خلاصه كه مهما امكن مؤمن از اين كار بايد احتراز نمايد و اگر احيانا ناچار شد نيت خود را خير قرار دهد و سعي كند كه در هر حال خيراتي كه كفاره اين عمل است بجا بياورد و بدوستان و اخوان خود مواسات كند سهل است كه اعوان و انصار خود را از دوستان قرار دهد كه هم فايدهٔ بآنها برساند و هم در نيتي كه دارد از نيكي بساير اخوان با او همراهي كنند زيرا كه اگر اعوان او از دشمنان شدند با دوستان بد ميكنند و وبال عمل آنها راجع باو ميشود پس اعوان خود را از دوستان قرار دهد كه موافق نيت او عمل كنند و در حال خود ملاحظه كند اگر ميتواند طوري كه رضاي خدا و رسول است (ص) رفتار كند مرتكب عمل شود و الا بپرهيزد چنانكه بحضرت امام رضا عليه السلام نوشت شخصي كه من ميترسم بر ضبط عنق خود كه يعني مرا بكشند و سلطان ميگويد كه تو رافضي هستي و شك نداريم كه تو عمل سلطان را ترك كردهٔ بجهت رفضي كه داري ، پس نوشت حضرت كه كتاب تو را فهميدم و آنچه ذكر كردهٔ از خوف بر نفس خودت پس اگر ميداني كه هر گاه متولي عمل شدي عمل ميكني در عمل خودت بآنچه رسول خدا صلي الله عليه و آله امر فرموده و اعوان و كتّاب تو هم اهل ملت تو ميشوند و هر گاه چيزي بتو رسيد مواسات ميكني فقراء مؤمنين را تا اينكه مثل يكي از ايشان باشي و اين خير عوض آن شر باشد داخل در عمل بشو و الا فلا و نيز فرمود كه چه منع ميكند ابن ابي‌السمال را كه بيرون بياورد جوانهاي شيعه را كه كفايت بكنند او را آنچه مردم كفايت او را ميكنند و عطا بكند بايشان آنچه بمردم عطا ميكند . خلاصه كه دوست عامل عمل خودش بهتر ميداند كه براي چه ميكند ، اگر مقصود او دست يافتن بر نصرت [ص 265] آل‌محمد (ع) است و اولياء ايشان و تشفي خاطر از اعداء ايشان و از عهده برميآيد بكند و الا فلا .

مسأله پنجاه و يكم - بعضي از اولاد ائمه عليهم السلام كه ناخلف بودند و مخالفت امر ائمه را نموده‌اند و بناحق ادعاي امامت كرده كذب و افترا بر خدا و حجج او بسته‌اند مثل عبدالله افطح و علي بن اسمعيل و جعفر كذاب و امثال آنها آيا ما را لعن و تبري نمودن از ايشان لازم است يا نه ؟

جواب - اولا بدانيد كه اخبار بحسب ظاهر در باب اولاد ائمه (ص) مختلف است ، پس بعض اخبار دلالت ميكند بر اينكه ذريه فاطمه زهرا صلوات الله عليها همه در آخر ناجيند چنانكه در كتاب المبين روايت شده است از حضرت صادق عليه السلام كه در حديثي فرمود : ان فاطمة احصنت فرجها فحرّم الله ذريتها علي النار و فيهم نزلت ثم اورثنا الكتاب الآية ، فان الظالم لنفسه الذي لايعرف الامام و المقتصد العارف بحق الامام و السابق بالخيرات هو الامام ، ثم قال انّا اهل بيت لايخرج احد منا من الدنيا حتي يقر لكل ذي فضل فضله و در حديث ديگر فرمود : انه لم‌تمت نفس منا الا و تدركه السعادة قبل ان يخرج نفَسه و لو بفواق ناقة ، قيل فما فواق ناقه ؟ قال حلابها . پس بمقتضاي اين دو حديث احدي از ايشان نيست مگر اينكه پيش از مرگ سعادت او را دريابد .

ولي بعض اخبار داريم كه بغير اين دلالت ميكند ، من‌جمله حضرت باقر عليه السلام فرمود در قول خداي تعالي ثم اورثنا الكتاب الآية ، فرمود ايشان آل‌محمدند صفوة الله پس بعضي از ايشان ظالم است نفس خود را و او هالك است و بعضي از ايشان مقتصد است و ايشان صالحون هستند و بعضي از ايشان سابقند بخيرات باذن الله پس او علي بن [ص 266] ابيطالب است . و سؤال شد حضرت ابوعبدالله (ع) از اين آيه ثم اورثنا الكتاب الآية ، فرمود چه ميگوئي تو ؟ عرض كرد من ميگويم كه آيه خاص بولد فاطمه است ، پس امام (ع) فرمود اما هر كه شمشير خود را بالا بَرَد و مردم را بخود بخواند بسوي گمراهي از ولد فاطمه و غير ايشان پس او داخل در اين آيه نيست ، عرض كرد پس كه داخل در آن ميشود ؟ فرمود ظالم لنفسه آن كسي است كه نخواند مردم را بضلالت و نه هدايت و مقتصد از ما اهل بيت پس او عارف بحق امام است و سابق بخيرات امام است . و از حسن بن علي الوشا و در نسخهٔ از حسن بن موسي الوشا البغدادي روايت شده است كه گفت در خراسان با علي بن موسي الرضا عليهما السلام بودم در مجلس او و زيد بن موسي حاضر بود و رو بجماعتي در مجلس كرده افتخار بر ايشان ميكرد و نحن نحن ميگفت و حضرت ابوالحسن عليه السلام رو بقومي داشت و حديث ميفرمود ايشان را پس مقاله زيد را شنيد پس ملتفت او شد و فرمود اي زيد آيا مغرور كرده است تو را قول نقل‌كنندگان كوفه كه فاطمه فرج خود را حفظ و حصانت فرمود پس حرام فرمود خداوند ذريه او را بر آتش ؟ پس بحق خدا كه اين نيست مگر براي حسن و حسين و فرزندان بطن فاطمه ، و اما اينكه موسي بن جعفر اطاعت خدا كند و صائم النهار و قائم الليل باشد و تو خدا را معصيت كني ثمّ در قيٰمة سواءاً بيائيد هرائينه تو عزيزتر بر خداي عزوجل خواهي بود از موسي بن جعفر ، بدرستيكه علي بن الحسين عليهما السلام ميفرمود كه براي نيكوكار ما دو نصيب است از اجر و براي بدكار ما دو ضعف است از عذاب ، حسن وشا ميگويد بعد حضرت ملتفت من شد و فرمود يا حسن چگونه ميخوانيد اين آيه را قال يا نوح انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح ؟ [ص 267] عرض كرد بعض مردم ميخوانند عملُ غيرِ صالحٍ ● و هر كه اين طور بخواند او را از پدرش نفي كرده ، حضرت فرمود نه چنين است ، پسر او بود و لكن بعد از آنكه معصيت خداي عزوجل كرد او را از پدر نفي فرمود ، همچنين هر كه از ما اطاعت خداي عزوجل نكند از ما نيست و تو هر گاه اطاعت خداي عزوجل را بكني پس تو از ما اهل بيتي . و در توقيع رفيع است اما آنچه سؤال كردهٔ از آن ارشدك الله و ثبّتك از امر منكرين من از اهل بيت ما و بني عمّ ما ، پس بدانكه ميان خداي عزوجل و احدي قرابتي نيست و هر كه مرا منكر شود پس از من نيست و سبيل او سبيل پسر نوح است ، و اما سبيل عمّ من جعفر و فرزندان او پس سبيل برادران يوسف است عليه السلام ، تا آخر توقيع . عرض ميكنم و ظاهر اين اخبار دلالت ميكند بر امكان هلاكت بعض ايشان .

