظلمت بودهاند مثل سنگي كه هزار سال در ظلمت بوده همينكه يك لحظه آن را در مقابل آفتاب بگيرند همه ظلمتهاي [ص 213] هزار ساله آن برطرف ميشود و از همه آن گناهان پشيمان و نادم ميشوند و آن نور همه آن ظلمتها را ميپوشاند و مغفرت خداوند شامل حال آنها ميشود و شايد بدانيد كه اصل معني مغفرت پوشاندن است و بمقتضاي آن نور اعمالي موافق آن نور از مراتب دانيه نورانيشده آنها سر ميزند و اگر مثلا توجه بحضرت سيدالشهداء عليه السلام كرده باشند صفت نور ايشان كه خضوع و بندگي و ازخودگذشتگي در برابر خداوند است در آنها هم ظاهر ميشود و براي خداوند خاضع و خاشع ميشوند و قلب ايشان پريشان و چشمشان گريان ميشود و زبانشان بذكر مصيبت و فضيلت آن حضرت گويا ميشود و اين علامت آن است كه نور خداوند بر اين مراتب ظلمانيه آنها تابيده و ظلمات گناهان را برطرف كرده و جفت و شفيع با آنها شده است و اين آثار آن نور است كه از آنها بروز دارد و اي بسا كه بگريه خود يا بذكر مصيبت آن بزرگوار آن نور كه بر دل آنها تابيده به ديگران هم برسد و آنها را متذكر و نوراني و گريان بكند و همه اينها علامات تابيدن نور آن بزرگوار بر دل آنها و شفيع شدن آن نور با آنها و دخول در بهشت به نوراني شدن بآن نور است اين است كه فرمودهاند من بكي او ابكي او تباكي وجبت له الجنة يعني هر كس گريه كند يا بگرياند يا خود را وادار بگريه كند بهشت براي او واجب ميشود ، يا فرمودهاند آنچه مضمونش اين است كه هر كس گريه بر حضرت سيدالشهداء عليه السلام بكند گناهان او آمرزيده ميشود اگر چه بقدر ريگ بيابانها و كف درياها باشد ، حال اگر اين حال تذكر او باقي بماند [ص 214] باقتضاي آن نور ديگر گناه نميكند و اگر غفلت كند و باز ضعف بر او مستولي شود گناهاني كه از او سر ميزند گناهان جديدي هستند كه ان شاء الله خداوند آنها را ميآمرزد و اين است كه آنهمه تأكيد در اخبار براي ذكر محمد و آلمحمد عليهم السلام نمودهاند كه بنور آن ذكر هر گناهي كه هست پاك شود و هيچ چيز جز ذكر ايشان گناهان را پاك نميكند و نميشويد همانطور كه هيچ چيز جز نور ظلمت را برطرف نميكند . حال اين عزاداراني كه توصيف كردهايد اگر واقعاً و قلباً دوست محمد و آلمحمد عليهم السلام و دوست حضرت سيدالشهداء عليه السلام هستند اگر چه در ايام سال مرتكب گناهاني ميشوند و كيست كه مرتكب گناه نشود و در ايام عزاداري بياد آن حضرت ميافتند و بمقتضاي آن دوستي آن عزاداريها را ميكنند البته گناهانشان آمرزيده ميشود و مشمول شفاعت آن حضرت و نوراني بنور آن حضرت ميشوند و اگر بعد از آن گناهي بكنند گناهان سابق آنها بحساب نميآيد و اي بسا بسياري باشند كه همين عزاداريها اسباب تقويت نورانيت آنها بشود و آن نور در آنها باقي بماند و بكلي تائب و نيكوكار بشوند ، و اما آنهائيكه قلبا هيچ از دوستي آن بزرگوار در دلشان نباشد و دل آنها ظلماني باشد و بمقتضاي عادت و تقليد و طمع و خودنمائي و امثال اين امور خود را بصورت عزاداران درآورند اجر و مزدي در آخرت ندارند و مشمول شفاعت آن بزرگوار نميشوند اگر چه بمقتضاي عدل خداوند اجري براي صورت عمل دنيوي خود داشته باشند و مؤمنين آنها را گرامي بدارند و اطعام و نوازش كنند و پول [ص 215] بآنها بدهند ولي اجر اخروي ندارند و ان شاء الله از آنچه عرض شد جميع اطراف مسئله بر شما روشن شد و بر شما معلوم شد كه مشمولين شفاعت آن حضرت در آخرت فقط دوستان ايشان هستند . خداوند را ميخوانيم بحق محمد و آلمحمد عليهم السلام كه در دنيا و آخرت دست ما را از دامن آن بزرگوار كوتاه نفرمايد و ما را از ياوران و ناصران ايشان قرار دهد و بفضل نور هدايت ايشان ما را از ظلمت جهل و عصيان بيرون بياورد آمين رب العالمين .
سؤال پنجاهم - مفهوم عرش الهي كه اينقدر شنيدهايم چيست ؟ مگر خداوند در بالاي سر ما چه در نيمكره شمالي و يا جنوبي يا شرقي و يا غربي كره زمين در مكاني بخصوص و ويژهاي بنام عرش مكان نموده است يا بفرض اگر عرش بمعني بالا باشد اينهم با بحث ما مغاير است در حالي كه خداوند از ذرهاي گرفته تا عموم كاينات جلوهگر ميباشد مجموع اين جلوهها را ما خدا ميناميم لطفا اين مسئله پيچيده را حل و فصل نمائيد .
جواب - عرش در لغت بمعني تخت پادشاه و ركن هر چيز و قوام آن و سقف اطاق و رئيس قوم و تختهاي كه روي سر چاه ميگذارند و سايهبان و خيمه و قصر و برآمدگي پشت پا و بنائي كه روي سر چاه ميسازند و آشيانه پرندگان آمده و بفلك نهم هم كه مثل سقفي براي همه عالم است عرش ميگويند ، و در كتاب خدا و اخبار آلمحمد عليهم السلام بمعاني زيادي غير اين معاني آمده است و از جمله آن معاني يكي وحدانيت براي خداوند است و يكي مشيت خداوند است و يكي علم است و يكي ملك است و يكي مظهر رحمانيت است [ص 216] و يكي عقل است و يكي قلم است و يكي دين است و يكي سقف بهشت است و حكيم در فرمايشات ايشان هر جا لفظ عرش ذكر شده باشد ميفهمد كدام يك از اين معاني را اراده فرمودهاند ، ولي در عرف عامه مردم از عرش همان معني محدّد الجهات يعني فلك نهم را ميفهمند ، و در اخبار و احاديث جائي نفرمودهاند كه مثلا خداوند در عرش است و جاي ديگر نيست و شنيدهام جماعتي از سنيان كه بآنها مجسمه ميگويند خداوند را جسمي ميپندارند و ميگويند خداوند بر عرش نشسته و از هر طرف چهار انگشت از عرش بزرگتر است و حرف چرندي است و آنچه در اخبار آلمحمد عليهم السلام است اين است كه هيچ مكاني خالي از او نيست و نميشود گفت كجا است و عرش خداوند كه ميگويند يعني آنجائي كه نور خداوند ظاهر است مثل قلب مؤمن كه فرمودهاند قلب المؤمن عرش الرحمن يعني قلب مؤمن عرش پروردگار است ، و در هر عالمي چه عالم اجسام چه عوالم غيبيه لطيفترين اجزاي آنها كه نور خداوند از عالم بالاتر ابتدا در آن اجزا افتاده و از آنجا بساير اجزا رسيده است عرش خداوند در آن عالم است و در همه ملك حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه از همه لطيفترند و نور وحدانيت خداوند از ايشان ظاهر شده و از ايشان توحيد در همه عوالم منتشر شده عرش خداوند هستند و هيچيك از اين مطالب معني آنها آن معني عاميانه نيست كه مشكلات شما متفرع بر آن است .
