حال بايد ديد كيفيت معرفت بآن اسماء و صفات چگونه است ، يك معرفت ظاهري داريم يك معرفت حقيقي ، معرفت ظاهري از اين قبيل است كه گويندهاي بگويد خدا قادر است ما هم اين لفظ را ياد بگيريم بگوئيم خداوند قادر است و هكذا ساير صفات ، و معرفت حقيقي آن است كه آن بيانكننده كاري كند كه قدرت در خود ما پيدا شود آن وقت است كه درست بمعني قدرت و صفت قادريت پي ميبريم . مثل اين را اگر بخواهيد بدانيد مثل چراغي كه در برابر ديوار است و ظاهر ديوار را بتوسط انوارش روشن كرده اين نورها سخنان چراغند كه بديوار ميگويد من روشنم ، ديوار هم بقدر همين ظاهرش كه روشن شده ميگويد تو روشني ولي عمق ديوار تاريك مانده و اقراري بروشنائي چراغ ندارد ، ولي اگر جسم قابل اشتعالي داشته باشيم مثل نفت يا بنزين و بچراغ نزديك كنيم و در اثر پرتوهاي حرارتي او اين مشتعل و روشن شود آن پرتوها سخن چراغند كه باين جسم قابل اشتعال ميگويد من گرم و روشنم و در اثر آنها [ص 61] آن جسم مشتعل شده و معرفت بچراغ پيدا كرده و ميگويد تو روشني و اين سخن را بظاهر و باطن خود ادراك ميكند و ظاهرا و باطنا اقرار و اعتراف ميكند كه تو گرمي و روشني و اين معرفت تا عمق او براي او حاصل شده و عين صفت چراغ يعني گرمي و روشني در خود او پيدا شده است و كارهاي او را عيناً ميكند .
حال خداوند عالم براي اينكه معرفت او را پيدا كنيم اسماء و صفات خود را در محمد و آلمحمد عليهم السلام قرار داده و همانطور كه چراغ همه را بصفت خود يعني گرمي و روشني دعوت ميكند آن بزرگواران هم خلق را باسماء و صفات خداوند ميخوانند و معرفت خلق بآن اسماء و صفات بعضي ظاهري است حرفي ميشنوند حرفي پس ميدهند و به عمق ايشان فرو نرفته مثل ديوار كه همان سطحش بنور چراغ روشن شده نوري ميگيرد و آنرا منعكس ميكند و بعضي معرفت حقيقي پيدا ميكنند كه خود در حد خود مثل نفتي كه از چراغ مشتعل شده مشتعل بآن صفات ميشوند و در خود آنها آن صفات پيدا ميشود مثل علم و قدرت ، عظمت و ساير صفات كه خداوند آنها را در وجود محمد و آلمحمد عليهم السلام گذارده در اينها هم پيدا ميشود و ديگر مثلا محتاج بتحصيل علم بترتيب ظاهر نيستند و بهمان نور كه در دل آنها از چراغ وجود محمد و آلمحمد عليهم السلام افتاده صاحب علم ميشوند بهمان نور صاحب قدرت ميشوند و جمادات و نباتات و حيوانات همه فرمانبردار آنها ميشوند و هكذا كليه صفات ، و اين جماعت نفس خود آنها نور حضرت پيغمبر است و صفت خداوند است و بمنتهاي معرفت ميرسند ، [ص 62] اين است كه فرمودهاند من عرف نفسه فقد عرف ربه يعني هر كس نفس خود را شناخت پس بتحقيق پروردگار خود را شناخته است ، و همين نفس اصل انسانيت است كه تا كسي اين نفس را پيدا نكند انسان نيست و علامت آن ظهور و بروز صفات خداوند از او است همانطور كه علم و قدرت و عظمت و ساير صفات خداوند از محمد و آلمحمد عليهم السلام ظاهر بود جز اينكه آن بزرگواران در مقام اعلاي خلقند و اين صفات كمال ظهور و بروز از آنها را دارد در مؤمنين هم كه در مقامي پائينترند بقدري كه در عرصه آنها ممكن است از آن صفات در آنها ظاهر ميشود و معرفت خداوند را پيدا ميكنند ، و اينكه در عامه خلق ديده ميشود و مجازاً بآن انسانيت ميگويند اين انسانيت حقيقي نيست و اين نفس ناطقه است يعني نفس سخنگو و حكم همان ديوار را دارند كه اگر معرفتي هم پيدا كنند همان معرفت ظاهري است و آن جماعتي از ايشان انسانند كه مشتعل بنور انسانيت شده باشند و صفات و افعال خداوند در ظاهر و باطن آنها پيدا شده باشد ، علم بهر چيز كه خواسته باشند داشته باشند ، قدرت بر هر كار كه بخواهند داشته باشند ، فرمانده هر چه كه مادون آنها است باشند ، و هدف از خلقت پيدايش چنان انسانهائي است و اين كارگاه عظيم را براي توليد چنين محصول عجيبي بنا نهادهاند كه معرفت خداوند را حاصل كند و صفات خداوند در آن ظاهر شود ، و اين جماعت خلق كه ميبينيد اينها انسان نيستند ولي آن قابليت در آنها هست كه اگر اطاعت محمد و آلمحمد عليهم السلام را كه دعوت به صفات خداوند و معرفت او ميكنند بنمايند [ص 63] مشتعل بنور انسانيت بشوند و چقدر كمند آن جماعت .
سؤال بيستم - آيا بنظر شما غير مشايخي كه طرز تفكرشان چون طرز تفكر مشايخ نيست جزو شيعيان آلمحمد حساب نميشود ، چرا ؟ و خداوند بر آنها قهر خواهد فرمود كه مثلا شماها چرا شيخي نشدهايد و از گفتههاي آنان پيروي نكردهايد .
جواب - هر كس كه محمد و آلمحمد عليهم السلام را دوست بدارد و دوستان ايشانرا دوست بدارد و برائت از دشمنان ايشان داشته باشد از شيعيان ايشان شمرده ميشود خواه اسمش شيخي باشد خواه نباشد و معني شيخي هم جز همين چيزي نيست و شيخيه هيچ گفتهاي جز گفته آلمحمد عليهم السلام ندارند و اگر هم داشتند مطاع و متبع نبود و خداوند بر كسي قهر نميفرمود كه چرا گفته آنها را پيروي نكردي ، ولي اگر فرمايشي از فرمايشات آلمحمد عليهم السلام را كه عين فرمايش خداوند است روايت كرده باشند و كسي پيروي نكرده باشد البته خداوند از او مؤاخذه ميفرمايد كه چرا بگفته رسولان من عمل نكردهاي و مضمون حديث است كه هر كس بر راويان اخبار ايشان رد بكند رد بر خداوند كرده است .
سؤال بيست و يكم - هدف اصلي اساسي سلسله جليله شيخيه .
جواب - بندگي خداوند و اطاعت پيغمبر او و اوصياي او و دوستي دوستان ايشان و دشمني دشمنان ايشان و اين هدف همه شيعه اثناعشريه است جز اينكه شيخيه قدري باين هدف نزديكتر شدهاند .
