نود مسئله
در جواب سؤالات آقاي علياصغر طاهرنيا
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني مولاي شهيد
مرحوم آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
و بعد چنين گويد مسكين مستكين عبدالرضا بن ابيالقاسم بن زينالعابدين اعلي الله مقامهما كه از چندي پيش مراسلاتي از يكي از آقايان برادران مقيم بناب مراغه بنام آقاي علياصغر طاهرنيا سلمه الله تعالي يكي پس از ديگري ميرسيد كه در هر يك سؤالاتي از اين ناچيز نموده بودند و چون مشغول بجواب سؤالاتي كه ساير برادران قبل از ايشان نموده بودند بودم جواب ايشان را موكول بموقع فراغت مينمودم تا اينكه عدد سؤالات ايشان به نود سؤال رسيد و اينك كه تا اندازهاي فراغتي حاصل شده است مبادرت بعرض جواب مينمايم ولي قبل از شروع در جواب از باب مقدمه و راهنمائي بايد عرض كنم كه اگر كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم را كه بسياري از آنها فارسي و بطبع هم رسيده است مطالعه و دقت در آنها ميكردند شايد محتاج به صدي نود اين سؤالات نميشدند و مشايخ ما اعلي الله مقامهم مخصوصا در بعض كتب كه ابتدائي مرقوم [ص 3] فرمودهاند مثل كتاب مبارك ارشاد العوام و غير آن طوري مطالب را از اول مرقوم فرمودهاند كه پايهگذاري عقايد محكم باشد و اول از توحيد شروع فرمودهاند كه اصل همه علوم است و همه اطراف و جوانب مسئله را بيان فرمودهاند و بعد بناي اقرار به نبوت را بر پايه توحيد بنا نهادهاند و شرح مسائل آنرا فرمودهاند و بعد امامت را فرمودهاند و هكذا عينا مثل قضاياي هندسه كه در كتب هندسه آنها را با نظم خاصي پشت سر هم ذكر ميكنند و ببديهيات اوليه ابتدا ميكنند و پيش ميروند تا بمشكلترين قضاياي هندسه ميرسند و فهم هر قضيه بسته بفهم قضيه سابق است و تا قضيه سابق را كسي نداند قضيه بعد برايش مجهول و بيدليل ميماند و اين ترتيب در همه علوم هست و بايد مقدمات را بر اساس بديهيات اوليه بنا نهاد و پيش رفت و مشايخ ما جزاهم الله عن الاسلام و المسلمين خير جزاء المحسنين اين زحمتها را براي مؤمنين كشيدهاند و قضايا را مرتباً با دليل نقل و عقل بيان فرمودهاند كه اگر كسي بكتب ايشان رجوع كند و بدقت آنها را بخواند بسياري از مشكلاتش حل ميشود ، ولي اگر مثل شما بدون آن مطالعات بخواهد مطلبي كه بنظرش رسيده بفهمد نميفهمد و راه كار آن است كه از اول شروع كنند و قدم بقدم جلو بروند و اگر چنين نكنيد بعد از جواب هم اگر چه با كمال صراحت نوشته شده باشد مطلب را ملتفت نميشويد و مثل شما مثل كسي ميشود كه قبل از آنكه قضاياي اوليه هندسه را خوانده باشد و ياد گرفته باشد ابتداءً از قضيه دهم سؤالي بكند و بهر صراحتي جواب او را بدهند چون قضاياي سابق را ندانسته [ص 4] آن جواب را هم ملتفت نميشود . اين است كه بشما و ساير برادران توصيه ميكنم كه كتب موجود و نوشته شده را بدقت و تدبر بخوانيد بعد اگر مشكلي پيدا شد بپرسيد و چون مقدمات را در دست داريد با مختصر جوابي رفع مشكل شما ميشود و الا با اين ترتيب كه پيش گرفتهايد مشكلات شما صد كه سهل است از هزار هم تجاوز خواهد كرد ، ولي از باب اينكه بحسن ظن خود باين ناچيز سؤالاتي كردهايد بمنظور تشويق شما و ساير برادران كه بيشتر در امور ديني خود و علوم محمد و آل عليهم السلام كه علوم حقيقي اين ملك ميباشند دقت كنيد و سعي در فرا گرفتن آنها بكنيد و به خير دنيا و آخرت برسيد بطور اختصار جوابهائي از آنچه كه ببركت مشايخ عظام اعلي الله مقامهم از فرمايشات خدا و رسول بقدر فهم ناقص خود فهميدهام عرض ميكنم كه اداي حق برادر خود را كرده باشم و هر جا كه لازم باشد تفصيل بيشتري عرض ميكنم و اميدوارم كه خداوند هر چه صلاح و مصلحت ميداند بر قلم اين ناچيز جاري فرمايد و بخود اين ناچيز هم بسبب حسن ظن شما چيزي بفهماند و خود معترفم كه چيزي نميدانم جز آنچه خداوند بفهماند و اينك شروع ميكنم در جواب مسائل و لا حول و لا قوة الا بالله .
سؤال اول - هدف اصلي از معراج حضرت محمد (ص) .
جواب - از ادب نسبت به بزرگان دين اين است كه حتي الامكان آنها را باسم ذكر نكنند بلكه به كنيه و لقب يا صفت ذكر نمايند و در زمان حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بعضي بودند كه از [ص 5] كمادبي خطاب يا محمد بآن حضرت مينمودند ولي آنها كه باادب بودند خطاب يا رسول الله ميكردند شما هم بهتر آن است بجاي حضرت محمد (ص) يا حضرت علي (ع) بگوئيد حضرت پيغمبر (ص) يا حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام .
و اما هدف اصلي از معراج آن حضرت ، البته وجوه بسيار دارد ولي آنچه از ظاهر قرآن و احاديث معلوم ميشود اين است كه خداوند آن حضرت را بالا برد كه آيات خود را باو بنماياند و عظمت ملك خداوند را مشاهده كند چنانچه در آيه شريفه ميفرمايد سبحان الذي اسري بعبده ليلا من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي الذي باركنا حوله لنريه من آياتنا يعني منزه است خدائي كه شب برد بنده خود را از مسجد الحرام به مسجد اقصي كه اطراف آنرا مبارك گردانيديم براي اينكه بنمايانيم باو از آيات خودمان ، و مراد از مسجد اقصي بيت المقدس كه در مملكت اردن است نيست بلكه مراد از آن بيت المعمور است كه در آسمان است و چون آيات خداوند در زمين و آسمانها همه جا هست و آيات بزرگ خداوند در آسمانها است آن حضرت در معراج آيت بزرگ خداوند را مشاهده فرمود چنانچه خداوند ميفرمايد لقد رأي من آيات ربه الكبري يعني بتحقيق ديد از آيات پروردگارش بزرگترين آيت را ، و بزرگترين آيات خداوند نفس خود حضرت ختميمرتبت است همان نفسي كه در حديث فرمودهاند من عرف نفسه فقد عرف ربه يعني هر كس نفسش را شناخت بتحقيق خداي خود را شناخت ، و آن مقام چون احاطه بهمه خلق دارد خداوند آن حضرت را بالا برد كه از آنجا ملكوت آسمانها و عجايب خلق خداوند را مشاهده نمايد [ص 6] و بعد از هبوط خود خبر از آنها بدهد و اين در واقع همان سفرهاي چهارگانه است كه حكما براي تكميل مراتب عبوديت شمردهاند كه اول آنها سفر از خلق بسوي حق است و دويم سفر از حق بسوي حق است كه در آن انوار جمال و جلال پروردگار را بديده دل مشاهده فرمود و سفر سوم سفر از حق بخلق است كه در آن بر مبدء خلق همه چيزها واقف شدند و سفر چهارم از خلق بسوي خلق است و آن همين مقام دعوت ظاهره و اخبار از عوالم غيب است و در اين مقام آن حضرت قائم مقام خداوند در اداي رسالت است ، و اشاره بهمينها است فرمايش حضرت ابيالحسن موسي بن جعفر عليه السلام در جواب كسي كه عرض كرد براي چه علت خداوند بالا برد پيغمبرش را صلي الله عليه و آله بآسمان و از آنجا بسدرة المنتهي و از آنجا به حجب نور و مخاطبه فرمود با او و در آنجا مناجاة فرمود با پروردگار و حال آنكه خداوند وصف كرده نميشود بمكاني ، پس فرمود عليه السلام خداوند وصف كرده نميشود بمكاني و جاري نميشود بر او زماني و لكن خداي عز و جل خواست كه مشرف بفرمايد بآن ملئكه خود را و سكنه آسمانهايش را و تكريم بفرمايد آنها را بمشاهده او و بنماياند باو عجايب عظمتش را چيزهائي كه خبر بدهد بآنها بعد از پائين آمدنش و اين آنطوري كه اهل تشبيه ميگويند نيست و خداوند تعالي منزه است از وصفهائي كه ميكنند . تمام شد حديث شريف . و نوع اين سفرهاي چهارگانه براي مؤمنين هم هست كه براي حصول كمال بايد آنها را انجام دهند جز اينكه هر كسي از اعلي [ص 7] مرتبه وجود خود بالاتر نميرود و از آيات خداوند همانها را كه در رتبه او است ميبيند و چون پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله روح و نفسش در اعلي درجه خلق است و طينت و بدن آن بزرگوار از اعلي درجه عرش است تا آن مقام ميتواند بالا برود و آنكه طينتش از كرسي است از آن بالاتر نميرود و آنكه مثلا از آسمان چهارم است ديگر از آن بالاتر نميتواند برود و جبرئيل كه در خدمت آن حضرت بود بمقامي رسيد كه عرض كرد ديگر از آن مقام نميتواند بالاتر رود و عرض كرد لو دنوت انملة لاحترقت يعني اگر يك انگشت نزديكتر شوم ميسوزم ، و اين نماز را كه همه روزه بر مؤمنين واجب فرمودهاند براي سير دادن آنها بسوي خداوند و ترقي و تكميل آنها است چنانچه در حديث است كه الصلوة معراج المؤمن يعني نماز معراج مؤمن است ، منتهي مؤمنين كه نميتوانند مثل حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بآسمانها بالا روند و لايكلف الله نفسا الا وسعها آنها در موقع توجه بخداوند بآسمانهاي وجود خودشان بالا ميروند و نردبان آنها همان روح حيواني جسماني آنها است كه تا هر آسماني كه در آنها بالفعل شده كشيده شده است و جسد انساني آنها بر آن سوار است و همينكه بنماز ميايستند و تكبير براي اذان ميگويند درهاي آسمان اول وجودشان بر آنها گشوده ميشود و همينكه اشهد ان لا اله الا الله ميگويند درهاي آسمان دوم بر آنها گشوده ميشود و همينكه اشهد ان محمداً رسول الله ميگويند درهاي آسمان سوم براي آنها گشوده ميشود و هكذا ، و غرضم بيان اين مطالب نبود و بمناسبت پيش آمد و غرض بيان هدف از معراج بود [ص 8] كه علت آنرا در حديث ذكر فرمودند و روايت كرديم .
سؤال دوم - امتيازاتي كه مشايخ بر غير مشايخ « مطيع شرع » دارند .
جواب - عوام گاهي كلمه مشايخ را بجاي كلمه شيخيه استعمال ميكنند ولي معني صحيح آن در اصطلاح اهل علم علماي بزرگ است مثلا ميگويند فلان عالم از مشايخ اجازه است يعني عالم بزرگي است كه بعلماي ديگر اجازه روايت داده و ما هم كه از علماي خود بنام مشايخ ياد ميكنيم از باب تكريم ايشان است و اشعار باين مطلب است كه ايشان از علماي بزرگ شيعه ميباشند و نميدانم شما در اين سؤال كداميك از اين دو معني را اراده كردهايد و در اينجا از هر دو معني جواب عرض ميكنم كه هر دو را بدانيد . پس عرض ميكنم اگر مرادتان از مشايخ علما باشد ظاهر اين است كه از كلمه « غير مشايخ » ساير علماي شيعه را اراده كردهايد ولي قيد « مطيع شرع » زائد خواهد بود و همه علماي شيعه اثناعشري مطيع شرعند و اگر نباشند عالم شيعه شمرده نميشوند ، مگر آنكه قصد همان اصطلاح ناصواب شايع در حدود آذربايجان را داشته باشيد كه ميگويند شيخي و متشرع و غرضشان اينست كه شيخيه نعوذ بالله متشرع و تابع شرع نيستند و اين اصطلاح از دشمنان دوستان آلمحمد عليهم السلام است كه از هيچگونه تهمت و افترائي بر دوستان آلمحمد (ع) ابا و استنكاف ندارند و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون و اگر بر هر كس پنهان باشد بر شما كه خود و اجدادتان از متابعان علماي شيخيه بودهاند پوشيده نيست [ص 9] كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم تمام افتخار و تعينشان اين بوده كه در جزئي و كلي متابع شرع مقدس باشند و در كوچكترين امري به رأي و ظن و هواي خود چيزي نفرمودهاند و يكي از بزرگترين امتيازاتشان همين است ، و اگر بخواهيد درست امتيازات ايشان را بدانيد بايد از دو نظر ملاحظه آنها را بنمائيم يكي در علوم فقهيه كه با ساير علما شريكند و يكي در ساير علوم آلمحمد عليهم السلام كه غير علم فقه ميباشند چون علوم آلمحمد عليهم السلام منحصر بفقه اصطلاحي يعني احكام شرع ظاهر مثل احكام ظاهر عبادات مانند نماز و روزه و حج و خمس و زكوة و معاملات و ساير احكام مسطوره در كتب فقهيه نيست و ايشان عالم بعلم اولين و آخرين و غيب و شهاده بودهاند و كتاب علم خداوند يعني قرآن شامل بيان همه چيز هست و خداوند فرموده است فيه تبيان كل شيء يعني در آن بيان همه چيزها هست ، و باجماع شيعه علم كتاب خداوند در نزد ائمه