ملاحظه كنيد كه اگر تحصيلات ما منحصر بعلوم دينيه و معارف ربانيه و آنچه معين و معاضد اين مطلب بود ميبود و قلوب ما پر از دين و ايمان و معرفت و محبت آلمحمد عليهم السلام بود كه در خدمت و نصرت ايشان ابدا سر از پا نميشناختيم و همه مستميت بوديم كه از خدا ميخواستيم قطرهٔ خون ما در راه رضاي پروردگار ريخته شود و هميشه در تدبير همين كار بوديم و ملتفت حيلهها و تدابير دشمنان بوديم و هر حيلهٔ كه ميكردند در مقابل تهيه جواب شافي كافي از آن ميكرديم و هر رخنهٔ كه بحدود ما ميكردند سدها در برابر آن سرپا ميكرديم هرگز اين نحو ابتلا و دچار فشارها ميشديم ؟ نه والله كه همهاش از بيفكري و بيديني و بيمذهبي و بيغيرتي ما است و الا نه جمعيت خارجه و استعداد آنها از قديم الايام بالنسبه زيادتر شده و نه جمعيت اسلام و استعدادشان كمتر شده است و كجا است آن فتوحات قديمه و غزوات عظيمه كه فارس و روم و ممالك ديگر را بتزلزل درآورده بود كه اكثر بدون جنگ سر صلح و تسليم و تمكين داشتند ؟
[ص 213] خلاصه كه عمده غرض در باب تحصيلات علميه ما بود و اخبار و آثار ما مشحون به بيان علوم نافعه ما است و حيف كه طالب علمي از آن علوم نيست ، و كليةً عرض ميكنيم كه طلب علم فريضه است اما علم سه علم است آيت محكمه و فريضه عادله و سنت قائمه و براي اينها جزئيات بسيار است كه شخص چنانچه طالب اين علوم شد اگر تا عمر دارد بلكه اضعاف آن اگر تحصيل كند از راههائي كه خدا و رسول صلي الله عليه و آله فرمودهاند براي آن تمام شدن نيست و محتاج بديگران هم نيستيم زيرا كه ائمه ما صلوات الله عليهم علما بودهاند و علم صحيحي نيست مگر آنچه از خانه ايشان بيرون آيد و فرمودند حسن بصري ميخواهد براست برود ميخواهد بچپ پس بحق خداوند كه علم يافت نميشود مگر اينجا . و والله كه چنين است نهايت ما از راه داخل نشدهايم و جاهل ماندهايم و اباطيل و اضاليل ناس را علم پنداشتيم و جزئيات علومي كه امر بتحصيل آنها فرمودهاند يا نهي از آنها شده در كتاب المبين در ابواب علم مأثور است و قلّت مجال مرا مانع است از اينكه تفصيل بدهم هر كه طالب باشد بآنجاها رجوع كند و حضرت باقر عليه السلام ميفرمود محنت مردم بر ما عظيم است اگر بخوانيم ايشان را اجابت نميكنند و اگر ترك كنيم ايشان را بغير ما هدايت نمييابند ، و السلام علي من اتّبع الهدي .
مسأله چهل و دويم - در بعضي خانهها پسران بالغ اجنبي بعنوان نوكري خدمت مردم ميكنند و عيالاتشان بدون ستر و حجاب با آنها مكالمه ميكنند بلكه با هم نشسته صحبت و ظرافت هم مينمايند آيا اين در دين نبوي و مذهب جعفري جايز است يا نه ؟
جواب - خداوند در كتاب مجيد خود فرموده است لايبدين زينتهنّ [ص 214] الا لبعولتهنّ او آبائهنّ تا اينكه فرموده است او التابعين غير اولي الاربة من الرجال او الطفل الذين لميظهروا علي عورات النساء . عرض ميكنم مراد از غير اولي الاربة موافق حديث شريف الاحمق المولّٰي عليه الذي لايأتي النساء يعني احمقي كه از شدت سفاهت بايد ولي داشته باشد و اقبال بزنان هم ابدا ندارد بلكه محاسن آنها را ابدا تميز نميدهد چنانكه در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله دو نفر بودند كه يكي را هبت و يكي را ماثع ميناميدند كه ظاهرا از غير اولي الاربة شمرده ميشدند و زنان از آنها ستر و حجابي نداشتند و بر آنها داخل ميشدند پس رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيد كه بمردي ميگفتند كه هر گاه طائف را فتح كرديد بر شما باد بدختر غيلان ثقفيه و از حسن او وصف كردند پس رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود شما را از اولي الاربة از رجال ميبينم پس امر فرمود كه آنها را دور كردند و فرستادند بمحلي كه عرايا ميگفتند و هر جمعه بجهت خريد و فروش بازار بمدينه ميآمدند و ميرفتند . خلاصه پس هر كه تميز محاسن زنان را بدهد از اولي الاربة است و حكم ساير رجال را دارد . و اما در باب طفل حضرت امام رضا عليه السلام ميفرمايد لاتغطّي المرأة رأسها من الغلام حتي يبلغ الغلام . و در حديث ديگر فرمود و لاتغطّي المرأة شعرها منه حتي يحتلم . عرض ميكنم پس بعد از بلوغ طفل دخول آنها بر زنان بدون اينكه زن حجاب داشته باشد جايز نيست و در حكم ساير مردان است . و ظرافت او با زنان مورد فرمايش حضرت صادق عليه السلام است كه فرمود من فاكه امرأة لايملكها حبسه الله بكل كلمة كلمها في الدنيا الف عام . و نوع صحبت زنان با ايشان مورد فرمايشي است كه حضرت صادق (ع) از آباء كرامش [ص 215] عليهم السلام نقل فرمود از رسول خدا صلي الله عليه و آله در حديثي كه نهي فرمود از اينكه زن تكلم كند نزد غير زوج خود و غير ذي محرم خود بيش از پنج كلمه از آنچه لابد از تكلم است . عرض ميكنم پس اگر لابد از تكلم نيست و رفع حاجت او بقسم ديگر يا واسطه ميشود تكلم كردن پنج كلمه هم خوب نيست ولي مردان ما كه بالنسبه تقوي و ديانت در ايشان بيشتر است چقدر ملاحظه آداب و رسوم شرعيه دارند كه ديگر زنان داشته باشند خداوند همه ماها را از شر شيطان حفظ كند .
