و نكته ديگر اينكه چه در امر اختلاج يا طيره يا رمل يا ساير تفألات اگر چه كه در اول استدلالي از آن بشود اما بيشتر آثار مترتب بر اين است كه باز قابليت مستعد ظهور آن كيفيت باشد ، ملاحظه نميكني كه هر گاه باران بيايد و پاي ديوار خانه تو پستي و گودي باشد البته استدلال ميكني كه باران ميآيد و اين گودي را پر از آب خواهد كرد و خانه مرا خراب ميكند اما اگر فورا برخاستي و خاك ريختي و گودي را پر كردي و بلند كردي كه هر چه باران بيايد بطرف ديگر برود البته خانه تو بحفظ خداوند محفوظ خواهد ماند ، و چنين است امر در اين مقام و ساير مقامات ، اگر چنانچه در احكام اختلاجات يا غير آن اعتناي بآن كردي و خود را آماده و مستعد براي ظهور آن اثر گرفتي البته متأثر ميشوي ولي اگر اعراض كردي و اعتنا ننمودي بلكه معتصم بخداوند شدي كه گودي پهلوي ديوار خانهات كه عبارت از استعداد قابليت بود برطرف شد بسا ابدا متأثر نميشوي و اين است كه اينهمه تأكيد فرمودهاند كه همين كه طيره زدي بگذر و اعتنا مكن ، و فرمودهاند ظن خود را بخداي خود نيك كن و منتظر رحمت باش حتي آنكه فرمودهاند ظُنّ حاجتك بالباب و اگر انسان دعا كند و مأيوس از استجابت باشد البته مستجاب نميشود ولي اگر اميدوار باشد خداوند مستجاب ميفرمايد ، پس چنين است امر در اين مقامات ، ابدا نظر باين قبيل امور نداشته باش و اعتنا بآنها مكن و نفس انسان را خداوند عوّاده قرار داده [ص 292] است و اين است كه مولاي بزرگوار والد ماجد من (اع) در نصايح خود ميفرمود ان النفس عوّادة فعوّدوها بالخير پس بواسطه اينكه زود عادت ميكند چنانكه بنا را بر اعتناي باين امور گذاردي چنان معتاد ميشود كه بدرجه وسواس ميرساند و شخص را اسير خيالات ميكند پس هر آن كه يك عضوي از اعضاء او يك حركتي كرد متذكر حكم آن ميشود پس فرو ميرود در اين خيال ، خاصة اگر نحس باشد كه از شدت توقّي و احتراز از اين امر طوري پريشان ميشود و از خود بيخود كه مثل اينكه مرغ خود را بدهان ثعلب مياندازد بهمين منوال شخص خود را بمهلكه مياندازد ، اما اگر اعتنا نكرد و در هر حال هم متذكر و معتصم بخداوند باشد و نظر باين امور مطلقا نداشته باشد اولا كه آسودگي ابتدائي است و ثانيا هم بواسطه اعتصام بخداوند از بسياري از اين بليات نجات مييابد . پس تا ميتواني اعتنا و اعتماد باين امور مكن و اگر چه در اخبار فرمودهاند تفأَّل بالخير تَنَلْ ولي احتمال ميدهم كه بسكه طبايع مردم مجبول بر طيره و تفأل است اين طور فرمودهاند ولي از آن طرف هم از نوع نظر باين گونه امور منع فرمودهاند و مُطرنا بنَوء فلان را كه عرب ميگفتند شرك شمردهاند ، پس بهتر اين است كه نظر بخير و شر تفألات نداشته باشي و بكلي از همه اعراض كني و متوجه بخداوند باشي زيرا كه همين كه انسان تفأل خير را معتاد شد خورده خورده اعتماد بر شر آن هم ميكند اما اگر اعتنا بهيچيك نكرد آسوده ميشود ، بلي مگر آنكه نفس انسان آن قدر قوي باشد كه بتواند تفأل خير را بزند و منتظر رحمت پروردگار باشد و طيره شر را نزند و بكلي از آن رو بگرداند مثل اينكه بتواند خوابهاي خوب را تعبير خوب كند و منتظر خوبي باشد و خوابهاي بد را ابدا اعتنا نكند و [ص 293] فراموش كند ، اما طبايع ما طوري است كه اگر بخوبش اعتنا كرديم بدش هم اثر بد ميكند و آسانتر اين است كه بهيچيك اعتنا نكنيم و توكل بر خداوند داشته باشيم و من يتوكل علي الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شيء قدراً ، حسبي الله و كفي و سمع الله لمن دعا ليس وراء الله منتهي و لا دون الله ملجأ من اعتصم بالله نجا كتب الله لأغلبن انا و رسلي ان الله قوي عزيز .
مسأله پنجاه و ششم - از جمله كنيِهاي حضرت فاطمه زهرا صلوات الله عليها كه يكي امّ ابيها است معني آنرا تبيين و توضيح فرمائيد .
جواب - عرض ميكنم بلي در بحار روايت نموده است از مقاتل الطالبيين باسناده الي جعفر بن محمد عن ابيه ان فاطمة كانت تكني ام ابيها . و از مناقب روايت نموده است : كناها ام الحسن و ام الحسين و ام المحسن و ام الائمة و ام ابيها . و براي اين كنيه مباركه در ظاهر و باطن معنيهاي بسيار است و چون معني والدة كه يكي از معنيهاي امّ است بظاهر مناسبت ندارد لامحاله بايد معاني ديگر آنرا ملاحظه نمود . در تاج العروس و معيار نيز قريب بآن مينويسد : و الام امرأة الرجل المسنّة نقله الازهري عن ابن الاعرابي ، و الام المسكن و منه قوله تعالي فامّه هاوية اي مسكنه النار و قيل ام رأسه هاوية فيها اي ساقطة ، و الام خادم القوم يلي طعامهم و خدمتهم ، رواه الربيع عن الشافعي ، تا اينكه ميگويد و ام الطريق معظمها اذا كان طريقا عظيما و حوله طرق صغار فالاعظم ام الطريق ، الي آخر كه مواقع بسياري را كه لفظ ام بطور تكنيه در هر چيزي استعمال شده است ذكر نموده كه اكثر راجع بمعني اصل و منشأ و منبع و اول و قريب اينها ميشود . و در مجمع البحرين مينويسد قوله تعالي و انه في ام الكتاب الآية ، يعني في اصل الكتاب يريد اللوح [ص 294] المحفوظ ، و ام الكتاب ايضا فاتحة الكتاب و سمّيت اُمّاً لانها اوله و اصله و لانّ السورة تضاف اليها و لاتضاف هي الي شيء ، و قيل سميت امّاً لانها جامعة لاصل مقاصده و محتوية علي رأوس مطالبه و العرب يسمّون ما يجمع اشياء متعددة امّاً كما يسمّون الجلدة الجامعة للدماغ و حواسه ام الرأس ، و لانها كالفذلكة لما فصل في القرآن المجيد لاشتمالها علي المعاني في القرآن من الثناء علي الله بما هو اهله و من التعبد بالامر و النهي و الوعد و الوعيد فكأنه نشأ و تولد منها بالتفصيل بعد الاجمال كما سمّيت مكة ام القري لان الارض دحيت منها .