اطهار است عليهم السلام و معاني و تأويلات و بواطن آن را ايشان ميدانند چنانچه خداوند فرموده و مايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم يعني تأويل قرآن را كسي نميداند جز خداوند و راسخين در علم ، و راسخين در علم ائمه اطهارند عليهم السلام و اخبار ايشان همه شرح علوم قرآن است بنا بر اين همه علوم در اخبار ايشان موجود است و علم فقه و احكام ظاهره يكي از آن علوم است و فقها اغلب فقط از همين يك رشته علم ايشان كه آسانتر است اطلاع دارند و در ساير رشتهها هم علمائي در ميانه شيعه بوده و هستند كه از آنها اطلاع دارند و البته شماره آنها از فقها [ص 10] كمتر است ولي علومشان از علم فقه بالاتر است و هميشه صاحبان علوم بالاتر عددشان كمتر از ديگران است ، در ظاهر علوم دنيائي هم كه نظر بكنيد ميبينيد عدد پروفسورها از دكترها كمتر است ، عدد دكترها از ليسانسيهها كمتر است و هكذا . حال مشايخ ما اعلي الله مقامهم از آن معدود علمائي هستند كه علاوه بر علم فقه ظاهر واقف بر بعض علوم ديگر محمد و آلمحمد عليهم السلام شدهاند و شاهد آن كتب متعدده ايشان است كه در انواع علوم از قبيل معارف و حكمت الهي و تفسير بواطن قرآن و رياضيات و طبيعيات و طب و نجوم و فيزيك و شيمي و علوم غريبه مرقوم فرمودهاند و عدد آنها از نهصد و پنجاه جلد بيشتر است و تفصيل عنوانات مطالب مندرجه در آن كتب در كتاب فهرست تأليف مولاي بزرگوار والد ماجد اين بيمقدار مذكور است و در همه آنها اگر ملاحظه كنيد خواهيد ديد كه مأخوذ از اخبار آلمحمد عليهم السلام است و امتياز بزرگ ايشان از اين نظر در علوم غير فقهيه است كه اهم آنها علم معارف و فضايل محمد و آلمحمد عليهم السلام و شيعيان ايشان است و در كتاب المنجد كه در لغت عربي است و در آخر آن شرح اعلام را هم نوشته است در ذيل كلمه شيخيه نوشته است كه طايفهاي از شيعه هستند كه امتيازشان باين است كه تكريم ائمه را مينمايند ، و درست تشخيص داده و مطلب همين است و معرفت ائمه اطهار عليهم السلام و فضائل ايشان و محبت ايشان روح همه علوم آنها است و همه علوم ايشان باين مطلب ختم ميشود تا آنجا كه بعضي كوتهنظران نسبت غلو بايشان دادهاند و ندانستهاند كه [ص 11] خود در حق آن بزرگواران مقصرند و گمان كردهاند كه خداوند عاجز است از اينكه خلايقي بآن عظمت و فضيلت خلقت فرمايد ، آيا در كتاب خود نازل فرموده است كه من از حد معيني خلقي را صاحب قدرت و عظمت و فضيلت خلق نميتوانم بكنم يا ميتوانم و نميكنم ؟ آيا بر زبان پيغمبر خود چنين حدي را تعيين فرموده است ؟ اگر فرموده نشان بدهند كه ما هم ببينيم و با كمال تسليم و انكسار بپذيريم ، اگر نفرموده بلكه آن فضائل را در اخبار خودشان فرمودهاند و مشايخ ما هم آنها را روايت نمودهاند چرا نبايد بپذيرند و استكبار كنند ؟ بلي حدي را كه معلوم فرمودهاند اين است كه فرمودهاند نزلونا عن الربوبية و قولوا في فضلنا ما شئتم يعني ما را از ربوبيت ( خدائي ) پائين بياوريد و بگوئيد در فضل ما هر چه خواستيد ، و مشايخ ما هم آن بزرگواران را از حد عبوديت بالا نبردهاند و اگر كسي بالا ببرد او غلو كرده است كه مثلا مثل علياللهيها نعوذ بالله بگويد كه اميرالمؤمنين خدا هستند يا آنكه بگويد محمد و آلمحمد عليهم السلام شريك خدايند يا وكيل خدايند يا امر خلق و رزق و موت و حيوة مفوض بايشان است و امثال اين قبيل كلمات كفرآميز ، البته چنين كسي غلو كرده است ولي مشايخ ما اعلي الله مقامهم كجا از اين قبيل غلوها نمودهاند و در همه جا ائمه اطهار عليهم السلام را بنده خدا دانستهاند و قدرت آنها را بقدرت خدا دانستهاند و علم آنها را به تعليم خداوند دانستهاند و فضيلت آنها را به عطاي خداوند دانستهاند . باري ايراداتي كه در اين باب بر مشايخ ما اعلي الله مقامهم گرفتهاند يا از باب اين است كه بكتب ايشان مراجعه [ص 12] ننمودهاند و سخن مغرضين را باور كردهاند يا از باب قصور و تقصير در تحصيل علم معارف حقه است كه بكتب اخبار آلمحمد عليهم السلام رجوع ننمودهاند و اگر رجوع نمايند ميبينند كه يك كلمه هم بر خلاف فرمايشات ايشان نگفتهاند و آنچه كه گفتهاند مأخوذ از فرمايشات خود ايشان است .
و اما امتيازيكه مشايخ ما اعلي الله مقامهم در علوم فقهيه دارند آن است كه بواسطه علوم بالاتري كه داشتهاند و بر كنه مطلب واقف بودهاند اشتباهاتي كه بعض فقها از باب قصور در علم معرفت بآن دچار شدهاند ايشان نكردهاند و بزرگترين آنها اشتباهي است كه بعض فقها بآن دچار شدهاند كه خيال ميكنند باب علم باحكام خداوند جز در معدودي از ضروريات و متواترات امروز مسدود است و بيش از گماني بغالب احكام حاصل نميشود و شأن مجتهد تحصيل گمان باحكام خداوند است و وظيفه مقلد عمل به گمان مجتهد است ، ولي مشايخ ما اعلي الله مقامهم معتقدند كه باب علم مفتوح است و اگر مفتوح نباشد يا بايد بگوئيم خداوند در اين ايام قادر نيست كه احكام خود را بخلق برساند بطوريكه علم بآن حاصل كنند يا بايد بگوئيم كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كوتاهي در رسالت خود كرده يا نتوانسته احكام خدا را بما برساند يا آنكه كوتاهي نفرموده و احكام خدا را باوصياي خود تعليم فرموده و آخرين آنها يعني حضرت حجت عجل الله فرجه كه خداوند او را براي حفظ دين زنده نگاه داشته كوتاهي در اجراي امر خداوند كرده و در مقابلِ شيطان كه سعي در خاموش كردن نور حق دارد بيكار نشسته و تماشا [ص 13] كرده كه هر چه ميخواهد بكند و بر زبان دروغگويان دروغها در اخبار آلمحمد عليهم السلام داخل كرده و روات را بسهو و نسيان واداشته كه در نتيجه امروز باب علم بر ما بسته باشد و نتوانيم علم باحكام خداوند پيدا كنيم و آن حضرت هم هيچ كار در مقابل او نكرده كه اين امتي كه بدست او سپرده شدهاند حيران و سرگردان بمانند و ناچار از عمل به ظن و گمان شوند و ندانند كه آنچه ميكنند بر خطا هستند يا صواب ، و آنها كه دچار باين اشتباهات شدهاند از باب قصور ايشان در معرفت پيغمبر و ائمه اطهار است عليهم السلام ، ولي مشايخ ما اعلي الله مقامهم كه موافق ضرورت شيعه معتقدند كه خداوند دين خود را كامل نازل فرموده و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در اداي اوامر خداوند كوتاهي نفرموده و براي بعد از خود اوصيائي تعيين فرموده كه عالم و شاهد و ناظر و قادر و مأمور و معصومند اين اعتقاد را در مقام عمل باصطلاح پياده كردهاند و نتيجه گرفتهاند كه باب علم مفتوح است و راه آنرا دانستهاند و هر فتوائي كه دادهاند از روي علم و يقين بوده است و در فتاوي خود از آنچه كه مشهور بين علما است كمتر عدول فرمودهاند و هيچ فتوائي كه قائل بآن در ميانه علماي شيعه نباشد ندادهاند و در هيچ موردي اعم از احكام فقهيه يا ساير علومي كه بيان فرمودهاند بر خلاف ضرورت بين شيعه و اجماع علما سخني نفرمودهاند . اين بود خلاصهاي از امتيازات علماي شيخيه و اگر تفصيل بيشتري بخواهيد بكتب مفصله ايشان رجوع نمائيد .