سؤال بيست و دوم - من خيلي دلم ميخواهد سرپرستي اين سلسله را در بناب بعهده بگيرم ولي متأسفانه شرايط مساعد نبوده و نيست [ص 64] و باز هم متأسفانه حتي براي نمونه يك نفر باين فكر نيست و چنانكه وضع بهمين منوال سپري شود وضع تأسفآوري بخود خواهد گرفت . بنظر شما چاره اين كار چيست و چگونه اين مشكل را ميتوان از بين برد ؟
جواب - اگر مقصود سرپرستي در امور دنيوي و كسب و كار آنها است شايد اغلب آنها كه از شما كه ٢٩ سال بيشتر نداريد مجربتر و بصيرتر باشند و صلاح كار خود را بهتر بدانند . اگر مراد سرپرستي در امور سياسي است ما كه سياستي جز اطاعت قوانين و تسليم اوامر اولياي امور نداريم و اين دستور بزرگان ما است و تكليف ما در زمان غيبت همين است و نه طالب جاهيم و نه طالب منصب و نه كاري بكسي داريم . و اگر مراد سرپرستي در امور ديني است سرپرستي شايسته كسي است كه از ديگران عالمتر و متقيتر و عملكنندهتر بفرايض و سنن ديني باشد و اگر كسي علمي نداشته باشد چه ياد ديگران ميدهد ؟ آنچه كه از خودش بگويد گفته خدا و رسول نيست كه پيروي آن واجب باشد از گفته خدا و رسول هم كه نميداند و كسي كه تقوائي نداشته باشد چطور بآنچه خود عمل نميكند ديگران را امر بآن ميكند مثلاً نماز نخواند بديگران بگويد نماز بخوانيد ، روزه نگيرد بديگران بگويد روزه بگيريد ، راست نگويد بديگران بگويد راست بگوئيد ، غيبت بكند بديگران بگويد غيبت نكنيد و هكذا ، پس اگر كسي از همه متقيتر نباشد و خود علم و عمل و معرفتش بيش از ديگران نباشد شايسته سرپرستي نيست .
و اما اينكه نوشتهايد و باز هم متأسفانه حتي براي نمونه يك نفر [ص 65] باين فكر نيست ، اگر مقصود دوستي رياست و رياست كردن بر ديگران باشد خيلي خوب است كه كسي باين فكر نيست و بيشتر فسادهاي ملك زائيده اين نوع تفكر است و مضمون فرمايش حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله است كه خداوند لعنت كند آنكه را كه بخواهد رياست بخود ببندد و خداوند لعنت كند آنكسي را كه در دلش دوستي رياست باشد ، و اگر مقصود دلسوزي براي نوع و غم عقبافتادگي و كوتاهي در بندگي محمد و آلمحمد عليهم السلام و محروم شدن از فيوضات پروردگار است و غم جماعت را ميخورد كه خودش هم يكي از آنها است بسيار فكر خوبي است و خود علامت هوشياري و بيدار شدن از خواب غفلت است و اگر كسي در اين فكر نيست حقيقتا جاي تأسف است و خداوند لعنت كند دوستي دنيا را كه چشمها و گوشها را بسته و مردم را بخواب غفلت فرو برده است و اي كاش كه همه بيدار ميشديم و از خواب غفلت بيرون ميآمديم و دنيا را واگذار باهل دنيا ميكرديم و در پي آباد كردن خانه آخرت كه حيوة جاويد ما در آنجا است برميآمديم و راه بيداري از اين غفلت ذكر محمد و آلمحمد است عليهم السلام كه هميشه با دوستان ايشان معاشرت كنيم و ذكر ايشان را بكنيم و حديث ايشانرا بخوانيم و در پي تحصيل علوم ايشان باشيم و اگر همه اهليت تحصيل علم را نداريم آنها كه ذوق آنرا در خود ميبينند و نيت صالحي دارند كه علم را براي رياست و حطام دنياي دون نميخواهند كمر همتي ببندند و پي تحصيل علم بروند و احكام خداوند را ياد بگيرند و باخلاق اولياي خدا متخلق شوند و آنچه [ص 66] آموختهاند بساير برادران ياد بدهند و روزي خود را هم از خداوند بخواهند و البته خداوند خدمتگذاران خود را بيروزي نميگذارد . حال اگر جماعتي باين نيتها باشند البته مورد عنايت خداوند واقع ميشوند و دعاي آنها را مستجاب و حاجت آنها را برآورده ميفرمايد و خير دنيا و آخرت را نصيب آنها ميفرمايد ، ولي اگر از ذكر خداوند روگردان باشند و فكرشان در جمع دنيا و زينت دنيا باشد و تحصيل علمشان براي كسب روزي باشد و عقلشان را براي پيشرفت امور دنياشان مصرف كنند جز خسران دنيا و آخرت چيزي نصيب آنها نميشود و اگر دنيائي هم براي خود جمع كنند بزودي با حسرت همه را ميگذارند و ميروند . خداوند را ميخوانيم بحق محمد و آلمحمد عليهم السلام و بحرمت دوستان و نزديكان درگاهش كه به همه ما توفيق بندگي و اطاعت عنايت فرمايد و از شرور شيطان حفظ فرمايد .
سؤال بيست و سوم - آمار تقريبي مشايخ در جهان و ايران و اكثريت آنها در كدام شهر بيشتر است .
جواب - هيچ نوع آماري در اين باره جمع نشده و خداوند دانا است كه عده آنها چقدر است ولي اكثريت آنان در ايران و عراقند و شايد در بصره عده آنها از همه جا بيشتر باشد . در ايران هم در كرمان و تهران و خرمشهر و آبادان و فارس و آذربايجان بيشتر از جاهاي ديگرند .
سؤال بيست و چهارم - سياست جامعه آنروز پيشوايان ديني خود طرحي و ابتكاري بود و بمصلحت آن روز يك عملي را انجام ميدادند يا بوسيله الهام خداوندي از يك اقدام امر و نهي ميشدند ؟ لطفا [ص 67] توضيح فرمائيد .
جواب - لغت پيشوايان لفظ عامي است و شامل ائمه اطهار عليهم السلام و علما هر دو ميشود . اگر مقصود سياست ائمه اطهار عليهم السلام است همه آنچه فرمودهاند بوحي خداوند بر پيغمبر خود صلي الله عليه و آله بوده و آن حضرت تعليم ائمه اطهار عليهم السلام فرموده بودند و برنامه كار هر يك را هم بطوري كه از احاديث پيدا است تعيين فرموده بودند و لازم نيست كه همه مطالب را يكجا مثلا فرموده باشند بحضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و ايشان يادداشت كرده باشند يا بخاطر سپرده باشند و باوصياي خود بازگو فرموده باشند چون هيچوقت وحي خداوند چه در اين دنيا چه در آخرت از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله قطع نميشود حتي اگر در دنيا باقتضاي عدم تحمل بنيه بشري وحيها بتفريق ميرسيد در آنجا اين مانع هم نيست و وحي خداوند متصل است و اتصال ائمه اطهار عليهم السلام با حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله هميشه باقي است و هر حادثهاي كه پيش ميآمده خداوند از طريق حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بايشان الهام ميفرموده است و كوچكترين امري نبوده است كه از ايشان سر بزند مگر اينكه بامر و دستور خداوند عالم بوده است .
