جواب - عرض ميكنم بلي در فصل الخطاب روايت شده است قيل لابي‌جعفر عليه السلام جعلت فداك زيارة الرضا عليه السلام افضل ام زيارة ابي‌عبدالله عليه السلام ؟ فقال زيارة ابي افضل و ذلك ان اباعبدالله عليه السلام يزوره الناس و ابي لايزوره الا الخواص من الشيعة . و در حديث ديگر فرمود زوّار ابي‌عبدالله عليه السلام كثيرون و زوّار قبر ابي عليه السلام بطوس قليلون . و قال ابوعبدالله عليه السلام يقتل لهذا و اومأ بيده الي موسي عليه السلام ولد بطوس لايزوره من شيعتنا الا الاندر فالاندر . و مراد خالصين ايشان است كه در صفت شيعه آخر الزمان ميفرمايند بعد از تمحيص و لم‌يزل كذلك حتي بقيت منه رزمة كرزمة الاندر [ص 369] و لايضرّه السوس شيئا و مراد از اندر بيت طعامي است كه هر چه از طعام آن فاسد شود تنقيه كنند تا گندم بي‌عيب آن بماند . و عرض ميكنم صدور اين اخبار در آن زمان بوده است كه فِرَق واقفيه از كيسانيه و زيديه و اسماعيليه و فَطَحيه و غير ايشان بسيار بوده‌اند و اين جماعت با شيعه در اعتقاد بامامت حضرت ابي‌عبدالله الحسين عليه السلام بحسب ظاهر شريك بودند و زيارت آن حضرت را همه اين طوايف مينمودند ولي زيارت حضرت رضا عليه السلام مخصوص بود بشيعياني كه معتقد بامامت همه ايشان تا آن حضرت شده بودند پس اين است كه فرمودند زيارت ابي‌عبدالله (ع) را همه مردم ميكنند ولي زيارت حضرت رضا (ع) مخصوص بخواص شيعه است بلكه غالب عامه زيارت ابي‌عبدالله عليه السلام را بواسطه قرب اتصال نسب برسول خدا صلي الله عليه و آله و هم مظلوميت آن بزرگوار ميكردند و اما نسبت بساير ائمه صلوات الله عليهم بآن قسم سلوك نميكردند مگر خواص شيعه كه عارف بحق ايشان بودند و مراد از اين معرفت كه در اين مقام ميگوئيم درجات كماليه نيست بلكه مراد صرف اعتقاد بامامت آن حضرت است و اگر چه از عصاة باشد چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمود : يقتل حفدتي بارض خراسان في مدينة يقال لها طوس من زاره اليها عارفا بحقه اخذته بيدي يوم القيمة و ادخلته الجنة و ان كان من اهل الكباير ، قيل له جعلت فداك و ما عرفان حقه ؟ قال يعلم انه امام مفترض الطاعة غريب شهيد من زاره عارفا بحقه اعطاه الله عز و جل اجر سبعين شهيدا ممن استشهد بين يدي رسول الله صلي الله عليه و آله علي حقيقة . و از خود حضرت امام رضا عليه السلام روايت شده است كه فرمود : من زارني و هو يعرف ما [ص 370] اوجب الله تعالي من حقي و طاعتي فانا و آبائي شفعاؤه يوم القيمة و من كنا شفعاؤه نجا و لو كان عليه مثل وزر الثقلين . عرض ميكنم ملاحظه كنيد كه مراد از عارفين در اين مقام كسانيند كه احتمال كباير بلكه مثل وزر ثقلين در باره ايشان داده شده پس مخصوص نيست بكساني كه كبيره از ايشان سر نميزند سهل است كه صغيره هم از ايشان سر نميزند يا بسيار بندرت بلكه شامل همه شيعه كه معتقد بامامت آن بزرگوار هستند ميشود .

و اما اينكه فرموده‌ايد اين گونه اشخاص بنا باخبار آل‌محمد عليهم السلام از شيعه محسوب و معدود نميباشند چه جاي اينكه از خواص شيعه باشند ، عرض ميكنم بلي از براي شيعه معني خاصي است كه مراد كسانيند كه مشايع آل‌محمد عليهم السلام باشند و شعاع نور مقدس ايشان پر نموده باشد سر تا پاي ايشان را و اخبار بسيار در اين باب از حضرت امام حسن عسكري عليه السلام روايت شده است از رسول خدا صلي الله عليه و آله و هر يك از ائمه (ص) كه لفظ شيعه را مخصوص شمرده‌اند بكمّلين و خالصين اولياء خود بلكه انبيا و ائمه صلوات الله عليهم را باين نظر شيعه ميخوانند چنانكه خداوند ميفرمايد ان من شيعته لابرهيم و حضرت امام رضا عليه السلام فرمود شيعه اميرالمؤمنين (ع) حسن و حسين هستند و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و محمد بن ابي‌بكر از كساني كه مخالفت نكردند چيزي از اوامر او را و مرتكب نشدند چيزي از فنون زواجر او را . پس لفظ شيعه حقيقةً مخصوص بايشان است ولي گاهي هم لفظ را تعميم ميدهند و همه طبقات دوستان خود را شيعه ميخوانند و اين نحو استعمال شايعي است ، ملاحظه نميكنيد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله را اولِ مسلمين ميخوانيم و ادناي مسلمين را [ص 371] هم مسلم ميخوانيم و همچنين ايشان را مؤمن ميخوانيم و ادناي مؤمنين را هم مؤمن ميخوانيم بلكه ائمه را امام ميگوئيم و امام جماعت مؤمنين را هم امام ميگوئيم و بديهي است كه مدعي امامت كليه در باره امام جماعت نشده‌ايم و لفظ شيعه هم بهمين منوال معني خاصي دارد كه مختص است بكاملين شيعه و معني عامي دارد كه در مقابل سني گفته ميشود كه همين قدر معتقد بخلافت اميرالمؤمنين علي عليه السلام باشد بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله بلافصل و ايشان نيز فِرَق بسيارند و همين معني عام يعني صِرف اعتقاد بخلافت بلافصل اميرالمؤمنين علي (ع) بطور عموم در ظاهر بر همه فرق شيعه صدق ميكند ، و معني خاصش آن است كه بر يكي از آن بزرگواران وقوف نكرده باشد و معتقد بامامت همه باشد اعمّ از اينكه در تشيع بدرجه كمال رسيده باشد يا آنكه جزو عصاة و ضعفا باشد و شواهد اين معني هم در اخبار لاتعدّ و لاتحصي است ملاحظه كنيد حديث ابي‌اسحق ليثي را كه اولا خود او عرض ميكند خدمت حضرت امام رضا عليه السلام : يا بن رسول الله اني اجد من شيعتكم من يشرب و يقطع الطريق و يخيف السبيل و يزني و يلوط و يأكل الربوا و يرتكب الفواحش و يتهاون بالصلوة و الصيام و الزكوة و يقطع الرحم و يأتي الكباير فكيف هذا و لم ذاك ؟ و امام عليه السلام اولا تقرير ميفرمايد كلام او را و ابدا منع نميفرمايد و نميگويد اينها شيعه ما نيستند و باز خود آن حضرت در مقام بيان ميفرمايد كه اين معاصي در شيعه ما بسبب اختلاط طينت مؤمن و ناصب است بيك‌ديگر تا آنكه ميفرمايد : فما رأيته من شيعتنا من زنا و لواط او ترك صلوة او صيام و حج و جهاد او خيانة او كبيرة من هذه الكباير فهو من طينة الناصب و عنصره الذي قد [ص 372] مزج فيه لان من سنخ الناصب و عنصره و طينه اكتساب المآثم و الفواحش و الكباير ، تا آخر حديث كه بيان ميفرمايد كه در قيامت همه اين معاصي از شيعه ما گرفته ميشود و بنصاب برميگردد فاولئك يبدّل الله سيئاتهم حسنات و كان الله غفورا رحيما يبدّل الله سيئات شيعتنا حسنات و يبدّل الله حسنات اعدائنا سيئات .

