ولي از آنجا كه معرفت اشخاص آن بزرگواران بر همه خلق واجب است و همه هم اهل حكمت نيستند كه از آن راه‌ها بفهمند خداوند عدد و اشخاص آنها را بر زبان پيغمبر خود بعامه خلق رسانيده است و حتي در كتاب خود هم اسم آن بزرگواران را فرموده بوده جز اينكه بعد از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله آنها كه حق ائمه عليهم السلام را غصب كردند آن آيات را هم برداشتند و مضمون حديث است كه اگر قرآنرا دست نزده بودند اسم همه ما را در آن ميديديد ، ولي بحمد الله اين مطلب در فرمايشات حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بوده و بما هم رسيده است و در واقع همان نصب حضرت اميرالمؤمنين [ص 90] عليه السلام كفايت از اين امر كرده است چون هر امامي بامر خداوند امام بعد از خود را معرفي فرموده ولي معذلك حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله هم در فرمايشات خود مكرر بيان اين مطلب را فرموده‌اند و براي تيمن و تبرك يكي از آن احاديث را كه به حديث لوح مشهور است براي شما روايت ميكنم كه كفايت از جميع اخبار بكند :

پس از حضرت ابي‌عبدالله است عليه السلام فرمود فرمود پدرم عليه السلام به جابر بن عبدالله انصاري كه من حاجتي بتو دارم كه هر وقت آسان باشد براي تو خلوت بكنم با تو و از تو بپرسم ، جابر عرض كرد در هر يك از اوقات كه بخواهي ، پس خلوت فرمود با او پدرم عليه السلام پس فرمود اي جابر خبر بده بمن از لوحي كه ديدي آنرا در دست مادرم فاطمه دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله و آنچه خبر داد تو را بآن كه در آن لوح نوشته بود ، جابر عرض كرد خداوند را شاهد ميگيرم كه من وارد شدم بر مادرت فاطمه در حيوة پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله كه تهنيت بگويم باو بولادت حسين عليه السلام پس ديدم در دستش لوح سبزي كه گمان كردم از زمرد است و ديدم در آن نوشته‌اي سفيد شبيه بنور آفتاب پس عرض كردم پدر و مادرم فداي تو اي دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله اين لوح چيست پس فرمود اين لوح را خداوند عزوجل به پيغمبرش صلي الله عليه و آله هديه فرموده در او است اسم پدرم و اسم شوهرم و اسم دو پسرم و اسماء اوصياء از اولادم پس عطا فرموده آنرا بمن پدرم كه مسرور بكند بآن مرا ، پس جابر گفت كه آنرا مادرت فاطمه بمن مرحمت فرمود پس آنرا خواندم و از [ص 91] آن نسخه برداشتم ، پس پدرم عليه السلام باو فرمود ميتواني آنرا بمن نشان دهي ؟ عرض كرد بلي ، پس پدرم عليه السلام با او تشريف برد تا بمنزل او رسيد پس صحيفه‌اي از پوست براي پدرم عليه السلام بيرون آورد پس پدرم عليه السلام باو فرمود اي جابر نظر كن تو در كتابت كه من بر تو بخوانم پس نظر كرد جابر در نسخه‌اش و خواند آنرا پدرم پس يك حرف با هم مخالفت نداشتند پس جابر عرض كرد خداوند را شاهد ميگيرم كه من اينطور آنرا ديدم در لوح نوشته بود :

بسم الله الرحمن الرحيم اين كتابي است از خداوند عزيز عليم براي محمد نور او و سفير او و حجاب او و دليل او نازل كرده است آنرا روح الامين از نزد رب العالمين بزرگ بدار اي محمد اسماء مرا و شكر كن نعمت مرا و انكار مكن نعمتهاي مرا هراينه منم خدا نيست خدائي جز من منم شكننده جبارين و هلاك‌كننده متكبرين و ذليل‌كننده ظالمين و دين قراردهنده دين هراينه منم خدا نيست خدائي جز من پس هر كس اميد داشته باشد به غير فضل من يا بترسد غير عدل مرا عذاب ميكنم او را عذابي كه بآن عذاب نميكنم احدي از عالميان را پس فقط مرا بندگي كن و بر من توكل كن هراينه من مبعوث نكردم پيغمبري را پس ايام او را كامل كردم و مدت او منقضي شد مگر اينكه قرار دادم براي او وصيي و هراينه من فضيلت دادم تو را بر ( همه ) انبياء و فضيلت دادم وصي تو را بر ( همه ) اوصياء و گرامي داشتم تو را به دو فرزندت بعد از او و به دو سبط ( فرزندزاده ) تو حسن و حسين پس قرار دادم حسن را معدن علم خودم بعد از انقضاي مدت پدرش و قرار دادم حسين [ص 92] را خازن وحي خود و اكرام كردم او را بشهادت و ختم كردم براي او بسعادت پس او است افضل كسانيكه شهيد شدند و بالاترين شهدا از حيث درجه قرار دادم كلمه تامه خودم را با او و حجت بالغه را نزد او بسبب عترت او ثواب ميدهم و عقاب ميكنم ، اول آنها علي است سيد العابدين و زينت اولياي گذشته من ، و پسر او شبيه جد محمودش است شكافنده علم من است و معدن حكمت من است . هلاك خواهند شد شك‌كنندگان در جعفر ردكننده بر او پس ردكننده بر من است حق است قول من هراينه اكرام ميكنم جايگاه جعفر را و مسرور ميكنم او را در شيعيانش و ياري‌كنندگانش و دوستانش ، برگزيدم بعد از او موسي و اختيار كردم بعد از او فتنه كور تاريكي زيرا كه رشته فريضه من منقطع نميشود و حجت من پوشيده نميماند و دوستان من سبقت بر آنها گرفته نميشود آگاه باش و هر كس يكي از آنها را انكار كند پس بتحقيق انكار كرده است نعمت مرا و هر كس تغيير دهد يك آيه از كتاب مرا پس بتحقيق افترا بسته است بر من و واي بر شك‌كنندگان انكاركننده وقت انقضاي مدت بنده‌ام موسي و حبيب من و برگزيده من هراينه تكذيب‌كننده به هشتمي تكذيب‌كننده است بهمه اولياي من و علي ولي من و ناصر من و كسي كه بر او ميگذارم اثقال نبوت را و امتحان ميكنم او را به تحمل آنها ميكشد او را عفريت متكبري دفن ميشود در شهري كه بنا نموده است آنرا بنده صالح ذوالقرنين در كنار بدترين خلقم حق است قول من ، هراينه روشن ميكنم چشم او را به محمد پسرش و جانشينش بعد از او پس او وارث علم من [ص 93] است و معدن حكمت من است و موضع سرّ من است و حجت من است بر خلق من ، قرار دادم بهشت را جايگاه او و قبول كردم شفاعت او را در هفتاد هزار از اهل بيتش كه همه مستوجب آتش بودند و ختم ميكنم بسعادت براي علي ولي من و ناصر من و شاهد در خلقم و امين من بر وحيم ، بيرون ميآورم از او دعوت‌كننده به راهم و خازن علمم را حسن پس كامل ميكنم آنرا به پسرش رحمة للعالمين بر او است كمال موسي و روشني عيسي و صبر ايوب ، ذليل خواهند شد دوستان من در زمانش ، سرهاي آنها را هديه ميبرند همانطور كه هديه ميبرند سرهاي ترك و ديلم را پس كشته ميشوند و سوزانده ميشوند و خائف و مرعوب و ترسان ميباشند ، رنگين ميشود زمين بخونهاي آنها و منتشر ميشود ويل و رنين در زنهاي آنها ، آنهايند دوستان من حقاً بآنها دفع ميكنم هر فتنه كور تاريكي را و بآنها برطرف ميكنم زلزله‌ها را و برميدارم بند و غلها را ، بر آنها است صلواتي از پروردگارشان و رحمتي و آنهايند هدايت‌يافتگان .