و اگر مقصود سياست علماي اعلام است دستور العمل كار ايشان كتاب خدا و اخبار آلمحمد عليهم السلام است و ناظر آن و مجري آن بر دست ايشان حضرت صاحب الامرند عجل الله فرجه و در اخبار آلمحمد عليهم السلام وظيفه هر كسي معين شده است ، اما عوام مأمور برجوع بفقهاي عظامند و علامات علماي حقه را براي [ص 68] شناختن آنها در اخبار بيان فرمودهاند و خلاصه آنها فرمايش حضرت عسكري است عليه السلام فاما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا علي هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه يعني هر كه از فقها نگاهدارنده نفس خود و حافظ دين خود و مخالف هواي خود و مطيع امر مولاي خود باشد پس بر عوام است كه از او تقليد نمايند ، و اما وظيفه علما اين است كه هر كدام هر چه از اخبار آلمحمد عليهم السلام دانسته و فهميده و يقين كردهاند كه فرمايش امام عليه السلام است براي ديگران بي كم و زياد روايت كنند و از رأي و عقل و قياس و گمان خود چيزي بر دين خدا نيفزايند و از آن كم نكنند و خود بآنچه علم پيدا كردهاند اعتقاد ورزند و عمل كنند و ديگران را هم دعوت بعمل بآن بكنند ، و چون جميع علوم در اخبار آلمحمد عليهم السلام مذكور است و همه آنها قابل ادراك همه نيست و بعضي فوق بعضي است هر عالمي اهل هر علمي هست اخبار همان علم را بايد روايت كند كه آنرا ميفهمد و در ساير علوم دخالت ننمايد چون اهل آنها نيست و نفهميده و نسنجيده ممكن است سخني بگويد كه بر خلاف مراد امام عليه السلام باشد و مردم را بضلالت بياندازد و در آن علوم ، خود او بايد تقليد علماي آن علوم را بكند و معني فرمايش امام را از ايشان ياد بگيرد و اعتقاد بورزد . مثلا يك قسمت از فرمايشات ايشان در احكام شريعت ظاهره است و در اصطلاح به علمائي كه اهل فهم اين احكام هستند فقها ميگويند ، از آنها شايسته اين است كه احكام فقهيه را بخوانند و بفهمند و هر چه كه بآن علم پيدا كردند و يقين كردند براي ديگران روايت كنند [ص 69] و از جمله علومي كه در اخبار مذكور است علم طريقت است كه علم اصلاح باطن و علم به تكاليف مشاعر باطني است و اين علم بالاتر و مشكلتر از علم شريعت است و علماي آن علم بمراتب نفس انسان و مشاعر آن پيدا كردهاند و معني اخباريكه موضوع آنها آن مراتب است براي آنها مكشوف است بنا بر اين بيان اين احكام با آنها است و فقها در اين خصوص بايد از ايشان بگيرند و از جمله علومي كه در اخبار آلمحمد عليهم السلام مذكور است علم حكمت است كه آن علم بحقايق اشياء و امور غيبيه و اسرار مبدء و معاد و كيفيات خلقت خلق و كيفيات برزخ و آخرت و حالات خلق در آن عوالم و امثال اينها است و اين از آن دو علم بالاتر است و اين همان است كه خداوند عالم ميفرمايد و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا يعني بهر كس حكمت داده شده خير زيادي باو داده شده ، و علماي اين علم كه بآنها حكما ميگويند واقف بر اين حقايقند و مشعر ادراك حقيقت در آنها موجود شده و حقيقت معاني اخباري كه در باره امور مذكوره است ميفهمند و فهم و تفسير اخبار مربوط باين امور شأن آنها است و علماي شريعت و طريقت اين امور را از آنها بايد بياموزند و پيروي آنچه حكما از اخبار آلمحمد عليهم السلام استخراج نمودهاند بايد بنمايند ، و دستور همه علما اين است كه علم خود را باهلش بياموزند و آنچه كه فوق فهم و تحمل آنها است با آنها نگويند چون تعليم علم بكسي كه قوه ادراك آنرا ندارد عمل بيهودهاي است و تعليم آن بكسي كه تحمل آنرا ندارد مضر است و اي بسا باعث خروجش از دين [ص 70] بشود و همه اينها كه عرض ميكنم مستفاد از اخبار آلمحمد است عليهم السلام جز اينكه اختصاراً عين آنها را روايت نكردم . و بنا بر اين دستور ، علما در هر زمان آنچه را كه مردم استعداد فهم و تحمل عمل بآنرا داشتهاند بيان فرمودهاند ، عيناً مثل معلمي كه با شاگرد كلاس اول فقط مطالبي را كه در حدود فهم شاگرد است تعليم او ميكند و مطالب بالاتر را كه مخصوص كلاسهاي بالاتر است اگر چه آنها را بداند ولي براي شاگرد كلاس اول نميگويد ، حال رويه و سياست علماي عظام در هر دوره همين بوده و بتدريج كه فهمها و استعدادها بالاتر ميآمده دروس بالاتر و مطالب جديدتري ( از نظر مردم نه از نظر علما ) براي آنها بيان ميكردهاند . و اگر نسبت ابتكاري بخواهيم بعلما بدهيم از نظر تشخيص صلاحيت فهم مردم زمان آنها بوده كه آنرا تشخيص دادهاند و الا مطلبي از پيش خود يا بفكر خود غير از آنچه كه در اخبار فرمودهاند تشخيص داده باشند و آنرا از دين خدا قرار داده باشند چنين اختياري نداشته و ندارند و علماي متقين هرگز چنين كاري را نميكنند . بلي چون امام عليه السلام حافظ و ناصر دين خداوند است و اين مأموريت از طرف خداوند بايشان محول است و ايشان مسئول در مقابل خداوندند رفع نقصان و زياده علما بر عهده ايشان است كه اگر احياناً اشتباهي در كار خود نمودند بآنها بفهماند چه باينكه بقلب خود آنها بيندازد كه آنچه را از اخبار خلاف مراد ايشان استنباط كردهاند بآنها بفهماند كه مراد چه بوده است چه باينكه بر زبان عالم ديگري خطاي آنها را بآنها بفهماند و امام عليه السلام از اين قبيل ايادي بسيار دارد [ص 71] و در حديث است از حضرت صادق عليه السلام علماء ورثه انبياء هستند و آن اين است كه انبيا درهم و ديناري بميراث نگذاردهاند و اين است و جز اين نيست كه احاديثي از احاديثشان را بميراث گذاردهاند پس هر كس بگيرد بچيزي از آنها پس گرفته است حظ وافري پس نظر كنيد كه اين علمتان را از كه ميگيريد پس هراينه در ما اهل بيت در هر پشتي عدولي هستند كه نفي ميكنند از آن تحريف غلوكنندگان و انتحال باطلگويان و تأويل جاهلان را . و مراد از انتحال باطلگويان يعني نسبت دادن امر باطلي بحق . و اخبار باين مضمون بسيار است و امام عليه السلام چون علما را مرجع خلق قرار دادهاند كمال توجه را بايشان دارند و آنها را براه راست واميدارند تا خلق كه از ايشان ميگيرند بر راه راست بمانند و اي بسا در موقعي عالمي كه مرجع خلق است و مسئلهاي را نداند و وقت آن فرا رسيده باشد كه خلق آنرا بدانند بدل او بياندازد و آنرا باو بفهماند كه تعليم خلق نمايد و از مرحوم آقاي والد شنيدم كه از مرحوم آقاي جدم آقاي حاج زينالعابدين خان