باري چون خداوند براي هر دردي دوائي آفريده و براي هر تشنگي آبي آفريده است براي علاج درد جهالت هم علما را آفريده است و چون علماي اعلام در اين دوره آخر الزمان ملاحظه فرمودند كه شعورها بالا رفته و وقت آن فرا رسيده است كه خلق را از آن تصورات محال يا غير واقع كه بجهالت تصور كرده بودند و آنها را مراد ائمه اطهار عليهم السلام پنداشته بودند برهانند كم و بيش شروع ببياناتي فرمودهاند و فرمايشات مشايخ ما اعلي الله مقامهم از آن قبيل بيانات است كه بر طبايع جهال گران آمده است و كمي از خلق هستند كه به [ص 180] حقّيت فرمايشات ايشان پي بردهاند و فهميده يا نفهميده پذيرفتهاند ، و بسياري هستند كه باقتضاي شعوري كه زياد كردهاند آن تصورات محال را رها كردهاند ولي رجوع باخبار آلمحمد عليهم السلام و اهل علم هم نكردهاند و بكلي بياعتقاد شدهاند . باز خانه آنها آبادان كه اگر آن تصورات را نميتوانند بپذيرند سؤال ميكنند تا بلكه اصل مطلب را بفهمند و هنوز جماعت بسيار ديگري هستند كه در بند همان تصوراتند و رد بر دانايان ميكنند و غير آن تصورات خود را كفر ميپندارند و همه نوع خلقي در ملك خداوند هست و شما ان شاء الله از آنها باشيد كه اگر ملاحظه ميكنند كه پي به معاني فرمايشات و اخبار آلمحمد عليهم السلام نبردهاند سؤال ميكنند و بيمحابا فرمايش خدا و رسول را انكار نميكنند ، و اگر چنانچه رجوع بكتب مشايخ اعلي الله مقامهم مثل كتاب مبارك ارشاد كرده بوديد و با تفهم آنرا خوانده بوديد اين تصورات واهي بذهن شما نميآمد و اين كلمات جسارتآميز بر قلم شما جاري نميشد .
ولي حال كه سؤال كردهايد جواب خود را بشنويد كه معني صراط راه است و مقصود از راه مثل راههاي زميني مثلا راه بين تهران و تبريز نيست بلكه مراد راه بسوي خداوند عالم است و سوي خداوند عالم محمد و آلمحمد عليهم السلام هستند كه رخساره و وجه باقي خداوندند و سير بر صراط اقبال بسوي ايشان و دوستي و تقرب بايشان است و صراط مستقيم ولايت اميرالمؤمنين است عليه السلام كه هر كس بر اين صراط مستقيم باشد از آن راه به بهشت ميرسد و هر كس از آن عدول كند از صراط ميافتد و بجهنم ميرود [ص 181] و سؤال شد از حضرت صادق عليه السلام از صراط فرمودند آن طريق بسوي معرفت خداوند است عزوجل و دو صراط است صراطي در دنيا و صراطي در آخرت و اما صراطي كه در دنيا است پس آن امام واجب الطاعه است هر كس او را در دنيا شناخت و اقتدا كرد بهدايت او عبور ميكند بر صراطي كه آن جسر جهنم است در آخرت و كسي كه نشناخت آنرا در دنيا ميلغزد قدمش از صراط در آخرت پس هلاك ميشود در آتش جهنم . عرض ميكنم همانطور كه عالم آخرت در غيب اين دنيا است و بدن اخروي ما در غيب اين بدن دنيوي ما است و اعمال اخروي يعني عقايد قلبي ما در غيب اعمال ظاهري دنيوي ما است صراط اخروي هم در غيب اين صراط دنيوي است كه فرمودند شناختن امام و عمل بشريعت مقدسه و اقتدا كردن بايشان است و عمل بشريعت در اين دنيا عبور بر صراط است ، صراط اخروي هم در غيب اين اعمال ظاهري است و آن اعتقادات حقه و دوستي و محبت محمد و آلمحمد عليهم السلام است كه روح اين اعمال است و ما بهمين عملي كه بشريعت مقدسه ميكنيم مشغول سير بر صراط دنيوي هستيم و معني شريعت هم راه است و براه كه شارع ميگويند از اين باب است و باعتقادات حقه و ولايت و معرفت اميرالمؤمنين عليه السلام مشغول سير بر صراط اخروي هستيم و در تفسير اهدنا الصراط المستقيم فرمودهاند كه آن اميرالمؤمنين عليه السلام است و معرفت او .
و مراد از سيرهاي اخروي سيرهاي زماني نيست و در عالم آخرت گذشت زمان نيست و تعبيري كه به سال از آن سيرها آوردهاند [ص 182] مراد درجات است در آن سير صعودي كه در جواب سابق بآن اشاره نمودم و امتداد آن سير طولي است و گذشت زمان عرضي است و از جنس اين امتداد زمان ما نيست كه بمقياسي از اين ساعتها و ماهها و سالهاي ما سنجيده شود و بمقياسي از جنس همان امتداد سنجيده ميشود و طول آن راه از جنس طولهاي مكاني ما نيست كه به متر و كيلومتر سنجيده شود و چون براي مردم آن مسيرها و آن امتدادها معروف نبوده كه لغت خاصي براي آنها داشته باشند از آن مطالب به لغتهاي متداولي بمناسبترين لفظي تعبير آوردهاند و قراين بر اينكه مراد از آنها معاني متداوله نيست در فرمايشات خود گذاردهاند نميبينيد كه خداوند ميفرمايد خلق الله السموات و الارض في ستة ايام يعني خلقت فرمود خداوند آسمانها و زمين را در شش روز ، و حال آنكه روز و شب بعد از خلقت خورشيد و زمين پيدا شده و قبل از خلق آسمانها و زمين روز و شبي از اين روز و شبهاي ما نبوده كه در شش روز از آنها آسمانها و زمين را خلق فرموده باشد و عاقل از آن ميفهمد كه مراد اين روزهاي ما نبوده بلكه مراد روز ديگر و مقياس ديگري بوده است . حال آنچه در احاديث رسيده كه بر صراط هزار سال پائين ميروند و هزار سال مسطح است و هزار سال بالا ميروند نه معني صراط جادهاي مثل جادههاي خاكي ما است نه معني سالهاي سير سالهاي ما است ، جادهاي كه ظاهر آن فرمودهاند عمل بشريعت است و باطن آن ولايت مدت سير بر آن هم بمقياس مناسب آن معنيها است با مقياس سالهاي زماني ما طول سير بر جادههاي مكاني را معلوم ميكنند و با مقياس [ص 183] آن سالها كه در باره آن امور فرمودهاند طول سير بر جاده ولايت اميرالمؤمنين را معلوم فرمودهاند و ابداً قابل مقايسه و سنجيدن با سالها و ماههاي ما نيستند نه سالهاي زمين ما نه سالهائي كه براي كرات ديگر پنداشتهايد و ابداً اين سالها مقصود نبوده است كه آن مشكلاتي كه سؤال نمودهايد پيش بيايد و مقياس زمان گردش هيچيك از اين كرات و چرخش عقربههاي هيچيك از ساعتهاي دنيوي در سنجيدن سير بسوي خداوند بر صراط ولايت بكار نميرود ، و چه در موضوع سير بر صراط چه ساير امور برزخي و اخروي كه از آن بسال تعبير آوردهاند و مثلا فرمودهاند در رجعت حضرت سيدالشهدا عليه السلام پنجاه هزار سال حكومت ميفرمايند يا طول روز قيامت پنجاه هزار سال است و امثال اينها مراد مراتب و درجات برزخي و اخروي است و ابدا مراد سالهاي زماني ما نيست و سالهاي زماني ما در آن عوالم زايل و فانيند . و اگر چيزي از آنچه عرض كردم دستگير شما نميشود از باب آن است كه مقدمات آنرا تحصيل نكردهايد و فهم هر علم و مطلبي بسته بتحصيل مقدمات آن است ولي ان شاء الله اين مطلب دستگير شد كه مراد از آن سالها سالهاي زماني نيست و اخبار آلمحمد عليهم السلام صحيحند ولي آن تصورات غير واقعي چرندند و نقص شما در اين بوده كه بجهالت آن تصورات باطل را واقع انگاشتهايد و گفتهايد آنچه گفتهايد .
