و اما اينكه نوشتهايد « و اگر خير پس شخص گناهكار واقعا گناهكار نيست چون كاري كه ميكند بخيال خودش كار بدي نيست و آزاد است و ميكند و در حقيقت او را اين چنين ساختهاند الخ » از آنچه عرض كردم معلوم شد كه ملئكه و شياطين حاملين دعوت دعوتكنندگان بخير و شر هستند و تسلطي بر ما ندارند و دعوت هر يك را كه بخواهيم بپذيريم بر حسب اختياري كه خداوند بما داده ميپذيريم و اجباري در كار نيست و خداوند طوري ما را خلق نفرموده كه مسلوب الاختيار باشيم و اگر اينطور بوديم و گناهاني كه ميكرديم اجباري بود عذاب كردن ما خلاف عدل بود و اجماعي مذهب شيعه است كه خداوند عادل است پس يقيناً ما را مسلوب الاختيار خلقت نفرموده و مختار آفريده و شما اگر در نفس خود ملاحظه كنيد هيچوقت گناهي پيش نيامده كه ناچار از ارتكاب آن باشيد و ميديدهايد كه ميتوانيد خودداري از آن كنيد و اگر مرتكب شدهايد بميل و اختيار خودتان مرتكب آن شدهايد البته انسان نه كار خير نه كار شر را بي حول و قوه خداوند نميتواند بكند و خداوند از عدل و بينيازي خود حول و قوه خود را مصاحب همه بندگان خود فرموده و به همه هم اختيار داده كه هر چه ميخواهند بكنند بحول و قوه او بكنند و خداوند از عبادت و معصيت ما هر دو بينياز است و كار بدست هيچ يك ندارد ولي از راه جود و رحمت راهنماياني براي ما فرستاده كه راه راست [ص 120] و آنچه موجب بقا و خير ما است بما نشان دهند و آنچه موجب فنا و بضرر ما است بما بشناسانند و آنها بما فهماندهاند كه راه نجات ما در بندگي خداوند و پيروي عقل است و زيان ما در خودسري و آزاد دانستن خود از بندگي خداوند و پيروي شيطان است و اگر خداوند ما را خلق فرموده بود ولي امر و نهيي بر زبان فرستادگان خود نفرموده بود و خوب و بد را بما نشناسانده بود ميتوانستيم بگوئيم كه آزاديم و خداوند ما را بخودمان واگذاشته قوه و قدرت هم داده پس هر چه ميخواهيم ميكنيم ولي بعد از آنكه خوب و بد را بر زبان پيغمبران خود بما شناسانده ديگر عذري براي ما نميماند كه گناهي بكنيم و بگوئيم بخيال خودمان كار بدي نبود بنا بر اين اگر خداوند اختيار گناه كردن را بما داده و قوت بر گناه كردن را هم داده مضر بودن آن را هم بما فهمانده و بر زبان انبياي خود نهي از آن هم فرموده منتهي اين نهي هم الزامي و اجباري نيست و در كتاب خود فرموده لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي يعني اكراهي در دين نيست بتحقيق آشكار شده است هدايت از گمراهي ، و اگر در اين باب از طرف خداوند اجباري بود و در موقع ارتكاب گناه حول و قوه خود را از ما سلب ميفرمود اين هم يك نوع خلاف عدالت و سلب اختياري ميشد و دليل بر اين بود كه خداوند ميل و اراده خاصي دارد كه بآن احتياج دارد و باين ترتيب ميخواهد آن نقصان و حاجت خود را رفع نمايد و شخص حاجتمندي است ، ولي چون خداوند غني است موجبي براي چنين اراده خاص و خلاف عدالتي براي او نيست و اختيار احدي را از او سلب نفرموده و حول و قوه [ص 121] خود را مصاحب گناهكاران هم فرموده است و گناه آنها ضرري براي او ندارد كه مانع از آن شود و فرموده است و من كفر فان الله غني عن العالمين يعني هر كس كافر شود پس خداوند بينياز از همه عالميان است .
و حاصل عرايض اين است كه خداوند نه كسي را اجبار بر گناه كردن نموده و نه اجبار بر گناه نكردن و اختيار گناه كردن و اختيار خودداري از آنرا هم داده و نتيجه گناه كردن را هم بر زبان انبيا بيان فرموده كه اگر بخواهيم گناه بكنيم و ضرر آن بما برسد و اگر بخواهيم خودداري از آن كنيم و از ضرر آن ايمن بمانيم و ما را بالفطره گناهكار خلق نفرموده كه تخلف از آن نتوانيم بكنيم بلكه مختار خلقت فرموده .
سؤال سي و چهارم - آيا براستي خداوند اگر بكسي لطفِ هدايت فرمود او را هدايت ميكند و الا خير پس مگر خداوند حساب و غرض شخصي دارد مثلا حُرّ را هدايت كند و نور هدايت به دلش بپاشد ولي بفرض شمر را هدايت نميكند و نور هدايت به دل او نميپاشد ، لطفاً مختصري شرح دهيد .
جواب - خداوند بعلم ازلي خود قبل از خلق خلق ميدانسته كه هر كس چگونه ميخواهد باشد و در وقت خلق او حاجت او را برآورده و همانطور كه آن مخلوق ميخواسته او را خلقت فرموده و در ذات خداوند ميل و غرض خاصي نبوده و نيست و فهم آنچه عرض كردم كه مأخوذ از اخبار آلمحمد عليهم السلام است بسيار بسيار دشوار است و اين همان بحر قدر است كه عامه را از خوض و فرو رفتن در آن نهي فرمودهاند كه در آن غرق نشوند ،
[ص 122]در اين ورطه كشتي درون شد هزار كه بيرون نشد زآن يك از صد هزار
و اولٰي براي مثل شما همان است كه تا شناوري ياد نگرفتهايد در اين دريا شنا نكنيد و صحت علم خداوند را تصديق كنيد كه ميدانسته هر يك چه ميخواهند باشند و آنها را همانطور خلق فرموده و قابليت حر را شبيه قابليت حضرت سيدالشهداء عليه السلام آفريده و با وجود اختياري كه باو عنايت فرموده متابعت آن حضرت را اختيار كرده و بنور هدايت ايشان هدايت يافته و قابليت شمر را شبيه قابليت يزيد لعنه الله آفريده و با وجود اختياري كه باو عنايت فرموده متابعت آن لعين را اختيار كرده و بظلمت غوايت او گمراه شده و اين نحو عرضي كه كردم از نوع دليل حكمت است و بآن بر حقايق امور استدلال ميكنند و تا مشعر حقيقتبيني در كسي پيدا نشود وجه دلالت اين نوع ادله را ادراك نميكند و آنها را ادعا ميپندارد نه دليل ، و چارهاي در دست گوينده نيست و توفيق فهم آنرا بايد از خداوند طلبيد .
سؤال سي و پنجم - سؤال مفصلي است كه حاصل آن اين است كه عدهاي هستند كه خودشانرا آنچنانكه هستند نشان نميدهند و هميشه سرپوش روي اعمال بد خود ميگذارند در حقيقت آلمحمد (صع) را دستاويز خود قرار دادهاند آيا براستي شركت نمودن با چنين اعمال و نيت سوء كه شركت براي خودنمائي و عوامفريبي ميباشد و در اين راه سوء استفاده ميبرند در مجالسي كه براي بزرگداشت شخصيت حضرت محمد و خاندان گراميش ميباشد شرمآور نيست ؟ لطفا نظر خود جنابعالي در اين باره چگونه است ؟
[ص 123] جواب - اصل مطلب اين است كه مؤمن قلب پاك داشته باشد و دل او بنور معرفت و محبت اهل بيت اطهار عليهم السلام روشن شده باشد ولو هر قدر كم باشد و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله لكل شيء اساس و اساس الاسلام حبنا اهل البيت يعني براي هر چيزي اساسي است و اساس اسلام دوستي ما اهل بيت است ، و اگر در كسي اين دوستي را ديديد او را مؤمن بدانيد اگر چه بعض اعمال سيئه هم داشته باشد و اگر اين دوستي در كسي نيست او مؤمن نيست و اگر چه بعض اعمال حسنه هم داشته باشد و منافقي است كه خود را داخل مؤمنين كرده ، ولي اگر كسي دوست آلمحمد عليهم السلام است اين مؤمن است و اگر اعمال سيئه هم دارد از اعراض دنيا است و كيست سواي معصومين عليهم السلام كه كم و بيش باين اعراض مبتلي نباشد ؟ ولي البته شخص دوست صاحب اعمال حسنه هم هست و علامت دوست بودن او همين است كه خود را متصف بصفات محبوب خود بكند و از اعمال بد خود كه در اثر غلبه شهوات نفساني و طبايع و عادات حيواني و نباتي و جمادي خود مرتكب آنها شده قلباً متنفر باشد و آنها را بد بداند و آنها را پنهان بدارد و روي آنها سرپوش بگذارد و اگر كار بد هم ميكند در علانيه اقلا نكند كه هتك حرمت مولاي خود را بكند ، مگر آنكه كسي اصلا دوستي نداشته باشد و سرپوش گذاردن روي اعمالش براي گول زدن مؤمنين باشد و چنين كسي منافق است . حال اگر چنين كسي در مجالس ذكر محمد و آلمحمد عليهم السلام بنفاق شركت ميكند اين خودش بايد از خدا و رسول شرم كند ولي براي ديگران شرمآور [ص 124] نيست . بسياري از اصحاب حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله منافقين بودند و شرمي از اين بابت براي آن حضرت نبود و همان اظهار اسلام ظاهري آنها را ميپذيرفت و بمقتضاي آن با آنها رفتار ميفرمود و در پيشبرد مقاصد خود از آنها استفاده ميفرمود . وظيفه ما هم همين است ، بمقتضاي ظاهر هر كس بايد با او سلوك كنيم و بناي شرع ظاهر بر ظاهر است . ولي اگر كسي قلبا دوست است منتهي از جهت اعراض دنيا اعمال بدي از قبيل حرص ، طمع ، دنياداري و شهوتراني و ساير اعمال سيئه دامنگير او شده بايد خود او را دوست بداريم و اعمالش را دشمن بداريم و اگر سرپوش بر اعمال بدش ميگذارد و ما مطلع بر آن شديم او را رسوا ننمائيم و حرمت محبت او را براي محمد و آلمحمد عليهم السلام نگاه داريم و از حضور او در مجالس ذكر ايشان ولو به نيت دنيوي باشد منع نكنيم زيرا خود حضور در اين مجالس و شنيدن ذكر محمد و آلمحمد عليهم السلام باعث تذكر و تقويت دوستي او و قوت بر اجتناب از اعمال بد خواهد شد و آيا خوب است كه او را از مجلس ذكر محمد و آلمحمد عليهم السلام برانيم و او بجاي اين مجالس به مجالس لهو و لعب و غفلت از ذكر خداوند برود و روز بروز ايمانش ضعيفتر شود تا اينكه نعوذ بالله از ايمان بيرون برود ؟ و مؤمن اگر بدبيني را نسبت بدوستان آلمحمد كنار بگذارد و بدل آنها نظر كند ميبيند كه آنها را دوست ميدارد و با آنها معامله دوستي ميكند و سهو و خطاهاي آنها را عفو ميكند و آنها را از خود نميراند ، و آيا شما راضي هستيد كه مؤمنين بواسطه بعض اعمال سيئه [ص 125] و گناهان كه داريد و همه كم و بيش داريم شما را از خود برانند و در مجالس خود راه ندهند و اگر راضي نيستيد عرض ميكنم : بر كس مپسند آنچه تو را نيست پسند . بهر حال نظر من اين است و از اخبار آلمحمد عليهم السلام و فرمايشات بزرگان اين طور فهميدهام .
سؤال سي و ششم - اصولا هر جسمي كه بحالت التهاب دربيايد نور توليد ميكند ، روزي در كتابي بنام ارشاد در مجلسي ميخواندند كه آلمحمد (ص) نور خداست مگر خداوند جسم است كه نور داشته باشد يا مثلا نور خاندان نبوت و امامت نور اينان چطور نوري بود از همين نوري كه با چشم ميبينيم يعني باصطلاح سلولهاي بينائي چشم را تحريك ميكند آيا ممكن است انسان داراي نور باشد ؟ و نوري كه از اين نور معمولي نباشد چطور چنين چيزي ممكن است ؟ لطفا در اين باره شرح دهيد .
جواب - نوري كه از جسم ملتهبي بر چشم شما ميتابد و آنرا احساس ميكنيد اين يكي از اقسام نورها است كه چشم شما نسبت بآن حساسيت دارد و آنرا احساس ميكند و نورهاي بسياري در عالم هست كه آلت احساس آنها چشم نيست مثل اشعه ماوراء بنفش يا اشعه ماوراء قرمز كه چشم ما آنها را نميبيند ولي صفحه عكاسي از آنها متأثر ميشود يا پوست بدن در مقابل آنها متأثر ميشود و اين تغيير رنگي كه پوست بدن از تابش آفتاب پيدا ميكند بطوري كه ميگويند در اثر اشعه و انوار ماوراء بنفش است ، و صداي اجسام صدادار نور آنها است و گوش از آنها متأثر ميشود ، بوي اجسام [ص 126] بودار نور آنها است و بيني از آن متأثر ميشود و آنرا احساس ميكند ، امواج الكتريكي كه از آنتنهاي فرستندههاي راديوئي منتشر ميشود شعاع و نور آنها است كه بدن ما آنها را احساس نميكند ولي دستگاه راديو بواسطه ادواتي كه در آن تعبيه كردهاند آنها را احساس ميكند و از آنها متأثر ميشود ، و همه تأثير و تأثرها بواسطه شعاع و نور مؤثرات است و هر وقت در كلام حكما لفظ نور را ببينيد معني آنرا حمل بر همان يك قسم كه چشم از آن متأثر ميشود نكنيد و اثر هر صاحب اثري نور او است .