و اما اينكه نوشتهايد « خداوند از ذرهاي گرفته تا عموم كاينات جلوهگر ميباشد » البته ميدانيد كه جلوه خداوند ذات خداوند نيست بلكه نور خداوند است و اگر [ص 217] چشم بينائي باشد مييابد كه در همه ملك نوري جز نور پروردگار ديده نميشود .
و اما اينكه نوشتهايد « مجموع اين جلوهها را ما خدا ميناميم » نميدانم اين مزخرف را از كه شنيدهايد و بازگو ميكنيد چون اين عقيده كفر و باطل است و جلوههاي خداوند خلق خدايند و خداوند مجموع خلق خود نيست و اين اعتقادي است كه بعض از فرق صوفيه بآن معتقد شدهاند و باصطلاح خودشان بآنها وحدت وجودي ميگويند و خداوند را نعوذ بالله مثل دريا ميدانند و خلق را مثل اشكال مختلفه آب مثل ابر و باران و آب رودخانه و ميگويند همه بذات خدا برميگردند و نعوذ بالله خدا ميشوند و از اين عقيده لازم ميآيد كه سخن همه انبيا دروغ باشد و نه بهشتي باشد و نه جهنمي چون همه وقتي يكي شدند و خدا شدند خدا خود خود را بجهنم ميبرد يا بهشت ، و بهر حال اين سخن باطلي است و كفر است و عمده سعي مشايخ ما اعلي الله مقامهم در ابطال اين عقيده بوده ، و توحيد صحيح آن است كه ذات خداوند را منزه از جميع توصيفات بدانيم و معتقد باشيم كه ذات خداوند بهيچ وجه من الوجوه قابل ادراك و توصيف و سخن گفتن در او نيست چنانچه خود ميفرمايد سبحان ربك رب العزة عما يصفون يعني منزه است پروردگار تو پروردگار عزت از آنچه وصف ميكنند ، و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايند كمال التوحيد نفي الصفات عنه يعني كمال توحيد نفي صفات از او است ، و فرمودهاند اذا بلغ الكلام الي الله فاسكتوا يعني هر گاه سخن بخدا رسيد ساكت شويد ، و معني آن اين است كه سخن گفتن در [ص 218] ذات خدا محال و ممتنع است و هر كس سخن گفته خلقي را تصور كرده و نام تصور خود را خدا گذارده و در آن سخن گفته و مشرك بخداي خود شده است و همه سخنها و معرفتها در اسماء و صفات و آيات خداوند است و معرفتي كه خداوند از ما خواسته معرفت آيات او بوده و معرفت ذات كه محال و ممتنع است از ما نخواسته است ، و بشما توصيه ميكنم كه كتاب ارشاد العوام را كه بتفصيل اين مطالب را در آن شرح فرمودهاند حتماً حتماً بدقت بخوانيد تا ان شاء الله مؤمن موحدي بشويد و بجهالت چنين الفاظ كفرآميزي بر زبان نرانيد و قبل از همه چيز پايه توحيد خود را محكم كنيد و اگر اين پايه سست باشد هر چه بر آن بنا كنيد فرو ميريزد .
سؤال پنجاه يكم - امروزه در مجالس مشايخ فقط يك عده محدود از مردان قديمي كه سن آنها بين ٣٠ الي ٧٠ ميباشد هستند و شركت ميكنند در حالي كه اگر جوانان آنها بخاطر شركت در مجالس بيايند موجب رونق و گرمي چنين مجالس خواهد بود اصولا يك نفر فرد شيخيمذهب فلسفه و مفهوم و هدف مشايخ را به فرزندان خود تفهيم ننمودهاند و بفرض از سه نفر جوان بيشتر در مجالس اينها وجود ندارد لطفاً علت چنين سهلانگاري و بياعتنائي به مذهب چيست و پيشنهاد شما در اين باره جهت بهبود اين وضع چيست لطفا كاملا شرح دهيد .
جواب - كم و بيش جواب اين سؤال را در ضمن جواب سؤالهاي دوازدهم و چهاردهم شما كه قريب بهمين مضامين بوده عرض كردهام ولي [ص 219] چون اصل موضوع قابل توجه است و دردي است كه مداواي آن ضرورت دارد در جواب اين سؤال هم هر چه خداوند خواسته باشد عرض ميكنم باشد كه بلطف پروردگار اسباب تذكر مؤمنين بشود و خداوند ميفرمايد و ذكّر فان الذكري تنفع المؤمنين يعني يادآوري كن پس هراينه يادآوري بمؤمنين نفع ميبخشد ، و مؤمن كسي است كه طينت او از شعاع و فضل طينت محمد و آلمحمد عليهم السلام خلقت شده باشد و شباهت و مناسبتي با ايشان داشته باشد و مثل اين مطلب اين است كه شما در جائي كه سنگ و چوب و اشياء مختلفه ريخته شده باشد آتشي بياندازيد همان چوبها و چيزهاي قابل احتراق دعوت آتش را ميپذيرند و مشتعل ميشوند ولي سنگ و كلوخها مشتعل نميشوند و دعوت آتش بآنها نفع نميدهد و اگر احياناً ظاهر آنها هم موقتاً گرم شود ديري نميكشد كه سرد ميشوند . حال آتش ايمان هم دعوتش را قلوبي كه قابل ايمانند ميپذيرند و بآن مشتعل ميشوند نه آن قلوبي كه خداوند در باره آنها ميفرمايد قلوبهم كالحجارة او اشد قسوة يعني دلهاي آنها مثل سنگ است يا سختتر ، ولي سخن در اين است كه همان قلوبي هم كه قابل ايمانند تا دعوت خداوند از راه اولياي او بآنها نرسد مشتعل بايمان نميشوند مثل همان چوبها كه در ميانه سنگها هستند و قابليت اشتعال را دارند تا آتشي بآنها نرسد مشتعل نميشوند و مثل همان سنگها بحال برودت باقي ميمانند مگر مثل انبياء خدا كه بدون سبب ظاهري خداوند قلب آنها را مشتعل بنور ايمان فرموده تا آتش ايمان در ملك ظاهر شود و پس از رسيدن بقوابل مستعده دلهاي آنها بآتش ايمان مشتعل و به نور آن منور گردد [ص 220] و خداوند وظيفه انبيا را همين ابلاغ و رساندن قرار داده و به پيغمبر خود ميفرمايد ان عليك الا البلاغ يعني نيست بر تو جز رساندن و اما اينكه هدايت بشوند يا نشوند آن با خداوند است و ميفرمايد انك لاتهدي من احببت و لكن الله يهدي من يشاء و هو اعلم بالمهتدين يعني تو هدايت نميكني هر كه را بخواهي و لكن خداوند هدايت ميكند هر كس را كه بخواهد و او داناتر است به هدايتپذيرندگان . و خداوند همان كسي را