اعلي الله مقامهما نقل ميفرمودند كه گاه شده است كه در مسئلهاي فكر كردهام و آنرا نفهميدهام پس از مدتي عين همان مسئله را كسي سؤال كرده است و باز نميدانستهام ولي كاغذ و قلمي برداشتهام و شروع بمقدمهاي كردهام و همين طور كه كمكم پيش ميرفتم ميديدم كه وجوه جواب كمكم برايم ظاهر ميشود و اخبار و ادله و وجه دلالت آنها برايم روشن ميشود و جوابرا مينوشتم ، و اين حكايت را براي اين نقل كردم كه بفهميد امام عليه السلام بهر نحو كه بخواهد در ملك تصرف ميكند و بقدرت [ص 72] خداوند همه چيز در دست او است و گرداننده سياست ملك او است كه خداوند او را سائس بندگان خود قرار داده است و شايد بعضي تعجب از اين عرايض بكنند و امام عليه السلام را عاجز از اين نوع تصرفات بدانند ولي تعجب آنها از كممعرفتي است و الا خداوند امام و خليفه خود را در زمين عاجزتر از شيطان كه دشمن او است قرار نداده و جائي كه در كتاب خود ميفرمايد و كذلك جعلنا لكل نبي عدوا شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا يعني چنين قرار داديم براي هر پيغمبري دشمني شياطين انس و جن وحي مينمايند بعض آنها ببعضي سخنان باطل و مزين را ، و ميفرمايد ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم ليجادلوكم يعني شياطين وحي ميكنند بدوستانشان كه مجادله با شما بكنند . حال جائي كه خداوند بشياطين اين قدرت را داده كه بدل دوستان خود چيزي بيندازند و بآنها وحي كنند آيا بامام عليه السلام بقدر آنها هم قدرت نداده كه مطلبي را بدل دوستان خود مخصوصا علماي آنها بيندازند و بآنها بفهمانند و حال آنكه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايند فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله هراينه براي خداوند است نزد هر بدعتي كه بعد از من ميباشد كه كيد كرده ميشود بآن ايمان وليي از اهل بيت من موكل بآن است دفع ميكند از آن سخن ميگويد بالهامي از خداوند و آشكار ميكند حق را و نوراني ميكند آنرا و برميگرداند كيد كيدكنندگان را و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايند نيست بندهاي كه دوست بدارد ما را و زياد دوست بدارد ما را و اخلاص داشته باشد در معرفت ما و سؤال [ص 73] كرده بشود از مسئلهاي مگر اينكه ميدميم در قلبش جوابي براي آن مسئله و حضرت رضا عليه السلام فرمودند براي ما است با هر وليي چشمهاي بيننده و زبانهاي سخنگوينده و دلهاي نگاهدارنده و پوشيده نميماند بر ما چيزي از اعمالتان و اقوالتان و افعالتان بدليل فرمايش خداوند و قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون و اگر اينطور نبود فضلي بر مردم نداشتيم . و قصدم از ذكر اين احاديث اين بود كه بدانيد امام عليه السلام همه جا حاضر و ناظر است و قلوب مؤمنين و علما در دست او است و هر چه را كه بخواهد بآنها بفهماند ميفهماند و هر چه بخواهد بواسطه آنها بخلق ميرساند و بنا بر اين فرمانده امام است عليه السلام و سياستي كه بر دست آنها جاري ميشود سياست او است كه بدل آنها مياندازد و بآنها ميفهماند .
سؤال بيست پنجم - آيا خلقت آل معصوم ( محمد ص ) بمانند ساير مردم بود و تنها قدرت ايمان آنها امتياز امامت يا پيامبري آنان بود ؟ پس ساير مردم نيز در اثر رياضت ميتوانند تقريباً بآن مقام برسند ، و اگر نبود پس چگونه افعال و اعمال يك انسان طبيعي از آنان سر ميزد مثلا گرسنه ميشدند و يا ساير ضروريات زندگي را انجام ميدادند ، و اگر در بين اين دو خلق شده بودند چطور چنين چيزي ممكن است ؟ لطفا كمي توضيح دهيد متشكرم .
جواب - شما اگر نباتات را با جمادات مقايسه كنيد ملاحظه ميكنيد كه يك چيزي در نباتات غير از جماديت هست كه باعث جذب و دفع و هضم و رشد و نمو آنها است كه در جمادات نيست و آن روح [ص 74] نباتيت است ، و اگر بين نباتات و حيوانات مقايسه كنيد ميبينيد يك چيزي در حيوانات غير از جماديت و روح نباتيت هست كه بسبب آن ميبينند ميشنوند راه ميروند لمس ميكنند و آن روح حيوانيت است كه در نباتات نيست و در حيوانات هست ، و اگر بين حيوانات و اناسي مقايسه كنيد ميبينيد يك چيزي در اناسي غير از جماديت و روح نباتيت و روح حيوانيت هست كه بآن فكر ميكنند خيال ميكنند تدابير ميكنند كه در حيوانات نيست و آن روح انسانيت است و همه كارهاي اناسي براي حيوانات خارق العاده و مثل معجز است و اين بواسطه همان روح انسانيت است ، بهمين ترتيب در انبيا هم علاوه بر جماديت و روح نباتيت و روح حيوة و روح انسانيت كه در ما هست روح بالاتري است كه آن روح نبوت عامه است و بآن روح قادر بر اعمالي هستند كه نسبت بما خارق العاده و معجز است ، و بهمين ترتيب در ائمه اطهار عليهم السلام روحي بالاتر از روح نبوت عامه هست كه بآن روح القدس ميگويند و بسبب آن روح برتري و فضيلت بر همه انبياي سلف كه فاقد آنند دارند ، و در حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روحي بالاتر از همه روحها هست كه آن روح خاتميت است و باين جهت اشرف ما خلق الله شدهاند كه وحي توحيد از جانب خداوند بايشان شده است و از ايشان بديگران رسيده ، بنا بر اين آلمحمد عليهم السلام با ما تا همان درجه انسانيت شريكند و در درجات بالاتر منفردند و در اين مقام كه با ما شريكند از نوع افعال و اعمال ما مثل خوردن خوابيدن راه رفتن و ساير مختصات بشري از آنها سر ميزند و البته در همين درجه هم [ص 75] كاملترين بشر هستند كه لياقت منزل كردن آن ارواح عاليه در بدن بشري آنها پيدا شده ولي سايرين بتفاوت درجات دون درجه ايشانند و همانطور كه شما هر نوع كود و آبي بدرخت بدهيد بالاخره حيواني نميشود منتهي درخت تنومندي ميشود و هر نوع غذائي كه مثلا به بز بدهيد بالاخره انساني نميشود منتهي بز شيرده خوبي ميشود هر نوع تربيتي كه نسبت باين اناسي انجام گيرد و هر نوع رياضتي بكشند و هر نوع عبادتي بكنند روح نبوت پيدا نميكنند و پائينترين پيغمبران از كاملترين اناسي بالاترند ، پيغمبران هم بهمين ترتيب با هيچ رياضت و عبادتي صاحب روح امامتي كه در ائمه اثنيعشر هست نميشوند و ائمه عليهم السلام بدرجه خاص حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نميرسند و بر هر يك از اين مطالب اخبار و احاديث دلالت ميكنند جز اينكه براي اختصار آنها را ذكر نكردم .