سؤال چهل و سوم - روز محشر يا شب محشر يا شب و روز محشر كدامين از اينها صحيح است ؟ آيا روز محشر چه نوع روزي است ؟ روز روشن است و مگر اين روز را پاياني نيست اگر نيست چرا ؟ [ص 184] اين روز را روز محشر گفتهاند ؟ و طبعا هر روزي را شبي در پي است لطفا چگونگي اين روز را شرح دهيد .
جواب - آنچه شنيدهايم روز محشر است و خداوند از آن در كتاب خود به يوم القيمة تعبير آورده است و روز محشر از اين روزهاي دنيا نيست كه مثل يكي از روزهاي ما باشد ولي بلندتر ، و همانطور كه در جواب مسائل سابقه اشاره نمودم ما دو سير داريم يكي سير عرضي يكي سير طولي و رو بمبدء اما سير عرضي در همين زمان است و مدت آنرا بهمين ساعتها و دقيقهها و روزها و ماهها ميسنجيم و يكي سير طولي كه امتداد آن در جهت سير اول نيست و تعبيري كه ميشود از جهت آن آورد اين است كه در جهت عمود بر اين امتداد است يعني بر امتداد سه بعد مكان و بعد زمان بر هر چهار عمود است و با مشعرهاي دوبعدي و سهبعدي كه در ما است آن امتداد را نميشود ادراك كرد و تا مشعري مناسب آن در كسي بالفعل نشود آنرا درك نميكند و مجملاً از آن تعبير ميآوريم كه رو ببالا است و آن امتداد از عالم شهاده رو بعالم غيب است و اولِ آن كه در اين عالم ظاهر است عالم جسم است بعد عالم مثال يعني همان عالمي كه در خواب آنرا ميبينيم و روح در وقت خواب چون توجه خود را به اين بدن حيواني كم ميكند فراغتي پيدا ميكند و باوضاع آن عالم نظر ميكند و بعد از آن عالم ماده است و بعد از آن عالم طبيعت است و اين چهار عالم را عالم شهاده ميگويند و در اعلاي آن يا به تعبيري ديگر در وراي آن عالم غيب است و عالم شهاده مثل لباسي است براي عالم غيب يا مثل سرپوشي [ص 185] است بر روي چراغ و مراتب عالم شهاده در ضخامت و كلفتي سرپوشند و عالم اعراض در سطح آن است و عالم شهاده شب است و عالم غيب روز ، و عالم غيب هم پائين آن عالم نفس است و بالاي آن روح و بالاي آن عقل و از درجات آن از پائين تا بالا به سال تعبير آوردهاند ، و خلق بعضي مثل جمادات و نباتات و حيوانات و بدن ظاهري اناسي از اجزاي عالم شهاده خلق شدهاند و از آن تجاوز نميكنند و بعضي مثل اناسي اجزاي غيبي هم دارند و حقيقت آنها همان است كه از عالم غيب است و هر يك از رتبهاي از مراتب غيب ابتدا شدهاند و بهمان جا برميگردند و مراتب عالم شهاده را در عالم شهاده بجا ميگذارند و آن لباس را از بدن حقيقي غيبي خود درميآورند و باين ترتيب است كه خلق از شب عالم شهاده ميگذرند و به روز محشر داخل ميشوند و بدن عنصري عرضي را در اين عالم عرضي ميگذارند و بدن برزخي خود را در عالم مثال ميگذارند و با بدن حقيقي انساني از زمين عالم نفوس سر درميآورند و زمين محشر زمين عالم نفوس است و آفتاب آن آفتاب عقل و هيچيك از آن اوضاع شبيه بآنچه اهل ظاهر تصور ميكنند نيست و تا مقدمات ادراك آن اوضاع را كه عمده آنها باز شدن چشم نفساني است تحصيل نكنيد توضيح بيشتري در آن مطالب بيفايده است چون هر چه گفته شود حمل بر اوضاع دنيا ميكنيد و غير آنچه مراد بوده ميفهميد و همينقدر توضيحي هم كه عرض كردم براي تغيير دادن جهت افكار و خيالات شما بود و جلد دوم كتاب مبارك ارشاد العوام همهاش در معاد و تفصيل مطالب آن است و اگر از [ص 186] جلد اول شروع كنيد و مطالب آن دو جلد را با تدبر و تفكر نه سرسري بخوانيد ان شاء الله مطالب بيشتري دستگير شما ميشود و شايد آنچه عرض كردم كليدي براي گشودن قفل آن مطالب باشد .
سؤال چهل و چهارم - آيا اگر واقعه عاشورا بوقوع نميپيوست آيا شهرت و محبوبيت حضرت حسين در بين ايرانيان و بالاخره شيعهمذهبان كه اكنون هست به همين حد بود ؟ اگر بلي اين غير ممكن است اگر خير پس يك واقعه در ميزان محبوبيت يك امام با امام ديگر از زمين تا آسمان فرق ميكند بفرض كه در اين راه هدف يكي باشد لطفا شرح دهيد .
جواب - هر واقعهاي كه در اين ملك اتفاق افتاده نميشود كه اتفاق نيفتاده باشد چون وقوع آن مخبر از اين است كه در علم ازلي خداوند اينطور بوده و ديگر « اگر » ندارد و چون حكمت خداوند بر اين است كه امور را در ملك باسباب جاري فرمايد واقعه كربلا را هم از اسباب تذكر دوستان و تهييج محبت ايشان قرار داده و بشنيدن آن محبت حضرت سيدالشهداء روحي و ارواح العالمين فداه در دلهاي شيعيان و دوستان ايشان جا گرفته است و اگر اين سبب يا مثل اين سبب نبود اين محبت در خلق پيدا نميشد و اين واقعه از اسباب پيدايش و افزايش محبت همه ائمه اطهار عليهم السلام در دل عارفان است كه همه را از نور واحد ميدانند و يكي ميدانند ولي عامه خلق كه بين آنها كم و بيش جدائي ميبينند بر حسب امزجه و طبايع خود به بعضي بيشتر از بعضي ارادت ميورزند و آن زيادتيها از باب مزاجها است و چون مزاجها از هم بپاشد و [ص 187] زايل و فاني شوند فعل آن مزاجها يعني محبتهاي ناشي از مراتب امزجه حيواني آنها هم زايل ميشوند و همان قدر مشترك كه محبت حقيقي انساني است و نسبت بهمه ايشان علي السواء است باقي ميماند .
سؤال چهل و پنجم - حضرت حسين بساير امامان « ١٢ تا » چه امتيازي داشت كه باصطلاح خداوند او را بر اين كار واداشت و باز باصطلاح در عوض امتيازات ديگري براي او قائل شد در حالي كه مگر ساير ائمه آن قدرت و استعداد را نداشتند ؟ اگر نداشتند امام نميشدند اگر داشتند پس چرا ميان اينهمه امام فقط حضرت حسين (ع) گوي سبقت را برده لطفا شرح كامل بدهيد .