خلاصه عرضم اين است كه لفظ شيعه در معني عام شامل عصاة موالين ميشود و همين معني عام را هم باز درجاتي است و عام و خاصي ، پس عامه شيعه كسانيند كه معتقد بامامت اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السلام هستند و طبقه اخص از ايشان كسانيند كه بامامت حضرت سيد الساجدين (ع) قائلند و كيسانيه در اين مقام خارج ميشوند كه محمد بن حنفيه را امام دانسته و او را غايب منتظر ميشمرند و اخص از ايشان باز كسانيند كه حضرت باقر عليه السلام را امام دانسته‌اند و زيديه در اين مقام خارج ميشوند و هكذا هر طايفهٔ كه واقف بر يكي از اين بزرگواران شدند خارج ميشوند و شيعه خاص كسانيند كه معتقد بامامت همه ائمه (ع) باشند و بعد از حضرت امام رضا عليه السلام كساني بودند كه معتقد بامامت آن حضرت بودند و بعد از ايشان هم اختلاف يا نبوده يا يسير بوده است ، پس زائرين آن حضرت كسانيند كه بهمه ائمه اثني‌عشر صلوات الله عليهم معتقد شده‌اند و ايشانند خواص شيعه در معني عام ، بعد اگر در جميع امور مشايعت و متابعت از آل‌محمد عليهم السلام نمودند خاص الخاص ميشوند مثل سلمان و ابوذر و اضراب ايشان . و شاهد بر استعمال لفظ شيعه در معني عام اعم كه مقابل سني باشد حديثي است كه در فصل الخطاب از حدايق نقل فرموده‌اند : عن عمر بن يزيد قال دخلت علي الصادق عليه السلام فحدّثني مليّاً [ص 373] في فضايل الشيعة ، ثم قال ان من الشيعة بعدنا من هو شر من النصّاب ، فقلت جعلت فداك أليس ينتحلون مودّتكم و يتبرّأون من عدوّكم ؟ قال نعم ، قلت جعلت فداك بيّن لنا لنعرفهم ، قال انما هم قوم يفتنون بزيد و يفتنون بموسي . عرض ميكنم پس ملاحظه كنيد كه همه اين طبقات را از شيعه شمرده‌اند ولي اين معني عام است و معني خاص كسانيند كه معتقد بامامت همه ائمه‌اند (ص) و خاص الخاص كسانيند كه در جميع امور در ظاهر و باطن مطيع ايشانند . خلاصه و اگر چه ميتوانستيم معني زيارت را هم در اين مقام طوري تخصيص بدهيم كه بداني زيارت ايشان را كسي جز خواص شيعه ايشان نميكند و آمد و رفت ديگران از قبيل آمد و رفت اسب و الاغ است بمصاحبت شخص مسافر زائر ولي چون در اول حديث ميفرمايند كه زيارت ابي‌عبدالله عليه السلام را مردم همه ميكنند و زيارت پدرم را خواص شيعه ميكنند اين است كه بايد زيارت را در اين مقام بهمان معني عام ظاهر گرفت كه شامل همه مردم بشود .

مسأله شصت و هفتم - چه ميفرمائيد در صحت و سقم حديث الشقي من شقي في بطن امه و السعيد من سعد في بطن امه و الجنة دار الاسخياء و النظر الي الخضرة يزيد في البصر و من قاد اعمي اربعين خطوة غفر الله له و العلم علمان علم الاديان و علم الابدان و دفن البنات من المَكرُمات كه در اكثر كتب روايت كرده‌اند ولي بعضي از علماء آنها را از احاديث موضوعه شمرده و گفته‌اند كه از مجعولات غلاة و زنادقه است .

جواب - عرض ميكنم اخبار مزبوره همه از كتب معتبره روايت شده است و ديده‌ايم مگر حديث من قاد اعمي اربعين خطوة غفر الله له و دفن البنات من المكرمات را كه عجالةً در بادي نظر [ص 374] نديده‌ام ولي بمعني حديث من قاد اعمي باز در بحار نقل كرده است و شايد بعض آنها را كه نسبت بغلاة و زنادقه داده‌اند از باب آن بوده كه معني آنها بر ايشان مجهول بوده و نفهميده‌اند مثل فرمايش پيغمبر (ص) السعيد من سعد في بطن امه و الشقي من شقي في بطن امه چون از اخبار مشكله است كه موهم شبهه جبر ميشود و چنين نيست و معاني صحيحه براي آن هست كه ابدا شائبه جبر در آن نيست ، من‌جمله در فصل الخطاب از عوالم نقل فرموده است و در بحار از توحيد صدوق از محمد بن احمد العلوي عن ابن‌قتيبة عن الفضل عن ابن ابي‌عمير قال سألت موسي بن جعفر عليه السلام عن معني قول رسول الله صلي الله عليه و آله الشقي من شقي في بطن امه و السعيد من سعد في بطن امه فقال الشقي من علم الله و هو في بطن امه انه سيعمل اعمال الاشقياء و السعيد من علم الله و هو في بطن امه انه سيعمل اعمال السعداء ، قيل له فما معني قوله اعملوا فكل ميسّر لما خلق له فقال ان الله عز و جل خلق الجن و الانس ليعبدوه و لم‌يخلقهم ليعصوه و ذلك قوله عز و جل و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون فيسّر كلّاً لما خلق له فالويل لمن استحبّ العمي علي الهدي . عرض ميكنم پس اين يك معني است از معاني فرمايش پيغمبر (ص) كه هيچ منافات با عدل ندارد و معاني ديگر هم براي آن هست و خود اين حديث از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام كه بروايت ثقات رسيده است شاهد صحت حديث نبوي است و شواهد صحت ديگر هم براي آن در اخبار هست كه مجال تفصيل ندارم .

و حديث الجنة دار الاسخياء را مولاي من (اع) در كتاب المبين در ابواب جود و سخاء از عوالم از رسول خدا (ص) نقل فرموده است و باين معني اخبار ديگر هم هست .