و تا اينجا جواب سؤالات مراسله اول بود و سؤالات مراسله دوم را باز از شماره يك شروع كرده بوديد ولي براي اينكه اشتباهي پيش نيايد آنها را هم دنبال شمارههاي گذشته ان شاء الله ذكر ميكنم .
سؤال بيست ششم - آيا حاجت خواستن از امام صحيح است ؟ يا از خداوند ؟ عدهاي براي زيارت ميروند و در آنجا بفرض ميگويند خداوندا ترا بامام رضا حاجت مرا برآورده ساز در حالي كه خداوند در همه جا هست و امام در همه حال دانا است و خداوند را مكاني ثابت نيست كه آنجا دعاي كسي را اجابت نمايد و احتياجي نيست بخاطر يك حاجت در يك مكان بفرض مقدس راه دوري طي گردد ، صحيحش كدام است ؟
[ص 76] جواب - حاجت و همه چيز را بايد از خداوند خواست منتهي از همان راهي كه قرار داده و بآن امر فرموده است و در كتاب خود ميفرمايد و أتوا البيوت من ابوابها يعني بخانهها از درهاي آنها داخل شويد ، و خداوند باب هر حاجتي را آنجا قرار داده كه آن حاجت را از آنجا ظاهر و بالفعل كرده مثلا شما سردتان باشد و حاجت به گرمي داريد باب آنرا آتش قرار داده كه گرمي در آن ظاهر و بالفعل است براي رفع اين حاجت بايد از اين باب داخل شويد و خود را بآن نزديك كنيد تا خداوند حاجت شما را از اين راه و از اين باب بشما عنايت فرمايد و گرمكننده و گرميدهنده خداوند عالم است ولي اين عطاي خود را از اين در بيرون ميدهد و شما اگر باين در كه آنرا باب گرمي و حرارت قرار داده رجوع كنيد اين عطا بشما ميرسد ولي اگر از دري كه براي اين كار قرار نداده مثلا يخ كه در عطاي گرمي نيست و براي عطاي سردي است اگر رجوع كنيد از اين در گرمي دريافت نميكنيد و هر يك از موجودات در و باب براي يك فيض از فيوض خداوندند و آن همان صفتي است كه در آن موجود بالفعل و ظاهر است و ساير فيوض را از اين در نميتوان طلبيد اگر هم بطلبيد جوابي نميشنويد . و باز يك يك اين موجودات را هم كه نظر بكنيد همان فيضي كه به هر يك رسيده فيض گرمي كه بآتش رسيده يا فيض سردي كه به آب رسيده خود اينها قابليت اين را كه همان يك فيض بلاواسطه از جانب خداوند بآنها برسد ندارند و خداوند در وراي همه آنها و در غيب آنها وجودي خلقت فرموده كه او قابليت دريافت همه فيوض را دارد و همه فيوض اول باو رسيده [ص 77] و از آنجا بين موجودات تقسيم شده و آن وجود مقامي از مقامات آلمحمد است عليهم السلام كه باب خداوند عالمند و آن مقام قابليت گرفتن همه فيوض را دارد و واسطه بين موجودات و مشيت خداوند عالم است و فرمايش حضرت اميرالمؤمنين است عليه السلام انا عين الله و انا يد الله و انا جنب الله و انا باب الله يعني منم چشم خدا و منم دست خدا و منم جنب خدا و منم باب خدا ، و فرمايش حضرت باقر است عليه السلام نحن حجة الله و نحن باب الله و نحن لسان الله يعني مائيم حجت خداوند و مائيم باب خداوند و مائيم زبان خداوند ، و در زيارت ميخوانيم اشهد انكم ابواب الله يعني شهادت ميدهم كه شما ابواب خدائيد ، و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله ان عليا عليه السلام باب الله الاكبر فمن اراد الله فليدخل من الباب يعني علي عليه السلام بزرگترين باب خداست پس هر كس قصد كند خداوند را پس از باب داخل شود . و اين وساطت منحصر بوساطت بين بنيآدم و خداوند نيست بلكه وساطت بين همه موجودات و خداوند است و جائي كه بنيآدم با اين عقل و شعور بدون وساطت ايشان راهي بخداوند نداشته باشند موجودات كمشعورتر و بيشعور مسلما راهي نخواهند داشت و ايشان سبب و راه ايصال فيوض براي همه موجوداتند و در دعا ميخوانيم فما شيء منا الا و انتم له السبب و اليه السبيل يعني چيزي از ما نيست مگر آنكه شما سببيد براي آن و راه بسوي اوئيد ، و فرمايش حضرت باقر است عليه السلام در حديثي و نحن سبب خلق الخلق يعني و مائيم سبب خلقت خلق ، يعني گرمي آتش مثلا كه بآن خداوند آتش را آتش خلق كرده [ص 78] سبب و واسطه آن مائيم و دست خداوند در ايجاد آنيم ، و اشاره بهمين مطلب است فرمايش حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ان اسم عليّ مكتوب علي كل شيء يعني اسم علي نوشته شده است روي هر چيزي ، چون اسم هر چيزي صفت آن چيز است و اميرالمؤمنين عليه السلام كه مظهر صفات خداوندي است و همه در او جمع است چون او واسطه رسيدن همه آن صفات بخلق است هر صفتي كه در هر موجودي ظاهر شده يكي از صفات اميرالمؤمنين است و آن صفت اسم اميرالمؤمنين است و فرمايش خود آن حضرت است در حديثي منم كسيكه نوشته شد اسم من بر عرش پس مستقر شد و بر آسمانها پس برپا شدند و بر زمين پس جا گرفت و بر باد پس دور زد و بر برق پس درخشيد و بر باران پس جاري شد و بر نور پس ساطع شد و بر ابرها پس گريست و بر رعد پس خاشع شد و بر شب پس تاريك شد و ظلماني شد و بر روز پس نوراني شد و خنديد . باري هر صفت و هر تأثيري كه در هر چيزي ببينيد ايشان واسطه رسيدن آن فيض از جانب خداوند بآن چيز هستند و همانطور كه عرض كردم اين مقامي از مقامات ايشان است كه در غيب اين عالم است و فوق زمان و مكان است و در