جواب - ائمه عليهم السلام همه از نور واحدند و حكم و فعلشان يكي است و همه از جانب خداوند مأمور هدايت خلق و معالجه امراض نفساني آنها هستند و همانطور كه طبيب باختلاف حالات مريض و انواع مرضها كه دارد در زمان هر مرضي يا هر حالتي از مريض مداوائي ميكند رفتار ايشان هم در هر زمان به تناسب مرض اهل آن زمان است و در هر زمان معيني هر كدام از ايشان اگر بودند همان عمل را ميفرمودند كه امام آن زمان فرموده اگر حضرت امام حسين عليه السلام بلافاصله بعد از حضرت اميرالمؤمنين منصب امامت و نطق را داشتند مثل حضرت امام حسن عليه السلام صلح ميفرمودند و اگر حضرت امام حسن عليه السلام يا هر يك از ائمه ديگر در زمان خلافت يزيد بودند مثل حضرت امام حسين عليه السلام بيعت نميفرمودند و شهيد ميشدند مثل دوازده طبيب كه همه صاحب يك علم و يك [ص 188] طبابت باشند و در دواي هر مرضي متفق القول و متفق العقيده باشند و شما بيماري داشته باشيد كه مرض قند داشته باشد هر كدام از آنها را كه بر بالين او بياوريد مثلا انسولين طبابت ميكند چند روز بعد همين بيمار مبتلا به ذات الريه شود و طبيب ديگري از آن دوازده نفر را بياوريد پنيسيلين براي او تجويز كند طبابت اين طبيب با طبابت طبيب اول فرق ندارد اولي را هم آورده بوديد همين دوا را تجويز ميكرد و سبب اختلاف طبابتها كه آن يكي آن روز انسولين تجويز كرده و اين يكي امروز پنيسيلين از باب اختلاف دو مرض بيمار شما است نه از باب اختلاف طبابتها و اختلاف حذاقت آنها . حال در زمان حضرت سيدالشهداء كه ظلمات كفر در اثر خلافت طولاني معاويه عالم اسلام را فرا گرفته بود و نزديك بود نور حق بكلي خاموش شود و بيمار بميرد دوايش همان شهادت آن حضرت بود كه مردم را از آن خواب سنگين بيدار فرمايند و جز با چنان صداي بلندي از خواب بيدار نميشدند و همين مداوا بود كه دين خدا را زنده نگاهداشت و از مردن نجات داد ، حال هر يك از ائمه عليهم السلام بجاي ايشان بودند همين رفتار را ميفرمودند ، يا هر كدام از ائمه عليهم السلام كه در زمان حضرت باقر يا حضرت صادق عليهم السلام بودند باقتضاي حالت و مصلحت مردم بساط نشر علم و حكمت را ميگستردند ، يا هر كدام كه در زمان حضرت حجت عجل الله فرجه بودند پرده غيبت بر روي خود ميكشيدند و بر دست علما به تربيت خلق ميپرداختند و امتيازي بين ائمه اطهار عليهم السلام كه محسوس ما باشد نيست و اگر نه اين بود كه خودشان فرمودهاند [ص 189] بعضي بالاتر از بعضي هستند ما بقضاوتهاي كوركورانه خودمان نميتوانستيم فرقي بين آنها بگذاريم . نميشنويد از جماعتي جهال كه عمل حضرت سيدالشهداء عليه السلام و شهادت آن حضرت را بالاتر از صبر حضرت امام حسن عليه السلام و خانهنشيني آن حضرت ميدانند و حال آنكه حضرت امام حسن عليه السلام از حضرت امام حسين عليه السلام بالاتر بودند و صبر ايشان در آن موقع بهترين دواي مرض امت بود .
سؤال چهل و ششم - اصولا بشر حيوان ناطقي است كه با عقل در عين حال حيواني بنام انسان ! بفرض اينكه عدهاي از اين انسانهاي كامل وارد باصلاح ( ظ باصطلاح ) وارد بهشت بشوند البته وارد شدن اينها با وارد شدن ما كه ميدانيم صد در صد فرق دارد در هر حال آنجا همه نوع وسائل آسايش « البته ما ميدانيم و ديدهايم » وجود دارد آيا توصيف بهشت چنين است كه ما شنيدهايم اينها همه مهمل و بياساس نيست ؟! و بياساس بودن و بي حساب و كتاب بودن كار خداوندي دور از عقل سليم است در هر حال اگر چنين است بشر با اين جسم خود نميتواند هيچوقت در بهشت مورد نظر زندگي كند و اين غير طبيعي و غير ممكن است و بهشت مثال اين دنيا خواهد شد و خوب و بد آميخته خواهد بود و اين نوع بهشت را نميتوان قبول كرد اگر نيست لطفا توصيف بهشت را شرح دهيد كه آيا بهشت و محشر در همين دنياي خاكي ما برقرار خواهد شد يا خير مثلا محاكمه با انسانها را بيكي از كرات آسماني برده و نام يكي را دوزخ ديگري را بهشت و مثلا سومين كره را برزخ نام [ص 190] خواهند نهاد ؟ باز محتاج توصيفيم ؟!
جواب - عبارات سؤال شما پريشان است و مقدمات و استنتاجات آن كمتر ربط بهم دارند و مثل اين است كه نوشتهايد و مجدداً آنها را نخواندهايد و بهر حال نسبت بقسمت قسمت آن آنچه بنظرم بيايد مينويسم شايد مطلب خود را از آنها بفهميد .
اما اينكه نوشتهايد « بشر حيوان ناطقي است » اصل اين تعريف از اهل منطق است و تعريف صحيحي نيست چون بشر در رديف ساير حيوانات نيستند كه نطق انسان در رديف صداهاي ساير حيوانات باشد يكي شيهه بكشد يكي قدقد كند يكي معومعو كند اين هم نطق بكند اينطور نيست و انسان صاحب مراتبي فوق ساير حيوانات است و باصطلاح اهل حكمت درجه لطافت روح حيوانات بلطافت فلك قمر است ولي اناسي روح آنها لطيفتر از ساير حيوانات است و بر حسب اختلاف آنها بلطافت افلاك بالاتر است در بعضي بلطافت فلك زهره است در بعضي بلطافت فلك شمس در بعضي بلطافت فلك مشتري و هكذا و در بعضي بلطافت كرسي است و در بعضي بلطافت عرش است و اناسي كم و بيش احساساتي كه ناشي از لطيفتر بودن روح آنها است دارند مثل فكر ، خيال ، علم ، حلم و غير آنها و امتياز آنها باينها است و در اصطلاح حكما بآنها كه كم و بيش روحشان بلطافت افلاك است انسان ظلّي ميگويند و آنها كه تا بلطافت كرسي رسيده انسان كوني ميگويند و نطق صفت اين انسان است و اين انسان صاحب همه درجات از جماديت و نباتيت و حيوانيت و انسانيت ظليه هست ولي آن سه مرتبه اول حكم مركبي [ص 191] را براي او دارند و اين حيوانيت كه مركوب آنها است در رديف ساير حيوانات ولي كاملتر از همه است و مثل همه حيوانات فاني ميشود و از ميان ميرود و مراتب بالاتر او بادوامترند چون بلطافت آسمانهايند و همانطور كه دوام آسمانها بيش از مواليد عنصري زميني است آن ارواح لطيفه هم بادوامترند و تا وقتيكه آسمانها دوام دارند آنها هم دوام دارند و قصدم از آن ارواح اجسام لطيفه است مثل جسم آسمانها كه نسبت بعناصر زميني بآنها روح ميگوئيم نه اينكه چيزي غير از جسم باشند ، و اين مراتب آسماني همان است كه از آن به بدن برزخي تعبير آورده ميشود كه پس از مرگ در طول عالم برزخ باقي خواهد بود و عمر عالم برزخ بواسطه دوام آن مراتب بسيار طولاني است ولي بالاخره بنفخه صور آن بدنها هم از هم ميپاشند و حقيقت انسانيت باقي ميماند و اگر مثَل حقيقت انسانيت را نسبت به بدنهاي حيواني دنيوي و برزخي بخواهيد بدانيد مثل آهن مطلق نسبت باشياء آهني است كه آنرا در همه اشياء آهني مشاهده ميكنيد و تغييراتي كه در اشياء آهني پيدا ميشود گاهي با هم جمع كرده ميشوند گاهي بواسطه عوامل خارجي از هم پاشيده ميشوند و اشكال آنها از ميان ميرود اين تغييرات هيچكدام بر آهن مطلق وارد نميشود و بحال آهن مطلق فرق نميكند و بپاشيدن آنها از هم نميپاشد و بمرور زمان بر آنها بر آن زماني نميگذرد و نسبتش بهمه ازمنه و همه امكنه علي السوا است در ازمنه سابقه بوده و در ازمنه آينده هم هست در هر مكان كه از عناصر تركيبي مثل تركيب آهن پيدا شود آهن مطلق را در آن [ص 192] ظاهر و حاضر ميبينيد . حال حقيقت انسان هم باين نحو است كه تغييرات بدن دنيوي و برزخي در آن تغيير نميدهد و پابرجا