حال اين مردم هم در چنين دوراني هستند كه طبيعت آنها قوت گرفته و ياغي شدهاند و چون عقلشان ضعيف است فرماني از او و ساير عقلا نميبرند و فرمايشات پدر و مادر يعني انبياي عظام عليهم السلام را ناديده ميگيرند و اعتنائي نميكنند و بايد هنوز صدمههاي بسيار از بندگي طبيعت و نافرماني عقل ببينند تا سر عقل بيايند و اينهمه فساد كه در ملك پيدا شده از جهت اين است كه هر كسي بندگي طبيعت خود را ميكند و طبيعتها مختلفند و تضاد منافع دارند و اينهمه جنگها و خونريزيها و تجاوزات و نادرستيها و بيناموسيها و هزاران فساد ديگر همه از اين جهت است و هر چه روز بروز زيادتر بشود تا آنجائي كه همه مستأصل خواهند شد و امنيت براي كسي نخواهد ماند و هوشها هم باز بالا ميرود و بالمعاينه خطاي راهي را كه رفتهاند ميبينند و مستعد فرمانبرداري عقل ميشوند و در آن هنگام است كه حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه كه عقل عالم هستند ظهور ميفرمايند و آنها كه سعادتي دارند رو بايشان ميكنند و ايمان ميآورند و غلبه با عقل و لشكريان او ميشود و با لشكر كفر و جهل ميجنگند و آنها را بتدريج از بين ميبرند و ظاهر ميشود معني فرمايش خداوند كتب الله لأغلبن انا و رسلي يعني نوشته است خداوند كه هراينه البته غالب خواهم شد و رسولان من ، و در آن وقت ملك ملك آلمحمد عليهم السلام ميشود و ظاهر ميشود وعده خداوند كه فرموده است وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من [ص 32] قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدونني لايشركون بي شيئا يعني وعده فرموده است خداوند بآنها كه از شما ايمان بياورند و عمل صالح بنمايند كه آنها را خليفه در زمين قرار دهد همانطور كه آنها كه قبل از آنها بودند خليفه قرار داد و ثابت گردانيم براي آنها دين آنها را كه پسنديده است براي آنها و تبديل نمايد ترس آنها را بايمني در حالي كه عبادت ميكنند مرا و شرك بمن نميورزند .
باري ما در دوره طغيان طبايع هستيم و راه نجات ما پيروي عقلا يعني پيشوايان و ائمه دين است و ترك بندگي طبيعت و اگر پي آن نرويم خودمان بخودمان ظلم كردهايم و لطف خداوند كاهشي نيافته است و راه راست را نشان داده و فهم و شعور و قدرت بر طي طريق را هم داده و اگر نرويم خود نرفتهايم و خداوند ميفرمايد انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا يعني ما او را براه هدايت كرديم يا شكرگذار است يا كفرانكننده ، و خداوند بينياز است نه ايمان ما براي او نفعي دارد و نه كفر ما براي او ضرري و اين خود ما هستيم كه در اثر اطاعت يا معصيت نفع يا ضرر آنرا ميبينيم .
سؤال دهم - آيا بنظر شما اطاعت كوركورانه مثلا از مذهب خودمان از روي تعصب اجدادي بهتر و شايستهتر است يا موشكافي و تحقيق و بررسي و سپس قبول آن در صورت منطقي بودن ؟
جواب - ديني كه كوركورانه و از روي تعصب باشد زايل و باطل است و بفرض كه حق هم باشد مثل آب طلائي است كه روي مس دادهاند و دير يا زود سائيده ميشود و ميرود و اگر خداوند چنين ديني را ميپذيرفت ميبايست از بتپرستان كه به تعصب و پيروي از اجداد خود بتپرست [ص 33] شدهاند بپذيرد و حال آنكه نميپذيرد و خداوند در كتاب خود استدلال آنها را كه در مقابل حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مينمودند و ميگفتند انا وجدنا آبائنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون يعني ما يافتيم پدرانمان را بر ديني و ما پيروي آثار آنها را ميكنيم ، نپذيرفته است و ديني را ميپذيرد كه با دليل و برهان باشد و برهان را علامت صدق قرار داده و فرموده قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين يعني بگو بياوريد برهان خود را اگر راستگويان هستيد ، و خداوند عقل را كه به بنيآدم داده براي همين است كه بتوانند برهاني براي دين خود پيدا كنند و از بچهها و ديوانگان كه عقل ندارند ديني نخواسته و تكليفي نفرموده است و گناه و ثوابي براي آنها نوشته نميشود ، و چون بحكمتهائي كه خود ميدانسته همه خلق را صاحب عقل كامل قرار نداده فهم همه امور كلي و جزئي ملك و خوب و بدها را هم بدليل عقل از آنها نخواسته چون با نقصان عقل فهم همه امور براي آنها ميسر نيست و خداوند فرموده لايكلف الله نفسا الا وسعها يعني خداوند تكليف نميفرمايد بكسي مگر آنچه در وسع او است ، و آنچه در وسع همه صاحبان عقل چه ناقص و چه كامل هست فهميدن امور كليه است كه هر كه عقل خود را بكار ببرد بدرستي آنها را ميفهمد و اختلافي در فهم آنها بين صاحبان عقول پيدا نميشود اين قبيل امور را چنين قرار داده كه با عقلي كه بآنها داده آنها را بفهمند مثل مسئله توحيد كه هر صاحب عقلي بدليل عقل ميتواند پي بصانع اين عالم و وحدت و حكمت او ببرد يا مسئله نبوت كه نوعاً بدليل عقل بعد [ص 34] از اقرار بوجود خداوند و اعتراف بحكمت او ميتوان استدلال كرد كه خداوند ما را بيهوده خلق نفرموده و براي نتيجهاي بوده كه ما خبر نداريم و بايد پيغمبراني بفرستد كه آن نتيجه و منظور از خلق ما را براي ما بگويند و علاماتي بايد با آنها قرار دهد كه يقين كنيم راستگو و فرستاده اويند .
تا اين حدود از كليات را همه عقول ميتوانند ادراك كنند و بعد از آنكه ملاحظه كردند كه خداوند پيغمبراني فرستاده و علامات صدق گفتار آنها را همراه آنها كرده است و آنها را شناختند ديگر در جزئيات بايد پيرو ايشان باشند و اگر چيزي از فرمايشات آنها را بعقل خود نفهميدند چون حقانيت آنها را بدليل عقل محكم فهميدهاند بايد تسليم داشته باشند و بگيرند ، و بديهي است كه اگر خداوند راضي بود كه ما در همه امور بعقل ناقص خود راه برويم لزومي نداشت كه پيغمبراني بفرستد حال كه فرستاده معلوم ميشود بآن نحو كه ما در كليه امور بعقل خود راه برويم نپسنديده بلكه همانها را پسنديده كه بر زبان پيغمبران خود بما رسانده است .