همه جا هست چون اگر جائي از آن خالي باشد واسطهاي براي رساندن فيض نخواهد بود و موجودات آن مكان و خود آن مكان معدوم ميشوند و صفت احاطه خداوند كه ميفرمايد الا انه بكل شيء محيط يعني آگاه باشيد كه خداوند بهر چيزي محيط است ، در اين مقام ظاهر شده و احاطه بهمه چيز پيدا كرده است و اين مقام در هر زماني بوده و هست و اگر در زماني نبود بواسطه انقطاع فيض [ص 79] ميبايست موجودات معدوم شوند و فرمايش حضرت صادق است عليه السلام در حديثي و نحن علة الوجود يعني و مائيم علت وجود و در حديث ديگري است كه اگر امام نباشد زمين اهلش را فرو ميبرد ، و اين مقام غير از مقام بشريت ظاهره ايشان است كه روزي بدنيا آمدهاند و روزي از دنيا رفتهاند و زمين هم اهلش را فرو نبرده و اين را براي خود لباسي گرفتهاند كه معروف و مُدرَك ما بشوند و بتوانيم اوامر خدا را از ايشان بشنويم و اطاعت كنيم . بلي فرقي كه در مقام بشريت با سايرين دارند اين است كه از همه كاملترند و خداوند در تركيب وجود ايشان از همه بسايط اين ملك قرار داده و جامع همه هستند . بسايط ملك هر يك قابليت بروز بيش از يك صفت از صفات در آنها نيست ، و مواليد ناقصه مثل جمادات و نباتات و حيوانات و اناسي هر يك بقدر اجزاء معدودي كه در تركيب آنها بكار رفته كم و بيش جامعيتي دارند ، ولي وجودات مقدسه ايشان كه از نوع همه بسايط ملك در ايشان بالفعل شده همه صفات خداوندي را حكايت ميكنند و آينه تمامنمائي هستند كه كليه صفاتي كه در آن مقام اول آنها ظاهر شده در اين عرصه ميتوانند حكايت كنند و ساير موجودات اگر هر يك قبله حاجتي از حاجات و باب برآورده شدن آن ميتوانند باشند ايشان ميتوانند قبله همه حاجات باشند و هر كس توجه بايشان بنمايد و متذكر ايشان شود همين ذكر ايشان اثر و نور ايشان است كه بر دل او تابيده و در ذهن او حاضر شدهاند و همان كمالي كه در خود ايشان است در نور ايشان هم هست ، مثل آنكه گرمي و نورانيت كه در آفتاب است در نور او هم هست . حال آن كمالي [ص 80] كه در ايشان هست در ذكر ايشان يعني همان چيزي كه از ايشان در قلب ما ميافتد و بآن واسطه متذكر ايشان ميشويم و ياد ايشان را ميكنيم هست و همانطور كه خود ايشان قابليت حكايت همه صفات و فيوض خداوند را دارند اين ياد ايشان هم كه نور ايشان است آن قابليت را دارد كه روزنه و بابي بشود بسوي آن مقام اول ايشان كه هر حاجتي كه از اين باب بطلبيم برآورده شود . اين است كه دستور فرمودهاند در موقع دعا متوسل بايشان بشويم و ياد ايشانرا بكنيم و از راه ايشان توجه بخداوند كنيم و در دعاي توجه كه قبل از نماز فرمودهاند بخوانيم ميگوئيم اللهم اني اتوجه اليك بمحمد و آلمحمد و اجعلهم بين يدي صلواتي يعني خدايا من توجه ميكنم بتو بمحمد و آلمحمد و قرار ميدهم آنها را در جلو نمازهايم ، و شايد بيش از بيست دعا باين مضمونها رسيده باشد . و اينكه اينهمه تأكيد در زيارت قبورشان فرمودهاند از باب همين است كه در آن امكنه شريفه انسان بيشتر متذكر ايشان ميشود و بالطبع دعايش هم مستجابتر خواهد بود ، و اگر توفيق تشرف بيكي از آن مشاهد مشرفه را پيدا كرده باشيد ملاحظه نمودهايد كه حالت توسلي كه در آن امكنه مقدسه پيدا كردهايد كمتر در شهر خودتان آن حالت و آن خضوع و خشوع برايتان پيدا شده ، و بنا بر اين جائي كه رفتن بآنجا اسباب تذكر ايشان و باعث گشوده شدن ابواب رحمت خداوند بروي انسان بشود ارزش هزاران فرسنگ مسافرت و تحمل انواع زحمت و صرف جان و مال را دارد ، و بعلاوه انسان در اين سفرهاي زيارت بديدن دوستان ايشان و برادران دينيش كه از اطراف بلاد ميآيند موفق ميشود [ص 81] و جائي كه انسان از ديدن سنگ و چوب و طلا و نقره و قبه خشت و گلي كه منسوب بايشان شدهاند متذكر ايشان ميشود ببينيد كه از ديدن دوستان ايشان كه اشرف از آن سنگ و چوبهايند و كم و بيش از صفات زنده ايشان در آنها ظاهر شده چه تذكر بيشتري برايش پيدا ميشود و چه ابواب رحمت وسيعتري براي او گشوده ميشود و فرمودهاند جالسوا من يذكركم الله رؤيته و يزيد في علمكم منطقه يعني همنشيني كنيد با كسيكه رؤيت او شما را بياد خداوند بياورد و سخن او بر علم شما زياد كند ، حتي آنكه فرمودهاند اگر خواستيد ما را زيارت كنيد و نتوانستيد ما را زيارت كنيد صالحين از برادرانتان را زيارت كنيد ، حال اگر انسان بزيارت قبور ايشان برود و برادران صالح خود را هم زيارت كند ببينيد چقدر بهتر است . و بهر حال زيارت قبور ايشان از باب بيشتر متذكر شدن ايشان است و الا در هر جا باشيد و متذكر ايشان بشويد و متوسل بايشان بشويد و از راه ايشان بخداوند توجه كنيد و حاجتي بطلبيد حاجت شما ان شاء الله برآورده ميشود و ايشان با آن مقام اولشان در هر زمان و هر مكان حاضرند و دعاي ما از راه ايشان بالا ميرود و استجابت خداوند از راه ايشان نازل ميشود و قبه آسمان قبه ايشان است و همه جا در زير قبه ايشان هستيم و كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا يعني هر روزي عاشورا است و هر زميني كربلا .