مسأله چهل و سيوم - حرّيت و صلح مع الكل كه معتقد بعضي از مردم اين زمان است آيا بمقتضاي عقل و حكمت و شريعت موافق و جايز و صحيح است يا نه ؟
جواب - عرض ميكنم قلم اينجا رسيد و سر بشكست ، مكرر عرض كردهام كه مسائل جناب سائل وفقه الله هر يكش محل نظر جماعتي است و از تفصيل اين مسأله بطور كمال معذوريم مگر اينكه اجمالا عرضي بكنم . پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوه الا بالله كه خداوند ملك خود را بحق ايجاد فرموده است و براي حق و علت غائي خلقت ظهور حق است فقط الا اينكه ظهور هر چيزي چون بايد بضد بشود و انما يعرف الاشياء بأضدادها و اگر چيزي منحصر بفرد شد كه براي او ضدي نباشد معروف و مُدرَك نميشود مثل ذات غيب الغيوب كه چون ضدي براي او نيست ابدا شناخته نميشود و در وصف او فرمودند خفي لشدة ظهوره و استتر لعظم نوره پس اين است كه خداوند باطل را بجهت ظهور و پيدائي و تميز حق در ملك آفريده است اما اصل و ريشه براي باطل نيست زيرا كه علت غائي ايجاد كه سابق بر جميع ملك است باطل نبوده است و باطل عارضي [ص 216] است چنانكه خداوند مثَل باطل را در قرآن فرموده است كشجرة خبيثة اجتثّت من فوق الارض ما لها من قرار و مثَل حق را كه اصل و ريشه آن از مبدأ ايجاد منظور نظر خداوند بوده فرموده است كشجرة طيّبة اصلها ثابت و فرعها في السماء تؤتي اُكُلها كل حين باذن ربها پس اصل و ريشه آن ثابت در عرش خدا است و فروع آن در آسمانها است كه متدلّي شده است بر خلاف درختهاي دنيوي كه ريشه آنها در زمين است و فرع بالا است ، و نيز فرموده است انزل من السماء ماءا فسالت اودية بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه في النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله كذلك يضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فيذهب جفاءا و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض پس مثل حق را بآب صافي زده است كه در زمين مكث ميكند و مردم از آن منتفع ميشوند و مثل باطل را بكفي كه بر آب ظاهر ميشود كه براي آن اصالت و دوامي نيست و انتفاعي از آن حاصل نميشود ، يا مثل طلا و نقره و معدني كه گداخته شود و خَبَث آن مثل كفي بر روي آن ايستد و انتفاعي از آن حاصل نشود و اما طلا و نقره خالص كه زير كف قرار گرفته انتفاع از آن حاصل ميشود . خلاصه غرض آن است كه خداوند هر چه در ملك آفريده براي حق آفريده است و باطل عرضي است كه وجودش منوط بوجود حق است و هيچ باطلي در عالم نيست كه ابتداءاً بي وجود حق موجود شود چنانكه اگر آب نباشد كف ابتداءاً حاصل نميشود و اين مسألهايست كه همه جا بكار ميرود ، ملاحظه كنيد كه اگر حقّيت اسلام نبود و نور پيغمبر صلي الله عليه و آله عالم را فرا نگرفته بود خلفاء جور ميتوانستند كه مقاصد خود را پيش ببرند ؟ هرگز ممكن نبود ، چنانكه زجاجه تيرهرنگ بخودي خود نميتواند تيرگي خود را [ص 217] منتشر و منبثّ نمايد اما اگر نوري از پشت او نافذ شد تيرگي آنرا با خود برميدارد و در فضا پهن ميكند .