پس دليل ابتدائي ما عقل است و بعد از شناختن پيغمبران دليل ما فرمايش پيغمبران خواهد بود خواه موافق عقل ما باشد خواه نباشد و ما بعد از آنكه پيغمبر خود را شناختيم و دانستيم كه خداوند كتابي با او فرستاده كه اسم او قرآن است و جانشيناني براي او معلوم كرده كه صاحب علم قرآنند در امروز كتاب خدا و فرمايشات حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و احاديث آلمحمد عليهم السلام دليل و برهان است ، هر امري كه حقانيت آن باين ادله ثابت باشد حق است و الا باطل است و هر عقيدهاي كه بخواهيد داشته باشيد بايد [ص 35] متكي باين ادله باشد ، حال اگر خودتان اهليت استنباط مطالب را از آنها داريد كه بسيار خوب و الا بايد بروات احاديث ايشان كه معاني آنها را فهميده باشند و عامل بآنها باشند رجوع كنيد و دين خود را از ايشان بگيريد و خداوند زمين را از وجود چنين كساني خالي نميگذارد و هر كه در جستجوي آنها باشد خداوند وعده فرموده است كه باو آنها را بشناساند و فرموده است الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا يعني آنها كه مجاهده در ( راه ) ما بكنند البته البته آنها را براههاي خودمان هدايت ميكنيم ، و خداوند وعده خود را وفا ميفرمايد .
و اما بآن ترتيبي كه بعضي ميخواهند اختيار كرده باشند كه مثلا حقانيت دين اسلام را از روي احكام جزئيه و مقايسه با احكام اديان ديگر يا تطبيق با علوم امروزي بفهمند توفيقي در اين راه نمييابند و عقول ما ناقصتر از آن است كه از اين راهها حقانيت پيغمبران را بفهميم و اگر ما ميفهميديم حاجت بفرستادن پيغمبران نبود و راه سلامت همان است كه سعي در شناختن پيغمبران و يقين بحقانيت آنها از راه اعتماد بر تأييد و تسديد خداوند بكنيم و بعد از آن هر چه فرمودند بپذيريم و اگر همين اطاعت و بندگي را بكنيم ببركت بندگي ايشان و ظهور نور عقل ايشان در قلب ما كمكم يكي پس از ديگري دليل عقلي فرمايشات ايشانرا هم ميفهميم ولي اگر از اول كسي سرپيچي كند و در پذيرفتن فرمايشات ايشان ميزان را عقل خود يا عقل امثال خود قرار دهد تا ابد در جهل و بيشعوري ميماند و نعوذ بالله بيدين از دنيا ميرود .
سؤال يازدهم - قبل از شهادت حضرت حسين پيشوايان اسلام از مهر [ص 36] كه امروزه متداول است براي نماز از چه استفاده ميكردند ، آيا نماز خواندن به مثال آنان جايز است يا خير ، براي چه ؟
جواب - طبق دستور حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در موقع نماز بر زمين و هر چه از زمين است مثل سنگ و كلوخ و گچ و آهك و آنچه از درخت است مثل چوب ، برگ ، حصير ، باستثناي چيزهائي كه خورده ميشود يا پوشيده ميشود جايز است كه سجده كنند و عمل پيشوايان دين هم بر همين بوده و الآن هم جايز است جز اينكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله سجده بر زمين را دوستتر از سجده بر ساير چيزها ميدانستهاند و ائمه عليهم السلام فرمودهاند كه سجده بر خاك قبر حضرت سيدالشهداء عليه السلام فضيلت بر ساير خاكها دارد و از اين باب است كه معمول شده است كه بر مهر كه از خاكهاي كربلا است سجده ميكنيم ولي سجده بر ساير چيزها هم كه اجازه فرمودهاند جايز ميدانيم ولي كار بهتر را كه عمل ائمه هم عليهم السلام بر آن بوده است حتي الامكان ترك نميكنيم و چرا بايد كاري را كه امروز شعار شيعه شده است ترك كنيم ، آيا عيبي دارد كه شما مهري از تربت حضرت سيدالشهداء عليه السلام داشته باشيد و همه روزه در هنگام نماز ياد آن بزرگوار باشيد و آن بزرگوار را شفيع خود در نزد خداوند قرار دهيد و چه عبادتي از اين بهتر كه بنده هميشه بياد مولاي خود باشد .
سؤال دوازدهم - امروز در مجالس مشايخ بناب عده مدعوين از ٣٠ نفر تجاوز نميكند و كاملاً در اقليت واقع هستند ، آيا بنظر شما ادامه همين وضع بهتر است ؟ چه فكر اساسي دالّ بر توسعه اين مجالس [ص 37] ضروريتر است و آيا صلاح است كه در همين عقيده خود باقي و در مجالس غير شيخيه شركت نمائيم ؟
جواب - با اينكه فارسي نوشتهايد درست متوجه مقصودتان نميشوم ، اگر مراد مجالسي است كه در آن مجالس كتاب يا مواعظ را ميخوانيد سي نفر جمعيت كمي نيست چه بهتر از اين كه جمع شوند و ذكر خدا و رسول را بشنوند و مسائل دين خود را ياد بگيرند و بمنزل كه ميروند آنچه كه شنيدهاند و فهميدهاند براي اهل و فرزندان خود روايت كنند و بهترين مجالس همين مجالس است كه در آن احياي ذكر آلمحمد عليهم السلام ميشود .
و اينكه نوشتهايد كاملا در اقليت واقع هستند جنگ و نزاع و لشكركشي نيست كه در اقليت باشند يا اكثريت ، براي ذكر خدا و رسول و فضائل آلمحمد عليهم السلام چه مانعي در كار آنها است كه حاجت بعده بيشتري براي رفع آن مانع باشد .
و اينكه پرسيدهايد بنظر شما ادامه همين وضع بهتر است ؟ اگر مراد اجتماع در مجالس كتابخواني و موعظهخواني است كه بسيار وضع و عادت خوبي است البته مداومت بر آن خوب است ، و اگر مراد اين است كه در اقليت بودن را ادامه بدهيم بهتر است يا نه ، اين امري نيست كه در اختيار كسي باشد كه بگوئيم ادامه بدهد يا ندهد . شيخيه جز اينكه بيش از ديگران ذكر فضايل آلمحمد عليهم السلام را ميكنند و باخوت و برادري و دوستي دوستان خدا و برائت از اعداء كه در دين مبين اسلام تأكيد زياد در باره آنها شده اهميت ميدهند امتياز ديگري ندارند . حال ميگوئيد كه كاري كنيم كه ساير اهالي بناب هم بر همين [ص 38] رويه باشند ، اين در اختيار ما نيست . آنچه ما ميگوئيم فرمايشات ائمه اطهار عليهم السلام است ، هر كه خواسته بيشتر پذيرفته هر كه نخواسته كمتر پذيرفته يا اصلا نپذيرفته . چه كار باشخاص داريد هر كسي عمل خود را ميكند و نتيجه عمل خود را خود ميبيند . و اگر ميگوئيد كه شيخيه از اين چهار كلمه فضيلتي كه دانستهاند و اعتقاد ورزيدهاند دست بردارند كه همرنگ ديگران بشوند ، چه ضرورتي دارد كه بقهقرا بروند و زحمات كشيدهشدهاي را بر باد دهند .
