خلاصه كه آل‌محمد عليهم السلام هنوز بفضايل مختصه خودشان ابدا ظهور نفرموده‌اند و همه اين علوم و معجزات و غير اينها آنچه از ايشان ظاهر شده است ملاحظه ميكني كه از انبياء ديگر هم بسياري از اين آيات ظاهر شد بلكه از ابواب و نواب آل‌محمد صلوات الله عليهم كراماتي نظير معجزات انبياء صلوات الله عليهم ظاهر ميشد پس اينها فضايل مختصه ايشان نيست و في المثل مثل اين است كه انسان با وجود كمالات انسانيت خود يك وقتي بديدن و شنيدن كه از صفات حيوانيت او است يا بخوردن و آشاميدن كه از صفات نباتيت او است اظهار كمالي بكند ، پس ببين كه حقيقت انسانيت باين صفات معروف ميشود يا نه و فضل و كمال او دانسته ميشود ؟ ابدا نخواهد شد زيرا كه اينها صفات مراتب دانيه عرضيه او است . از اين واضح‌تر آنكه بگويد من صاحب قباي زرد هستم يا خانه فلان و اسب فلان دارم اينها هيچيك دخلي بصفات ذاتيه او ندارد و اگر قباي خود را عوض كرد يا خانه را فروخت يا اسب را بخشيد ابدا از ذاتيت او چيزي كم نميشود زيرا كه اينها همه اعراض او است حال اگر علي بن ابيطالب عليه السلام وقتي خواست اظهار فضل خود را بفرمايد و كمان را انداخت و اژدها شد موساي كليم چند هزار سال قبل از آن عصا انداخت و اژدها شد و براي علي (ع) فضلي نيست بلكه سلمان مولاي رسول خدا (ص) تازيانه‌هاي يهود را مارها كرد و اگر رسول خدا (ص) و علي بن ابيطالب عليه السلام خبر از ما يأكلون و يدّخرون دادند [ص 318] عيساي پيغمبر (ع) مدتي قبل از آن اين خبر را ميداد بلكه از حضرت سلمان از اين قبيل مكرر بروز ميكرد و بشخصي گذشت و فرمود حيا نميكني و شبْ فلان كار كردهٔ و باك نداري و هكذا ، پس از اين قبيل كمالات هر چه اظهار فرمايند اينها فضايل ذاتيه ايشان نيست بلكه تصرف در آسمان كردن و آفتاب را برگردانيدن يا بسخن درآوردن عجبي نيست ، مگر براي يوشع بن نون و سليمان بن داود عليهم السلام نبود كه آفتاب برگشت و حال اينكه انبياء ماضين همه شيعه و شعاع آل‌محمد عليهم السلام هستند چنانكه فرمود انّ من شيعته لأبرهيم پس كمالي كه در ايشان بالفعل بوده چه فضيلتي براي آل‌محمد (ع) است كه داراي آن كمال باشند ؟ و بالفرض كه بعض از مقامات عاليه خود را بالفاظ و عبارات بيان فرمايند بعد از آنكه بنا شد شنونده صاحب مدرك نباشد از اين الفاظ چه خواهد فهميد ؟ تصور كن كه اگر حيواني را مانند بز اخفش كه در مثل معروف است حاضر كني و با او بنا كني سخن گفتن و از كمالات انسانيت خود براي او اظهار كني و هي انا انا بگوئي اين حيوان از آنچه تو ميگوئي چه خواهد فهميد جز اينكه صدائي بگوش او ميرسد ولي بعد از آنكه مَدرك نيست ابدا درك نميكند و فايده اين الفاظ و عبارات همان قدر است كه حُدٰي بشتر عرب فايده ميكند راهي ميرود اما نميفهمد كه چه ميگويد زيرا كه او بانسانيت خود سخن ميگويد و شتر صاحب انسانيت نيست ، و همچنين است امر در اين مقام ، آل‌محمد صلوات الله عليهم مؤثر كاينات هستند و احدي بمقام ايشان نميرسد و عارف بحق ايشان نميشود و رسول خدا صلي الله عليه و آله باميرالمؤمنين (ع) فرمود يا علي ماعرف الله الا انا و انت و ماعرفني الا الله و انت و ماعرفك الا الله و انا ، و حضرت امير [ص 319] عليه السلام در حديث نورانيت بسلمان و ابي‌ذر فرمود : لاتجعلونا اربابا و قولوا في فضلنا ما شئتم فانكم لاتبلغوا كنه ما فينا و لا نهايته فان الله عز و جل قد اعطانا اكبر و اعظم مما يصفه واصفكم او يخطر علي قلب احدكم فاذا عرفتمونا هكذا فانتم المؤمنون ، تا اينكه فرمود و انا تكلّمت علي لسان عيسي بن مريم في المهد و انا آدم و انا نوح و انا ابرهيم و انا موسي و انا عيسي و انا محمد صلي الله عليه و آله انتقل في الصور كيف اشاء من رآني فقد رآهم و من رآهم فقد رآني و لو ظهرت للناس في صورة واحدة لهلك فيّ الناس و قالوا هو لايزول و لايتغيّر و نحن في الحقيقة لانزول و لانتغيّر و انما انا عبد من عبيد الله تعالي لاتسمّونا اربابا و قولوا في فضلنا ما شئتم فانكم لن‌تبلغوا من فضلنا كنه ما جعله الله لنا و لا معشار العشر لأنّا آيات الله و دلائله ، الحديث . عرض ميكنم ملاحظه كن كه در اين مقام ميفرمايد لن‌تبلغوا تا اينكه افاده نفي ابد كند و بدانيم كه هرگز باين مقام نخواهيم رسيد ، و آنچه فرموده‌اند كه خدا ميخواهد احقاق حق ايشان را بفرمايد نه مقصود اين است كه يك وقتي براي عامه خلق معرفت حق ايشان بكمال حاصل ميشود بلكه كنه آن مخصوص بخودشان است و ترشحاتي از آن بساير خلق ميرسد .

خلاصه غرض آن است كه ظهور آيت پروردگار منوط بظهور مجالي و مظاهر اوست ، بعد از آنكه بنا شد خود مظهر غيب ممتنع باشد چنانكه فرمود ظاهري امامة و وصية و باطني غيب ممتنع لايدرك چگونه فرض كرده ميشود كه كنه ظهور پروردگار كه در باطن ايشان جلوه كرده است براي احدي غير ايشان ظاهر شود ؟ پس اين است كه ما همين قدر شنيده‌ايم كه معرفة الله بمعرفت ايشان حاصل ميشود اما از معرفت ايشان عاجز مانده‌ايم زيرا كه ادني [ص 320] مقام ايشان از اعلي مقامات خلق برتر است ، پس آن الفي كه از فضل ايشان بخلق رسيده همين است كه دانسته‌اند كه معرفت خدا در معرفت ايشان است ولي چون خودشان معروف نيستند اين است كه اين الف معطوفه نيست يعني در عَرْض ظهوري پيدا نكرده تا آنكه شناخته شود بلكه نسبت بخلق در طول افتاده است ، تصور كن كه اگر الف را باستقامتِ چشم تو بكشند لامحاله طرف اسفل آن منتهي بچشم تو ميشود و تو از اين طرف سواي نقطه موهوم هيچ نمي‌بيني و درك نميكني كه اين الف مستطيلي است اما اگر از طرف اسفل عطفي براي آن قرار دهند البته خطي محسوس خواهد شد ، پس الف وجود مقدس ايشان كه ظهور يگانگي پروردگار است عطف بچيزي نشده و آنجا كه ايشان هستند چيزي و كسي غير از ايشان نيست كه فرض كرده شود ايشان عطف بآن بشوند و در صفت پيغمبر (ص) فرمود لايسبقه سابق و لايلحقه لاحق و لايطمع في ادراكه طامع .