و شايد كه جمع ميان اخبار باين بيان بشود كه موافق اخبار آل‌محمد عليهم السلام رشته انساب دو رشته است ، رشته‌ايست ذاتي اخروي و رشته‌ايست عرضي دنيوي ، و رشته اخروي ذاتي چنانچه بر ضد ظاهر باشد و غالب شود حكم رشته دنيوي را قطع ميكند چنانكه خداوند فرمود انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح كه با اينكه فرزند نوح عليه السلام بود همين كه معصيت خداوند نمود و انكار نوح را كرد از فرزندي نوح خارج شد ، اما مادام كه مخالفت بدرجه‌ايست كه رشته نسب دنيوي را بكلي قطع ننموده است و بحد انكار نرسيده اميد نجات هست و غالب آن است كه بهمان اتصال جزئي باز بسوي ايشان خواهد رفت و اقرار بفضل ايشان ميكند ولو اينكه در اول ضعيف باشد يا جاهل مثل برادران يوسف كه فرمود بايشان هل علمتم ما فعلتم بيوسف [ص 268] اذ انتم جاهلون و در آخر باز سعادت ايشان را دريافت و پدر و برادر عفو فرمودند و بر آنها استغفار كردند ، و اما اگر نعوذ بالله بحد انكار برسد و بر آن حال بميرد اميد نجاتي نيست و نميتوان حتم كرد كه حكماً قبل از مرگ اقرار خواهد كرد و منافات هم ندارد با اينكه فرمودند ان فاطمة احصنت فرجها فحرّم الله ذريتها علي النار زيرا كه منكر بواسطه انكار رشته نسبش قطع شده است . ولي معذلك تا جائي كه اختلاطي از هيچ طرف حاصل نشده است و عَرَض كلي عارض نشده غالب اين است كه بركت آن معصومه صلوات الله عليها شامل حال ذريه ميشود ، و علي ايّ حال در حال انكار كه هنوز اقرار بفضل نكرده جزو منكرين محسوب است و فرمود حضرت صادق (ع) التُرّ تُرّ حمران بعد فرمود اي حمران مِطْمَر بكش ميان خودت و ميان اهل عالم ، عرض كرد يا سيدي مطمر چيست ؟ فرمود شما آنرا ريسمان بنّاء ميناميد كه مراد شاقول باشد پس هر كه مخالفت كند تو را بر اين امر پس او زنديق است ، حمران عرض كرد اگر چه علوي فاطمي باشد ؟ حضرت فرمود و اگر چه محمدي علوي فاطمي باشد . و حضرت امام رضا عليه السلام فرمود هر كه دوست بدارد عاصي را پس او عاصي است و هر كه دوست بدارد مطيع را پس او مطيع است و هر كه اعانت كند ظالم را او ظالم است و هر كه خذلان كند عادل را او خاذل است بدرستيكه ميان خدا و ميان احدي قرابتي نيست و احدي بولايت خدا نميرسد مگر بطاعت . و رسول خدا صلي الله عليه و آله به بني عبدالمطلب فرمود بيائيد مرا باعمال خودتان نه بانساب و احسابتان ، خداي تبارك و تعالي فرموده است فاذا نفخ في الصور فلا انساب بينهم يومئذ و لايتساءلون فمن ثقلت موازينه فاولئك هم المفلحون و من خفت موازينه فاولئك الذين خسروا [ص 269] انفسهم في جهنم خالدون . عرض ميكنم در اين حديث شريف شاهد آنچه در وجه جمع ميان اخبار عرض كرديم هست و اخبار بسيار باين مضمون داريم و بعد از آنكه بنا شد رشته نسب منقطع شود العياذ بالله شرافت آنهم خواهد رفت و البته نبايد بفرمايش ايشان عاصي را دوست داشت و عاصي شد و ظالم را اعانت كرد و ظالم شد . و حسن بن جهم روايت ميكند كه خدمت حضرت امام رضا عليه السلام بودم و زيد بن موسي برادر آن حضرت در خدمت او بود و باو ميفرمود اي زيد بپرهيز از خداوند كه ما رسيده‌ايم بآنچه رسيده‌ايم بتقوي پس هر كه پرهيزگاري از خداوند نداشته باشد و مراقب او نباشد از ما نيست و ما از او نيستيم ، اي زيد بپرهيز از اينكه اهانت بكني كسي را كه بر او درازدستي ميكني از شيعيان ما پس نور تو برود ، اي زيد بدرستيكه مردم با شيعه ما دشمني كردند و معادات نمودند و خونها و اموال ايشان را حلال شمردند بجهت محبت شيعيانْ ما را و اعتقاد ايشان بولايت ما پس اگر تو بد كردي بايشان ظلم بنفس خود كردهٔ و حق خود را باطل كردهٔ ، حسن بن جهم ميگويد بعد امام (ع) ملتفت من شد و فرمود بمن يا بن جهم هر كه مخالفت كرد دين خدا را از او بيزار باش هر كه باشد و از هر قبيله كه باشد و هر كه دشمني با خدا كرد دوستي با او مكن هر كه باشد و از هر قبيله كه باشد ، عرض كردم يا بن رسول الله كيست كه با خدا دشمني كند ؟ فرمود هر كه معصيت خدا را ميكند . عرض ميكنم در اين حديث بطور تعريض ميفرمايد كه از هر كه مخالفت دين خداوند نمود از او برائت جوي .

ولي البته ميداني كه براءت جستن لازمه‌اش اظهار بزبان نيست و چه بسيار اشخاص را كه شخص قلباً براءت دارد ولي بصورت ظاهر از باب تقيه يا مدارات يا محض حفظ [ص 270] احترام كه از جهات خارجه لازم ميشود اظهار براءت خود را نميكند و از اين جمله است نسبت بذريه پيغمبر صلي الله عليه و آله از كساني كه مخالفت نموده‌اند ولو اينكه در عمل و اعتقاد با ايشان موافقت نداريم و همراهي ايشان را بحول الله نميكنيم ولي معذلك ما بايد حفظ مراتب بندگي خود را نسبت بآل‌محمد عليهم السلام بنمائيم و الفاظ و اعمال زشت از قبيل لعن و طرد و اذيت نسبت بمنسوبين ايشان از ما سر نزند زيرا كه اگر نسب ذاتي منقطع شده باشد نعوذ بالله البته نسب دنيوي در دنيا هست و بايد ملاحظه حرمت اين نسب بشود و دنيا را براي خود احكامي است و آخرت را احكامي ، تصور كن كه اگر دو دسته قشون يكي از منكرين اسلام و يكي از مقرّين منسوبين باسلام باشند و با يك‌ديگر جنگ داشته باشند ولو اينكه مسلمين اهل معرفت و ولايت هم نباشند چاره نيست جز اينكه حمايت مسلمين را بكني زيرا كه هر چند كه حقيقةً از اسلام عري و بري باشند در ظاهر منسوب باسلام هستند و بايد حفظ مرتبه ظاهر را نمود چنانكه بعض از شيعيان بودند كه در قشونهاي اسلام با آنكه اكثر از مخالفين بودند ميرفتند و نصرت ميكردند ، پس چاره نيست جز اينكه شئونات ظاهره محفوظ باشد اين است كه از ابي‌سعيد مكاري روايت شده است كه گفت خدمت حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام بودم پس ذكر زيد شد و كساني كه با او بيرون رفته بودند پس بعض اهل مجلس خواست كه بدي در باره زيد بگويد حضرت او را منع فرمود و فرمود مهلاً ، بر شما نيست كه داخل بين ما بشويد مگر بسبيل خير ، بدرستيكه نفسي از ما نميميرد مگر اينكه سعادت او را درك ميكند پيش از آنكه نَفَس او بيرون رود ولو بفواق ناقه . و روايت نموده است كه داخل شد بر [ص 271] حضرت ابي‌عبدالله (ع) عمّ او عبدالله بن علي پس رو بحضرت كرد و چيزي از قبيح را ترك نكرد مگر اينكه در باره آن حضرت گفت و بعض اصحاب قصد كرد كه واقع باو شده و زشت بگويد حضرت فرمود ساكت باش در ميان ما داخل نشويد ، و حديث تفصيلي دارد تا اينكه در آخر آن است كه عبدالله بن علي توبه كرد و با وجود اين عمرش وفا نكرد بزودي مرد . خلاصه پس حد ماها نيست كه بين ايشان داخل شويم و لعن كنيم و جسارت نمائيم همين قدر كه اگر چنانچه از بعض ايشان دعاوي باطله سر زده باشد قبول نكنيم و پيروي ننمائيم ما را كافي است .