[ص 375] و حديث النظر الي الخضرة باين لفظ بنظرم نرسيده ولي باين معني در فصل الخطاب از بحار نقل شده است از حضرت ابي‌الحسن (ع) ثلث يجلين البصر النظر الي الخضر و النظر الي الماء الجاري و النظر الي الوجه الحسن .

و حديث من قاد اعمي اربعين خطوة غفر الله له باين لفظ اگر چه بنظر نرسيد ولي در بحار نقل نموده است از تفسير امام (ع) قال اميرالمؤمنين (ع) قال رسول الله صلي الله عليه و آله من قاد ضريرا اربعين خطوة علي ارض سهلة لايفي بقدر ابرة من جميعه طلاع الارض ذهبا فان كان فيما قاده مهلكة جوزه عنها وجد ذلك في ميزان حسناته يوم القيمة اوسع من الدنيا مأة الف مرة و رجح بسيئاته كلها و محقها و انزله في اعلي الجنان و غرفها .

و حديث العلم علمان عينا در كتاب المبين در باب انواع علوم از عوالم نقل شده و باين معني اخبار ديگر هم هست .

و اما دفن البنات من المكرمات را نديدم و شايد از باب ذم كراهت بنات اين حديث را مشعر بر ذم دانسته‌اند و تضعيف نموده‌اند ولي بعد از آنكه اصل حديث را ديديم معني صحيح هم براي آن هست .

خلاصه كه ضعفي در اخبار مأثوره نيست و چه بسيار كه بعضي از اصحاب محدثين ما چهار حديث فضيلت نقل ميكردند و جهال آنها را رمي بزندقه و غلو ميكردند و بهر حال كه امام ما فرموده است لا عذر لأحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا و قد عرفوا بانا نفاوضهم سرّنا و نحملهم اياه اليهم اين است كه جرأت تشكيك نداريم خاصة كه اگر بعض اين اخبار بلفظه ضعيف باشد اخبار صحيحه ديگر باين معاني داريم و كأنه رواة نقل بمعني نموده‌اند و نقلي نيست و چون رخصت نقل بمعني رسيده مانع ندارد و اگر چه گاهي عمل اصحاب [ص 376] ما بر اين است كه قول جارح را مقدم ميدارند و در صورتي كه جرح از روي علم باشد صحيح هم هست ولي چون اكثر جرحها را ديده‌ايم كه بيچاره راوي بواسطه چهار حديث فضيلت كه نقل كرده و حال آنكه با كتاب و سنت موافق بوده است معذلك بسبب جهالت جهال مجروح شده است مثل مفضل بن عمر و جابر بن يزيد و يونس بن عبدالرحمن و زرارة بن اعين كه از اجلّه اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام بودند و بيچاره‌ها بواسطه چند حديث فضيلت كه روايت ميكردند مجروح اكثر بودند طوري كه بسا خود ائمه هم (ص) يك وقتي از باب حفظ ايشان آنها را جرح ميفرمودند و براي زراره پيغام فرمودند كه تو از آن سفني هستي كه در اين بحر شناوري ميكني و من براي حفظ تو تو را خرق نموده‌ام . خلاصه كه قول جارح در صورتي كه از روي علم و بصيرت باشد مقدم هست ولي اقوالي كه ناشي از جهالت و قلت معرفت است مسموع نيست و من نديده‌ام اقوال جارحين را در اخبار مزبوره الا اينكه بقواعدي كه دست داريم در نظر ما صحيح بنظر آمده‌اند و بالفرض كه عين اين الفاظ از بعض غلاة و زنادقه روايت شده باشد چون شواهد صدق آنها در ساير اخبار هست انكار معاني آنها را نميتوانيم بكنيم و امام (ع) در باب كتب بني‌فضال كه از فرق واقفيه بودند فرمود خذوا بما رووا و ذروا ما رأوا پس اين اخبار هم بر فرض كه از شخص غالي و زنديق شنيده شود وقتي كه شاهد صدق آنها در ساير اخبار معتبره هست چارهٔ جز گرفتن نيست .

مسأله شصت و هشتم - احاديثي كه در كتاب تنبيه الغافلين در باب مذمت بنگ و غيره نقل شده بمقام صحت و ثبوت رسيده يا نه ؟

جواب - عرض ميكنم كتاب تنبيه الغافلين را تا اين ايام كه [ص 377] مشغول باجوبه سؤالات جناب سائل شده‌ام نديده بودم و اين ايام تحصيل كرده ملاحظه نمودم اولا چون مصنف او را بوثاقت و امانت نميشناسم حكم كلي در باره او نميكنم و بايد فرد فرد اخبار او را ملاحظه كرد و هر چه بقواعد مأثوره از آل‌محمد عليهم السلام تصحيح ميشود صحيح است و هر چه صحيح نشود آنرا رد ميكنيم بگوينده‌اش و او بهتر ميداند و چنانچه از كتاب و سنت شواهد صدق حديثي از روايات آنرا نديديم لفظاً يا معنيً ، عمل كردن بمقتضاي آن مشكل است و بواسطه قلت مجال ميسرم نيست كه فرد فرد روايات آنرا ملاحظه كنم ، و اما در باب اخبار مذمت بنگ در اول رساله تفصيل آن گذشت .

مسأله شصت و نهم - آنچه از اخبار ظاهر و از كلمات علما و حكما معروف است اين است كه سمواتْ فوق يك‌ديگر و ارَضون تحت يك‌ديگرند ولي علي بن ابرهيم در تفسير خود حديث غريبي در اين مقام ذكر نموده كه علي الظاهر با قول مشهور منافاتي دارد روايت ميكند كه حسين بن خالد بخدمت حضرت رضا عليه السلام عرض كرد اخبرني عن قول الله تعالي و السماء ذات الحُبُك فقال محبوكة الي الارض و شبك بين اصابعه ، تا آخر كه در جواب ان شاء الله روايت ميشود ، تا آنكه فرموده‌اند استدعا آنكه حديث را شرح فرموده معني مقصود را بيان فرمائيد .