سؤال بيست و هفتم - مفهوم قاب قوسين يعني چه مگر خداوند را مكاني معين است ؟ اگر منظور نزديكي پيامبر بخداوند است مگر از قاب قوسين كوچكتر و يا بزرگتر واحدي و اندازهاي وجود نداشت [ص 82] و چرا فقط باندازه يك كمان گفتهاند ؟ ديگر مفهوم نزديك بودن و دور بودن از خدا يعني چه ؟
جواب - عبارات كتاب خدا طوري نيست كه همه كس از ظاهر آنها پي بمعاني آنها ببرند و خداوند ميفرمايد مايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم يعني ( كسي ) تأويل آنرا نميداند مگر خداوند و راسخون در علم . و راسخون علم آلمحمد عليهم السلام هستند كه علم قرآن در نزد آنها است و بهمين جهت است كه قرآن بتنهائي كفايت امت را نميكند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله هم پس از خود بباقي گذاردن قرآن اكتفا ننمودند و در وصيت خود فرمودند كه من بجا ميگذارم در ميانه شما دو چيز گرانبها را كتاب خدا و عترت خودم را كه اگر متمسك بآن دو بشويد گمراه نخواهيد شد ، و شرط هدايت تمسك به هر دو است و اگر كسي بخواهد بقرآن تنها اكتفا كند و آنرا برأي خود تفسير كند و بفرمايش آلمحمد عليهم السلام كه همهاش تفسير واقعي قرآن است رجوع نكند مثل اهل سنت گمراه ميشود . بنا بر اين در فهم معاني قرآن بايد باخبار آلمحمد عليهم السلام رجوع كرد و پس از رجوع در باره اين موضوع معلوم ميشود كه مراد خداوند از اين آيات آنچه متبادر بذهن عوام ميشود نيست و خداوند را جا و مكاني نيست و شبيه بخلق نيست و بهمه خلق احاطه دارد و اين نزديكيها و دوريها كه بين خلق هست بين خلق و خدا نيست و اصلا نسبتي بين خلق و خدا نيست و بعد و قربي مثل بعد و قربهاي خلقي نيست كه آنرا با متر بسنجند يا با ذرع يا فرسخ بسنجند يا كيلومتر و خداوند همه [ص 83] جا هست و در روايت است كه يكي از علماي يهود نزد ابوبكر آمد و گفت تو خليفه رسول خدا بر امت هستي گفت بلي گفت ما در توراة يافتهايم كه خلفاي انبيا اعلم امتهاي آنها هستند پس خبر بده بمن از خدا كه كجا است در آسمان است يا زمين ابوبكر گفت در آسمان است بر روي عرش يهودي گفت پس ميبينم زمين خالي از او است و بنا بر اين قول در يك مكاني هست و در يك مكاني نيست ابوبكر گفت اين كلام زنديقها است دور شو از من و اگر نه تو را ميكشم آن مرد با تعجب برگشت و باسلام استهزا مينمود پس اميرالمؤمنين رو باو نمود و فرمود اي يهودي فهميدم آنچه سؤال كردي از او و آنچه جواب شنيدي و ما ميگوئيم خداوند مكان را مكان قرار داده و براي او مكاني نيست و اجل از اين است كه مكاني حاوي او باشد و او در هر مكاني هست بدون مماس بودن و بدون مجاورت ، محيط است علماً بآنچه در آنها است و خالي نيست چيزي از آنها از تدبير خداوند و من خبر ميدهم بتو بآنچه كه در كتابي از كتابهاي شما آمده است كه تصديق ميكند آنچه را كه ذكر كردم پس اگر دانستي آنرا آيا ايمان ميآوري ؟ يهودي عرض كرد بلي فرمود آيا نمييابيد در بعض كتابهايتان كه موسي بن عمران روزي نشسته بود ملكي از مشرق نزد او آمد باو گفت از كجا آمدهاي گفت از نزد خداوند عزوجل پس ملكي از جانب مغرب آمد گفت از كجا آمدي گفت از نزد خداوند عزوجل و ملك ديگري آمد گفت كه از كجا آمدي گفت آمدم نزد تو از آسمان هفتم از نزد خداوند عزوجل و ملك ديگري آمد گفت از كجا آمدي گفت از زمين هفتم از نزد خداوند [ص 84] عزوجل پس موسي عليه السلام گفت منزه است آنكه خالي نميماند از او مكاني و نميباشد بمكاني نزديكتر از مكاني ، پس يهودي گفت شهادت ميدهم كه اين است حق مبين و اينكه تو سزاوارتري به مقام پيغمبرت از كسيكه مستولي شده است بر آن . و سؤال شد از حضرت جعفر بن محمد عليهما السلام از فرمايش خداوند الرحمن علي العرش استوي يعني خداوند بر عرش مستوي شد فرمود مستوي شد از هر چيزي پس چيزي نزديكتر باو از چيز ديگر نيست . و اخبار باين معاني بسيار است و مراد از دوري و نزديكي بخداوند دوري و نزديكي بآيات و خلفاي خداوند است كه آنها را قائم مقام خود در خلق قرار داده و دوري از آنها را دوري از خود قرار داده و نزديكي بآنها را نزديكي بخود قرار داده و دوري و نزديكي بذات خداوند كلامي بيمعني است و آيت بزرگ خداوند محمد و آلمحمدند عليهم السلام كه خلفاي خداوند در ميانه خلقند هر كس اطاعت ايشانرا كرد و شبيه بايشان شد نزديك بايشان و نزديك بخداوند است و هر كس معصيت ايشانرا كرد دور از ايشان و دور از خداوند است و دور و نزديكيهاي مكاني مورد نظر نيست ، سلمان اگر چه در خانه خود بود بحضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نزديكتر بود از عمر اگر چه كه پهلوي پيغمبر نشسته بود و قرب خداوند ولايت اولياء او است ، و در تفسير آيه ان تقول نفس يا حسرتي علي ما فرطت في جنب الله يعني نفسي بگويد اي حسرت بر آنچه كوتاهي كردم در جنب خدا وارد شده است كه يعني در ولايت اولياء او و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديثي فرمودند منم جنب خدا ، پس مقام قرب خداوند مقام ايشان است [ص 85] و هر كس بيشتر ايشانرا دوست ميدارد بخداوند نزديكتر است و هر كس ظلم بخود كند و با ايشان دشمني كند دور از خداوند است و خداوند فرموده بعداً للقوم الظالمين يعني دور بشوند قوم ظالمين . و اما خود حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در مقام اول ما خلق اللهي كه خليفه و قائم مقام خداوندند قرب و بعد در باره ايشان معني ندارد و همه قرب و بعدها نسبت بايشان است و فوق ايشان چيزي نيست و ديگر فوقي نيست كه نسبتي باشد و هميشه در نزد خداوندند بلكه خود « نزد » خداوندند و خداوند بآن مقام زمين و آسمان را پر كرده است و صعود و نزول در آن مقام معني ندارد و هميشه همه جا هستند و اين صعودها و نزولها و معراجها و برگشتنها براي مقام بشري و لباس بشري ايشان است كه به امر خداوند گاه در عرشند و گاه در زمين ، و چون قلب ايشان از مقام عرش است و از آنجا گرفته شده و لطيفترين قسمت وجود ايشان است و وحي بر قلب ايشان نازل ميشود در مقام قرب بعرش بوحي خداوند و لفظ آن نزديك ميشوند و در تفسير فكان قاب قوسين او ادني از حضرت ابيجعفر عليه السلام وارد شده است كه بود بين لفظ او و بين سماع محمد صلي الله عليه و آله مثل مابين زه كمان و چوب آن پس وحي فرمود به عبدش آنچه وحي فرمود . و شايد اين فرمايش تفسير كلمه او ادني باشد كه از مقام قاب قوسين بالاتر رفته بودند و بنا بر اين فرمايش حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بمحل بروز نور پروردگار و وحي پروردگار نزديك شده بودند نه ذات پروردگار و فرمايش خود آن حضرت است كه در آن مقام نور پروردگار و جلال پروردگار را ديدم .