عبدالرحمن بن سالم گفت كه ابوبصير گفت اگر در عمرت جز همين حديث را نشنيده باشي كفايت ميكند تو را پس پوشيده بدار آنرا مگر از اهلش .

سؤال بيست و نهم - نظر مشايخ راجع به قسمت الهي چگونه است ؟ آيا براستي در جهان زندگي قسمت مفهومي دارد يا خير ؟ بچه علت آيا خود بشر است كه سرنوشت خود را خود بوجود ميآورد يا خير ؟ اگر خير چطوري ؟ لطفا توضيح دهيد .

جواب - اين مسئله از مسائل بسيار مشكل است و فهم جواب آن هم [ص 94] دشوار است چون منتهي بمسئله جبر و تفويض ميشود و غور در آنرا براي عامه خلق منع فرموده‌اند چون عقول بكنه آن پي نميبرند و گمراه ميشوند و راه نجات آن است كه پس از آنكه بتسديد و تأييد خداوند بصدق فرمايشات انبيا عليهم السلام پي بردند اين مطلب را از ايشان بپذيرند كه خداوند عالم عادل است و ظلم به بندگان نميفرمايد و هر مفهومي چه از نظر بامور ملك چه از نظر در اخبار ايشان براي آنها حاصل شود كه منافي عدل خداوند باشد بدانند كه باطل است ، و براي اينكه همينقدر بفهميد كه فهم اين مسئله چقدر دشوار است كلمات مختصري بقدري كه از فرمايشات مشايخ اعلي الله مقامهم كه همه مأخوذ از اخبار آل‌محمد عليهم السلام است بفهم ناقص خود استنباط كرده‌ام براي شما مينويسم و اين مطلب را توجه داشته باشيد كه مطالب هر چه مشكلتر ميشود الفاظ بيان آنها آسانتر مينمايد و اگر قوه فهم و قدرت فرو رفتن در مطلب را به تيغه خيش تراكتور تشبيه كنيم و مطلب مورد نظر را به زمين ، بايد بگوئيم كه مطالب مشكل مثل زمين خيلي سختي است كه اصلا نيش تيغه خيش در آن نمي‌نشيند و روي آن ميخزد و تراكتور با كمال سهولت آنرا روي زمين ميكشد ولي زمين شكسته نميشود ولي احياناً اگر تيغ در اين زمين سخت نشست آنوقت است كه مي‌بينيد تراكتور از حركت ميايستد مگر آنكه خيلي قوي باشد و از عهده شكستن آن زمين برآيد ، و اين مقدمه را براي آماده كردن ذهن شما نوشتم كه مهياي چنين جوابي باشيد كه از روي آن اي بسا بسهولت رد شويد و مشكلي نبينيد و در آخر هم ببينيد كه مسئله‌اي حل نشد ولي [ص 95] واقع امر چنين نيست و مسئله بسيار مشكل است و اميدوارم كه خداوند زبان آساني مرحمت فرمايد كه شايد چيزي از آن ان شاء الله دستگير شود .

پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه خداوند عالم را ميل خاصي در ذات او نيست چون ميل خاص ناشي از نوعي تعين و محدوديت است و ذات خداوند را تعين و محدوديتي نيست و معني اينكه عادل است همين است كه ميل بهيچ طرف ندارد و اقتضائي در ذات او نيست و خلق را بر حسب اقتضاي خود خلق خلق فرموده و اقتضاي خلق زبان دعاي آنها است و وجودي كه خداوند بآنها عطا فرمود استجابت او است كه آنها را بر حسب سؤال خود آنها ايجاد فرموده و دعا و استجابت هر دو در خلق است و خداوند بعلم خود كه قبل از خلق خلق ميدانسته كه هر يك چه ميخواهند باشند آنها را خلقت فرموده و باحدي ظلم نفرموده است كه بر غير آنچه خود خواسته آن را قرار داده باشد نمي‌بينيد قرمزي مثلا از خداوند خواسته كه آنرا قرمزي قرار دهد خداوند هم آنرا قرمزي قرار داده و خود قرمزي هيچ تقاضائي ندارد كه زردي باشد و آن قرمز است مثلا چوب قرمز كه ممكن است بگويد چرا زرد نشده‌ام و اين سؤال بعد از خلقت است كه چوب خلق شده قرمزي هم خلق شده زردي هم خلق شده و چوب ميپرسد چرا قرمزي با من مقرون شده و باو جواب داده مي‌شود كه تو در اصل خلقت از خداوند قابليت رنگ‌پذيري را خواسته بودي و خداوند بتو عطا فرمود قرمزدانه هم از خداوند قوه قرمزكنندگي را خواسته بود باو عطا فرمود حسن نام هم مثلا از خداوند قدرت حركت دادن اشياء [ص 96] را خواسته بود خداوند هم باو عطا فرمود تو و قرمزدانه هم از خداوند قابليت حركت داده شدن و تحرك را خواسته بوديد بشما هم آنرا عطا فرمود . حسن نام با آن قدرت ، تو و قرمزدانه را حركت داد كه شما را بهم متصل كند شما هم بآن قابليت قبول تحريك او را كرديد و بهم متصل شديد قرمزدانه قوه رنگ كردن را داشت تو هم استعداد رنگ‌پذيري اين شد كه قرمز شدي و در هيچ جا ظلمي واقع نشد و خداوند بر خلاف اقتضاي هيچكدام عطائي نفرمود و ظلمي بهيچ كدام نكرد . حال در مجموع ملك هم همينطور است هر پيش‌آمدي كه ميشود بفعل يكي از موجودات و بانفعال ديگري است و قوه فعل و انفعال را خداوند بر حسب سؤال آنها بآنها عطا فرموده و بميل و اقتضاي خاصي از ذاتش نبوده است و كليه حوادث ملك از گذشته و آينده مولود اين فعل و انفعالات است و همه اجزاي ملك در آن سهيمند كه هر يك بر حسب اختياري كه كرده‌اند و سؤالي كه از خداوند كرده‌اند صاحب نوعي فعل و نوعي انفعال شده‌اند و از جمله حوادث اين ملك حوادثي است كه مثلاً بر زيد نام پيش ميآيد كه پيش از وقوع بآنها سرنوشت و بعد از آن بآن‌ها سرگذشت ميگوئيم و در اين سرگذشت يا سرنوشت همه اجزاي ملك شريكند كه هر يك باختيار خود فعلي يا انفعالي را انجام داده‌اند ، و از جمله اجزاي اين ملك يكي هم خود اين شخص زيد است كه سرنوشت او مولود بين فعل و انفعال‌هاي خود و فعل و انفعال‌هاي ساير اجزاي ملك است و هر يك از طرفين اگر نبودند و فعل و انفعال خود را نداشتند آن سرگذشت [ص 97] پيش نميآمد . پس ميتوان گفت كه باعث سرنوشت هر كسي فعل و انفعالات خود او است و اگر فعل و انفعالات خود او نبود آنطور پيش نميآمد و بي فعل و انفعال او ساير موجودات نميتوانستند آن حوادث را جبراً براي او پيش بياورند و باصطلاح بگوئيم قسمت او اين بوده است ، و اينكه خداوند در علم سابق خود ميدانسته كه اين بر حسب اختيار خود چه فعل و انفعالاتي خواهد داشت و ساير موجودات چه فعل و انفعالاتي و نتيجه مجموع چه حوادث و چه سرگذشتي است منافاتي با اينكه زيد هر چه كرده باختيار خودش بوده ندارد و اگر درست توجه باين عرايض كرده باشيد سفسطه عمر خيام را كه در شعر خود گفته :

