جواب - در جنات الخلود حمزه نام از اولاد حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام نوشته است ، و در بحار نيز حمزه را مينويسد كه با احمد و محمد از يك امولد بودند و احمد موافق آنچه در جنات الخلود نوشته همان است كه در شيراز مدفون است و معروف بشاهچراغ است و فضل آن حضرت بسيار بود ، و اما حمزه موافق آنچه مجلسي مرحوم در تذكرة الائمة نوشته است حمزة بن موسي (ع) را ابوالقاسم گفتندي و در بلاد عجم و اردبيل عقب او بسيار است و سلاطين صفويه از نسل اويند ، و ديگر مدفن او را ذكر نكرده است . اما در تحفة الزائر و بحار نقل فرموده است از شيخ نجاشي بسند معتبر از احمد بن محمد بن خالد برقي كه حضرت عبدالعظيم از خليفه گريخت و به ري آمد و مخفي شد و در سردابي در خانه مردي از شيعيان در سكّة الموالي در آنجا عبادت خدا ميكرد و روزها روزه ميداشت و شبها بنماز ميايستاد و پنهان بيرون ميآمد و زيارت ميكرد قبري را كه در مقابل قبر او است و راه در ميان است و ميگفت كه اين قبر مردي از فرزندان حضرت امام موسي است و پيوسته در آنجا ميبود و يك و دو از شيعه خبردار ميشدند از احوال او تا آنكه اكثر مردم ري او را شناختند ، تا آخر روايت كه تفصيل رحلت و دفن آن بزرگوار را نقل كرده . و روايت ديگر از امام علي النقي عليه السلام در فضل زيارت عبدالعظيم رضوان الله عليه نقل ميكند بعد مجلسي مرحوم در تحفه مينويسد : مؤلف گويد كه قبر شريف امامزاده حمزه فرزند امام موسي نزديك قبر عبدالعظيم است و ظاهرا همان امامزاده باشد كه عبدالعظيم زيارت او ميكرده است آن مرقد منور را هم زيارت بايد كرد . عرض ميكنم موافق قول [ص 344] مجلسي مرحوم ، حمزة بن موسي (ع) در ري مدفون است و قبري كه در تبريز مدفون است مأخذي براي آن دست نياوردم و ممكن هم هست كه هر دو صحت داشته باشد و آنكه در تبريز است اولاد اولاد باشد ولي خدا دانا است ، و آن قدر كه از وضع ناس دست آمده آن است كه مكرر بسادگي و خوابهاي اضغاث احلام امامزادِها براي خود ميسازند بلكه ديده شده است كه بجعل و دروغ اسباب دخل و فايده براي خود فراهم ميكنند بلكه در بلاد ما بعضي بلوكات گرمسير داريم كه رعايا مخصوصا از مالك ملك خواهش ميكنند كه امامزادهٔ براي ما بساز و خوابها ميبينند و شمع و شيريني و برهها نذر ميكنند و همين كه وارسي ميكني ابدا مأخذ صحيحي ندارد ، اين است كه اعتماد شخص از بسياري از مقامات كه مأخذ صحيح دست نيست برداشته ميشود ولي انكار هم نداريم اما خدا دانا است .
مسأله شصت و دويم - سبب اخفاء و عدم جواز ذكر اسم مبارك حضرت امام زمان عجل الله فرجه در زمان غيبت از چه بابت است و مراد از اسم چيست و آيا اخفاء و كتمان اسم ظاهر آن حضرت هم كه ( م ح م د ) است لازم است يا نه ؟
جواب - اخبار متعدده در عدم جواز تسميه آن حضرت وارد شده است كه البته جناب سائل وفقه الله تعالي ملاحظه فرموده و از سبب اخفاء پرسيدهاند و علت آن بحسب ظاهر واضح است و در بحار نقل نموده است از علي بن محمد عن ابيعبدالله الصالحي قال سألني اصحابنا بعد مضيّ ابيمحمد عليهما السلام ان اسأل عن الاسم و المكان فخرج الجواب ان دللتهم علي الاسم اذاعوه و ان عرفوا المكان دلوا عليه . و بسندش از حميري روايت نموده است قال كنت مع احمد بن اسحق عند العمري رضي الله عنه [ص 345] فقلت للعمري اني اسألك عن مسألة كما قال الله عز و جل في قصة ابرهيم أولمتؤمن قال بلي و لكن ليطمئنّ قلبي هل رأيت صاحبي ؟ قال نعم و له عنق مثل ذي و اشار بيده جميعا الي عنقه ، قال قلت فالاسم ؟ قال اياك ان تبحث عن هذا فان عند القوم ان هذا النسل قد انقطع . و از توقيعات صاحب الزمان است عليه السلام : ملعون ملعون من سمّاني في محفل من الناس . و نيز از خط مبارك آن حضرت مروي است : من سمّاني في مجمع من الناس باسمي فعليه لعنة الله . عرض ميكنم همه اين اخبار دليل اين است كه علت اِخفاءْ تقيه است و ميخواستهاند از دشمنان مستور باشد و همه احتياط هم از دشمنانِ دور نبوده بلكه از نزديك هم بوده است چنانكه ابوخالد سؤال كرد از حضرت ابيجعفر عليه السلام اَن يسمّي القائم حتي اعرفه باسمه فقال يا باخالد سألتني عن امر لو ان بني فاطمة عرفوه لحرصوا علي ان يقطعوه بضعة بضعة . پس از دور و نزديك همه تقيه داشتند و بسا از شيعه خود هم پنهان ميفرمودند محض اينكه فاش نكنند .