عرض ميكنم از جمله معاني ام كه نوشتهاند يكي امرأة مسنّهِ مرد است و چنانكه امّ بمعني والدة در ظاهر در باره آن حضرت نميتوان گفت امرأة مسنّه هم نميتوان گفت ولي از باب اينكه امرأة مرد مادر اولاد او است و اولاد پيغمبر صلي الله عليه و آله همه از نسل فاطمه زهرا سلام الله عليها هستند چنانكه در آيه مباهله فرمود و ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم و در حديث شريف از حضرت باقر عليه السلام روايت شده است در رد كسانيكه منكر بودند كه حسنين عليهما السلام اولاد صلب پيغمبر صلي الله عليه و آله باشند فرمود هرائينه عطا ميكنم بتو آيهٔ از كتاب خدا كه ايشان را فرزند صلب خوانده براي رسول خدا (ص) كه رد نميكند آنرا مگر كافر ، راوي عرض كرد جعلت فداك كجا است اين آيه ؟ فرمود خداوند فرموده حرمت عليكم امهاتكم و بناتكم و اخواتكم تا اينكه فرموده و حلائل ابنائكم الذين من اصلابكم از آنها سؤال كن كه آيا حلال است براي رسول خدا (ص) نكاح حليله حسن و حسين عليهما السلام يا نه ؟ پس اگر گفتند بلي دروغ گفتهاند و اگر گفتند نه پس آن دو بحق خدا دو فرزند [ص 295] صلب پيغمبرند و حرام نشدهاند مگر براي صلب . عرض ميكنم اگر چه امرأة آن حضرت بداهةً نيست اما چون اولاد صلب رسول خدا (ص) از او هستند فقط و اميرالمؤمنين (ع) نفس رسول خدا است (ص) بنص آيه مباهله پس فاطمه (ع) ام ابيها خوانده شده بجهت اينكه در كلام عرب ام الرجل امرأة مسنّهِ او را گويند ، پس اگر چه امرأة آن حضرت نيست اما بمنزله امرأة واقع شده .
و از جمله معاني ام مسكن است و آن معصومه حقيقةً مسكن پيغمبر صلي الله عليه و آله و محل آرامي آن حضرت بود و در ظاهر دأب پيغمبر صلي الله عليه و آله اين بود كه بسفري كه ميرفت آخر خروجش از منزل آن معصومه صلوات الله عليها بود و بعد از آنكه مراجعت ميفرمود اول ورودش بر او وارد ميشد و بديهي است كه هر كس سفر ميرود آخر خروجش از منزل و مسكن خودش خواهد بود و چون برميگردد اول ورودش بر مسكن خودش خواهد بود .
و معني ديگر ام خادم است كه طعام ميسازد و خدمت ميكند و آن معصومه خدمت پدر بزرگوار را ميفرمود و مكرر ميشد كه در منزل زوجات آن حضرت طعام حاضر نبود و آن حضرت بمنزل فاطمه (ع) تشريف ميبرد و ميفرمود طعامي براي ما ترتيب بده نهايت يا حاضر بود و تناول ميفرمود يا از جائي ميرسيد يا هيچ نبود مائده آسماني نازل شده و ايشان تناول ميفرمودند و بهر حال كه خدمت پدر بزرگوار را (ص) ميفرمود و متولي طعام آن حضرت ميشد .
و از جمله معاني ام اصل است و اول است و در ظاهر اگر چه بعيد بنظر بيايد اما در باطن صحيح است و اشاره بآن خواهد شد ان شاء الله و مكرر پيغمبر خدا (ص) ميفرمود كه فاطمه قلب من است كه ميان دو پهلوي من است و روح من است و البته قلب و روح نسبت ببدن اصل شمرده ميشوند [ص 296] پس اُمِّ اوست چنانكه مكه كه قلب زمين است ام القري خوانده ميشود و از همين باب است كه مكرر در اخبار آن معصومه را اصل قرار دادهاند و ساير معصومين (ص) را اضافه بآن حضرت فرمودهاند فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها (ص) چنانكه در معاني ام الكتاب گفتند كه سوره اضافه بحمد ميشود و حمد اضافه بسوره نميشود و از جمله معاني ام الكتاب آن بود كه چون جامع مقاصد و مطالب قرآن است و قرآن مفصل مجملات حمد است اين معصومه هم چون جامع مقاصد پيغمبر (ص) است از اين جهت ام ابيها خوانده شده و علاوه بر اينكه نور پيغمبر (ص) و جلوه او از اين معصومه ظاهر شده و پهن شده است چنانكه مكه را ام القري فرمودند بجهت اينكه زمين از زير آن پهن شده پس چون جلوات پيغمبر (ص) از اين معصومه ظاهر شده كه خداوند اشاره بآن ميفرمايد و تقلّبك في الساجدين پس پيغمبر است (ص) كه متقلب در ائمه اطهار است (ص) و فرمودند اولنا محمد و آخرنا محمد و اوسطنا محمد و كلنا محمد صلي الله عليه و آله پس از اين است كه ام ابيها خوانده شده ، و بدانكه نسبت پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم نسبت اتحاد است و اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة طابت و طهرت بعضها من بعض و از همين باب است كه بايد در كلام مشايخ (اع) ديده باشي كه ابوعبدالله الحسين (ع) را ابوعبدالله گفتند بجهت اينكه عبدالله اسم پيغمبر است (ص) كه خداوند فرمود تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده و سيدالشهداء (ص) در باب شهادت كه حقيقت عبوديت است پدر پيغمبر است (ص) و اين است كه خود آن حضرت ميفرمايد حسين مني و انا من حسين .