مي خوردن من حق ز ازل ميدانست گر مي نخورم علم خدا جهل بود

بر شما روشن ميشود . و براي مزيد توضيح بايد عرض كنم كه مقصود از علم سابق خداوند سبقت زماني نيست و زمان خودش از مخلوقات خداوند است و ظرف براي علم خداوند واقع نميشود مثل اينكه روز شنبه ظرفي است كه فعل ما در آن واقع شده و اينكه گفته ميشود علم سابق خداوند قصد سبقت رتبي است نه سبقت زماني و نفس حوادث در هر زماني كه باشند حروف كتاب علم خدايند .

باري در اين قبيل مسائل هر چه توضيح داده شود پيچيده‌تر ميشوند و حاصل كلام اين است كه قسمت مسلم و اجباري نيست و ليس للانسان الا ما سعي يعني نيست براي انسان مگر آنچه سعي و كوشش بكند ، و اگر غير اين بود دعوت همه انبيا باطل [ص 98] بود و عذاب و عقاب خداوند همه ظلم بود و خداوند هم نعوذ بالله مثل مخلوقي از مخلوقات بود .

سؤال سي‌ام - آيا واقعه كربلا يك قسمت الهي بود ؟ يا حضرت حسين شخصا اين تصميم را بدون اتكاء به عامل ديگري گرفت يا آمدِ كار اين ماجرا را بوجود آورد ، اگر قسمت بود پس شمر در اين ماجرا بي‌تقصير نيست ؟ لطفا توضيح دهيد .

جواب - از آنچه در جواب مسئله پيش عرض كردم معلوم ميشود كه واقعه كربلا قسمت الهي بمعني اجباري از طرف خداوند نبود و حضرت سيدالشهدا هم باختيار خداداده كه بهمه مخلوقاتش آنرا داده بندگي خداوند را اختيار فرمود و بتكليف شرعي خود يعني بيعت نكردن با يزيد عمل فرمود شمر هم با همدستانش باختيار خداداده معصيت خداوند يعني دشمني آن بزرگوار و دوستي يزيد را اختيار كردند و واقعه كربلا مولود بين فعل و انفعالات اختياري طرفين بود و خداوند بحضرت سيدالشهداء عليه الصلوة و السلام و ياران او صلوات الله عليهم بمقتضاي بندگي و اطاعت ايشان جزاي خير عطا فرمود و به شمر و يارانش بمقتضاي معصيت آنها جزاي شر عطا فرمود و شمر و يارانش هيچ اجباري در آنچه مرتكب شدند نداشتند و تقصير از خود آنها بود .

سؤال سي و يكم - روزي كه قرار باشد جهان ما منهدم شود روز محشر باصطلاح ما از فرداي اين روز موعود فرا ميرسد آيا در يك روز بدون اينكه كره زمين ما منهدم گردد عموم زندگان بمردگان مي‌پيوندد و بدين طريق محشر كبري برپا ميشود آيا خبري در اين باره آمده [ص 99] است و آيا آن اخبار قابل قبول مغز بشر ميباشد .