و اما اينكه نوشتهايد چه فكر اساسي دالّ بر توسعه اين مجالس ضروريتر است ، جمله گنگي است ، اگر قصدتان اين است كه جمعيت شيخيه زيادند ولي كمتر در اين مجالس حاضر ميشوند ، اين از باب غفلت و گرفتاري بامور دنيا است كه درد عالمگيري است اگر تذكر بآنها داده شود البته مفيد است و خداوند ميفرمايد و ذكّر فان الذكري تنفع المؤمنين يعني تذكر بده پس تذكر دادن براي مؤمنين نفع ميدهد ، ولي تذكردهنده لااقل خودش بايد متذكر شده باشد و خودش مداومت بر حضور در اين مجالس داشته باشد ، و اگر مرادتان اين است كه ديگران را تبليغ كنيد كه در اين مجالس حاضر شوند ، حاجتي بتبليغ نيست همه ميدانند كه عقايد ما چيست و اگر دوري از ما ميكنند از باب اين است كه دلشان نميخواهد كه بما نزديك شوند و دلها در دست خداوند است و در اختيار من و شما نيست ، جائي كه خداوند بپيغمبر خود ميفرمايد انك لاتهدي من احببت و لكن الله يهدي من يشاء يعني تو هدايت نميكني هر كه را بخواهي ولي خداوند است كه هر كه را ميخواهد هدايت [ص 39] ميكند ، ما و شما جاي خود را داريم . بلي اگر كسي شبههاي برايش پيش آمده و تهمتها و افتراهاي ناروائي كه ما از آنها بيزار هستيم شنيده و سؤالي بكند و بخواهد صحت و سقم آنها را بفهمد چه مانعي است كه از كتب مشايخ كه در رد اين قبيل تهمتها و افتراها مرقوم فرمودهاند ارائه بآنها بشود كه رفع سوء تفاهم آنها بشود و اگر طالب باشند در كتابخانه عمومي بناب و اغلب شهرهاي ايران از كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم موجود است ميگيرند و ميخوانند و اگر طالب حق باشند معلومشان ميشود كه ما چيزي بر خلاف گفته خدا و رسول نگفتهايم ، ولي اگر طالب حقي نباشند كه نميشود بكسي تحميل كرد كه طالب حق باش ، مگر در همان شهر بناب در ميانه مسلمين كساني نيستند كه ميدانند خداوند دروغ گفتن يا شرب خمر يا قمار را حرام فرموده ولي معذلك مرتكب آن معاصي ميشوند معلوم ميشود كه دلشان نميخواهد اطاعت كرده باشند و معاصي آنها از باب ندانستن نيست بلكه از باب نخواستن است .
و اما اينكه نوشتهايد آيا صلاح است كه در همين عقيده خود باقي و در مجالس غير شيخيه شركت نمائيم ، اما باقي بودن در اين عقيده گذشته از آنكه صلاح است واجب است و ترك آن جحود بعد از معرفت است كه خداوند ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم يعني انكار آنرا كردند و حال آنكه نفوس آنها بآن يقين كرده بود ، و البته صلاح است كه بر همين عقيده باشيم . اما حضور در مجالس غير شيخيه چه عيبي داشته و دارد ، هر جا مجلس ذكر محمد [ص 40] و آلمحمد عليهم السلام و ذكر فضايل و مصائب ايشان باشد حاضر شويد چه در منازل و مساجد شيخيه باشد چه جاي ديگر و دعوا و نزاعي نيست همه بنده يك درگاهيم و سرهمسركشي با يكديگر نبايد داشته باشيم همه مسلمانيم همه شيعه هستيم همه دوست محمد و آلمحمد عليهم السلام هستيم حال در درجات معرفت تفاوتي باشد باعث جدائي و نفاق و دوري جستن نبايد باشد . بلي اگر مجلسي هست كه در آن بتعصبهاي جاهلانه انكار فضائل آل اطهار عليهم السلام را ميكنند و بد دوستان ايشان را ميگويند يا مجالسي كه ذكري از خدا و رسول در آنها نيست و براي لهو و لعب دنيا تشكيل شده است از اين قبيل مجالس البته بايد اجتناب كرد و خداوند ميفرمايد اذا سمعتم آيات الله يكفر بها و يستهزء بها فلاتقعدوا معهم حتي يخوضوا في حديث غيره انكم اذا مثلهم يعني هر گاه شنيديد كه كفر ورزيده ميشود بآيات خداوند و استهزاء ميشود بآنها پس ننشينيد با آنها تا آنكه در صحبت ديگري وارد شوند هراينه شما آنگاه مثل آنها خواهيد بود .
سؤال سيزدهم - چه كتابي را جهت از بين بردن شبهه و ظن توصيه ميفرمائيد بچه علت ؟
جواب - توصيه ميكنم كه كتاب مبارك ارشاد العوام و كتاب رجوم الشياطين را زياد بخوانيد ، علتش هم اين است كه در كتاب مبارك ارشاد اصول عقايد را بتفصيل و با دليل و برهان و بزبان ساده مرقوم فرمودهاند و با نظم حكمتآميزي آنها را بيان فرمودهاند كه هر مطلبي از آن مقدمه فهم مطلب بعد است و از مقدمات بديهيه مثل [ص 41] قضاياي هندسه شروع كردهاند و مطالب بسيار مشكلي را با ضميمه كردن آن مقدمات به هم حل و روشن فرمودهاند و ذكر بسياري از شكوك و شبهات و جواب آنها را فرمودهاند و اگر كسي بدقت آن كتاب مبارك را بخواند بلكه چند مرتبه بخواند عقايدش محكم ميشود و شكوك و شبهاتش رفع ميشود و بالمعاينه ميبيند كه هر چه در آن كتاب مبارك است يا عين الفاظ اخبار آلمحمد عليهم السلام است يا نقل معاني آنها است بزبان فارسي و خداوند با اين كتاب حجت را بر فارسيزبانان تمام كرده و نميتوانند فرداي قيامت بگويند كه ما غافل بوديم و نميدانستيم . و اما كتاب رجوم الشياطين باصطلاح امروز تقريبا يك كتاب روانشناسي است كه امراض روحي كه همه بآن دچارند و باعث كمفهمي و كجسليقگي و انكار حق ميشود در آنجا تشريح و راه معالجه آنرا بيان فرمودهاند .
سؤال چهاردهم - بيشتر مدعوين مجالس مشايخ ٩٥ درصد از روي تعصب ميباشد و من بظن قوي ميگويم كه كوچكترين درك مطلبي را نميكنند و اين عده كه ميشود بيسرپرست گفت يك نفر از روي كتب قديمي ترجمه ميكند در حالتي كه مستمعين بيشترشان خوابيده و چرت ميزنند آيا بنظر شما اين مجالس با هدف عالي كه سلسله مشايخ دارند مغاير و توهينآميز نميباشد و اگر نيست چرا و بچه دليل .