و معني ديگر كه اقرب باذهان ما است آن است كه ظهور فضل ايشان از براي خلق هر چه شده است آن بمنزله الفي است كه از اعلي بادني ميآيد و عطف اين الف وجود بزرگان شيعه ايشان است كه محل ظهور و حكايت و معرفت آن فضلند چنانكه اخبار بسيار شاهد اين معني است و قلّت مجال مانع از جمع نمودن آنها است و در كتاب المبين در ابواب ابواب ملاحظه كنيد ، اما چون خود بزرگان شيعه هنوز معروف خلق نيستند و آن روز هم كه در زمان ايشان اسمي از ايشان برده ميشد باز معروف عامه خلق نبودند بلكه غالب دوستان ايشان را نمي‌شناختند و از آنها قبول نميكردند و امام (ع) بجهت حفظ ايشان مكرر لابد ميشد كه از آنها بد بگويد چنانكه در حق زراره و يونس بن عبدالرحمن و غير [ص 321] ايشان ميفرمود و حال اينكه يونس از كمّلين شيعه بود و زراره را از نجباء شمرده‌اند ، پس معروف نبودند مگر براي خواص خواص ، و بعد از غيبت كه ديگر بكلي باب معرفت ايشان مسدود است تا امام (ع) ظاهر شود ، اين است كه اين الف هنوز غير معطوفه مانده است مگر آن وقت كه قائم آل‌محمد عليهم السلام ظهور فرمايد و ابواب و نواب آن حضرت شناخته شوند و اظهار فضل آل‌محمد عليهم السلام را بنمايند و شيخ مرحوم اعلي الله مقامه ميفرمود دو آرزو دارم كه امام (ع) ظهور فرمايد و خون سيدالشهداء روحي فداه و صلوات الله عليه را از دشمنانش بگيرد بلكه آن روز من يك آب سير بخورم و ديگر اينكه فضايل آل‌محمد عليهم السلام را آن طور كه بايد بگويم . پس ظهور فضل آل‌محمد عليهم السلام آن روز خواهد شد كه منعطف شود اين فضل بسوي شيعه ايشان و حكايت آن را از براي خلق بر حسب قابليات خود و ايشان بنمايند و تفصيل زياده بر اين حاجت نيست .

مسأله پنجاه و نهم - در دعاي صباح ميفرمايند اغرس اللهم لعظمتك في شرب جناني ينابيع الخشوع چرا در ينبوع بلفظ اغرس تعبير فرمودند و حال اينكه علي القاعده بايستي بلفظ احفر فرمايند زيرا كه ينبوع از قبيل محفورات است نه مغروسات ، و يا مراد چيز ديگر است چنانكه بعضي ميگويند كه اسمِ درخت مخصوصي است كه در كنار نهرها و چشمه‌ها ميرويد .

جواب - اصل دعاي صباح در اعتبار بدرجه ساير ادعيه معتبره نيست و مجلسي مرحوم رحمه الله در بحار مينويسد كه از ادعيه مشهوره است ولي در كتب معتبره نديده‌ام مگر در مصباح سيد ابن باقي (ره) و نسخهٔ از آن را كه قرائت مولاي فاضل درويش محمد [ص 322] اصفهاني جد مادري پدر مجلسي (ره) بنظر او رسيده است كه بر علامه مروّج المذهب نورالدين علي بن عبدالعالي كركي قدس الله روحه خوانده شده ديده است و از شريف يحيي بن قاسم علوي حكايت نموده است كه نسخهٔ از آن بخط حضرت امير عليه السلام بوده كه از رسول خدا صلي الله عليه نقل فرموده بودند در تاريخ نهار خميس يازدهم ذي‌حجه سنه بيست و پنج از هجرت و شريف نوشته بود كه از خط مبارك نقل نمودم كه بخط كوفي بر كاغذ نوشته بود در بيست و هفتم ذي‌قعده سنه هفتصد و سي و چهار . عرض ميكنم اعتماد تام باين قسم نسخ بسيار مشكل است چنانچه الآن بعض مصاحف در خزينه حضرت رضا عليه السلام هست كه نسبت بخط امام عليه السلام ميدهند و اعتماد بآن مشكل است و نظرم ميآيد كه بياضي بنظر مولاي بزرگوار والد ماجد اعلي الله مقامه رسانيدند و نسبت بامام (ع) ميدادند و بعد از ملاحظه بعضي كلمات خارج از املاء در آن ملاحظه نمودند . خلاصه كه تا وقتي كه روايت يداً بيد بواسطه علماء ثقات نرسد اعتماد بر آن خالي از اشكال نيست و نظرم ميآيد كه مشايخ اعلي الله مقامهم هم گاهي اظهار ميفرمودند كه سند معتبري براي دعاي صباح نديده‌ايم و ممكن است كه از فقرات دعاهاي ديگر كه مأثور است تلفيق شده باشد و خدا دانا است . علي ايّ حال در بحار نسخه مطبوعه عبارت مذكوره را عيناً همين قسم كه سائل نوشته‌اند نوشته و اما در شرح آن طوري مينويسد كه معلوم ميشود عبارت مصحّف است و مستنسخين تصرفي كرده‌اند زيرا كه مينويسد مجلسي مرحوم در شرح و اغرز اللهم اِمّا بتقديم الراء المهملة علي المعجمة يقال غَرَّزَتِ الجرادة بذنبها في الارض تغريزا و غَرَزْتُ الشيء بالابرة اَغْرِزُه غَرْزاً و اِمّا بتقديم [ص 323] المعجمة من باب الافعال كما في بعض النسخ و الغزارة الكثرة و قد غَزُرَ الشيء بالضم يَغْزُرُ فهو غزر و غَزُرَتِ الناقة غَزارَةً كثر لبنها ، بعظمتك عظم الشيء و اصله كبر عظمة ثم استعير لكل كبير فاجري مجراه محسوسا كان او معقولا عينا كان او معني ، في شِرْب هو بكسر الشين الحظ من الماء ، جَناني هو بالفتح القلب ، ينابيع جمع ينبوع و هو عين الماء من نَبَعَ الماء ينبع و نبع نُبُوعاً اي خروجاً ، الخشوع هو الضراعة و اكثر ما يستعمل فيما يوجد في الجوارح و الضراعة اكثر ما يستعمل فيما يوجد في القلب ، انتهي . عرض ميكنم ملاحظه كنيد كه ابدا ذكري از غرس با سين مهمله نكرده است و صحيح اغرز است نهايت راء و زاء يا مهمله مقدم است بر معجمه يا بعكس و بهر دو لفظ معني صحيح ميشود و اشكالي در آن نيست و الله العالم .