جواب - اول بايد قسمت آخر سؤال شما را جواب عرض كنم كه بعد از آنكه ما ايمان برسالت حضرت ختمي‌مرتبت صلي الله عليه و آله آورديم و دانستيم كه آنچه فرموده بوحي خداوند بوده و اين سعادت نصيب ما شده كه اقرار بوصايت و امامت ائمه اطهار عليهم السلام نموده‌ايم و دانسته‌ايم كه آنچه فرموده‌اند حق و صحيح است و از طريق روات ثقات كه امناي آن بزرگواران و واسطه بين ما و ايشانند بر اخبار و فرمايشات ايشان واقف شديم بايد هر چه فرموده‌اند بپذيريم و بعقل ناقص خودمان بين آنها را جدا نكنيم كه هر چه بعقلمان درست آمد بگيريم و هر چه نيامد رد كنيم و اگر ما بعقل ناقص خود واقف بر حقايق امور و احكام خداوند ميتوانستيم باشيم احتياج بفرستادن پيغمبران نبود حال كه خداوند ما را بخود وانگذاشته و پيغمبراني فرستاده معلوم ميشود كه ما را به عقول خودمان وانگذارده چون ميدانسته كه عقول ما ناقص است و حقيقت واقع را نميفهميم دليلش هم همين اختلاف عقايد و آراء است كه هر كس بعقل خودش چيزي ميفهمد و اگر همه درست ميفهميدند اختلافي در بين آنها نبود ، مثل جماعتي چشم‌دار كه مثلا همه بفرش قرمزي نگاه ميكنند همه ميگويند قرمز است و اختلافي بين آنها نيست ولي اگر همه يا بعضشان چشمهاشان معيوب باشد اختلاف ميكنند و هر كدام در رنگ آن قالي چيزي ميگويند و راه رفع اختلاف آنها اين است كه كسي را كه مسلم است چشمش سالم است پيدا كنند و او را حكم بين خود قرار دهند و هر چه گفت بپذيرند . حال خداوند هم [ص 100] در ميانه خلق مختلفة العقول عقول كامله‌اي قرار داده و آن عقول انبياء است كه خداوند آنها را حكم و حاكم در ميانه آنها قرار داده و همه صاحبان عقول ناقصه بايد حرف انبياء را بپذيرند خواه موافق عقل ناقصشان باشد يا نباشد و اگر هر كسي يك قسمت از فرمايشات ايشانرا رد كند طولي نميكشد كه همه فرمايشات ايشان رد ميشود و مثل آن ميشود كه خداوند پيغمبري نفرستاده است . و بعلاوه شما در خودتان كه نظر بكنيد مي‌بينيد از وقتي كه چهارده ساله و مكلف شديد تا الآن كه قريب سي سال داريد عقلتان در تزايد بوده و الآن ميفهميد كه چه بسيار مطالبي را سابقا غلط تشخيص داده بوديد كه الآن خطاي خود را ميفهميد و از كجا معلوم است كه ده سال ديگر واقف بر خطاهائي كه امروز داريد نميشويد و اگر ميزان براي پذيرفتن اخبار آل‌محمد عليهم السلام عقل شما باشد عقل چه سني از شما ميزان اين تشخيص خواهد بود و شما كه الآن قسمت اعظم اعظم امور ظاهري عالم را كه ابناء جنس شما ميدانند نميدانيد از امور غيبيه چه خبري ميتوانيد داشته باشيد كه عمده فرمايشات ايشانرا كه از اخبار غيب است بفهميد و بعض آنها را بپذيريد و بعضي را نپذيريد ؟ بنا بر اين اينكه نوشته‌ايد آن اخبار قابل قبول مغز بشر ميباشد ؟ جوابش اين است كه ميخواهد قابل قبول مغز آنها باشد ميخواهد نباشد ، بشري كه خداوند در كتاب خود بعض آنها را به سنگ تشبيه فرموده و فرموده قلوبهم كالحجارة يعني دلهاي ايشان مثل سنگ است ، و بعضشان را به چوب تشبيه فرموده و فرموده كأنهم خشب مسندة يعني مثل چوبهائي ميمانند كه ( بجائي ) [ص 101] تكيه داده شده باشند ، و بعضي را ببهائم تشبيه فرموده و فرموده ان هم الا كالانعام بل هم اضل يعني نيستند آنها مگر مثل حيوانات بلكه آنها گمراهترند ، و در باره اكثريت آنها فرموده اكثرهم لايعقلون يعني بيشتر آنها تعقل نميكنند ، اگر مطلبي قابل قبول مغز چنين جماعتي نباشد دليل بطلان آن نيست ، كم‌كم كه عقلشان زياد شد ميفهمند ، و شما مغرور به چهار كلمه كه در مدرسه خوانده‌ايد نشويد و مغز كوچك خود را ميزان براي تشخيص صحت و سقم فرمايشات خدا و رسول كه مشتمل بر علم عالم غيب و شهاده و گذشته و آينده است و بآن علمْ ذرّه ذرّه موجودات اين عالم خلق شده‌اند قرار ندهيد ، شما اگر با همين اطلاعات ابتدائي كه داريد كوچكي كهكشان ما را در مقابل عظمت عالم اجسام و كوچكي منظومه شمسي را در مقابل اين كهكشان و كوچكي زمين را در مقابل اين منظومه و كوچكي خودتان را نسبت بموجودات روي زمين و قلت علمتان را نسبت بهمين علوم ظاهره متداوله كه علماي آن در روي زمين هستند در نظر ميگرفتيد و فكر و تأمل ميكرديد بي‌اختيار ميگفتيد آن ذره كه در حساب نايد مائيم ، و هيچ بفكر ردّ آنچه از فرمايشات خدا و رسول كه قابل قبول مغز كوچكتان نيست نميافتاديد ، و مخصوصا مطلب را باين تفصيل مينويسم كه عبرتي براي شما و ساير درس‌خوانده‌ها باشد كه همه علوم را اين چهار كلمه كه خوانده‌ايد ندانيد و عقل خود را ميزان درك واقع امور عالم ندانيد و تسليم براي اولياي خدا و مخبرين صادق باشيد و بگوئيد ما قال آل‌محمد (ع) قلنا و ما دان آل‌محمد (ع) دنّا . بلي مطلبي كه [ص 102] هست هر چه شما يا عوام با قلّت علمي كه داريد از فرمايش ايشان متبادر بذهنتان بشود معلوم نيست كه مراد ايشان هم همان بوده و چه بسا و بلكه بسياري از موارد هست كه در علوم غامضه و اخبار غيبيه مثل اخبار از عالم آخرت و برزخ و كيفيت ابتداي آفرينش و ظهور و رجعت و امثال آنها آنچه متبادر بذهن عوام است مقصود ايشان نيست و عوام مَدرك و مشعر فهم آنرا ندارند و از الفاظي كه ميشنوند مطالب غير واقعي متبادر بذهنشان ميشود و آنرا دين خداوند مي‌پندارند اين پندارها واقعيت ندارد و مراد آن بزرگواران نيست و من نميگويم كه آن پندارها را دين خدا بدانيد و اعتقاد بآن داشته باشيد ولي ميگويم كه حديث آل‌محمد عليهم السلام را رد نكنيد و اگر نميفهميد بگوئيد من نميفهمم چه فرموده‌اند و هر چه مرادشان بوده صحيح است و اگر چنين بكنيد نه استنباط ناقص يا خلاف واقع خود را دين خدا دانسته‌ايد و نه آنكه فرمايش ايشان را رد كرده‌ايد ، و ضمنا براي فهم حقيقت مطلب بآنها كه ميدانيد از شما بيشتر ميدانند رجوع كنيد تا هر چه خداوند خواسته باشد از معاني آن فرمايشات بفهميد .

و از جمله اين قبيل مطالب يكي همين مسئله مورد سؤال است كه روز محشر را روزي مثل همين روزهاي دنيا پنداشته‌ايد كه در اين امتدادي كه زمان ميگذرد و سه‌شنبه بعد از دوشنبه است روز قيامت را هم مثل همين روزها فرض كرده‌ايد كه مثلاً روز آخر دنيا دوشنبه باشد و روز قيامت سه‌شنبه و مشكلات ديگري متفرع بر اين فرض براي شما پيدا شده و واقع اين است كه روز قيامت از قبيل روزهاي دنيا نيست و از روزهاي عالم آخرت [ص 103] است و سير بسوي آن در اين امتداد شنبه يكشنبه نيست و در امتداد ديگري است كه در جواب سؤال چهارم اشاره بآن نمودم و عالم آخرت فوق اين زمان است و پنجاه هزار سال طول آن باين مقياسات زمانيه دنيا نيست و وقت اين عالم زمان است و وقت آن عالم دهر است و همه زمان لحظه‌اي از لحظات دهر است و از اوقات دهريه بلغت اهل زمان كه بخواهند تعبير بياورند بماضي و حال و استقبال بهر كدام تعبير بياورند صحيح است چنانچه خداوند در كتاب خود جائي فرموده است و نفخ في الصور يعني دميده شد در صور ، و بلفظ ماضي تعبير آورده و جائي فرموده يوم ينفخ في الصور يعني روزي كه دميده ميشود در صور ، و بلفظ مستقبل تعبير آورده و از ساير امور اخروي هم همين طورها تعبير آورده شده و از آن‌ها معلوم ميشود كه قصد ازمنه دنيوي نيست ، ولي اينكه حقيقت مقصود چيست چون فهم آن منوط بباز شدن چشم اخروي است بر امثال ما پوشيده است و بايد ايمان و تسليم داشته باشيم كه هر چه فرموده‌اند صحيح است و در پي تحصيل علم آن از همان راهي كه راه آن است برآئيم و آن تحصيل مشاعر نفسانيه است كه در اثر عمل باعمال شرعيه پيدا ميشود و اگر آن مشعر پيدا شد مي‌بيند و ميفهمد و تا پيدا نشده باشد شرح و توضيح فايده ندارد ، مثل كوري كه راه تحصيل علم بديدنيها براي او مداواي چشمش است كه بينا شود و همه الوان را ببيند و تا كور است هر چه رنگ قرمز يا زرد را براي او توصيف كنند پي به چيزي از آن توصيفها نميبرد و حداكثر الفاظي را بدون درك معاني آنها [ص 104] ياد ميگيرد و بازگو ميكند و اين الفاظ علم به رنگ قرمز و زرد نيست و علم بآنها وقتي حاصل ميشود كه چشم او بينا شده باشد . حال توضيح در باره اين سؤال شما هم قبل از تحصيل مقدمات آن فايده ندارد و بيش از همينقدر نميتوان گفت كه آنچه متبادر بذهن شما از معاني زمانيه شده است مقصود نيست و سخن در باره عالمي است كه زمان در آنجا زايل و فاني است و اگر مداومت بر خواندن كتب مشايخ اعلي الله مقامهم بنمائيد و آنها را با تدبر و تفكر بخوانيد و ذهن خود را از آلودگي به عادات و طبايع و شهوات و ساير آلودگي‌هائي كه در كتاب مبارك رجوم الشياطين مرقوم فرموده‌اند محفوظ نگاه داريد ان شاء الله كم‌كم مطالب را يكي پس از ديگري ميفهميد و پي بمطالب عاليه هم ان شاء الله ميبريد ولي بدون تحصيل مقدمات به نتيجه نميرسيد و بدون طي پله‌هاي اوليه نردبان به پله آخر نميرسيد .