هدايت ميفرمايد كه طالب هدايتپذيري است و بعلم سابق خود كه ميدانسته چه ميخواهد باشد او را هدايتپذير خلقت فرموده و باين نظر فاعل « يشاء » را در آيه شريفه كلمه « من » هم ميشود گرفت . باري شأن پيغمبران ابلاغ است نه اكراه و اين وظيفه را براي امت خود هم قرار دادهاند كه هر سابقي در ايمان ابلاغ امر خداوند را به لاحق بكند و آنها كه مقدم در ايمانند مثل علما بايد ابلاغ امر خداوند را بديگران بكنند و امر بمعروف بنمايند ، پدران بايد باهل و فرزندان خود ابلاغ امر خدا را بنمايند و خداوند ميفرمايد قوا انفسكم و اهليكم نارا وقودها الناس و الحجارة يعني حفظ كنيد خود و اهل خود را از آتشي كه آتشگيراي آن مردمند و سنگ ، و حفظ كردن آنها بهمين است كه ابلاغ امر خداوند را به اقوال و افعال خود بنمايند ديگر هر كه را كه خداوند بخواهد هدايت ميفرمايد و در حديث است از فضل بن اسمعيل هاشمي از پدرش كه گفت شكايت كردم نزد حضرت ابيعبدالله عليه السلام آنچه ميبينم از خانوادهام از بياعتنائي به دين پس فرمود اي اسمعيل منكر مشمار اين را از اهل بيتت پس خداوند تبارك و تعالي قرار داده [ص 221] است براي هر اهل خانهاي حجتي كه احتجاج ميفرمايد بآن بر اهل خانهاش در روز قيامت پس گفته ميشود بآنها آيا نديديد فلان را در ميانه خودتان آيا نديديد هدايت او را در ميانه خود آيا نديديد نمازش را آيا نديديد دينش را پس چرا اقتدا نكرديد بآن پس ميباشد حجتي بر آنها روز قيامت ، و در حديث است از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله هر كس ببوسد فرزندش را مينويسد خداوند براي او حسنهاي و هر كه مسرور كند فرزندش را مسرور ميفرمايد او را خداوند روز قيامت و هر كس تعليم كند بفرزندش قرآن را پدر و مادر او خوانده ميشوند و پوشانده ميشوند دو حلّه كه نوراني ميشود از نور آن دو روهاي اهل بهشت و از آن حضرت است كه فرمود اكرام كنيد اولادتانرا و نيكو كنيد ادب آنها را آمرزيده ميشود براي شما و از حضرت علي بن الحسين است عليه السلام در حديثي و اما حق فرزند تو پس اينست كه بداني كه او از تو است و منسوب به تو است به خير و شرش در عاجل دنيا و اينكه تو مسئول هستي از آنچه كه بر تو قرار داده شده از نيكو كردن ادب و دلالت كردن بر خدايش عزوجل و كمك بر طاعت او پس عمل كن در امر فرزند مثل عمل كسيكه ميداند كه ثواب داده ميشود بر نيكي كردن باو و عقاب ميشود بر بد كردن باو و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند تعليم نمائيد كودكان خود را از علم ما آنچه كه بآن خداوند نفع بآنها ميرساند تا غلبه نكنند بر آنها مرجئه به رأي خودشان . عرض ميكنم مرجئه فرقهاي از فرق ضاله بودهاند . و در وصيت آن حضرت است بحضرت امام حسن عليه السلام [ص 222] پس مبادرت كردم به وصيتم بجهاتي ، تا اينكه فرمود و اينكه سبقت بگيرد بر من نسبت بتو غلبه هوي و فتنههاي دنيا و بشوي مثل صعب نفور و اين است و جز اين نيست كه قلب جوان مثل زمين خالي است هر چه در آن ريخته شود ميپذيرد پس مبادرت كردم به ادب كردن قبل از آنكه قلبت سخت شود و دلت مشغول شود و حضرت صادق عليه السلام فرمودند مبادرت كنيد به حديث كردن براي جوانانتان قبل از آنكه مرجئه سبقت بگيرند بر شما نسبت بآنها . و از اين فرمايشات معلوم ميشود كه تربيت فرزند و هدايت او را در سنين طفوليت و جواني بعهده پدران گذاردهاند و ترك اين وظيفه موجب عقاب است و يك علت اينكه جوانان ما بر اين حالند كه هستند كوتاهي پدران و مادران در تعليم و هدايت آنها بوده است و اين نيست جز از ضعف ايمان پدران و فريفته شدن بزرد و سرخ اين جهان كه همه همت خود را در آباد كردن دنياي فرزندان خود قرار دادهاند و بجاي آنكه آنها را از آتش جهنم حفظ بكنند آنها را بآتش مياندازند ، دلسوزي براي بچه ميكنند و قرآن تعليم او نميكنند كه دماغ آن ميسوزد و حال آنكه ميبينند بچههائي كه پدرانشان سعي كردهاند و در بچگي قرآن بآنها ياد دادهاند دماغشان نسوخته است و از ديگران هم بسا جلوتر افتادهاند ، ميگويند اين بچه تفريحي ندارد او را بسينما ببريم و همه نوع فحشاء و منكري را از راه سمعي و بصري از بچگي باو تعليم مينمايند سعيي در تعليم نماز و روزه بچه ندارند ، دخترها را از همان كودكي لخت و عريان بار ميآورند و حتي همان حياي فطري آنها را از ميان ميبرند آنها را رها ميكنند كه با پسران [ص 223] بجوشند و اي بسا عفت خود را از دست بدهند ، همه نوع وسائل فساد اخلاق آنها را فراهم ميكنند كه آنها را مثل باب روز بار بياورند ، هيچ اهتمام بتعليم مسائل دين بآنها ندارند ولي در تعليم علم دنياطلبي بآنها كوتاهي ندارند و جواني كه از كودكي اين امور را در ذهن او جا داده باشند ميخواهيد در بزرگي چه بشود و اگر پدران و مادران سعي در تعليم فرزندان و تفهيم عقايد حقه بآنها ميكردند اينطورها هم نميشد و همان فرمايش اميرالمؤمنين است كه فرمودند قلب جوان مثل زمين خالي است هر چه در آن بپاشي ميپذيرد و همه در اول بر فطرت هستند و اين عوامل است كه فطرتها را تغيير ميدهند و در حديث است كه كل مولود يولد علي الفطرة و لكن ابواه يهودانه و ينصرانه يعني هر مولودي بر فطرت تولد ميشود ولي پدر و مادر او هستند كه او را يهودي ميكنند و نصراني ميكنند .