[ص 297] خلاصه پس حضرت فاطمه صلوات الله عليها مكنّاة به ام ابيها شده است در ظاهر باين مناسبات و اگر چه در همين معاني ظاهره اشاره بباطن شده است ولي في الجمله تفصيل بيشتر ميدهم و عرض ميكنم اولا ميداني كه نور و ارواح و طينت ايشان واحده است و اين نور واحد لامحاله مخلوق خداوند عالم است جل شانه و صاحب دو مقام است و دو حيث يكي حيث مِن ربّه و ديگري حيث مِن نفسه كه تعبير از آن دو بحيث فاعل و قابل و وجود و ماهيت ميآوريم و ان الله لميخلق شيئا فردا قائما بذاته للّذي اراد من الدلالة عليه پس اين بزرگواران هم در مقام اتحاد صاحب اين دو جهت هستند و چنانكه در هر چيزي اگر جهت قابليت نباشد فعل فاعل اختصاص و تعين پيدا نميكند بلكه اگر قابليت نباشد ابدا فعل از فاعل سر نميزند و همين است معني عدل خداوند كه تا قابل نباشد و قبول فعل خداوند را نكند البته فعل موجود نميشود و اگر فعل بي انفعال و قبول موجود شد البته جبر خواهد بود اين است كه لامحاله بايد قابل باشد و قبول نمايد نهايت وجود قابل بحسب وقتْ سابق بر فعل نيست و بايد با فعل موجود شود پس همان آن كه فعل تعلق بخلق چيزي ميگيرد قابليت او با او موجود خواهد شد و اين مسأله حقيقةً از جمله مسائل بسيار مشكله است كه از مدارك ما بيرون است و از همين باب است كه فرمودند در بحر قدر فرو نرويد كه بحر عميقي است ولي غرض ما عجالةً همين قدر است كه تا قابليت نباشد و از خداوند مسألت وجود نكند شيء موجود نميشود و اين است كه فرمود قل مايعبؤا بكم ربي لولا دعاؤكم و همين كه قابليت بايجاد خداوند موجود شد بر حسب اختيار و مسألتِ آن لامحاله فعل خداوند در قابليت رنگ ميگيرد و بر حسب آن ظهور و بروز پيدا ميكند كه اگر چنانچه نبود [ص 298] فعل خداوند متعلق بآن نميشد و خصوصيت و تعين آنرا حاصل نميكرد ، چنانچه در امثال عَرَضيه ميگوئيم كه اگر آفتاب در آئينه قرمز نتابد نور قرمز ظهور و بروزي پيدا نميكند اما اگر آفتاب هم نباشد نور قرمز از آئينه ظهور و بروزي نخواهد داشت چنانكه در تاريكي رنگ آئينه را تميز نميدهي پس آئينه بمنزله قابليت است و نور آفتاب بمنزله فعل فاعل كه هر دو بايد با هم جمع شوند تا آنكه نور قرمز ظاهر شود پس نور آفتاب صورت قرمزي نميگيرد مگر در اين مقام و آفتاب بمنزله پدر است و نور او بمنزله نطفه پدر و قابليت آئينه بمنزله رحم مادر كه آن نور كه از خود هيچ رنگ و خصوصيت ندارد در اينجا صورت ميگيرد و برنگ قرمزي بروز ميكند و اين است كه همه صورتگريها در مقام قابليت است كه بمنزله ام است چنانكه خداوند فرموده يصوّركم في الارحام كيف يشاء و نطفه پدر آبي است يكرنگ نه اختصاص بذكَر دارد نه انثي نه زشت است و نه زيبا و نه سعيد است و نه شقي و همه اين خصوصيات در رحم مادر پيدا ميشود .
پس چون اين مطلب را دانستي عرض ميكنم اين بزرگواران در مقام اتحاد صاحب مقام قابليتي هستند و فاعليتي كه جهت مِن نفسه و جهت مِن ربه باشد و البته جهت من ربه اعلي و اشرف است و جهت من نفسه ادني و اخس با اينكه هر دو لازم و ملزوم يكديگرند و از هم منفك نميشوند و محال است كه جهت فاعل بي جهت قابل موجود شود معذلك بعد از آنكه شيء موجود شد مرتبه جهت فاعل او بالاتر است از مرتبه جهت مفعول و جهت مفعول حيث ام است و جهت فاعل حيث اب و مولودي كه از تركيب آن دو حاصل ميشود فرزند آن دو تا است كه برزخ مابين آن دو است ، پس در اين بزرگواران بمقتضاي قول خداوند كه فرمود [ص 299] مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ لايبغيان و تفسيري كه از آلمحمد عليهم السلام در اين آيه مباركه رسيده ميگوئيم كه مراد از بحرين حضرت امير و حضرت فاطمه صلوات الله عليهما هستند و مراد از برزخ بين آن دو پيغمبر صلي الله عليه و آله است كه متولد از آن دو بزرگوار شده است يعني جامع مقام ولايت و عصمت هر دو است و فرزند آن دو است كه بسبب آن بزرگوار الفت ميان آن دو حاصل شده و بغي بيكديگر نميكنند ، چنانكه در ظاهر ملاحظه ميكني كه زن و شوهر همين كه صاحب فرزند شدند الفت و محبت ديگر در ميان آن دو پيدا ميشود كه بغي و ظلم بيكديگر نميكنند ، و در عرصه حقيقت هم مقام جامعيت البته باعث تأليف مقامات انفراد است چنانكه آب و آتش و هوا و خاك دشمن يكديگرند اما همين كه با هم جمع شدند و طبيعت خامسه كه برزخ بين آنها است بآنها متعلق شد پس نباتي حاصل شد يا حيوان يا انسان آن مقام خامس البته باعث تأليف آنها ميشود و منع ميكند هر يك آنها را از ظلم بديگري . خلاصه پس حضرت فاطمه سلام الله عليها مقام قابليت است و رحم ام است از براي همه معصومين سلام الله عليهم و اين بزرگوار است زيت قابليت ايشان كه فرمود يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار پس همين كه مسّ نار ولايت باو رسيد روشن ميشود بنور پيغمبر صلي الله عليه و آله پس افاضه نور ميكند و زهره زهراء ميشود ، و اين است باز كه اين معصومه را در اخبار ليلة القدر خواندهاند زيرا كه ليلة القدر مقام قابليت است كه اولا نسبت بمقام فاعل كه مقام نهار است اين مقام ليل است اگر چه ليلش هم مثل نهار است و در باب ليلة القدر در حديث ميفرمايد يومها كليلتها پس
شبم بروي تو روز است و روز من بتو روشن و اِن هجرتِ سواءٌ عشيّتي و غداتي [ص 300]
ولي بالنسبه كه بسنجي البته مقام اين معصومه ادني است و مقام ساير ايشان اعلي است پس اين است كه ليل خوانده شده و تقديرات همه در اين مقام ميشود چنانكه در رحم مادر تصوير ميشود ، و در يكي از رسائل كه بخواهش جناب ميرزا آقاي سلماسي سلمه الله نوشته شده است اين مطلب بتفصيل ذكر شده . خلاصه كه اين معصومه (ص) باين جهات و جهات ديگر مكنّاة بامّ ابيها شده است و همه از همند و هر اسم هم كه بر سر خود خواسته باشند بگذارند تأويلات و معاني صحيحه دارد كه خود ايشان ميدانند .
مسأله پنجاه و هفتم - مرحوم مجلسي اعلي الله مقامه روايت كرده كه شخصي بخدمت حضرت صادق صلوات الله عليه عرض نمود كه سبب تخلف كردن محمد بن حنفيه از حضرت سيدالشهداء عليه السلام در وقتي كه متوجه سفر عراق گرديد چه بود ؟ حضرت فرمود كه بگويم بتو سخني كه ديگر از اين مقوله سؤال نكني ، چون حضرت امام حسين عليه السلام عازم عراق شدند نامهٔ باين مضمون نوشتند : بسم الله الرحمن الرحيم اين نامهايست از حسين بن علي بن ابيطالب بسوي بنيهاشم ، اما بعد بدرستيكه هر كه بمن ملحق شود شهيد خواهد شد و هر كه تخلف نمايد رستگار نخواهد شد و السلام . اولا چرا امام عليه السلام جواب سائل را بطور وضوح نفرمودند بلكه بطريق كنايه و ابهام فرمودند و ثاني چرا سائل را از اين مقوله سؤال نهي نمودند و مقصود امام عليه السلام از اين جواب چه بود ، و ظاهر جواب هم كه ابدا بفضل و شأن محمد بن حنفيه دلالتي ندارد بلكه علي الظاهر خلافش مفهوم است با آنكه در عظم و جلالت او علما سخني ندارند ، مستدعي است كه جواب مسأله را كما هو حقه بيان فرمائيد .