جواب - عرض ميكنم در تفسير علي بن ابرهيم قمي رحمه الله نقل شده است در تفسير و السماء ذات الحبك قال فانه حدّثني ابي عن الحسن بن خالد ● عن ابي‌الحسن الرضا عليه السلام قلت له اخبرني عن قول الله و السماء ذات الحبك فقال هي [ص 378] محبوكة الي الارض و شبك بين اصابعه ، فقلت كيف تكون محبوكة الي الارض و الله يقول رفع السماء بغير عمد ترونها فقال سبحان الله أليس يقول بغير عمد ترونها ؟ قلت بلي ، قال فثمّ عمد و لكن لاترونها ، قلت فكيف ذلك جعلني الله فداك ؟ قال فبسط كفه اليسري ثم وضع اليمني عليها فقال هذه ارض الدنيا و السماء الدنيا عليها فوقها قبة و الارض الثانية فوق السماء الدنيا و السماء الثانية فوقها قبة و الارض الثالثة فوق السماء الثانية و السماء الثالثة فوقها قبة و الارض الرابعة فوق السماء الثالثة و السماء الرابعة فوقها قبة و الارض الخامسة فوق السماء الرابعة و السماء الخامسة فوقها قبة و الارض السادسة فوق السماء الخامسة و السماء السادسة فوقها قبة و الارض السابعة فوق السماء السادسة و السماء السابعة فوقها قبة و عرش الرحمن تبارك و تعالي فوق السماء السابعة و هو قول الله الذي خلق سبع سموات طباقا و من الارض مثلهن يتنزّل الامر بينهنّ فاما صاحب الامر ( الارض خ‌ل ) فهو رسول الله صلي الله عليه و آله و الوصي بعد رسول الله قائم علي وجه الارض فانما ينزل الامر اليه من فوق السماء بين السموات و الارض ( و الارضين خ‌ل ) قلت فما تحتنا الا ارض واحدة فقال فما تحتنا الا ارض واحدة و ان الست لهي ( لهن خ‌ل ) فوقنا . عرض ميكنم مجلسي رحمه الله تعالي در بحار بعد از روايت اين حديث بياني فرموده است و آن اين است « قال الفيروزابادي الحَبْك الشَدّ و الاِحكام و تحسين اثر الصنعة في الثوب يَحْبِكُهُ و يَحْبُكُهُ فهو حَبٖيك و مَحْبُوك و الحُبُك من السماء طرايق النجوم و التحبيك التوثيق و التخطيط ، انتهي . فالمراد بكونها محبوكة انها متصلة بالارض معتمدة عليها و ان كل سماء علي كل ارض كالقبة الموضوعة [ص 379] عليها و لما كان هذا ظاهرا مخالفا للحس و العيان فيمكن تأويله بوجهين اولهما و هو اقربهما و اوفقهما للشواهد العقلية ان يكون المراد بالارض ما سوي السماء من العناصر و يكون المراد نفي توهم ان بين السماء و الارض خلاء بل هو مملو من ساير العناصر و المراد بالارضين السبع هذه الارض و ستة من السموات التي فوقنا فان الارض ما يستقرّ عليه الحيوانات و ساير الاشياء و السماء ما يظلّهم و يكون فوقهم فسطح هذه الارض ارض لنا و السماء الاولي سماء لنا تظلّنا و السطح المحدب للسماء الاولي ارض للملائكة المستقرّين عليها و السماء الثانية سماء لهم و هكذا محدب كل سماء ارض لما فوقها و مقعر السماء الذي فوقها سماء بالنسبة اليها الي السماء السابعة فانها سماء و ليست بارض و الارض التي نحن عليها ارض و ليست بسماء و السموات الستة الباقية كل منها سماء من جهة و ارض من جهة و ثانيهما ان يكون المعني ان السموات سبع كرات في جوف كل سماء ارض و ليست السموات بعضها في جوف بعض كما هو المشهور بل بعضها فوق بعض معتمدا بعضها علي بعض فالمراد بقوله الي الارض اي مع الارض او الي ان ينتهي الي هذه الارض التي نحن عليها ، قوله (ع) فاما صاحب الامر ، اي الذي ينزل هذا الامر اليه » . عرض ميكنم تأويل ثاني موافق رأي هيويين جديد است كه سيارات ستّه را سواي قمر و آفتاب باضافه اُرانوس كه يكي از سيارات است اراضي فرض كرده‌اند و اين ارض را هم نيز يكي از سيارات گرفته‌اند و سماء هر ارضي را محيط بخود آن ارض خاصة گرفته‌اند كه همان طبقه بخاري باشد كه از زمين برخاسته و سماء ما محيط باطراف اين زمين است بفاصله چهل و پنج ميل يا بيشتر باختلاف آراء و انظاري كه دارند و براي هر سياره كه آن ارضي است [ص 380] از اراضي بهمين طور هواء و بخاري فرض كرده‌اند و بخار را سماء خوانده‌اند . و سيد هبة‌الدين محمدعلي شهير بشهرستاني كه از علماء متأخرين است و رسالهٔ تصنيف نموده و سعي وافي در تطبيق هيأت جديده با آنچه از كتاب و سنت مستفاد ميشود نموده است و بهمين جهت رساله موسوم بكتاب هيئت و الاسلام شده است و الحق كه زحمت بسيار كشيده و تتبع تامي نموده است و از جمله ادله كه بر ترتيب اراضي و سموات بزعم هيويين جديد آورده است يكي همين حديث شريف است كه محل سؤال است و معتقد است كه مراد از اين حديث همين وضع هيئت جديده است لاغير بلكه تأييد ميكند بطلان هيأت قديمه را بحديثي كه در تفسير قمي روايت شده است در ذيل آيه من اقطار السموات قال فاذا كان يوم القيمة احاطت سماء الدنيا بالارض و احاطت السماء الثانية بسماء الدنيا و احاطت السماء الثالثة بسماء الثانية و احاطت كل سماء بالتي تليها ثم ينادي يا معشر الجن و الانس ، الخ . و بعد ميگويد كه ظاهر اين حديث دلالت ميكند كه ترتيب سموات بر رأي قدما كه هر سافلي در جوف عالي باشد نميشود مگر در روز قيامت . عرض ميكنم و دلالت ظاهر اين حديث با قطع نظر از ساير اخبار همين است كه استنباط نموده ولي اشتباه نموده است و مقصود از اين بيان اين است كه در قيامت آسمانها نازل ميشوند تا متصل بزمين ميشوند نه اينكه تغييري در هيئت ميشود باين معني كه حالا نجوم كه اراضي شمرده‌اند با سمواتشان كه مراد ابخره محيطه بهر يك آنها باشد منفصل از يك‌ديگرند مانند چند عدد نارنج يا هندوانه كه پهلوي يك‌ديگر گذارده باشند و در قيامت برميگردد و هر سماء سفلائي در اندرون عليا جا ميكند ، بلكه هيئت همين است كه هست [ص 381] ولي امروز عالم فصل است و بُعد مابين آسمانها و زمين بسيار ولي آن روز عالم وصل و اتصال است و هر چيزي باصل خود برميگردد و اين است كه آسمانها نازل ميشوند تا متصل بزمين ميشوند ، چنانچه شنيده شد از حضرت ابي‌جعفر عليه السلام كه ابتداءاً ميفرمود : ان الله اذا بدا له ان يبين خلقه و يجمعهم لما لا بد منه امر مناديا فنادي فاجتمع الانس و الجن في اسرع من طرفة العين ثم اذن السماء الدنيا فنزل و كان من وراء الناس و اذن السماء الثانية فنزل و هي ضعف التي تليها فاذا رآها اهل السماء الدنيا قالوا جاء ربنا فيقال لا و هو آت حتي ينزل كل سماء يكون كل واحدة من وراء الاخري و هي ضعف التي تليها الحديث . پس مقصود از اين احاطه همان قرب و اتصال است نه اينكه مراد اين باشد كه امروز هيئت موافق رأي جديد است و آن روز موافق رأي بطليموسي است .