و عمده نهي از تسميه بظاهر راجع بهمان زمان غيبت صغري است كه گاهگاه خدمت آن حضرت ميرسيدند و شايد ممكن ميشد اعداء را كه دست بآن حضرت بيابند كه فرمود و ان عرفوا المكان دلّوا عليه نه اينكه نفس تسميه در غير مقام تقيه هم ممنوع باشد و اين است كه در اخبار مكرر ذكر اسم مقدس آن حضرت بتصريح يا بكنايه شده است چنانكه سيد نعمةالله جزائري در انوار نعمانية نقل ميكند از علا بن رازمي قال اخبرني بعض اصحابنا انه لما حملت جارية ابيمحمد عليه السلام قال ستحملين ولدا و اسمه محمد و هو القائم من بعدي . و از ابيغانم خادم نقل كرده قال ولد لابيمحمد عليه السلام ولد فسمّاه [ص 346] محمدا فعرضه علي اصحابه يوم الثالث و قال هذا صاحبكم من بعدي و خليفتي عليكم . و نيز ادله ديگر ذكر كرده از جمله آنكه امام حسن عسكري (ع) مكني بابيمحمد بود و فرزندي كه اسم او محمد باشد سواي صاحب دار (ع) نداشت . عرض ميكنم و اما كنايه كه لاتحصي است و در حديث مفضل است قال المفضل يا مولاي فكيف بدؤ ظهوره عليه السلام قال يظهر من سنة الستين امره و يعلو ذكره و يظهر (خ) امره و ينادي باسمه و كنيته و نسبه و يكثر ذلك في افواه المحقين و المبطلين و الموافقين و المخالفين لتلزمهم الحجة بمعرفتهم به علي انا قصصنا ذلك و دللنا عليه و نسبناه و سمّيناه و كنيناه و قلنا سميّ جده رسول الله صلي الله عليه و آله و كنيّه لئلايقول الناس ماعرفنا له اسما و لا كنية و لا نسبا فوالله ليحقّن الافصاح ( ليتحقق الايضاح خل ) به و باسمه و نسبه و كنيته علي السنتهم حتي ليسميه بعضهم لبعض كل ذلك للزوم الحجة عليهم ثم يظهره الله كما وعده ( وعد به خل ) جده رسول الله صلي الله عليه و آله في قول الله عز و جل هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون الحديث . پس معلوم است كه نفس تسميه حرام نيست و عمده نهي از باب تقيه است و احتمال ميدهم كه علت تقيه بعضي از آنهم راجع بحفظ نفس خود شيعه باشد كه ندانند ايشان از شيعه آن حضرتند و باين واسطه محفوظ باشند و الا بذكر اسم از شخص غايبي كه دسترس نيست ضرري بحال او نخواهد داشت .
خلاصه و اصحاب نيز در اين باب اختلاف دارند ، پس منقول از شيخ مفيد و طبرسي رحمهما الله و جماعتي از متأخرين قول بتحريم است و منقول از صاحب كشف الغمة و خواجه [ص 347] نصير طوسي و شيخ بهائي (ره) قول بجواز است .
و شيخ اوحد اعلي الله مقامه را در اين مقام بياني است مأخوذ از اخبار آلمحمد عليهم السلام كه در عصمت و رجعت ميفرمايد : و في غيبة الطوسي عن حذيفة قال سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله و ذكر المهدي فقال انه يبايع بين الركن و المقام اسمه احمد و عبدالله و المهدي فهذه اسماء ثلثة . اقول لما كان محمد صلي الله عليه و آله خاتم النبيين و الحجة عليه السلام خاتم الوصيين اقتضت الحكمة ان يسمّي باسمائه و كان صلي الله عليه و آله اسمه في الارض محمد و في السماء احمد و هو عبدالله في اللقب و ابوالقاسم في الكنية و كان خاتم الولاية سميّاً له فاسمه عجل الله فرجه محمد و يسمي باحمد و هو الاسم الذي يخفي كالاول يعني ان اسمه الذي يخفي عن العامة محمد خوفا عليه منهم و اسمه الذي يخفي معناه عن كثير من شيعته احمد و انما يعرفونه بالاول و له اسم يظهر و هو المهدي و به يعرف عند الخاصة و العامة لانه غير معين له فلايخشي عليه من اظهار هذا الاسم لعدم التخصيص ، و في الاكمال في وصف اميرالمؤمنين للقائم عليه السلام : و له اسمان اسم يخفي و اسم يعلن فاما الذي يخفي فاحمد و اما الذي يعلن فمحمد الحديث . و المراد ان اسمه محمد يعلن بعد الغيبة الكبري و اما ما قبلها فهو ايضا يخفي لما قلنا . عرض ميكنم پس موافق حديث اكمال الدين كه شيخ اوحد اعلي الله مقامه روايت فرمودهاند اسمي كه امروز بعد از غيبت كبري بايد مخفي باشد احمد است كه اسم سماوي آن حضرت است و فرمود « و اسمه الذي يخفي معناه عن كثير من شيعته احمد » و بعد از اين بيان ، شيخ اوحد اعلي الله مقامه بعض اخبار در بيان مكان آن حضرت روايت فرمودهاند و بعد [ص 348] ميفرمايند « و هذا كلام جري علي غير ظاهره » و بعد بياني از حقيقت مكان آن حضرت ميفرمايد كه عجالةً در صدد ذكر آن نيستم و مقصود اشاره بهمين كلام ايشان بود كه ميفرمايند « و هذا كلام جري علي غير ظاهره » و عرض ميكنم اختصاص بامر مكان ندارد بلكه كليةً امر غيبت از اسرار آلمحمد عليهم السلام است كه حقيقت آن ظاهر نخواهد شد مگر بعد از ظهور آن بزرگوار چنانكه در كتاب المبين از عبدالله بن فضل هاشمي روايت شده است قال سمعت الصادق جعفر بن محمد عليهما السلام يقول ان لصاحب هذا الامر غيبة لا بد منها يرتاب فيها كل مبطل ، فقلت له و لم جعلت فداك ؟ قال لأمر لميؤذن لنا في كشفه لكم ، قلت فما وجه الحكمة في غيبته ؟ فقال وجه الحكمة في غيبته وجه الحكمة في غيبات من تقدّمه من حجج الله تعالي ذكره ان وجه الحكمة في ذلك لاينكشف الا بعد ظهوره كما لمينكشف وجه الحكمة لما اتاه الخضر عليه السلام من خرق السفينة و قتل الغلام و اقامة الجدار لموسي عليه السلام الا وقت افتراقهما ، يا بن الفضل ان هذا الامر امر من امر الله و سرّ من سرّ الله و غيب من غيب الله و متي علمنا انه عز و جل حكيم صدّقنا بان افعاله كلها حكمة و ان كان وجهها غير منكشف لنا . عرض ميكنم حقيقت اين مطالب ظاهر نميشود مگر بعد از ظهور آن حضرت عجل الله فرجه و الا تصور كنيد كه مراد از اخفاء اسم اگر اخفاء م ح م د باشد يا ا ح م د با وجود اشتراك اين اسماء بحسب ظاهر در ميان خلق با عدم تعين موضوع آن چه فايده خواهد داشت و بر فرض افشاء چه ضرر خواهد داشت و دسترسي بكه حاصل خواهند كرد علاوه بر اينكه در حديث مفضل ديدي كه فرمودند « ما قصه كردهايم بر ايشان و نسب و اسم و كنيه او را بيان كردهايم و در [ص 349] افواه محقّين و مبطلين و موافقين و مخالفين همه معروف شده و شناختهاند و حجت بر آنها تمام شده است » پس ثمر كتمان اسم بعد از اين تفصيل چه خواهد بود و بر فرض كه دانستند اسم ا ح م د است بعد از آنكه چندين هزار نفر احمد نام باشند كه هيچيك مدعي اين مقام نيستند و آثار اين مقام از ايشان بروز ندارد در ميان مسلمين هستند چه ضرر بحال او خواهد داشت چنانكه ميبيني با وجود معروفيت اسم نتوانستهاند دسترسي باو پيدا كنند ، پس حقيقت مسأله همان است كه شيخ اوحد (اع) فرموده است كه « اين كلامي است كه بر غير ظاهرش جاري شده » و شايد كه بسياري از آنچه در باب غيبت فرمودهاند از همين قبيل باشد و از همين جهت است كه در حديث شريف وارد شده سئل ابوجعفر عليه السلام عن هذا الامر متي يكون ؟ قال ان كنتم تؤمّلون ان يجيئكم من وجه ثم جاءكم من وجه فلاتنكرونه و سئل ابوجعفر عليه السلام عن قوله و انّٰي لهم التناوش من مكان بعيد قال انهم طلبوا المهدي من حيث لاينال و قد كان لهم مبذولا من حيث ينال .