مسأله پنجاه و دويم - قصه دامادي حضرت قاسم سلام الله عليه در كتب معتبره بنظر انور عالي رسيده و خبري در خصوص آن حكايت از ائمه هدي (س) وارد شده يا نه ؟

جواب - عرض ميكنم سواي حكايتي كه شيخ فخرالدين طريح النجفي رحمه الله در منتخب در مجلس سابع‌عشر در ليله تاسعه از عشر محرم نقل كرده است ديگر روايتي نديده‌ايم و بعض محدّثين اصحاب مثل سيد هاشم بحراني در مدينة المعاجز و بعض ديگر در كتب مقاتل كه نقل نموده‌اند از منتخب طريحي نقل كرده‌اند و سواي آن بنظر نرسيده است و نسبت باهل بيت سلام الله عليهم نميدهد اما در ناسخ التواريخ با تتبع تامّي كه داشته است در تعداد اولاد حضرت امام حسن عليه السلام كه در كربلا بودند مينويسد : اما حسن بن حسن كه او را حسن مثنّي گويند در خاطر داشت كه دختر امام حسين عليه السلام را در حباله نكاح درآورد چون اين خبر را بعرض حسين عليه السلام رسانيدند او را حاضر ساخت و فرمود اينك فاطمه و سكينه دختران منند هر يك را [ص 272] خواستار باشي با تو كابين خواهم بست حسن شرمناك سر فرو داشت و سخن نكرد حسين (ع) فرمود من دختر خود فاطمه را كه با مادرم شبيه‌تر است با تو كابين بستم . ابونصر بخاري گويد فاطمه از حسن سه پسر آورد نخستين عبدالله كه او را عبدالله محض گويند دويم ابرهيم و او را ابرهيم غمر گويند سيوم حسن و او را حسن مثلث گويند ، تا آنكه ميگويد و از اين حديث مكشوف افتاد كه حديث دامادي قاسم بن حسن در كربلا و تزويج كردن حسين عليه السلام فاطمه را با او از اكاذيب روات است و حسين عليه السلام را دو دختر افزون نبود يكي فاطمه زوجه حسن مثنّي و آن ديگر سكينه بود بعضي گويند او را دختري ديگر بود كه زينب نام داشت و اگر باخبار نااستوار متوسل شوند كه او را فاطمه ديگر بود و ما بپذيريم خواهيم گفت كه او فاطمه صغري است كه در مدينه جاي داشت او را نتوان با قاسم بن حسن بست . عرض ميكنم در بحار روايت نموده است : روي ان الحسن بن حسن خطب الي عمّه الحسين (ع) احدي ابنتيه فقال له الحسين (ع) اختر يا بنيّ احبّهما اليك فاستحيي الحسن و لم‌يحر جوابا فقال له الحسين (ع) فاني قد اخترت لك ابنتي فاطمة فهي اكثرهما شبها بفاطمة امي بنت رسول الله و قبض الحسن بن الحسن و له خمس و ثلثون سنة و اخوه زيد بن الحسن حي و وصّي الي اخيه من امه ابرهيم بن محمد بن طلحة فلما مات الحسن بن الحسن (رض) ضربت زوجته فاطمة بنت الحسين بن علي (ع) علي قبره فسطاطا و كانت تقوم الليل و تصوم النهار و كانت تشبه بالحور العين لجمالها فلما كانت رأس السنة قالت لمواليها اذا اظلم الليل فقوّضوا هذا الفسطاط فلما اظلم الليل سمعت قائلا يقول هل وجدوا ما فقدوا [ص 273] فاجابه آخر يقولوا (كذا) بل يئسوا فانقلبوا . و در تعداد بنات حضرت امام حسين عليه السلام در بحار چند روايت ذكر ميكند كه دو دختر داشته‌اند سكينه و فاطمه و در بعض روايات دختري مسماة بزينب و روايتي از كمال‌الدين بن طلحه در « كشف » نقل ميكند كه ده اولاد داشته‌اند شش پسر و چهار دختر اما تعداد اسماء بنات را سه اسم بيش نميكند زينب و سكينه و فاطمه و ميگويد اين قول مشهور است و بعضي دو دختر حكايت كرده‌اند . عرض ميكنم يا اين است كه در حكايت كشف يك اسم سقط شده و يا آنكه تدافعي دارد و علي ايّ حال حقيقت امر درست معلوم نيست و خدا دانا است ، و روايت منتخب كه معروف است آن طور دلالت ميكند و چيزي كه تأييد صحت آنرا ميكند فقره وحي كودك است كه از كتب عهد عتيق است و در ميان يهود و نصاري معتبر است و خبر از رسالت خاتم (ص) و شهادت سيدالشهداء (ع) نيز و شهادت اصحاب و ياران آن حضرت و عروسي كه آن روز واقع ميشود و مبدل شدن آن بعزا ميدهد و قرينه صدقي است كه تأييد ميكند صحت نوع حكايت را ، ولي در اخبار مأثوره خودمان كه روايت از معصومين (ص) باشد ذكر آنرا نديده‌ايم و مشايخ اعلي الله مقامهم هم اين طور ميفرمودند و منكر آن نبودند بلكه وجوه حكمتي هم براي آن ميشمردند كه چون حضرت سيدالشهداء سلام الله عليه انواع مصائب را متحمل شده‌اند و اينهم يك نوع مصيبتي است خاصة كه مجلس عيش و شادي مبدل بعزا شود اين است كه بعيد نيست همچه امري هم وقوع پيدا كرده باشد و خدا دانا است .