مسأله شصتم - فرموده‌اند مستحب است كه عصا از شجر لوز مُرّ باشد نه از اشجار ديگر ، علت و حكمت آن چيست ؟

جواب - در فصل الخطاب روايت فرموده‌اند قال اميرالمؤمنين عليه السلام من اراد ان تطوي له الارض فليتّخذ النقد من العصا ، قال و قال رسول الله صلي الله عليه و آله انه ينفي الفقر و لايجاوره شيطان ، و قال رسول الله صلي الله عليه و آله مرض آدم عليه السلام مرضا شديدا فاصابته وحشة فشكا ذلك الي جبرئيل فقال له اقطع واحدة منه و ضمّها الي صدرك ففعل ذلك فاذهب عنه الوحشة و قال اميرالمؤمنين عليه السلام قال رسول الله صلي الله عليه و آله من خرج في سفر و معه عصا لوز مر و تلا هذه الآية و لمّا توجّه تلقاء مدين الي قوله و الله علي ما نقول وكيل آمنه الله من كل سبع ضار و من كل لصّ عاد و من كل ذات حُمَة حتي يرجع الي اهله و منزله و كان معه سبعة و سبعون من المعقّبات يستغفرون [ص 324] له حتي يرجع و يضعها . عرض ميكنم مراد از نقد لوز مُرّ است چنانكه از صدوق (ره) در روايت ديگر نقل شده و در اين اخبار منعي از چوبهاي ديگر نيست و بعض اخبار مطلقه هم داريم كه شامل هر چوبي ميشود چنانكه باز روايت فرموده‌اند قال رسول الله صلي الله عليه و آله حمل العصا ينفي الفقر و لايجاوره شيطان و قال تعصّوا فانها من سنن اخواني النبيين و كانت بنواسرائيل الصغار و الكبار يمشون علي العصا حتي لايختالوا في مشيهم . و در مستدرك وسائل از جامع الاخبار نقل نموده است عن النبي صلي الله عليه و آله انه من مشي مع العصا في السفر و الحضر للتواضع يكتب له بكل خطوة الف حسنة و محا عنه الف سيئة و رفع له الف درجة . و اين اخبار چنانكه ملاحظه ميكنيد مطلق است و خصوصيتي بلوز مر ندارد . و در تفسير برهان روايت نموده است بسندش از عبدالله بن سنان قال سمعت اباعبدالله (ع) يقول كان عصا موسي قضيب آس اتاه بها جبرئيل لما توجّه تلقاء مدين و هي و تابوت آدم في بحيرة طبرية و لن‌يبليا و لن‌يتغيرا حتي يخرجهما القائم عليه السلام اذا قام . و در بحار از سيد بن طاوس (ره) نقل كرده از تفسيري كه منسوب بحضرت باقر عليه السلام بوده است : كانت عصا موسي هي عصا آدم (ع) بلغنا و الله اعلم انه هبط بها من الجنة كانت من عوسج الجنة . و شيخ مرحوم (اع) در كشكول خود از ارشاد ديلمي نقل فرموده‌اند عن اميرالمؤمنين عليه السلام في جواب السؤال عن عصي موسي ممّ كانت و ما اسمها و ما طولها قال (ع) و اما سؤالك عن عصي موسي (ع) مما كانت و ما طولها و ما اسمها و ما هي فانها كانت يقال لها البرنية الرائدة و كان اذا كان فيها الروح زادت و اذا خرجت منها الروح نقصت و كانت من عوسج [ص 325] و كانت من الجنة انزلها جبرئيل (ع) . و در بحار از ابن‌جبير نقل كرده كه گفته است : و يقال كان عصاه من اللوز فكان اذا جاع ركزها في الارض فأورقت و اثمرت و اطعمت فكان يأكل منها اللوز . عرض ميكنم عصاي موسي (ع) جميع صفاتش معجز است و صورت و ماده آنهم معجز است . و باز از ابن‌جبير نقل ميكند : و كان اذا اشتهي فاكهة من الفواكه غرزها في الارض فتغصّنت اغصان تلك الشجرة التي اشتهي موسي فاكهتها و اثمرت له من ساعتها . پس اين طور بوده است كه هر چه ميخواستند ميشد ، ولي آنچه محل اعتماد است اخباري است كه از آل‌محمد (ع) رسيده كه قضيب آس بوده كه آنرا در فارسي مُورْد ميگوئيم يا چوب عوسج كه در روايت ابن‌طاوس بود و روايت شيخ اوحد (اع) ، خلاصه عرضم اين بود كه عصاي مطلق و مقيد بغير لوز هم رسيده است و منعي از غير لوز نديديم .

و اما اينكه فرموده‌ايد علت و حكمت آن چيست ، حقيقةً اين قسم سؤالات از جاهل قاصري مثل من شايسته نيست و از اين قبيل جزئيات احكام شرعيه كه اسرار آنها بر ما مخفي است لاتعدّ و لاتحصي است و علم بحكم جزئيه حقيقت آن مخصوص معصومين است (ص) و ظواهر آن هم مخصوص بكليين نه امثال ما ضعفاي عاجز جاهل كه هر را از بر تميز نميدهيم . خلاصه كه اجمالا آنچه بنظر قاصر ميرسد بدلالت و ارشاد اخبار آل‌محمد عليهم السلام و توضيحات مشايخ عظام اعلي الله مقامهم اينكه عرض ميكنم اولا بر سبيل كليت كه شبهه نيست كه خداوند عادل و غني مطلق است و از خود مقتضي و محتاج باينكه بذل و عطائي به بندگان خود بكند نيست مگر بر حسب مسألت و دعاي بندگان و در كتاب مجيد خود فرموده است قل مايعبؤا بكم ربي لولا دعاؤكم پس اگر دعاي [ص 326] بندگان و استعداد قابليت ايشان نباشد خداوند اعتنائي به بندگان خود نخواهد داشت و اگر چه دعا و مسألت هم بتوفيق خدا است و از همين باب ميگوئيم كه عطاي خداوند همه از باب فضل است و بنده را بر خداوند حقي نيست ولي مطلب اين است كه اول توفيق دعا و اصلاح قابليت عطا ميفرمايد و بعد از آن بر حسب استعداد عطاهاي ديگر ميكند و اين است كه فرمود هل جزاء الاحسان الا الاحسان و در تفسير آن فرمودند هل جزاء من انعمنا عليه بالتوحيد الا الجنة خلاصه كه تا مسألت بنده نباشد جزاي خير عطا نميكند و چون از براي بنده مراتب بسيار است و اعضاء و جوارح متعدده دارد و هر يك را زبان سائلي است از خداوند ، اين است كه اگر بهر زباني مسألتي كند غير از آنچه ديگري از زبانها سؤال كرده‌اند ناچار مسألت همه بايد باجابت برسد و سؤالات آنها بسا اضداد و مخالف يك‌ديگر واقع ميشوند پس بسا بعضي غالب بر ديگري ميشوند و جِدّشان در مسألت بيشتر از ديگري ميشود پس سؤال آنكه غالب بوده زودتر باجابت ميرسد و ديگري عقب ميافتد چنانكه هر گاه بزبان ظاهر خود از خداوند مسألت طول عمر ميكني و بدست خود قطع رحم ميكني خود قطع رحم سؤالي است از خداوند كه مسألت نقص و قصر عمر ميكند پس در اين سؤال مختلف ملاحظه غالب ميشود پس اگر دست اقوي بر قطيعه است البته مسألت آن نعوذ بالله پيش ميافتد و عمر را كوتاه ميكند و اگر زبان اقوي بر صله است و دعاي طول عمر هم ميكند مسألت آن پيش ميافتد و عمر را طولاني ميكند ، مثَل اين مطلب در ظاهر آن است كه هر گاه دارچيني بخوري جهت تسخين و تجفيف مزاج و از آن طرف ماست هم بخوري هر يك كه غالب است و بيشتر خوردهٔ اثر آن زودتر و بيشتر بروز [ص 327] ميكند و ديگري را ضعيف ميكند ، و چنين است امر دعاها و مسألت‌هاي ما و اين است كه غالب دعاهاي ما كم‌اثر است و دور باجابت ميرسد زيرا كه اگر بزبان دعائي كرده‌ايم با ساير اعضا و جوارح بر خلاف آن دعا كرده‌ايم و آنها هم بندگان خدايند و همه زبان دعا دارند پس اين است كه هر كدام قويتر شد پيشتر ميافتد و هر يك ضعيفتر شد عقبتر ميافتد ، پس اگر بخواهي كه دعاي تو مستجاب شود بايد بهمه اعضا و جوارح خود يك دعا و يك مسألت داشته باشي و اين است كه اگر مؤمنين جمع بشوند در دعا كردن و همه بيك زبان دعا كنند و آمين بگويند دعاي ايشان زودتر اجابت ميشود تا آنكه هر كدام مسألتي بر ضد ديگري داشته باشند و شواهد اين بيانات در اخبار آل‌محمد عليهم السلام بسيار است و مكرر ديده و شنيده‌ايد و حاجت بتفصيل نيست .