و اما بنا بر آنكه مرادتان از لفظ مشايخ در سؤالتان افراد شيخيه [ص 14] باشند امتياز آنها همين است كه چون بعلماي شيخيه وثوق پيدا كردهاند اخذ احكام خدا را از ايشان مينمايند و شك در روايات ايشان نمينمايند و بفرمايش امام عجل الله فرجه عمل مينمايند كه فرموده است لا عذر لأحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا قد عرفوا بأنا نفاوضهم سرنا و نحملهم اياه اليهم يعني عذري نيست براي احدي از دوستان ما در شك در آنچه روايت ميكنند آنرا ثقات ما بتحقيق دانستهاند كه ما آنها را شريك سرّ خود قرار ميدهيم و آنرا بوسيله ايشان بسوي آنها حمل ميكنيم . و همه علماي شيعه اثناعشريه را علي قدر مراتبهم دوست ميدارند و بزرگ ميشمرند و بروايات آنها عمل مينمايند و بتعليم مشايخ خود دوستي دوستان خدا و دشمني دشمنان خدا و معرفت آنها را بعد از توحيد و نبوت و امامت از اركان دين ميدانند و همه مؤمنين را بر حسب درجات و سبقت ايشان در ايمان دوست ميدارند و معامله دوستي با آنها ميكنند و عمل بجميع اصول و فروع مذهب تشيع را لازم و متحتم ميدانند و مشايخ خود را نه پيغمبر ميدانند نه امام ، بلكه بندگاني از بندگان ايشان ميدانند و اگر چه بتعليم ايشان دانستهاند كه در هر زمان شيعيان بزرگي هستند كه صاحب مقامات و درجات عاليه نظراي حضرت سلمان و ابوذر هستند ولي باز بتعليم ايشان دانستهاند كه امثال آن شيعيان بزرگ در اين اوقات پنهانند و معروف خلق نيستند و مشايخ خود را در رديف آنان نميشمارند بلكه آنها را از علماي بزرگ ميشمارند و خود آن بزرگواران را هم در يك رتبه و مقام از علم نميدانند و اگر چه تشخيص مقام علمي ايشان [ص 15] را ندهند فرمايش خود ايشانرا ميپذيرند كه بعض ايشان در مقامات علمي بالاتر از بعضند و همه را راوي اخبار آلمحمد عليهم السلام ميدانند و پيروي آنها را از اين جهت مينمايند و اگر بدانند كه نعوذ بالله يك كلمه برأي و گمان خود ميگويند از ايشان نميپذيرند و توصيف شيخي اين است ، هر كس را صاحب اين اعتقادات ديديد شيخي بدانيد و هر كس را كه عاملتر بشريعت مقدسه ديديد شيخيتر بدانيد و معني شيخي جز شيعه اثناعشري چيزي نيست و امتيازي بين اين دو كلمه نيست .
سؤال سوم - آيا پيامبر ما حضرت محمد تنها پيامبر كره خاكي زمين بوده است يا پيامبر منظومه شمسي يا تمام كاينات ، با ذكر دليل .
جواب - پيش از آنكه خداوند پيغمبران را مبعوث فرمايد خلق از جائي خبري نداشتند حتي خدا را هم نميشناختند تا اينكه خداوند پيغمبران خود را در ميانه آنها مبعوث فرمود و بخلق خبر دادند كه از جانب خداوند فرستاده شدهاند و خداوند اوامر و نواهي خود را بآنها وحي ميفرمايد و آيات و معجزاتي بر اثبات صدق گفتار خود آوردند و خداوند هم آنها را تأييد و تسديد فرمود و امر آنها را باطل نكرد و باعتماد بر تأييد و تسديد خداوند صدق گفتار آنانرا دانستند و بعد از آن هر چه كه پيغمبران از عوالم غيب و ماوراي محسوسات خبر دادهاند همان فرمايش ايشان دليل آن خواهد بود ، حال دليلي كه در اين باب عرض كنم بايد از فرمايش خود ايشان باشد چون از غير طريق ايشان راهي بدرك مطالب غيبيه نداريم و آخرين پيغمبران حضرت محمد بن عبدالله است صلي الله عليه [ص 16] و آله كه خداوند آن بزرگوار را برسالت برگزيد و آن حضرت را خاتم پيغمبران و دين او را آخري همه شرايع قرار داد و كتابي بر آن حضرت نازل فرمود كه محتوي جميع علوم ظاهري و باطني است و در آن كتاب نازل فرمود به پيغمبر خود كه و ماارسلناك الا كافة للناس يعني نفرستاديم تو را مگر براي همه مردم ، و از آن ميفهميم كه آن بزرگوار مبعوث بر همه بشر بودهاند و هستند و باز در كتاب خدا ميخوانيم كه فرموده است تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا يعني بزرگ است و زياد است بركات خداوند كه نازل فرموده است فرقان را بر بندهاش براي اينكه ترساننده عالمين باشد ، و عالمين شامل آسمان و زمين و آنچه بين آنها است ميباشد چنانچه خداوند در حكايت سؤال فرعون و جواب حضرت موسي (ع) ميفرمايد كه پرسيد و ما رب العالمين يعني پرورنده عالمين چيست آن حضرت در جواب فرمود رب السموات و الارض و ما بينهما يعني پروردگار آسمانها و زمين و آنچه بين آن دو است ، و اخبار و احاديث آلمحمد عليهم السلام هم همين مطلب را ميرساند ، و در تفسير آيه اول حضرت صادق عليه السلام فرمودهاند براي اهل مشرق و مغرب اهل آسمان و زمين از جن و انس ، و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه خود در صفت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودهاند اقامه مقامه في ساير عوالمه في الاداء اذ كان لاتدركه الابصار و لاتحويه خواطر الافكار يعني برپا داشت او را بجاي خود در همه عوالمش در ادا كردن چون چشمها او را ادراك نميكردند و فكرها باو احاطه پيدا نميكردند . و بنا بر اين بدليل اين آيات [ص 17] و اخبار ما تصديق فرمايش ايشانرا ميكنيم و ميپذيريم كه آن حضرت رسول خداوند عالم در همه عوالم است ولي معني آن اين نيست كه با اين لباس بشريت در همه عوالم اداي رسالت خود را فرموده باشند بلكه در هر عالمي بلباس اهل آن عالم درآمدهاند كه قابل ادراك آنها باشند و حقيقت آن بزرگوار را خداوند قبل از همه خلق خلقت فرموده و چون از همه خلق نزديكتر بخداوند بودهاند جميع وحيها اول بايشان ميشود و از ايشان بساير خلق ميرسد ، منتهي چون آن بزرگوار در آن مقام قابل درك احدي از خلايق نبودهاند خداوند امر فرموده است كه در هر عالمي لباسي از جنس لباس آن اهل عالم بپوشند و خلق را دعوت بسوي خداوند بكنند و آن وجود شريفي كه در سنه عام الفيل در مكه معظمه بدنيا آمدند و پس از شصت و سه سال در مدينه از دنيا رفتند لباسي از لباسهاي ايشان بود يعني لباس بشريت و اشاره بهمين مقام است كه ميفرمايد انا بشر مثلكم يعني من بشري هستم مثل شما ، ولي در آن مقام اول محدود باين حدود بشريت نيستند و آسمان و زمين را پر كردهاند و در هر مقام از زبان جلوهاي از جلوات خود خلق را بعبادت خداوند دعوت كردهاند و همه خلق از جمادات و نباتات و حيوانات و جن و انس و ملئكه و انبياء و اولياء عبادت خداوند و تسبيح او را ميكنند و امر و نهي خداوند بهمه آنها بوسيله آن بزرگوار و بزبان مناسب هر كدام بآنها ابلاغ شده است و آن حضرت پيامبر تمام كايناتند .