مسأله پنجاه و سيوم - شهربانويه در كربلا خدمت حضرت سيدالشهداء عليه السلام بودند يا نه ؟ مرحوم مجلسي طاب ثراه ميفرمايد [ص 274] آنچه از احاديث ظاهر ميشود شهربانويه در كربلا نبوده بلكه در واقعه كربلا حيوة نداشته ولي در ميان ذاكرين مشهور و در بعض كتب مقتل هم مسطور است ، از اين دو قول كدام نزد حضرت عالي بصحت رسيده ؟

جواب - بلي مجلسي رحمه الله در بحار حديثي از عيون الاخبار نقل ميكند كه اختلاف حكايات هم از اين حديث ظاهر ميشود و آن آن است كه روايت ميكند بسندش از سهل بن قاسم نوشجاني قال قال لي الرضا عليه السلام بخراسان بيننا و بينكم نسب ، قلت و ما هو ايها الامير ؟ قال ان عبدالله بن عامر بن كريز لما افتتح خراسان اصاب ابنتين ليزدجرد بن شهريار ملك الاعاجم فبعث بهما الي عثمان بن عفان فوهب احداهما للحسن و الاخري للحسين عليهما السلام فماتتا عندهما نفساوين و كانت صاحبة الحسين (ع) نفست بعلي بن الحسين (ع) فكفل عليا عليه السلام بعض امهات ولد ابيه فنشأ و هو لايعرف امّاً غيرها ثم علم انها مولاته و كان الناس يسمونها امّه و زعموا انه زوج امه و معاذ الله انما زوج هذه علي ما ذكرناه و كان سبب ذلك انه واقع بعض نسائه ثم خرج يغتسل فلقيته امه هذه فقال لها ان كان في نفسك في هذا الامر شيء فاتّقي الله و اعلميني فقالت نعم فزوّجها فقال ناس زوّج علي بن الحسين (ع) امه ، قال عون قال لي سهل بن القسم مابقي طالبي عندنا الا كتب عني هذا الحديث عن الرضا (ع) . عرض ميكنم از اين حديث ظاهر ميشود كه والده حضرت سيد الساجدين عليه السلام بعد از تولد آن حضرت در حال نفاس از دنيا رحلت نمود و جاريه ام ولدي از پدر بزرگوارش صلوات الله عليهما متكفل حضانت آن حضرت شد و حضرت او را باسم مادر ميخواند و مردم [ص 275] هم او را مادر حضرت مي‌شناختند و حال اينكه از امهات اولاد پدر بود و وقتي هم بتفصيلي كه ذكر فرموده مايل بشوهر شد و حضرت او را بشوهر داد و مردم گفتند كه سيد الساجدين (ع) مادر خود را شوهر داده و مادر نبود بلكه مولاة او بود . پس محتمل است كه ذكري كه از مادر آنحضرت ميكنند از اين كنيزك باشد اگر چه با رواياتي كه نقل ميكنند كه در وقعه كربلا چه كرد و كجا رفت درست نميآيد ، و نيز اينكه روايت ميكنند عبدالله كه علي اصغر باشد از شهربانويه بود و با سيد سجاد (ص) از يك مادر متولد شدند شايد از همين كنيزك بوده كه حضرت او را باسم مادر ميخواند ، و همچنين اينكه روايت ميكنند كه حضرت امام زين‌العابدين عليه السلام با مادر خود در يك ظرف غذا نميخورد و ميفرمود كه ميترسم چشم او بلقمهٔ افتاده باشد و مايل شده باشد و من آن لقمه را بردارم و عاق او شوم محتمل است كه نسبت بهمين زن كه متكفل حضانت آن حضرت بوده و او را باسم مادر ميخواند اين طور سلوك ميفرموده و حق حضانت را ميداشته است ، و علي ايّ حال با وجود روايت صدوق عليه الرحمه از حضرت امام رضا عليه السلام كه مادر سيد الساجدين عليه السلام در نفاس خود بعد از ولادت آن حضرت رحلت فرمود نميتوان قائل بقول ديگر شد و اعتمادي بغير روايات از معصومين سلام الله عليهم در صورت مخالفت نيست و الله العالم .

مسأله پنجاه و چهارم - حكايت تزويج نمودن حضرت اميرالمؤمنين (ع) دختر خود ام‌كلثوم را بر عمر كه در بعض كتب شيعه مسطور است صحيح و موافق اخبار است يا نه ؟

جواب - بلي بعض اخبار از طرق شيعه داريم كه دلالت بر اين امر ميكند از جمله در بحار بسندش از ابي‌عبدالله عليه السلام [ص 276] روايت ميكند : قال لما خطب عمر الي اميرالمؤمنين عليه السلام قال له انها صبية ، قال فاتي العباس فقال ما لي أبي بأس ؟ فقال له و ما ذاك ؟ قال خطبت الي ابن اخيك فردني اما والله لاغورن زمزم و لاادع لكم مكرمة الا هدمتها و لاقيمن عليه شاهدين انه سرق و لاقطعن يمينه فاتاه العباس فاخبره و سأله ان يجعل الامر اليه فجعله اليه . و نيز از طرق عامه روايت نموده است از احمد بن حنبل في مسنده باسناده الي المستنطل قال ان عمر بن الخطاب خطب الي علي (ع) ام‌كلثوم (ع) فاعتلّ بصغرها فقال لم‌اكن اريد الباه و لكن سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول كل حسب و نسب منقطع يوم القيمة ما خلا حسبي و نسبي و كل قوم فان عصبتهم لأبيهم ما خلا ولد فاطمة فاني انا ابوهم و عصبتهم . و نيز از طرق شيعه روايت نموده است عن ابي‌عبدالله (ع) في تزويج ام‌كلثوم ان ذلك فرج غصبناه . و نيز از آن حضرت روايت نموده است قال ان عليا لما توفّي عمر اتي ام‌كلثوم فانطلق بها الي بيته .

عرض ميكنم روايت اين مطلب در كتب هست ولي از كلام شيخ مفيد رحمه الله در مسائل سروية موافق آنچه از آن نقل شده است چنين ظاهر ميشود كه اعتمادي بروايات عامه در اين باب نيست و اما روايات شيعه هم كه البته محمول بر تقيه ميشود . شيخ مفيد رحمه الله فرموده است كه خبر وارد بتزويج اميرالمؤمنين عليه السلام دخترش را بعمر ثابت نشده و طريق آن از زبير بن بكار است كه موثوق به در نقل نبوده و متهم بوده است از جهت بغض او با اميرالمؤمنين عليه السلام و غير مأمون است و خود حديث هم مختلف است پس يك مرتبه روايت ميكند كه اميرالمؤمنين متولي عقد عمر شده بر دخترش و يك مرتبه روايت ميكند از عباس كه او [ص 277] متولي عقد شده از جانب اميرالمؤمنين (ع) و يك مرتبه روايت ميكند كه از روي اختيار و ايثار بوده و يك مرتبه روايت ميكند كه عقد واقع نشده مگر بعد از وعيد از عمر و تهديد بني‌هاشم . بعد بعضي روات ذكر ميكنند كه عمر از او صاحب اولاد شد و او را مسمي بزيد كرد و بعض ايشان ميگويند كه زيد بن عمر عقب هم داشت و بعض ايشان ميگويند كه زيد كشته شده و عقب نداشته و بعض ايشان ميگويند كه زيد و مادرش هر دو كشته شدند و بعض ايشان ميگويند كه مادر زيد بعد از او باقي بود و بعض ايشان ميگويد كه عمر مهر ام‌كلثوم را چهل‌هزار درهم كرد و بعضي ميگويند چهارهزار درهم و بعضي ميگويند پانصد درهم و اين اختلاف موجب بطلان حديث است و اگر صحيح باشد براي آن دو وجه است كه منافي مذهب شيعه نيست در گمراهي متقدمين بر اميرالمؤمنين يكي از آن دو اينكه بنا بر ظاهر اسلام است كه آن شهادتين باشد و نماز بسوي كعبه و اقرار بجمله شريعت و اگر چه افضل مناكحه كسي است كه معتقد بايمان باشد و مكروه است مناكحه كسي كه ضم كند بظاهر ضلالي را كه او را از ايمان بيرون برد مگر اينكه ضرورت هر زمان كشانيد شخص را بمناكحه ضال با اظهار كلمه اسلام كراهت زايل ميشود از آن و اميرالمؤمنين (ع) مضطر بود بمناكحه اين مرد بجهت اينكه تهديد و وعيد ميكرد پس ايمن از او نبود بر نفس خود و شيعه خود پس اجابت او را باين امر از باب ضرورت فرمود همچنانكه ضرورت مشروع ميكند اظهار كلمه كفر را و اين عجيب‌تر نيست از قول لوط هؤلاء بناتي هنٌ اطهر لكم پس خواند ايشان را بعقد بر ايشان بر بنات خود و ايشان كفّار ضلّال بودند كه خداي تعالي اذن داده بود در هلاك ايشان ، و رسول خدا صلي الله عليه و آله دو دختر خود را [ص 278] قبل از بعثت بدو كافر تزويج فرمود كه عبادت اصنام ميكردند كه يكي عتبة بن ابي‌لهب بود و ديگري ابوالعاص بن الربيع پس بعد از آنكه مبعوث شد ميان آنها و دخترانش تفريق فرمود ، تمام شد فرمايش شيخ مفيد رضوان الله عليه .