و بعد از آنكه اين مقدمه را دانستي عرض ميكنم بديهي است كه دعاهائي كه بساير اعضا و جوارح ميكني كلمات و حروفي مثل آنچه از زبان سر ميزند نيست بلكه مراد همان حالات و افعال و اوضاعي است كه همه زبان حالي است براي دعا كردن و در واقع ابلغ و اصدق از زبان قال است و شارع مقدس صلي الله عليه و آله بيان آنها را فرموده است و اين را هم بدان كه احكام و شرايعي كه شارع مقدس (ص) براي هر عضوي فرموده است بعينه احكامي است كه طبيب حاذق ميكند و رفع امراض و حفظ صحت و تقويت مزاج و بنيه تو را بآنها مينمايد نهايت اطبا علم بعض ظواهر را از انبيا (ص) آموخته‌اند و خواص بعض ادويه و عقاقير را دانسته‌اند و از باقي خبر ندارند و خواص باطنيه را جاهلند و از حكمتهاي پروردگار غافلند و انبياء خدا (ص) چون علم بهمه آنها دارند ملاحظه مناسبات همه را فرموده‌اند [ص 328] و احكام بر طبق آنها قرار داده‌اند ، و مثَل ظاهر براي اين مطلب عمل اهل سيميا است و تسخير كواكب كه چون مناسبات هر كوكبي را از اعمال و افعال و البسه و مأكولات و مشروبات و اوقات و امكنه و اوضاع حتي وضع ايستادن و نشستن و بخورات مناسبه كه در هر حال ضرور ميشود و ادعيه مناسبه كه خوانده شود و غير اينها تا آنكه بدن از هر جهت مناسب روح آن كوكب خاص كه منظور نظر است بشود و جاذب آن شود پس آن روح در اين بدن ظاهر شود و آثار آن روح از آن بروز كند ، بعينه مثل روغن و فتيله كه آنرا حاضر ميكني و نزديك آتش ميبري پس مناسب ظهور آتش ميشود و آتش در آن جلوه ميكند پس روشني و حرارت و احراق از آن بروز ميكند و حال اينكه روغن و فتيله هر دو جسمي هستند مثل ساير اجسام اما چون مناسبات آنها جمع شده و رطوباتي كه منافي ظهور آتش است از آن گرفته شده و تلطيف شده است تا نزديك بطبع آتش شده اين است كه آتش از آن جلوه ميكند و اگر خواسته باشي آتش در آب جلوه كند و آب مثل نفط مثلا بسوزد نخواهد سوخت و زحمت عبث است و هر چه آتش را نزديك آب ببري خاموش خواهد شد منتهي اگر آتشي كه در ماده مستعده ديگر ظاهر شده و قوي است نزديك آب بردي آب را بخار ميكند و متفرق ميكند و آب با حفظ صورت آبي مشتعل نخواهد شد ، و چنين است امر در احكام شرعيه و حصول مقامات و ترقياتي كه منظور نظر شارع مقدس است (ص) ، اگر مطابق احكامي كه در شرع قرارداد شده از هر جهت عمل نموديم و مناسبات مقامات منظوره جمع شد وضع حكمت و فضل و كرامت خداوند بر اين جاري شده است كه مقامات و درجات منظوره را عطا فرمايد و وعده فرموده است كه دعا كنيد تا مستجاب كنم [ص 329] و ان الله لايخلف الميعاد . و نكتهٔ در اين مقام بايد ملتفت شد كه روغن و فتيله هر چند كه مستعد درگرفتن باشند چنانچه خود را بآتش بالفعلي متصل نكنند و از آن راهي كه خداوند خواسته داخل نشوند خود آنها بخودي خودشان درنميگيرند و اين است كه خداوند فرموده يكاد زيتها يضيء و لو لم‌تمسسه نار پس كلمه لو را كه افاده امتناع ميكند در اين مقام آورده است و بعد ميفرمايد نور علي نور تا اينكه ظاهر شود كه نور سابق بايد مسّ نور لاحق را بكند تا اينكه درگيرد و الا درنميگيرد .

خلاصه كه صرف مناسبات صوريه مفيد نيست مگر اينكه باز از آن راه كه فرموده‌اند داخل شوي و مناسبات بسيار است و هر يك را جهات و حيوث بيشمار بعضي صوري است بعضي معنوي است بعضي طبيعي و مزاجي است ، مثلاً چه بسيار احكام شرعيه فرموده‌اند كه مناسبات صوريه در آنها ملاحظه شده مثلا جاروب كردن و شستن ظرفها و روشن كردن چراغ قبل از غروب و اطعام طعام و صله رحم و مواسات اخوان و صدقات دادن و بُكُور در طلب رزق و امين مردم بودن و غير ذلك همه اينها صفات صوريه اغنيا است كه همين كه انسان عمل نمود و از راه داخل شد جاذب روح غنا ميشود ، و ترك نسج عنكبوت در خانه‌ها و جاروب نزدن و خاكروبه را باقي گذاردن در حجره و قطيعه رحم و منع صدقات و زكوات و خوابيدن بين طلوعين و غير ذلك همه اينها صفات صوريه فقر است و همين كه انسان اين صفات را بخود گرفت جاذب روح فقر ميشود و همه اينها را مناسبات طبيعي و معنوي هم هست الا اينكه ما اظهر مناسبات را عرض ميكنيم . و همچنين بعضي امور مناسبات معنويه آنها زياد است مثل اجابت مؤذن و ترك كلام بر خلاء و ترك حرص و شكر منعم و اجتناب از [ص 330] قسم دروغ و دست شستن قبل از طعام و خوردن آنچه از سفره بريزد و تسبيح نمودن هر روز سي مرتبه و سلام كردن بر اهل خانه خود و اگر كسي را ندارد بر خود سلام كند و بگويد السلام علينا مِن ربّنا و خواندن سوره توحيد ، و همچنين در باب فقر بول نمودن در حمام و خوردن در حال جنابت و خلال نمودن با چوب گز و ايستاده شانه زدن و قسم دروغ خوردن و زنا و اظهار حرص و دروغ گفتن و استماع غنا و غير اينها و اينها را نيز آثار صوريه هست .