[ص 301] جواب - در بحار در جلد نهم در باب احوال اولاد حضرت امير عليه السلام روايت نموده است بسندش عن حمزة بن حمران عن ابيعبدالله عليه السلام قال ذكرنا خروج الحسين و تخلف ابن الحنفية عنه قال قال ابوعبدالله عليه السلام يا حمزة اني ساحدّثك في هذا الحديث و لاتسأل عنه بعد مجلسنا هذا ، ان الحسين لما فصل متوجها دعا بقرطاس و كتب بسم الله الرحمن الرحيم من الحسين بن علي الي بني هاشم اما بعد فانه من لحق بي منكم استشهد معي و من تخلّف لميبلغ الفتح و السلام . و بعد مجلسي رحمه الله در بيان آن مجملا مينويسد : قوله (ع) « لميبلغ الفتح » اي لميبلغ ما يتمناه من فتوح الدنيا و التمتع بها و ظاهر هذا الجواب ذمّه و يحتمل ان يكون المعني انه عليه السلام خيّرهم في ذلك فلا اثم علي من تخلّف و سيأتي بعض الكلام في ذلك في احوال الحسين (ع) و سنعيد بعض احواله عند ذكر احوال المختار . عرض ميكنم در مقامات مشار اليها بعض اخبار نقل فرموده است ولي بيان و تحقيقي از خود مجلسي بنظر نرسيد و مجال تتبع بسيار هم نيست زيرا كه يوم تاسوعا است و ايام مصيبت و بايد حاضر مجالس ذكر شد .
و عرض ميكنم اولا در جواب اينكه چرا حضرت جواب صريح نفرمودند و چرا سائل را از اين قبيل سؤال نهي فرمودند اينكه بديهي است كه در آن زمان از بنيهاشم و ساير مردم در مدينه و كوفه و ساير بلاد جمع كثيري بودهاند كه از مؤمنين شمرده ميشدند و ابتداءاً هم در ركاب حضرت جمع كثيري كه گويا بالغ بر چهار هزار نفر بودند حاضر بودند و در كوفه شنيدهايد كه جماعت بسيار با مسلم بن عقيل رضوان الله عليه بيعت كردند بلكه از نوع حالت مردم خدمت امام (ع) عرض [ص 302] كردند كه دلهاي ايشان با شما است اما شمشيرهاشان با بنياميه است و غرض آن است كه كساني كه از مؤمنين شمرده ميشدند از هر قبيل بعيد نيست كه بسا صد هزار نفر بودند و بعد از آنكه مأيوس شدند از فتح و ظفر دنيائي آن حضرت را ترك كردند و بسا اغلب منتظر بودند بهبينند بكجا منتهي ميشود كه باز اگر آثار فتحي ميديدند حاضر شوند چنانكه خداوند فرموده و منهم من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأنّ به و ان اصابه فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين تا آنكه حضرت در راه عراق و در كربلا بآن تفصيل كه شنيدهايد بآنها خبر دادند كه نتيجه اين حركت جز شهادت نيست و همان جمع قليلي كه حاضر بودند متفرق شدند و منحصر شدند اصحاب حضرت بهمان هفتاد و دو نفر يا صد و كسري باختلاف روايات تا آنكه اين داهيه عظيمه و مصيبت كبري واقع شد و سيد ساجدين صلوات الله عليه بدون ناصر و معين باقي ماند . در اين صورت ملاحظه كنيد كه تكليف ايشان و ساير ائمه صلوات الله عليهم كه بعد از ايشان بودند چيست ، آيا ميتوانستند در عالم ظاهر يكمرتبه از همه مردم قطع كنند و همه را در حكم كافر و مرتد بشمرند و از همه اِعراض كنند و عيب همه را اظهار فرمايند يا نه ؟ البته سياست ظاهره مقتضي اين امر نيست و بهمين جهت بود كه جد بزرگوارش اميرالمؤمنين (ع) با مردم مدارا فرمود و سلوك كرد و عيوب آنها را پنهان ميداشت و متعرض منافقين آنها نميشد زيرا كه اگر بناي سختگيري ميگذاشت رشته اسلام از هم گسيخته ميشد چنانچه فاطمه زهرا سلام الله عليها از همين قبيل اعتراضات بصورت ظاهر ميفرمود و در اين اثنا صداي اذان و شهادت برسالت بلند شد [ص 303] حضرت امير (ع) فرمود يا فاطمه آيا راضي ميشوي كه اين صدا خاموش شود ؟ پس باين جهت بود كه حضرت صبر فرمود .
حالا يك قدم ديگر كه پيش ميآئي باز مسأله بهمين منوال است ، اين جمع كثير از مسمّين بشيعه كه گرد سيد ساجدين عليه السلام و ائمه بعد از آن بزرگوار بودند اكثر يا كساني بودند كه در زمان حضرت سيدالشهداء (ع) بودند و از نصرت آن حضرت تقاعد ورزيدند و يا از اولاد آنها بودند و بستگان آنها ، پس در اين صورت اگر اين بزرگواران همه را از خود دور ميفرمودند و مذمت كل را علانيه ميفرمودند البته لواي تشيع در ظاهر ميخوابيد و ناچار بودند از اينكه باز مدارا كنند و آنها را بخود بخوانند و از خود بشمرند تا باز بلكه تائب و نادم و متنبه شوند و ايمانشان قوت گيرد و اگر خود ايشان ضعيف باشند بلكه فرزندان مؤمنين از ايشان حاصل شود و البته هم حاصل ميشد مثل همه مؤمنيني كه در آن زمان و زمانهاي بعد بودند و البته در اخبار ديدهايد كه خداوند و حجتهاي خدا با پدران نيكي ميكنند بجهت صلاح فرزندان ، و فرمودند كه منع نكرد اميرالمؤمنين عليه السلام را از كشيدن شمشير مگر آيهٔ در كتاب خدا كه فرمود لو تزيّلوا لعذّبنا الذين كفروا و مراد آن است كه چون نطفههاي مؤمنين در اصلاب منافقين هست اين است كه خداوند نخواسته كه آنها هلاك شوند تا آن وقتي كه نطفههاي مؤمنه بيرون آيند ، و چنين است امر در اين مقام ، و اي چه بسيار از مردم كه بواسطه همين تقاعدي كه كردند و ندامت و انفعال براي آنها حاصل شد بعد از آن بمقامات رسيدند و اي چه بسيار كه بواسطه مشاهده مظلوميت و مقهوريت ايشان محبت و ولايت ايشان قوت گرفت چنانكه الآن بسياري از مردم بهمين جهات اهل ولايت [ص 304] ميشوند و از همين باب است كه حضرت سيدالشهداء (ص) شافع مذنبين است . پس باين جهات و جهات ديگر كه خودشان ميدانند مقتضي نبود كه آن حضرت يكمرتبه زبان بطعن و لعن عامه شيعه بگشايد و همه را از خود مأيوس و معرض فرمايد ، پس بمدارا و ملايمت با ايشان سلوك ميفرمود و عيب آنها را پنهان ميفرمود و راضي نميشد كه از اين مطلب سؤال و جوابي بطور وضوح بشود و در تحت قول خداوند واقع شود كه ان الذين يحبّون ان تشيع الفاحشة في الذين آمنوا لهم عذاب اليم في الدنيا و الآخرة و الله يعلم و انتم لاتعلمون پس اين فاحشه بزرگ را كه اكثر مبتلي شده بودند پنهان ميداشت تا اينكه شايع نشود و پرده بر اين عمل قبيح ايشان كشيده باشد .