سؤال سي و دويم - معني كلمات ( لغات ) فاطمه - خديجه - زينب - يونس - ادريس - ابراهيم - اسماعيل - شيث - نوح - يعقوب - دانيال - اسحق - يوسف - يوشع - موسي - عيسي - داود - سليمان - حوّا - زكريا - شعيب . . . چيست آيا نام‌گذاري اينان يك نام‌گذاري معمولي بوده است يا روي يك فلسفه و حساب و كتابي نام‌گذاري شده‌اند . و در ضمن سؤالات دو سؤال ديگر بود كه باز در يكي از معني اسماء عباس ، حيدر ، معاويه و عمر ، عثمان ، عايشه ، نقي سؤال نموده‌اند . و سؤال ديگر مضمونش قريب بمضمون ذيل همين سؤال است كه تكرار شده و جواب آن دو سؤال را در ذيل ضمن جواب [ص 105] همين سؤال ان شاء الله عرض ميكنم .

جواب - اغلب اين اسامي عربي نيستند و در اصل عبري يا سرياني يا از لغت ديگر بوده‌اند و معمول عرب است كه كلمات خارجي را قدري تغيير ميدهند كه مناسب لهجه و حروف عربي شود و گاه در اثر اين تغيير پي باصل آن و معني آن نميتوان برد و بعلاوه در خود زبان عربي هم همه اسمها معني خاصي ندارند . بعضي يك معني داشته‌اند و در آن معني استعمال ميشده‌اند و بعد آن كلمه را اسم اشخاص گذارده‌اند مثل كلمه حسن كه در عربي بمعني نيكو است و آنرا اسم گذارده‌اند باين قبيل اسامي در اصطلاح منقول ميگويند . بعضي اسمها هم هستند كه سابقه استعمال نداشته‌اند و ابتداءا آنها را اسم گذارده‌اند مثل كلمه سُعاد كه اسم زني است و معني لغوي براي آن نيست و باين قبيل اسمها مرتجل ميگويند و اين منحصر بزبان عربي نيست در همه زبانها بهمين قسم است كه اين دو نوع اسم را دارند مثلا اسم شيرين منقول است و اسم پرويز مرتجل است . و بهر حال باين جهات كه عرض شد پي بردن بمعاني اسماء انبياء مشكل است و بعيد نيست كه اين اسمي از آنها كه معمول است اسم اصلي آنها نباشد و وصف يا لقبي باشد كه در زبان عربي بآنها داده شده باشد . و گاه هم هست كه اسمي كه ميگذارند مختصر يك جمله است و از هر كلمه آن حرفي برميدارند و تركيب ميكنند همينطور كه الآن هم معمول در همه زبانها است و باين در اصطلاح اشتقاق كبير ميگويند مثلا به كلمه لا حول و لا قوة الا بالله حوقله ميگويند ولي قانون معيني ندارد كه از لفظ پي بآن اصولي كه اين لفظ از [ص 106] آنها مشتق شده برد مگر اينكه خود آن گوينده اولي مراد خود را گفته باشد و در اخبار و احاديث گاه ديده ميشود كه اسامي را از اين راه تفسير و معني فرموده‌اند و فعلاً از معاني اسامي كه ذكر كرده‌ايد بقدري كه با تتبع جزئي ميسر باشد عرض ميكنم چون مجال بيش از آنرا ندارم .

اما فاطمه از مصدر فَطْم مشتق شده و آن بمعني قطع كردن و جدا كردن است و بزني كه بچه خود را از شير باز كرده فاطمه ميگويند و از وجوه مناسبت اين اسم براي حضرت فاطمه زهرا عليها السلام اين است كه آن حضرت شيعه خود را از آتش جهنم قطع و جدا كرده‌اند و دشمنان را از دوستي خود محروم فرموده‌اند .

و اما خديجه مؤنث خديج است و آن طفلي است كه زودتر از موعد بدنيا آمده باشد و شايد وجه تسميه خديجه همين باشد .

و اما زينب بمعني چاق آمده و اسم درخت خوشبوئي هم هست و ممكن است مركب از دو كلمه « زَين » و « اَب » باشد و معني آن زينت پدر باشد .

و اما يونس از مصدر اُنْس گرفته شده و گفته شده كه حضرت يونس عليه السلام را باين اسم خوانده‌اند كه از ميان قوم خود تشريف بردند در حالي كه انس به پروردگار خود داشتند و قوم خود را غضب فرموده بودند و بعد از مراجعت نزد آنها مونس آنها بودند .

و اما ادريس از مصدر درس گرفته شده و گفته شده كه حضرت ادريس عليه السلام اسمشان خنوخ بوده و آن در سرياني بمعني كثير العبادة است و بايشان از آن جهت ادريس گفته‌اند كه زياد [ص 107] حكمت‌هاي خداوند و سنن اسلام را تدريس ميفرمودند .

و اما ابراهيم لفظ آن عربي نيست چون اول كسيكه بعربي تكلم نموده حضرت اسمعيل پسر حضرت ابراهيم عليهما السلام بوده‌اند و گفته شده كه معني آن همّ فبرّ است يعني قصد كرد پس نيكوئي كرد .

و اما اسمعيل هم لفظ آن عربي نيست و معرب اشموعيل است و گفته شده است كه معني آن مطيع است و از سمع بمعني طاعت گرفته شده .

و اما شيث اسم وصي و فرزند حضرت آدم عليهما السلام بوده و چيزي در معني لفظ آن نديده‌ام و از اينكه در حديث وارد شده كه اسم آن حضرت بعربي هبة الله است يعني چيزي كه خداوند بخشيده بعيد نيست كه لفظ شيث معني آن همين باشد .

و اما نوح ظاهر اين است كه لقب حضرت نوح در زبان عربي است و از مصدر نَوْح بمعني گريه گرفته شده و اسم آن حضرت چنانچه در حديث وارد شده سكن بوده و از اين جهت به نوح ناميده شده‌اند كه نهصد و پنجاه سال بر قوم خود گريه نمودند و موافق حديثي ديگر بر نفس خود ميگريستند و اسامي ديگري هم در احاديث براي آن حضرت ذكر شده مثل عبدالغفار و عبدالملك و عبدالاعلي .

و اما يعقوب لفظ آن عربي است و بمعني كبگ نر است ، و اما حضرت يعقوب (ع) اسمشان اسرائيل بوده و بهمين مناسبت باولادشان بني‌اسرائيل ميگويند و گفته شده كه بآن جهت بايشان يعقوب گفته‌اند كه با برادر خود عيص توأم بوده‌اند و اول عيص بدنيا آمده و در عقب او آن حضرت بدنيا آمده‌اند .