خلاصه كه حقيقت مسأله را نميدانيم و اگر كسي بداند لامحاله از كساني خواهد بود كه امتثال اوامر مطاعه ايشان را خواهد داشت و البته افشاء اسم نميكند ولي همين قدر بدان كه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد الاسم ما انبأ عن المسمي و حضرت امام رضا عليه السلام ميفرمايد الاسم صفة لموصوف و اين حروف و كلمات در عرصه ظاهر اسماء عرضيه است كه چه بسيار ميشود بدون مناسبت بر مسمياتي چند گذارده ميشود و اين است كه گفتهاند « بر عكس نهند نام زنگي كافور » و از اين جهت است كه در اين اسماء دلالت تامه بر مسمي نيست ، آيا نميبيني كه كسي را كه شخصا نديدهٔ [ص 350] و نميشناسي اگر اسم او را بتو بگويند معرفت تامه از دانستن اسم او براي تو حاصل نميشود و باز هم كه او را بهبيني نميشناسي بلكه اگر اسم را سابقا دانسته باشي و بعد كسي را بهبيني كه مردم او را بهمان اسم ميخوانند باز يقين حاصل نميكني كه اين همان است زيرا كه مسمّين باين اسم بسيارند و اسم از اسماء مشتركه است پس باز احتمال ميدهي كه شايد همان باشد يا ديگري ، پس اگر اين اسماء خبر از همه مسمّيات ميداد و صفت موصوف بود ميبايست تو بمحض شنيدن آن معرفت مسمّي را حاصل كني و حال اينكه بداهةً حاصل نميشود اما اگر چنانچه اسم واقعا خبر از مسمي بدهد و صفت او باشد بمحض اينكه او را ديدي بهمان اسم او را ميشناسي چنانچه نور آفتاب صفت آفتاب است و اسم و رسم اوست و تو بمحض اينكه نور آفتاب را ديدي خبر ميدهد بتو از آفتاب بلكه چنان خبر ميدهد كه تو غير از آفتاب چيزي نميبيني و ملتفت نور ابدا نميشوي پس اگر اشاره بعين آفتاب كنند و بپرسند چيست ؟ خواهي گفت آفتاب است و حال اينكه اشاره بر نور واقع شده و غير از نور در چشم تو و سائل هيچكدام واقع نشده است معذلك اين نور چنان خبر از آفتاب ميدهد كه خود را بكلي محو و منسي نموده است و ابدا ديده نميشود پس حقيقت اسم اين است نه كلمه آفتاب ، زيرا كه ابريق را هم بفارسي آفتابه ميگويند و اين لفظ خبر صحيح از هيچيك نميدهد .
و اگر بگوئي اسماء معهوده با شخص حجت مناسبت تامه دارد و دلالت بر آن حضرت ميكند عرض ميكنم در صورتي كه ظاهر باشند بلي و اظهار معاني و مناسبات اسماء را بفرمايند دلالت حاصل ميشود و الا كه با وجود غيبت دلالت بر كه خواهد داشت و اينهمه اسماء عرضيه بيمناسبت كه هست نميتوان منكر شد ، [ص 351] بلي بر حسب اوضاع عرضيه دنيا بعد از آنكه اسم كسي را دانستي كه فلان است بمحض اينكه آن اسم را ميشنوي متذكر او ميشوي و خبر از او ميدهد اما اينها عرضي است و خبر واقعي نميدهد ، آيا نميبيني كه تو از اسم زيد ابدا نميفهمي كه زيد نام صاحب چه صفت و چه خلق و چه كمال هست فقط متذكر شخص او كه بتو گفتهاند مسمي بزيد است ميشوي ، اما اگر اسم واقعا صفت موصوف باشد معرفت آن عين معرفت موصوف است و براي موصوف ظهوري جز همين صفت نيست چنانكه آفتاب را در نزد تو ظهوري جز نور آن نيست .
خلاصه پس اسم حقيقي امام عليه السلام اين اسم است كه امروزه بسبب غيبت آن حضرت غايب است و ظاهر نخواهد شد مگر آن وقت كه آن حضرت ظاهر شود چنانكه تا آفتاب طالع نشده نور او هم طالع نيست و بعد از آنكه طالع شد نور آن نيز بسبب طلوع آن طلوع ميكند ، پس اخباري كه در منع از ذكر اسم فرمودهاند در عرصه اعراض كه ملاحظه كني مراد همين اسماء است كه بحروف و كلمات تعبير از آنها آورده ميشود كه باختيار ميتوان ذكر آن را كرد يا كتمان نمود و موافق حديث شريف ا ح م د است كه نبايد علنا ذكر كرد ، ولي بنظر حقيقي اين منع منعي است كه خدا فرموده و هيچ چشمي او را نخواهد ديد تا همه چشمها بهبيند و نميتوان او را بآن اسم ذكر كرد زيرا كه مخفي است و خداوند از ميان مردم معدودي را برگزيده كه صاحب معرفت شدهاند و رسيدهاند بجائي كه فرمودند اعرف هذا الامر كأنك معه في فسطاطه و ايشان محرم بارگاه قدس آن سرور (ص) شدهاند كه فرمود حضرت ابوعبدالله عليه السلام لا بد لصاحب هذا الامر من غيبة و لا بد له في غيبته من عزلة و نعم المنزل طيبة و ما بثلثين من وحشة . [ص 352] و فرمود لصاحب هذا الامر غيبتان احداهما قصيرة و الاخري طويلة الغيبة الاولي لايعلم بمكانه فيها الا خاصة شيعته و الاخري لايعلم بمكانه فيها الا خاصة مواليه . پس اين جماعت كسانيند كه معرفت آن حضرت را باندازه مقام خودشان حاصل كردهاند و اهل سرّ شدهاند و افشاء سرّ ايشان را نخواهند كرد چنانكه گفتهاند :
اخاف عليك من غيري و مني و منك و من مكانك و الزمان
و لو اني جعلتك في عيوني الي يوم القيمة ماكفاني