و اما معني قاب قوسين [ص 86] يعني اندازه دو قوس ، آنچه مسلم است قصد طولي از نوع طولهاي زميني كه از مقياسات ما است نيست و مولاي من اعلي الله مقامه تحقيق حكيمانهاي در معني آن فرمودهاند و اگر مايل باشيد بكتاب مبارك ارشاد العوام كه به تفصيل در باره معراج فرمايشاتي فرمودهاند رجوع كنيد و بدانيد كه فهم حقيقت مسأله معراج و كيفيت آن از حد اوهام ما بيرون است و تصورات عاميانه ما در آنجا مصداقي ندارد و اگر كلماتي عرض كردم از باب نقل قول و اطمينان به گويندگان آنها است نه از باب مشاهده و تحقيق ، و ما كوچكتر از آنيم كه حقيقت اين مسائل را درك كنيم و منتهي سخني كه ميگوئيم در نفي موهومات خودمان است .
سؤال بيست و هشتم - بچه علتي پيشوايان شيعه ١٢ نفر ميباشند آيا آنرا پيامبر قبل از وفاتش تعداد ائمه را معين كرده بود ؟ يا همين طور بدون علت اين پيشوائي ادامه يافته بود و اگر ١٣ يا ١٤ يا ٨ يا ١٠ يا ٢٠ و غيره بود اشكالي پيش ميآمد ؟ فلسفه دوازده بودن پيشوايان اسلام شيعهاي چيست لطفاً شرح دهيد .
جواب - علت اين است كه خداوند اين دوازده نفس مقدس را براي وصايت و خلافت حضرت ختميمرتبت صلوات الله عليه برگزيده است و اين امر در اختيار احدي از خلق نيست كه خليفه خداوند را در زمين تعيين نمايد حتي خود ائمه عليهم السلام هم تعيين وصي خود را بميل شخصي خود نفرمودند و هر چه فرمودهاند بامر خداوند بوده است و خدمت حضرت ابيعبدالله عليه السلام عرض شد اي پسر رسول خدا صلي الله عليه و آله چگونه امامت در اولاد [ص 87] حضرت امام حسين عليه السلام واقع شد نه اولاد حضرت امام حسن عليه السلام و حال آنكه هر دو فرزند رسول خدا و دو سبط او بودند و هر دو آقاي جوانان اهل بهشت بودند پس فرمود عليه السلام هراينه موسي و هرون هر دو پيغمبر مرسل و برادر بودند پس قرار داد نبوت را در پشت هرون نه پشت موسي و نبود براي كسي كه بگويد چرا خداوند آن كار را كرد و هراينه امامت خلافت خداي عزوجل است نيست براي احدي كه بگويد چرا قرار داد خلافت را در پشت حسين نه پشت حسن چون خداوند حكيم است در افعالش سؤال كرده نميشود از آنچه ميكند و آنها ( خلق ) سؤال كرده ميشوند . و از آن حضرت روايت شده است كه سؤال كردم و طلب كردم از او كه اين امر را در اسمعيل قرار دهد پس ابا فرمود خداوند مگر اينكه قرار دهد آنرا براي ابيالحسن موسي عليه السلام . و دلالت اين دو حديث بر آنچه عرض كردم واضح است و از حديث اول معلوم ميشود كه اقتضاي حكمت خداوند اين بوده است و حكمت آن است كه زياده بر آن و كم كردن از آن بيهوده و عبث باشد و خداوند همين عدد را كافي و لازم ميدانسته است منتهي چون خداوند همه ملك خود را بر نهج حكمت آفريده از يك قسمت خلق بر يك قسمت ديگر ميتوان استدلال كرد ، مثلا شخصي كه خوشخط است و چند كتاب نوشته شما يكي از كتابهاي او را ديده باشيد از خط آن كتاب كه ديدهايد ميتوانيد استدلال كنيد كه خط ساير كتابهايش هم مثل آن كتاب خوب است ولي بر اينكه چرا اين شخص خوشخط است استدلالي نميتوانيد بكنيد . حال نسبت [ص 88] بافعال خداوند هم نميتوانيم سؤال كنيم كه چرا كرده چون « چرا » ها را هم خودش خلق فرموده و قبل از خلق خلق « چرا » هم نبوده كه از آن سؤال كنيم .
بلي بعد از خلق خلق ميشود از خلقي بخلقي پي برد و خداوند ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق يعني خواهيم نماياند بآنها آيات خودمان را در آفاق و در نفسهاي آنها كه آشكار شود براي آنها كه آن حق است ، و فرموده است ماتري في خلق الرحمن من تفاوت يعني در خلق خداوند تفاوتي نميبيني ، و حكما چون در آفاق يعني مخلوقات اين عالم خارج و در نفس خودشان نظر ميكنند و جريان حكمت خداوند را مشاهده ميكنند از يك آيتي كه آنرا مثلا در نفس خود ديدهاند بر آيت ديگر كه نديدهاند استدلال ميكنند چه دانستهاند كه در خلق خداوند تفاوتي نيست . حال براي شخص حكيم كه خداوند چشم بصيرت او را باز كرده و آيات خود را باو نمايانده ميسر است كه مثلا از عدد دوازده برج استدلال بر عدد ائمه اطهار عليهم السلام بكند يا از عدد مشاعر نفس انسان استدلال بر عدد ايشان بكند ولي همه مردم حكيم نيستند و خداوند هنوز آيات خود را بآنها ننمايانده است و حتي بعد از آنكه شخص حكيم استدلال خودش را هم بنمايد قوه فهم آنرا ندارند و دلالتي در دليلش نميبينند و سخن او بگوش آنها مثل سخن رياضيداني است كه استدلال بر حل معادلات درجه دوم جبر ميكند و اگر استدلال او بگوش شاگرد كلاس چهارم ابتدائي برسد الفاظي و اعدادي و كلمات جمع و تفريق و ضرب و تقسيمي هم ميشنود ولي ربط بين اين كلمات را نميتواند بدهد و خلاصه [ص 89] نميفهمد كه گوينده چه گفت و اگر آن شخص رياضيدان حكيم باشد اصلا در مقوله معادلات درجه دوم با شاگرد كلاس چهارم ابتدائي نه صحبت ميكند نه استدلالي ميكند و صبر ميكند تا بزرگ شود و درس بخواند تا استعداد فهم آنرا پيدا كند و بتواند بفهمد كه او چه ميگويد آنوقت براي او بيان ميكند . حال اين مسئله هم كه چرا عدد آنها دوازده است حكيم آنرا ميداند و مشايخ ما اعلي الله مقامهم در كتب حكمتي خود بيان آنرا فرمودهاند ولي بكار غير اهل حكمت نميآيد و چيزي از آن فرمايشات دستگيرش نميشود و شما هر وقت اهل حكمت شديد به كتاب فطرة السليمه كه از مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه است يا كتاب ينابيع الحكمه كه از مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه است و در آن دو كتاب مشروح و مفصل سرّ عدد آن بزرگواران را بزبان اهل حكمت مرقوم فرمودهاند مراجعه نمائيد .