باري قسمتي از بيرغبتي جوانان كوتاهي پدر و مادران در تعليم آنها است و عوامل محيط خارجي هم كه در اختيار پدر و مادران نيست بسيار است و بقول شاعر « همه كردند در اين ظلم و ستم همراهي » و چه خوب است كه پدر و مادران از گذشتهها عبرت بگيرند و لااقل فرزندان كوچكتر خود را دريابند و سعي در تربيت و تعليم عقايد ديني آنها بكنند و لااقل اسباب بيديني يا كماعتقادي آنها را خود براي آنها فراهم ننمايند و سلاح برندهاي را كه خداوند براي مبارزه با عوامل باطله خارجي قرار داده همراه فرزندان خود كنند كه بآن سلاح در مقابل آن عوامل پايداري نمايند و گمراه نشوند و از تفضلات خداوند اين است كه چنين سلاحي را در دسترس همه مؤمنين [ص 224] گذارده است كه همه جنود باطل در مقابل آن ايستادگي نميتوانند بكنند و آن سلاح دوستي محمد و آلمحمد است عليهم السلام كه آن صفت قلب است و حقيقت ايمان است و چون قلب انسان مسلط بر همه مراتب باطنه و ظاهره او است اگر منور بنور دوستي محمد و آلمحمد عليهم السلام كه نور خداوند است باشد بر همه مراتب دانيه ميتابد و همه ظلمات عادات و طبايع و شهوات و ظلمتهائي كه از عوامل خارجي بر مراتب دانيه تابيده برطرف ميكند و آنها را نوراني ميكند و همه اعمال خير را كه صفت او هستند بر اعضا و جوارح او جاري مينمايد پاي او را رو بمسجد ميبرد بدن او را به نماز واميدارد رغبت او را در معاشرت برادران و حضور در مجالس ذكر آلمحمد عليهم السلام قرار ميدهد ميل او را در كسب علوم ايشان قرار ميدهد قلب او را متوجه محمد و آلمحمد عليهم السلام ميكند كه علي الدوام نور ايشان بر آن بتابد و همه اعمال او را بر وفق رضاي خداوند قرار ميدهد ، و مسلح كردن فرزند باين سلاح باين است كه از همان كودكي هر معاملهاي كه با او ميكنند براي حصول اين منظور باشد اگر قصه براي او ميگويند از قصص انبياء و اوليا براي او بگويند ، توصيف شجاعتها و كرم و بخششها ، نيكوكاريها و خصال حميده ايشانرا براي آنها بكنند ، از عبادتها و بندگيهاي ايشان براي آنها بگويند و بزرگتر شد بجاي اين مجلهها و نشريات مزخرف تاريخ احوال و شرح اخلاق آنها را در دسترس او بگذارند ، انعامي ميخواهند به بچه خود بنمايند در عوض عبادتي يا ذكر تاريخي از ايشان يا بيان عقايدي يا حفظ دعائي يا خواندن سوره قرآني و امثال اينها [ص 225] قرار دهند ، همانطور كه معلم سر خانه ميآورند كه عقبماندگيهاي درسهاي مدرسه او را جبران كنند معلمي هم براي او بياورند كه چهار كلمه مسئله ديني او را ياد او بدهند و مجموع اين امور باعث اين ميشود كه دوستي اين طفل از همان بچگي تقويت ميشود و همين سلاحي ميشود كه همواره همراه او است و از بسياري از مفاسد او جلوگيري ميكند . اين البته سلاحي است كه همراه فرد ميكنند ولي سلاح برندهتري هم براي جماعت لازم است و آن وجود بزرگتر و عالم است كه در ميانه جماعت باشد و قشون بي فرمانده كمتر كاري از پيش ميبرند و بدترين دردها بيبزرگتري است و بدتر از آن بزرگتر نادان و هيچ نعمتي بالاتر از وجود بزرگتر نيست و خداوند از راه بزرگترها همه نعمتها را بكوچكترها ميرساند و تا كوچكترها دعا نكنند خداوند بزرگتري براي آنها نميرساند و قصدم از دعا تنها دعاي بزبان نيست بلكه دعاي عملي است كه واقعا بخواهند و خود را آماده تسليم براي او بكنند و آنچه كه مقدورشان است در اين راه انجام دهند تا آنچه مقدورشان نيست خداوند براي آنها مهيا فرمايد ، و آنچه مقدور است اين است كه همه در صدد تحصيل علم و عمل باشند و اگر چنين باشند در ميانه آنها مستعدترهائي پيدا ميشوند كه خداوند آنها را براي همين كار و مناسب همين كار خلقت فرموده و در مراتب علم و عمل پيش ميافتند و ديگران هم بنا بر آنكه هدف همه همين باشد آنها را تقويت و تشويق ميكنند و نقصاني در كار آنها باشد بآنها كمك ميكنند و موانعي در كار آنها باشد آنها را رفع ميكنند و چون خداوند از آنها ببيند كه واقعا طالب آن هستند البته دعاي [ص 226] ايشانرا مستجاب ميفرمايد و بزرگتري از ميانه خود آنها يا از هر جا باشد براي آنها ميفرستد كه دواي درد آنها باشد و سبب جمع تفرقه آنها باشد و سركرده قشون متفرق و پراكنده آنها باشد و باين اجتماع روز بروز در دوستي خود تقويت ميشوند و روز بروز بيشتر در پي علم و عمل برميآيند و در دنيا و آخرت رستگار ميشوند و اصل مطلب دوستي است و دوستي ، كه اگر آن باشد همه اين امور ميسر ميشود ان شاء الله ، و از بچها و جوانان هم كه بگذريم دواي درد بزرگها هم همين است كه گرد هم جمع شوند و ذكر فضائل و علوم محمد و آلمحمد عليهم السلام را بنمايند و اين مجالس را بر هر مجلسي و كاري ترجيح دهند تا بنور ذكر آنها دوستي ايشان در دلهاي ايشان تقويت شود و بخير دنيا و آخرت برسند ، و اينهمه كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم تأكيد در مسئله دوستي و تقويت آن فرمودهاند بهمين جهت است كه آن دواي همه دردها است و علت غائي خلقت و تا روح اين دوستي در بدن اعمال آنها نباشد هيچ عملي بآنها نفع نميرساند و اگر اين روح باشد همه اعمال صالحه آنها مقبول ميشود و همه اعمال سيئه آنها را خداوند محو ميفرمايد و دنيا و آخرت آنها آباد ميشود .
و از آنچه عرض كردم ان شاء الله دردها و دواها معلوم شد و ديگر نوبت همت و عمل است و هر كسي بنوبه خود اول بايد بفكر خودش باشد و اگر كوتاهيهائي كرده بجاي آنكه تأسف گذشته خود را بخورد بايد بفكر آينده خود باشد و فرصت باقيمانده از عمر كوتاه خود را غنيمت بشمرد و اول در صدد اصلاح خود برآيد و اگر ديگران از خواب نميخواهند بيدار شوند او خود از خواب بيدار شود [ص 227] و تا خود را اصلاح نكرده باصلاح ديگران نپردازد و فرمايش خداوند است يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لايضركم من ضل اذا اهتديتم يعني اي كسانيكه ايمان آوردهايد بر شما باد نفسهاي خودتان ضرر نميرساند بشما آن كسيكه گمراه شده اگر شما هدايت يافته باشيد .
سؤال پنجاه و دوم - تجديد نظر در قانونهاي اسلام نسبت بگذشته بعلت رشد فكري مردم آيا ضروري است يا خير .