خلاصه پس از جمله مطالب همين مسأله است كه سائل فرمودهاند ، اين هم لامحاله حقي براي آن بوده است كه شيطان ملحقات و مضافاتي بر آن افزوده و باين صورتها كه ملاحظه ميكنيد جلوه داده است ولي آنچه حق مسأله است آن است كه البته ميدانيد كه خداوند آدمي را مدني الطبع خلقت فرموده و بايد با هم جمع باشند و رفع حوائج يكديگر را بنمايند و بديهي است كه براي هر يك حقوقي بر ديگران خواهد بود كه اگر حقوق يكديگر را ملاحظه كردند مدينه ايشان معموره ميشود و ميتوانند عيش كنند و اگر حقوق يكديگر را ملاحظه نكردند البته مدينه ايشان خراب خواهد شد و عيش ايشان باطل ميشود و امر ايشان فاسد ميگردد زيرا كه بنيآدم اعضاي يكديگرند و چنانكه در يك نفر انسان ملاحظه ميكني كه اگر دست او حقوق چشم را مثلا ملاحظه نكند و انگشت فرو برد و چشم خود را كور كند و دندان مثلا حق دست را ملاحظه نكند و آنرا بسختي گاز بگيرد و مجروح و مقطوع سازد و هكذا البته چنين كسي زندگي نخواهد كرد و خود خود را هلاك خواهد نمود و چنين است حال نوع بنيآدم اگر نسبت بيكديگر بمنزله سباع و درندگان باشند و حقوق يكديگر را ملاحظه نكنند البته سبب فساد امر و تباهي آنها خواهد بود و در اين مطلب شبهه نيست . ولي نكتهٔ كه هست اين است كه حقوق منحصر باموري كه در همه حال بر وفق طبايع منحرفه است نيست چنانكه اگر خاري بپاي تو رفته باشد از حق آن بر ساير اعضا و جوارح تو آن است كه آلتي مثل سوزن يا شبه آن بدست بياوري و موضع خار را بخراشي تا آنكه خار را سست كني و از پاي خود [ص 218] بيرون كشي و اگر دست تو در اين مقام كوتاهي در اين باب كند البته حق پا را بجا نياورده و پا هم در اين مقام نبايد بگويد كه دست حق مرا ضايع كرده و خراش بر من وارد آورده زيرا كه غرض دست خير و صلاح پا بوده و اگر چنين نميكرد خار در پا ميماند و باعث فساد عظيم ميشد و از اين بالاتر اگر انگشت پا فسادي در استخوان آن پيدا شود كه شقاقلوص شود و ميت گردد در اين مقام حق اين جزء و ساير اجزاء همه بايد ملاحظه شود پس يكي حق خود اين عضو است كه هر چه بوده از اعضاء تو بوده و حقي و حرمتي دارد كه بايد او را قطع كني و مستور و مُوارٰي كني و يكي حقوق ساير اعضاء تو است كه باحتياط سرايت اين مرض بايد آنرا از آنها جدا كرد و دور انداخت چون آدمي كه ميميرد يكي حق حرمت خود او است كه بايد سَوْءَة او را پنهان كني كه اسباب تنفر و انزجار ساير از او نشود و ديگر حق سايرين است كه باز بايد ميت را دفن كني تا اينكه فساد او باعث سرايت امراض وبائيه در سائر نشود ، پس ناچار بايد اين حقوق ملاحظه شود ، حتي آنكه پدر نسبت بفرزند و برادر نسبت ببرادر نميتواند بگويد كه حالا كه مرده است من جسد او را مكشوفا براي خود نگاه ميدارم و دوستي من مانع است از اينكه دست از او بردارم زيرا كه اين عمل باعث تضييع حق خود اين ميت است و تضييع حق احياء و ابدا چنين چيزي روا نيست مثل اينكه آنكس كه انگشت او شقاقلوص شده اگر بر خود نگذاشت قطع انگشت را بايد البته تن بمرگ خود بدهد و اگر حيوة خود را ميخواهد بايد دل بمفارقت انگشت و قطع آن بدهد . و نكته ديگر باز در اين مقام است كه باز بمثَل عرض بكنم و آن آن است كه خداوند بحكمت بالغه خود بعض امراض صعب و سخت را بامراض [ص 219] خفيفه چند رفع ميفرمايد و از حكمت و اداء حقوق آن است كه صبر بر امراض خفيفه نمود و راضي نشد كه منجر بامراض صعبه شود چنانكه در اخبار فرمودهاند كه در فرزند آدم دو عرق است عرقي در سر او است كه مهيّج جذام است و عرقي در بدن او كه مهيّج برص است پس هر گاه عرق جذام حركت آيد خداوند مسلط كند بر آن زكام را تا آنكه آن داء سائل شود و هر گاه عرق برص هيجان آيد خداوند دماميل را بر او مسلط كند كه آن داء سائل شود پس شكر كنيد خدا را بر عافيت و فرمودند مكروه نداريد زكام را كه امان از جذام است و مكروه نداريد دماميل را كه امان از برص است و مكروه نداريد چشم خرابي را كه امان از كوري است و مكروه نداريد سُعال و سرفه را كه امان از فالج است و در حديثي فرمودند شُقوقِ اَعقاب امان از بواسير است و در حديثي فرمودند كه اگر ممكن شود تو را كه معالجه زكام را بهيچ چيز نكني مكن كه در آن منافع بسيار است . عرض ميكنم پس اگر اين مطلب را دانستي بايد بسياري از اين امراض را بر خود بگذاري و متحمل شوي كه اگر متحمل نشدي و در صدد علاجهاي وحيّه فوري برآمدي خود را مبتلاي بامراض صعب و سخت خواهي كرد و عملي است كه بظاهر اگر چه بعنوان دوستي است اما در حقيقت دشمني است كه با خود كردهٔ .