و اما در باب محمد بن حنفيه رضوان الله عليه خاصة و آنچه مجلسي مرحوم نوشته است انصاف اين است كه محل تأمل است . اما آنچه نوشته است كه احتمال ميرود كه حضرت ايشان را مخير فرموده و اثمي بر ايشان در عدم خروج نيست ، در اين مقام يك حديث نقل ميكنم تا بر حقيقت مطلب واقف شوي ، مجلسي مرحوم روايت كرده است كه بعد از ورود حضرت بكربلا و نزول حر بن يزيد و دعا الحسين (ع) بدوات و بيضاء و كتب الي اشراف الكوفة ممن كان يظن انه علي رأيه : بسم الله الرحمن الرحيم ، من الحسين بن علي الي سليمان بن صرد و المسيب بن نجية و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و جماعة المؤمنين ، اما بعد فقد علمتم ان رسول الله قد قال في حيوته من رأي سلطانا جائرا مستحلا لمحرم ( لحرم خ ) الله ناكثا لعهد الله مخالفا لسنة رسول الله يعمل في عباد الله بالاثم و العدوان ثم لميغير بقول و لا فعل كان حقيقا علي الله ان يدخله مدخله ، و قد علمتم ان هؤلاء القوم قد لزموا طاعة [ص 305] الشيطان و تولّوا عن طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطّلوا الحدود و استأثروا بالفيء و احلّوا حرام الله و حرّموا حلاله (ظ) و اني احق بهذا الامر لقرابتي من رسول الله صلي الله عليه و آله و قد اتتني كتبكم و قدمت عليّ رسلكم ببيعتكم انكم لاتسلّموني و لاتخذلوني فان وفيتم لي ببيعتكم فقد اصبتم حظّكم و رشدكم و نفسي مع انفسكم و اهلي و ولدي مع اهاليكم و اولادكم فلكم بي اسوة و ان لمتفعلوا و نقضتم عهودكم و خلفتم بيعتكم فلعمري ما هي منكم بنكر لقد فعلتموها بابي و اخي و ابن عمي و المغرور من اغترّ بكم فحظّكم اخطأتم و نصيبكم ضيّعتم و من نكث فانما ينكث علي نفسه و سيغني الله عنكم و السلام . عرض ميكنم بديهي است كه اين امر امري نبود كه تكليف بنيهاشم با غير ايشان فرق داشته باشد و البته ميبايست همه كس بهمين منوال كه در اين كتاب مبارك فرموده است از انكار منكر و نصرت آن حضرت عمل نمايد و جهت ندارد كه بنيهاشم خاصة از اين حكم معاف باشند چگونه و حال آنكه خود آن حضرت و جماعتي از بنيهاشم كه در ركابش حاضر بودند معاف نبودند و رسول خدا (ص) در خواب بآن حضرت فرمود كه خداوند خواسته است كه تو را شهيد ببيند ، پس مراد تخيير نيست بلكه غناي خود را باين طور اظهار فرموده چنانكه در اين كتاب نيز فرمود و سيغني الله عنكم و مراد از نرسيدن بفتح هم مخصوص بفتح دنيا نيست چنانچه مجلسي فرموده بلكه مطلق است چنانكه در اين كتاب هم فرموده فحظكم اخطأتم و نصيبكم ضيّعتم و من نكث فانما ينكث علي نفسه و بديهي است كه اين تهديد و وعيد فقط براي نرسيدن بفتوح و تمتّعات دنيوي نبوده و آن حضرت نظري باين امور نداشته است و خود اين كلام مبارك [ص 306] شاهد اين معني است كه فتح خود و حاضرين ركاب خود را در شهادت شمرده است و هر كه تخلف نمود از اين فتح بيبهره است ، پس چه ربطي بفتوح دنيويه و تمتع بدنيا دارد ؟ بلكه شايد اشاره باشد بقول خداوند كه فرمود به پيغمبر خود صلي الله عليه و آله انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدّم من ذنبك و ما تأخّر پس حقيقت فتح و ثمره و نتيجه آن مغفرت است نه عيش دنياي دون ، پس البته دليل تخيير براي عامه بنيهاشم كه نيست .
و اما نسبت بمحمد حنفيه خاصة اگر چه از حديثي ظاهر ميشود كه كأنه او را مخيّر فرمود يا آنكه بگوئيم مخصوصا امر بتوقف فرموده است بجهت مصالحي چنانكه در بحار نيز روايت ميكند در كيفيت خروج حضرت از مدينه و عرضهائي كه محمد حنفيه خدمت آن حضرت كرد و جوابها كه آن حضرت فرمود تا اينكه ميگويد : فقطع محمد بن الحنفية الكلام و بكي فبكي الحسين معه ساعة ثم قال يا اخي جزاك الله خيرا فقد نصحت و اشرت بالصواب و انا عازم علي الخروج الي مكة و قد تهيّأت لذلك انا و اخوتي و بنو اخي و شيعتي و امرهم امري و رأيهم رأيي و اما انت يا اخي فلا عليك ان تقيم بالمدينة فتكون لي عينا عليهم لاتخفي عني شيئا من امورهم . عرض ميكنم ظاهر فرمايش آن حضرت فلا عليك ان تقيم محتمل افاده تخيير است ولي محتمل امر باقامت هم هست چنانكه خداوند فرموده اذا ضربتم في الارض فلا جناح عليكم ان تقصروا من الصلوة كه بحسب ظاهر افاده تخيير ميكند ولي معذلك در موقع امر است و بر مسافر فرض است كه نماز را تقصير كند ، پس اين عبارت هم از آن قبيل باشد ، ولي بقرينه ساير اخبار همچه معلوم است كه در مقام تخيير است ، ولي اشكالي كه هست اين است كه آيا تخييري [ص 307] است كه واقعا مخير بوده و حركت و اقامت او علي السواء بود يا آنكه از قبيل تخييري باشد العياذ بالله من افتتانه و امتحانه كه در شب عاشورا همه اصحاب و اخوان را تخيير فرمود بلكه