سؤال چهارم - منظور از كلمه آخر الزمان چيست ؟ مگر زمان نيز انتهائي دارد ، چطور ؟
[ص 18] جواب - در اين امتدادي كه مورد نظر شما است كه يكشنبه بعد از شنبه است و دوشنبه بعد از يكشنبه و هكذا زمانرا انتهائي نيست و تا عالم اجسام باقي است زمان هم باقي است و تا بوده زمان هم بوده و چون عالم اجسام هميشه بوده و خواهد بود و خداوند هيچوقت فاقد ملك نبوده و نخواهد بود زمان هم بوده و هست و اگر وقتي اين آفتاب و زمين هم باين ترتيب نبوده و اين روز و شب نبوده حركت اجسام ديگر كيل براي زمان بوده است و خود اين روز و شب زمان نيستند بلكه كيل و مقياسي براي تعيين زمانند ولي براي زمان امتداد ديگري هست كه مناسبترين تعبيري كه ميتوانم بياورم اين است كه آن امتداد عمود بر اين امتداد است و در آن امتداد زمان لطيف ميشود تا در نفخه صور بكلي تمام ميشود و دنيا فاني ميشود و عالم آخرت ديگر مثل اين دنيا مكان و زمان ندارد و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه خود در فناي دنيا ميفرمايند كه در نزد آن اجلها و اوقات معدوم ميشوند و سالها و ساعات زايل ميشوند ، و اگر بخواهيد تا اندازهاي پي بمعني لطيف شدن زمان ببريد ملاحظه كنيد كه در عالم خواب كه خداوند روح انسان را بآسمانها بالا ميبرد و خواب ميبينيد چه حوادث طولاني را در مدت كوتاهي خواب ميبينيد و اين نيست مگر از باب لطافت زمان در آسمانها و البته درك اين مطالب بسيار مشكل است و توضيح بيشتري براي شما نميتوانم بدهم جز اينكه نخواستم سؤال را بلا جواب گذاشته باشم ، و بهر حال در آن امتداد است كه زمان رو بآخر ميرود و همانطور كه خلق در اين امتداد مشهور پيش ميروند در آن امتداد [ص 19] هم كم و بيش بالا ميروند و رو بآخر زمان ترقي ميكنند ، و بسياري از الفاظي كه در احاديث باسم سال و ماه تعبير آورده شده تعبير از درجات آن امتداد است مثل پنجاه هزار سال طول عرصات قيامت و اغلب چون پي باصل مطلب نبردهاند آن الفاظ را حمل بر همين امتداد مشهور ميكنند و در معاني آنها درميمانند .
سؤال پنجم - تقريبا همزمان سلطنت فتحعليشاه قاجار زمان پيدايش سلسله شيخيه به همت مرحوم شيخ اجل احمد احسائي اعلي الله مقامه بوده در عرض صد و پنجاه سال نوساناتي كلي داشته و امروز ميتوان گفت نسبت بگذشته كاملا قدرت و نفوذ خود را از دست داده است شايد بعد از پنجاه يا صد سال ديگر اسم و رسمي از اين سلسله باقي نماند پس چگونه بايد باين پيدايش كه نسبت به سن زمان چون شهابي است ايمان محكمي پيدا كرد .
جواب - طريقه شيخيه جز مرحلهاي از معارف شيعه اثناعشريه چيزي نيست و چون از آن اوقات فهمها و مدارك مردم نسبت بسابق قدري پيش آمده بود خداوند چنين خواست كه بر زبان آن عالم بزرگ شمّهاي از معارف بالاتر را بخلق برساند و اين از باب ترقي نوعي ملك است و بعد از اين هم بتدريج كه فهمها بالا ميرود علماي بزرگ ديگري خواهند آمد كه بيان معارف بالاتري را خواهند فرمود و اين مطلب از برنامههاي اساسي ملك خداست و برگشت ندارد و بايد كمكم شعور و معرفت مردم زياد شود تا استعداد استفاضه از وجود امام عصر عجل الله فرجه را پيدا كنند و چون ظهور آن حضرت از امور محتومه ملك است مقدمات آن [ص 20] هم از امور محتومه است جز اينكه گاه ضعف و گاه شدتي دارد ، و آنچه كه آن بزرگوار از فرمايشات ائمه اطهار عليهم السلام استخراج و بيان فرمودهاند از امور واقعيه است و امر واقعي محوشدني نيست و آن باطل است كه واقعيت ندارد و مثل سراب گاه پيدا ميشود و گاه از ميان ميرود چنانچه فرمودهاند للحق دولة و للباطل جولة يعني دولت براي حق است و براي باطل جولاني است ، و چون ما ميدانيم كه دين اسلام آخري اديان است و مذهب شيعه حقيقت اسلام است بطور يقين ميتوانيم بفهميم كه اين مذهب تا آخر روزگار باقي خواهد ماند و طريقه شيخيه هم همانطور كه سابق عرض كردم چيزي جز مذهب شيعه اثناعشريه نيست و خالص اين مذهب است و شاهد آن كتب علماي اين سلسله است كه در جزئي و كلي پيرو اخبار آلمحمدند عليهم السلام و برأي و گمان خود چيزي نه بر آن افزوده و نه چيزي كم كردهاند و گفتههاي حكماي يونان و سنيان را كه در دين شيعه نفوذي پيدا كرده بودند بكلي ترك كردهاند و شبهاتي كه بر دين اسلام و مذهب تشيع وارد آورده بودند همه را دفع و رد فرمودهاند و مطالب و علوم ايشان چيز زودگذري نيست كه تازه پيدا شده باشد و از ميان برود و همه آنها همان فرمايشات محمد و آلمحمد است عليهم السلام كه خداوند بر پيغمبر خود وحي فرموده و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بعضي را براي عامه خلق بيان و بقيه را نزد اوصياي خود بوديعه گذارده كه در هر موقع بهر درجه كه خلق استعداد پيدا كنند براي آنها بيان فرمايند و اخبار آلمحمد عليهم السلام [ص 21] خزينههاي آن علومند و علماي شيعيان ايشان و روات اخبار ايشان خزينهداران آن علومند كه در هر موقع بقدر استعداد خلق از آن گنجينههاي علم بر دوستان ايشان بذل ميفرمايند و اين امر انقطاعي نخواهد داشت بلكه روز بروز بيشتر ميشود مثل روشنائي فجر كه وقتيكه پيدا شد هر چه روشنتر بشود تا آنكه آفتاب عالمتاب طلوع كند و عالم را روشن نمايد .