[ص 108] و اما دانيال لفظ آن عربي نيست و چيزي در معني آن نديده‌ام .

و اما اسحق اگر عربي باشد معني آن دور كردن است و اگر عربي نباشد معني آنرا نميدانم .

و اما يوسف اگر عربي باشد فعل مضارع است يعني بغضب درميآورد و گفته شده كه حضرت يوسف را باين اسم خوانده‌اند چون فضايل آن حضرت باعث بغضب درآوردن برادران او ميشدند و گفته شده كه معني آن كريم بن كريم بن كريم است و اگر معني آن اين باشد لفظ آن نبايد عربي باشد و بعيد نيست كه چون فراق آن حضرت باعث اسف و حزن حضرت يعقوب (ع) ميشده باين اسم ناميده شده‌اند و خداوند دانا است .

و اما يوشع معني آنرا نميدانم .

و اما موسي اگر عربي باشد و اسم باشد يعني تيغ سرتراشي و اگر اسم مفعول باشد يعني كسيكه سرش تراشيده شده و اما حضرت موسي عليه السلام گفته شده كه اسمشان بلغت قبطي است و مركب از دو كلمه است يكي مو يعني آب و يكي سي يعني درخت و چون كنيزان آسيه جعبه‌اي كه حضرت موسي در آن بودند آنرا بين آب و درختان ديدند باين مناسبت اين اسم را گذاردند .

و اما عيسي گفته‌اند كه اصل آن يسوع است و عبري يا سرياني است و بعد معرّب شده و عيسي شده .

و اما داود در وجه تسميه حضرت داود باين اسم در حديثي كه نقل مكالمه مورچه را با حضرت سليمان فرموده‌اند فرموده‌اند كه مورچه عرض كرد لأن اباك داود داوٰي جرحه بودّ يعني چون پدرت [ص 109] داود مداوا كرد جراحتش را با دوستي ، و ظاهر اين است كه كلمه داود مشتق از اين جمله است باشتقاق كبير كه حروف « داو » از داوٰي گرفته شده و حروف « ود » از ودّ گرفته شده .

و اما سليمان ظاهرا بايد از اسمهاي عربي و مصغر سلمان و ريشه آن از سلامت باشد و بعيد نيست كه بمناسبت قلب سليم آن حضرت باين اسم ناميده شده‌اند و خداوند دانا است .

و اما حوّا وجه تسميه بآن اين است كه خداوند حوا را از حيّ خلقت فرموده يعني از فضل طينت حضرت آدم عليه السلام كه حيّ ( يعني زنده ) بوده‌اند خلقت شده .

و اما زكريا معني مناسبي براي آن نيافتم و نميدانم از اسمهاي عربي است يا غير عربي .

و اما شعيب در لغت عربي مصغر شعب است و آن بمعني قبيله بزرگ كه پدر همه قبائل است ميباشد و شايد در غير عربي هم معنائي داشته باشد و گفته شده است كه اسم حضرت شعيب يثرون است .

و اما عباس صيغه مبالغه از مصدر عَبْس است يعني رو در هم كشيدن و عبوس كردن .

و اما حيدر يعني شير و بمعني جوان فربه يا خوشرو و قوي نيز ميباشد .

و اما معاويه بمعني بچه سگ و بچه روباه و سگ ماده‌اي كه در طلب سگ نر است آمده .

و اما عمر معني براي آن نيافتم .

و اما عثمان بمعني جوجه آهوبره و بچه اژدها و مار و بچه مار [ص 110] آمده است .

و اما عايشه يعني زندگي‌كننده .

و اما نقي يعني پاكيزه .

و اما اينكه پرسيده‌ايد نام‌گذاري اينان معمولي بوده است يا روي يك فلسفه و حساب و كتابي نام‌گذاري شده‌اند ، عرض ميكنم اصل اولي اين است كه همه اسم‌ها بامسمي باشند ولي در اين دنيا كه دار اعراض است بسيار پيش ميآيد كه اسمهاي اشخاص با خصال نفسانيه آنها مطابقت ندارد بلكه با خصال ظاهريه آنها هم مطابقت ندارد و اسم غلام سياه را كافور ميگذارند و مي‌بينيم كه منافقين و مؤمنين اسماء مشتركه‌اي دارند مثلا جناب عمر بن فرات كه باب و نايب خاص حضرت امام علي النقي عليه السلام بودند و جناب عثمان بن سعيد كه باب و نايب خاص حضرت حجت عجل الله فرجه بودند هم‌اسم رؤساي منافقين بودند . اما در مورد انبيا و ائمه اطهار عليهم السلام همانطور كه وجودات شريفه ايشان معتدل و مصون از اعراض دنيا مانده تا بآن درجه كه سزاوار نمايندگي روح نبوت و امامت شده‌اند اسامي مباركه آنها هم مصون از اعراض مانده و با ايشان مطابقت دارد و از اين جهت است كه ميشود بدليل عقلي بر اسماء شريفه ايشان استدلال نمود كه مثلاً اسم حضرت خاتم الانبياء صلي الله عليه و آله بايد محمد باشد يا اسم وصي و جانشين او علي باشد ولي اين نحو استدلال شأن حكماي بالغين است كه صاحبان عقول كامله‌اند و عقول ناقصه قادر بر چنين استدلالها نيستند و از براي نمونه در كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم استدلالهائي بر اسم مبارك [ص 111] حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام شده است و حتي بهمين قاعده براي حكماي بزرگ ميسر است كه از القاب و كنيه‌هاي مباركه ايشان پي ببعض فضايل خاصه هر يك ببرند و البته در انبياء هم همينطورها است ولي در باره مؤمنين اين مسئله كليت ندارد و كم و بيش اعراض دنيا اسمهاي ايشانرا تغيير داده و اي بسا مؤمني كه اسم حقيقي او در آخرت غير اسم او در دنيا باشد و بهمين جهت گاه حضرت پيغمبر يا ائمه اطهار (ع) اسم بعض مؤمنين را تغيير داده‌اند مثل جناب سلمان كه اسم اولي ايشان روزبه بود و حضرت پيغمبر آنرا تغيير دادند و فرمودند سلمان باشد يا بعكس اسم ابوالحكم را كه از رؤساي مشركين بود تغيير دادند و اسم او را ابوجهل گذاردند كه اسم واقعي او بود .

سؤال سي و سوم - آيا وضع اعمال خوب و بد تا موقعي كه زنده هستيم بوسيله عاملي كه او را غير از خدا هر چه و هر كه بخواهيم بگوئيم مثل فرشته‌ها كنترل ميشود يا خير ؟ اگر بلي پس خداوند كه خود قادر است و احتياج به عامل ثاني ندارد و اگر خير پس شخص گناهكار واقعا گناهكار نيست چون كاري كه ميكند بخيال خودش كار بدي نيست و آزاد است و ميكند در حقيقت او را اين چنين ساخته‌اند ( خلق نموده‌اند ) پس چطور همچنين چيزي ممكن است ؟

جواب - عبارت سؤال شما قدري گنگ است و درست متوجه نميشوم چه نحو استدلالي ميخواسته‌ايد بكنيد و مقصودتان چه بوده ولي نسبت بقسمت قسمت آن جوابي عرض ميكنم شايد ان شاء الله رفع [ص 112] مشكلتان بشود .