رخصت داد و فرمود بعد از كلامي كه آگاه باشيد من گمان نميكنم براي خودمان روزي از شر اين جماعت ، آگاه باشيد كه من بشما اذن دادم پس همه برويد و همه را حلال كردم كه هيچ حرجي از جانب من بر شما نيست و ذمهدار من نباشيد اينك شب همه را فرا گرفته آنرا جمل خود بگيريد و برويد ، و بعد هر يك از اخوان و بني عمّ و اصحاب آن حضرت جوابي عرض كردند و قبول رفتن ننمودند ، پس رو به بني عقيل كرد و فرمود بس است شما را از قتل بمسلم بن عقيل پس برويد كه من شما را رخصت دادم ، و باز قبول نكردند در اين وقت كسي بمحمد بن بشر حضرمي گفت كه پسرت در سرحد ري اسير شده است جواب داد كه نزد خداوند احتساب ميكنم و دوست نميدارم كه او اسير باشد و من زنده باشم حضرت شنيد و فرمود خدا تو را رحمت كند بيعت من بر تو حلال برو و پسرت را خلاص كن ، عرض كرد درندگان صحرا مرا زنده بخورند اگر از تو جدا شوم . خلاصه عرضم اين است كه از اين قبيل امتحانات در هر مقام ميفرمود و پناه ميبريم بخدا از اينكه از امتحان با غش درآئيم ، پس اگر فرمايش حضرت بمحمد بن حنفيه هم از باب امتحان بوده كه فرمود لا عليك ان تقيم بالمدينة و نرفته است كه مؤيد همان ذَمّي است كه ظاهر از دستخط حضرت است به بنيهاشم ، و اگر چنانچه واقعا ميخواستهاند كه توقف داشته باشد خدا دانا است و در بحار نقل نموده است كه سيد مهنّا بن سنان از علامه حلي قدس الله روحهما سؤال نمود در ضمن سؤالاتي كه چه ميفرمايد سيد ما در باب [ص 308] محمد بن حنفيه كه آيا قائل بامامت زينالعابدين عليه السلام بود و چگونه تخلف كرد از حسين عليه السلام و همچنين عبدالله بن جعفر ، پس علامه (ره) جواب نوشت كه ثابت شده است در اصل امامت كه اركان ايمان توحيد است و عدل و نبوت و امامت و سيد محمد بن حنفيه و عبدالله بن جعفر و امثال ايشان قدرشان اجل و شأنشان اعظم بود از اعتقاد خلاف حق و خروج ايشان از ايمان كه بآن حاصل ميشود اكتساب ثواب دائم و خلاص از عقاب ، و اما تخلف او از نصرت حسين (ع) پس نقل شده است كه مريض بود و در غير او احتمال ميرود كه عالم نبودند بآنچه واقع ميشود بر مولاي ما حسين (ع) از قتل و غير آن و بنا گذارده بودند بر آنچه رسيده بود بايشان از كتب مكاران بسوي آن حضرت و توهم كرده بودند كه آن حضرت را نصرت خواهند كرد .
عرض ميكنم ظاهر اخبار بعضي دلالتها دارد ولي چون احتمالات قائم است نميتوان بر سبيل قطع چيزي گفت ، مثلا در جنگ صفّين روايت ميكنند كه اميرالمؤمنين (ع) محمد حنفيه را بجنگ فرستاد و چند مرتبه بر ميمنه و ميسره و قلب حمله برد و شمشير بسيار زد و جراحات بسيار برداشت و هر مرتبه ميآمد و اظهار عطش ميكرد و پدر بزرگوار باو مرحمت ميفرمود و آب ميخورانيد و باقي آب را ميان زره و پوست بدن ميريخت و باز ميفرمود حمله كن تا آنكه در آخر مراجعت كرده و گريه ميكرد حضرت فرمود گريه تو از چيست فرح است يا جزع ؟ عرض كرد اي پدر بزرگوار چگونه گريه نكنم و حال اينكه مرا سه مرتبه عرضه بمرگ نمودي و خداوند مرا سالم داشت و مجروح شدهام چنانكه ميبيني و هر چه برگشتم كه يك ساعت مرا از جنگ مهلت بدهي ندادي و اين دو برادر من حسن و حسين هستند امر نميكني آنها را بجنگ ، [ص 309] اميرالمؤمنين عليه السلام برخاست و روي او را بوسيد و فرمود اي فرزند تو پسر مني و اين دو دو پسر رسول خدا هستند آيا حفظ نكنم آنها را از قتل ؟ عرض كرد بلي اي پدر بزرگوار خداوند مرا فداي تو و فداي آن دو كند از هر سوئي . عرض ميكنم ظاهر اين وضع عرض اگر چه محتمل است كه از جهت قصور در مقامات معرفت و ولايت باشد ولي احتمال هم ميرود كه مقصود اظهار شأن و فضل آن دو بزرگوار بوده و وقتي بمحمد گفتند چرا پدرت تو را بجنگ ميفرستاد و حسن و حسين عليهما السلام را نميفرستاد فرمود آن دو دو چشمش بودند و من دست او بودم و انسان دو چشم را بدستش نگاه ميدارد و وقتي هم همان جواب كه پدر بزرگوارش فرمود داد و نيز در بحار روايت كرده است كه وقتي اميرالمؤمنين (ع) ميخواست زني را سنگسار كند و امر فرمود حفيرهٔ كندند و او را در آن حفيره دفن فرمود پس بر قاطر خود سوار شد و فرياد كرد كه اي مردم خداوند بسوي پيغمبر (ص) عهد فرموده و پيغمبر (ص) بسوي من عهد فرموده است كه اقامه حد نكند هر كه از خدا بر او حدي مثل اين حد كه بر اين زن است باشد اقامه حد بر اين زن نكند در اين وقت همه مردم منصرف شدند مگر اميرالمؤمنين و حسن و حسين صلوات الله عليهم و آن بزرگواران اقامه حد فرمودند و با ايشان غير ايشان نبود ، راوي گويد كه محمد بن اميرالمؤمنين از جمله مردمي بود كه منصرف شدند و براي حد نايستادند . و از اين اخبار بعضي مطالب ظاهر ميشود كه حاجت بشرح نيست .