و اگر بخواهيد ايمان محكمي بحقيت طريقه شيخيه پيدا كنيد اعتماد بر تسديد و تأييد خداوند براي امر ايشان بنمائيد كه در طول بيش از صد و پنجاه سال كسي بدليل و برهاني كه مأخوذ از محكمات كتاب خدا و مسلميات سنت پيغمبر و اخبار ائمه اطهار عليهم السلام باشد رد بر ايشان نكرده است و اگر امر ايشان بر باطل بود خداوند آنرا ابطال ميفرمود و بوعده خود وفا ميفرمود كه فرموده ان الله لايصلح عمل المفسدين يعني خداوند كار مفسدين را اصلاح نميفرمايد و چه در اين موضوع و چه در ساير موضوعات چيزي كه مايه حصول يقين و سكون قلب است اعتماد بر تأييد و تسديد خداوند است و همين اعتماد است كه باب علم را بر مشايخ ما اعلي الله مقامهم و تابعين ايشان گشوده و بر آنها كه از اين دليل غافل ماندهاند و از اين در داخل نشدهاند باب آن مسدود شده است .
سؤال ششم - آيا ميزان محبت به فرد فرد چهارده معصوم بايد برابر باشد ، بچه دليل ؟ در حالي كه فعاليت و دلسوزي مثلا حضرت علي (ع) با علي النقي (ع) چنانكه تاريخ شهادت ميدهد برابر و يكسان نيست و اين چطور ممكن است .
[ص 22] جواب - آنچه از فرمايشات ائمه اطهار عليهم السلام استفاده ميشود اين است كه همه آن بزرگواران نور واحد هستند و فرمودهاند اولنا محمد و اوسطنا محمد و آخرنا محمد و اگر اختلاف درجاتي بين آن بزرگواران است از حد ادراك ما بيرون است و در مقام ايشان ما محو و نابوديم و اگر مثلي براي اين مطلب بخواهيد ما مثل كاسه آبي هستيم كه يك ليتر گنجايش دارد اين كاسه اگر شعور داشته باشد بزرگترين حجمي را كه ميتواند ادراك و تصور كند يك ليتر است چون بيش از يك ليتر چيزي در آن نميگنجد كه آنرا ادراك كند و بهيچ تدبيري حجم دو ليتري را در حجم يك ليتري نميشود جا داد و امر محالي است خود كاسه هم كه در خارج فضاي يك ليتري حجم خودش وجودي ندارد كه چيزي را در ماوراي وجود خودش درك كند پس احساس حجم بيش از يك ليتر را مطلقا نميتواند بكند و نميتواند قضاوت كند اوقيانوس كبير بزرگتر است يا اوقيانوس اطلس و در صفت آن دو هر چه بگويد معني آن از يك ليتر تجاوز نميكند و اگر بگوئيد ميتواند هي خود را از آب آنها پر كند و خالي كند و تعداد آن مرتبهها را بشمارد و بگويد هر يك از آن دو دريا چند ليتر آب دارند جوابش اين است كه هر دفعه كه خود را پر و خالي كند در دفعه دوم دفعه اول را فراموش ميكند و جائي ندارد كه آن ليتر اول را نگاهدارد و اين ليتر دوم را بر آن بيافزايد و ظاهر اين كلمات كه مينويسم خيلي پيش پا افتاده بنظرتان ميآيد ولي اگر بتوانيد دقت كنيد بسيار مطلب عميقي است . باري نسبت كوچكي و حقارت ما نسبت به بزرگي و عظمت [ص 23] آن بزرگواران مثل همان كاسه و دريا است بلكه خيلي بيشتر و هر معرفتي كه نسبت بايشان پيدا كرده باشيم از ظرفيت كاسه يك ليتري وجود خودمان بيشتر نيست و ما كجا و تفاوت گذاردن بين دو دريا ، و محبتي كه ما بآن بزرگواران داريم از جهت نوري است از ايشان كه در كاسه وجود ما افتاده و حداكثر دوستي كه براي ما ممكن باشد از ظرفيت وجود ما بيشتر نيست و قابل مقايسه با عظمت آن درياهاي نور نيست و براي ما همه آنها مساويند و بما تعليم فرمودهاند كه در زيارت ايشان بخوانيم تولّيت آخركم بما تولّيت به اولكم يعني دوست داشتم آخري شما را بآنچه كه دوست داشتم بآن اولي شما را ، و بخوانيم ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة يعني ارواح شما و نور شما و طينت شما يكي است ، و بهر حال ما قادر بر تفاوت گذاردن بين آنها نيستيم .