و بعد از آنكه اين مطالب شريفه را بمثل دانستي عرض ميكنم بنيآدم كه بمنزله اعضاء يكديگرند امرشان باين منوال است و هر يك ايشان را حقوقي است كه بايد ملاحظه شود تا مدينه ايشان دائر گردد و از باب اينكه اين دار دار ابتلاء و افتتان است لامحاله بعضي از ايشان مبتلي بامراضي ميشوند كه فساد كلي در خود آنها پيدا ميشود و منجر بفساد كلي در ديگران ميشود اين است كه معالجه آنها بايد [ص 220] از قبيل معالجه انگشت شقاقلوص بشود و بعضي از ايشان مبتلي بمرضي ميشوند كه اگر خواستي معالجه آنرا بكني امراض صعب و سخت ديگر عارض ميشود پس ناچار بايد سوخت و ساخت و تحمل نمود و در صدد علاج فوري برنيامد و رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود دوري كن از دواء مادام كه بدن تو متحمل داء است پس همين كه متحمل نشد داء را پس دواء بخور و حضرت امير (ع) فرمود با داء خودت راه برو مادامي كه آن با تو راه ميرود و حضرت صادق (ع) فرمود هر كه صحت او بر سقمش غالب آمد پس دواء بخورد كمك كرده است بر هلاك نفس خود . عرض ميكنم پس كليةً بايد بر مرضي كه مهلك نيست و صحت بر سقم غالب است تحمل نمود و در صدد رفع و دفع آن برنيامد و با آن بايد مماشات نمود ، و چنين است حال بعضي از ما كه مبتلي ببعض قبايح هستيم تا درجهٔ كه منجر بفساد كلي نيست بايد ديگران صبر و تحمل و مماشات كنند ، پس حكم كلي نيست كه با همه كس مماشات كني بلكه با بعضي با كمال دوستي و محبت اداء حقوق ايشان را بنمائي و با بعضي بايد مماشات كرد كه نبادا منجر بفساد كلي بشود و بعضي را بايد از خود دور كرد چنانكه انگشت شقاقلوص را بريده از خود دور ميكني و حق او در اين حال همين است و صلاح او و تو هر دو در اين حال اين است كه از هم دور شويد و اگر خواستي مماشات كني القاء نفس بتهلكه نمودهٔ و ظلم بنفس خود كردهٔ كه اقرب ذوي الحقوق تو است و هم ظلم باخوان مؤمنين خود كردهٔ كه دفع اين مرض مهلك را از آنها ننمودهٔ . خلاصه كه توضيح اين مطالب زياده بر اين مناسب نيست و الا آن قدر از آيات و اخبار و ادله عقليه دليل و برهان ميآوردم كه مسأله بكمال وضوح برسد ولي اين علم [ص 221] براي وقتي خوب است كه عمل بمقتضاي آن بتوان كرد اما وقتي كه مريض آن قدر جاهل است مثلا كه هر چه بگوئي بريدن انگشت صلاح حال تو است باور نميكند و راضي نميشود و از آن طرف طبيب و جراح حاذق مبسوط اليدي با اسباب جراحي مناسب حاضر نيست در همچو موقعي تفصيل دادن اين مطلب سواي كراهت و رنجشِ مريض سودي نخواهد داشت ، پس در همچو موقعي جز اينكه تو خود را كنار بكشي چاره نيست چنانكه در اخبار آخر الزمان بيان اين مطلب شده است پس اگر اصلاح خارج را نميتواني بنمائي خودت تحفظ خود را بكن و داخل در شهري كه امراض وبيّه در آن پيدا شده است مشو تا جان تو بسلامت بيرون رود .
خلاصه كه البته بنيآدم كه چون اعضاي يكديگرند حقوقي بر هم دارند كه بايد ملاحظه و رعايت آن حقوق را كرد و بهتر بياني كه در اين مقام عرض كنم حديثي است كه حضرت علي بن الحسين صلوات الله عليه در حقوق فرمودهاند همان را ترجمه كنم تا بداني كه حق هر كسي چيست . در فصل الخطاب روايت فرمودهاند از آن حضرت كه فرمود حق خداي اكبر بر تو آن است كه عبادت كني او را و شريك نگيري با او چيزي را پس هر گاه اين كار كردي باِخلاص ، خداوند از براي تو بر نفس خود قرار ميدهد كه كفايت امر دنيا و آخرت تو را بفرمايد و حق نفس تو بر تو آن است كه آنرا بطاعت خداي عزوجل واداري و حق زبان آن است كه آنرا گرامي داري از فحش و عادت بدهي بخير و ترك كني فضول بيفايده را و نيكي بمردم و قول نيكو در باره ايشان بگوئي و حق گوش آن است كه آنرا از سماع غيبت و آنچه بر تو حلال نيست منزه داري و حق چشم آن است كه آنرا بپوشي از آنچه بر تو حلال نيست و عبرت بگيري بنظر بآن و حق [ص 222] دو دست آن است كه نگشائي آنها را بسوي آنچه بر تو حلال نيست و حق دو پاي تو آن است كه راه نروي بآن دو بسوي آنچه بر تو حلال نيست پس بآن دو واقف بر صراط ميشوي پس نظر كن كه نلغزد و بآتش افتي و حق شكم تو آن است كه آنرا ظرف حرام قرار ندهي و زيادتر از سيري نخوري و حق فرج تو بر تو آن است كه حصانت كني آنرا از زنا و حفظ كني از اينكه بآن نظر كرده شود و حق نماز آن است كه بداني كه آن قدوم بسوي خداي عزوجل است و تو در نماز پيش روي خدا ايستادهٔ پس هر گاه اين را دانستي ميايستي مقام بنده ذليل حقير كه صاحب رغبت است و رهبت و اميدوار ترسان است و با استكانت و تضرع است و تعظيم ميكند آنكس را كه پيش روي او است بآرامي و وقار و اقبال ميكني بنماز بقلب خود و آنرا بحدود و حقوقش اقامه ميكني و حق حج آن است كه بداني كه آن قدوم بسوي پرورنده تو است و فرار بسوي او است از گناهان خودت و در آن است قبول توبه تو و قضاء فريضهٔ كه خداوند بر تو واجب فرموده و حق صوم آن است كه بداني كه آن حجابي است كه خداوند عزوجل زده است بر زبان تو و گوش تو و چشم تو و شكم تو و فرج تو كه بپوشاند بآن حجاب تو را از آتش پس اگر ترك صوم كردي ستري را كه خداوند بر تو قرار داده پاره كردهٔ و حق صدقه آن است كه بداني كه آن ذخيره تو است نزد پرورنده تو و وديعهايست از تو كه محتاج بشاهد گرفتن بر آن نيستي و بآنچه در پنهاني ميسپري مطمئنتري تا آنچه در علانيه ميسپري و بداني كه آن دفع ميكند از تو بلايا و اسقام را در دنيا و دفع ميكند از تو آتش را در آخرت و حق هدايت يافتن آن است كه اراده بكني بآن خداي عزوجل را و اراده نكني بآن خلق او را و [ص 223] اراده نكني بآن مگر متعرض شدن رحمت خداوند و نجات روح خودت را روزي كه ملاقات خدا ميكني . مترجم گويد كه تا اينجا غالبش از آنچه منظور نظر بود خارج بود ولي چون از جامعيت ميافتاد تمام را ترجمه كرديم كه نفع آن ان شاء الله كامل باشد . خلاصه فرمود : و اما حق سلطان آن است كه بداني كه تو اسباب آزمايش اوئي و اينكه او مبتلي است در تو بآنچه خداوند قرار داده از براي او بر تو از سلطنت و بداني كه بر تو است كه متعرض سخط او نشوي پس خود را بدست خود بهلاكت بياندازي و شريك او شوي در هر بدي كه نسبت بتو بجا آورد و حق سائس تو بعلمْ تعظيم او است و توقير مجلس او و حسن گوش فرا داشتن و اقبال بسوي او و اينكه صداي خود را بر او بلند نكني و جواب احدي را كه از او سؤال ميكند نگوئي تا اينكه او جواب گويد و در مجلس او با احدي حديث نكني و غيبت احدي را نزد او نكني و اگر كسي او را نزد تو ببد ياد كند از او دفع كني و عيوب او را بپوشي و مناقب او را اظهار كني و با دشمن او ننشيني و با دوست او دشمني نكني پس هر گاه چنين كردي ملائكه خدا شاهد تو ميشوند كه تو قصد او را كردهٔ و علم او را براي خداي جل اسمه تعليم گرفتهٔ نه براي مردم و اما حق سائس تو بمَلْكْ كه مالك تو باشد و تو عبد او باشي آن است كه اطاعت كني او را و معصيت او نكني مگر در هر چه خداي عزوجل را بسخط درآورد كه طاعتي براي مخلوق نيست در معصيت خالق و اما حق رعيت تو كه بر او سلطنت داري آن است كه بداني كه آنها رعيت تو شدهاند بجهت ضعف ايشان و قوت تو پس واجب است كه عدالت بكني در ايشان و براي ايشان مثل پدر مهربان باشي و از جهل آنها بيامرزي و عجله در عقوبت ايشان نكني و شكر كني خداي [ص 224] عزوجل را بر قوتي كه تو را بر ايشان داده و اما حق رعيتِ بعلمْ آن است كه بداني كه خداي عزوجل تو را قيّم بر ايشان قرار داده در آنچه علم بتو عطا فرموده و از خزانه حكمت بر تو گشوده ، پس اگر نيكي كردي در تعليم مردم و تندي نكردي بايشان و ملالت و ضجر بر ايشان وارد نياوردي خداوند از فضل خود بر تو زياد ميكند و اگر تو منع كردي علم خود را از مردم يا تندي كردي بايشان وقتي كه از تو طلب علم ميكنند حق است بر خداي عزوجل كه علم و بهاء خود را از تو سلب كند و محل و مكانت تو را از دلها ساقط كند و اما حق زوجه تو آن است كه بداني كه خداي عزوجل آنرا سَكَن و انس تو قرار داده پس بداني كه اين نعمتي است از خداي عزوجل بر تو پس او را گرامي داري و رفق و مدارا كني و اگر حق تو بر او واجبتر است پس از براي او است بر تو اينكه او را رحم كني بجهت اينكه اسير تو است و اطعام كني و بپوشاني و اگر جهالتي كرد از او عفو كني و اما حق مملوك تو آن است كه بداني كه او خلق پرورنده تو است و پسر پدر و مادر تو است و گوشت و خون تو است ، مالك نشدهٔ او را بجهت اينكه تو ساخته باشي او را دون خداوند و نه چيزي از جوارح او را خلق كردهٔ و نه رزقي براي او بيرون آوردهٔ و لكن خداي عزوجل كفايت همه اينها را براي تو فرموده بعد مسخر كرده است او را براي تو و تو را امين بر او شمرده و او را بتو سپرده تا اينكه حفظ كند براي تو هر چيزي كه بسوي او اتيان كني ، پس نيكي كن باو چنانكه خداوند