و باقي است و در تمثيلْ حقيقت انسان مثل آفتاب است و بدن او مثل آينه و اينكه در آينه است عكس آفتاب است و نور او و اگر آينه بشكند آفتاب و نور او از بين نميروند و اگر دومرتبه اجزاي همان آينه را جفت كنند يا آينه ديگري مثل همان آينه با اجزاي ديگري بسازند و در جاي آن آينه بگذارند دوباره ظاهر ميشود ، در انسان هم همين طور ، اين آينه بدن حيواني او علي الدوام در تغيير است و اجزا و عناصر آن نو و كهنه ميشوند ولي حقيقت انسان در همه حالات در آن مشاهده ميشود و اگر پس از مردن هم باعجاز پيغمبري اجزائي مثل اجزاي بدن او مثل بدن او تركيب شوند فوراً آن حقيقت انسانيت او در اين بدن جديد ظاهر ميشود و زنده ميشود اگر چه بعد از هزار سال باشد و بر آن حقيقت زمان نميگذرد همان طور كه بر آهن مطلق زمان نميگذرد و مكان حقيقت انسان عالم دهر و آخرت است و جاي بدن برزخي او در آسمان و عالم هورقليا است و جاي بدن دنيوي او در همينجا است كه ميبينيد . الآن فكر و خيال و علم شما مربوط به بدن برزخي شما است و چيزهائي كه در خواب ميبينيد از جنس بدن برزخي شما است و عالم خواب عالم برزخ است و همين الآن اصل نفس و حقيقت شما در عالم آخرت است و عالم برزخ در باطن اين دنيا است و عالم آخرت در باطن عالم برزخ و حقيقت شما همان است كه بآن « من » ميگوئيد و همه مراتب خود را نسبت باو ميدهيد و ميگوئيد دست من ، پاي من ، [ص 193] بدن من ، فكر من ، خيال من ، علم من ، عقل من و هكذا ، و بآن حقيقت فؤاد ميگويند يعني قلب . حال اين انسان كوني اگر متوجه بخداوند باشد يعني بنور خداوند و وجه خداوند كه محمد و آلمحمد عليهم السلام باشند توجه كند و متصف بصفات آنها خود را بكند و شبيه بآنها شود باو انسان شرعي ميگويند و صورت حقيقي انسانيت آن است و همان صورت كه نور خداوند است بهشت است ، و اگر آن انسان كوني پشت بخداوند و رو بپائين بكند يعني توجه او به حيوانيت و نباتيت و جماديت باشد و منهمك در آنها باشد و از آنها الهام بگيرد بصورت آنها ميشود و در زبان شرع باو شيطان ميگويند و صورت شياطين باختلاف اكتسابات آنها بصورت جماد و نبات و حيوان خواهد بود و همان صورت كه از ظلمت آنها براي او حاصل شده جهنم او است ، و بدن حقيقي انسان يا شيطان همان صورت آنها است و بدن آنها بهشت يا جهنم آنها است و اعمالي كه با بدن برزخي يا دنيوي خود كردهاند اگر چه از صفحه زمان و برزخ محو شدهاند ولي در صفحه كتاب علم خداوند موجودند و همانطور كه آهن مطلق در همه اشياء آهني حاضر است حقيقت هر كس هم در همه اعمال او حاضر است و همه اعمال او در نزد او حاضرند و اگر اعمال خوب هستند كه منشأ آنها نور خداوند و نور محمد و آلمحمد عليهم السلام است همه باعث قوت و فرح و سرور و انبساط اويند و اگر منشأ آنها از ظلمات جماديت و حيوانيت و نباتيت است منافي فطرت اوليه او كه از نور خداوند است ميباشند و باعث عذاب دائمي اويند و اين است كه خداوند ميفرمايد ( در حديث است ظ ) انما هي اعمالكم تردّ اليكم يعني اينست [ص 194] و جز اين نيست اعمال شما است كه بشما برگردانده ميشوند ، و اين اعمال همه در كتاب خداوند ثبت و موجودند و حقيقت انسان در آنها حاضر است و همه را ادراك ميكند و همين است كه خداوند ميفرمايد كه در آن دنيا خلق ميگويند ما لهذا الكتاب لايغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها يعني اين چه كتابي است كه ترك نميكند كوچك و بزرگي را مگر آنكه آنرا احصا ميكند ، و چون خود شخص در همه اعمالش حاضر است و اعمالش نزد او حاضرند خداوند خطاب ميفرمايد اقرء كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيبا يعني بخوان كتابت را نفس خود تو كافي است بر تو كه حسابكننده باشي ، و همين اعمال او است كه هر كدام را ببدن جمادي خود كرده بصورت جمادات آن عالمند اگر خوبند بصورت قصور و درّ و ياقوت و چشمههاي گوارايند اگر بدند بصورت آتش و سنگ و مس گداخته و چشمههاي ناگوارند ، و هر كدام از اعمال را به بدن نباتي خود كرده بصورت نباتات آن عالمند اگر خوبند بصورت درخت طوبي و انواع درختان خوبند و اگر بدند بصورت زقومند ، و هر كدام از اعمال را بحيوانيت خود كرده اگر خوبند بصورت طيور بهشتند و اگر بدند بصورت مار و عقرب جهنمند ، و هر كدام از اعمال را كه با بدن برزخي خود كرده اگر خوبند بصورت حور و غلمانند و اگر بدند بصورت شياطينند ، و هر كدام از اعمال خود را بحقيقت خود كرده از قبيل محبتها و عداوتها كه در اين دنيا ورزيده اگر خوبند بصورت برادران مؤمنين و محمد و آلمحمدند عليهم السلام كه بآنها محبت ورزيده و از معاشرت آنها لذت ميبرد و اگر بدند [ص 195] بصورت دشمنان آلمحمد و شياطين و رؤساي كفرند كه محشور با او ميشوند و بآنها معذب ميشود ، و چنانچه ملاحظه ميكنيد همه اينها با حساب و كتاب است و اگر شما چيزي غير از آنچه عرض كردهام پنداشتهايد آن پندارها مهمل و بياساس است و فعل خداوند عالم و اخبار مخبرين صادق مهمل و بياساس نيست و اين عقل سليم كه آنرا شما و ديگران اسم بر شعور مختصر خود گذاردهايد اين نه عقل است و نه سليم بچهار كلمه كه در مدرسه خواندهايد يا از امثال خود شنيدهايد مغروريد و همه امور عالم را ميخواهيد بآن بسنجيد و شيطان كه ميخواهد خلق را گمراه كند همينطورها آنها را اغوا و مغرور ميكند و با آنها نجوي ميكند كه شما عقل داريد شعور داريد عقل خود را ميزان قرار دهيد هر چه را پسنديديد تصديق كنيد هر چه بعقل شما درست نيامد انكار كنيد و استهزا كنيد و حال آنكه اين شعورها و علمهاي اهل دنيا نه عقلند و نه علم ، همه علوم آنها را كه بكوبند و ببيزند مختصري از خواص ظاهري جمادات عالم و فعل و انفعالات فيزيكي و شيميائي بين آنها است كه اتومبيل با همان علوم ساختهاند طياره با همانها ساختهاند بكره ماه هم با همانها رفتهاند و اينها بچشم نادانترها عجيب ميآيد و گمان ميكنند از اينها چيزي بالاتر نيست ولي در چشم آدم بافهم همه اينها جز اطلاع بر بعض خواص ظاهري جمادات نيست و جمادات اسفل درجه خلقند و علم آن است كه بسازنده و بوجودآورنده اين جمادات و خواص ظاهره و ساير خواص آنها كه هنوز كشف نشده و هزاران هزار مخلوقاتي كه غير جمادات ميباشند پي ببرد ، و حقيقت علم [ص 196] معرفت خداوند و معرفت اسماء و صفات و افعال او است و حقيقت عمل عبادت او است و محبت اولياي او ، و چقدر غافلند خلق كه از ابواب علم روگردان شدهاند و باين اطلاعات جزئي كه پيدا كردهاند و اسم آنرا علم گذاردهاند مغرورند و اسم شعورهاي مختصره شيطاني خود را عقل گذاردهاند و آن را ميزان معرفت حق و باطل قرار دادهاند و غافلند از اينكه عقل تسليم براي محمد و آل و توجه بايشان است عليهم السلام كه نمايندگان نور خداوندند و مستنير شدن بنور ايشان و مصور شدن بصورت ايشان و اگر كسي عقل پيدا كند ميفهمد كه همه آنچه از محمد و آلمحمد عليهم السلام شنيده شده صحيح و مطابق واقع است و يك حرف از آن مهمل و بياساس نيست و همه مشكلات از استعمال نكردن مشعر هر مطلبي براي درك آن مطلب پيدا ميشود و مثل مشكلاتي است كه براي كور كه ميخواهد درك معني الوان را از راه گوش بنمايد پيدا ميشود .