خلاصه كه چون اذهان مشوب برأي جديد است متشابهات بسيار دست آورده‌اند و علم واقع نزد خدا است و ظاهر حديث مسؤل عنه هم صريح در رأي جديد نيست بلكه احتمالي است و ما تصوير بعض اراضي و آسمانها را بر رأي جديد ميكنيم تا بداني كه بنا بر اين سماء اولي اول منتهي بسماء ثانيه ميشود بعد بكوكب كه مسمي بارض شده و حال اينكه در حديث ميفرمايند كه ارض ثانيه فوق سماء دنيا است و ظاهر از اين فرمايش اين است كه فصلي ميان سماء دنيا و ارض ثانيه نيست بر خلاف رأي جديد كه البته سماء ثانيه كه محيط بارض ثانيه است فاصله است چنانكه در هامش ملاحظه ميكني بلكه ميان عطارد و مريخ شمس و سماء رابعه هر دو فاصله‌اند پس اين معني از ظاهر حديث بسيار بعيد است و همان هيئت قديمه اقرب و اصوب است ، و همچنين موافق هيئت جديده [ص 382] حركت زهره و عطارد در مدار خودشان شامل ارض نيست پس بنا بر اين گاهي هر دو و گاه يكي از آن دو در وراء شمس مستور و محترق ميشوند پس در اين حال ميان سماء اولي و ثانيه و ثالثه يا يكي از آن دو شمس حايل ميشود علاوه كه ممكن است كه عطارد كه ارض سيوم است باصطلاح جديد متصل بسماء ما كه سماء اول است بشود و زهره كه ارض ثاني است برود در وراء شمس و ارض ثالث شمرده شود پس لفظ حديث دلالتي بر اين معاني ندارد و مراد همان هيئت قديمه است و غرض تفصيل اين مسائل نيست .

خلاصه و سخن ما عجالةً در جواب همين سؤال است كه جناب سائل فرموده‌اند عرض ميكنم اولا بايد دانست كه علم واقع در اين مطالب مخصوص حجتهاي خدا است كه در اخبار فرموده‌اند كه خداوند اجلّ از اين است كه حجتي در عالم نصب كند و خبر آسمان و زمين را از او پنهان دارد و اما ساير خلق جاهلند و از همين جهت محتاج بحجج خداوند شده‌اند و گمان نكنيد كه همه اين علوم بحسّ ظاهر درك كرده ميشود بلكه چشم حقيقت‌بين ميخواهد كه احاطه بهمه آنها داشته باشد ، في المثل در باب حركت زمين يا شمس نوع حركتي محسوس ما هست ولي آيا اين حركت از آفتاب است و زمين ساكن است يا از زمين است و آفتاب ساكن است ابدا تميز داده نميشود ، چنانكه راكب سفينه ساحل را متحرك مي‌بيند و حال اينكه خود او متحرك است بحركت سفينه ، پس علم اين مطلب بطور صحت مخصوص است بكسي كه مستعلي بر هر دو باشد و ساحل را ساكن به‌بيند و سفينه را در حركت اما براي راكب سفينه كه هرگز از سفينه فرود نشود و در سير او هم بهيچ وجه فرقي حاصل نشود اين مطلب مشتبه خواهد ماند و اين است كه ملاحظه ميكني كه همه ادله [ص 383] كه بر حركت زمين اقامه ميكنند ادله سخيفهٔ است كه ابدا علمي از آنها حاصل نميشود و ناچار بايد رجوع بكسي كرد كه احاطه داشته باشد و از روي علم سخن بگويد ، اين است كه ميگوئيم كلام حكما و علما در اين باب هر چه مأخوذ از اخبار آل‌محمد عليهم السلام است مطاع است در صورتي كه از فرمايش ايشان بطور صحت استنباط شده باشد و هر چه خارج از آن است محل اعتماد نيست و ضرري هم در مخالفت حديث با كلام آنها براي حديث حاصل نميشود ، پس بايد رجوع باخبار اهل بيت سلام الله عليهم نمود تا چه از آنها مستفاد شود و از خداوند مسألت داريم بفضل و بركت آل‌محمد عليهم السلام كه حق واقع را بما بفهماند .

پس از جمله اخبار حديث زينب عطّاره است كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله سؤال از عظمت خداوند نمود و حضرت فرمود : ان هذه الارض بمن فيها و من عليها عند التي تحتها كحلقة في فلاة قيّ و هاتان و من فيهما و من عليهما عند التي تحتهما كحلقة في فلاة قيّ و الثالثة حتي انتهي الي السابعة ، ثم تلا هذه الآية خلق سبع سموات و من الارض مثلهن و السبع و من فيهن و من عليهن علي ظهر الديك كحلقة في فلاة قيّ و الديك له جناح بالمشرق و جناح بالمغرب و رجلاه في التخوم و السبع و الديك بمن فيه و من عليه علي الصخرة كحلقة في فلاة قيّ و السبع و الديك و الصخرة بمن فيها و من عليها علي ظهر الحوت كحلقة في فلاة قيّ و السبع و الديك و الصخرة و الحوت عند البحر المظلم كحلقة في فلاة قيّ و السبع و الديك و الصخرة و الحوت و البحر المظلم عند الهواء كحلقة في فلاة قيّ و السبع و الديك و الصخرة و الحوت و البحر المظلم و الهواء عند الثري كحلقة في فلاة قيّ ، ثم تلا هذه الآية [ص 384] له ما في السموات و ما في الارض و ما بينهما و ما تحت الثري ثم انقطع الخبر و السبع و الديك و الصخرة و الحوت و البحر المظلم و الهواء و الثري بمن فيه و من عليه عند السماء الاولي كحلقة في فلاة قيّ و هذه و السماء الدنيا و من فيها و من عليها عند التي فوقها كحلقة في فلاة قيّ ، الحديث . عرض ميكنم ظاهر اين حديث اين است كه اين ارض ارض اولي است و ارض ثانيه تحت اين است و اين زمين در نزد ارض ثانيه مثل حلقهٔ است در بيابان خاليهٔ و همچنين هر يك از اراضي هفتگانه نسبت بآنكه تحت آن است ، پس بايد تصور نمود كه همچه زمين وسيعي كه تحت اين زمين باشد و بمراتب اوسع از اين زمين باشد در اندرون اين زمين كه بصورت ظاهره نيست در خارج اين زمين هم قسمي كه از آسمان نگذرد و داخل در كره آسمان اول باشد كه نيست و الا ميبايست مرئي و محسوس بشود پس يا خارج از احاطه سماء اولي است و يا داخل در اين زمين است و مراد تحت اين صورت فعليه زمين است و خارج از احاطه سماء اولي هم كه باشد چون آسمان از همه طرف مستعلي و محيط بزمين است البته معني تحت بودن آن غير از معني ظاهر خواهد بود و اوفق با ذيل حديث كه ميفرمايد « جميع اراضي سبعه با آنچه در تحت آنها است تا ثري نزد سماء اولي مثل حلقه‌ايست در فلاة قفر » آن است كه گفته شود اراضي سته ديگر در باطن همين زمين است و باطن نسبت بظاهر تحت شمرده ميشود بالبداهة ، و مؤيد اين مطلب اينكه در اين حديث زينب عطاره و بعض اخبار ديگر زمين هفتم را با آنچه در آن است محمول بر ديك و صخره و حوت تا آخر گرفته‌اند و در بعض اخبار ذكري از تعدد اراضي نيست و همين زمين را محمول بر حوت و ماء و صخره [ص 385] باختلاف تعبيرات گرفته‌اند چنانكه در فصل الخطاب و كتاب المبين روايت شده سئل اميرالمؤمنين (ع) عن قرار هذه الارض علي ما هو ؟ فقال قرار هذه الارض لايكون الا علي عاتق ملك و قدما ذلك الملك علي صخرة الحديث ، و باين مضمون چند حديث وارد شده است . پس معلوم است كه شش طبقه ديگر زمين در باطن همين زمين است مثل اينكه روح در باطن بدن است و نسبت طبقات باطنه زمين با اين طبقه ظاهر مثل نسبت محدب هر سمائي است بمادون خودش مثل اينكه روح حيواني كه در باطن بدن عنصري است نسبتش باين بدن مثل نسبت آسمان است بزمين ، پس اگر چشم از حيّز باطني آنها بپوشي اين زمين با آنچه در آن است در تحت اقدام ما واقع است كه اگر حيّز باطني طبقات ستّه آنرا ملاحظه كني مساوي فوق محدبات افلاك ما ميشود و اين است كه در بحار از درّ منثور كه از عامه است از ابن عمر روايت ميكند : قال رسول الله صلي الله عليه و آله ان الارضين بين كل ارض و التي تليها مسيرة خمسمأة عام و العليا منها علي ظهر حوت قد التقي طرفاه في السماء و الحوت علي صخرة ، الحديث . عرض ميكنم اين حديث هم بملاحظه حيّز باطني طبقات ارض است و موافق است با آنچه از حديث حسين بن خالد كه مسؤل عنه است مستفاد ميشود كه عليا را فرموده‌اند بر ظهر حوت است كه مراد طبقه هفتم باشد .