و بعد از سيدالشهداء صلوات الله عليه چندين حديث وارد شده است باين مضمون كه در مدينة المعاجز روايت ميكند بسندش عن ابيجعفر عليه السلام قال لما قتل الحسين عليه السلام ارسل محمد بن [ص 310] الحنفية الي علي بن الحسين (ع) فخلا به فقال له يا بن اخي قد علمت ان رسول الله (ص) دفع الوصية و الامامة من بعده الي اميرالمؤمنين (ع) ثم الي الحسن ثم الي الحسين و قد قتل ابوك رضي الله عنه و صلي علي روحه و لميوص و انا عمك و صنو ابيك و ولادتي من عليّ و في سني و قدمتي احق بها منك في حداثتك فلاتنازعني في الوصية و الامامة و لاتحاجّني ، فقال له علي بن الحسين يا عم اتّق الله و لاتدّع ما ليس لك بحق اني اعظك ان تكون من الجاهلين ان ابي (ع) يا عم اوصي اليّ قبل ان يتوجه الي العراق و عهد اليّ في ذلك قبل ان يستشهد بساعة و هذا سلاح رسول الله (ص) عندي فلاتتعرض لهذا فاني اخاف عليك نقص العمر و تشتيت الحال ان الله عز و جل جعل الوصية و الامامة في عقب الحسين فاذا اردت ان تعلم فانطلق بنا الي الحجر الاسود حتي نتحاكم اليه و نسأله عن ذلك ، قال ابوجعفر (ع) و كان الكلام بينهما بمكة فانطلقا حتي اتيا الحجر الاسود فقال علي بن الحسين لمحمد بن الحنفية ابدأ انت فابتهل الي الله عز و جل و سله ان ينطق لك الحجر ثم سل (ظ) فابتهل محمد بن الحنفية في الدعاء و سئل الله ثم دعا الحجر فلميجبه فقال علي بن الحسين يا عم لو كنت وصيا و اماما لأجابك قال له محمد فادع الله انت يا بن اخي و سله فدعا الله علي بن الحسين بما اراد ثم قال اسألك بالله الذي جعل فيك ميثاق الانبياء و ميثاق الاوصياء و ميثاق الناس اجمعين لما اخبرتنا من الوصي و الامام بعد الحسين بن علي (ع) قال فتحرك الحجر حتي كاد ان يزول عن موضعه فأنطقه الله عز و جل بلسان عربي مبين فقال اللهم ان الوصية و الامامة بعد الحسين بن علي بن فاطمة بنت رسول الله (ص) لك [ص 311] قال فانصرف محمد بن علي و هو يتولّي علي بن الحسين . عرض ميكنم حديث محاكمه محمد بن حنفيه و علي بن الحسين عليهما السلام نزد حجر الاسود بچندين سند و الفاظ مختلفه روايت شده است و حاصل همه همين است كه حجر الاسود تصديق شهادت علي بن الحسين (ع) را نموده و محمد قبول نمود و مقرّ بامامت آن حضرت شد و اين اخبار بظاهر دالّ بر قصور معرفت محمد هست اما يكي از روايات كه در اين باب وارد شده در مدينة المعاجز از خرائج از ابيخالد كابلي است كه ميگويد محمد مرا فرستاد خدمت حضرت علي بن الحسين (ع) و گفت بگو كه من بزرگتر اولاد اميرالمؤمنين هستم بعد از برادرانم حسن و حسين و من احقّ باين امر هستم از تو پس سزاوار است كه تسليم كني براي من و اگر ميخواهي حَكَمي را اختيار كن محاكمه كنيم و من رفتم و عرض كردم و حضرت قبول فرمود و حجر الاسود را حكم قرار داد تا بعد از آنكه نزد حجر حاضر شدند و من با آن دو بودم و حجر شهادت بامامت علي بن الحسين (ع) داد و محمد قبول كرد و پاي آن حضرت را بوسيد و عرض كرد امر براي تو است ، بعد ابوخالد ميگويد كه ابنحنفيه اين كار را كرد بجهت ازاله شكوك در اين باب . و از اين قول ابوخالد ظاهر ميشود كه محمد خودش شبهه نداشت ولي جهت ازاله شكوك اين كار كرده . و سيد هاشم رحمه الله اختلاف روايات اين مطلب را از كثرت ناقلين و توفّر دواعي بر نقل آن شمرده و زياده و نقصان را از كثرت روات دانسته است ولي آنچه بنظر قاصر ميرسد اين است كه گويا اين امر دو مرتبه واقع شده زيرا كه در روايت اولي و بعض روايات ديگر است كه اين سؤال و جواب بين ايشان در خلوت بود و ديگري با ايشان نبود و در حين محاكمه هم معلوم [ص 312] نيست كه ديگري با ايشان بوده و در روايت ابوخالد است كه من با ايشان بودم بلكه رشيد هجري و يحيي بن امالطويل روايت ميكنند كه در نزد منازعه خلق كثيري نزد ايشان جمع شدند پس معلوم است كه دو مرتبه بوده ، از اين گذشته كه در مدينة المعاجز از مبرد در كامل روايت ميكند كه ابوخالد كاملي (كذا) بمحمد بن حنفيه گفت كه آيا مخاطبه ميكني پسر برادرت را طوري كه او مثل آن با تو مخاطبه نميكند محمد گفت كه پسر برادرم مرا نزد حجر الاسود بمحاكمه برد و گمان ميكرد كه حجر را بسخن درميآورد پس من با او رفتيم بسوي حجر و شنيدم از حجر كه ميگفت تسليم كن امر را بسوي پسر برادرت كه او احق است بآن از تو ، پس ابوخالد امامي شد . و از طرق خودمان نيز در بحار از كشّي روايت ميكند بسندش از ابيجعفر (ع) كه ابوخالد روزگاري خدمت محمد بن حنفيه را ميكرد و شك نداشت كه او امام است تا آنكه روزي نزد او آمد و گفت جعلت فداك براي من حق خدمت و مودّت و انقطاعي است پس سؤال ميكنم از تو بحرمت رسول خدا (ص) و اميرالمؤمنين (ع) مگر اينكه خبر بدهي بمن كه توئي امام كه خداوند طاعت او را بر خلق فرض فرموده ؟ محمد گفت مرا قسم بعظيم دادي امام علي بن الحسين (ع) است بر من و بر تو و بر هر مسلمي . عرض ميكنم اين حديث كشّي هم قرينه صحت كلام مبرد است در كامل و در آنجا تصريح كرد كه محمد براي ابوخالد نقل كرد كه ما محاكمه نزد حجر الاسود نمودهايم ، پس ظاهر اين است كه مرتبهٔ در سابق اتفاق افتاده كه ابوخالد از آن مطلع نبوده تا آنكه در روايتي كه خودش رسالت ميكند و با ايشان بود تا آنكه محاكمه فرمودند و بعد ميگويد جهت ازاله شكوك اين كار كرد معلوم است كه اين مرتبه ثاني [ص 313] است كه بعد از آنكه ازاله شك محمد در خلوت شده بود نيز در جلوت بهمان منوال بصورت منازعه و محاكمه عمل نمودند تا ازاله شك ديگران بشود .
خلاصه كه ظاهر از روايات اين است كه محمد چندي عارف بامام خود نبود حتي آنكه در بحار نقل ميكند : قال الصادق (ع) مامات محمد بن الحنفية حتي اقرّت لعلي بن الحسين عليهما السلام و كانت وفاة محمد بن الحنفية سنة اربع و ثمانين من الهجرة . عرض ميكنم از اين حديث ظاهر ميشود كه بيست و چهار سال تقريبا بعد از سيدالشهداء (ع) عمر كرد و اقرار بامامت علي بن الحسين (ع) را هم در اواخر عمر نموده و همه اينها در ظاهر دليل قصور معرفت است اما معذلك خدا دانا است و شاعر گفته است كه « كار پاكان را قياس از خود مگير » و هيچ بُعد ندارد كه همه اينها از تقيه بوده چنانكه سالها سيد ساجدين صلوات الله عليه بعد از پدر بزرگوارش ساكت بود و زينب خاتون از جانب آنحضرت تكلم ميكرد و ابلاغ امر مينمود و اين بجهت پنهان نمودن امر امامت بود پس ممكن است كه محمد هم اقرار خود را بامامت آن حضرت اظهار نميكرد بلكه باك نداشت كه مردم او را امام بخوانند محض اينكه وجود مبارك سيد ساجدين (ع) محفوظ بماند و قرينه اين تقيه و كتمان همان است كه در روايت كشّي است كه بعد از آنكه ابوخالد محمد را قسم بحرمت رسول خدا و اميرالمؤمنين (ع) داد محمد گفت « قسم بعظيم دادي » و آنوقت اظهار امامت حضرت علي بن الحسين (ع) را نمود ، پس معلوم است كه بيشتر زمان كتمان محمد از تقيه بوده است و الا ميدانست كه امام او كيست .