و همچنين چه بسيار احكام كه بملاحظه مناسبات طبيعي و مزاجي است مثلا مسواك كردن در خلاء مورث بَخَر است و در حمام باعث فساد دندانها است و طول جلوس بر خلاء مورث باسور است و حرارت را بسوي سر بالا ميبرد و نيز سواك دهن را پاكيزه ميكند و جلاي چشم را زياد ميكند و غم را برطرف ميكند و دندانها را سفيد ميكند و حَفَر را ميبرد و لثه را محكم ميكند و اشتهاي طعام را زياد ميكند و بلغم را ميبرد و دمعه چشم را ميبرد و حمام يك روز برود و يك روز نرود انسان را فربه ميكند و اِدمان آن باعث سل و هُزال ميشود و پيه گرده‌ها را آب ميكند و در اول ورود حمام سزاوار است كه در بيت ثاني قدري درنگ كند و همين كه ميخواهد داخل خزانه شود قدري آب گرم بسر بريزد و بپا بريزد و اگر ممكن شود جرعهٔ از آن بنوشد كه مثانه را پاك ميكند و آب سرد و فُقّاع در حمام نخورد كه معده را فاسد ميكند و نيز ببدن نريزد كه بدن را ضعيف ميكند و همين كه بيرون ميرود آب سرد بر قدمها بريزد كه مرض را از جسد بيرون ميكشد و در حمام بپهلو و پشت نخوابد كه پيه گرده را آب ميكند و همچنين تكيه نكند و در حمام شانه نزند كه موها نازك ميشود و وباء مو حاصل ميكند و سر و روي را با لنگ [ص 331] پاك نكند كه آبرو را ميبرد و با خَزَف دَلْك بدن را نكند كه باعث برص و جذام ميشود و جسد را كهنه ميكند و با غُساله حمام غسل نكند در صورتي كه پاك باشد كه باعث جذام ميشود و با شكم ممتلي حمام نرود و همچنين گرسنه نباشد و همين قدر بخورد كه وَهَج معده و مِرار را بنشاند كه اين قسم اقوي است براي بدن و ناشتا حمام رفتن براي تنقيه بلغم انفع است اما لاغر ميكند و بعد از خوردنْ تنقيه مِرّه صفرا ميكند و شستن سر بخطمي دَرَن و اقذار را پاك ميكند و براي درد سر و حَزاز نافع است و تنوير كردن و خضاب بحنا روي آن نمودن امان است از جنون و جذام و برص و آكله و در حال تنوير ننشيند كه باعث فتق ميشود و نيز باعث زيادتي آب صلب است و قوت بدن و زيادتي پيه گرده و چاقي بدن و ترك آن آبِ صلب را قطع ميكند و مفاصل را سست ميكند و باعث ضعف و سل ميشود و خضاب نمودن شخص را در حرب مهيب ميكند و قوت باه را زياد ميكند و ريح را از گوشها دفع ميكند و پرده چشم را جلا ميدهد و خياشيم را نرم ميكند و دهن را خوشبو ميكند و لثه را محكم ميكند و غَثَيان را ميبرد و شارب زدن امان از جذام و برص است و شانه زدن وباي مو را ميبرد و بلغم را كم ميكند و ماء صلب را زياد ميكند و ناخن گرفتن روز جمعه امان از جذام است و برص و عَمٰي و جنون و روز شنبه و پنجشنبه از درد دندان و چشم معاف ميدارد و بوي خوش استعمال نمودن قلب را محكم ميكند و قوت جماع را زياد ميكند ، و هكذا از اين قبيل احكام كه آثار طبيعيه بر آنها متفرع است لاتعدّ و لاتحصي است .

و غرض آن است كه حكيم حاذق علي الاطلاق ملاحظه فرموده و حكم و مناسبات هر چيزي را دانسته و امر فرموده يا نهي نموده است [ص 332] و بعض آنها را ولو قليل باشد بعد از آنكه انسان ديد و فهميد البته ميفهمد كه معلوم است در همه احكام شرعيه اين ملاحظات شده است و خود بخود امر و نهي نفرموده‌اند و اين است كه بايد تسليم نمود و فرمودند قد افلح المؤمنون اي المسلّمون ان المسلّمين هم النجباء پس بايد تسليم نمود ولو آنكه نفهميم و ندانيم و اگر فهميديم شكر نمائيم و فرمودند ان دين الله لايصاب بالعقول الناقصة و المقائيس الفاسدة و لايصاب الا بالتسليم فمن سلّم لنا سلم و من اهتدي بنا هدي پس در هر چه كه فرموده‌اند بايد تسليم نمود و يقينا خود ايشان ملاحظه حكمتهاي هر چيزي را فرموده‌اند خواه بفهميم يا نفهميم و از جمله آنها دست گرفتن عصا است و فوايد و خواص صوري و معنوي و طبيعي آن بسيار است و خداوند بحضرت موسي عليه السلام فرمود ما تلك بيمينك يا موسي قال هي عصاي اتوكّؤ عليها و اهشّ بها علي غنمي و لي فيها مآرب اخري و حضرت باقر عليه السلام در حديث شريف ميفرمايد كه موسي از ترس نتوانست سخن بگويد پس كلام خود را جمع كرد و عرض كرد و لي فيها مآرب اخري يعني حوائج ديگر . و غرض آن است كه فوايد عصا بسيار است اولاً آنكه در راه رفتن تكيه بر آن ميكند و اسباب قوت است و خود اين بحسب صورت اظهار ضعف و شكستگي ميكند چنانكه پيرمردان از شدت ضعف پاها و پشت طبعا محتاج بعصا هستند و خود تشبه بكهول في الجمله نه باندازه شهرت ممدوح است و اين است كه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد خير شبابكم من تشبّه بالكهول و شرّ كهولكم من تشبّه بالشباب و حكمتها و مناسبات اين امر در مسأله تشبه رجال بنساء و نساء برجال كه هر دو مذموم است ظاهر است ، پس خود تشبه بكهول چون در اين [ص 333] اظهار شكستگي و ضعف و فتوري است و اِعراض از دنيا و مشرف بر مرگ شدن و زوال شهوات جواني است ممدوح است و از همين باب است كه بحسب صورت دليل تواضع و فروتني است و منافي صورت تكبر و دعوي استقلال و استبداد است ولي از باب آنكه شيطان چنان محيل است كه گاهي صور محبوبه مشروعه را برياء و سمعه بخود ميگيرد محض اينكه بتواند مقاصد خود را انجام دهد اين است كه عصا دست گرفتن ولو آنكه بحسب صورت دليل تواضع و شكستگي است اما گاهي شيطان واميدارد شخص را كه عصا را براي اظهار شأن و استكبار دست بگيرد اين است كه در حديث جامع الاخبار مخصوص شرط فرموده‌اند كه حمل عصا براي تواضع باشد ، يعني نيت او هم همين باشد نه تكبر و تفرعن . خلاصه كه عصا دست گرفتن بحسب صورت دليل تواضع است و اگر با نيت قلبي هم موافق شد آنوقت ممدوح ميشود و بعد از آنكه صورت و معني هر دو درست شد آنوقت ثمره اتّكال بر خداوند و اتّكاء و اعتماد بر حول و قوه او حاصل ميشود زيرا كه معني اتكال بر خداوند اين نيست كه شخص بكلي قطع اسباب و ايادي ظاهره خداوند را بنمايد و دعوي توكل كند زيرا كه اگر چه احدي سواي خدا قابل توكل و اعتماد نيست معذلك من و تو و جميع خلق با ذات خداوند ممتنعيم و اعتماد بر ذات او معني ندارد ولي بايد اعتماد بر خداوند نمود بسبب اسباب و ايادي كه وضع فرموده است لاغير و اين است كه حضرت صادق (ع) ميفرمايد لاتَدَعْ طلب الرزق من حِلّه فانه عون لك علي دينك و اعقل راحلتك و توكَّلْ پس بايد عصا را از روي تواضع دست گرفت و اعتماد و توكل بر خداوند نمود .