اما اينكه نوشتهايد « روزي در كتابي بنام ارشاد در مجلسي ميخواندند كه آلمحمد (ص) نور خداست » پيش از آنكه معني فرمايش را عرض كنم تعجب خود را از سخن شما ذكر ميكنم كه با اينكه قريب سي سال از عمر شما ميگذرد و در خانواده شيخي بزرگ شدهايد كتاب مبارك ارشاد العوام تأليف مولاي بزرگوار مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه كه آنرا در اصول عقايد ديني بزبان فارسي مرقوم فرمودهاند بطوريكه حتي زنها هم بتوانند بخوانند و استفاده بكنند هنوز براي شما مجهول است و مينويسيد « كتابي بنام ارشاد » مثل اينكه نه آنرا ديدهايد نه لاي آنرا باز كردهايد نه از مطالب آن استفاده كردهايد و حال آنكه خواندن آن كتاب بر هر مؤمني حتم و لازم است كه بآن اصلاح عقايد خود را بكند و بناي اعتقادات و اعمال خود را بر آنها بگذارد چون سرتاسر آن كتاب چيزي جز فرمايشات محمد و آلمحمد عليهم السلام بلفظ يا بنقل بمعني نيست و اگر اين كتاب را نخوانده باشيد و پيداست كه [ص 127] نخواندهايد خيلي مغبون هستيد ، و اينكه در معرفي خود در اول نامه نوشتهايد « اطلاعات ديني خوب » ، گمان كردهايد كه همه اطلاعات ديني همان چهار كلمه شرعيات است كه در مدرسه خواندهايد يا چهار كلمه دست و پا شكسته كه از اهل منبر شنيدهايد و اين اطلاعات مختصر ابداً براي كسيكه در پي اصلاح دين و عقايد خود است و توشه براي آن سفر طولاني پس از مرگ ميخواهد بردارد كفايت نميكند و چقدر غافلند آنها كه خود را سرگرم امور دنيا ميكنند و اهمّ مطالب را دنيا ميدانند و حرف ديني هم اگر ميزنند دين را منحصراً براي اصلاح امور دنيا و تأمين معاش و زندگي دوروزه دنيا ميدانند ، ولي شخص مؤمن هوشيار كه از اين خواب غفلت بيدار شده اكتفا بآن چند كلمه مختصر در دين خود نميكند و در صدد تحصيل علم بمطالب آن برميآيد . و از نعمتهائي كه خداوند بفارسيزبانان عطا فرموده است همين كتاب مبارك است كه چنان عالم بزرگواري كه از بركت محمد و آلمحمد عليهم السلام واقف بر نقطه علم شده است مطالب آنرا از آيات كتاب خدا و اخبار محمد و آلمحمد عليهم السلام استخراج فرموده و مطالب را بترتيب بزبان فارسي و تا آنجا كه ممكن بوده بزبان سهل و آسان و عاميانه مرقوم فرمودهاند تا پير و جوان و زن و مرد و عامي و عالم همه از آن استفاده ببرند و هر يك بقدر فهم خود علم بگفته خدا و رسول پيدا كنند . و مبادا كه كبر دامنگير شما شود و اسم آن كه ارشاد العوام است بر شما گران بيايد كه آنرا نخوانيد و بگوئيد من عامي نيستم و دوازده سال تحصيل كردهام و روشنفكرم و اين حرفها براي [ص 128] بقالها و سبزيفروشها است و سخني را بايد پذيرفت كه با اصول علمي امروز درست بيايد و امروز عصر اتم و موشك است و بشر آسمانها را تسخير كرده و باعماق زمين فرو رفته ديگر پابست حرفهاي مردمان هزار سال پيش نميشود بود و سير قهقرا نبايد كرد ، و اگر ميدانستيد كه همه علوم امروزي چقدر در مقابل عظمت ملك خداوند و اسراري كه در آن بوديعه گذارده شده است ناچيز است چنين افكاري بخيال شما خطور نميكرد ، و اين نصيحت صميمانه را از برادر مشفق مهربان خود كه شايد باين اصطلاح روشنفكرتر از شما باشد و بر بسياري از علوم امروزي واردتر از شما باشد بپذيريد و بدانيد كه اين علمها علم نيستند اينها مجموعهاي از مشاهدات و تجربيات ظاهري هستند كه خود مشاهدهكنندگان و تجربهكنندگان آنها باقرار خود پي بحقيقت آنها نبردهاند و همه منتهي بنظريات و تئوريهائي ميشوند كه هر روز در تغييرند و هر يك چند صباحي مثل سراب آب مينمايند و پس از چندي پي بعدم اصالت آنها ميبرند و خود آن صاحبنظران بقصور فهم خود معترفترند تا راوياني كه بعد از چند دست حرف آنها باينها رسيده و تازه اصل معني حرف آنها را هم نفهميدهاند ولي غرور جاهلانه براي اينها پيدا ميشود كه عالم شدهاند ، و اگر شما پايه توحيد خود را محكم كنيد و واقعا معتقد شويد كه خدائي اين ملك باين عظمت را خلقت فرموده و علم به ذره ذره آن دارد و واقعاً باور كنيد كه پيغمبران فرستادگان او هستند و علم خود را در كتب آسماني كه با آنها فرستاده قرار داده و آن علم را بايشان عطا فرموده ترديدي [ص 129] بخود راه نخواهيد داد كه علم صحيح آنست كه از در خانه ايشان بيرون آمده باشد و صحت ساير علوم را با سنجيدن با آنها بايد فهميد نه صحت آنها را با سنجيدن با علوم ناقصه بشر ، البته نميگويم كه شما وقتيكه فرمايش ايشان را بخوانيد يا بشنويد همه معاني آن را ميفهميد و فهم خود را ميزان صحت و سقم ساير امور بدانيد چون علم را عالم ميفهمد و ميزان فهمِ عالم است نه جاهل ، و اگر بخواهيد پي بعلم آن بزرگواران كه علم خداوند است ببريد بايد بعالم آلمحمد عليهم السلام رجوع كنيد و تازه همه علم او را هم نميفهميد بلكه بقدر استعداد و فهم خود ميفهميد و چه بسيار علوم هستند كه درك آنها از گنجايش مغز شما بيرون است و بعد از دانستن آن كليات كه علم صحيح علم ايشان است هر چه را فهميديد كه فهميديد و هر چه را نفهميديد بطور اجمال اقرار داشته باشيد كه آنچه فرمودهاند صحيح است ، و اگر در آن كليات يعني مسئله توحيد و نبوت ترديدي باشد اول سعي در طلب يقين بآنها بكنيد . و بنا بر اين عرض كه كردم هر كس كه عالم بعلوم آلمحمد عليهم السلام نباشد عامي است اگر چه در رياضيات يا طبيعيات مثلا پروفسور باشد و اين كتاب را هم كه ارشاد العوام نام گذاردهاند باين معني است و مراد از عوام تنها بقالها و سبزيفروشها نيستند و هر كس كه در پي تحصيل علم صحيح باشد سزاوار است كه باين كتاب رجوع نمايد و اگر بگويم كه از اول اسلام تا كنون چنين كتابي كه مشتمل بر علوم محمد و آلمحمد عليهم السلام باشد بزبان فارسي نوشته نشده سخني بگزاف نگفتهام و هر كس [ص 130] آن كتاب را از روي دقت و تفهم بخواند و با ساير كتب ديني كه ديگران نوشتهاند مقايسه نمايد بصدق اين عرايض پي ميبرد ، و اگر شما آن كتاب را حتي يك مرتبه هم خوانده بوديد اين قاعده كلي در معرفت خداوند بدست شما ميآمد كه خداوند عالم بهيچوجه من الوجوه شبيه مخلوقات خود نيست و هر چه در مخلوق ممكن است در ذات خداوند محال و ممتنع است و هر سخني كه بوجهي از وجوه منتهي باين بشود كه خداوند شبيه مخلوقات است يا باطل است يا آنكه معني آن سخن را نفهميدهايد و بغلط آنرا معني كردهايد .