و اما اينكه نوشتهايد بشر با اين جسم خود نميتواند هيچوقت در بهشت مورد نظر زندگي كند ، شما نه معني جسم را فهميدهايد نه معني بهشت را دو چيز ديگر را توهم كردهايد و خيالي بافتهايد ، شما اين بدن عنصري را جسم انسان فرض كردهايد و حال آنكه اين بدن بدن حيوان سواري او است و كسي نگفته حيوان سواري او را هم به بهشت ميبرند ، بهشت را هم مثل باغ بزرگي از باغات اين دنيا فرض كردهايد و حال آنكه بهشت در آسمان است نه در زمين آن هم در ظاهر اين آسمان كه ستارههاي آنرا با چشم يا دوربين ميبينيد نيست بلكه در غيب اين آسمان است و همانطور كه حقيقت شما در [ص 197] غيب اين بدن شما است مكان او هم در غيب اين امكنه ظاهريه است اينها كه شما با چشم عنصري ميبينيد و اسم آنرا آسمان ميگذاريد اينها همه عنصري است و آسمان را با چشم آسماني بايد ديد اين كراتي كه فرض كردهايد يكي برزخ باشد يكي دوزخ باشد يكي بهشت باشد اينها همه از همين دنيا است و آخرت غير دنيا است و كي گفته كه آن اوضاع كه فرمودهاند در يكي از اين كرات است اينها توهمات جاهلانهاي است كه بعضي كرده و ميكنند و بر آنها مشكل ميشود و جزاي كسي كه بخواهد طلب علم را از غير راه آن بكند همين است ، و اگر كسي از راه آن كه رجوع باخبار محمد و آلمحمد و رجوع بحاملين علم ايشان است داخل شود ميفهمد آن جسمي كه فرمودهاند آن جسم حقيقت انسانيت است و مراد از آن اين اجساد عنصريه فانيه زايله نيست و آن بدني كه فرمودهاند بدن حقيقت انسانيت است و اين بدن جمادي و نباتي حيواني نيست و آن بهشتي كه فرمودهاند نور محمد و آلمحمد عليهم السلام است كه نور خداوندند و مراد از آن مثل اين باغهاي دنيا نيست و هكذا ساير مطالب ، و تا كسي چشم اخروي او باز نشود حقيقت امور اخروي را درك نميكند و هر چه بكند كوشش بيفايده است و راه درك آن امور تحصيل چشم است و راه تحصيل آن متابعت و پذيرفتن از محمد و آلمحمد است عليهم السلام كه اطباي نفوسند و عمل كردن بفرمايشات ايشان و بآن است كه همه دردها دوا ميشوند و همه چشمها بينا ميشوند و تا چشم بينائي پيدا نشده راه نجاتي جز تسليم براي ايشان و تصديق فرمايشات ايشان نيست .
[ص 198] سؤال چهل و هفتم - آيا اوضاع سياسي و اجتماعي ١٣٣٢ سال قبل از اين باعث وقوع جنايت كربلا گرديد آيا اگر اين اوضاع نبود و باصطلاح زمينه براي كشتن حضرت حسين (ع) آمادگي نداشت حتما و حتما اين ماجري صورت حقيقت بخود ميگرفت ؟ يا خير بچه دليل لطفا شرح دهيد .
جواب - آنچه در جهان وقوع يافته نميشده كه واقع نشود و همه امور عالم مثل سلسله زنجير بهم بسته است و فهم آنچه عرض كردم بسيار دشوار است حتي فهم دشوار بودن آن هم بر بعضي دشوار است شما ساعتي را فرض كنيد كه ده چرخ داشته باشد كه اولي را فنر و بعد چرخ اولي دومي و دومي سومي را ميچرخاند و هكذا اين دستگاه يكساعت مثلا كار كرده و مثلا چرخ اولي يك دور زده دويمي دو دور و سومي سه دور و هكذا حال شما بپرسيد كه آيا ميشد چرخ سومي چهار دور گشته باشد يا دو دور گشته باشد ولي ساير چرخها همان دور خودشانرا زده باشند ميگويم نميشود مگر آنكه از اول چرخ اولي تندتر يا كندتر گشته باشد . حال جواب سؤال شما هم در اينجا همين است كه نميشد آن زمينه آماده نشود مگر اينكه همه اوضاع از اول ملك غير آن باشد كه بوده ولي با فرض بجا بودن آن اوضاع جز اينكه بگوئيم حتماً آن زمينه در آن موقع آماده ميشد چيز ديگري نميشود گفت و اين حتمي كه عرض ميكنم از باب اينست كه واقع شده و پي بردهايم كه در علم ازلي خداوند اينطور بوده و آن واقعه نتيجه اقتضاءات قابليتهاي همه اجزاي ملك كه قبل از آن واقعه بودهاند بوده [ص 199] و نميشد كه اتفاق نيفتد و اين مطلب نسبت بجميع وقايع گذشته چه واقعه عاشورا و چه غير آن صادق است . و اما وقايع آينده كه اتفاق نيفتاده ما علم بآنها نداريم و هيچكس جز خداوند يا هر كه خداوند باخبار خاص باو تعليم فرموده علم بآن ندارد و چيزي را كه نميدانيم چگونه حتم بر آن كنيم و چقدر مطالب مشكله الفاظ آنها آسان است .
سؤال چهل و هشتم - گويا آيهاي در قرآن كه خداوند بزرگ ميفرمايد كه من حافظ كتاب خودمم و بعقيده بيشتر از ماها قرآن توسط عثمان خليفه دوم دستخورده شده است آيا اين دو خبر با هم مغاير نيستند و ضد هم نميباشند و بفرض دستخورده باشد پس چرا ما قرآنيكه دست خورده است و در حقيقت ناقص شده است قبول داريم و آن هم قرآني كه دشمنان ديني ما يعني سنيان و خود ما شيعيان هر دو بيك اندازه آنرا معتبر شمرده و از لحاظ تعداد سوره و آينه ( ظ آيه ) به صحت آن اعتراف و قبول نمودهايم لطفا در اين باره بقدر كافي توضيح دهيد و گويند اصل نسخه قرآن نزد امام زمان عصر ميباشد ؟
جواب - بلي آيهاي در كتاب خدا هست كه بآن بر اينكه قرآن دست نخورده است استدلال ميكنند و آن آيه اين است انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون يعني ما فرو فرستاديم قرآن را و ما براي آن حافظ هستيم ، و بعضي در معني آيه ترديد كردهاند و گفتهاند كه دو آيه قبل از اين آيه اين است و قالوا يا ايها الذي نزّل عليه الذكر انك لمجنون يعني و گفتند اي كسيكه فرو فرستاده شده بر او [ص 200] قرآن تو ديوانهاي ، و در اين آيه خداوند جواب آنها را فرموده كه قرآن را ما فرو فرستادهايم و ما حافظ پيغمبر از جنون هستيم و بزبان نحويين ضمير را در كلمه « له » به « ذكر » برنميگردانند و به « الذي » كه در دو آيه قبل است برميگردانند و بر حسب قواعد نحوي مانعي از گفته آنها نيست و غلط نيست و چون تفسيري از ائمه اطهار عليهم السلام موافق قول اوليها ديده نشده بر حسب ظاهر عربيت در معني آن هر دو احتمال ميرود ، و از همان احتمال اول هم جواب دادهاند كه منتهاي دلالت آيه اين است كه خداوند حافظ قرآن است و بر حسب وعده خود آنرا حفظ فرموده است و آن نزد ائمه اطهار عليهم السلام محفوظ است و آياتي كه ديگران از آن حذف كردهاند احكام مندرجه در آنها را ائمه عليهم السلام در اخبار خود فرمودهاند كه حجت خداوند بر خلق تمام باشد . و آيه ديگري هم غير از آيه فوق در قرآن هست كه بآن بر عدم تحريف قرآن استدلال ميكنند و آن آيه اين است لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه يعني نميآيد باطل از جلو و نه از عقب آن ( يعني قرآن ) ، ولي آيه دلالت صريحي بر مطلب آنها ندارد و در اخبار آيه شريفه را باين طور تفسير فرمودهاند كه توراة و انجيل و زبور كه قبل از قرآن بودهاند آنرا باطل نميكنند و بعد از آن هم كتابي كه آنرا باطل كند نميآيد ، و همچنين باين تفسير فرمودهاند كه در اخبار قرآن از امور گذشته و آينده باطلي نيست .