خلاصه بعد حضرت موسي عليه السلام عرض ميكند اهشّ بها علي غنمي يعني برگ [ص 334] درختان را بعصاي خود بر گوسفندانم ميريزم ، اولا كه خود ريختن برگ بر گوسفندان و روزي دادن آنها صورت غنا و بي‌نيازي است چنانكه صله ارحام و صدقات و مبرّات صورت غنا است زيرا كه بديهي است كه فاقد شيء معطي شيء نميشود پس همين كه صورت عطا را بخود گرفتي صورت دارائي را بخود گرفتهٔ و امر مطلق پروردگار در تو بصورت غنا و عطا جلوه ميكند چنانكه فرمود انزل من السماء ماءاً فسالت اودية بقدرها و از اين گذشته كه خداوند براي هر كسب و صنعت و استفادهٔ اسبابي قرار داده كه فرمودند الا و ان لكل شيء سببا چنانكه مي‌بيني اگر عزم زرگري داري اسباب زرگري ميخواهي و اگر آهنگري اسباب آهنگري و صاحب هر صنعتي كه باشي اسباب آنرا ميخواهي و اسباب كه جمع شد مسبَّب آن اسباب بحول و قوه خداوند حاصل ميشود و همين بود معني توكل كه اشاره بآن شد ، پس اسباب ريختن برگ و تعليف اغنام خداوند اگر جمع شد اين امر ميسر ميشود و اين است كه بطور كليت فرمودند كه عصا نفي فقر ميكند ، و مراد از آن بظاهر خود عصا است ولي تأويل آن سبب و آلتِ هر كاري است كه قصد داري و باطن آن برادر تو است كه تكيه‌گاه تو است و معين و ناصر تو است و دست تو است مثل عصا كه گويا دست خودت بلند شده تا بدرخت رسيده و برادر تو بهمين منوال دست تو است كه باعانت او افعال بسيار ميكني و فرمودند كه قطع كردن تو از اخوان يك دست از آنها قطع ميشود و چندين دست از تو قطع ميشود ، خلاصه كه عصا چون بمنزله دست تو است كه بلند شده و بهر جا و بهر كار رسيده است اين است كه فقر تو را نفي ميكند و از بنده همين قدر خواسته‌اند كه صورت عمل را درست كند و معني و ثمره آن از خداوند است كه [ص 335] عطا خواهد فرمود و اين است كه در چندين حديث فرمودند كه ملاحظه نبودن سرمايه مكنيد حجرهٔ براي خود بگير و جلو آنرا جاروب كن و آب بپاش و فرشي بينداز و همين كه اين كار كردي تكليف خود را بجا آوردهٔ و همه تجربه كردند كه همين قسم عمل نموده و خداوند روزي داده و مالشان بسيار شده است ، پس همين كه اسباب جمع شد و صورت درست شد مسبَّب آنها بعطاي خداوند فرو ميريزد و ثمرات اسباب بروز ميكند . خلاصه كه صورت در هر حال بر طبق معني و موافق آن بايد باشد چنانكه حضرت صادق (ع) در جواب محمد بن حرب هلالي از علت صعود حضرت امير (ع) بر دوش پيغمبر (ص) براي كسر اصنام فرمود : ان رسول الله (ص) حمل عليّاً علي ظهره يريد بذلك انه ابو ولده و امام الائمة من صلبه كما حوّل رداءه في صلوة الاستسقاء و اراد ان يعلم اصحابه بذلك انه قد تحوّل الجدب خصبا . عرض ميكنم ملاحظه كن كه مناسبات صوري چقدر دخيل در بروز آثار است و در همه احكام جاري است نهايت علل و اسرار ديگر هم براي آنها هست .

باري و باز حضرت موسي عليه السلام عرض كرد و لي فيها مآرب اخري حوائج ديگر از آن براي من برميآيد ، و چنين است در واقع ، عصا مثلا حربه و سلاحي است با انسان كه درندگان و نوع جانوران طبعا از آن گريزانند چنانكه محسوس است بلكه انسان يك اندازهٔ احتياط ميكند و نكته باريكي در اين مقام هست كه سلاح ديگر هم ممكن است كه با انسان باشد و در مقام حاجت لازم است اما بتجربه ديده‌ايم كه از باب آنكه در مثل معروف است كه سنگ بزرگ برداشتن علامت نزدن است و اسلحه كاري مثل تفنگ و شمشير كمتر بكار ميرود تا چوب و چماق اين است كه بالفطره احتياط از چوب بيشتر است و [ص 336] احتمال چوب خوردن بيشتر و قويتر است تا احتمال گلوله خوردن ، از اين گذشته كه عصا فوايد ديگر هم دارد كه در آنها نيست ، و بهر حال كه سلاحي است كه حيوان و انسان از ديدن آن احتياط ميكند و اين است علت ظاهره صوري اينكه فرمودند از درندگان و گزندگان و دزدان حفظ ميكند . و فوايد معنويه هم براي آن هست و از جمله فوايد مهمه اينكه فرمودند شيطان مجاور او نميشود و علت ظاهره آن آن است كه كليةً تنهائي باعث غلبه شيطان است چنانكه تنها خوابيدن و تنها سفر كردن را از همين جهت منع فرموده‌اند و تنها خوابيدن باعث جنون است و بايد رفيق داشته باشد و علاوه بر رفيقِ خارج ، عصا كه با انسان هست بواسطه نباتيتي كه دارد اُنسي است براي شخص و خاصة اگر رَطْب باشد كه فايده آن بيشتر است چنانكه جريدتين بميت فايده ميكند و چنانچه در اخبار ماضيه فرمودند كه حضرت آدم (ع) مبتلي بوحشت شد و جبرئيل عرض كرد قضيبي از لوز مُرّ قطع كن و بسينه خود بچسبان وحشت تو تمام ميشود ، و اگر چه لوز مر در اين مقام فرموده‌اند اما نوع عصا رفع وحشت ميكند و شيطان را از شخص دور ميكند و لوز مر خاصة نيز مفيد است .