و در اينكه فضل و علم و زهد و ورع و شجاعت محمد بن حنفيه بسيار بود سخني نيست حتي اينكه بعضي حكايت ميكنند كه از [ص 314] كمال شجاعت زرهي را گرفته با دست پاره كرد و باين واسطه ناخنهاي ايشان صدمه خورد و بهمين سبب معذور از جهاد شد ، و از علوم بعض مغيّبات را باو تعليم فرموده بودند چنانكه روايت ميكنند از ابن ابيالحديد كه بعد از آنكه علي (ع) رحلت فرمود محمد بن علي آمد نزد حسن و حسين و عرض كرد بايشان كه ميراث مرا از پدر عطا كنيد ايشان فرمودند تو ميداني كه پدرت صفراء و بيضائي بجا نگذاشت عرض كرد اين را ميدانم و ميراث مال طلب نميكنم ولي ميراث علم ميخواهم ، تا آنكه روايت ميكند از جعفر بن محمد (ع) كه آن دو بزرگوار صحيفهٔ باو دفع فرمودند كه اگر بيشتر از آن از علم او را مطلع كرده بودند هلاك ميشد و در آن صحيفه ذكر دولت بنيعباس بود . خلاصه عرضم اين است كه فضل محمد بن حنفيه بسيار بوده است و شايد اوايل زمان شهادت سيدالشهداء (ع) معرفت تامّه بحضرت سجاد نداشته ولي بعد عارف شد و مقرّ بامامت آن حضرت بود و علي ايّ حال فضل و معرفت او بدرجه حضرت عباس رضوان الله عليه مشكل رسيده باشد و البته اگر حاضر شده بود در كربلا و جان خود را نثار قدم برادر بزرگوار روحي و روح العالمين فداه ميكرد اولي و اشرف و افضل بود و الله العالم .
مسأله پنجاه و هشتم - در اخبار وارد است كه ميفرمايند ماوصل اليكم من فضلنا الا الف غير معطوفة و در بعض نسخ بجاي غير معطوفة غير مقطوعة است چنانچه شيخ طريح نجفي در مجمع نقل نموده . بهر حال مراد از اين كلمه مباركه چيست و صورت الف غير معطوفه چطور است شكلاً مرقوم فرمائيد .
جواب عرض ميكنم اصل حديث شريف در بادي نظر ديده نشد [ص 315] ولي در عبارات مشايخ اعلي الله مقامهم مكرر روايت شده است و بلفظ معطوفة روايت ميفرمايند و صحيح است چون الف را در خط كوفي كه معمول آن زمان بوده است اين طور
مينوشتند كه بعد از آنكه خط از اَمام بوَراء كشيده ميشد اسفل آنرا رو بيمين ميكشيدند و اين الف معطوفه است و اگر بيمين كشيده نشود چون الفي كه در خط نسخ معمول شده غير معطوفهاش ميگويند . و مراد بحسب ظاهر آن است كه از حروف فضايل ما بيش از يك حرف ناقص ظاهر نشده است ، و اشاره باصل مراد از اين فرمايش بحسب فهم ناقص ما آن است كه اصل الف حرف توحيد است و آلاء خداوند عالم است چنانكه در اخبار فرمودهاند و در آن از صفات توحيد بسياري ظاهر شده است كه مبدئيت باشد و وحدت و استقامت و هر حرفي متصل بآن ميشود و آن متصل بهيچ حرف نميشود چنانكه همه خلق محتاج بتمسك و اعتصام بخداوندند و خداوند محتاج باحدي نيست ، و در اين مطلب هم شبهه نيست كه همه فضل آلمحمد عليهم السلام از خداوند است و ظهور نور پروردگار در ايشان ، نهايت در مراتب وجود ايشان در هر مقامي بصورتي جلوه ميكند و همه از خدا است و ما كان من حسنة فمن الله و ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي و اوحينا اليك روحا من امرنا ماكنت تدري ما الكتاب و لا الايمان خلاصه كه هر خيري در ايشان هست از خداوند عالم است جل شانه و شبهه در اين مطلب نيست ولي ظهور آيات خداوند بحسب ظهور مظاهر آيات است و اگر مظاهر آيات ظاهر نشود نفس آيات غيب و مختفي خواهد بود ، آيا نميبيني كه روح با آنكه خلقت آن سابق بر اين بدن است بچندين هزار سال معذلك اگر بدن كه مظهر او است نباشد يا پنهان باشد از براي روح ظهوري [ص 316] نخواهد بود و در مكمن خفا ميماند ، و وجودات مقدسه آلمحمد عليهم السلام كه مظاهر و مجالي آيات خداوندي هستند چون در دولت باطل ظهور و بروز تامي براي خود اظهار نكردهاند اين است كه آيات خداوند هم هنوز در پرده خفا است و ايمان مؤمنين بخداوند ايمان بغيب است كه فرمود الذين يؤمنون بالغيب و از حضرت صادق (ع) سؤال كردند از قول خداي عزوجل الم ذلك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتقين الذين يؤمنون بالغيب فرمود متّقون شيعه علي عليه السلامند و غيب آن حجت غايب است و شاهد اين قول خداي تعالي است و يقولون لولاانزل عليه آية من ربه فقل انما الغيب لله فانتظروا اني معكم من المنتظرين . عرض ميكنم پس چون وجود مقدس ايشان غيب است اين است كه آيت خداوند هم غيب خواهد بود و گمان مكن كه براي ساير ائمه صلوات الله عليهم در آن زمان ظهوري بوده است و اگر ظهور تامي داشتند اينهمه سؤال از ظهور قائم (ع) نميشد و اين است كه خداوند ميفرمايد يريد الله ان يحقّ الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين و از حضرت ابيجعفر عليه السلام از تفسير اين آيه سؤال كردند فرمود تفسير آن در باطن يريد الله است پس بدرستيكه آن چيزي است كه خدا اراده دارد اما هنوز نكرده است ، و اما قول او يحقّ الحق بكلماته يعني احقاق ميكند حق آلمحمد را بكلماتش و كلمات او در باطن علي (ع) است و او كل آن است ، و يقطع دابر الكافرين مراد بنياميهاند كه خداوند عقبه آنها را قطع ميكند ، و اما قول خداوند ليحقّ الحق يعني تا اينكه احقاق كند حق آلمحمد را وقتي كه قائم برميخيزد ، و يبطل الباطل يعني قائم (ع) بنياميه را ابطال ميكند . و همچنين خداوند ميفرمايد هو الذي [ص 317] ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون و حضرت ابيعبدالله (ع) در تفسير آن فرمود كه بخدا قسم تأويل آن هنوز نازل نشده و نازل نميشود تا آنكه قائم بيرون آيد .