و اما اينكه نوشتهايد بعقيده بيشتر از ماها قرآن توسط عثمان خليفه دوم دستخورده شده است ، اگر قصدتان از « ماها » مسلمين [ص 201] است اينطور نيست چون معظم جماعت مسلمين كه سنيانند بر آنند كه قرآن دست نخورده ، و اگر قصدتان شيعيان است اكثريت آنها بر همان عقيده اهل سنتند و جماعت كمي هستند كه ميگويند بعد از وفاة حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بنا بوصيت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله قرآن را جمع فرمودند و آنرا در مسجد آوردند و بابوبكر دادند و چون آنرا گشود آياتي در آن ديد كه در فضيحت منافقين بود پس عمر برجست و گفت آن را پس بگير ما حاجت بآن نداريم آن حضرت هم آنرا پس گرفت ، و عمر در زمان خلافتش آن قرآن را از حضرت خواست كه بسوزاند آن حضرت فرمود راهي بآن نيست آنرا نزد ابوبكر آوردم كه حجت تمام باشد و نگوئيد روز قيامت ما از آن غافل بوديم عمر پرسيد وقت معلومي براي اظهار آن هست ؟ آن حضرت فرمود كه وقتيكه قائم ما قيام فرمود آنرا اظهار ميفرمايد و مردم را بر آن ميدارد . و در همان زمان ابوبكر ، ابوبكر و عمر بخيال جمع قرآن افتادند و زيد بن ثابت را نشانيدند كه هر كس آيهاي از قرآن را ميداند و شاهدي هم بر آن دارد بيايد و بگويد و او بنويسد و هر چه در آن از فضايح قوم است ساقط كند و باين ترتيب قرآن جمع شد و هر كس شاهدي نداشت آن آيه را كه ميگفت نمينوشتند و آن قرآن در نزد عمر بود بعد نزد دخترش حفصه بود و چون عثمان ديد قرآنهائي كه در دست مردم است مختلفند و كم و زياد دارند دستور داد تمام قرآنها را جمع كردند و سوختند و از همان قرآن كه نزد حفصه بود نسخههاي زياد [ص 202] برداشتند و باطراف فرستادند و قرآني كه امروز در دست ما است آن قرآن است ولي در اين مطلب اختلافي بين شيعه و سني نيست كه آنچه امروز در دست ما است قرآن است و هر چه در آن است كلام خداوند است و باطلي در آن نيست عثمان هم خليفه دوم نبود آنها كه ميگويند خليفه بود ميگويند خليفه سوم بود .
و اما اينكه پرسيدهايد « آيا اين دو خبر با هم مغاير نيستند و ضد هم نميباشند » شما خبري كه ذكر نكردهايد كه مينويسيد « اين دو خبر » شما بآيهاي اشاره كردهايد و به عقيدهاي ، و سخن در دلالت آيه گذشت و اما آن عقيده بر وفق عقيده آنها اخبار زيادي هست كه در كتب اخبار و تفاسير معتبره نقل شده و بعض محدثين عدد آنها را قريب دو هزار حديث شمردهاند ولي موافق قول دسته اول خبري از ائمه اطهار عليهم السلام نديدهام و بعض اهل تتبع در اخبار گفتهاند كه چنين خبري در اخبار آلمحمد عليهم السلام نيست و بنا بر اين اخبار معارض و مغايري نداريم كه عرض كنم مغاير و ضد هستند يا نيستند .
و اما اينكه پرسيدهايد « و بفرض دست خورده باشد پس چرا ما قرآني كه دست خورده است و در حقيقت ناقص شده است قبول داريم ، الخ » عرض ميكنم از اين جهت آنرا قبول داريم كه كتاب خداوند است و آنچه در او است كلام خداوند است و ائمه اطهار عليهم السلام ما را امر بقرائت آن و تفكر و تدبر در آن و عمل بآن فرمودهاند و بآيات همين قرآن در فرمايشات خود استدلال فرمودهاند و اجماع همه مسلمين شيعه و سني بر اين است كه آنچه [ص 203] در اين قرآن است كلام خداوند است و چرا و بچه دليل نبايد آن را قبول داشته باشيم و حتي آنها هم كه گفتهاند گفتهاند آياتي از آن كم شده و كسي نگفته آياتي بر آن زياد شده و محال و ممتنع است كه كسي آيهاي مثل آيات قرآن بتواند بياورد و بر قرآن اضافه كند و امتياز قرآن نسبت بساير كتب آسماني همين است كه معجز پيغمبر خداست و خداوند خبر داده است كه اگر جن و انس جمع بشوند مثل آن نميتوانند بياورند و حتي يك سوره هم نميتوانند مثل آن بياورند و كوچكترين سورهها سوره كوثر است كه سه آيه است و مثل سه آيه از آن هم نميتوانند بياورند و نزد اهل معرفت مسلم است كه حتي يك آيه هم مثل آن نميتوان آورد ، و اما نقصان از آن بقول آن جماعت كه قائل به نقصانند بقول خود آنها هم كه بگيريم بعد از آنكه همه آن نزد ائمه اطهار عليهم السلام محفوظ است اگر مطلبي در آن آيات ساقط شده بوده و علم بآن بر امت لازم بوده يقينا آنرا در اخبار خود بيان فرمودهاند و دين خداوند را كه از جانب او مأمور بحفظ آنند ناقص نگذاردهاند همان طور كه در همين قرآن موجود هم آياتي كه معني آنها براي ما مجمل و مبهم بوده و لازم بوده است كه معاني آنها را بدانيم تفسير و بيان فرمودهاند و ما را جاهل بآن معاني نگذاردهاند و نه تنها قرآن بلكه در همه امور دين اعتماد ما بر حفظ ايشان است كه از جانب خداوند مأمور بحفظ دينند .
و اما اينكه گمان كردهايد از لحاظ تعداد سوره و آيه همه بر آن متفقند ، اين طور نيست و جماعتي از اخباريين قائل بسقوط بعض [ص 204] آيات و كلماتند و گفتهاند قرآن هفده هزار آيه بوده حتي فتوي دادهاند كه در نماز هم بايد بقرائت كما انزل قرائت نمود ولي فتواي مشايخ ما اعلي الله مقامهم بر اين است كه بهمين نحو كه در قرآن موجود است بايد خواند و آن دستور و فرمايش امام است عليه السلام كه فرموده اقرؤا كما يقرء الناس يعني همان طور كه مردم ميخوانند بخوانيد ، و عمل ما هم بر همين است و نبايد مطلبي را كه ممكن است در آن تقويت حجتهاي اهل تعطيل و كفر و ملتهائي كه از قبله ما منحرفند باشد و موجب بهم زدن وضع موجود كه موافق و مخالف بر آن اجتماع دارند ميشود بگوئيم و همينقدر توضيح كه عرض كردم ان شاء الله كافي است .