و اينها از فوايد صوريه و طبيعيه است كه عرض كردم ملاحظه فرموده‌اند و الا كه تشبّه بانبياء و اولياء صلوات الله عليهم فوايد آن از همه اينها بيشتر و بالاتر است بلكه چنانكه ايشان وسايط و ابواب همه فيوضند از خداوند تشبه بايشان باعث نزول اَمداد و فيوض است چنانكه تشبه باعداء ايشان باعث نزول عذاب و غضب خداوند است چنانكه در اخبار بسيار فرموده‌اند و همه از اين باب است كه بدن را مناسب هر روح كه ساختند اقتضاي همان روح را ميكند و اين است كه فرمودند عصا دست بگيريد كه از [ص 337] سنن نبيين است و ملائكه براي شخص استغفار ميكنند و هر گامي با عصا هزار حسنه بر او نوشته ميشود و هزار سيئه محو ميشود و هزار درجه بالا ميرود ، و همه از اين باب است كه تعصّي هر گاه به نيت تأسّي بانبياء خدا باشد البته انوار ايشان در شخص بروز ميكند چنانكه رو بآفتاب ميكني روشن ميشوي و رو بظلمت ميكني تاريك ميشوي و خود اقبال بايشان دوركننده شيطان است چنانكه ذكر آل‌محمد عليهم السلام شيطان را از انسان دور ميكند .

و اما خصوصيت لوز مر اگر چه جزئيات آن از افهام ما بيرون است ولي در اينكه خواص طبيعي و الهي همه قسم براي آن هست شبهه نيست و ضماد لوز مر را در طب جهت گزيدن سگ ديوانه مفيد نوشته‌اند و ضماد بيخ آنرا جهت جميع دردها مفيد نوشته‌اند و خوردن لوز مر را در مخزن محلّل و جالي و در تنقيه و ازاله اخلاط غليظه بي‌عديل ، ضماد آن با سركه جهت درد سر ، و اكتحال آن جهت تقويت باصره و جهت رَبْو و سرفه و ورم سينه و ريه نافع خصوصا با نشاسته و با نعناع جهت وجَع گُرده و با عسل جهت تفتيح سُدّه كبد و طحال و امراض كبد و يرقان و با ماء العسل جهت قولنج و با ميپختج جهت علل گرده و تفتيت حَصاة و ادرار بول و رفع عسر آن و وجع رحم ، و اغتسال سر بآن جهت حَزاز و قتل شپش ، و فَرْزَجه آن مدرّ حيض ، و ضماد آن با سركه يا شراب جهت زخمهاي كهنه و ساعيه و بُثُور رَطْبه و قُوبا و حَزاز و نَمْله و جَرَب و حِكّه و شَرٰي ، و طلاي آن جالي كَلَف و آثار صورت . و باز در خواص ريشه آن مينويسد جالي و محلّل ، و ضماد آن با روغن گل جهت درد سر بارد و كلف ، و آشاميدن طبيخ آن جهت تنقيه طحال و كليه و رفع قولنج و اخراج كرم معده ، و ضماد خاكستر آن جهت سوختگي آتش مفيد ، و طلاي برگ مطبوخ آن [ص 338] با شراب جهت حزاز بي‌عديل . ارسطو گويد چون پنج درم بادام تلخ را كوبيده و ناشتا تناول نمايند از شراب مست نگردند و روغن بادام تلخ جالي و محلِّل و مجفِّف ، تا آخر آنچه نوشته است تا اينكه مقدار شربت روغن بادام تلخ را تا چهار مثقال مينويسد . عرض ميكنم آنچه بتجربه رسيده آن است كه بادام تلخ از جمله سموم است و روغن بادام تلخ قتّال است و حكايت ميكنند كه فرنگيان جزء سمي آنرا گرفته بدرجهٔ قوي الاثر است كه بقدر آنكه سوزن را در آن فرو برند و از آن بردارد و بكسي بخورانند بلا مهلت ميكشد و البته استعمال آن باين اندازه‌ها كه در مخزن نوشته جايز نيست و اتفاق افتاده است كه روغن بادام تلخ را جهت ضماد تهيه كرده و روغن بادام شيرين را جهت خوردن و اشتباها روغن بادام تلخ را خورده‌اند و كشته است و همچنين مغز هلوي تلخ قبل از شيرين كردن سميت دارد و ديده‌ايم كه خورده‌اند و شبيه بحالت ترياك تخدير فوق العاده نموده و خفه كرده است . خلاصه غرض آن بود كه ذكري از خواص آن بشود و بديهي است كه خواص بسيار دارد و البته دست گرفتن چوب آن هم بعضي از اين خواص را خواهد داشت چنانكه ضماد آن اثر ميكند .

و خواص صوريه هم براي آن هست چنانكه دانستي كه عصا دست گرفتن نفي فقر ميكند و خاصة چوب لوز مر كه مسمي بنقد هم هست چنانكه از كلام صدوق روايت كرديم و از براي اسماء آثار غريبه است و اين است كه از بعض اسماء نهي فرموده‌اند و نوعا فرموده‌اند اسم خوب براي مولود بگذاريد ، و بتجربه رسيده كه اسمي مناسب طفلي نيست و مدتها بمرض مبتلي ميشود تا آنكه اسم او را برميگردانند و صحت مي‌يابد و از طرق عامه روايت شده است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله تفأّل ميزد [ص 339] ولي طيره نميزد و اسم نيكو را دوست ميداشت و در ناسخ التواريخ نقل كرده است كه در وقت هجرت رسول خدا صلي الله عليه و آله بريدة بن الحصيب بطمع جائزه قريش بر قتل آن سرور از عقب آن بزرگوار تاخت تا بآن حضرت رسيد و پيغمبر (ص) را خوي اين بود كه تطيّر نمينمود و گاهي تفأّل ميفرمود پس از بريدة پرسيد چه كسي ؟ گفت بُريدة بن الحصيب ، فرمود يا ابابكر بَرَدَ امرُنا كار ما بصلاح آمد ، باز پرسش فرمود كه از كدام قبيلهٔ ؟ عرض كرد از قبيله اسلم ، فرمود سَلِمْنا يعني سلامت يافتيم ، ديگر بار گفت از آن قبيله از كدام شعبهٔ ؟ عرض كرد از بني سهم فرمود خرج سهمُك بيرون آمد تير تو ، بريدة چون اين طلاقت لسان و ذلاقت بيان بديد در عجب شد و گفت تو كيستي ؟ فرمود من محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب رسول رب العالمين ، بريدة گفت اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله و بعقيدت ايمان آورد . و در مستدرك نقل ميكند از جعفر بن محمد از آباء كرامش (ع) از رسول خدا صلي الله عليه و آله كه در تسميه مولود فرمود : و اكره مبارك و نافع و بِشْر لئلايقال ثم مبارك ثم بشر ثم ميمون فيقال لا و لاتسمي شهاب فان شهاب اسم من اسماء النار . عرض ميكنم ملاحظه كن چه دقت نظري فرموده كه ميفرمايد همين كه مبارك اسم گذاردي در موردي سؤال ميشود كه مبارك مثلا اينجا است يا بشر يا ميمون و گفته ميشود نه ، پس خوب نيست .