بتو نيكي فرموده و اگر مكروه تو باشد او را عوض كن و عذاب مكن خلق خداي عزوجل را و لا قوة الا بالله و اما حق مادر تو آن است كه بداني كه او تو را حمل كرده جائي كه احدي احدي را حمل نميكند و اطعام نموده است تو را از [ص 225] ثمره قلبش چيزي را كه اطعام نميكند احدي احدي را و نگاه داشته تو را بجميع جوارح خودش و باك نداشته كه خود گرسنه شود و تو را اطعام كند و خود تشنه شود و تو را سيراب كند و عريان شود و تو را بپوشاند و در آفتاب بنشيند و سايه بتو اندازد و خواب را بجهت تو ترك كند و از گرما و سرما تو را نگاه دارد تا اينكه براي او باشي و بدرستيكه تو طاقت شكر او را نداري مگر بعون خدا و توفيق او و اما حق پدر آن است كه بداني كه او اصل تو است كه اگر نبود تو نبودي پس هر زمان كه ديدي از خود آنچه تو را خوش آيد بدانكه پدر تو اصل نعمت است بر تو در آن چيز پس حمد كن خدا را و شكر نما او را بقدر آن و لا قوة الا بالله و اما حق فرزند تو آن است كه بداني كه او از تو است و مضاف بسوي تو است در عاجل دنيا بخير و شرش و تو مسؤلي از آنچه متولي شدهٔ از حسن ادب او و دلالت بر پرورنده او عزوجل و معونه بر طاعت او پس عمل كن در امر فرزند عمل كسي كه ميداند كه او مثاب است بر احسان بسوي او و معاقب است بر بد كردن باو و اما حق برادر تو آن است كه بداني كه او دست تو است و عزت تو است و قوت تو ، پس مگير او را سلاح بر معصيت خدا و نه عُدّه بر ظلم بخلق خدا و ترك مكن نصرت او را بر دشمنش و او را ناصح باش پس اگر طاعت خدا را كرد چه بهتر و الا كه خداوند تو را از او گراميتر دارد و لا قوة الا بالله و اما حق مولاي تو كه منعم بر تو است و تو را آزاد كرده آن است كه بداني كه او است كه انفاق نموده در تو مال خود را و تو را از ذلت رقّيّت و وحشت آن بيرون آورده بعزت آزادي و انس آن پس تو را رها كرده از اسيري مملوكيت و فكّ نموده از تو قيد عبوديت را و تو را از زندان بيرون آورده و مالك نفس خودت كرده و فارغ نموده تو را براي عبادت پرورندهات [ص 226] و بداني كه او اولاي خلق است بتو در حيوة تو و موت تو و اينكه نصرت او بر تو واجب است بنفس خودت و آنچه محتاج شود بسوي آن از تو و لا قوة الا بالله و اما حق مولاي آزادكرده تو كه انعام نمودهٔ بر او پس آن است كه بداني كه خداي عزوجل قرار داده است عتق كردن تو او را وسيله بسوي خود و حجاب از براي تو از آتش و اينكه ثواب تو در عاجل ميراث او است اگر از براي او رَحِمي نباشد بجهت مكافات آنچه انفاق نمودي از مال خود و در آجل جنت است و اما حق صاحب معروف بر تو پس آن است كه شكر كني او را و معروف او را ياد كني و مقاله حسنه بعوض در باره او بگوئي و ميانه خودت و خداي عزوجل دعاي خالص در باره او بكني كه هر گاه چنين كردي شكر او را در پنهان و آشكار نمودهٔ بعد اگر قادر بر مكافات او شدي روزي مكافات ميكني و اما حق مؤذن آن است كه بداني كه او مذكّر تو است پرورنده عزوجل را و داعي است براي تو در حظّ و نصيب تو و عون تو است بر قضاي فريضه خداي عزوجل بر تو پس شكر كن او را بر اين شكر كسي كه احسان بسوي تو كرده و اما حق امام جماعت تو آن است كه بداني كه او بگردن گرفته است سفارت ميان تو و خداي عزوجل را و از جانب تو تكلم كرده و تو از جانب او تكلم نكردهٔ و دعا براي تو كرده و تو دعا براي او نكردهٔ و كفايت نموده است تو را ترس ايستادن پيش روي خداي عزوجل را پس اگر نماز او نقصي داشته بر اوست نه بر تو و اگر تمام بوده شريك او هستي و براي او بر تو فضلي نيست پس وقايه نموده است نفس تو را بنفس خود و نماز تو را بنماز خود پس شكر بكني او را بقدر اين و اما حق جليس تو آن است كه جانب خود را براي او نرم كني و انصاف كني در مجاراة و مناظرة در لفظ [ص 227] و از مجلس خود بي اذن او برنخيزي و كسي كه ميآيد و نزد تو مينشيند جايز است براي او كه برخيزد بي اذن تو ، و لغزشهاي او را فراموش كني و خيرات او را حفظ كني و نشنواني او را مگر خير و اما حق همسايه تو پس حفظ كردن اوست وقتي كه غايب است و اكرام او است وقتي كه شاهد است و نصرت او است هر گاه مظلوم باشد و عقب عورت و عيب او نگردي پس اگر بدي از او دانستي بر او بپوشي و اگر بداني كه نصيحت تو را قبول ميكند ميان خود و او محرمانه نصيحت ميكني او را و وانميگذاري او را نزد سختي و از لغزش او بگذري و