و از جمله آن سخنان يكي همين فرمايش است كه محمد و آلمحمد عليهم السلام نور خداوند هستند و اين فرمايش خود ايشان است كه فرمودهاند ان الله خلقنا من نوره يعني خداوند خلقت فرموده است ما را از نور خودش ، ولي معني نور را بايد فهميد و مطلب اين است كه ذات خداوند از درك خلق بيرون است و اول خلقي كه خلق فرمود و آنرا از عدم بدون كيف و سبب و علتي بوجود آورد يك تجلي بود و خلق را بآن تجلي خلقت فرمود و همه اسماء و صفات خود را در او قرار داد كه بآنها خلق او را بشناسند و اگر اسماء و صفات خود را در او قرار نداده بود احدي معرفت او را پيدا نميكرد چون معرفت ذات خداوند محال است و تا چيزي محسوس نشود معروف نميشود و معرفت بآن حاصل نميشود و اگر اسماء و صفاتي در مقام خلق نداشت كه بآنها او را بشناسند ابداً او را نميشناختند ، اين است كه جميع اسماء و صفات خود را در آن تجلي اعظم اعلي قرار داده است و آنرا بر همان وجهي كه خواسته است [ص 131] او را بشناسند قرار داده ، مثلاً خواسته است كه او را بقدرت بيمنتهي بشناسيم آن تجلي را صاحب قدرت بيانتها قرار داده ، خواسته است كه به علم بيمنتهي او را بشناسيم آن تجلي را صاحب علم بيمنتهي قرار داده ، خواسته است كه او را بيگانگي و بيحدي بشناسيم آنرا يگانه و بيانتها خلق فرموده ، خواسته است او را باحاطه بهمه خلق بشناسيم آنرا محيط بهمه خلق قرار داده ، خواسته است او را بحضور در همه جا بشناسيم آنرا حاضر در همه جا قرار داده ، خواسته است او را به رحمت بيانتها بشناسيم آنرا رحمت بيانتها قرار داده و هكذا كليه صفات ، و هر سخني كه ما در توحيد ميگوئيم برگشتش بذات خداوند نيست چون محال است بلكه باين تجلي است و اين تجلي لفظ ديگرش اين است كه نور خداوند است و در كتاب خود باين لفظ از آن تعبير آورده و فرموده الله نور السموات و الارض يعني خدا نور آسمان و زمين است ، و اين كلمه « الله » در عربي يا كلمه « خدا » در فارسي ذات خدا نيست بلكه اسم او است و خداوند صاحب اين اسم است و اين اسم همان نور و تجلي است و بهمين جهت كلمه الله و كلمه نور را مبتدا و خبر قرار دادهاند و خود كلمه نور هم از اسماء خداوند عالم است و چون اين نور اولين خلق خداست و از همه خلق زودتر و پيشتر خداوند را عبادت كرده است آن نور اوّل عابدين است و خداوند در كتاب خود بحضرت پيغمبر ميفرمايد قل ان كان للرحمن ولد فانا اول العابدين يعني بگو اگر براي ( خداي ) رحمن فرزندي بود پس من اول عابدين هستم ، و از اين فرمايش ميفهميم كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله اول عابدين و همان [ص 132] تجلي اعظم و همان نور هستند و خداوند همه صفات و اسماء خود را در ايشان قرار داده است كه هر كس ايشانرا شناخت خداوند را شناخته باشد و همه صفات كماليه خود را در ايشان قرار داده چون اگر نقصاني در ايشان قرار داده بود خداوند را بصفت نقصان ميبايست بشناسيم يا اگر بيعلم يا كمعلم قرار داده بود ميبايست او را بصفت بيعلمي يا كمعلمي بشناسيم . باري چون ساير خلق را باين نور خلقت فرموده و اقرب خلق بخلق اول آل او عليهم السلام و جانشينان او بودند اين است كه فرمودهاند ان الله خلقنا من نوره و شايد از آنچه عرض كردم دريافته باشيد مراد از آن تجلي اين ابدان ظاهريه بشريه ايشان نيست بلكه آن مقامي است كه قبل از همه خلق است و در همه ازمان بوده و هست و خداوند بآن آسمان و زمين را پر كرده است و اگر آن مقام مقام محدود معين مشخصي بود خدا را ميبايست بصفت محدوديت و مشخص بودن بشناسيم و اين ابدان ظاهريه بشريه محدود و مشخص هستند و اينها در واقع شعلههاي محدود و مشخصي هستند كه حكايت آن مقام غيبي را كه در همه جا هست ميكنند و همه سخنها در آن مقام است ، بلي اين جلوههاي بشري راهي هستند براي ما بسوي آن مقام و همانطور كه ما دسترسي بآتش غيبي نداريم و شعله راه و روزنهاي است كه آتش غيبي از اين روزنه براي ما ظاهر ميشود و هر وقت بخواهيم رو بآتش بكنيم بايد رو باين شعله آتش بكنيم وجودات مقدسه ايشان هم در عالم بشريت راه و روزنه بسوي آن مقام اعلي كه هميشه بوده و هست هستند و اگر بخواهيم رو بآن مقام بكنيم رو باين وجودات مقدسه ميكنيم كه رو [ص 133] بآن مقام كرده باشيم و رو بخداوند كرده باشيم و وجه خداوند كه فرموده است كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذو الجلال و الاكرام يعني هر چيزي فاني است و باقي ميماند وجه پروردگار تو كه صاحب جلال و اكرام است ، آن مقام و آن تجلي و آن نور است كه فاني نميشود و از آن راه بايد توجه بخداوند نمود ، و بيان اين مطالب مخصوصا براي مثل شما كه بسياري از مقدمات لازمه را هنوز نميدانيد بسيار مشكل است و قصدم اين بود كه همين قدر بفهميد كه مراد چنين نوري است كه خداوند آنرا بيسبب و بيكيفيت و بيعلت آنرا خلق فرموده و همه سببها و كيفيتها و علتها را بعد از آن بآن خلق فرموده و آنطور كه متبادر بذهن شما شده كه نعوذ بالله خداوند مثل جسم ملتهبي باشد و نور او آلمحمد باشند نيست و آن نور را بچشم دل بايد ديد و ما كه خداوند ما را در مراتب دانيه خلقت فرموده و در مقام آن نور نيستيم نور نور نور آن نور بما ميرسد و وقتي كه بمنتهي درجه معرفت برسيم و خودي را كنار بگذاريم و آن نور آخري در نفس ما ظاهر شود بآن نور كه حامل همه صفات و اسماء خداوند بقدري كه شايسته درجه پست ما است ميباشد خدا را ميشناسيم و اين است معني آنكه فرمودهاند من عرف نفسه فقد عرف ربه يعني هر كس نفس خود را شناخت پس بتحقيق خداي خودش را شناخته است ، و الا ذات غيب الغيوب مُدرَك و معروف خلق نميشود ، و شايد از اين عرايض پي برده باشيد كه بين معاني فرمايش علماي رباني با آنچه عوام ابتداءاً متبادر بذهنشان ميشود چقدر تفاوت است .
[ص 134] و اما اينكه پرسيدهايد آيا ممكن است انسان داراي نور باشد ؟ باين معني كه نوري مثل نور چراغ داشته باشد البته ممكن هست و محال نيست و در بعض حيوانات دريائي ديده شده كه از بدن آنها نوري ساطع ميشود و اطراف آنها را روشن ميكند چه مانعي دارد كه از بدن انساني هم چنين نوري ساطع شود و لازمه نور دادن التهاب جسم نيست و اجسام فلورسنت بي التهابي در تاريكي ميدرخشند پس اين امر ممكني است و محال نيست و انبيا باعجاز از خود نشان دادهاند مثل حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام كه دست خود را در گريبان خود ميبردند و بيرون ميآوردند و ميدرخشيد يا حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بدن مبارك ايشان نوري داشت كه روايت ميكنند عايشه در روشنائي آن سوزن گمشده خود را پيدا كرد و دليلي نداريم كه روايات را تكذيب كنيم .
اما نور بمعني اثر از قبيل امثالي كه در اول جواب عرض كردم بآن معني چه مانعي است كه انسان داراي نور يعني تأثير در خارج باشد و در روايات است كه حشرات مثل مگس و پشه بر بدن مقدس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نمينشستند و بسيار محتمل است كه بدن مقدس ايشان از غايت اعتدالي كه داشته چنين انوار نامرئي داشته كه آنها را دفع ميكردهاند .