جواب - مثل اين است كه شما كلمه مدعوين را بجاي كلمه حاضرين يا شركتكنندگان استعمال ميكنيد و بهر حال حضور [ص 42] ايشان از روي تعصب يعني از باب غيرت داشتن بر دين و مذهب خود چه عيب دارد و نفس حضور در مجالس علم و ذكر آلمحمد عليهم السلام ثواب دارد چه بفهمند و چه نفهمند همينكه به نيت شنيدن اسم خدا و رسول ميآيند خود ثواب عظيم دارد و اگر چيزي هم ياد ميگيرند اجر عظيمتري دارد و از كجا معلوم است كه ظن شما بر خطا نيست و مطلب را هم هر يك بقدر خود ميفهمند . و خواندن از روي كتب قديمي و ترجمه آن چه عيب دارد ؟ خدا و رسول و ائمه اطهار عليهم السلام كه همانها هستند كه از قديم بودهاند و عوض نشدهاند ، در كتب قديمي هم اگر فرمايشات ايشان نوشته شده همه حق است و فرمايشات ايشان مثل تئوريهاي اهل دنيا نيست كه هر روز پي بخطاي تئوري سابق ببرند و آنرا عوض كنند و هميشه لازم باشد بجديدترين نظريات رجوع كرد ، فرمايشات ايشان مطابق حق واقع است و واقعيت تغيير نميكند . و اما خواندن و ترجمه كردن چه چارهاي جز آن هست ؟ بتركي كه كتابي نداريم ، مستمعين هم همه فارسي نميدانند ، ناچار بايد يكي بخواند و ترجمه كند و اگر بعضي خوابشان ميگيرد و چرتي ميزنند شايد پيرمردند و اختياريشان نيست شايد كتابي كه ميخوانند مطالبش مشكل است كتاب آسانتري بخوانند بهتر بفهمند و چرتشان نبرد و بهر حال چرت در مجلس علم بهتر از هشياري در مجلس غفلت است و اين مجالس با هدف عالي مشايخ مغاير نيست ، حال اگر نقصاني داشته باشد مغايرتي ندارد و توهينآميز هم نيست ، آيا در عوض آن اگر بمجالس لهو و لعب و تفريحات ميرفتند خوب بود ؟ [ص 43] بيچارهها همينقدر كار كه ممكنشان است ميكنند . شما اگر در اين مجالس حاضر ميشويد خوب گوش بدهيد و چرت هم نزنيد و بهر چه هم كه ياد گرفتيد عمل كنيد و بهر حال بسيار مجالس خوبي است كه بندگان و دوستان آلمحمد عليهم السلام دور هم جمع شوند و ذكر موالي و سادات خود را بكنند كمش خوب است زيادش هم خوب است .
و دوست ميدارم كه در اين باب براي شما و ساير برادران احاديثي روايت كنم تا بيشتر قدر اين مجالس را بدانيد و سعي در مداومت بر حضور در آنها داشته باشيد پس از حضرت ابيعبدالله است عليه السلام فرمود فرمود اميرالمؤمنين عليه السلام ملاقات برادران غنيمت بزرگي است اگر چه كم باشند و از خيثمه است كه گفت داخل شدم بر حضرت ابيجعفر عليه السلام كه با او وداع كنم پس فرمود اي خيثمه سلام بهر كدام از دوستان ما كه ميبيني برسان و توصيه كن آنها را بتقواي خداوند عظيم و اينكه غني آنها از فقير آنها عيادت كند و قوي آنها از ضعيف آنها و اينكه زنده آنها بر جنازه ميت آنها حاضر شود و اينكه بخانه يكديگر بملاقات يكديگر بروند پس هراينه ملاقات بعض آنها با بعض حيوتي است براي امر ما خداوند رحمت كند بندهاي را كه احياء امر ما را بكند و حضرت صادق عليه السلام فرمودند اگر دو مؤمن يا سه مؤمن جمع بشوند نزد برادري از آنها كه ايمن باشند از شرهاي او و نترسند از غائلههاي او و اميد داشته باشند بآنچه نزد او است اگر خداوند را بخوانند اجابت ميفرمايد آنها را و اگر بطلبند عطا ميفرمايد بآنها و اگر طلب زيادتي بكنند زياد ميفرمايد بر آنها و اگر سكوت [ص 44] كنند ابتدا ميفرمايد بر آنها و از آن حضرت است كه فرمود جمع نميشوند سه نفر از مؤمنين و بيشتر مگر آنكه حاضر ميشوند از ملئكه مثل آنها پس اگر دعاي بخير بكنند آمين ميگويند و اگر از شري طلب پناه بكنند خدا را ميخوانند كه آنرا از آنها بگرداند و اگر حاجتي طلب كنند شفاعت ميكنند نزد خداوند و ميطلبند از خداوند برآوردن آنرا و از حضرت ابيجعفر است عليه السلام كه فرمود مؤمن بيرون ميآيد بسوي برادرش كه زيارت كند او را پس موكل ميفرمايد خداوند عزوجل براي او ملكي را پس ميگذارد بالي در زمين و بالي در آسمان كه سايه بر او مياندازد پس وقتيكه داخل منزل او شد ندا ميفرمايد جبار تبارك و تعالي اي بندهاي كه بزرگ داشتي حق مرا و پيروي كردي آثار پيغمبر مرا سزاوار است بر من اعظام تو سؤال كن از من عطا ميكنم بخوان مرا اجابت ميكنم تو را سكوت بكن ابتدا ميكنم براي تو پس وقتيكه مراجعت ميكند ملك مشايعت ميكند او را ببال خود سايه بر او مياندازد تا آنكه او را داخل منزلش بكند پس ندا ميفرمايد تبارك و تعالي اي بندهاي كه تعظيمكننده بودي حق مرا سزاوار است بر من اكرام تو بتحقيق واجب كردم براي تو بهشت خود را و قبول كردم شفاعت تو را در بندگانم .
حال ببينيد كه اگر اين مجالس هيچ در آن نباشد جز زيارت برادران چه ثوابهاي عظيم دارد ، ديگر اگر بمنظور ذكر خدا و رسول و كسب علوم ايشان باشد ميشود نور علي نور چنانچه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند مبادرت كنيد بباغهاي بهشت عرض شد يا رسول الله و چيست باغهاي بهشت فرمودند حلقههاي ذكر و فرمايش [ص 45] آن حضرت است ننشستند قومي كه ذكر خداوند را مينمايند مگر آنكه ندا ميكند آنها را نداكنندهاي از آسمان برخيزيد پس بتحقيق سيئات شما را تبديل بحسنات كردم و آمرزيدم براي شما جميعاً و نمينشينند عدهاي از اهل زمين كه ذكر خداوند را ميكنند مگر آنكه عدهاي از ملئكه با آنها مينشينند و حضرت صادق عليه السلام به فضيل فرمودند آيا مينشينيد و حديث ميگوئيد عرض كرد بلي فدايت شوم فرمودند آن مجالس محبوبترين آنها است پس زنده بداريد امر ما را اي فضيل هر كه ياد كند ما را يا ياد كرده شويم نزد او پس از چشمش مثل بال مگسي بيرون بيايد خداوند گناهانش را براي او ميآمرزد اگر چه بيش از كف دريا باشد .