و اينكه گمان كردهايد فعاليت و دلسوزي آن بزرگواران مساوي نبوده توهمي جاهلانه است و آن بزرگواران هر چه مصلحت امت را ميدانستهاند همان طور رفتار ميفرمودند و چه بسا كه خانهنشيني و لب فرو بستن در موقعي بهتر از جهاد باشد و همان اميرالمؤمنين كه آنطور در زمان حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله جهاد ميفرمودند و سعي در غلبه بر كفار داشتند بعد از وفات حضرت پيغمبر (ص) صلاح امت را در خانهنشيني ديدند و بر همه آزارهاي مردم صبر فرمودند بعد وقتي كه مصلحت در جنگ و جهاد بود دومرتبه جهاد فرمودند ، باز در زمان حضرت امام حسن عليه السلام مصلحت امت در مصالحه با معاويه بود صلح فرمودند ، در زمان حضرت امام حسين عليه السلام [ص 24] مصلحت در عدم تمكين از يزيد بود و ميبايست كفر آن غاصبين بر همه روشن شود تن بشهادت دادند و اگر حضرت امام حسن عليه السلام در زمان حضرت امام حسين عليه السلام بودند عينا همان رفتار را ميفرمودند و شهيد ميشدند و اگر حضرت امام حسين عليه السلام در زمان معاويه و بجاي حضرت امام حسن (ع) بودند با معاويه صلح ميفرمودند ، و بهر حال هر كدام هر چه فرمودهاند عين حكمت و مصلحت امت و از كمال دلسوزي براي مؤمنين بوده و از اين توهم نابجائي كه كردهايد كه بعض ايشان نعوذ بالله كوتاهي در اجراي اوامر خداوند كرده باشند استغفار كنيد و همه را بحد اكثر ممكنه دوست بداريد و فرقي بين آنها نگذاريد و از پيشگاه حضرت علي بن محمد النقي عليه السلام كه نفهميده اين جسارت را در باره ايشان كرديد طلب عفو بكنيد و چون از ناداني بوده ان شاء الله بكرم خود عفو ميفرمايند ، و براي آنكه اندكي از ثمرات بسيار حب آن بزرگوار را بدانيد فرمايش حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را براي شما روايت ميكنم كه فرمودند هر كس دوست بدارد كه ملاقات كند خداي عزوجل را و با او محاسبه آساني بفرمايد و او را به جنات عدن كه عرض آنها بقدر آسمانها و زمين است و براي پرهيزگاران آماده شده داخل كند پس دوست بدارد علي بن محمد الهادي (ع) را . و اميدواريم كه خداوند ما و شما را ببركت دوستي آن بزرگوار و اجداد كرام و اولاد والامقامش از آتش جهنم نجات دهد و با اولياء ايشان محشور فرمايد آمين رب العالمين .
سؤال هفتم - آيا درست است ميگويند كه خداوند بغير دوستان [ص 25] آلمحمد به هيچ فردي بهشت را عنايت نميكند در حالي كه ميبينيم آسايش دوستان آلمحمد در سايه زحمات شبانهروزي مثلا مسيحيان خارجي غرب يا شرق جهان ميباشد و آنان صد در صد در آسايش نوع بشر بيشتر از مثلا شيعيان عراق يا ايران زحمت ميكشند بفرض با كشف صدها دارو و صدها اختراع نوع بشر را كه البته در ميان آنها مؤمنين راستين وجود دارد بسرحد آسايش رسانيدهاند .
جواب - بهشت را خداوند از نور محمد و آلمحمد عليهم السلام خلقت فرموده و هر كس توجه بايشان داشته باشد و نور ايشان در دل او افتاده باشد و مشتعل بآن نور شده باشد دوست ايشان است چون شبيه نور ايشان شده و دوستي از شباهت و همجنسي است و بنا بر اين هر كس دوست ايشان باشد نور ايشان ظاهر و باطن او را فرا گرفته و در همين دنيا هم در بهشت است جز اينكه بواسطه توجه بدنيا و اعراض دنيا احساس آن را نميكند و بعد از مردن و اعراض از دنيا و پاك شدن از اعراض آن خود را در بهشت ميبيند و دشمن آلمحمد عليهم السلام بواسطه دوستي كه با دشمنان ايشان دارد ظلمت آنها وجود او را فرا گرفته و در همين دنيا در جهنم است و خداوند ميفرمايد ان جهنم لمحيطة بالكافرين يعني جهنم احاطه دارد بكافرين ، و خوشيهائي كه در دنيا دارند از غفلت است و بعد از مردن چون از خواب غفلت بيرون آيند خود را در جهنم ميبينند ، پس جاي دوست آلمحمد عليهم السلام در بهشت است و جاي دشمن ايشان در جهنم ، اما كسانيكه در اين دنيا دوستي يا دشمني ايشان از آنها ظاهر نشده چيزي در باره آنها نميتوان گفت و حكم [ص 26] آنها با خداوند است و در قيامت مجددا تكليف دوستي آلمحمد عليهم السلام بآنها ميشود اگر پذيرفتند به بهشت ميروند و اگر نپذيرفتند بجهنم ميروند ، و مسيحيان و غير آنها كه اختراعات و اكتشافاتي كردهاند و دواهائي ساختهاند كه باعث آسايش بشر شده است بايد ديد كه بچه نيت و براي چه كسي كردهاند اگر براي نوع بشر كردهاند بايد مزدشان را هم از نوع بشر بگيرند و دارند ميگيرند همينكه آنها را تجليل ميكنند احترام ميكنند پولشان ميدهند همينها مزد آنها است كاري كردهاند مزدي هم گرفتهاند ، اگر براي خاطر ارضاي طبيعت خود كردهاند مزدشان همان خوشوقتي است كه از موفقيت در اكتشافاتشان براي آنها حاصل شده ، اگر براي خدا كردهاند از كجا فهميدهاند كه خداوند چه ميخواسته ، بخودشان كه وحيي از جانب خداوند نشده است ، اگر از پيغمبران خدا شنيدهاند چرا همه فرمايشات ايشان را نپذيرفتهاند ، اگر بعضي را بمقتضاي طبيعت پذيرفتهاند و آنچه خلاف آن بوده نپذيرفتهاند آنها بنده طبيعت خود بودهاند و بندگي او را كردهاند نه بندگي خدا را ، اگر قصدشان بندگي خداوند بوده همه فرمايشات او را كه بر زبان پيامبران خود ابلاغ فرموده ميبايست اطاعت بكنند و اين آخرين پيامبران او است كه بدستور خداوند فرموده لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي يعني از شما بر آن اجري نميخواهم مگر دوستي نزديكان يعني آلمحمد عليهم السلام را ، و اگر قصد بندگي خدا بوده ميبايست كه محمد و آلمحمد عليهم السلام را دوست بدارند و دشمنان ايشان را دشمن و حال آنكه آنها خدماتي را كه كردهاند اگر راست [ص 27] بگويند و براي نوع بشر كردهاند هم براي دوستان خدا بوده هم براي دشمنان خدا و بنا بر اين براي خدا نبوده است كه مزدي از او بخواهند و الا اغلب باقتضاي طبيعت و جلب منفعت اين كارها را ميكنند و هر قدر زنبور عسل كه بمقتضاي طبيعت آن شبكههاي ظريف را ميسازد و شيره گلها را در آنها جمع ميكند و عسل ميسازد اجر دارد آنها هم اجر دارند ، آيا شما گمان ميكنيد كه زنبور اين زحمات را براي ما ميكشد كه دهن ما را شيرين كند يا آنكه اقتضاي طبيعتش است ، يقيناً اقتضاي طبيعتش است و اگر به كندويش نزديك بشويم اي بسا ما را زهر هم بزند ، بنيآدم هم اغلب همينطورند و بمقتضاي طبيعت كاري ميكنند نه براي خداوند و كاري كه براي خداوند نيست اجري هم نزد خداوند ندارد .
سؤال هشتم - آيا هدف از بعثت پيامبر ما غير از شناساندن خدا و عظمت او و اصلاح جامعه آنروز و امروز و فردا چيز ديگري نيز بوده است .