و خود اين گونه اشخاص نيز در زمان غيبت ابدا معروف ما نميشوند و دسترس ما نيستند مگر آن وقت كه خداوند اذن دهد و آفتاب رخساره قائم آلمحمد عليهم السلام از پشت ظلمات كه خداوند ميفرمايد او كظلمات في بحر لجّيّ يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج يده لميكد يراها بيرون تشريف بياورد و نور مقدس خود را در عالم پهن كند و آن وقت ما و تو از پرتو جمال اقدس او يك اندازهٔ بقدر قابليت خود و با چشمهاي ضعيف خود درك كنيم و الا كه هيهات هيهات هرگز نخواهد شد مگر آن وقت كه خدا بخواهد و اين است كه در كتاب المبين از محمد بن سنان روايت شده است از مفضل بن عمر قال سمعت الصادق عليه السلام ان الله جعل الامامة بعد الرسالة في اميرالمؤمنين صلوات الله عليه و احدعشر شخصا من ولده و جعلهم الحجة في اهل ملكه و القوّام بامره و نهيه و معادنا (كذا) لعلمه و سرّه و جعل لهم اثنيعشر بابا لكل امام باب يكون يدخل المؤمنون منه الي علمه فمن جحد بابا فقد جحد اماما و يأبي الله ان يقبل لجاحد الباب صرفا و لا عدلا يظهر الاحدعشر بابا فيظهر الاحدعشر امام و يغيب الباب الثانيعشر بغيبة الامام الثانيعشر . [ص 353] و در بحار نيز روايت نموده است بسندش از ابيمحمد الحسن احمد المكتب قال كنت بمدينة السلام في السنة التي توفّي فيها الشيخ ابوالحسن علي بن محمد السمري قدّس الله روحه فحضرته قبل وفاته بايام فاخرج الي الناس توقيعا نسخته : بسم الله الرحمن الرحيم ، يا علي بن محمد السمري اعظم الله اجر اخوانك فيك فانك ميت ما بينك و بين ستة ايام فاجمع امرك و لاتوص الي احد فيقوم مقامك بعد وفاتك فقد وقعت الغيبة التامة فلا ظهور الا بعد اذن الله تعالي ذكره و ذلك بعد طول الامد و قسوة القلوب و امتلاء الارض جورا و سيأتي شيعتي من يدّعي المشاهدة ، الا فمن ادعي المشاهدة قبل خروج السفياني و الصيحة فهو كذّاب مفترٍ و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم . قال ففتحنا هذا التوقيع و خرجنا من عنده فلما كان اليوم السادس عدنا اليه و هو يجود بنفسه فقيل له من وصيك من بعدك ؟ فقال لله امر هو بالغه و قضي فهذا آخر كلام سمع منه رضي الله منه و ارضاه . عرض ميكنم پس كسي كه امروز مدعي مشاهده شود كذّاب مفتري است و اگر اسمي هم از آن حضرت ذكر كند از اسماء محرّفه است كه از مواضع خود برگردانيدهاند و ابدا دلالتي بر مسمّي كه منظور شيعه آلمحمد عليهم السلام است ندارد و از همين عبارات كه عرض شد شايد مطلب را دست بياوري و بعد از اينهم اشاره بآن خواهد آمد ان شاء الله .
مسأله شصت و سيوم - اشعار حافظ شيرازي و مثنوي ملا رومي كه ظاهر معني اكثر آنها يا كفر صريح و يا نامربوط محض است خصوصا اشعار حافظ كه تماما كلمات عاشقانه و لوطيانه و قلندرانه است كه مؤمن متّقي ابدا بآن جور الفاظ تفوّه نميكند معذلك جمعي از [ص 354] بطّالين آن شعرها را تأويلات ميكنند و در نظر عوام الناس جلوه داده بپايه علم انبيا و اوليا ميرسانند ، آيا آن اشعار و كلمات اين جور اشخاص قابل تأويل هست يا نه ؟ استدعا آنكه حال اين دو نفر را بيان فرموده كه اينها كه و كجائي و چهكاره بودند كه اشعار و كلماتشان قابل تأويل باشد .
جواب - عرض ميكنم چندان تتبعي در اشعار آنها ندارم و از حال آنها مستحضر نيستم همين قدر ظاهرا هر دو از عرفا و صوفيه باشند و ملاي روم معروف بتسنّن است چنانكه از بعض اشعارش ظاهر است ولي از اين شعر كه ميگويد :
هر كه او خلقش نكو نيكش شمر خواه از نسل علي خواه از عمر
همچه مستفاد ميشود كه شيعه بوده و محتمل است كه اشعار ديگرش كه دلالت بر تسنن ميكند تقيه باشد ، علي اي حال مرد حكيمي بوده است و اگر اصل عقايد او فاسد نباشد در حكمتش حرف نيست . حافظ هم بي حكمت نبوده است ولي بديهي است كه اهل زهد و تقوي از اين قبيل اشعار نميگويند ولو معني صحيح منظور داشته باشند البته الفاظ غير مشروع در شعر خود نميآورند و از بعض اشعار او همچه ظاهر است كه جبري هم بوده مثل اين شعر كه ميگويد :
من اگر خارم اگر گل چمنآرائي هست كه از آن دست كه ميپروردم ميرويم
و اما تأويلاتي كه براي اشعار آنها ميكنند اين مطلب معلوم و مجرّب است كه نوع شعر را خداوند طوري قرار داده كه بواسطه اعتدالي كه در آن است الفاظ حكمتآميز در آن بسيار پيدا ميشود بلكه معاني در شعر ميافتد كه شخص گوينده ابدا ملتفت آنها نشده است و معلوم [ص 355] است كه اين مطلب اختياري آنها نيست و كيفيت همان است كه در مسأله اختلاج عرض كرديم كه خداوند چنين قرار داده كه اعضا و جوارح انساني در صورتي كه عَرَضي باعث تحريف و تغيير نشود بر وفق تقدير خداوند حركت ميكند پس شخص رمّال و صاحب علم خيوط ولو آنكه خبر از هيچ جا ندارند معذلك تقدير خداوند اين طور قرار گرفته كه بايد دست آنها بر وفق تقدير حركت كند و نقاطي كه ميگذارد يا عقودي كه ميزند خبر از مغيّبات بدهد و چنين است امر شعر نسبت بحكمتها كه از آن ظاهر ميشود و چه بسيار حكمتها كه خود شخص شاعر نفهميده و از شعر او اين معني بروز ميكند كه اگر از او بخواهي كه همين معني را بعبارت نثري بيان كند از عهده برنيايد و اين بود كه بعد از آنكه شرح قصيده سيد اوحد اعلي الله مقامه را براي عبدالباقي افندي بردند خودش انصاف داد و گفت ابدا من اين معاني كه سيد فرموده اراده نداشتهام و چنين است امر غالب اشعار حكيمانه كه از شعرا شنيده ميشود ، ولي ملاي روم چون حكمت در اشعار او غالب است معلوم است كه خودش حكيم بوده و اين است كه چندان در صدد تحسين الفاظ نبوده است و مقصودش بيان حكمت بوده . خلاصه كه تتبع تامي در اشعار آنها ندارم و از حالشان هم مطلع نيستم و خدا دانا است مشاغل و گرفتاري هم آن قدر است كه مجال صرف اوقات در امور غير مهمه نيست و عذر ميخواهم .