جواب - دين اسلام آخري دينها است و پيغمبر ما صلي الله عليه و آله آخري پيغمبران و حلال محمد تا روز قيامت حلال است و حرام او تا روز قيامت حرام و هيچ تغييري در آن جايز نيست و حكم همه احوال خلق چه حكم حالت جهالت و عقبماندگي و چه حكم حالت رشد فكري در شريعت مقدسه آن حضرت هست جز اينكه همه آنها را بهمه امت تعليم نفرمودهاند و بحسب ظاهر عادت دنيا ميسر هم نبوده است و همه علم دين را حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نزد اميرالمؤمنين عليه السلام گذارده و آن حضرت را بخلق معرفي فرموده كه در هر موقع هر چه حاجت ايشان باشد براي آنها بيان بفرمايد و آن حضرت هم در زمان خود هر چه ميبايست بفرمايد و مورد حاجت خلق بوده فرموده و آنچه را هم كه نفرموده نزد اوصياي خود گذارده كه تا ظاهر بودهاند آنچه را كه لازم بوده و مورد حاجت خلق تا وقت ظهور حضرت حجت عجل الله فرجه بوده بيان فرمودهاند و بهمين جهت است كه آن حضرت در توقيع شريف خود بشيعيان خود امر فرمودهاند كه در حوادثي كه اتفاق ميافتد به راويان حديث ايشان رجوع نمايند و فرمودهاند كه آنها حجت بر شما هستند و من [ص 228] حجت خدايم . اما احكام بعد از ظهور نزد خود آن حضرت است كه در آن موقع بيان خواهند فرمود اما احكام زمان غيبت همانها است كه در اخبار ايشان است و حامل آن اخبار و عالم بمعاني آنها علما هستند و هر طبقهاي از علما علمي از آن علوم در نزد آنها است كه در موقع خود آنرا از اخبار آلمحمد عليهم السلام استخراج و بيان ميفرمايند و آن احكام و علوم منحصر بشريعت ظاهره نيست كه در دست فقها است بلكه بعض آنها احكام طريقت و اصلاح باطن است و بعض آنها احكام حقايق اشياء است كه نزد حكما است و تا وقتيكه مردم حاجت بعلمي نداشته باشند لازم نيست كه حتماً عالم بآن علم را هم بشناسند بلكه هر وقت امام عليه السلام حاجت خلق را بآن علم و عالم بآن دانست او را بخلق ميشناساند و آن علم را ظاهر ميفرمايد ، مثل علومي كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم ابراز داشتهاند كه چون زمان فرا گرفتن آنها فرا رسيده بود خداوند چنين تقدير فرمود كه بيان آنها بشود و درد خلق بي دوا نماند و اگر كسي مداوا نكرد باختيار خودش باشد نه از باب كوتاهي از طرف خداوند و اولياي او ، اما آنچه را كه مصلحت در ابراز آن نباشد بيان كرده نميشود و مبهم ميماند و مصلحت خلق در مبهم ماندن آن است تا زمانش فرا برسد و از همين جهت است كه در حديث فرمودهاند اسكتوا عما سكت الله و ابهموا ما ابهمه الله يعني سكوت كنيد از آنچه خداوند سكوت نموده و مبهم بگذاريد آنچه را كه خداوند مبهم گذارده ، و حكم ما در اين اوقات رجوع براويان احاديث است و هر مسئلهاي كه آنرا از اخبار آلمحمد عليهم السلام دانستند [ص 229] و بتأييد و تسديد حضرت حجت عجل الله فرجه حكم آن را فهميدند و علم بآن پيدا كردند براي ما بيان ميفرمايند و هر چه كه بر آنها مبهم ماند معلوم ميشود كه امام عليه السلام خواستهاند مبهم بماند و حكمي روي آن نميكنند و امام عليه السلام باحدي از علما و غير علما اجازه نفرمودهاند كه به رأي و گمان خود چيزي بگويند و اين حكم خداوند است كه فرموده لاتقف ما ليس لك به علم يعني پيروي مكن آنچه را كه بآن علم نداري ، و علماي متقين تا علم بفرمايش امام عليه السلام پيدا نكنند از خود چيزي نميگويند و بر دين خدا نه چيزي زياد ميكنند و نه كم و اين جهالِ گويندگان هستند كه ميخواهند شريك خدا و پيغمبر باشند و بدون وحيي از جانب خداوند چيزي برأي و گمان و عقل ناقص خود بگويند و آنرا دين خدا بنامند و تهمت بر خدا و رسول ميبندند كه در دين اسلام اجتهاد را قرار دادهاند كه در هر موقع باقتضاي روز اشخاص دين خدا را تغيير دهند و اين عمل عملِ سنيان است كه از ائمه اطهار عليهم السلام بريدهاند و هر چه مجتهدين آنها ميخواهند ميگويند و آنرا دين خدا قرار ميدهند ، ولي ما كه امام داريم و او را حجت خدا و زنده و مراقب احوال امت ميدانيم كار را واگذار باو ميدانيم كه در هر موقع هر چه را ميخواهد بر زبان و قلم علما بما ميرساند و قلب و فهم و زبان ايشان در دست او است در هر موقع هر چه را بخواهد از همين اخبار كه در دست داريم بآنها ميفهماند و بما ميرساند و هر چه را نخواهد بحال ابهام باقي ميگذارد تا وقت آن برسد و هيچگونه تجديد نظر در دين اسلام از طرف رعاياي ناقص عقل جايز نيست و ممكن هم [ص 230] نيست و عقول ناقصه با هم جمع نميشوند و اگر ميشدند اينهمه اختلافات نبود و اگر كار بعقول ناقصه واگذار شود بكلي شيرازه اسلام از هم ميپاشد و دين بكلي از ميان ميرود و همه فسادهائي كه در ميانه مسلمين پيدا شده از دخالت دادن آراء و عقول ناقصه در امر دين است .
سؤال پنجاه و سوم - روي كه ( ظ چه ) اصلي از يك نسل يك بد يك فرزند ( نسل ) مؤمن بخدا بوجود ميآيد آيا ذاتا همينطور خلقتش بوده يا بر اثر اكتسابي است مثل محمد بن ابيبكر از نسل ابيبكر يا آسيه زن فرعون و بر عكس از يك گروه مؤمن يك فرد بدذات و كافر مثل پسر نوح و غيره . . . . . البته زياد است .
جواب - اين پدر و فرزنديهاي ظاهري مربوط به بدنهاي دنيوي است و در آخرت همه اين نسبتهاي دنيوي از بين ميرود و خداوند ميفرمايد فاذا نفخ في الصور فلا انساب بينهم يومئذ يعني وقتيكه دميده شد در صور در آنوقت نسبهائي بين آنها نيست . و علت آن اين است كه اين بدنهاي دنيوي عرضي مركبهاي روح و بدن انسانيت هستند و در همين دنيا ميمانند و ميپوسند و بآن عالم نميآيند و اين نسبها بين اينها است نه بين سواران آنها ، مگر فرزندي كه انسانيت او فرزند انسانيت پدر دنيوي او باشد كه در آن عالم هم پدر و فرزندند و مضمون فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه در قيامت هر نسبي منقطع است جز نسب من ، و منسوبين آن حضرت مؤمنينند كه فرزند حقيقي ايشانند چنانچه فرمودهاند انا و علي ابوا هذه الامة يعني من و علي ابوين اين امت هستيم ، [ص 231] و بنا بر اين كه عرض كردم مانعي ندارد كه در اين دنيا مؤمني فرزند كافري باشد و كافري فرزند مؤمني اگر چه كه بواسطه اعتدال مؤمنين و رعايت آداب شرعي بيشتر انتظار ميرود كه اولاد آنها صالح باشند ولي كليت ندارد و اي بسا اعراض از جهت مادران باعث بياعتدالي آنها بشود مثل بعض اولاد انبيا و ائمه اطهار عليهم السلام ، و اما مثلي كه بآسيه زن فرعون زدهايد معلوم نيست كه پدر آسيه مرد بدي بوده و او عيال فرعون بوده نه فرزند فرعون .