و اما انوار روحاني كه بر ناظر خبير بسيار محسوس و مسلم است و انبياء و اولياء كه بجاي خود در اكثر مردم هم هست و جائي كه شعله به همينقدر جزئي لطافتي كه پيدا كرده حكايت آتش را ميكند و نورافشاني ميكند و در و ديوار را تا مسافات بعيده روشن ميكند روح انسان كه بسيار لطيفتر از آن است بحدي كه [ص 135] حكايت نور حيوة و شعور و فهم را ميكند البته اين انوار را از خود ساطع ميكند و اثر و نور آن بساير ارواح ميرسد . اين بچهها را كه ميبينيد روز بروز شعورشان زياد ميشود زياد شدن شعور از خوردن نان و آب نيست بلكه اين نور شعور پدر و مادرها و اطرافيان است كه بر روح آنها ميتابد و آنرا بنور شعور روشن و كمكم مشتعل ميكند نميبينيد كه اگر بچهاي در ميان حيوانات بزرگ شود و انسان نبيند بيشعور ميماند يا بچههائي كه در خانوادههاي باشعورتر بزرگ ميشوند باشعورتر ميشوند . در بزرگها هم در هر شهر كه عالم بزرگي يا پيغمبري يا امامي در ميانه آنها باشد در اثر نور شعور آنها كه بر روحها ميتابد همه با فهم و شعور ميشوند . مگر همين عربهاي سوسمارخور نبودند كه از غايت نفهمي بت ميپرستيدند و دخترهاي خود را زنده بگور ميكردند بعد از ظهور حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نديديد كه چقدر با فهم و شعور شدند ، همين عمر آن علم سياستي كه پيدا كرد كه هنوز هم سياستمداران امروز انگشت چيده او هم حساب نميشوند خرچراني بيش نبود ولي در اثر معاشرت با آن حضرت و تأثير شعور آن بزرگوار بود كه صاحب چنين شعوري شد كه در مقابل حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ايستادگي ميكرد . يا در معاشرتهاي روزمره نديدهايد كه هر كس با شخص خوشخلقي چند صباحي معاشرت كند خوشخلق ميشود ، با شخص سخاوتمندي معاشرت كند سخي ميشود ، با بخيلي معاشرت كند بخيل ميشود ، با فاسقي معاشرت كند فاسق ميشود ، اينها همه از تأثير روحها بر روي يكديگر است و براي تقريب ذهن شما عرض ميكنم كه اينطور فرض كنيد كه هر روحي [ص 136] مثل دستگاه فرستنده امواجي روحاني از خود صادر ميكند كه بآن امواج نور ميگوئيم و روح شخص طرف مقابل مثل دستگاه گيرنده آنها را احساس ميكند و ميگيرد و از آن متأثر و منفعل و اگر مستعد باشد بحيوتي كه در روح فرستنده بالفعل شده مشتعل ميشود و اينهمه كه در اخبار آلمحمد عليهم السلام براي مجالست با علما و حضور در مجالس علم و معاشرت با نيكان و برادران تأكيد فرمودهاند از اين جهتها است و ايشان اطباي نفوسند و ميدانند كه راه اصلاح شدن ما در چيست و چگونه روحها در مجاورت روحها اصلاح و تعديل ميشوند و چگونه روي هم اثر ميگذارند ، و همچنين منعهائي كه از معاشرت دشمنان و اهل فسق و فجور نمودهاند براي همين است كه روحهاي آنها در روحهاي ما اثر نكند و روحهاي ما را از اعتدال نياندازد و اسرار فرمايشات ايشان از آنچه كه اهل ظاهر ميپندارند بسيار پيچيدهتر و عميقتر است و كمتر كسي بكنه فرمايشات ايشان پي ميبرد ، ولي اگر كسي اهل تسليم باشد و فرمايش ايشانرا بپذيرد و عمل كند چه فهميده باشد و چه نفهميده باشد به نتيجه خوب آنها ميرسد مثل مريضي كه گوش بحرف طبيب كرده باشد و دواي او را خورده باشد چه دانسته باشد كه آن دوا چيست چه ندانسته باشد ان شاء الله بهبودي مييابد ، ولي در تعليمات ائمه عليهم السلام اگر انسان تحصيل علم كرده باشد و وجوه فرمايش ايشانرا هم فهميده باشد البته تأثير آن چندين برابر ميشود و شخص هوشيار خود را تسليم ايشان مينمايد و تا ميتواند پي تحصيل علم به فرمايش ايشان و عمل بآن ميرود .
[ص 137] سؤال سي و هفتم - آيا يك نفر روحاني در مجالس مشايخ بناب بنظر شما ضروري ميرسد يا خير ؟ اگر بلي اين يك نفر نيست و اگر خير چطور يك نفر عادي و معمولي ميتواند نقش يك نفر روحاني را ايفا كند ؟ زيرا شخص روحاني فكرش ٨٠ درصد در باره مسائل مذهبي و ارشاد عامه است ولي يك نفر آدم معمولي حتي بظن قوي نميتواند حتي ٢٠ درصد ارشاد يك عده را بعهده بگيرد ، لطفا توضيح دهيد و پيشنهاد اصلاحي خود را بفرمائيد .
جواب - البته وجود بزرگتر در هر جمعيتي لازم است و اين را خداوند فطري همه بنيآدم بلكه بسياري از حيوانات قرار داده كه حس حاجت به بزرگتر را در فطرت آنها گذارده است و نظم هر جمعيتي بوجود ناظم و بزرگتر آنها برقرار است جز اينكه گاه بواسطه آنكه مردم تغيير فطرت دادهاند گرد بزرگتري جمع ميشوند كه شايسته بزرگتري نيست و بزرگتر واقعي آنست كه در درجات ايمان از سايرين جلوتر باشد و سابقين در ايمان نزد خداوند مقربترند و ميفرمايد السابقون السابقون اولئك المقربون و پيروي چنين سابقين و بزرگترهائي پسنديده خداوند است كه ميفرمايد و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار و الذين اتبعوهم باحسان رضي الله عنهم و رضوا عنه و اعدّ لهم جنات تجري تحتها الانهار خالدين فيها ابدا ذلك الفوز العظيم يعني سابقين اولين از مهاجرين و انصار و آنها كه پيروي كردند آنها را بنيكي كردن راضي شده خداوند از آنها و راضي شدهاند از او و مهيا فرموده است براي آنها بهشتهائي كه زير آنها نهرها جاري است مخلدند در آنها هميشه آنست فوز عظيم ، [ص 138] و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در صفت شخص پرهيزگار ميفرمايند يقتدي بمن كان قبله من اهل الخير و هو امام لمن خلفه من اهل البر يعني اقتدا ميكند بآن كسيكه پيشي دارد بر او از اهل خير و او پيشواست براي آنكه در پس او است از اهل برّ ، و بنا بر اين در ميانه هر جمعيتي پيشوا و پيشروي لازم است كه اقتدا باو بكنند و پيروي او را بكنند و آن پيشوا بايد متقيتر و عالمتر و عاملتر از سايرين باشد و در ايمان سبقت بر ديگران داشته باشد كه سزاوار پيروي كردن باشد ، و ظاهراً مراد شما هم از شخص روحاني چنين كسي بايد باشد و الا روحاني باصطلاح شايع بين مردم كه هر كس چهار كلمه عربي خوانده و چند حديثي ميداند و عبائي و عمامهاي و ريشي دارد او را روحاني ميخوانند به تنهائي اينها كافي نيستند و چه بسا جمعي باين صفت باشند و اهل دنيا باشند و روحانيتي نداشته باشند و روحاني واقعي آنست كه تقوي و علم و عمل داشته باشد و دنيادار و دنيادوست نباشد و خداوند ميفرمايد ان اكرمكم عند الله اتقاكم يعني گراميتر شما نزد خداوند پرهيزگارتر شما است ، و امام عليه السلام ميفرمايد دوستي دنيا سر هر خطيئهاي است ، و باين معني كه عرض ميكنم وجود چنين كسي در ميانه هر جمعيتي چه در بناب باشند و چه در جاي ديگر لازم و ضروري است و اگر باشد نعمتي از خداوند است كه بآنها عطا فرموده و اگر نباشد از خذلان او است كه نخواستهاند داشته باشند و خداوند آنها را محروم فرموده است و خداوند از