اما اينكه پرسيده‌ايد وضع اعمال خوب و بد بوسيله عاملي كنترل ميشود يا خير ، اگر مرادتان عاملي است كه بالاجبار شما را وادار بكار خير بكند يا منع از كار بد بكند يا بالعكس چنين عاملي را خداوند عالم قرار نداده و خداوند عادل است و جبر در كار او نيست . بلي دو عامل در شما قرار داده كه عمل آنها دعوت بحق و باطل است و بشما هم اختيار داده كه دعوت هر كدام را كه بخواهيد بپذيريد و هر كدام را نخواهيد امتناع كنيد و آن دو عامل يكي عقل است يكي نفس امّاره بالسوء يا شيطان . عقل خلقي از خداوند است كه از خداوند خواسته كه او را دعوت‌كننده بخير قرار دهد و خداوند همانرا كه او خواسته باو عنايت فرموده و او را دعوت‌كننده بخير قرار داده مثل چراغ كه بزبان قابليت خود از خداوند خواسته كه او را روشن و روشن‌كننده يعني دعوت‌كننده بروشني و روشن شدن قرار دهد و خداوند هم دعاي او را مستجاب فرموده و اين صفت را براي او قرار داده و چراغ مشغول باين دعوت است و نداي دعوت او به در و ديوار و ساير اجسام ميرسد ، آنها هم هر يك بر حسب قابليت خود كه آنرا از خداوند خواسته‌اند و بآنها عطا فرموده دعوت چراغ را يا نمي‌پذيرند يا كم مي‌پذيرند يا زياد مي‌پذيرند ، مثلاً ذغال سياه بسيار كم اين دعوت را مي‌پذيرد همين قدر مي‌پذيرد و روشني پيدا ميكند كه خودش ديده شود نه بيشتر ، ديوار سفيد بيشتر مي‌پذيرد و خوب روشن ميشود و تا اندازه‌اي در اين صفت شبيه بچراغ ميشود و خودش هم قدري روشني‌دهنده ميشود و ديوار [ص 113] تاريكي كه مثلاً مقابل او است ولي مقابل چراغ نيست آنرا هم روشن ميكند ولي آينه از ديوار سفيد بيشتر دعوت چراغ را مي‌پذيرد بحدي كه عكس چراغ در آن ظاهر ميشود و خودش روشن ميشود و اطراف را هم روشن ميكند و اگر در اجسامي كه اطراف چراغند بعضي باشند كه قابليتي مثل قابليت چراغ داشته باشند مثل چراغ خاموشي كه همه اعضا و تن او مثل چراغ است نفتدان دارد نفت دارد فتيله دارد و بهمان نظم معين در او قرار گرفته‌اند اگر اين جسم نزديك آن چراغ روشن بشود و فتيله اين بفتيله آن نزديك شود و صداي دعوت چراغ را خوب بشنود روشن و مشتعل ميشود و مثل خود چراغ روشني‌دهنده هم ميشود و خلاصه بواسطه قابليتي كه دارد از همه اجسام دعوت چراغ را بهتر پذيرفته بحدي كه مثل او شده است و همانطور كه چراغ اول آتش را كه خداوند در غيب همه اجسام قرار داده ظاهر ميكند و روزنه‌اي از عالم ظاهر بسوي عالم غيب شده اين چراغ دوم هم مثل او روزنه‌اش بعالم غيب باز ميشود و آتش غيبي از باطنش بظاهرش ميآيد .

و از جمله خلايق خداوند عقل است كه اول ما خلق الله است و محبوبتر خلق خداست و دعوت‌كننده به توحيد او و بندگي او است و آنرا در غيب اين عالم قرار داده و وجودات مقدسه انبياء مثل چراغهائي هستند كه روح آنها مثل بخار لطيف نفت در چراغ كه حكايت آتش غيبي را ميكند روح آنها از غايت لطافت حكايت عقل غيبي را ميكند و نور عقل از راه روزنه روح آنها بر بدن آنها تابيده و روشني نور عقل بصورت اعمال خوب و اخلاق حسنه و عقايد حقه بر همه اعضاي ظاهره [ص 114] و باطنه آن‌ها ظاهر شده است و چراغ عقل‌نما شده‌اند و همانطور كه چراغ دعوت بصفات آتش يعني روشني و گرمي ميكند چراغ وجود ايشان دعوت به عقايد حقه و اخلاق حسنه و اعمال خير مينمايد و بهمين جهت خداوند عالم پيغمبر خود را در كتاب خود سراج منير خوانده است يعني چراغ نوردهنده ، و نور عقل عقايد حقه و اخلاق حسنه و اعمال خير يعني عبادات ظاهره است و از جمله اعمال ايشان همين فرمايشات و دعوتهاي ايشان است كه مردم را دعوت بآن نموده‌اند و چون اين دعوت آنها بخلق كه حكم در و ديوار را نسبت بچراغ دارند برسد هر يك بقدر قابليت خود و بر حسب آن اين دعوت را مي‌پذيرند يا آنكه نمي‌پذيرند و اين دعوت كه بچشم و گوش ظاهر آنها ميرسد در مراتب روح آنها بالا ميرود و نور آن بر همه مراتب باطنه آنها ميتابد تا باعلي درجه آن كه محل شعور اصلي آنها است ميرسد و در هر مرتبه‌اي از مراتب روح خود بر حسب لطافت و غلظتي كه دارد مطلبي از آن مطالب را درك ميكنند و بنور آن روشن ميشوند در بالاترين مرتبه كه معنويت آن زياد است معني فرمايشات را كه همان عقايد و معرفت‌ها باشد ادراك ميكنند و بنور معرفت روشن ميشوند و چون نور و منير بيك اسم خوانده ميشوند مثل اينكه بنور آفتاب هم آفتاب ميگوئيم آن نور را هم باسم عقل ميخوانند و همانطور كه نور چراغ هم مثل چراغ دعوت به روشن شدن ميكند اين عقل هم مثل انبيا كه منير آنند دعوت باعمال خير و عبادت خداوند ميكند و در حديث است كه العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان يعني عقل آن [ص 115] چيزي است كه بآن عبادت كرده ميشود خداوند و بآن كسب بهشت ميشود ، و اسم آن شعور اوليه كه در اعلي درجه روح ما است و محل ظهور اين نور يعني عقل است اسم آن عقل نيست و به مجاز بآن عقل ميگويند و براي آنكه اشتباهي پيش نيايد بايد بآن عقل كوني بگويند ولي در اصطلاح شرع اسم آن شعورْ عقل نيست بلكه اسم اين نورْ عقل است و اين است يكي از دو عاملي كه در هر كس كه نداي دعوت پيغمبران باو رسيده موجود است و دعوت بتوحيد و عبادت پروردگار ميكند ، و اما كسيكه آن شعور طبيعي يا عقل كوني را ندارد محلي براي ظهور اين نور در او نيست و اين داعي در او نيست مثل اطفال نابالغ و مجانين و بهمين جهت مكلف هم نشده‌اند .