عرض ميكنم اگر چه اخبار عامه در اين باب مختلف است و راه احتجاجي بر ايشان باين واسطه دست ميآيد ولي چون در اخبار خودمان هم دليل وقوع اين امر هست بكلي منكر آن نميتوان شد ولي چيزي كه حل اشكال ميكند روايتي است كه در بحار و مدينة المعاجز نقل كرده‌اند كه بحضرت ابي‌عبدالله عليه السلام عرض كردند كه مردم بر ما احتجاج ميكنند و ميگويند كه اميرالمؤمنين (ع) تزويج فرموده است فلان را با دختر خود ام‌كلثوم و حضرت در اين وقت تكيه فرموده بود پس نشست و فرمود آيا چنين ميگويند ؟ بدرستيكه اقوامي كه چنين گمان ميكنند هدايت بسواء سبيل نيافته‌اند ، سبحان الله اميرالمؤمنين عليه السلام قادر نبود كه ميان او و دخترش حايل شود پس برهاند دخترش را ؟ دروغ گفته‌اند و نبوده آنچه گفته‌اند و بدرستيكه فلان خِطبه كرد بسوي علي دختر او ام‌كلثوم را و علي ابا فرمود پس بعباس گفت بخدا قسم كه اگر علي تزويج نكند با من هرائينه سقايت و زمزم را از تو انتزاع ميكنم پس عباس نزد علي آمد و با آن حضرت تكلم كرد و حضرت ابا فرمود پس عباس الحاح كرد پس بعد از آنكه اميرالمؤمنين (ع) ديد كه كلام اين مرد بر عباس دشوار است و در باب سقايت آنچه گفته خواهد كرد فرستاد اميرالمؤمنين عليه السلام بسوي جنّيهٔ از اهل نجران كه يهوديه بود و او را سحيقه ميگفتند بنت جريريه پس امر فرمود او را و بصورت ام‌كلثوم شد و خود ام‌كلثوم از چشمها [ص 279] محجوب شد و جنيه را فرستاد بسوي آن مرد و بود نزد او حتي اينكه روزي شك كرد در باره جنيه و گفت نيست در زمين اهل بيتي كه سحرشان از بني‌هاشم بيشتر باشد بعد خواست اين مطلب را براي مردم اظهار كند كه مهلت نيافت و كشته شد و جنيه ميراث او را جمع كرد و برگشت بنجران و اميرالمؤمنين عليه السلام ام‌كلثوم را اظهار فرمود . عرض ميكنم پس باين حديث شريف رفع اشكال ميشود از براي ضعفاي شيعه و منافات هم ندارد با آنچه فرمودند كه او را غصب كرد و اخبار ديگر كه در اين باب روايت كرديم زيرا كه از باب تقيه ناچار بودند كه اين طور بفرمايند و علاوه بر اينكه بعد از آنكه اسم جنيه را ام‌كلثوم گذاردند هر چه از اين قبيل فرمايش بشود دروغ نيست و بهر حال كه منكر روايت نميتوان شد و آنچه هم كه مفيد رحمه الله در تضعيف روايت فرموده منافي با بودن همچه حكايتي نيست زيرا كه مقصود اين بوده كه ضعف خبر را برساند تا اينكه عامه نتوانند بآن استناد كنند كه چون چنين كرده‌اند معلوم است كه موافقت با او داشته‌اند و او را كفو دختر خود ميدانستند خاصة كه از جمله رواياتي كه از خود آنها نقل فرموده اين است كه عقد واقع نشده مگر بعد از تهديد و وعيد بر بني‌هاشم ، پس معلوم است كه قبول آن حضرت از باب تقيه و اضطرار بوده پس دلالتي بر موافقت ندارد پس احتجاجشان تمام نيست .

مسأله پنجاه و پنجم - بعضي كه در باب اختلاج هر عضوي از اعضاء خاصيتي و اثري از حضرت صادق (ع) و دانيال و حكماء سابقين نقل كرده‌اند و در كتابها نوشته‌اند آيا واقعا اختلاج اعضاء را في نفسه خاصيتي و اثري هست و مأخذ و منشأ آن از انبياء و ائمه عليهم السلام است يا نه ؟

[ص 280] جواب - مولاي بزرگوار برادر عالي‌مقدارم اعلي الله مقامه در اوايل بعد از مرحوم والد بزرگوار رضوان الله عليه رسالهٔ بر حسب سؤال يكي از اخوان همدان در اين باب نوشته‌اند و اين قدر را هم تذكره فرموده‌اند كه حديثي از حضرت صادق عليه السلام در اين باب نقل ميكنند ولي عين حديث را بلفظه روايت نفرموده‌اند و در جاي ديگر هم نديده‌ام مگر همين قدر كه در جنات الخلود نوشته است و نسبت بحضرت صادق (ع) و دانيال نبي (ع) داده است ولي در كتب معتبره عين حديث را نديده‌ام اما منكر آنهم نيستيم و آثار و خواص اشياء بسيار است بلكه از براي همه چيز خواصي و دلالاتي است نهايت بعضي را انبيا و اوليا و حكما بيان فرموده سررشته دست داده‌اند و بعضي هنوز بكلي مخفي است و ما اجمالا بيان حكمتي عرض ميكنيم مأخوذ از مشايخ (اع) و شايد توضيح فرمايش مولاي من هم بهمين بيان بشود ان شاء الله و آن آن است كه عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم كه خداوند انسان را نمونه عالم كبير قرار داده است چنانكه در اشعار منسوبه بحضرت امير عليه السلام است كه :

أتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر

و خداوند در كتاب مجيد خود فرموده است سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبيّن لهم انه الحق و لفظ آياتنا جمع مضاف است و افاده عموم ميكند پس همه آيات خداوند كه در آفاق هست در انفس هم هست و اخبار متعدده دلالت بر اين معني ميكند ، پس چنانكه از براي آفاق اين عالم مراتبي است از عرش و كرسي و افلاك و عناصر از براي انفس هم مراتبي است ، پس از براي عالم عرشي است و در انسان عقلي است كه عرش عالم او است و [ص 281] در عالم كرسي است و در انسان نفسي است و در عالم فلك زحلي است و در انسان عاقلهٔ است و در عالم مشتري است و در انسان عالمهٔ است و در عالم مريخي است و در انسان واهمهٔ است و در عالم شمسي است و در انسان طبيعت ثانيهٔ است كه قطب جميع مشاعر ظليه اوست و در عالم زهره‌ايست و در انسان متخيلهٔ است و در عالم عطاردي است و در انسان متفكرهٔ است و در عالم قمري است و در انسان حس مشتركي است و در عالم عناصر اربعهٔ است و در انسان اخلاط اربعه بدن اوست ، پس همه آنچه در عالم هست در انسان هم بتفصيل هست بلكه از باب آنكه ظاهر عنوان باطن است و حضرت امام رضا عليه السلام فرمود الظهور تمام البطون و البطون تمام الظهور و ما لم‌تكن كليات الحكمة تامة في ظهورها تامة في بطونها كانت الحكمة ناقصة من الحكيم البته ظاهر خودش بتنهائي داراي آنچه در باطن است بايد باشد و باطن داراي آنچه در ظاهر است بايد باشد و همين طور هم هست و در هر مقام همه چيز بر حسب آن مقام هست الا اينكه ما در صدد تفصيل نيستيم و چنانچه در عالم تقديرات خداوند اول بروح القدس ميرسد كه ظهور او در عرش اين عالم است و بعد از عرش خداوند القاء بنجوم ميشود و نجوم بر حسب تقدير خداوند گردش ميكنند چنانكه در حديث شريف همين بيان را فرمودند همچنين عقل هم محل ظهور تقديرات خداوند است و عقل بعينه همان روح القدس است كه در حديث فرموده‌اند و اين است كه حضرت امير عليه السلام در صفت عقل ميفرمايد در حديثي محيط بالاشياء من جميع جهاتها عارف بالشيء قبل كونه فهو علة الموجودات و نهاية المطالب و مراد از اينكه فرموده‌اند [ص 282] عارف بالشيء قبل كونه همين معني است كه عرض شد كه تقدير خداوند كه سابق بر اشياء است و نسبت او باشياء مثل روح است ببدن كه سابق بر بدن است بهمين منوال عقل كه اول ظهور تقدير است عارف بشيء است قبل از كون آن ، يعني قبل از وجود آن در خارج ، پس عقل كلي كه روح القدس است عارف باشياء است قبل از كونشان و عقول جزئيه خلق نيز در حد خود و مقام خود حكايتي از علم عقل دارند نهايت چون جزئيند بر حسب جزئيت خود و باندازه سعه خود ، آيا نمي‌بيني كه همين عقول جزئيه علم بمغيّباتي چند دارند كه هنوز بعرصه ظهور نيامده چنانكه تو ميداني كه اگر خود را از بام انداختي اعضاي تو خورد ميشود و اگر خود را بدريا انداختي غرق ميشوي و اگر بآتش انداختي ميسوزي اينها همه علوم غيبيه‌ايست كه خداوند بعقل تو داده است و اما حيوان كه عقل ندارد صاحب اين علوم نيست و اگر مي‌بيني پرهيز ميكند از اينكه خود را بآب يا بآتش بياندازد يا از بام خود را بياندازد اينها امور طبيعيه‌ايست كه خداوند در طبع او قرار داده و تقريبا مثل اين است كه سردي از گرمي گريزان است و گرمي از سردي دور ميشود و هر يك غالب شدند ديگري ميرود اينها از باب ادراكات طبيعيه است و دخلي بادراك عقلاني ندارد .

و عقل هر كسي بحسب مقام و درجهٔ كه دارد داراي علم غيب است و از اين جهت است كه خداوند او را حجت باطنه قرار داده ، آيا نمي‌بيني كه در حجج ظاهره كه انبياء و ائمه (ص) هستند امام عليه السلام ميفرمايد كه خداوند اجل از آن است كه حجتي نصب كند و اخبار آسمان و زمين را از او پنهان بدارد ، و بهمين قياس در عقول خلق كه حجتهاي باطنه جزئيه هستند بر حسب درجه خودشان لامحاله بايد از علوم [ص 283] غيبيه بهرهٔ داشته باشند و اگر نداشتند مكلّف نبودند ، آيا نمي‌بيني كه در شرع مقدس بر جاهل تكليفي قرارداد نشده و مادام كه جاهل است تكليف از او مرفوع است و اگر عقول خلق آن قدر ضعيف باشد كه مطلقا علم نداشته باشد تكليف براي او نخواهد بود چنانكه براي مجنون و مُغْمٰي عليه و نائم و طفل تكليفي نيست . خلاصه كه عقل بالفطره صاحب علم هست نهايت اگر كلي است و احاطه بهمه چيز دارد علم او هم علم احاطه است و كلي و جزئي و اجمال و تفصيل همه را ميداند و اگر جزئي است و محدود بحد خود و محجوب بحجاب نفس خود البته علم او هم جزئي خواهد بود و بعض كليات را بطور اجمال ميفهمد ، و مثَل اين مطلب را از چشم خود ملاحظه كن كه اگر قوي است و صاحب قوت بصر البته از راههاي دور جزئيات بسيار مي‌بيند پس تميز ميدهد مثلا كه در بُعد هزار قدمي حيواني است يا انساني يا درختي است يا سنگي است مثلا و بسياري از خصوصيات او را مي‌بيند و علم بآن پيدا ميكند و اگر چشم ضعيف است از مسافت بعيده بسا همين قدر سياهي مجملا مي‌بيند و تميز نميدهد كه چه هست ، و چنين است نسبت عقل كامل با عقل ناقص و عقل كلي با عقل جزئي و بهر حال يك اندازهٔ از علم و ادراك نصيب او هست . و كليةً عقل في ذاته درك مجملات ميكند زيرا كه اقرب خلق است بامكان كه نفي و اجمال همه موجودات است پس اگر محيط شد و در نزول خودش بعرصه كثرات و خصوصيات گذشته و هر چيزي را در جاي خودش ديده است بمقتضاي فرمايش حضرت سيدالشهداء عليه السلام در دعا كه الهي امرتني بالرجوع الي الآثار و كسوة الانوار لهداية الاستبصار پس در اين صورت محيط بهمه چيز بطور استغراق [ص 284] خواهد شد چنانكه در معصومين صلوات الله عليهم بود ، و اگر چنانكه اين علم و احاطه را اكتساب نكرده است همان اندازه علم اجمالي را كه خداوند نصيب او در حد خودش فرموده دارا است و زيادتر از آن ندارد و اين است كه عقول جزئيه ما خودش بصرافت نفس خودش هدايت نمي‌يابد مگر اينكه هادي و دليلي كه صاحب عقل كامل باشد خداوند از خارج برانگيزاند چنانكه فرمودند كه خداوند هيچ نبيي را بنبوت مبعوث نفرموده مگر بعد از كمال عقلش . پس عقول جزئيه ما بمنزله چشمي است كه اجمالا راه و چاهي تميز ميدهد اما خود اين چشم با اين بصيرت جزئيه نميتواند بهر شهر و ديار برود و بيايد و لابد بايد دليل و هادي امين معتمدي داشته باشد كه با او برود و الا بمهلكه‌ها خواهد افتاد هر چند كه صاحب چشم باشد ، آيا نديدهٔ كه صاحب چشم وقتي كه بجهالت بكوه بالا ميرود تا بجائي كه ديگر نه راه صعود دارد نه نزول و البته هلاك ميشود اما اگر دليلِ باعِلم با او هست او را از راهي خواهد برد كه صعود و نزول براي او ميسر باشد ، و آيا نميشود جاهلي كه سر خود ميرود بجائي برسد كه وحشيان و سباع او را در بيابان هلاك كنند ؟ خلاصه و اين است كه فرمودند ان دين الله لايصاب بالعقول الناقصة پس اينكه فرمودند كه حجت باطنه است يعني همين اندازه كه اگر خوب و بد و راه و چاه را باو نمايانيدند ميفهمد و درك ميكند نه اينكه خودش بدون دلالت دليل احاطه بهمه آنها داشته باشد ، پس عقول جزئيه خلق علوم اجماليه جزئيهٔ چند بر حسب درجه و مقام خود دارند .