خلق بينياز است و ميل ذاتي بچيزي ندارد جز اينكه هر كس يا هر جماعتي اگر دعا بكنند و چيزي از او بخواهند [ص 139] استجابت ميفرمايد و بآنها عطا مينمايد و فرموده است ادعوني استجب لكم يعني بخوانيد مرا استجابت ميكنم براي شما ، و اگر نخواهند بآنها نميدهد و فرموده است قل مايعبؤ بكم ربي لولا دعاؤكم يعني بگو خداوند اعتنا نميكند بشما اگر نباشد دعاي شما ، و اگر اهل بناب بزرگتري ندارند از خداوند نخواستهاند و اگر خواسته بودند البته خداوند دعاي آنها را مستجاب فرموده بود و دعا آن نيست كه تنها بزبان بگويند و دعا آن است كه به دل و زبان هر دو باشد و اي بسا كسي كه بزبان دعا ميكند و به دل دعاي برعكس ميكند در اين موقع خداوند دعاي دل و دعاي زبان را هر كدام كه قويتر باشند مستجاب ميفرمايد و دعاي به دل آنست كه انسان واقعا چيزي را بخواهد و اگر چنين باشد ميبيني با دست و زبان و جميع جوارح آن چيز را از خداوند ميخواهد و همه اعضا و جوارح بفرمان دلند نميبينيد اهل دنيا كه دنيا را قلبا دوست ميدارند به دل خود دعا ميكنند و طلب دنيا ميكنند و دست و پا و گوش و علم و فكر و خيال خود را در خدمت دل خود ميدارند و طلب دنيا ميكنند و هر يك بفراخور دعاي خود بچيزي از دنيا ميرسند ، اگر كسي هم به دل بخواهد اهل آخرت باشد همين كار را ميكند و بحاجت خود ميرسد . بايد ديد آنها كه بزرگتري روحاني كه پيشوا و قائدي در سير الي الله ميخواهند براي چه ميخواهند ، اگر ميگويند براي پيروي نمودن و هدايت شدن براه راست او را ميخواهند كه علم او را فرا گيرند و بآن عمل كنند آيا بآنچه كه دانستهاند عمل كردهاند و آنچه براي آنها در اين راه ميسر بوده است پي آن رفتهاند [ص 140] يا نرفتهاند ، اگر نرفتهاند معلوم ميشود واقعا به دل نميخواستهاند و دعاي آنها لقلقه زباني بيش نبوده ، و از شما ميپرسم آيا در ميانه برادران در بناب كسي هست كه مسائل ابتدائي دين مثل احكام نماز و روزه و ساير عبادات و معاملات را بيش از ديگران بداند يا نيست و ميدانم كه هنوز بحمد الله هستند ، آيا ديگران سعي نمودهاند كه آن مسائل را كه عمل بآنها اول قدم سير در راه خداوند است از او فرا بگيرند و عمل بآنها بكنند و بعد طلب زياده بر آنرا بكنند يا سعي ننمودهاند ؟ اگر چنين سعيي ننمودهاند اول اين سعي را بنمايند كه خداوند از آنها بداند كه طالب علم و عملند تا راهنماي بالاتري براي آنها بفرستد . آيا طلب علم را كه خداوند بر هر مسلم و مسلمهاي فريضه فرموده نمودهاند و پي آن رفتهاند و نرسيدهاند يا نطلبيده ميخواستهاند برسند و آيا هر كسي گمان ميكند كه تكاليف براي ديگران است و خود او مستثني است و بانتظار اقدام ديگران مينشيند ؟ هيچ همچنين چيزي نيست ، همه مكلفيم و همه بايد بتكليف خود عمل كنيم . يك وقتي يكي از برادران كه در دهي منزل داشت خدمت مرحوم آقا اعلي الله مقامه شكايت ميكرد كه اهل آن ده پابند امور شرعي نيستند و حتي كسي در آن ده اذان نميگويد ، فرمودند شما خودتان كه هستيد چرا اذان نميگوئيد ؟ حال اغلب مثل آن برادر فكر ميكنند كه فكر ميكرد اذان را بايد ديگران بگويند و او بشنود و فكر نميكرد كه اذان براي همه مستحب است و خود او هم مكلف است و اگر ديگران عمل نميكنند خود او كه يكي از مكلفين است عمل باين مستحب بكند . حال در اينجا هم مطلب همين طور است [ص 141] اگر اذان مستحب است طلب علم فريضه است و هر كس بدون انتظاري از ديگران خود بايد باين فريضه تا آنجا كه ممكن است عمل كند و اگر همه باين فريضه عمل كنند و در طلب علم و عمل باشند البته در ميانه آنها اشخاصي مستعدتر از ديگران پيدا خواهند شد كه واقعا ريخته اين كارند و جلو ميافتند و هدايت ميشوند و باعث هدايت ديگران ميشوند ، و گمان نكنيد كه چنين استعدادهائي ممكن است پيدا نشود چون خداوند عالم حكيم و كامل است و خلقت او هم كامل است و براي برآورده شدن حاجات اجتماع براي هر حاجتي استعدادهائي در خلق گذارده كه صاحبان آنها پي آن ميروند و حاجت سايرين را در آن باب برميآورند ، نميبينيد كه خداوند جماعتي را مستعد براي آهنگري خلقت فرموده ، جماعتي را مستعد براي نجاري ، جماعتي را مستعد براي زراعت و هر يك باستعداد طبيعي پي آنچه ذوق آنرا دارند رفتهاند و بهمين علت امر ملك چرخيده و ميچرخد و اگر خداوند كسي را مستعد نجاري مثلاً خلقت نفرموده بود امور نجاري ملك معوق ميماند و ملك خداوند ناقص بود . حال چه گمان داريد به حكمت خداوند در باره بزرگترين حاجات خلق يعني وجود راهنمائي كه آنها را بسوي راهي كه خداوند همه اين خلق را براي پيمودن آن راه خلقت فرموده هدايت كنند ، آيا ميگوئيد اخلال باين حكمت فرموده يا نفرموده ؟ البته كه نفرموده است و يقيناً صاحبان چنين استعدادهائي در ميانه خلق و در ميانه هر جماعتي فراخور احوال آنها هستند . نميبينيد كه خداوند از هر فرقه و جماعتي خواسته است كه يك يا چند نفر را از ميانه خود براي طلب تفقه [ص 142] اعزام دارند آنجا كه ميفرمايد و ماكان المؤمنون لينفروا كافة فلولانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون يعني نيست بر مؤمنين كه همگي كوچ كنند چرا از هر فرقهاي طائفهاي را نميفرستند كه تفقه در دين كنند و بترسانند قوم خود را چون برگردند نزد آنها تا حذر نمايند ، و اگر در ميانه هر فرقه چنين قوابل مستعدهاي را خلقت نفرموده بود چنين امري نميفرمود . حال اگر جماعتي باشند كه هيچكدامشان حاضر نباشند دست از دنيا و دنيادوستي بردارند و همه فكر و ذكرشان در آباد كردن دنياشان باشد و هيچكدام پي تحصيل علم نروند مثل اينست كه دستهجمعي دعا ميكنند و بخداوند عرض ميكنند ما طالب علم نيستيم ما راهنما نميخواهيم ما ميخواهيم مشغول دنياي خود باشيم ، خداوند هم دعاي آنها را مستجاب ميفرمايد و آنها را محروم از آنچه طالب نيستند ميدارد ، مثل قوم حضرت موسي كه خداوند منّ و سلوٰي براي آنها فرو ميفرستاد ولي راضي نبودند و خداوند از آنها حكايت ميفرمايد كه گفتيد اي موسي هرگز صبر بر يك طعام نخواهيم كرد بخوان براي ما خدايت را كه بيرون بياورد براي ما از آنچه از زمين ميرويد از سبزي آن و خيار آن و سير و عدس و پياز آن ، حضرت موسي فرمود آيا چيزي كه پستتر است بجاي چيزيكه بهتر است ميخواهيد ؟ در شهري فرود آئيد و براي شما خواهد بود آنچه خواستيد ، و زده شد بر آنها ذلت و مسكنت و برگشتند بغضب خداوند ، تا آخر آيه شريفه كه ترجمه نميكنم . و تأويل آيه شريفه اين است كه مراد از طعام علم است علمي كه خداوند آنرا نازل فرموده [ص 143] و سير و عدس و پياز امور دنيا است و آن شهرْ دنيا است كه از باب خذلان فرموده در آن منهمك شويد و اينها كه ميخواهيد در آنجا است .