و اما اينكه اصل نسخه قرآن نزد امام زمان ميباشد صحيح است و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله اني تارك فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بهما لنتضلوا كتاب الله و عترتي لنيفترقا حتي يردا علي الحوض يعني من بجا گذاردهام در ميان شما دو چيز نفيس را كه اگر بآن دو متمسك بشويد هرگز گمراه نخواهيد شد كتاب خدا و عترتم از هم جدا نميشوند تا آنكه وارد بر حوض ( كوثر ) شوند .
سؤال چهل نهم - يكي از امتيازات حضرت حسين (ع) بطوريكه ميگويند شفاعت حسين (ع) در روز قيامت هست شفاعت حضرت شامل چه نوع كساني است و بفرض كسي هر غلطي ميكند ولي در ماه محرم بسرش ميكوبد و عربده ميكشد واويلا ميكند و بعد از محرم كار خود را از سر ميگيرد بفرض يكي از دوستداران بظاهر درست بمعني غلط امام حسين در ماه [ص 205] محرم ميباشد آيا فرد مورد نظر جزو بخشيدگان حسين (ع) محسوب ميشود يا خير اگر بلي بچه شرايطي و اگر خير شامل نميشود پس چطور ميگويند آن كسي كه براي خاطر حسين و يارانش حتي قطره اشكي از چشمش سرازير كند مورد رحمت خداوندي است بقدر كافي توضيح دهيد .
جواب - قبل از آنكه جواب اصل مسئله را عرض كنم بايد مختصري در معني ثواب و گناه و شفاعت عرض كنم تا فهم جواب ان شاء الله بر شما آسان شود و آن مختصر اين است كه اصل ثواب نور خداوند عالم است كه آن را از چراغ وجود حضرت خاتم انبيا صلي الله عليه و آله در عالم بروز داده است و اسماء و صفات خود را از ثبات و دوام و بقاء و رحمت و غير آنها در آن قرار داده است و اين نور تمام مراتب وجود آن حضرت را فرا گرفته و نوراني نموده و آن حضرت از غايت فنا و عبوديت در جنب نور خداوند هيچ نمايندگي از خود باقي نگذارده و همهاش نور خداوند را نمايانده است مثل هوا كه بين ما و آفتاب است و خود را هيچ نمينماياند و همهاش آفتاب را مينماياند و از اين جهت خداوند آن حضرت را براي نمايندگي خود برگزيد و همه خلق را باطاعت و پيروي و تأسي بآن بزرگوار امر فرمود و آن نور در مراتب وجود آن حضرت در هر مرتبهاي مناسب آن مرتبه ظاهر شد در مرتبه قلب يعني فؤاد آن حضرت بصورت محبت خداوند ظاهر شد و بهمين جهت اسم آن حضرت حبيب الله شد در مقام عقل آن حضرت بصورت معرفت و ايمان بخداوند و عبوديت براي او ظاهر شد در [ص 206] مقام نفس آن حضرت بصورت علم و اخلاق حسنه باطنيه ظاهر شد در مقام بدن و افعال و اقوال ظاهره بصورت اعمال حسنه و آنچه در شريعت ظاهره امر بآن فرموده ظاهر شد و اين مجموعه از بالا تا پائين پيغمبر خدا شد و مأمور شد كه خلق را از ظلمات بيرون بياورد و به نور خداوند آنها را نوراني كند و اين همان است كه خداوند ميفرمايد الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور يعني خداوند ولي كساني است كه ايمان آوردند بيرون ميآورد آنها را از ظلمات بنور ، و هر كس متابعت آن حضرت را بكمال بكند عكسي از اين نور سراسر وجود او را فرا ميگيرد كه شبيه حضرت پيغمبر است و نور او است و اين نور با او جفت ميشود و بزبان عربي گفته ميشود كه شفيع او ميشود و گفته ميشود كه حضرت پيغمبر شفيع او شدهاند و شفاعت او را فرمودهاند و اسم نور و عكس هر چيزي اسم خود آن چيز است همانطور كه ما بنور آفتاب آفتاب ميگوئيم و به عكس زيد در آينه زيد ميگوئيم و چون اين نور بر سراسر وجود كسي بتابد در هر يك از مراتب او بصورتي كه مناسب آن مرتبه است درميآيد ، در مقام فؤاد و حقيقت او بصورت محبت و دوستي پيغمبر خدا و خداوند درميآيد و محبوب خداوند ميشود خداوند به پيغمبر خود ميفرمايد قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله يعني بگو اگر خداوند را دوست ميداريد پس پيروي مرا بكنيد خداوند شما را دوست ميدارد و در مقام عقل او بصورت معرفت پيغمبر و معرفت خداوند درميآيد و از راه نور پيغمبر است كه معرفت خداوند را پيدا ميكنند همان طور كه از راه نور [ص 207] آفتاب معرفت آفتاب را پيدا ميكنيم و در حديث فرمودهاند بنا عرف الله يعني بما شناخته شده است خداوند ، و در مقام نفس او بصورت علوم حقه و اخلاق حسنه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله درميآيد و در مقام بدن ظاهر او بصورت اعمال ظاهره شريعت مقدسه كه آن حضرت بيان فرموده است درميآيد و از سر تا پا و از باطن تا ظاهر نور خداوند عالم او را فرا ميگيرد و همين نور بهشت او است و آن كساني كه از همه بيشتر متابعت آن حضرت را كردهاند و از هر جهت شبيه بآن حضرت شدهاند و جز در نبوت در همه چيز مثل آن حضرت شدهاند ائمه اطهارند عليهم السلام بعد هر كس از مؤمنين كه متابعت ايشان را بكند بنور ايشان منور ميشود و اين همان نور خداوند است كه از راه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ايشان باو رسيده است و نور ايشان با او جفت ميشود و شفيع او ميشوند و همان بهشت او است و هر كدام كه متابعت ايشان را بيشتر كرده باشند از نور خداوند بيشتر بآنها ميرسد و صفت بقاء و دوام كه باعث فرح و سرور و لذت و قوت وجود است در آنها بيشتر ظاهر ميشود و منعمتر ميشوند و آن مؤمنيني كه ضعيفتر و عقبترند چون متابعت سابقين و پيشروان مؤمنين يعني علما را كه از آنها نورانيترند بنمايند نور خداوند از راه حضرت پيغمبر و امامان و علما بر آنها ميتابد و شفيع آنها و جفت با آنها ميشود و گفته ميشود كه علماء شفاعت تابعين و آنها كه علم آنها را فرا گرفتهاند نمودهاند حتي هر مؤمني كه اسباب هدايت اهل و عشيره خود بشود بهمين ترتيب كه عرض كردم شفيع آنها [ص 208] ميشود و شفاعت آنها را ميكند و از اين توضيحات معلوم شد كه شفاعت يعني رسيدن نور خداوند از طريق شخص شفاعتكننده بشخص شفاعتشونده و آن نور بهشت و نعمت بهشت است كه باو رسيده و با او جفت شده است .