و اخبار و احاديث در فضل زيارت اخوان و مجالس ذكر بسيار است و مجالس برادران ما هم در بناب ان شاء الله از همانها است و بسيار عادت پسنديدهاي است و توهينآميز كه نيست سهل است باعث افتخار است و البته هر چه سعي نمايند كه بيشتر از اين مجالس استفاده كنند و مطلبي ياد بگيرند و معرفتي زياد كنند بهتر است و اگر در هر مجلسي يك حديث هم از احاديث محمد و آلمحمد عليهم السلام ياد بگيرند و عمل كنند از همه دنيا كه پر از طلا و نقره باشد بهتر است . البته رعايت ميزان علم و معرفت حاضرين هم بايد بشود اگر از كتاب علمي استفاده نميتوانند بكنند از مواعظ استفاده كنند كه اغلب براي عوام فرمودهاند ، از آنها در دسترس نباشد از تواريخ و شرح حالات ائمه اطهار عليهم السلام بخوانند ، ميسر نشد از مصائب ايشان بخوانند كه در هر حال از ذاكرين باشند ، و اصل مطلب اخلاص در نيت است كه [ص 46] براي عالم و جاهل هر دو ميسر است جز اينكه بر هر دو باز تحصيل علم دين واجب است و هيچ دو روز مؤمن نبايد مثل هم باشد كه پيشرفتي در دين خود نكرده باشد و فرمودهاند ويل لمن ساوي يوماه يعني واي بر كسي كه دو روزش مساوي باشد ، و نميدانم چرا برادران ما در تحصيل علم دين كوتاهي دارند و گويا آنچه دامنگير همه خلق اين زمان شده دامنگير آنها هم كم و بيش شده و زرد و سرخ دنيا آنها را فريفته و بيشتر ذكر و فكرشان دنيا شده و آبادي دنيا را بخرابي آخرت خود خريدار شدهاند اطمينان بوعده خداوند كه ضامن روزي آنها شده ندارند و آنچه را كه ضامن نشده مگر بطلب كردن يعني تحصيل علم آنرا ترك مينمايند و اگر همه اهل تحصيل علم نيستند چرا بعضشان كه استعدادي دارند در صدد آن برنميآيند كه هم بكار خودشان بيايد هم بكار ديگران ، و اگر همه علاقمند بودند اقلاً يكي را از ميان خود پي تحصيل ميفرستادند و متكفل خرج او ميشدند و ميرفت و تحصيل ميكرد و برميگشت و هر چه ياد گرفته بود ياد آنها هم ميداد چه ميشد ؟ آيا صد يا دويست يا سيصد نفر يا بيشتر كه در جائي هستند نميتوانند متكفل حال يك نفر شوند و خرج يك روزشان را در سال براي آخرتشان صرف كنند ؟ آيا اين را زياني ميپندارند يا خيال ميكنند كه هر چه جمع كنند با خود بآن دنيا ميبرند ؟ نه والله جز كفني نميبريم آن هم در همين خاكها ميپوسد و با خود جز روي سياه و پشتي خم از گناه نميبريم مگر آنكه ببركت شفاعت دوستان محمد و آلمحمد عليهم السلام بر ما ببخشند اللهم عفوك عفوك و اگر دوستان همتي ميكردند و غيرتي [ص 47] مينمودند و پي تحصيل علم ميرفتند و در صدد احياي ذكر محمد و آلمحمد عليهم السلام بودند اين طورها كه هستيم نميمانديم و مشمول رحمت و بركت پروردگار ميشديم و عزت دنيا و سعادت آخرت بما عطا ميفرمود .
سؤال پانزدهم - آن جناب از روزي كه رياست فرقه را بعهده گرفتهايد چه اقدامات و تأليفات مفيدي جهت بهبود و رشد ما بعمل آوردهايد ، لطفاً شرح دهيد .
جواب - برادر عزيز من اگر يكي از افراد كوچك سلسله شيخيه و از برادران آنها محسوب شوم افتخار ميكنم و نه رياستي بر كسي دارم و نه داعيه آنرا دارم و ان الرياسة لاتصلح الا لاهلها و اگر چهار كلمهاي در جواب بعض برادران نوشتهام از باب اطاعت اوامر عمومي است كه همه مأمور بآنند كه هر كس چيزي از فرمايشات آلمحمد عليهم السلام ميداند براي ديگران هم فرمودهاند روايت نمايد و خدمتي كه از دستش برآيد از برادران خود مضايقه نكند و چون علمي ندارم كه به برادران خود بياموزم سعي در نشر كتب مشايخ عظام اعلي الله مقامهم كه همه مأخوذ از فرمايشات ائمه اطهار عليهم السلام است دارم و با كمك مادي و معنوي برادران جزاهم الله خيراً تا اندازهاي توفيق در طبع كتب ايشان پيدا كردهام و بحمد الله مقدماتي فراهم شده است كه ان شاء الله همه كتب و مواعظ و دروس ايشان كه بالغ بر ٩٤٠ كتاب و ١٠٥٥٣٢٠ بيت درس و موعظه است چاپ و در دسترس برادران عزيز قرار گيرد و علي العجاله اين خدمت را كه فكر ميكنم از هر خدمت ديگري كه مقدور من است مفيدتر [ص 48] است برگزيدهام و اميدوارم برحمت پروردگار كه روزي را ببينم كه بانجام اين خدمت توفيق يافتهام .
و اما تأليفات مفيد بايد بدون شكستهنفسي عرض كنم كه خود را قابل تصنيف و تأليف نميدانم و اگر چيزي نوشتهام يا در جواب ايراداتي بوده كه ديگران بر عقايد سلسله شيخيه نمودهاند يا در جواب بعض برادران است كه سؤالاتي نمودهاند و آنچه از اخبار آلمحمد عليهم السلام و فرمايشات مشايخ عظام اعلي الله مقامهم بفهم ناقص خود دانسته بودهام نوشتهام و چون از خود چيزي بر آنها نيفزودهام اميدوارم كه مفيد واقع شده باشد و از جمله آنها يكي كتاب درهاي بهشت است كه در راه و رسم سلوك و تهذيب نفس است و در واقع خلاصهاي از كتاب مبارك طريق النجاة است كه سعي كردهام بزبان فارسي و خيلي آسان بنويسم كه حتي مبتديان هم از آن استفاده كنند و آنرا در حيوة مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه بنظر مبارك ايشان رساندم و مورد پسند ايشان هم واقع شد و اصلاحاتي هم در آن فرمودند و ديگري جزوهاي است كه بخواهش بعض برادران در جواب شخص معاندي نوشتهام كه كتابي باسم مزدوران استعمار نوشته و در آن تهمتها و افتراهاي ناروائي بمشايخ ما اعلي الله مقامهم زده و ديگري اوراقي است باسم سياست مدن كه در جواب يكي از روحانيون قم كه سؤال از ركن رابع نموده نوشتهام و ديگري جزوهاي است بنام نظري بقرن بيستم كه در جواب سؤال شخصي كه استفسار از عقايد شيخيه نموده و نظر حقير را نسبت بقرن بيستم خواسته نوشتهام و ديگري جوابي است از سؤال يكي از برادران كه از معني دوستي و علامات علماي حقه سؤال كرده و نام آنرا دوستي دوستان [ص 49] گذاردهام و ديگري جوابي است بر ايرادات شخصي بر بعض مطالب كتاب مبارك ارشاد العوام و ضمنا از دليل بر وجود نايب خاص امام عليه السلام سؤال كرده و نام آنرا تكريم الاولياء گذاردهام و اينها همه چاپ شده است و ديگري جواب يكي از برادران است كه از عالم آلمحمد كه همه علم طب را ميداند سؤال نمودهاند و ديگري باز در جواب ايشان است كه از تكليف مردم با نقصان علم اطبا و از كيفيت خواب ديدن و چند مسئله ديگر سؤال نمودهاند و اسم آنرا ماوراء طبيعت گذاردهام و ديگري در جواب يكي از برادران است كه از معني عالم ذر و چند مسئله ديگر سؤال نمودهاند و ديگري در جواب ديگري كه از تقيه و موارد آن و چند مسئله ديگر سؤال نمودهاند و ديگري در جواب يكي از طلاب قم در باره تقليد اعلم و بعض مطالب ديگر نوشتهام و چند جواب مختصر ديگر كه در جواب بعض برادران نوشتهام و اينها همه فارسي است و ديگري در جواب بعض برادران عرب است در وجوب تقليد و بزبان عربي است ، سابق بر اين هم در ايام تحصيل از باب تمرين رسائلي در منطق و اصول و بعض مسائل فقه مثل مواريث و رضاع و نماز قصر و قبله و غير آنها بنحو استدلال بزبان عربي نوشتهام ، و هم اكنون هم در مدرسه ابراهيميه با بعض برادران كثرهم الله تعالي كه طالب علمند بمباحثه فقه و اصول مشغوليم و اميدوارم كه خداوند اين بضاعت مزجاة را اگر چه كه ناقابل است ببزرگي خود قبول فرمايد و همه برادران را بر تحصيل علم و عمل موفق بدارد .