و اما اينكه پرسيدهايد « آيا ذاتاً همين طور خلقتش بوده است يا بر اثر اكتسابي است » اين سؤال را در باره همه خلق ميتوان نمود و فهم جواب آن بسيار دشوار است و همينقدر عرض ميكنم كه خداوند بعلم سابق خود ميدانسته كه هر كس چه ميخواهد باشد و او را بهمانطور خلقت فرموده و صحت علم خداوند را بايد تصديق نمود و اكتسابات دنيا علامات آن اختيار ذاتي است و اگر از پائين نظر شود گفته ميشود در اثر اكتسابات است و اگر از بالا نظر شود گفته ميشود باختيار ذاتي است و حقيقتا مسئله مشكلي است .
سؤال پنجاه و چهارم - هديه نمودن مقداري از ثروت خود به زيارتگاهها « اماكن مقدسه » كه خرج نمودن اين پولها در راههاي بهتر و در راههاي ثواب و صلاح كه صد در صد بصلاح جامعه و مردم ميباشد خوب است يا ذخيره نمودن اين مقدار ثروتهاي هنگفت در اين اماكن آيا بالفرض خود اهل بيت زنده بودند آيا راضي ميشدند اين مقدار ثروت بخاطر آنان در همانجا جمع شود يا دستور انفاق آنرا صادر مينمودند .
[ص 232] جواب - صرف مال براي قبور متبركه آن بزرگواران تا آنجا كه باعث آبادي آن قبور متبركه و فراهم آمدن آسايش زوار مؤمنين باشد كه بسيار خوبست و هر چه در راه مؤمنين صرف شود صرف در راه ايشان و صرف در راه خداوند شده است و فرمودهاند سبيل الله شيعتنا يعني راه خدا شيعيان ما هستند ، و اما مازاد بر آن البته مصارف بهتري هم دارد و آن مصارف خود شيعيان ايشان و برادران مؤمنين هستند كه نور امام در دل آنها جا دارد و فرمودهاند قلوب من والاه قبره يعني دلهاي دوستان ايشان قبر ايشان است ، و اي بسا دوستاني باشند كه بجاي قبر منبر ايشان باشند و زبانشان بذكر فضايل و مناقب ايشان گويا و دلشان بنور مبارك ايشان منور باشد جز اينكه در حكمت كلي ملك اموري لازم است انجام شود اگر چه فاعل آنها مؤمنين كاملين نباشند يا اصلا مؤمن نباشند . آيا شما گمان ميكنيد كه اگر قبر حضرت ثامن الائمة عليه آلاف التحية و السلام مثلا مزين باين قبه طلا و صحنهاي عالي و آينهكاريها و جواهرات نبود عدد زوار قبر مطهر ايشان همين قدرها بود ؟ بحساب ظاهر دنيا كه ميبينيم مسلماً اينطورها نبود . مگر حضرت امام حسن يا حضرت سجاد يا حضرت باقر يا حضرت صادق عليهم السلام امام نيستند ؟ چرا اين غش و ضعف و شور و اشتياقي كه ضعفاي مؤمنين براي زيارت حضرت رضا عليه السلام دارند براي زيارت قبور مطهره آن بزرگواران ندارند ، مگر آنها امام نيستند ، مگر فرزند رسول خدا نيستند ، مگر در راه خدا شهيد نشدهاند ، حتي از حيث درجه و مقام هم اي بسا بالاترند ، فرقي ميانه آنها نيست جز همين زر [ص 233] و زيورها كه اينجا هست و آنجا نيست و چشم ضعفاي مردم بظاهر است اينها بايد باشند تا ضعفا مجذوب شوند و بيايند و بفيض هم برسند و اسم و آوازه محمد و آلمحمد عليهم السلام بلند باشد تا باهلش برسد و خداوند براي اين قبه طلا كردنها و آينهكاري كردنها و كاشي كردنها هم خلايقي آفريده كه بخيال خود همين كارها را بنيت بهترين كار انجام ميدهند و حتي اي بسا كه بعضي از باب ريا بطمع دنيوي اين تظاهرات را ميكنند و بر دست همه اينها نتيجهٔ كه در حكمت كلي ملك منظور است حاصل ميشود اگر چه فاعل آن مؤمنين كاملين نباشند . كار بكار مردم نداشته باشيد و بگذاريد هر چه خداوند خواسته بشود بشود ، شما بتكليف خود عمل كنيد و كار ملك را بصاحب ملك واگذار نمائيد ، و در روايت است كه خانه كعبه زينتهائي داشت عمر بفكر افتاد كه آنها را بفروشد و صرف جهاد نمايد حضرت امير عليه السلام او را منع فرمودند و فرمودند اين زينتها در زمان حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله هم بود و آنها را بحال خود گذاردند تو هم آنها را بجا بگذار ، حال من و شما هم از كجا ميدانيم كه وقتي كه امام عليه السلام ظهور ميفرمايند اين زر و زيورها را برميدارند ، شايد مثل رسول خدا صلي الله عليه و آله آنها را بجا ميگذارند ، و عمل خود ايشان و انبياء خدا در زمان ظهورشان بر يك نسق نبود بلكه بمقتضاي مصلحت ملك بود ، حضرت امير عليه السلام جامهاي ميپوشيدند كه چهار درهم قيمت آن بيش نبود و حضرت پيغمبر گاه بر الاغ لخت سوار ميشدند و حضرت امام حسن عليه السلام سفره رنگين داشتند [ص 234] و لباس و مركب فاخر داشتند و حضرت صادق عليه السلام لباس فاخر داشتند اگر چه در زير آنها لباس خشن ميپوشيدند و هر يك آنچه مصلحت دين خدا بوده عمل ميفرمودند و اطعام فقرا و دستگيري از بينوايان تنها كار خير نيست كه مردم جاهل از ساير كارهاي خير مردم را منع ميكنند و توصيه بآن ميكنند مثلا ميگويند بجاي حج پول آنرا صرف فقرا بكنيد ، مگر در زمان حضرت پيغمبر فقرا نبودند ؟ بلي بودند و بيشتر از امروز بودند معذلك پيغمبر حج را بر همه واجب فرمودند و حتي فرمودهاند خرج در راه حج از اسراف نيست و در سفر حج فرمودهاند چانه نزنند ، بلي كمك بفقرا يك نوع خيري است ساير امور خير هم انواع ديگري از خير هستند و هر يك را در وقت و محل خود بايد بجا آورد .