و چون اين مقدمه را دانستي عرض ميكنم در اين ملك ملاحظه ميكني كه تقديرات خداوند در افلاك اين عالم بروز ميكند ولي همه آنها تقديرات اجمالي است و خصوصيت در آنها [ص 285] نيست اما بعد از آنكه در عرصه عناصر و مواليد اين زمين بروز كرد در هر قابليتي بر حسب آن بروز خواهد كرد و خصوصيت ميگيرد چون عكس آفتاب كه در آئينه‌هاي رنگارنگ جلوه ميكند و از نزد آفتاب يك نور يكدست بيش نيست و اين است كه فرمود انزلنا من السماء ماءاً فسالت اودية بقدرها و گفته‌اند :

كقطر الماء في الاصداف درّ و في فمّ الافاعي صار سمّا

پس تقديرات الهيه بر حسب قابليات خلقيه بروز ميكند و اين است كه ظلم باحدي نميفرمايد و فرموده است ذلك جزيناهم ببغيهم و يهديهم ربهم بايمانهم و بكفرهم لعنّاهم و اگر چنانچه دوست ميداري خداوند بتو رحمت و بركت عطا فرمايد قابليت خود را خوب كن بتعليم و ارشاد انبيا و اولياء سلام الله عليهم و امتثال امر ايشان كه تقدير خداوند در تو بصورت رحمت و بركت جلوه كند و حاجت نيست كه بآسمان بالا بروي و در تقديرات الهيه دخل و تصرف كني و مقدور تو هم نيست اما خداوند رأوف مهربان براي تو سهل فرموده است و علاج درد تو را در خودت قرار داده و راه آنرا بتو نمايانيده ،

دواؤك فيك و ماتشعر و داؤك منك و ماتبصر

خلاصه و چون اين مطلب را دانستي اين را هم بدان كه هر گاه تو بداني مثلا كه روزنه‌هاي حجره من شيشه‌هاي سبز دارد و روزنه‌هاي حجره خود را هم ميداني كه شيشه قرمز دارد همين كه صبح ميشود و آفتاب طالع ميشود و ملاحظه كردي كه از شيشه‌هاي قرمز حجره خودت نور قرمز باندرون حجره تو تابيده در همان حجره خودت كه نشستهٔ ميفهمي كه باندرون حجره من نور سبز تابيده زيرا كه دانستهٔ كه شيشه‌هاي حجره من سبز است و البته همين كه [ص 286] آفتاب بشيشه سبز تابيد نور سبز از پشت آن ميتابد و اگر بهمين قسم از روزنه‌ها و شيشه‌هاي رنگارنگ خانه‌هاي اخوان و احباب خود مطلع باشي در همان خانه خود كه نشستهٔ ميفهمي كه الآن در حجره هر يك از معاريف تو از آفتاب چه رنگي جلوه كرده است . پس چون اين مثل حكيمانه را دانستي و پيشتر فهميدي كه تقديرات آسماني در هر قابليتي بنحوي كه مناسب آن است جلوه ميكند و باز دانستي كه همچنانكه تقديرات در افلاك اين عالم بروز ميكند بهمين منوال در عقول خلايق هم بروز اجمالي خواهد داشت زيرا كه همه آثار عقل كليند و انوار آن و لامحاله حكايتي از او بر حسب سعه و گنجايش خود دارند و حضرت امير (ع) فرمود :

و انت الكتاب المبين الذي بأحرفه يظهر المضمر

و همچنانكه در اين عالم در هر محلي و مقامي و هر كسي تقديرات فلكيه بنحوي جلوه‌گر خواهد شد اين است كه همان تقديرات اجماليه كه در عقول خلق بروز كرده بقياس اين عالم بزرگ ظهور و بروزي در ابدان ايشان و افعال و حركات و سكنات و جميع متعلقات ايشان خواهد داشت و شخص حكيم بصير ميتواند كه از همان ظهوراتي كه در خودش و افعال و اعمال خودش ملاحظه ميكند استدلال بر كيفياتي كه در خارج وجود او بروز خواهد كرد بنمايد چنانكه عرض كردم كه از رنگ قرمزي نور حجره خودت ميتواني استدلال كني كه در حجره من نور سبز تابيده زيرا كه ميداني كه شيشه‌هاي حجره من سبز است ، بلكه از همين ميتواني استدلال بر امور مستقبله بنمائي نهايت شرط بداء براي خداوند در آنها هست چنانكه هر گاه دانستي زوجه تو حامله است استدلال ميكني كه بايد چند ماه ديگر وضع حمل او بشود نهايت شرط بداء را هم [ص 287] دارد و علم قطعي حاصل نميشود زيرا كه فرمود يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب .

خلاصه پس همه اين علومي كه كشف مغيّبات از آنها ميشود از همين باب است ، پس شخص رمّال بعد از آنكه سؤال از مجهولي از او نمودي و نفس او متوجه مبادي علل شد و تقديرات الهيه در او ظهور و بروز اجمالي پيدا كرد بخصوص كه اگر تأملي بكند تا درست در نفس او ظهور پيدا كند و بعد مشغول زدن رمل شود نقاط رمل بنحوي بر دست او جاري ميشود كه آئينه نماينده تقديرات الهيه ميشود پس بنا ميكند از آن استدلال بر خارج نمودن و علم بخارج پيدا ميكند ، و همچنين در خيوط و حصيات و ساير تفألات همه بهمين منوال جاري ميشود و دلالت ميكند ، بلكه زايجه مثلا در صورتي كه سؤال ميكني از منجم پس تأملي ميكند و در موقعي كه خداوند مناسب ميداند و نفس او را بر عمل حركت ميدهد در آن حال صورت فلك را ثبت ميكند و احكام آنرا استخراج مينمايد پس بمقتضاي آن حكم ميكند و همه از همين باب است كه تقديرات الهيه اولا ظهور اجمالي در نفوس خلق پيدا ميكند و بعد از آن بعرصه ظهور ميآيد در ابدان و افعال و حركات ايشان پس از آن استدلال بر خارج ميكنند . پس از همين باب است احكامي كه از اختلاجات ظاهر ميشود چون روح انساني بواسطه قرب بمبدء كه محل ظهور تقديرات است بمناسبت آن تقدير توجه خاصي بيكي از اعضاء بدن حاصل نمود چنانكه در امور اراديه خودش هر وقتي بعضوي توجه و اقبال ميكند پس همين كه ميخواهد به‌بيند اقبال بچشم ميكند و همين كه ميخواهد بشنود بگوش و در نطق بزبان و در اخذ و عطا توجه بدست ميكند همچنين در امور غير ارادي خودش كه تصرفي از خود او نيست و موكول بتقدير است [ص 288] روح بمناسبات معينه كه خداوند قرار داده توجه بعضو مخصوص ميكند .