خلاصه عرضم اين است كه بصورت ظاهر از باب تفأل بخير هم باشد نقد در دست انسان تفأل به بي‌نيازي و وسعت رزق ميشود و الا كه آثار طبيعيه بسيار در آن هست و چه مانع دارد كه همان قسم كه استعمال بعض ادويه رفع وحشت ميكند و قلبت را ساكن ميكند و از اضطراب مياندازد همين قسم دست گرفتن عصاي [ص 340] لوز مر و بسينه چسبانيدن آن رفع وحشت ميكند و چرا بايد كه اگر در كتب طب ديديم كه فلان چوب يا دواي ديگر ضِماد و كِماد آن رفع وحشت ميكند ديگر مطالبه دليل و برهان از صاحب كتاب نميكنيم و پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله كه ميفرمايد عصاي لوز مر رفع وحشت ميكند ما باز سؤال كنيم بچه دليل و بچه جهت چنين فرموده‌ايد و حال اينكه طب صحيح آن است كه مأخوذ از انبياء و اولياء باشد و در اخبار بتفصيل با برهان و دليل بيان فرموده‌اند كه امزجه و خواص ادويه بتعليم انبيا صلوات الله عليهم معلوم شده و بتجربه نميتوان اينهمه ادويه را كه در اطراف عالم پهن است و سموم بسيار در آنها است همه را امتحان نمود و فهميد و در حديث اهليلجه و غير آن ملاحظه كنيد و به‌بينيد ، پس پيغمبر خدا (ص) كه ميفرمايد رفع وحشت ميكند خود اين كافي است ، و اگر از روي بصيرت هم بخواهي بفهمي يك اندازهٔ از كلام اطبا هم ظاهر ميشود چون مزاج آنرا حار و يابس نوشته‌اند با اختلافي كه در درجات حرارت و يبوست دارند و وحشت قلب بسيار ميشود كه از زيادتي بخارات كه از معده يا كبد يا خود قلب حاصل ميشود و بخار از رطوبتي است كه حرارت بآن تعلق گيرد و علاج آن تقليل رطوبت است و تقليل رطوبت بسبب حرارت و يبوست ميشود اين است كه اين اثر بر چوب لوز مر مترتب ميشود و از اين باب است كه در مخزن از ارسطو نقل ميكند كه بادام تلخ منع از سكر شراب ميكند پس معلوم است كه بخارات عَفِنه منحرفه را مي‌نشاند و تحليل ميبرد و ذهن را جلا ميدهد چنانكه در خواص آن نوشته بود كه محلّل است و جالي .

خلاصه و از همين جا نيز بوجوه ظاهره بفهم كه چگونه از مجاورت شيطان منع ميكند چنانكه روايت [ص 341] نموديد كه من بات سكرانا كان عروسا للشيطان چون شيطان اگر چه خود او از ارواح خبيثه است ولي در بدن انساني مسكن مناسب ميخواهد تا در آن سكني كند چنانكه حضرت امير (ع) فرمود باض و فرّخ في صدورهم و دبّ و درج في جحورهم فنظر باعينهم و نطق بألسنتهم پس همين كه ابخره كثيفه عفنه منحرفه در بدن زياد شد چون دودي كه آتش بآن تعلق ميگيرد بهمين نحو شيطان بآن بخارات تعلق ميگيرد و باعث وحشت و اضطراب و معاصي و غير آنها ميشود و چون بخارات تحليل رفت مسكني براي او نميماند چون مرغي كه آشيانه او را خراب كنند و بصحرا فرار كند بهمين منوال آشيانه شيطان كه خراب شد ميرود از پي كار خود پس آنچه از متعلقات شيطان است و از آثار وجود اوست همه با او ميرود و اين است كه باعث مغفرت و رفع گناهان ميشود و همان قسم كه تا بخارات فاسده بود مسكن شيطان بود بهمين منوال همين كه تحليل رفت و بخار معتدل برخاست البته مهبط ملائكه ميشود چنانكه خداوند فرمود ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزّل عليهم الملائكة و اين است كه در حديث شريف در باب لوز مر فرمودند كه هفتاد و هفت نفر از معقّبات با او خواهند بود كه براي او استغفار ميكنند ، و باز از همين جا بوجه ظاهر ملاحظه كن كه تقليل بخارات و رفع وحشت باعث نشاط و سرور و قوت ميشود و خود حصول نشاط و قوت باعث غنا است و حضرت امير عليه السلام فرمود كه اشياء را بعد از آنكه با هم جفت كردند كسالت و عجز با هم جفت شدند و نتيجه از ميان آنها فقر حاصل شد و حضرت ابوالحسن موسي عليه السلام ببعض فرزندان خود فرمود بپرهيز از كسالت و ملالت كه آن دو منع ميكنند تو را از حظ دنيا و آخرت و حضرت صادق عليه [ص 342] السلام در حديثي فرمود كه اگر طلب رزق ميكني بقوت طلب كن .

پس بهمين وجوه ظاهره با اينكه جاهليم و قاصر ببين چه همه آثار بروز ميكند و اگر مي‌بيني كه آن قسم كه فرموده‌اند در من و تو آثار بروز نميكند گمان نكن كه در فرمايش ايشان احتمال خلافي ميرود ولي اين از مفاسد اعمال ما است كه اگر يك دواي باخاصيت براي دردي استعمال ميكنيم چندين دواي مضر هم باز استعمال ميكنيم كه اضعاف فايدهٔ كه از آن دوا فايده حاصل شده ضرر وارد ميآيد ، پس تقصير از ما است نه از طبيب حاذق كه دواي شافي تجويز كرده .

و از همه اين خواص قويتر و عمده‌تر همان است كه در نوع تعصّي گفتيم كه تأسي بانبيا و اوليا خودش باعث نزول خيرات است و حصول مثوبات و خواص ظاهره تمام بمنزله روغن و فتيله است و اولياء خدا آن نار بالفعلند كه خداوند در صفت آن ميفرمايد و ماجعلنا اصحاب النار الا ملئكة و باطن آن حجة بن الحسن است صلوات الله عليه و علي آبائه الطاهرين و اوليائهم المكرمين و اقبال بسوي ايشان اسباب نزديكي روغن و فتيله است بآتش كه آن دو را مشتعل ميكند پس ملائكه كه اصحاب اويند نازل ميشوند و شيطان را دور ميكنند ، و اينجا است كه گفته‌اند « گر تو دارم همه دارم دگرم هيچ نبايد » و حاجت بتفصيل زياده بر اين نيست و عرض كردم كه اسرار جزئيه شرايع از مدارك ما بيرون است و تكليف ما ، سواي تسليم چيزي نيست .

مسأله شصت و يكم - قبري در تبريز هست كه آنرا قبر حمزة بن موسي بن جعفر عليهم السلام ميگويند كه الآن بسيد حمزه مشهور است آيا در كتب مزار و سير چيزي در خصوص آن بنظر انور عالي رسيده كه آن حضرت بآن حدود تشريف آورده و در آنجا مدفون [ص 343] باشند ولي مشهور اين است كه آن حضرت در حوالي ري مدفون است .