مسأله شصت و چهارم - دأب اهالي ولايات ما اين است كه در ايام ماتمِ اموات خود از روز وفات تا سه چهار روز نهار و شام رنگين بمردم ميدهند و آنرا از آداب و مراسم تعزيه ميدانند خواه موسر باشند و خواه معسر اين دأب را مسلوك ميدارند بلكه باين [ص 356] سبب متضرر كلي هم ميشوند ، آيا اين خلاف سنت حضرت پيغمبر (ص) نيست كه فرموده بايد تا سه روز ديگران خصوص همسايگان براي اصحاب مصيبت طعام بفرستند و خودشان نزد آنها طعام نخورند ؟ و ضمنا آيا شرعا زنان را بمجالس عزا رفتن و بيكديگر تعزيه گفتن هست يا نه ؟ در حديث وارد است پيغمبر (ص) ميفرمايند كه هر كه اطاعت زن خود را بكند خدا او را سرنگون در جهنم اندازد عرض كردند اين اطاعت كدام است فرمود رخصت طلبد از او كه بحمامها و عروسيها و عيدها و عزاها برود و او هم رخصت بدهد . ولي آقاي مرحوم اعلي الله مقامه در رساله وجيزة الاحكام ميفرمايد كه جايز است بيرون آمدن زنها در ماتم ، اين فرمايش هم معلوم است كه حديث است تطبيق اين دو حديث كه علي الظاهر اختلافي دارد چطور است ؟
جواب - عرض ميكنم اما در باب طعام فرستادن براي اهل مصيبت و نخوردن نزد آنها بلي چند حديث روايت شده ، از جمله در فصل الخطاب است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود : الاكل عند اهل المصيبة من عمل اهل الجاهلية و السنة البعث اليهم بالطعام كما امر به النبي صلي الله عليه و آله في آل جعفر بن ابيطالب لما جاء نَعْيُهُ . و نيز آن حضرت فرمود : ينبغي لجيران صاحب المصيبة ان يطعموا الطعام عنه ثلاثة ايام . ولي اخباري هم كه مشعر بخلاف اين است داريم از جمله باز در فصل الخطاب است و روي انه اوصي ابوجعفر عليه السلام بثمانمأة درهم لمأتمه و كان يري ذلك من السنة لان رسول الله صلي الله عليه و آله قال اتّخذوا لآل جعفر طعاما فقد شُغِلوا . و نيز روايت شده است و روي انه لما قتل الحسين بن علي عليهما السلام لبس نساء بني هاشم [ص 357] السواد و المسوح و كن لايشتكين من حرّ و لا برد و كان علي بن الحسين عليه السلام يعمل لهن الطعام للماتم . عرض ميكنم جمع ميانه اين دو نوع اخبار بسيار سهل است و آن باين قسم ميشود كه امر فرمودهاند همسايگان صاحب مصيبت را كه طعام براي ايشان بفرستند اما نهيي نرسيده است از اينكه خود صاحبان مصيبت هم متحمل اطعام در ماتم خود بشوند چنانكه ميبينيد كه حضرت باقر عليه السلام وصيت بآن فرمودند و حضرت علي بن الحسين عليهما السلام زنان بنيهاشم را در ماتم پدر بزرگوارش صلوات الله عليه و روحي فداه اطعام ميفرمود ، بلي همين قدر كه فرمودهاند خوردن نزد اهل مصيبت از عمل اهل جاهليت است و آنهم بيش از افاده كراهتي نميكند و آنهم براي خورنده نه براي صاحب مصيبت كه اطعام نموده پس منعي از اين نيست ، بلكه چون عمل ائمه صلوات الله عليهم هم بر اين جاري شده كه اطعام فرمودهاند و البته راضي باينكه خورندگان عمل مكروهي بكنند نبودهاند معلوم است كه براي آنها هم كراهت زياد ندارد مگر همين قدر كه چون اهل مصيبت خودشان گرفتار شغل خود هستند اولي براي همسايگان اين است كه متحمل اطعام شده و آنها را فارغ بگذارند كه بماتم خود برسند ، و اين امور از امور ارشاديه و آداب و رسوم محاورات است و مثل ساير امور محرمه يا مكروهه نيست و مزاحي در اين موقع بنظرم رسيد كه وقتي مولاي من والد ماجد اعلي الله مقامه حضرات ذاكرين اصحاب را نصايحي چند فرمود از جمله اينكه چون اجر نائحه مكروه است خاصة اگر شرط كنند و خاصه ذكر مصيبت حضرت سيد شهدا عليه السلام چون از عبادات عظيمه است و بايد للّه و في الله باشد اين بود كه فرمودند شرط اجرت نكنيد يا آنكه نگيريد [ص 358] و حضرات بانيها اين مطلب را شنيده و غنيمت دانستند و ذاكرين ميآمدند و ذكر مصيبت ميكردند و بآنها تعارفي نميكردند ، يكي از ذاكرين بحضرات بانيها گفت كه ما را منع فرمودند از گرفتن اجرت ، شما را هم منع فرمودند از دادن اجرت يا نه ؟ پس ما مطالبه نميكنيم شما چرا نميدهيد ؟ خلاصه كه اينجا هم مسأله اين طور است ، بهمسايگان فرمودهاند طعام براي اهل مصيبت بفرستيد اما اهل مصيبت را هم منعي نفرمودهاند كه واردين را اطعام كنيد پس منعي از اين عمل كه نيست .