و بدانكه نكات حكمت بسيار است و تفصيل مسأله را مولاي من اعلي الله مقامه در رساله مخصوصهٔ كه عرض شد بيان فرموده‌اند و اجمالا بدان كه اعضاي ظاهره انساني از سر تا قدم هر عضوي متعلق ببرجي از بروج است و چنانكه حلول كوكب را در هر برجي حكمي است بهمين منوال توجه روح هم بهر عضوي بمنزله حلول قمر در آن برج خاص قرارداد شده و نظير همان احكام مترتب بر اين ميشود پس همين كه روح متوجه عضو خاص شد لامحاله حرارت غريزيه بمشايعت روح متوجه آن عضو ميشود پس رطوبات آن عضو را بخار ميكند بيش از حد اعتدالي آن عضو پس باعث حركت عضلات ميشود و عضلات در تحت جلد بدن واقع است پس اين است كه حركت عضلات باعث حركت جلد ميشود در آن موضع خاص پس اين علامتي ميشود از براي توجه روح باين موضع بمناسباتي كه خداوند قرار داده است پس از اين علامت استدلال ميكني كه بايد چنين و چنان بشود ، مثل اينكه بتجربه دانستهٔ كه قمر همين كه داخل برج ثور ميشود انقلابي در هوا پيدا ميشود و براي دخول قمر در ثور احكام ديگر هم در امور ديگر هست پس يك مرتبه مي‌بيني انقلابي در هوا پيدا شد اولا از اين استدلال ميكني كه بايد ماه بثور داخل شده باشد بعد بنا ميكني احكام ديگر آنرا كه در ساير چيزها دارد ذكر كردن ، مثل همان كه عرض كردم كه همين كه ديدي نور قرمز در حجره تو تابيد استدلال ميكني اولا كه بايد آفتاب طالع شده باشد بعد از آن ميگوئي كه الآن بايد در حجره فلان نور سبز تابيده باشد زيرا كه ميداني كه روزنه حجره من شيشه سبز دارد پس نور سبز در حجره من دخلي بقرمزي حجره تو ندارد [ص 289] و اثر آنهم نيست و خاصيت آنهم نيست و حجره من با شيشه سبز نور سبز خواهد داشت خواه حجره تو نور قرمز داشته باشد يا نداشته باشد اما در اين حال كه شيشه حجره تو قرمز است و حكايت طلوع آفتاب ميكند پس ميدانم كه آفتاب كه فاعل نور است با شيشه قرمز حجره تو كه قابل اين نور است احداث نور قرمز در حجره تو كرده و بعبارت علمي هر دو معلول علت واحده‌اند پس از معلول خانه خودم استدلال بر علت ميكنم كه طلوع آفتاب باشد بعد از آن استدلال بر معلول خانه تو ميكنم چون علم قابليت حجره تو را هم دارم ميفهمم كه بايد چنين باشد ، و چنين است امر در اين مقام ، نفس اختلاج را اثري نيست اما اين اختلاج معلول علت تقدير خدا است كه در من و در تو بروز كرده و من بعد از آنكه علم دارم كه اين تقدير در قوابل ديگر كه بروز خواهد كرد چه جلوه خواهد نمود اين است كه همين اختلاج علامتي از براي آن ميشود و من از اين حكم ميكنم .

و معذلك چند نكته را بايد دانست : اول اينكه بايد از آنچه عرض كردم دانسته باشي كه لازمه صحت احكام در همه اين علوم آن است كه علم قوابل را داشته باشي تا بداني كه تقديرات اجمالي خداوند در هر قابليتي چه خصوصيت ميگيرد ، و از همين باب است كه مي‌بيني بسياري از احكام منجمين و رمالان و فالگيران دروغ ميشود زيرا كه اگر واقعا علم فواعل را دست آورده باشند علم قوابل براي اكثر ايشان نيست مگر نوعا چيزي بدانند و از علم خصوصيات بي‌بهره‌اند و اين است كه همه اين علوم از جمله علومي است كه فرمودند كثيره لايدرك و قليله لاينفع و اين است كه بزرگان ما كمتر اوقات خود را مصروف اين علوم ميكردند مگر همين قدر كه وجوه حكمت آنها را دست آورده و بامور مهمه ديگر ميپرداختند .

[ص 290] و ثاني اينكه چون اَعراض در اين عالم بسيار است و بدن انساني نيز مَعرض اعراض است پس اين است كه بسيار ميشود از اعراض و امراض اعضاء بدن اختلاجات پيدا ميكند و بديهي است كه از اعراض نميتوان درست پي بحقيقت برد و احاطه كليهٔ ميخواهد كه بتمام فواعل و قوابلْ شخص محيط باشد آيا نمي‌بيني كه اگر شخص رمال دست او مبتلي برعشه بشود بدرجهٔ كه فرض كن ميخواهد يك نقطه بگذارد دو نقطه ميگذارد يا از اين واضحتر قلمي كه دست گرفته سر قلم ريش شده طوري كه بجاي يك نقطه دو نقطه ميگذارد بديهي است كه از اين نقاط كه از اعراض پيدا شده نميتوان استدلال بر مغيّبات كرد زيرا كه حركت روح او براي فرد بوده و عوض فرد او را زوج نوشته است و اختلاف حكم فرد و زوج بسيار است ، حال همچنين اقبال روح بعضوي ممكن است كه باعث اختلاج بشود ولي ممكن هم هست بلكه غالب اين است كه عضو خودش صاحب رطوبت فاضلهٔ كه مضر سلامت اوست ميشود پس در اين وقت طبيعت بجهت اصلاح بدن و رفع اين رطوبت متوجه اين محل ميشود و بنا ميكند بقوت حرارت غريزيه رطوبات را بخار كردن و بيرون بردن و تحليل بردن و باعث اختلاج ميشود ، پس از اين اختلاج نميتوان استدلال بر حقيقت كرد چنانكه ملاحظه ميكني كه از تكلم شخص عاقل كه باراده خود سخن ميگويد تو استدلال بر مرادات قلبيه او ميكني اما اگر مبتلي بسرسام شد يا ارواح جنيه متعلق باين بدن شد و بناي تكلم گذارد تو نميتواني استدلال بر مرادات قلبيه انسانيه او بكني زيرا كه اين سخنان از روح انساني او نيست و از اعراضي است كه عارض اين بدن شده ، پس اين است كه از هر سخني كه از زبان او بشنوي نميتواني استدلال بر مراد نفساني [ص 291] او بكني مگر اينكه قطع داشته باشي كه سالم است و از روي اراده و اختيار و شعور سخن ميگويد ، و چنين است امر در اختلاجات و ساير قراين احوالي كه از آنها احكام ميكني ، مثل اينكه خوابها را تعبير است اما اگر مزاج انسان فاسد شد ديگر خواب تعبير ندارد .