گناه او را بيامرزي و معاشرت كريمانه با او بنمائي و لا قوة الا بالله و اما حق صاحب تو آن است كه مصاحبت كني او را بتفضل و انصاف و تكرم چنانكه او تو را گرامي ميدارد و مگذار كه او تو را سبقت گيرد بر مكرُمت پس اگر سبقت گرفت مكافات كني او را و دوست داري او را چنانكه او تو را دوست ميدارد و منع كني او را از آنچه قصد كند از معصيت خدا و بر او رحمت باش و عذاب مباش و لا قوة الا بالله و اما حق شريك پس اگر غايب شد مكافات كني او را و اگر حاضر شد مراعات نمائي و حكم نكني بي حكم او و عمل نكني براي خود بي آنكه با او مناظره و مشاوره كني و مال او را بر او حفظ كني و خيانت نكني باو در امر قابل و ناقابل كه دست خداوند بالاي سر دو شريك است مادام كه خيانت بيكديگر نكنند و لا قوة الا بالله و اما حق مال تو آن است كه نگيري آنرا مگر از راه حلال و انفاق نكني مگر در وجه حلال و ايثار نكني بر نفس خود كسي كه تو را حمد نميكند پس عمل بكن بآن بطاعت پرورنده خود و بخل مكن بآن پس برگردي بحسرت و ندامت با عذاب و لا قوة الا بالله و اما حق غريم تو كه از تو مطالبه دارد آن است كه اگر موسر باشي عطا كني [ص 228] او را و اگر معسر باشي راضي كني او را بقول نيكو و او را رد كني از خود ردّ لطيفي و اما حق خليط يعني كسي كه با تو خلطه و آميزش دارد آن است كه او را گول نزني و غشّ و خدعه نكني و بپرهيزي خدا را در امر او و اما حق خصم مدعي بر تو آن است كه اگر آنچه بر تو ادعا ميكند حق است خودت شاهد او باشي بر ضرر نفس خودت و ظلم نكني او را و حق او را وفا كني و اگر آنچه ادعا ميكند باطل باشد رفق با او بكني و بغير مداراة در امر او اتيان نكني و پرورنده خود را بسخط درنياوري در امر او و لا قوة الا بالله و اما حق خصم تو كه بر او ادعا داري آن است كه اگر در دعوي خود محقّي مقاوله با او را نيكو كني و حق او را منكر نشوي و اگر مبطل در دعوي خود هستي از خداي عزوجل بپرهيزي و تائب شوي و دعوي را ترك كني و اما حق مستشير آن است كه اگر دانستي رأي حَسَني در باره او ، اشاره بكني بر آن و اگر ندانستي ارشاد كني او را بكسي كه ميداند و اما حق مشير بر تو آن است كه او را متهم نكني در آنچه از رأي او موافق رأي تو نيست و اگر موافقت كرد حمد كني خداي عزوجل را و حق مستنصح آن است كه ادا كني بسوي او نصيحت را و مذهب تو رحمت و رفق باو باشد و اما حق ناصح آن است كه جناح خود را براي او نرم كني و گوش بداري بسوي او بگوش خود پس اگر صواب آورد حمد خداي عزوجل را بجا آوري و اگر موافقت نكرد رحم بكني بر او و متهم نسازي او را و بداني كه خطا كرده و مؤاخذه نكني او را بآن مگر اينكه مستحق تهمت باشد كه اعتنا بچيزي از امر او نميكني بر هيچ حال و لا قوة الا بالله و حق كبير توقير اوست بجهت سنّش و اجلال اوست بجهت پيشي گرفتنش بر تو در اسلام و ترك كني مقابله او را نزد مخاصمه و سبقت نگيري او را در راهي و تقدم بر او نجوئي و او را [ص 229] جاهل نشمري و اگر جهالتي بر تو كرد متحمل شوي و گرامي داري او را بجهت حق اسلام و حرمتش و اما حق صغير آن است كه ترحم بكني بر او در تعليم او و عفو از او و سَتر بر او و رفق باو و نصرت او و حق سائل عطاي باو است بقدر حاجتش و اما حق مسؤل آن است كه اگر عطا كرد قبول كن از او بشكر و معرفت بفضل او و اگر منع كرد عذر او را بپذير و حق كسي كه تو را مسرور كند للّه تعالي آن است كه حمد كني خداي عزوجل را اولا بعد شكر او را بكني و اما حق كسي كه بتو بدي كند آن است كه از او عفو كني و اگر بداني كه عفو مضر است طلب نصرت بكني و خداوند فرموده است و لمن انتصر بعد ظلمه فاولئك ما عليهم من سبيل ، و اما حق اهل ملت تو آن است كه سلامت و رحمت بر آنها را در ضمير خود بگيري و رفق به بدكار ايشان بنمائي و با ايشان الفت و مصلحتجوئي ايشان را بكني و شكر محسنشان را بجا آوري و از اذيت مسيئشان دست باز داري و دوست بداري براي آنها آنچه براي خود دوست ميداري و مكروه بداري بر ايشان آنچه بر خود مكروه ميداري و پيرمردان ايشان بمنزله پدر تو باشند و جوانان ايشان بمنزله برادران و پيرزالهاي ايشان بمنزله مادر تو باشند و صغار ايشان بمنزله اولاد تو و اما حق اهل ذمه آن است كه قبول كني از ايشان آنچه خداي عزوجل از ايشان قبول فرموده و ظلم نكني بايشان مادامي كه وفا ميكنند با خداي عزوجل بعهد او .