و اما در باب رفتن زنان بمجالس عزا حديثي كه فرمودهايد روايت شده است ولي رخصت هم رسيده چنانچه در فصل الخطاب روايت شده است قال ابوجعفر عليه السلام مات الوليد بن مغيرة فقالت امسلمة للنبي ان آل المغيرة قد اقاموا مناحة فأذهب اليهم ؟ فاذن لها فلبست ثيابها و تهيأت و كانت من حسنها كأنها جانّ و كانت اذا قامت فارخت شعرها جلّل جسدها و عقدت بطرفيه خلخالها فندبت ابن عمها بين يدي رسول الله صلي الله عليه و آله فقالت :
انعي الوليد بن الوليد ابا الوليد فتي العشيرة
حامي الحقيقة ماجدا يسمو الي طلب الوتيرة
قد كان غيثا في السنين و جعفر غدقا و ميرة
فماعاب رسول الله صلي الله عليه و آله ذلك و لا قال شيئا . و قيل لابيالحسن عليه السلام ان امرأتي و امرأة اممارد تخرجان في الماتم فانهاهما فتقول لي امرأتي ان كان حراما فانهنا عنه حتي نتركه و ان لميكن حراما فلا شيء تمنعناه فاذا مات لنا ميت لميجئنا احد ، فقال عن الحقوق تسألني كان ابي يبعث امي و امفروة تقضيان حقوق اهل المدينة . عرض ميكنم اين دو حديث صريحند در [ص 359] جواز و ميتوان هم گفت منافات ندارد . و حديث نهي اين است : عن السكوني عن ابيعبدالله عليه السلام قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله من اطاع امرأته اكبّه الله علي وجهه في النار قيل و ما تلك الطاعة قال تطلب اليه الذهاب الي الحمّامات و العُرُسات و العيدات و النِياحات و الثياب الرِقاق . و اين حديث اولا كه راوي از عامه است و علاوه بر آن كه فرمودهاند هر كه اطاعت كند زن خود را در خروج باين مقامات خداوند او را برو بآتش دراندازد و مراد از طاعت آن است كه هر جا كه زن بخواهد برود مرد رخصت بدهد و او را منع نكند اما اگر بعض مقامات را منع كرد و بعضي را رخصت داد اين طاعت نيست و اگر اين طاعت باشد بايد گفت كه رسول و امام صلوات الله عليهما هم نعوذ بالله مطيع ما هستند زيرا كه در امور رخصت ميطلبيم پس بعضي را رخصت ميدهند و بعضي را منع ميكنند و حال اينكه اين طاعت نيست بلكه طاعت براي ما است كه بايد امتثال امر و نهي ايشان را داشته باشيم ، چون طبع زنان غالبا بر اين است كه مايلند بهر عروسي و هر عزا و هر مجلسي حاضر شوند پس اگر مرد باو رخصت مطلق داد مطيع او خواهد شد و اگر بعضي را رخصت داد و بعضي را منع كرد گفته نميشود كه مطيع او است ، پس بعض از اين مجالس كه متعلق بارحام و بستگان و دوستان ايشان است و بر يكديگر حق دارند و بفرمايش حضرت ابيالحسن عليه السلام اداء حقوق بايد نمود اذن ميدهد و اما اذن عام يا براي هر مجلس و محفلي بر حسب ميل زنان ولو آنكه هيچ حقي براي آنها نباشد جايز نيست . و همچنين خصوصيات مجالس بسيار است كه مرد غيور لامحاله ملاحظه آنها را هم دارد و البته مجلسي را كه صلاح نميداند اذن نميدهد و آنجا [ص 360] كه صلاح ميداند اذن ميدهد و در اين صورت زن مطيع مرد است نه مرد مطيع زن و بأسي بآن نيست .
مسأله شصت و پنجم - در تفسير آيه شريفه و الليل اذا يغشاها در اخبار از ائمه اطهار منقول است كه مراد ابوالشرور و ابوالملاهي و ساير خلفاء جور است ، بچه جهت خداوند بحق آنها قسم ياد فرموده و حال آنكه ايشان صاحب حقي و حرمتي نبودند و پيش خدا قدر و منزلتي نداشتند و در درگاه الهيه ملعون و مغضوب و اذلّ از كلاب و خنازير بودند پس با وجود اين بچه سبب بحق آنها قسم ياد ميفرمايد ؟
جواب - عرض ميكنم بلي در برهان روايت نموده است از حضرت ابيعبدالله عليه السلام در حديثي تا اينكه راوي عرض كرد و الليل اذا يغشاها فرمود : ذاك ائمة الجور الذين استبدوا بالامر دون آل الرسول (ص) و جلسوا مجلسا كان آل الرسول اولي به منهم فغشوا دين الله بالجور و الظلم فحكي الله فعلهم فقال و الليل اذا يغشاها . و نيز از آن حضرت روايت نموده است كه در تفسير اين آيه فرمود : حبتر و دولته قد غشي عليه الحق . و اخبار باين مضامين متعدد است . و نيز در تفسير آيه و الليل اذا يغشي حضرت ابوجعفر عليه السلام ميفرمايد : الليل في هذا الموضع الثاني يغشي اميرالمؤمنين (ع) في دولته التي جرت له عليه و اميرالمؤمنين يصبر في دولتهم حتي تنقضي . و از آن حضرت سؤال كردند قول الله عز و جل و الليل اذا يغشي ، و النجم اذا هوي و ما اشبه ذلك فقال ان للّه عز و جل ان يقسم من خلقه بما شاء و ليس لخلقه ان يقسموا الا به . عرض ميكنم حديث آخر در جواب از همين مسأله است ولي بيان مجملي فرمودهاند ، و علت منع از [ص 361] قسم خوردن خلق بغير خداوند اين است كه شرك بخدا است چنانكه از حضرت ابيجعفر عليه السلام سؤال كردند از قول خداوند و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون قال من ذلك قول الرجل لا و حيوتك . و منصور بحضرت ابيعبدالله (ع) عرض كرد كه بمن خبر رسيده كه مولاي تو معلي بن خنيس دعوت بسوي تو ميكند و اموال را براي تو جمع ميكند ، حضرت فرمود : والله ماكان ، فقال لااراضي منك الا بالطلاق و العتاق و الهدي و المشي ، فقال أبالانداد من دون الله تأمرني ان احلف ؟ ان من لميرض بالله فليس من الله في شيء .