حال وقتي كه جماعتي از صبح تا شام در پي دنيا و طلب دنيا و جمع مال و برآوردن مشتهيات حيواني خود باشند و كمتر رو بخداوند بكنند يا نعوذ بالله نكنند و در پي علم باوامر خداوند و عمل بآنها نباشند در مسجد حاضر نشوند در مجلس علم حاضر نشوند كتاب علمي نخوانند بمواعظ بليغه كه در دست دارند گوش نكنند و اگر هم اتفاقا بشنوند متعظ بآن مواعظ نشوند حتي عشري از آنچه در راه باطل و لغو خرج ميكنند در راه تحصيل علم دين صرف ننمايند . هر سال صد تومان دويست تومان سيصد تومان يا بيشتر مثلا از اين مجلهها و نشريات مزخرف فاسد كه جز تخريب اخلاق و بيديني و تعليم دزدي و جنايت و خيانت و دروغگوئي و منافيات عفت چيزي در آنها نيست با كمال حرص و ولع بخرند و نصف آنرا هم صرف خريد كتاب ديني كه خير دنيا و آخرت آنها در خواندن و عمل كردن بآنها است ننمايند و صرف پول را در اين راه غرامت و ضرر محسوب دارند . يا آنكه سالي هزار دو هزار سه هزار بلكه چهار هزار تومان از هر جا هست براي تحصيل فرزندان خود از هر جا كه هست ولو به گرو گذاشتن كاسه و كوزه فراهم مينمايند كه اين تحصيل كند و شغلي پيدا كند و پولدار شود و دنيايش آباد شود ولي اين بچه را هيچوقت نمينشانند و عقايد حقه را باو تعليم نميكنند و لااقل مسائل ديني روزمره را باو تعليم نميكنند يا نزد كسي نميفرستند كه او تعليم باو بدهد يا اقلا چند [ص 144] كتاب ديني براي او نميخرند كه آنها را بخواند بلكه خودش ياد بگيرد و عمل كند و خانه آخرتش آباد شود . يا مبلغها صرف جهيز دخترها ميكنند ولي يادشان نميآيد كه يك كتاب مسئله يك كتاب ديني هم بخرند همراه او بكنند كه لااقل بداند كي بايد غسل كند كي بايد وضو بگيرد كي بايد نماز بخواند كي بايد نماز نخواند و هكذا . حال جماعتي كه بدينگونه باشد حال ايشان آيا فرقي بين دعاهاي آنها و دعاهاي قوم موسي (ع) هست يا نيست و آيا معني اعمال آنها اين نيست كه ميگويند ما طالب علم نيستيم طالب هدايت نيستيم ما از آنچه در زمين دنيا ميرويد ميخواهيم و آيا ميخواهند خداوند بطوري غير از آن طور كه دعا كردهاند استجابت آنها را بفرمايد ؟ نه والله ، خداوند از طاعت و معصيت مردم بينياز است هر كس هر چه ميخواهد همانرا باو ميدهد مگر آنكه از بركت دوستان و بندگان خالصش بآنها كه اسراف بر نفس خود كردهاند چيزي عنايت فرمايد . و قصدم از اين عرايض برادران اهل بناب تنها نيستند و ان شاء الله در ميانه دوستان آلمحمد عليهم السلام كمتر از اين قبيلها هست ولي معاشرت اهل دنيا در آنها بياثر نبوده و نيست و تا اندازهاي دست بالا را گرفتم كه ميزاني باشد و هر كس خود را با آن بسنجد و حساب كار خودش را خودش بنمايد همانطور كه خداوند در روز قيامت ميفرمايد اقرء كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيبا يعني بخوان كتابت را و نفس خودت كافي است كه حساب خود را بكني ، و اگر نه اين بود كه ميترسم كوتاهي در اداي حق برادران كرده باشم و آنچه از خير آنها [ص 145] دانستهام نگفته باشم همين قدرها را هم عرض نميكردم و شخصي خاص و جماعت خاصي را در نظر ندارم همينقدر خواستم كه تذكري داده باشم كه ان شاء الله بمؤمنين نفعي بدهد چنانچه خداوند ميفرمايد و ذكّر فان الذكري تنفع المؤمنين يعني تذكر بده پس تذكر دادن نفع ميرساند به مؤمنين .
و سخن ما در جواب طلب راهنمائي شما بود و پيشنهاد اصلاحي خواسته بوديد و حاصل عرايض اين است كه برادران در صدد تحصيل علم و عمل باشند در مجالس علم و ذكر محمد و آلمحمد عليهم السلام حاضر شوند بكتب علمي ايشان رجوع نمايند و از مواعظ علما كه بحمد الله در دسترس برادران كم و بيش هست پند بگيرند و بآن عمل كنند ، تا آنجا كه عالم بعلمي از علوم آلمحمد عليهم السلام در شهر و بلد خودشان باشد باو رجوع نمايند و از او فرا بگيرند ولو يك مسئله شرعي باشد ، وقتيكه همه يا اكثريت يا جماعتي در اين صدد باشند اين خود دعائي براي مزيد نعمت خواهد بود و خداوند ميفرمايد لئن شكرتم لازيدنكم يعني اگر شكر بكنيد البته البته بر شما زياد ميكنم ، و وقتي كه جماعتي در اين خيالها باشند در ميانه آنها مستعدترهائي هم براي تحصيل علم پيدا ميشوند و بخواندن كتب ديني و فرمايشات آلمحمد عليهم السلام و شنيدن مواعظ دوستان ايشان ايمان ضعيفشان تحريك ميشود و راغب ببندگي خداوند و معرض از دنيا ميشوند و در پي تحصيل علم اگر چه ضرر بدنياشان داشته باشد برميآيند ، در ولايت خودشان عالمي نيابند بجائي ميروند كه عالمي را در آنجا بشناسند و بفرمايش حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود اطلبوا العلم ولو بالصين يعني [ص 146] بطلبيد علم را ولو در چين باشد ، عمل ميكنند و ميروند و ياد ميگيرند و برميگردند و اسباب هدايت خود و ديگران ميشوند ، و بحمد الله خداوند براي برادران ما اسباب اين كار را بسهولت فراهم فرموده در كرمان مدرسهاي براي همين كار داريم هر كس مايل باشد كه درس بخواند حجره و وسايل آسايش و خرج زندگي متوسطي براي او فراهم است و اهل خير جزاهم الله خيرا اين اسباب را فراهم آوردهاند . علي العجاله بقدر تعليمات ابتدائي ديني و مسائل شرعي معلميني هم هستند و قدم اول را بسهولت در اين راه ميتوانند بردارند و البته اگر كسي قدم اول را بردارد و طالب قدم دوم باشد خداوند بر حسب وعدهاي كه فرموده است الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا يعني آنها كه مجاهده در راه ما بكنند البته البته آنها را براههاي خودمان هدايت ميكنيم ، حاجت او را برميآورد و عالم بزرگتر و بالاتري باو ميشناساند كه براهنمائي او در اين راه پيش برود و اگر الآن علمائي امثال مشايخ سابقين ما كه خداوند آنها را بنعمت ابتدائي بما شناسانده نميشناسيم از آن جهت نيست كه خداوند چنان بندگاني امروز ندارد يا قادر بر خلقت علما نيست و مخبرين صادق خبر دادهاند كه هميشه در هر دوره و زمان امثال حضرت سلمان و ابوذر و مؤمنين سابقين هستند جز اينكه وقتي كه كسي طالب علم آنها نباشد يا استعداد آنرا نداشته باشد خود را باو نميشناسانند و قسم بخدا كه ما جماعت شيخيه ناسپاسي كرديم و قدر آن بزرگواران را ندانستيم تا باينجا رسيديم كه از معرفت چنان بزرگواراني محروم شدهايم و قصدم عيبگيري بر برادران نيست خود اين حقير سراپا تقصير خود را [ص 147] از همه برادران مقصرتر ميدانم و قصدم ياد آوري بخودم قبل از ديگران است خداوند را ميخوانيم بحق محمد و آلمحمد عليهم السلام كه ما را از اين خواب غفلت بيرون بياورد و ما را معرض از دنيا و راغب بآخرت و اولياي نعم خود فرمايد آمين رب العالمين .