سؤال شانزدهم - هدف از قيام حسيني بطور خيلي خلاصه چيست ؟
[ص 50] جواب - شرح اين مطلب را بتفصيل در كتاب مبارك ارشاد العوام در اواخر جلد سوم كه در امامت است مرقوم فرمودهاند و اگر همانطور كه در مقدمه اين اوراق نوشتم كتب مشايخ اعلي الله مقامهم را مطالعه ميكرديد محتاج به بسياري از اين سؤالات نميشديد ولي از باب اينكه هر سؤالي را جوابي است بطور خلاصه عرض ميكنم كه هدف كارهاي ائمه اطهار عليهم السلام يكي و دو تا نيست كه شرح داده شود بلي هدف كلي ايشان بندگي خداوند عالم است و از نتايج اين بندگي بزرگ كه آن حضرت فرمودند فهماندن اين مطلب بود كه همه عالم بدانند اسلام آن چيزي كه در دست خلفاي جور و اكثريت مردم آن زمان بود نيست و آنها جز دنياداري و سلطنت طالب چيز ديگري نيستند و حرمتي براي فرمايشات خداوند و پيغمبر او صلي الله عليه و آله نميگذارند و ذريه او كه دوستي آنها را اجر رسالت خود قرار داده دوست نميدارند و دشمن خدا و رسولند و براي وصول بمقاصد خود از كشتن و اذيت و آزار و اسارت و اهانت به مؤمنين و بندگان مخلصين خداوند ابا و استنكاف ندارند و بشهادت آن بزرگوار بر همه اهل آن زمان و بعد از آن اين مطلب بر همه اهل انصاف ظاهر شد و فرقه حقه شيعه از آن زمان قوت گرفت و اگر قضيه شهادت آن بزرگوار پيش نميآمد حق پنهان ميماند و امروز از اسلام اسم و رسمي باقي نبود و از جمله اسرار شهادت آن بزرگوار اين است كه خداوند حجج خود را براي راهنمائي و هدايت خلق قرار داده است و آنها را سرمشق سايرين قرار داده كه پيروي ايشان را بنمايند تا بعلت غائي خلقت برسند و خود آن [ص 51] بزرگواران را كه از ميانه خلق برگزيد از باب منتهاي عبوديت و بندگي و ازخودگذشتگي ايشان بود كه قابليت آنرا پيدا نمودند كه نور خداوند در دل ايشان بيفتد و بر امر و نهي خداوند مطلع شوند و اطاعت او را بكنند و براي اينكه ديگران هم هر يك در حد خود بتوانند كه بظهور نور خداوند در قلب آنها برسند همانطور مقدماتي براي اين منظور لازم بود كه اول حقيقت عبوديت و بندگي و ازخودگذشتگي در آنها پيدا شود تا استحقاق تابش نور خداوند را بر دل خود پيدا كنند و تا چيزي در صفت خود كامل نباشد تأثير در ديگران نميتواند بكند ، نميبينيد آتش كه ميسوزاند از باب اين است كه در صفت حرارت كامل است و بهمين صفت كمال است كه در چوب تأثير ميكند و آنرا مشتعل ميكند و اگر مثل آب در صفت حرارت كامل نبود و صفت برودت بر او غالب بود چوبرا نميتوانست بسوزاند و بعد از آنكه خداوند خلق را براي بندگي خلقت فرموده اسبابي كه براي ايجاد بندگي در خلق قرار داده آنها را در اين صفت كامل قرار داده كه بتوانند تأثير در ديگران بكنند و آنها را بنده بكنند و اسبابي كه خداوند براي اين كار انتخاب فرموده حجج او هستند كه در صفت بندگي و ازخودگذشتگي از همه كاملترند و از همه بندهترند و بهمين صفت كمال ميتوانند در ديگران تأثير بگذارند . حال حضرت سيدالشهداء عليه السلام هم در صفت بندگي و ازخودگذشتگي در سرحد كمال بودند و بهمين جهت كنيه مبارك ايشان ابوعبدالله بود و كمال ازخودگذشتگي را در آن روز از خود بروز دادند و جان و مال و فرزند و اهل و عيال [ص 52] و دوستان خود را كه از آنها چيزي عزيزتر نداشتند در راه خداوند فدا نمودند و خداوند بايشان مقامي عنايت فرمود كه جز باين نحو ازخودگذشتگي و شهادت ممكن نبود كه بآن برسند و اين صفت كمال عبوديت كه از آن بزرگوار بروز نمود كمال تأثير را در مؤمنين نموده است و همانطور كه شعاع آتش صفت حرارت آنرا بچوب ميدهد و او را مشتعل ميكند خبر شهادت آن بزرگوار هم كه بمؤمنين ميرسد دلهاي آنها را بر صفت عبوديت و ازخودگذشتگي آن بزرگوار ميكند و در حد خود مثل آن بزرگوار از مال و جاه و دوستي دنيا ميگذرند و توجه خود را از دنياي دون برميدارند و اقبال بخداوند عالم ميكنند و نور خداوند از راه آن بزرگوار بر قلب آنها ميافتد و دوستي آن بزرگوار و دوستي خداوند در دل ايشان قوت ميگيرد و از غايت محبت دلشان لرزان و چشمشان گريان ميشود و از دنيا بيزار ميشوند و رو بخداوند عالم مينمايند و عادت و طبيعت و شهوت و همه آنچه از لوازم سركشي و خلاف بندگي است كنار ميگذارند و همه ظلمات گناهان ايشان يعني دوستيهائي كه نسبت بدنيا و معاصي پروردگار كه مرتكب شده بودند بنور آن بزرگوار زايل ميشود و بهشت كه نور آن بزرگوار است احاطه بآنها پيدا ميكند و همانطور كه سنگي كه هزاران سال در زير زمين در ظلمات بوده همينكه مقابل آفتاب رسيد فورا همه ظلمتهاي هزار سالهاش پاك ميشود قلبي كه گناهانش باندازه ريگ بيابانها و كف دريا هم باشد همينكه محبت دنيا را از خود دور كرد و از خود گذشت و بندگي شبيه به بندگي آن حضرت در او پيدا شد نوري شبيه نور [ص 53] خداوند كه در آن حضرت ظاهر شده ظاهر ميشود و بر قلب او ميتابد و همه ظلمات آن گناهان را ميشويد و همين نور است كه شفيع او و جفت او ميشود و مشمول شفاعت آن بزرگوار ميشود ، و چه بسيارند دوستاني كه بشنيدن خبر شهادت و مصائب آن بزرگوار و تأثير آن در آنها و ظهور دوستي آن بزرگوار در قلب آنها از آتش جهنم رستهاند و باولياي خداوند پيوستهاند اين است كه در حديث وارد شده است كه در روز قيامت هزار صف بسته ميشود و نهصد و نود و نه صف را آن حضرت شفاعت ميفرمايد و يك صف را آن حضرت با شركت ساير انبيا و اولياء ، پس ببينيد كه آن بزرگوار چه منت عظيمي بر اين امت مرحومه دارند كه بزباني بندگي خداوند را تعليم فرمودند كه عالم و جاهل و عارف و عامي و بزرگ و كوچك و زن و مرد همه آنرا ميفهمند و اهل سعادت آنها آنرا ميپذيرند و اگر دقت كنيد انواع مصائب آن بزرگوار هر يك نوعي و طبقهاي از خلق را بهيجان ميآورد و هيچ طبقهاي نيستند كه از مصائب آن بزرگوار متأثر نباشند . باري تفصيل مطلب همان است كه در آن كتاب مبارك مرقوم فرمودهاند و خلاصهاش اين بود كه عرض شد .