عرض ميكنم حقْ مخصوص خداوند عالم است و حرمتْ مخصوص او است و قسم خوردن بغير او شرك باو است مگر آنكه خداوند حقي و حرمتي براي كسي واجب فرموده باشد پس بايجاب الله واجب شده باشد و تجويز قسم در آن مقام شده باشد و الا كه قسم را بخداوند بايد ياد نمود فقط و شرك بخداوند نورزيد و بدانكه احدي از خلق را حقي بر خداوند نيست و بر او هيچ چيز واجب نميشود زيرا كه وجوب چيزي بر كسي حدي است كه بر او وارد ميآيد و محدود بآن حد ميشود و خداوند ذاتي است احديه و محدود بهيچ حدي نميشود پس نه عطا بر او واجب است و نه منع و حكمي بر او وارد نميشود و حكم مخصوص او است ان الحكم الا للّه پس بر او چيزي حتم نميشود و رسول خدا صلي الله عليه و آله بامسعد فرمود يا امسعد لاتحتمي علي الله ولي خداوند در عدل خود بر خود واجب فرموده است و وعده داده كه سؤال هر سائلي را عطا كند و ان الله لايخلف الميعاد و لفظ وعد در خير و شر هر دو مستعمل است چنانكه وَعَدَهُ الخَيْرَ و بِالْخَيْرِ و وَعَدَهُ الشَّرَّ و بِالشَّرِّ هر دو ميگويند و گاهي فرق آن دو را بمصدر ميگذارند پس [ص 362] وَعَدَهُ وَعْداً و عِدَةً در خير ميگويند و وَعَدَهُ وَعٖيداً در شر ميگويند و خداوند ميفرمايد أفمن وعدناه وعدا حسنا فهو لاقيه و مقيد نمودن وعد را بحَسَن دليل اين است كه خود وعد اعم از خير و شر است و شايد كه از اين باب باشد قول خداوند و اقترب الوعد الحق فاذا هي شاخصة ابصار الذين كفروا يا ويلنا قد كنّا في غفلة من هذا بل كنّا ظالمين پس وعد حق كه مراد قيامت است اعم از خير و شر است و براي كفار شر است و براي مؤمنين خير است و در مجمع البحرين گفته است : الوعيد في الاشتقاق اللغوي كالوعد الا انهم خصّوا الوعد بالخير و الوعيد بالشر للفرق بين المعنيين و ربما استعمل الوعد فيهما للازدواج و الاتباع ، قال الجوهري الوعد يستعمل في الخير و الشر . عرض ميكنم پس وعد مستعمل در خير و شر هر دو است و خداوند فرموده كه ان الله لايخلف الميعاد ولي از باب كرم و فضل آنرا مخصوص بخير فرموده است و از وعده شر گاهي عفو ميفرمايد چنانكه در مجمع از دعا روايت ميكند : يا من اذا وعد وفي و اذا توعّد عفي . و در معيار نقل كرده است از قول شاعر :
و انّي اذا اوعدته او وعدته لمخلف ايعادي و منجز موعدي
و فرق بعضهم بين الوعد و الوعيد بان الوعد حاصل عن كرم و هو لايتغير فناسب ان لايتغير ما حصل منه و الوعيد حاصل عن غضب و الغضب قد يسكن و يزول فناسب ان يكون ما حصل عنه كذلك ، و فرق آخر فقال الوعد حق العباد علي الله تعالي و من اولي بالوفاء من الله و الوعيد حق الله فان عفا فهو اولي بالكرم فان اخذ فبالذنب ، انتهي . عرض ميكنم هر دو فرق كه در معيار نقل كرده محل نظر است و تأمل ولي در صدد تفصيل آن نيستيم و غرض آن بود كه بر خداوند چيزي واجب نميشود ولي خداوند بمقتضاي عدل [ص 363] خود بر خود قرار داده است كه سؤال سائل را رد نكند و سؤال خلق همان جزائي است كه بمقتضاي عمل خود از خداوند مستحق ميشوند كه عينا صورت عمل ايشان است و وصف ذاتي آن كه فرمود سيجزيهم وصفهم و فرمود و ماتجزون الا ما كنتم تعملون و فرمود فمن يعمل مثقال ذرّة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرّة شرّا يره پس بنده بسبب عمل خود مستحق ميشود از خداوند جزا را اعم از اينكه جزاي خير باشد يا جزاي شر و اين است كه لفظ حق در مورد جزاي شر در قرآن مكرر استعمال شده است چنانكه فرمود و يحقّ القول علي الكافرين و فرمود و لقد حقّ القول علي اكثرهم و فرمود أفمن حقّ عليه كلمة العذاب و اين حق را اگر چه ممكن است كه نسبت بخداوند داد ولي ممكن هم هست كه نسبت به بنده داد و گفت كه حق عاصي بر خداوند اين است كه جزاي شر باو بدهد زيرا كه مسألت او از خداوند همين جزاي شر بوده است آيا نميبيني كه گفته ميشود فلان مستحق عذاب است يعني طلب حق خود را ميكند .
خلاصه كه بعد از آنكه خداوند بر خود قرار داده است بمقتضاي عدل كه سؤال هر سائلي را اجابت كند و حق هر ذي حقي را ادا نمايد پس مؤمن مستحق نعمت است از خداوند و كافر مستحق عذاب ، پس در نوع حق هر دو شريك هستند و اين است كه بعد از آنكه بنا شد خداوند قسم بحق خلقش بخورد البته كفار و منافقين هم صاحب حقي هستند و اين است كه در دعاها وارد شده كه خدا را بحق امم هالكه قسم ميدهند و امم هالكه را حق خيري بر خداوند نيست ولي همين حق هلاك دنيا است و عذاب آخرت كه فرمود أفمن حق عليه كلمة العذاب أفأنت تنقذ من في النار و اين وجه ظاهري بود كه عرض كردم .
[ص 364] و وجه باطنتر از اين آن است كه فرق كون و شرع را بايد فهميد پس عرض ميكنم كه خداوند ذاتي است احديه كه محدود بهيچ حدي نيست و فعل خداوند فعلي است واحد كه فرمود و ما امرنا الا واحدة و بامر واحد خود ايجاد فرموده است همه كاينات را بر حسب استعداد قوابل معلومه ايشان و همه خلق اطاعت امر او را نموده و از كتم عدم بوجود آمدهاند و عبادت و بندگي خداوند و تسبيح او را نمودهاند چنانكه فرمود يسبح للّه ما في السموات و ما في الارض و فرمود و له اسلم من في السموات و الارض و بآسمان و زمين فرمود ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين پس همه خلق اطاعت خداوند را نمودهاند و احدي از موجودات تخلف از امر كوني او نكرده است و اين است كه فرمودند سجد له سواد الليل و بياض النهار و شواهد اين مطلب در كتاب خدا و در اخبار و آثار آن قدر است كه حد ندارد و در كتاب المبين در مجلد ثاني ابوابي در بيان كون و شرع عنوان شده ملاحظه فرمائيد و مرا مجال تفصيل نيست ، پس خداوند در اين مقام بعدل و حكمت خود از احدي بيش از استعداد قابليت خود نخواسته است و همه اجابت امر او را بهمان قدر نمودهاند و با ايشان بمقتضاي رحمت عامه خود كه رحمت رحماني است سلوك فرموده است و همه خلق در اين مقام امت واحده بودهاند . اما چون علت غائي ايجادْ معرفت و عبادت كامله بوده است كه فرمود و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون اين است كه باز خداوند تجلي فرموده است از براي خلق بظهورات و جلوات خاصه خود كه آلمحمدند صلوات الله عليهم و انبيا و اوليا عليهم السلام و بعد از آنكه همه امت واحده بودند از ايشان خواسته است كه اطاعت او را در تأسي و اقتدا و معرفت و ولايت انبيا و اولياء او بنمايند [ص 365] چنانكه فرمود كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيّين مبشّرين و منذرين و فرمود فمنهم من آمن و منهم من كفر و اين ايمان و كفر بعد از آني است كه خداوند تجلي بوجودات مقدسه انبيا و اوليا فرموده و ايشان را لسان دعوت خود قرار داده است .