جواب - هدف از بعثت انبيا شناساندن خداوند و صفات و آيات او است و اصلاح جامعه بعض از مقدمات براي رسيدن بآن هدف است و هدف اصلي نيست و معني اصلاح جامعه هم بطوري كه بعضي گمان ميكنند آباد كردن دنيا نيست و مراد از آن اصلاحاتي است كه بآن واسطه مردم از آلودگيهاي دنيا و اعراض جماديت و نباتيت و حيوانيت پاكيزه بشوند و صلاحيت براي آموختن كتاب و حكمت پيدا كنند و بعبارت ديگر انسان شوند تا بتوانند كتاب و حكمت بياموزند و عارف بپروردگار خود شوند و دستوراتي كه [ص 28] براي امور دنيا دادهاند همه براي اين منظور است نه خود دنيا ولي بعضي كه اصل مطلب را دنيا ميدانند گمان ميكنند كه خداوند پيغمبران را براي اين منظور فرستاده و مشكلشان ميشود كه چرا انبيا از اين علوم امروزي كه باعث اينهمه ترقيات امروز شده تعليم ندادهاند و مطلب اين است كه براي اين منظور خداوند ايشانرا نفرستاده و اين امور كه خلق طالبند حاصلي جز برآورده شدن شهوات و حاجات نباتي و حيواني و تقويت حيوانيت ندارد و تقويت حيوانيت مانع بروز انسانيت است و اين خلاف منظور ايشان بوده و دستوراتي كه براي امور دنيا دادهاند همينقدر بوده كه باعث بقاي جامعه و سلامتي آنها و جلوگيري از فساد آنها باشد و بيش از آنرا كه موجب انهماك و فرو رفتن در دنيا و اعراض از آخرت است از ايشان پنهان داشتهاند .
سؤال نهم - آيا سست گشتن عقايد امروز در هر مذهب و حتي هر دين منوط بر درك ماهيت و روشنبيني و فكري تودهها ميباشد يا كاهش لطف خداوندي نسبت به توده مورد نظر ؟ بچه دليل .
جواب - مؤمنين هميشه كم بوده و هستند و ايمانهاي تودهها كه سابق بيشتر بوده و حالا كمتر شده است ايمان واقعي نبوده و مثل آب طلائي بوده كه روي مس داده بودند و با مرور زمان سائيده و طلاي آن رفته و مس آن ظاهر شده ولي مؤمنين واقعي آن معدودي بودهاند و هستند كه بكيمياي دعوت انبيا تا مغز آنها طلا شده و مس باقي نمانده كه مرور زمان روپوش او را بسايد و زايل كند و عده آنها كم است و خداوند ميفرمايد و قليل من عبادي الشكور يعني كمي از [ص 29] بندگان من شكرگذارند ، و ميفرمايد و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس يعني خلق كرديم براي جهنم كثيري از جن و انس را ، و ايمان آوردنهاي توده سابقين از ضعف اختيار و تسليم در مقابل زورمند بوده و ايمان قلبي نبوده و ايمان در دلهاي ايشان داخل نشده بوده چنانچه خداوند ميفرمايد قالت الاعراب آمنّا قل لمتؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لمايدخل الايمان في قلوبكم يعني اعراب گفتند ايمان آورديم بگو ايمان نياوردهايد و لكن بگوئيد اسلام آورديم و هنوز ايمان در دلهاي شما داخل نشده است . و شاهد تاريخي همان رفتاري است كه امت بعد از آن حضرت نمودند و خليفه او را ترك كردند ، يا در دوران گذشته كه ظاهر اسلام قوتي داشت و كار بدست عربها بود ايرانيان چنان مجذوب آن زورمندي شدند كه از خود عربها هم عربتر شدند و حتي صرف و نحو و لغت بهتر از خود آنها براي آنها نوشتند و شعر و ادبشان را ادبيات عرب قرار دادند الآن هم كه زور با فرنگيان است و قوه و قدرتي دارند ميبينيد كه چگونه سستعنصرهاي ما مجذوب آنهايند ، در همه امور سعي در تقليد آنها دارند ، بيش از زبان مادري سعي دارند زبان آنها را ياد بگيرند حتي طفل خود را بكودكستاني ميفرستند كه اول زبان خارجي ياد بگيرد ، لباسشان را سعي دارند مثل لباس آنها بكنند حتي از غايت اخلاص زيرپيراهني و لباس خوابشان را هم مثل آنها كردهاند ، اصطلاحات و آداب و رفتار خود را ترك كردهاند و اصطلاحات و آداب و رفتار آنها را سرمشق خود قرار دادهاند حتي شعر نو ميسازند كه شبيه بشعر آنها باشد ، حتي از غايت اخلاص به نوع فرنگي و خارجي مقيد بتقليد از [ص 30] عقلاي آنها هم نيستند از ادناي آنها هم تقليد ميكنند اگر اوباشان آنها گيسوي بلند ميگذارند و لباس كثيف ميپوشند اشراف اينجا از آنها تقليد ميكنند اگر زنان بدكاره آنها لباس مخصوصي ميپوشند زنهاي نجيبه اينجا عين آن لباس را ميپوشند و همه اينها از بيارادگي و نفهمي و سستعنصري است ، اگر ديني نميخواهند داشته باشند در دنيا هم آزادمرد نيستند و غلام و مطيع اجانب ميخواهند باشند .
باري غرضم اين بود كه درست براي شما مجسم كنم كه چه نوع ايمانهائي بوده كه زايل شده است و بفهميد كه در سابق الايام مردم ضعيف الاراده بودند و بقوت اراده و نفوذ كلام انبياء علي نبينا و آله و عليهم السلام دور آنها جمع ميشدند و ايمان ظاهري ميآوردند ولي ايمان اغلبشان از روي عقل و فهم نبوده بلكه بواسطه ضعف طبيعت مجذوب و مرعوب ميشدند ولي كمكم كه شعورها ترقي كرده و آن شعورها را در استخدام طبيعت و مشتهيات حيواني درآوردهاند طبيعتها قوت گرفته و آن حالت تسليم از بين رفته و كم و بيش مشغولند كه آن عادات سابق را كه نام دين بر آن گذارده بودند ترك ميكنند و عبادت و بندگي طبيعت زورمند را ميكنند ، عيناً مثل بچه كه در پنج شش سالگي از باب ضعف اختيار و زورمندي پدر نسبت باو آداب و تربيتهائي را ميپذيرد و اطاعتي ميكند كمكم كه بزرگ ميشود و طبيعتش قوت ميگيرد شروع بسرپيچي ميكند و حرمت پدر و مادر را نگاه نميدارد و حتي آنها را سفيه و كهنهپرست ميپندارد و آن تربيتها را ترك ميكند و هر چه طبيعت خودش ميخواهد صحيح ميداند و عمل ميكند ، ولي كمكم كه بزرگتر ميشود و عقل پيدا ميكند ميبيني [ص 31] برميگردد و از روي فهم حرفهاي پدر و مادر را قبول ميكند و ميپذيرد و اين پذيرفتن خيلي از آن پذيرفتنهاي طفلانه و لا عن شعور سابق بهتر خواهد بود .