و از جمله اخبار كه در اين مقام وارد شده آن چيزي است كه در كتاب المبين از شيخ اوحد اعلي الله مقامه از خطبة البيان روايت شده است كه صعصعة بن صوحان و ميثم تمّار و مالك اشتر برخاستند و عرض كردند : يا اميرالمؤمنين اخبرنا عن الارضين السبع و كيفيتها ، فقال صلوات الله عليه اما الطبقة الاولي فركبها [ص 386] علي البحر كل ارض الي الارض التي تليها خمسمأة عام و هي سبع اطباق و الارض الثانية بمسخر الريح المختلفة و منه قوله تعالي و تصريف الرياح و الارض الثالثة خلق الله فيها خلقا وجوههم كوجوه بني آدم و افواههم كافواه الكلاب و ايديهم كأيدي الناس و ارجلهم كأرجل البقر و اصوافهم كأصواف الضأن لايعصون الله ما امرهم طرفة عين ليس لهم ثواب و لا عليهم عقاب ليلنا نهارهم و نهارنا ليلهم و الارض الرابعة ففيها حجارة الكبريت التي اعدّها الله لاهل النار تسجر جهنم بها ، ثم قال صلوات الله عليه و الذي نفسي بيده ان اودية الكبريت لو ارسل الله اليها الجبال لذابت الصخرة منها مثل الجبل العظيم و هي التي قال الله وقودها الناس و الحجارة الحديث ، كه در طبقه پنجم عقارب و حيّات اهل نار را ميشمرند و در طبقه ششم دواوين اهل نار و اعمال خبيثه و ارواح خبيثه ايشان را ميشمرند و طبقه هفتم را مسكن ابليس و جنود و مَرَده او و عُتاة جن ميشمرند كه عرش ابليس در آن است و او بمنزله سلطان است در رعيت خود . و عرض ميكنم ملاحظه ميكني كه همه اين مراتب و كيفيات باطنيه است و ناچاريم در اين مقام بياني از حكمت بكنيم شايد بحول و قوه خداوند حل بعضي از مشكلات بشود .

پس عرض ميكنم اولا بدانيد كه هر مخلوقي در ملك مركب از سه جهت است كه جهت فاعل باشد و جهت فعل و جهت مفعول و جهت فاعل اگر چه بحسب ظهور بعد از فعل است و فاعل مشتق از فعل است ولي بحسب باطن فعل منوط بفاعل است و قائم باو است و مراد حقيقت فاعل است و اما ظهور او بفاعليت بعد از بروز فعل است . خلاصه كه اين سه جهت در هر مخلوقي بداهةً هست و در فلسفه از همين سه جهت تعبير بروح و نفس و جسد ميآوريم و در [ص 387] مراتب مُلكي تعبير بعرش و افلاك و عناصر ميآوريم و كرسي را ملحق بعرش ميگيريم و برادر آن است و باب ظاهر عرش است چنانكه در اخبار فرموده‌اند و سخن ما عجالةً در مقام فعل و مفعول است كه مقام افلاك و عناصر باشد و بدانكه مفعول در مقام حقيقت صورت نفس فعل است و مشتق از خود آن است و حروف اصول فعل در مفعول كه مقام مصدر است محفوظ است و مصدر را مفعول مطلق و مفعول حقيقي ميخوانيم مانند ضَرَبَ ضَرْباً و فرقي ميان فعل و مفعول مطلق نيست مگر اينكه قلب فعل متحرك است و دلالت بر حركت مسمي ميكند و قلب مصدر ساكن است كه از تحت فعل خود بيرون نميرود و مفعول فعلِ ديگر نميشود ، پس مفعول حقيقي صورت نفس و قابليت فعل است و از اين جهت تأكيد فعل واقع ميشود و اگر مغاير و مخالف با فعل بود تأكيد نميشد بلكه تأسيس بود و افاده معني جديد ميكرد ، پس مغايرت در ميانه نيست مگر همين قدر كه قلب فعل متحرك است و قلب مفعول ساكن ، اما چشم از حركت و سكون پوشيده مصدر همان فعل است و از اين جهت تعبير از فعل بمصدر ميآوريم و مصدر اسم فعل است و رسم آن و آيت آن چنانكه تعبير از فعل خدا بمشيت ميآوريم و مشيّت مصدر است و فعل خدا شاءَ . خلاصه كه مصدر كه مفعول حقيقي است ظهور فعل است و مغايرت تامه ندارد و اما مقام « مفعول به » كه بالعرض مفعول شده يعني مفعول حقيقي بر او واقع شده است مثل عمرواً در ضَرَبَ زيدٌ عمرواً مغايرت آن با فعل زيادتر است ، و مثَل مفعول حقيقي نسبت بآفتاب و فعل آن كه اناره باشد نور است و مثَل مفعول به مرآتي است كه نور در آن واقع و ظاهر ميشود و مغايرت مرآت با فعل آفتاب پيدا است و اما نور مغايرتش بسيار ضعيف است ولي مرآت هم با وجود [ص 388] مغايرت اگر مناسبتي با نور ابدا نداشت حاكي نور نميشد ، و مثَل نزديكتر از اين مقام دود است نسبت بآتش ، اگر دود با ظهور آتش مناسبت پيدا نميكرد آنهم مثل ساير اجسام غاسقه دنيا از سنگ و كلوخ بود و حكايت آتش را نميكرد اما چون مناسبت پيدا كرده و نزديك شده است بحيّز آتش اين است كه حكايت آتش كرده ، پس مفعول كليةً بايد مناسبتي با فعل داشته باشد ولو آنكه مفعول به باشد و مفعول بالعرض باشد و لامحاله بايد حيّز آن نزديك بحيّز فعل باشد تا آنكه فعل بمفعول برسد و مفعول ادراك فعل را بكند و متأثر از آن بشود و اگر دور از فعل باشد و مغايرت و مخالفت كليه ميان آن دو باشد البته متأثر نميشود و اين مطلب در نظر ابناء حكمت بديهي است و حاجت ببسط ندارد .