سؤال پنجاه و پنجم - ميدانم موقعي كه روح يا جان از جسم يك فرد خارج ميشود تنها لاشهاي از آن باقي ميماند آيا اذيت و آزار مردم بدكار پس از مرگ و قبل از محشر در قبر درست است يا نادرست اگر درست است بچه طريق . . . و بچه دليل ؟
جواب - اين بدن ظاهري كه داريم اين جسم حقيقي ما نيست و اين جسدي است عنصري مثل اجساد نباتات و در غيب اين جسد جسدي داريم كه بآن جسد اصلي ميگويند كه لطيفتر از اين جسد عنصري است و آن جسد از عالم هورقليا است و اين از نوع اجسادي است كه در عالم خواب ميبينيم و در طول عالم برزخ با آن جسديم و حيوانات هم چنين جسدي دارند الا اينكه در انسان آن لطيفتر و معتدلتر است و در غيب آن جسد جسدي داريم كه بآن [ص 235] جسد حقيقي ميگوئيم كه از عناصر عالم آخرت تركيب شده ، و اين جسد دنيائي ما در آن روحي است از جنس روح نباتات و بلطافت افلاك ظاهره است كه بآن جسم دنيائي ميگوئيم و از اين جهت بآن روح ميگويند كه لطيف است منتهي جسم لطيفي است مثل هوا بلكه لطيفتر و در حديث ميفرمايند الروح جسم لطيف البس قالبا كثيفا يعني روح جسم لطيفي است كه بر آن قالب ضخيمي پوشانده شده ، و در جسد هورقليائي ما روحي است از جنس روح حيوانات منتهي لطيفتر و معتدلتر كه بآن جسم هورقليائي ميگوئيم ، و در جسد اخروي ما روحي است كه بآن جسم اخروي ميگوئيم ، پس ما سه جسم داريم و سه جسد ، جسد هورقليائي ما در غيب جسد دنيائي است و جسد اخروي در غيب جسد هورقليائي ، و جسم هورقليائي ما در غيب جسم دنيائي ما است و جسم اخروي ما در غيب جسم هورقليائي و هر سه عالم جسماني است ولي لطيف و كثيف دارد ، و چون انسان در اين دنيا ميميرد جسد دنيائي او در اين قبر دنيائي ميپوسد و از بين ميرود جسم دنيائي هم كه بواسطه لطافت بآن روح گفتيم متفرق ميشود و جزء باد و هوا ميشود ، جسد هورقليائي هم در قبر هورقليائي كه در غيب اين قبر است و جسم دوم هم كه همان روح هورقليائي است آنرا بآسمان ميبرند و بعد برميگردانند آنرا بجسدش و زنده ميشود و از او سؤال و جواب ميكنند و همانجا برايش باغي از باغهاي بهشت ميشود يا حفرهاي از حفرههاي جهنم و اين بهشت و جهنم غير بهشت و جهنم آخرت است و متعلق بعالم برزخ است و گفت و شنود و نعمت و عذاب آن سرايتي باين بدن [ص 236] دنيوي كه در قبر اين دنيا افتاده ندارد چون ارتباطش با اين دنيا قطع شده و مثل نزديك آن حالت خواب است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كما تنامون تموتون يعني مثل آنكه ميخوابيد ميميريد ، و همانطور كه گفت و شنودهائي كه در خواب ميكنيد و رنج و شادي كه در خواب براي شما حاصل ميشود در اين بدن ظاهر شما محسوس نيست و اين چشم و گوش ظاهر كار نميكنند آن هم همينطور است و گفت و شنودها با اين بدن ظاهر كه در قبر افتاده نيست و رنج و عذابي يا فرح و سروري براي اين نيست و شما اگر دستگاه ضبط صوتي در قبر مرده بگذاريد هيچ صدائي ضبط نميكند اگر ميزان الحرارهاي بگذاريد حرارتي بيش از حرارت زمينهاي مجاور نشان نميدهد و امور عالم برزخ بواسطه لطافتي كه دارند با حواس پنجگانه ظاهري محسوس نميشوند و اسبابهاي جمادي از آنها متأثر نميشوند و چون انسان بميرد چشم و گوش و زبان برزخيش باز ميشوند و اوضاع آن عالم را ميبيند . و باز در عالم برزخ هم وقتيكه صور دميده ميشود ميميرد و مشاعر اخرويش باز ميشود و خود را با جسم و جسد اخروي ميبيند و اوضاع آخرت را مشاهده ميكند و در آنجا ديگر نميميرد و در بهشت يا جهنم مخلد است ، و اينكه پرسيدهايد بچه طريق طريقش اين بود كه عرض شد .
اما اينكه پرسيدهايد بچه دليل ، دليلش فرمايشات خدا و رسول و ائمه اطهار است كه عالم به عالم غيبند و بما خبر دادهاند و ما ايمان بغيب آوردهايم و الا هنوز چشممان بآن عوالم باز نشده و خداوند در كتاب خود ميفرمايد الم ذلك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتقين [ص 237] الذين يؤمنون بالغيب يعني اين كتاب شكي در آن نيست هدايتي است براي پرهيزگاران آنها كه ايمان بغيب ميآورند . و همه امور برزخ و آخرت تا در اين عالم ظاهر هستيم براي ما غيب است و بفرمايش ايشان ايمان ميآوريم و اعتقاد ميورزيم كه هر چه فرمودهاند صحيح است و معني اين سخن اين نيست كه هر چه عوام از فرمايشات ايشان ميفهمند همه را درست ميدانيم ولي ميگوئيم هر چه فرمودهاند صحيح است و در كليات مطلب كه بطور اجمال است با عوام شريكيم كه برزخي هست و آخرتي هست و ثوابي هست و عذابي هست و همه جسماني است اما در جزئيات مطلب كه فهم عوام از فهميدن آنها قاصر است و اي بسا تصوراتي واهي بر خلاف مراد ايشان ميكنند تقليد عوام را نميكنيم و هر چه را كه از آن جزئيات ببركت فرمايشات آلمحمد عليهم السلام و بيانات علما كه شارح آن فرمايشاتند فهميديم اعتقاد ميورزيم و هر چه را نفهميديم مجملا ميپذيريم و ميگوئيم هر چه فرمودهاند صحيح است . و اما احاديثي كه در باره اوضاع برزخ و آخرت وارد شده است بعض آنها را در كتاب مبارك ارشاد با شرح آنها مرقوم فرمودهاند بآن كتاب مبارك رجوع نمائيد .
سؤال پنجاه و ششم - اصولا بمردمان مؤمن پس از مرگ كلمه مرحوم بكار ميرود يعني برحمت ايزدي پيوستن آيا مگر زندگان بدون رحمتي ايزدي ميتوانند زنده بمانند مگر همچنين چيزي ممكن است بنظر شما مرحوم در باره زندهها كلمه ناشايستي ميباشد ؟
جواب - رحمت خداوند دو رحمت است يكي رحمت رحماني يكي رحمت [ص 238] رحيمي و در كلمه بسم الله ميگوئيم بسم الله الرحمن الرحيم و اين دو دو نوع هستند كه آنها را جدا فرمودهاند رحمت رحماني شامل مؤمن و كافر و همه موجودات ملك است كه بآن باقيند و زندهاند و اگر آن نباشد خلق معدوم ميشوند و رحمت رحيمي مخصوص مؤمنين است و خداوند اين رحمت را از وجود مبارك حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و آل اطهار او اظهار فرموده و اين همان نور ايمان است كه بر دلهاي مؤمنين تابيده و جنت آنها است و بهمين جهت خداوند در كتاب خود در صفت پيغمبر خود ميفرمايد بالمؤمنين رؤوف رحيم يعني بمؤمنين رؤوف و رحيم است ، و بمؤمنيني كه از دنيا ميروند باين مناسبت مرحوم ميگويند ، زندهها هم تا مؤمن باشند مشمول اين رحمت رحيمي خداوند هستند و مرحومند ولي اگر از ايمان برگردند از اين رحمت محروم ميشوند ولي آنكه تا آخر عمر مؤمن مانده او مرحوم است .