و اما عامل دوم جهل است و جهل هم مخلوقي از مخلوقات خداوند است در مقابل عقل و از هر حيث ضد آن است و دعوت بشرك بخداوند و اخلاق سيئه و گناهان ميكند و جهل باطن جماديت است منتهي در جمادات ظاهره بقدر همين قدر ظاهر شده كه آنها را جماد كرده ديگر تأثير قابل ملاحظه‌اي در خارج ندارند كه دعوت بجماديت بكنند ولي در مراتب باطنه اناسي و روح آنها كه شفاف است و ميتواند روزنه‌اي به جهل غيبي باشد ظهور بيشتري پيدا كرده و شعاع خود را كه اسم آنرا ظلمت ميگذاريم از آنها بروز داده و دعوت بجهل مينمايد و همانطور كه خداوند انبيا را چراغهائي قرار داده كه نور عقل از باطن آنها ظاهر ميشود و بر ظاهر آنها ميتابد و بصورت دعوت بحق درميآيد در مقابل انبيا دعوت‌كنندگان بباطلي قرار داده كه آن بالاترين مرتبه روح آنها كمال شفافيت را [ص 116] براي نمايندگي جهل غيبي پيدا كرده و مظهر جهل و فواره بيرون آمدن اشعه جهل يعني ظلمت شده‌اند و آن ظلمت همه مراتب باطنه و ظاهره آنها را فرا گرفته در هر جائي بصورتي درآمده در بالاترين مرتبه روح آنها بصورت انكار حق و شرك بخداوند درآمده و در مرتبه پائين‌تر بصورت اخلاق سيئه و صفات ناپسند درآمده و در اقوال و اعمال ظاهره آنها بصورت دعوت بباطل و ارتكاب اعمال سيئه و گناهان درآمده است و بواسطه قوت ظلمت دعوت بظلمت و بباطل ميكنند و چون دعوت آنها بچشم و گوش ديگران برسد آنها را ظلماني ميكند و در مراتب روح آنها بالا ميرود تا ببالاترين درجه روح آنها كه محل شعور اصلي آنها است ميرسد و همه جا را ظلماني ميكند و هر مرتبه‌اي از مراتب روح آنها بر حسب لطافت و غلظتي كه دارد بظلمتي از ظلمات آن مطالب ظلماني ميشود در بالاترين مرتبه بصورت شرك و انكار خداوند و انكار انبيا و اوليا و دشمني مؤمنين درميآيد و مثل منبع اصلي خود دعوت باين امور ميكند و اسم اين ظلمت در اين مقام نكراء و شيطنت است و در مقابل عقل است و اين همان است كه در معاويه بود و با آن با اميرالمؤمنين عليه السلام مقابله مينمود و در مرتبه پائين‌تر دعوت باخلاق سيئه و گناهان باطنيه ميكند و در مرتبه ظاهر دعوت بگناهان ظاهره ميكند .

پس در هر كسي كه صاحب شعور است و دعوت اهل حق و باطل را شنيده نور حق كه عقل باشد و ظل باطل كه شيطنت باشد پيدا شده و اين دو هر يك علي الدوام دعوت بصفت مصدر و منبع خود ميكنند و اين دو عامل و داعي در همه اشخاص باشعور هست [ص 117] و خداوند بني‌آدم را مختار خلقت فرموده كه به هر يك از اين دو دعوت را كه بخواهند گوش كنند و نوراني يا ظلماني شوند و بر حسب درجه اطاعتي كه از اين دو دعوت مينمايند آن نور يا ظلمت در اعماق آنها فرو ميرود و آنها كه حد اكثر اطاعت را از داعي نور ميكنند مشتعل بنور ميشوند مثل چراغ خاموشي كه از اطاعت دعوت چراغ روشن مشتعل ميشوند و شبيه چراغ يعني حضرت پيغمبر و آل اطهار او ميشوند و شيعه و شعاع او شمرده ميشوند و آنها مؤمنين كاملينند و لفظ شيعه حقيقتا صادق بر آنها است و آنها كه كمتر اطاعت كرده‌اند و تا اندازه‌اي روشن شده‌اند و كم در آنها نفوذ كرده آنها از دوستان و مواليان شمرده ميشوند و عامه مؤمنين مواليانند نه شيعيان و مجازا بآنها شيعه ميگويند و در مقابل آنها كه كمال اطاعت داعي جهل را كرده‌اند و ظلمت جهل باعماق وجود آنها نفوذ كرده مشتعل بظلمت آن شده‌اند و شيعه و شعاع رؤساي جهل و ظلمت شده‌اند و آنها كه كمتر اطاعت كرده‌اند از دوستان آنها شمرده ميشوند و همه اينها بر وجه اختيار است و اجباري نيست و هر كس هوشياري در خود اين احساس را ميكند كه كاري را كه ميخواهد بكند دو داعي در وجود او است يكي ميگويد بكن يكي ميگويد نكن و اين دو داعي همان شعاع عقل و جهل در او هستند البته اين دو دعوت از مصدر و منبع هر يك كه بما ميرسند حامليني دارند كه آن دعوت‌ها را بما ميرسانند به حاملين دعوت بخير ملك و فرشته ميگويند و به حاملين دعوت بشرّ شياطين ميگويند و جز رساندن دعوت كاري ندارند و ناچار از قبول از آنها نيستيم [ص 118] و اشخاص هر يك بر حسب اختيار خداداده يكي از اين دو دعوت را مي‌پذيرند .

و اما اينكه نوشته‌ايد « اگر بلي پس خداوند كه خود قادر است و احتياج به عامل ثاني ندارد » در قدرت خداوند شكي نيست ولي حكمت او اينطور اقتضا كرده كه امور را بر دست خلق جاري فرمايد و بعضي را سبب بعضي قرار دهد و در كتاب خود ميفرمايد و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدّمت صوامع و بيع يعني اگر نبود اينكه خداوند دفع ميكند بعضي را به بعضي هراينه خراب ميشد صومعه‌ها و بيعه‌ها . و با اينكه خداوند بي واسطه ميتواند دفع شر مردم را بكند معذلك حكمت او اينطور است كه بر دست بعض مردم بعض ديگر را دفع فرمايد و در حديث است ابي الله ان يجري الاشياء الا باسبابها يعني خداوند ابا فرموده است مگر اينكه جاري بفرمايد چيزها را بوسيله سبب‌هاي آنها ، و خداوند هر چه كه در قدرت خود داشته نخواسته است كه ابراز فرمايد بلكه آنچه موافق حكمت بوده ابراز داده ، نمي‌بينيد خداوند قدرت اين را يقينا داشته كه چشمهاي ما را در كف پاهاي ما قرار دهد ولي حكمت او اين اقتضا را نداشته بلكه مقتضاي آن اين بوده كه در همين جا كه آنها را گذارده باشند ، حال در امور ملك هم همين طور بر وجه حكمت جاري شده ، خداوند البته ميتواند بدون آتش چيزي را گرم كند ولي در حكمت خود اينطور قرار داده كه هر چه را بخواهيد گرم كنيد بايد آنرا نزديك بآتش كنيد و همچنين ميتواند هر كس را بخواهد بدون وساطت پيغمبران هدايت كند ولي حكمت او اينطور اقتضا كرده كه بوساطت [ص 119] پيغمبران و وساطت واسطگانِ بين ايشان و خلق ، خلق را هدايت فرمايد و بوساطت رؤساي جهل و وساطت واسطگانِ بين ايشان و خلق ، خلق را گمراه فرمايد .