بلكه عرض ميكنم كه اگر دقت نظر ما زياد باشد و نفس فعل را تجزيه كنيم و مراتب آنرا درك كنيم البته هر مرتبه از مراتب فعل مرتبه خاصي از مراتب مفعول را ميخواهد كه در آن اثر نمايد پس همان طور كه فعل را جهت صدوري از فاعل است و جهت نفس فعل و جهت تعلق آن بمفعول البته مفعول هم بايد صاحب اين سه مرتبه باشد تا آنكه هر مرتبهٔ از مراتب فعل در مرتبه مناسب خودش از مراتب مفعول جلوه كند ، و مثَل اين مطلب مثل جلوه‌ايست كه آتش در مراتب شعله دارد پس اسفل شعله كه غليظتر و كثيف‌تر است و ترابيت و مائيت آن غالب است نار غليظه كه مخلوط بظلمت است در آن جلوه ميكند و وسط شعله كه قدري لطيف‌تر است اما باز رطوبتي در آن هست نار لطيفتري در آن بروز ميكند اما اشبه بهوا است و عريض است و رنگ آن زرد و بالاتر از آن كه رطوبت كم ميشود شعله دقيق ميشود و حمرت ناريه آن غالب ميشود پس درجه اعلاي نار [ص 389] در آن بروز ميكند و از حكمت نيست كه درجه اعلاي نار كه نهايت حرارت و يبوست و لطافت و نورانيت براي آن است در اسفل شعله بروز كند بلكه آنچه مناسب اعلي است در اعلي بروز ميكند و آنچه مناسب اسفل است در اسفل بروز ميكند و آنچه مناسب وسط است در وسط بروز ميكند ، بفهم اين حكمتهاي نغز را كه آسان‌تر از اين نوشتن بزبان فارسي بسيار مشكل است .

پس چون اين مطالب را در امثال دانستي عرض ميكنم در اين ملك افلاك سبعه محل ظهور فعل است كه مراتب سبعه فعل در آنها بروز ميكند پس براي فعل طبيعت كليه‌ايست كه اقرب مراتب فعل است بظهور فاعل كه شمس اين عالم است كه وجود ثاني و ظاهر فؤاد و طبيعت كليه افلاك است و براي آن ظاهري است كه اقرب مراتب افلاك است بعناصر كه مقام قمر باشد و آن مقام حس مشترك است كه ميان عناصر و افلاك و ظاهر و باطن مشترك است و پنج مرتبه در وسط افتاده است كه زحل باشد و مشتري و مريخ و زهره و عطارد كه زحل در انسان مقام عاقله است و مشتري عالمه و مريخ واهمه و زهره متخيله و عطارد متفكره كه ميان همه اينها را بهم ربط ميدهد ، و بدانكه شمس را كه اعلي گرفتيم بملاحظه باطن است كه مقام طبيعت مستعلي بر كل مراتب برزخيه است ولي چون بمنزله قلب همه است در ظاهر در وسط ايستاده است چنانكه در اخبار بيت المعمور را گاه در آسمان هفتم فرموده‌اند بملاحظه باطن و گاه در آسمان چهارم گرفته‌اند بملاحظه ظاهر ، خلاصه كه مراتب فعل در اين هفت آسمان جلوه دارد و متعلقات هر يك از اين هفت كوكب امور خاصه‌ايست كه در زمين قرارداد شده چنانكه در علم نجوم البته بايد ديده باشيد كه متعلقات هر يك از كواكب سبعه در زمين چيزهاي خاصي است و آثار [ص 390] مخصوصه بر هر يك متفرع است ، و بدانكه متعلقات هر يك از كواكب و موادي كه متعلقات هر يك در آنها بروز ميكند ولو اينكه بصورت ظاهر ميگوئيم همه در اين زمين جمع است و قوٰي و فعليات همين زمين است ولي معذلك حيز هر يك از آنها بحسب واقع دون درجه همان كوكب خاصي است كه متعلق بآن است و بيان اين مطلب را در مولود جامع كه انسان است ميتوان احساس نمود ، پس بدن انساني را كه از عناصر و زمين اين عالم است ملاحظه ميكني كه در اين زمين راه ميرود و جميع مراتب او در باطن و تحت همين بدن ظاهري است ، پس از طبايع اربعه او كه چشم پوشيدي مقام دخان است كه محل بروز روح حيواني است و مساوي با فلك قمر است كه ثم استوي الي السماء و هي دخان و براي دخان مرتبه لطيفتري است كه محل ظهور عطارد باشد كه متفكره او است و مساوي با فلك عطارد است و مرتبه لطيفتري است كه محل ظهور زهره باشد كه متخيله او است و باز مرتبه لطيفتري كه محل ظهور مريخ و مقام واهمه است و مرتبه ديگر كه محل ظهور مشتري و عالمه است و مرتبه ديگر كه محل ظهور زحل و عاقله است و مرتبهٔ كه محيط و نافذ در همه است كه مقام شمس است . حال در انسان ملاحظه كن ، اگر بخواهي بگوئي همه مراتب او تحت همين بدن است يعني باطن همين است درست گفتهٔ و اگر بخواهي بگوئي كه روح حيواني او مساوي فلك قمر است و متفكره او مساوي عطارد و متخيله او مساوي زهره و هكذا تا آخر باز هم راست گفتهٔ و حق واقع همين است ، و چنانچه دانستي كه مواد متعلقه آثار هر يك از كواكب در تحت رتبه اوست كه مقام مفعول به باشد و ارض آن كوكب خاص كه محل ظهور آثار آن كوكب خاص است ، بنا بر اين ميگوئيم كه ارض [ص 391] فلك قمر اين زمين محسوس ما است و ارض فلك عطارد بالاي فلك قمر است زيرا كه بايد مناسب فلك عطارد باشد كه حكايت آثار عطارد را بكند و ارض فلك زهره بالاي فلك عطارد است كه حكايت آثار زهره را بكند و هكذا اما معذلك فلك قمر را از حيث فلكيت كه ملاحظه ميكني از اراضي همه افلاك سبعه كه حيّز آنها بظاهر فوق آن واقع شده اشرف خواهد بود و درك اين مطلب بسيار مشكل است ولي بعض امثال را اعاده ميكنم اگر درك مراد را نمودي مختلفات اخبار را جمع ميكني و الا فلا .