سؤال پنجاه و هفتم - كليه مندرجات شيخيگري و بابيگري از نظر فلسفه و تاريخ و اجتماع تأليف مرتضي مدرسي چهاردهي چاپ ١٣٤٥ كتابفروشي فروغي بنظر آن جناب درست و بيغرضانه است يا خير اگر خير براي چه ؟
جواب - كتاب فوق الآن در دسترسم نيست ولي سابقا آنرا ديدهام و تا آنجا كه بخاطر دارم خود آقاي مدرسي اظهار نظري نكردهاند و گفتههاي اشخاص را جمع نمودهاند بعض از آن گفتهها بيغرضانه است و بعضي مغرضانه و تهمت است .
سؤال پنجاه و هشتم - حاجي محمدتقي قزويني اولين عالمي كه شيخ [ص 239] احمد احسائي اعلي الله مقامه را تكفير كرد و به شهيد ثاني معروف است منظور از شهيد ثاني يعني چه ؟
جواب - باو شهيد ثالث ميگويند نه شهيد ثاني و اينكه باو شهيد ميگويند از اين جهت است كه بر عليه بابيه سخن ميگفت و زني بنام قرةالعين كه برادرزاده او بود و بابي شده بود تحريك كرد او را كشتند و باين جهت باو شهيد ميگويند و اما اينكه باو شهيد ثالث ميگويند از اين جهت است كه دو نفر از علماي بزرگ شيعه را در سابق الايام سنيها كشته بودند كه بيكي شهيد اول ميگويند بيكي شهيد ثاني باين هم گفتند شهيد ثالث .
سؤال پنجاه و نهم - اختلاف علماي اخباري و اصولي يعني چه « از نظر روايت حديث » .
جواب - اخباري كه از آلمحمد عليهم السلام در دست داريم و همه بآن عمل ميكنيم طايفهاي از علما هستند كه ميگويند ما علم بآنها داريم و يقين ميدانيم كه اينها فرمايش خود ائمه عليهم السلام است و بآنها اخباري ميگويند ، و طايفه ديگري هستند كه ميگويند جز در موارد احاديث متواتره در ساير موارد يقين براي ما حاصل نميشود كه اينها همه فرمايشات ائمه عليهم السلام باشند ولي گمانمان اين است كه فرمايش ايشان باشد و چون دسترسي بيقين نداريم بهمين گمان عمل ميكنيم و مقلدين ما هم بايد بگمان ما عمل كنند و براي تحصيل گمان اصولي چند هم وضع كردهاند و باين مناسبت بآنها اصولي ميگويند ، ولي هر دو دسته عملشان بر همين اخبار است و در كتب فقهيه خود تقريبا بر يك رويه استدلال ميكنند و بتوجه حضرت صاحب الامر [ص 240] عجل الله فرجه اغلب آن اختلافاتي را كه در بحثهاي اصولي داشتهاند در وقت تفقه فراموش كردهاند و تقريبا هر دو دسته بر يك رويه تفقه نمودهاند .
سؤال شصتم - در كتابي جمله زير بچشم ميخورد « آنان علل چهارگانه خلقتند » منظور از علل چهارگانه يعني چه ؟ لطفا شرح دهيد .
جواب - ظاهراً آن كتاب بايد از كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم باشد يا از كتب ايشان نقل نموده باشد و مقصود از « آنان » محمد و آلمحمدند عليهم السلام و مطلب اين است كه بعض حكما و متكلمين ذات خداوند را علت موجودات ميدانند ولي مشايخ ما اعلي الله مقامهم به پيروي از فرمايشات آلمحمد عليهم السلام ذات خداوند را منزه از جميع صفات و از جمله صفت عليّت ميدانند و فرمايش حضرت اميرالمؤمنين است عليه السلام كمال التوحيد نفي الصفات عنه يعني كمال توحيد نفي كردن همه صفات از او است ، و صفات خداوند و از جمله عليّت را خلق خدا ميدانند و در دعا است كان عليما قبل ايجاد العلم و العلة يعني خداوند دانا بود پيش از ايجاد علم و علت ، و از آن معلوم ميشود كه علتها مخلوق خدايند نه ذات خدا و وقتيكه بنا شد علت خلق خدا باشد معلولها بايد بعد از علت باشند و اول و اشرف خلق محمد و آلمحمدند عليهم السلام پس ايشان علت ساير معلولات هستند ، هم علت ماده آنها هستند هم علت صورت آنها هم علت فاعلي آنها هم علت غائي آنها و علل چهارگانه اين چهارند ، و در علت غائي بودن ايشان گويا سخني نيست و بر علت فاعلي بودن ايشان بعضي بر مشايخ ما اعلي الله مقامهم ايراد دارند [ص 241] و اغلب مراد ايشان را نفهميدهاند و مطلب باطلي كه مراد ايشان نبوده مراد ايشان پنداشتهاند و انكار كردهاند و گمان كردهاند كه نعوذ بالله ايشان را ما فاعل بالاستقلال ميدانيم ولي مراد مشايخ ما را نفهميدهاند و مراد ايشان اين بوده كه ايشان اسباب فعلند و فعل را گاه بسبب نسبت ميدهند گاه بصاحب اصلي آن گاهي ميگوئيد نوشتم گاهي ميگوئيد قلمم نوشت و قلم سببي است در دست شما و نويسنده شما هستيد ، حال فاعل همه فعلها خداوند است و فرموده است خلقكم و ما تعملون يعني خلق فرموده شما را و آنچه عمل ميكنيد ، و مراد ايشان بيش از اينكه محمد و آلمحمد عليهم السلام سبب افعال و دست خداوند در اجراي آنهايند نيست و ايشانرا نه شريك خدا ميدانند و نه مستقل از او ، و اما علت مادي و صوري هم معني آنها اين است كه دست خداوند در ايجاد ماده و صورت خلقند مثل چراغ كه دست خداوند در ايجاد ماده و صورت نور او است ولي اينها همه مربوط بمقام اول ما خلق اللهي ايشان است كه قبل از خلقت زمين و آسمان و مكان و زمان بوده و مربوط باين جلوه بشري ايشان كه روزي بدنيا آمدهاند و روزي از دنيا رفتهاند نيست و اين جلوهها مولود بين آسمان و زمينند نه قبل از آنها ، و چون اصل مطلب از مسائل مشكله حكمت است قابل فهم عوام نيست ولي مغرضين براي تحريك عوام اين مطالب را بكفرياتي تعبير كردهاند و آنها را بر عوام عرضه كردهاند و ما از آن كفريات و هر كس معتقد بآنها باشد بيزاريم و در كتاب مبارك ارشاد العوام در جلد اول و سوم اين مطلب را بقدري كه ميسر بوده توضيح دادهاند .