سؤال هفدهم - آيا ما حق داريم و جايز است غير از علماي مشايخ ساير علماي دين اسلام را دوست بداريم و اگر نه چرا ؟
جواب - لفظ علماي دين اسلام شامل اهل سنت و فرقههاي غير اثناعشري همه ميشود و چرا بايد آنانكه دوستي ائمه اطهار عليهم السلام يا بعض آنها را ندارند دوست بداريم و اگر بر عوام آنها فرض كنيم بر علماي آنها بعيد است كه امر مشتبه شده باشد و مؤمن دشمنان [ص 54] اميرالمؤمنين و منكرين حق او و حق ائمه طاهرين عليهم السلام و دوستان دشمنان ايشان را دوست نميدارد و خداوند ميفرمايد لاتجد قوماً يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادّون من حادّ الله يعني نمييابي قومي را كه ايمان بخدا و روز آخر دارند كه دوست بدارند دشمنان خدا را . و اگر مرادتان علماي شيعه اثناعشري است كه تابع ائمه اطهارند عليهم السلام و دوستان ايشان را دوست ميدارند و دشمنان ايشانرا دشمن ، دوستي آنها فريضه است و هر كه دشمني با ايشان كند دشمني با خداوند كرده است و هر كس اهانت بآنها كند اهانت بخداوند كرده است و ما همه علماي شيعه را از صدر اسلام تا امروز و آنها كه بعد از اين ميآيند دوست ميداريم و دوستي آنها را ذخيره آن دنياي خود قرار دادهايم و هر كدام كه دوستي ايشان و تسليم ايشان نسبت بائمه اطهار عليهم السلام بيشتر باشد و دوستان ايشان را دوستتر بدارند بيشتر دوست ميداريم و ميزان ما در دوستي با اشخاص دوستي ايشان براي محمد و آلمحمد عليهم السلام است كه از دوستي كردن آنها با دوستان آلمحمد پي بآن ميبريم و ميزان دوستي است نه علم و فرمايش حضرت اميرالمؤمنين است عليه السلام هر كس بخواهد بداند آيا دوست ما است يا دشمن ما پس امتحان كند قلبش را پس اگر دوستي از ما را دوست ميدارد پس دشمن ما نيست و اگر دشمن ميدارد دوستي از ما را پس دوست ما نيست و فرمايش حضرت ابوالحسن است عليه السلام هر كس دشمن بدارد شيعه ما را پس بتحقيق با ما دشمني كرده و هر كس دوست بدارد آنها را پس بتحقيق ما را دوست داشته زيرا كه آنها از مايند خلقت شدهاند [ص 55] از طينت ما هر كس آنها را دوست بدارد پس او از ما است و هر كس آنها را دشمن بدارد پس او از ما نيست .
سؤال هيجدهم - بنا بشهادت تاريخ موجودات با دور و تكامل باين حد رسيدهاند و بنا بشهادت قرآن خداوند يكهو حضرت آدم را خلق فرمود ما كداميك از اين دو عقيده را قبول نمائيم و بچه دليل ؟
جواب - شهادت تاريخ شهادت گويائي نيست و آنچه در اين باب گفتهاند از مطالعه استخوانهاي سنگشده جنبندگان قديم است كه از روي آن به حدس و تخمين نظرياتي دادهاند و همه هم در اين باب موافق نيستند و جماعتي هم از آن صاحبنظران معتقد به جهش هستند و چه بسا كه نظريات ديگر هم باشد كه ما نميدانيم يا بعد از اين پيدا شود و دين خود را بر اساس نظريات زودگذر كه هر روز عوض ميشود و بيش از حدس و تخمينهائي نيستند نميتوان گذارد و خداوند فرموده لاتقف ما ليس لك به علم يعني پيروي مكن آنچه را كه بآن علم نداري ، و قصدم اين نيست كه نظريه تكامل را مردود بدانم يا نظريه جهش را صحيح چون انكار هر مطلبي هم بايد متكي بدليل باشد و انكار بيدليل هم خود پيروي چيزي است كه علم بآن نداريم .
اما شهادت قرآن هم كه نوشتهايد يكدفعه و يكهو خداوند حضرت آدم را خلق فرموده من كه چنين مطلبي از قرآن استنباط نميكنم و از اخبار ائمه اطهار عليهم السلام كه شارح قرآنند خلاف اين را ميفهمم و در حديث قدسي است خمّرت طينة آدم بيدي اربعين صباحا يعني مخمر كردم گل آدم را بدستم ( يا بقدرتم ) [ص 56] چهل صباح و در حديثي است از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در صفت خلق حضرت آدم كه ابليس در آن روز خزينهدار بر آسمان پنجم بود داخل ميشد در بيني آدم و از پائين او خارج ميشد پس ميزد با دستش بر شكم او و ميگفت براي چه امري خلقت شدهاي اگر بالاتر از من قرار داده شدي اطاعت نميكنم تو را و اگر پائينتر از من قرار داده شدي كمك بتو نميكنم پس مكث نمود در بهشت هزار سال مابين خلقتش تا اينكه دميده ميشود در آن روح ، تا آخر حديث . و از هيچيك اينها خلقت ناگهاني فهميده نميشود . و اصلاً اين مطلب در بيان كيفيت خلقت آن حضرت مبهم است كه آيا همه آنچه فرمودهاند در بيان كيفيت خلقت بدن حيواني آن حضرت است يا بدن انساني كه لطيفتر از آنست و ما هم آنرا مبهم ميگذاريم و امر ايشان را اطاعت ميكنيم كه فرمودهاند اسكتوا عما سكت الله و ابهموا ما ابهمه الله يعني سكوت كنيد از آنچه خداوند سكوت نموده و مبهم بگذاريد آنچه را كه خداوند مبهم گذاشته است ، و از پيش خود در اين باب چيزي نميگوئيم و ميگوئيم ما قال آلمحمد (ع) قلنا و ما دان آلمحمد عليهم السلام دنّا يعني هر چه آلمحمد عليهم السلام فرموده باشند ميگوئيم و آنچه كه دين ورزيدهاند دين ميورزيم ، و امثال اين مسئله را كه بيان جزئيات آن را بطوري كه بفهميم نفرمودهاند تا نفهميدهايم در بوته اجمال ميگذاريم و مكلف بسخن و اعتقاد خاصي در باره آن جزئيات نيستيم .