پس عرض ميكنم در مثَل شعله عرض كردم كه براي آن سه مرتبه است اسفلي و اعلائي و وسطي ، و اگر دقيقتر شوي همين را هم بهفت قسمت ميتوان تقسيم كرد و غرض ما بيان نوع مطلب است ، پس ميگوئيم كه همان طور كه ظاهر شعله را كه دخان باشد بحسب طول سه قسمت كردي آتشي هم كه در اين سه قسمت بروز ميكند البته سه قسمت ميشود پس قسمت سفلي آتشي دارد بسيار كدر و قسمت وسط آتشي دارد زرد رنگ و قسمت عليا آتشي دارد قرمز كه رنگ ذاتي آن است و اين اختلافات بحسب اختلاف درجات ماده دخاني پيدا شده ، پس درجات مختلفه دخان درجات قابليت است و طبقات زمين و درجات مختلفه آتش درجات مقبول است و مراتب آسمان ، حال از روي تعمق نظر كن كه درجه وسط دخان بالاي درجه اسفل ايستاده و بصورت ظاهر آتشي هم كه در درجه اسفل بروز كرده اسفل از دخاني است كه در وسط ايستاده اما معذلك دخان درجه وسط هر چه باشد دخان است و از عرصه قابليت و زمين است و آتش درجه اسفل هر چه باشد از درجه مقبول است و آسمان است و اشرف از همه درجات دخان ، مثَل قشري‌تر از اين اينكه پسر پادشاه پاره [ص 392] تن او است و اهل ولايت عهد و سلطنت اما آن وقتي كه طفل است يا مصدر خدمت بزرگي نشده شئونات او ظهور و جلوه ندارد و صدر اعظم كه يكي از رعايا است كه باين درجه رسيده و مرتبه وزارت عظمي را دارد نسبت به پسر پادشاه هر چه باشد نوكر است با اينكه پسر پادشاه در حوائج جزئيه خود بايد رجوع بصدر اعظم بكند و تملق او را هم بگويد ولي معذلك بحسب ذات صد مثل صدر اعظم را عزل و نصب ميكند ولو اينكه هنوز اين كمال در قوه او است و بالفعل نشده ، و چنين است امر در درجات شعله از حيث ناريت و دخان و چنين است امر در طبقات زمين و مراتب آسمان ، پس زمين دويم بظاهر فوق آسمان اول است اما در واقع آسمان اول از طبقه هفتم زمين هم كه فوق مشتري است بالاتر است چنانچه آتشي كه در اسفل مراتب دخان جلوه كرده از اعلي مراتب نفس دخان بالاتر است پس از اين جهت در حديث حسين بن خالد زمين هفتم را فوق فلك مشتري ميگيرند و در حديث زينب عطّاره اراضي سبعه را با آنچه بر آن قائم است تا ثرٰي همه را در نزد آسمان اول مثل حلقهٔ در فلاة قيّ ميگيرند و هر دو صحيح است و درست نهايت در هر يكي جهتي منظور نظر بوده . و باز از اين بيانات ظاهر شد كه اگر اراضي را تحت اين زمين بگيري مثل اينكه مراتب برزخيه انسان تحت اين بدن است و باطن آن است صحيح است و اگر فوق هم بگيري زيرا كه آنها نسبت باين زمين روحانيتشان بيشتر است پس مستعلي و مهيمن بر اين زمين هستند باز صحيح است .

و بدانكه در عرصه تكليف و شرع همين كه بنده مطيع امر خدا شد و مزاج او معتدل گرديد آسماني ميشود و داخل بهشت ميشود چنانكه حضرت امير فرمود من اعتدل طباعه صفا مزاجه و من صفا [ص 393] مزاجه قوي اثر النفس فيه و من قوي اثر النفس فيه سما الي ما يرتقيه تا آخر حديث ، و هر كه معصيت خدا كرد و مزاج او منحرف گرديد و اختلاف طبايع و شركاء متشاكسون در او پيدا شد اهل زمين ميشود و داخل جهنم و لو شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الي الارض و اتّبع هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث و طبقات جهنم مطابق طبقات زمين است و درك اسفل اگر چه در شرع نسبت بمظاهر رحمت پروردگار ابعد و اسفل مراتب است اما در كون كه ملاحظه كني طبقه هفتم بالا است و طبقه اول اسفل است ، مثَل اين مطلب را از اينجا بفهم كه گياه تلخ و سمي مثلا از جهنم است و حيوان موذي كه در كون اشرف از نبات است و شرعا اهل جهنم شده طبقه جهنم او پائين‌تر از گياه تلخ است و انسان كافر كه در كون اشرف و اعلاي از نبات و حيوان است و شرعا اهل جهنم شده طبقه جهنم او از نبات و حيوان بد هر دو اسفل شده و درجات كفار هر كه شقي‌تر است بهمين منوال پائين‌تر ميرود چنانكه فرمود ان المنافقين في الدرك الاسفل من النار ولو اينكه شأن و رتبه و احاطه آنها بيشتر و بالاتر باشد ، آيا نمي‌بيني كه شيطان و اول و ثاني در كون آن قدر بالاتر رفته‌اند كه مؤثر جميع شرور شده‌اند و همه معاصي عصاة بآنها نسبت داده ميشود اما در شرع درك آنها اسفل از همه كفار است و ابعد از رحمت خدا و اين است كه طبقات جهنم چنانكه از حديث خطبة البيان و غير آن ظاهر است در طبقات ارض واقع شده و طبقه هفتم را مسكن ابليس و مَرَدة و عُتاة جن ميشمرند و عرش ابليس در آنجا است كه بمنزله سلطان كل است و در حديثي فرمودند كه عرش ابليس در طبقه چهارم زمين است و مسكن او و مسكن جنودش آنجا است ، و هر دو [ص 394] حق است همان قسم كه در باب بيت المعمور گفتيم اينجا هم ميگوئيم كه ابليس از نار طبيعت كه مقام شمس است خلقت شده نهايت از حيث ارضي شمس است كه ظلمت قابليت آن باشد و شمس بظاهر در آسمان چهارم است كه قلب همه آسمانها است و در باطن فوق زحل است كه آسمان هفتم باشد و زمين فلك شمس هم بهمين منوال بنظري طبقه چهارم است و بنظري طبقه هفتم و اختلاف در فرمايش ايشان نيست و بهمين قدر در بيان اين مطلب هم اكتفا ميشود .

و بدانكه بعد از ختم اين بيان كه بتأييد خداوند از اخبار آل‌محمد عليهم السلام و فرمايشات مشايخ (اع) استنباط شده بود بياني از شيخ اوحد اعلي الله مقامه بنظرم رسيد كه در شرح همين حديث شريف در جواب يكي از سائلين فرموده‌اند و در اين مقام نقل ميكنم و اميدوارم كه آنچه هم نوشته‌ايم ان شاء الله مخالف فرمايش ايشان نباشد بلكه بمنزله شرحي باشد براي بعض آنچه بيان فرموده‌اند . پس فرموده‌اند آنچه ترجمه‌اش اين است :