و اما در كون همه مسلم بودند و مطيع ، آيا نشنيدهايد كه شيطان قبل از آنكه مأمور بسجده بر آدم شود چندين هزار سال عبادت خداوند را نمود و چنين است حال ساير خلق ، همه در كون مطيع امر خدايند و كيست كه بتواند بدون حول و قوه خداوند كاري كند و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم ولي فهميدن حقيقت اين مسأله بسيار مشكل است و طاعات كونيه ابدا منافات با معاصي شرعيه ندارد ، همان عمل كه در شرع معصيت شمرده ميشود بلكه بسبب آن بنده كافر بخداوند و مستحق عذاب ابدي ميشود در نظر كوني همان است كه هست و بآن نظر تسبيح خدا شمرده ميشود و اطاعت و عبادت و مستحق اجر هم ميشود كه خداوند بمقتضاي رحمت عامه باو اجر دهد اما اجرش همين آتش جهنم است كه خود براي خود اختيار كرده و ماظلمونا و لكن ظلموا انفسهم پس مشتبه نشود كه اگر ميگوئيم در كون مطيع خدا است و مستحق اجر است يعني مثل نعمت شرعي باو ميدهند ، چنين نيست بلكه همان عذاب شرعي است كه در كون باسم نعمت خوانده شده زيرا كه مسألت خود او همين بوده و خداوند هم اجابت مسؤل او را نموده ، ملاحظه نميكنيد كه كسي كه حب دنيا در دل او است و خداوند نعمت دنيا را بر حسب مسألت او عطا ميفرمايد در دنيا افضل نعمتها است در نظر او كه بمقتضاي شهوت و محبت او باو عطا فرموده اما همين نعمت دنيا است كه براي او عذاب ابدي ميشود كه فرمود [ص 366] الذين يكنزون الذهب و الفضة و لاينفقونها في سبيل الله فبشّرهم بعذاب اليم يوم يحمي عليها في نار جهنم فتكوي بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما كنزتم لانفسكم فذوقوا ما كنتم تكنزون خلاصه كه همين عذاب نعمت كونيه است چنانكه ثواب نيز نعمت كونيه است و در عدل خداوند براي هر بنده حقي است بر او كه اجابت مسؤل او را بفرمايد .
و چند فقره از دعاي قاف را كه مولاي من اعلي الله مقامه در طرايف الدعوات از بلد الامين نقل فرموده عرض ميكنم تا بداني كه هر چيزي را در كون بر خداوند حقي است و بنده او را بآن حق ميخواند ، ميفرمايد و من دعاء قاف باحتياط قاف بهول يوم المخاف و منه بعلم القلم بحجب العرش بسعة الكرسي بظلام الليل بنور القمر بشعاع الشمس بهفيف الشجر بدويّ الريح بعلو السماء بهيجان البحر ببسط الرزق بخلق الانس بقوة الجن بحج الكعبة ببركة القدس بشدة الحديد بقوة الجبال و منه بوحي الغيب بنزول المطر بقطر القطر بعلم الخضر بدواب البحر ، الي ان قال بقرب الجنة ببعد النار بغرق الطوفان بعدل الميزان بحد الصراط ، الي ان قال بقرب المشرق ببعد المغرب باهلة الشهور بساعات الدهور ، الي ان قال بسفينة نوح ، الي ان قال بكبش اسمعيل بناقة صالح بقميص يوسف بحزن يعقوب بضرّ ايوب ، الي ان قال بطول تورية بعجائب الانجيل بخط الزبور ، الي ان قال بدوران الفلك بلغات الطير بهبوب الرياح بمستقرّ الارواح بهدير الرعد بلمع البرق برقدة اصحاب الكهف بقدر القدر بزبد البحر بثمر الشجر بهوامّ القفر ، الي ان قال برمل البرّ بوحي الرسل بدجي المغرب ببهاء المشرق بحرّ الصيف ببرد الشتاء بجملة النجوم بضياء النهار بظلمة الليل بلغات الانس بنوم الاعين بباطن الموت بظاهر الحيوة [ص 367] بكرامة العقل بايام الجمعة بشهور الحول بساعات اليوم ببركة نعيم الجنة بسعير النار بما فوق الفوق بما تحت التحت برداء هرون بعصي موسي بآية عيسي بنخلة مريم ، الي ان قال بكثرة الاصوات باختلاف اللغات بتسبيح الملئكة بالامم الهالكة بما في الهواء و ما تحت الثري بالسماء و ما فوقها و الارض و ما تحتها ، الي ان قال بالنور و ما حمل و الاقلام و ما كتبت و المصاحف و ما حملت و الصدور و ما وعت و الالسن و ما نطقت و الايدي و ما بطشت و الاقدام و ما وطئت و الاعين و ما نظرت و السحاب و ما درّت و الرياح و ما ذرت ، الي ان قال بتفجر الانهار باختلاف الليل و النهار برجوع الشمس ، الي ان قال بهذه الاسماء التي دعوتك بها . عرض ميكنم ملاحظه كنيد كه همه را اسم خداوند شمردهاند و بحق همه او را خواندهاند و فرق ميانه نعيم جنت و قرب آن و سعير نار و بُعد آن و امم مرحومه و امم هالكه نگذاردهاند و همه را ذي حق شمردهاند و در اين نظر جز فعل خدا و نور او چيزي نيست و در حديث فرمودند ليس الا الله و فعله و نوره و حكما گفتهاند ليس الا الله و صفاته و اسماؤه پس اگر همه اسم و صفت اويند چه مانع است كه خدا باسم و صفت خود قسم بخورد چنانكه بعزت و جلال خود قسم ميخورد ، پس بسبب اين حق است كه خداوند قسم ميخورد بحقوق بندگانش و مانع از قسم خوردن او نيست و خداوند همين قسم خواسته است و حكمت او بر همين قرار گرفته و در حديث شريف فرمودند كه اگر خداوند ميخواست كه معصيت كرده نشود شيطان را خلقت نميفرمود . اما معذلك جبر هم نيست زيرا كه مشيت او بر سبيل حتم از جانب او متعلق بايجاد چيزي نشده مگر بعد از اقتضاي قابليت معلومه او كه خداوند بد را ببدي دانسته و همان [ص 368] قسم كه دانسته ايجاد فرموده است و علم خداوند اولي بحقيقت تصديق است . خلاصه كه مسأله بسيار مشكل است و فرمودند بحر عميق فلاتلجه پس چون خداوند بر نفس خود قرار داده است كه سؤال هيچ سائلي را رد نكند و همه سائلين را ذي حق فرموده است اين است كه بحق هر كه بخواهد قسم ميخورد اما معذلك حق مؤمن نعمت ابدي است و حق كافر عذاب ابدي است لاغير و السلام .
مسأله شصت و ششم - حضرت جواد صلوات الله عليه در خصوص زيارت والد ماجد خود ميفرمايد كه لايزور ابي الا الخواصّ من الشيعة جمعي از فسّاق و عصاة زيارت آن حضرت ميكنند بلكه كساني كه اميد نجات در باره آنها نيست مثل عشّار و تمقاچي و معفوج و اضراب ايشان زيارت آن حضرت هم ميكنند ، اين گونه اشخاص بنا باخبار ائمه اطهار كه از شيعه محسوب و معدود نميباشند چه جاي اينكه از خواصّ شيعه باشند ، پس مراد از اين فرمايش چيست ؟