بلي مطلبي كه محسوس است و اخبار ايشان هم بر آن دلالت ميكند اين است كه فهمها و شعورها روز بروز بالا ميرود و اين علامت [ص 57] تكامل ارواح بنيآدم است كه روز بروز معتدلتر ميشوند و چون روح معتدل در بدن معتدل جا ميگيرد ميشود باين استدلال نمود كه بدنها هم در تكامل است و چون تربيت ابدان با اين زمين و آسمان است كه مادر و پدر طبيعي اين مواليدند چه مانعي دارد كه ابدان ساير حيوانات هم كه از محصولات همين كارخانه عظيمند در تكامل باشند و اما اينكه جنسي بجنسي تبديل شود مثلا موشها روزي گربه بشوند و گوسفندها روزي گاو شوند اگر چه از قدرت خداوند خارج نيست ولي بسيار بعيد است ، و خداوند در حكمت خود اينطور قرار داده كه هر چه موافق حكمت است موجود شود و هر چه نيست در امكان ميماند ، و در معادن كه مثلا ملاحظه ميكنيم ميبينيم همان معادن معتدل موجود شدهاند و برزخي بين آنها نيست و از همين جهت قابل شمارهاند و در اين زمانها كه علم فيزيك و شيمي پيش رفته و با تكلفات زيادي بعض عناصر را كه در طبيعت نيست ميسازند ملاحظه ميكنند كه ناپايدارند و بزودي از ميان ميروند و همان پايدارها موافق حكمتند كه باقي ميمانند و بسيار قريب بنظر ميرسد كه انواع حيوانات و نباتات هم هر وقت كه در ضمن زير و روهاي اين عالم محيط مناسبي ايجاد شده بوجود آمدهاند و ناپايدارها از ميان رفتهاند و پايدارها ماندهاند و هر يك مبدء جنسي از اجناس حيوانات و نباتات شدهاند و با توالد و تناسل زياد شدهاند نه اينكه يك جنسي بتدريج تغيير شكل يافته باشد و تبديل به جنس ديگر شده باشد و خداوند كه خالق همه آنها است دانا است كه چطور آنها را خلقت فرموده است و ما نميدانيم .
[ص 58] سؤال نوزدهم - هدف از خلقت انسان چيست ؟
جواب - خداوند ميفرمايد و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون يعني خلق نكردم جن و انس را مگر براي اينكه عبادت كنند مرا ، و در حديث قدسي است كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف يعني من گنج پنهاني بودم پس دوست داشتم كه شناخته شوم پس خلقت كردم خلق را كه شناخته شوم . بنا بر اين هدف از خلقت انسان عبادت و معرفت خداوند است و اصل همه عبادات همان معرفت است و عباداتي كه با اعضاي ظاهري و مشاعر باطني ميكنيم آثار معرفت و نتايج آن و علامات آن ميباشند و در مثل اگر بخواهيد بفهميد نسبت اين عبادات نسبت بمعرفت مثل نسبت اعمال حواس خمسه است نسبت بروح حيوانيت كه اصل همان حيوة روح حيواني است و ديدن و شنيدن و چشيدن و استشمام كردن و لمس كردن آثار روح حيوانيت و علامات آن هستند و بآنها استدلال بر وجود روح حيوانيت ميشود و اگر موجودي باشد كه هيچيك از اين آثار در او نباشد نه ببيند نه بشنود و هكذا ميگوئيم روح حيوانيت در آن نيست و حقيقت اين اعمال همان حيوة روح حيوانيت است . حال حقيقت همه عبادات و همه كارهاي خوب همان معرفت است كه اگر معرفت در كسي پيدا شود اين اعمال و عبادات بي تكلف از او سر ميزند همانطور كه ديدن و شنيدن و ساير اعمال حيواني بي تكلف از حيوان سر ميزند و تا وقتيكه بندگي و عبادت به تكلف و زحمت از ما سر ميزند معلوم ميشود حقيقت معرفت و عبوديت در ما پيدا نشده است .
حال بايد ديد مراد از معرفت [ص 59] چيست ، معرفت ذات غيب الغيوب خداوند كه محال است چون معرفت يعني شناختن يا از اتحاد حاصل ميشود يا از احاطه . معرفت باتحاد آن است كه هر چيزي خودش با خودش متحد است و يكي است و معرفت خودش بخودش بر نحو اتحاد است ، و معرفت باحاطه مثل معرفت چراغ است ( اگر شعور داشته باشد ) نسبت بانوارش كه همه از خود او سرچشمه گرفتهاند و بقايشان ببقاي او است و فنايشان بفناي او ، و مثل بهتر مثل معرفت جسم مطلق است نسبت بفرد فرد اجسام ظاهره كه در هر يك از آنها كه نظر بكنيد جسم مطلق را حاضر ميبينيد و جسم مطلق احاطه بهمه اجسام دارد و عارف بهمه آنها هست و اينكه ميبينيد ما اشياء خارجي را ميشناسيم و معرفت پيدا ميكنيم ما خود آن شيء را نه درك ميكنيم نه ميشناسيم تصويري از آن شيء است كه مثلا بچشم ما ميرسد و عصب چشم ما را رنگين ميكند و از آنجا آن رنگ منتقل بروح حيواني كه در همه اعصاب حاضر است ميشود و روح رنگين ميشود و روح رنگ خودش را احساس ميكند نه شيء خارجي را . پس معرفت منحصر بهمان دو قسم شد كه گفتيم و هيچكدام از اين دو نوع معرفت در باره ذات غيب الغيوب ممكن نيست چون نه ذات ما متحد با ذات خداوند است كه معرفت باتحاد حاصل شود و نه نعوذ بالله ذات خداوند از آثار ذات ما است كه معرفت باحاطه حاصل شود بنا بر اين معرفت ذات خداوند محال و ممتنع است و در ذات خداوند سخني و معرفتي نيست و فرمودهاند اذا بلغ الكلام الي الله فاسكتوا يعني هر گاه سخن به خداوند رسيد پس [ص 60] ساكت شويد ، و صوفيه آنها كه قائل بوحدت وجود شدهاند و گمان كردهاند ذات خداوند با ذات خلق يكي است و معرفت آن ممكن است بر خطا رفتهاند و انبياي او كه خداوند آنها را براي هدايت ما فرستادهاند اين معني را انكار داشتهاند ، و چون خداوند ميدانست كه معرفت ذات او براي خلق ممتنع است اسماء و صفاتي خلق فرمود كه خلق بآنها او را بخوانند و بآن صفات او را بشناسند و از اين معني فرستادگان او بما خبر دادهاند ، پس مراد از معرفت خداوند معرفت اسماء و صفات او است كه بنحوي قابل درك ساير خلق هستند .