و چون معني ثواب و شفاعت را دانستيد بدانيد كه خداوند از باب ابتلا و امتحان خلق و اظهار عدالت خود همه دعوتكنندگان را يكطرفي قرار نداده كه مردم ناچار باشند خواهي نخواهي و باجبار دعوت آنها را بپذيرند بلكه در مقابل نور ظلمتي خلقت فرموده و در مقابل آن چراغهاي فروزان مظاهري براي ظلمت قرار داده و آنها رؤساي ضلالت و كفرند و آن ظلمت در هر مرتبهاي از مراتب آنها بصورتي ظاهر شده است ، در مرتبه فؤاد و حقيقت آنها بصورت بغض خداوند و پيغمبر و اولياي او ظاهر شده و در مرتبه شيطنت و نكراء آنها بصورت جهل و انكار حق و سركشي و سرپيچي از اوامر خدا و رسول ظاهر شده و در مرتبه نفس آنها بصورت اخلاق سيئه و گناهان باطنيه ظاهر شده و در مرتبه بدن ظاهر ايشان بصورت انواع معاصي ظاهر شده و آن ظلمت ظاهر و باطن آنها را فرا گرفته و در مقابل مظاهر نور كه دعوت به بهشت و رحمت خداوند ميكنند اين مظاهر ظلمت دعوت به نار و دوري از رحمت خداوند ميكنند و همينها هستند كه خداوند در باره آنها ميفرمايد ائمة يدعون الي النار يعني پيشواياني كه دعوت به نار ميكنند ، و همانطور كه نور آن دعوتكنندگان بر دلها ميتابد و آنها را منور ميكند ظل اين دعوتكنندگان بر دلها ميتابد و آنها را ظلماني ميكند و همين ظلمت جهنم است كه بآنها احاطه [ص 209] ميكند و هر كس كه به دل متابعت داعين به خير را برگزيده و بنور آنان نوراني شده آن نور در آن مرتبه بصورت دوستي خدا و رسول و ائمه طاهرين و اولياي ايشان ظاهر ميشود و هر كس متابعت داعين به ظلمت و نار را اختيار كرده و بظلمت آنان ظلماني شده آن ظلمت در آن مرتبه بصورت دشمني خدا و رسول و ائمه طاهرين و اولياي ايشان ظاهر ميشود و چون اصل انسان دل و حقيقت او است هر كس كه دوستي اولياء الله در دل او است گفته ميشود كه مؤمن است و از شعاع ايشان و شيعه ايشان است و هر كس كه دشمني اولياء الله در دل او است گفته ميشود كافر است و از شعاع رؤساي كفر و شيعه ايشان است و اصل دين همين دوستي و دشمني است و در حديث است كه سؤال ميكند آيا دوستي و دشمني از دين است ميفرمايند آيا دين چيزي جز دوستي و دشمني هست و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايند براي هر چيزي اساسي است و اساس اسلام دوستي ما اهل بيت است . و همان مقام حقيقت انسان است كه بآخرت برميگردد چون مبدأش آنجا است و مراتب برزخي و دنيوي او مثل لباسي براي آن مرتبه هستند كه آن دو را پوشيده و پس از مرگ دنيائي لباس دنيائي را بيرون ميآورد و پس از مرگ برزخي لباس برزخي را هم بيرون ميآورد و به همان حقيقت اخروي بآخرت برميگردد كه خداوند ميفرمايد كما بدأكم تعودون يعني همانطور كه شما را ابتداء كرده است برميگرديد ، و در جواب سؤال چهل و ششم شرحي نوشتهام كه متمم اين عرايض است . اما لباس برزخي و دنيوي يعني همان مرتبه برزخي كه نفس ظليه باشد و مرتبه دنيوي كه همين حيوانيت [ص 210] و نباتيت و جماديت ظاهره باشد اگر چه لباسهاي جانداري هستند ولي تابع و فرمانبردار صاحب خود بايد باشند و او اعمال خود را در آن مراتب دانيه با اينها جاري ميكند و دست او است كه از آستين اين جامهها بيرون ميآيد و عمل او را انجام ميدهد و اگر كسي صاحب ايمان قوي باشد و دل او نوراني و قوي الايمان باشد مسلط بر اين جامهها و مركبهاي خود است و اعمال خود را همانطور كه دلش ميخواهد بر وفق آن نور بر دست آنها جاري مينمايد و همه اعمال خير برزخي يعني اخلاق حسنه و عبادات نفسيه و اعمال خير دنيوي يعني عبادات شرعيه نور آن نور و عمل آن نور است و بآن نور همه اين مراتب نوراني ميشوند و همه شريعت مقدسه تفصيل مراتب محبت است و در مقابل همه كفر و اعمال سيئه تفصيل آن ظلمت دل كفار يعني بغض اولياء الله است و اگر كافري در كفر و ظلمت خود قوي باشد همه اعمال سيئه خود را بر دست اين لباسها و مركبهاي برزخي خود جاري ميكند و هيچ كار از كارهاي بد را فروگذار نميكند ، ولي اگر دلها ضعيف باشند چه در جانب خير چه در جانب شر اين لباسها و مراتب پائين از اوامر دلها گاه سركشي ميكنند مثل شخص ضعيفي كه سوار بر اسب سركشي باشد كه بر خلاف ميل و اراده صاحب خود سركشي و طغيان ميكند و لگد ميزند و دندان ميگيرد و صاحبش هم بآنها راضي نيست ولي جلوگيري از آن هم نميتواند بكند و اي بسا مؤمن ضعيفي باشد يعني كم نوراني شده باشد و تسلط بر بدن برزخي و دنيوي خود نداشته باشد و آن دو بمقتضاي طبع خود تبعيت [ص 211] داعين بكفر و ضلالت را بكنند و به ظلمت آنها ظلماني بشوند و بر خلاف ميل قلبي آن مؤمن اعمالي موافق ظلمت آن ظالمين يعني گناهاني مرتكب شوند كه او ابدا بآنها راضي نيست و در واقع اين گناهان از او نيستند چون از شعاع او نيستند و از ظل آن ظالمينند و بآن ظالمين برميگردند و فاعل آن گناهان آن ظالمينند و بار گناهان خود و اين گناهان را كه از ظل آنها هستند بايد بكشند و همين است كه خداوند ميفرمايد و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم يعني البته حمل مينمايند بارهاي سنگين خودشان و بارهاي سنگيني با بارهاي سنگينشان ، ولي خود آن مؤمن هم در دنيا و برزخ بعذاب آن گناهان گرفتار و بظلمت آنها ظلماني ميشود و در دنيا و برزخ جزاي آنها را ميبيند و همان حقيقت او كه بنور اولياء الله منور است آن نور شفيع او ميشود و در آخرت او را نجات ميدهد ، و در مقابلْ ضعفاي اهل كفر هم اي بسا مراتب دانيه برزخيه و دنيويه آنها بواسطه معاشرت با صالحين بر خلاف ميل قلبي آنها نوراني شود و بعض اعمال صالحه از آنها سر بزند آن اعمال به ذات و حقيقت آنها برنميگردد چون از آنجا سرچشمه نگرفته و در آخرت صاحب عمل خير شمرده نميشوند و همين است كه خداوند ميفرمايد و قدمنا الي ما عملوا من عمل فجعلناه هباءاً منثوراً يعني وارد شديم به هر عملي كه كردهاند پس قرار داديم آنرا گرد پراكندهاي ، ولي بمقتضاي عدل خداوند در دنيا يا برزخ اجر عمل خيري كه از مرتبه دنيوي و برزخي آنها از آنها سر زده بآنها ميرسد ، و از اين عرايض ان شاء الله معلوم شد كه مؤمنين و دوستان اميرالمؤمنين گناهاني كه از آنها سر ميزند [ص 212] از ذات آنها نيست بلكه از مراتب دانيه آنها است و بذات آنها برنميگردد و ضرري بر آنها در آخرت ندارند همانطور كه فرمودهاند حب عليّ حسنة لاتضر معها سيئة يعني دوستي اميرالمؤمنين حسنهاي است كه ضرر نميرساند با بودن آن سيئهاي ، و سيئات مؤمن بمقام قلب و حقيقت او كه جاي حسنه او يعني دوستي اميرالمؤمنين است نميرسند كه بآن ضرر برسانند همانطور كه حسنات دشمنان به قلب و حقيقت آنها كه جاي سيئه آنها يعني دشمني اميرالمؤمنين است نميرسند كه به آنها نفعي بدهند همان طور كه فرمودهاند بغض عليّ سيئة لاينفع معها حسنة يعني دشمني اميرالمؤمنين سيئهاي است كه با بودن آن هيچ حسنهاي نفع نميدهد .