سؤال سي و هشتم - صحبت از ذوالفقار علي بود پدرم ميگفت اي بابا ذوالفقار علي را چند مرد نميتوانست از زمين بلند كند و دو لبه داشت و از آسمان فرستاده بودند ! و فلان و بهمان . . . گفتم شمشيري بود معمولي كه پيامبر در يكي از غزوات بدست آورد و يا والله پيشكشي يك نفر بود . . . بالاخره پيامبر به علي (ع) هديه فرمود و اگر شمشيري بهتري بود براي علي (ع) فرق نميكرد آيا قدرت كشتار كفار مربوط بشمشير بود ؟! يا براستي قدرت بازوي علي ؟ ديگر اينكه آيا اميرالمؤمنين علي (ع) همانطوريكه در اخبار آمده است و اگر آن صفات ظاهري را با هم تركيب كنيم يك مرد زيبا و سايهديده و در سايه پرورش يافته و نازكنارنجي بوجود ميآيد در حالي كه حضرت علي (ع) يك مرد كاملاً كاملاً خشن و ستبر و با قلب كاملاً كاملاً رؤوف و مهربان بود و يك جنگاور (ظ) ورزيده و رزمديده و تمرينكرده مگر غير از اين است ؟ اگر هست بچه دليل و اگر نيست پس اين اخبار در باره وي چگونه صحت دارد ؟ و تصويري كه بوسيله يك نقاش كه اكنون نسخه اصلي آن در فرانسه در موزه لوور پاريس وجود دارد گوياي خشونت ظاهري علي است براستي ميتوان صورت ظاهري علي را نقاشي كرد يا خير ؟ اگر بلي چطور چنين چيزي ممكن است ؟ اگر خير چرا ؟ لطفا توضيح دهيد .
[ص 148] جواب - از علامت تعجبي كه بعد از عبارت « از آسمان فرستاده بودند » گذاردهايد معلوم ميشود كه هنوز خيلي كممعرفت هستيد و اگر معرفت شما زيادتر بود و از كتب مشايخ اعلي الله مقامهم بيشتر مطالعه كرده بوديد و دقت كرده بوديد چنين علامتي در مقابل روايتي كه پدر شما كرده بود كه مشعر بر نعوذ بالله استهزا يا انكار اخبار مخبرين صادق است نميگذارديد و ميدانستيد كه خبري كه از حضرت پيغمبر يا ائمه اطهار عليهم السلام از طريق مخبرين صادقين رسيده باشد ميبايد آنرا بپذيريم اگر معني آنرا فهميديم خداوند را شكر كنيم و اگر نفهميديم آنرا بخود ايشان رد كنيم و بگوئيم خود داناترند بآنچه فرمودهاند ، نه اينكه عقل ناقص خود را ميزان صحت و سقم اخبار ايشان قرار دهيم و هر چه بعقل ناقصمان درست نيامد آنرا رد يا انكار نمائيم و اگر ما چنان عقل كاملي داشتيم محتاج به پيغمبر و امام نبوديم و اينكه خداوند ايشانرا براي هدايت ما فرستاده بزرگتر دليلي است كه عقول ما ناقص است و خداوند راضي نبوده كه آنها را ميزان كار خود قرار دهيم ، و اگر ميگوئيد كه عقول خلق كامل است اينهمه اختلافات از چيست و اگر همه درك حقايق امور را ميكردند اختلافي نميبايست داشته باشند حال كه اختلاف دارند يقيناً جماعتي از آنها صاحب عقل كامل نيستند و از كجا فهميديد كه خود شما از همان ناقصعقلها نيستيد و اين نصيحت مرا بشنويد و بدليل عقل بفهميد كه عقل شما كامل نيست و صحت و سقم امور را بآن نميتوان سنجيد و شما كه معني آسمان را هنوز نميدانيد و مثل [ص 149] عوام آسمان را همين فضاي آبيرنگ بالاي سر ميدانيد و خيال ميكنيد معني آن همين است و بس مطلقاً حق نداريد كه در اين امور اظهار نظر نمائيد ، آيا براي شما كافي نيست كه خداوند در كتاب خود فرموده است كه مائده از آسمان بر حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام نازل فرموده و آيا خدائي كه مائده ميتواند بفرستد شمشير نميتواند بفرستد ؟ البته از همان آسماني كه مائده را فرستاده شمشير هم ميتواند بفرستد ، ولي اول معني آسمان را اگر ميتوانيد بفهميد اگر نفهميديد سكوت كنيد ديگر انكار بصورت تعجب ننمائيد و بدانيد كه منحصر به مائده و شمشير نيست كه خداوند آنها را فرستاده باشد بلكه همه چيزها را از خزائن خود نازل فرموده و ميفرمايد ان من شيء الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم يعني نيست چيزي مگر آنكه نزد ما است خزائن آن و فرود نميفرستيم آنرا مگر باندازه معلومي ، حال شما هر وقت كيفيت و معني نازل كردن ساير چيزها را از آن خزائن فهميديد معني نازل كردن شمشير را هم از آسمان ميفهميد و تعجبي نميكنيد ولي فهم اين قبيل مطالب مشكله هنوز براي شما زود است و راه آن اين است كه ابتداءاً اهل تسليم باشيد و قبول نمائيد كه هر چه فرمودهاند صحيح است و بهمان ظواهر امور كه ميفهميد بگيريد و عمل كنيد و آنچه نميفهميد از آن سكوت كنيد و همان تسليم و عمل اسباب پيشرفت و ترقي فهم شما ميشود و كمكم امور بالاتري را ميفهميد و تا پله اول نردبان را طي نكنيد به پله دوم نميرسيد و پله اول همان تسليم است و تسليم معني اسلام است اول آنرا تحصيل كنيد تا بعد بهر جا كه خداوند بخواهد برسيد .