تمام شد حديث شريف كه در حقيقت جامع جميع خيرات است و سياست ملكي كه از عين حكمت و صواب است همين است و بس نه اينكه خود را آزاد از همه چيز بدانيم و هر چه خواستيم بكنيم بلكه ذمه ما مشغول باَداي حقوق خدا و خلق است و بايد با هر كسي آن قسم كه خدا فرموده رفتار نمود و ديگر بعد از اين حديث شريف [ص 230] حاجت بتفصيل زياده بر اين نيست و صريحتر از آن نميتوان چيزي گفت و لا قوة الا بالله .
مسأله چهل و چهارم - در تشهد نماز بعد از اشهد ان محمّدا عبده و رسوله گفتن اشهد ان عليّا عبده و وليّه چطور است و آيا شخص خودسر بدون دليل در احكام شرعيه فرعيه دخلي و تصرفي ميتواند بكند و يا توقيفي است كه بايد شارع مقدس صلوات الله عليه و آله و اوصياء او بيان فرمايند ؟
جواب - اما آنكه احكام شرعيه توقيفي است يا آنكه ميتوان دخل و تصرفي در آنها كرد واضح است كه همه احكام شرعيه توقيفي است و ابدا جايز نيست كه در آنها دخل و تصرفي كرد و اينهمه آيات و اخبار كه در نهي از عمل برأي وارد شده در بيان همين مطلب است و شبهه در آن نيست ، رسول خدا صلي الله عليه و آله در حديثي فرمود : لا رأي في الدين انما الدين من الرب امره و نهيه و حضرت امير (ع) فرمود : ان المؤمن لميأخذ دينه عن رأيه و لكن اتاه عن ربه فأخذ به . ولي نكاتي چند در مقام هست كه بايد دانست و از باب مقدمه عرض ميكنم كه شارع مقدس صلوات الله عليه و آله در بيان احكام الهيه براي اين خلق منكوس چنان نبود كه بتواند بحسب ظاهر عادت بشري همه احكام را بيپرده و فاش بيان فرمايد و اين مسأله محل خلاف است كه آيا رسول خدا صلي الله عليه و آله تقيه در احكام ميفرمود يا نه و آنچه ظاهر از اخبار آلمحمد عليهم السلام است آن است كه آن بزرگوار هم تقيه ميفرمود چنانكه ساير انبياء سلام الله عليهم تقيه ميفرمودند و حضرت صادق (ع) فرمود : عليك بالتقية فانه سنة ابرهيم الخليل ، الي ان قال و ان رسول الله صلي الله عليه و آله اذا اراد سفرا داري بغيره [ص 231] و قال امرني ربي بمداراة الناس كما امرني باقامة الفرايض و لقد ادبه الله عز و جل بالتقية فقال ادفع بالتي هي احسن فاذا الذي بينك و بينه عداوة كأنه ولي حميم و مايلقّيها الا الذين صبروا الآية الخبر . و قال ابوعبدالله عليه السلام : التقية دين الله عز و جل ، قيل مِن دين الله ؟ فقال اي والله من دين الله لقد قال يوسف ايّتها العير انكم لسارقون والله ماكانوا سرقوا شيئا ، و لقد قال ابرهيم اني سقيم والله ماكان سقيما . خلاصه عرضم اين است كه در بيان بعض احكام تقيه ميفرمودند با اينكه حكم در واقع از نزد خداوند نازل شده بود ولي معذلك چون خلق متحمل نبودند كتمان ميفرمودند تا آنكه يك وقتي اظهار ميفرمودند و چه بسيار احكام كه هنوز موقع اظهار آنها نشده است و مانده است براي زمان ظهور قائم آلمحمد عليهم السلام و در همان بعض احكام كه اظهار فرمودهاند باز امر فرمودهاند بتقيه در موقع آن تا زمان ظهور امام (ع) چنانكه حضرت امام رضا (ع) در حديثي فرمود : ان اكرمكم عند الله اعملكم بالتقية ، قيل يا بن رسول الله الي متي ؟ قال الي قيام القائم ، فمن ترك التقية قبل خروج قائمنا فليس منا .
و از جمله امور بلكه از اعظم اموري كه تقيه در آن فرمودهاند امر ولايت آلمحمد عليهم السلام بوده است كه البته ميدانيد اقرار بولايت حقيقةً از شروط اسلام است و از همان اول ظهور اسلام پيغمبر صلي الله عليه و آله براي كساني كه متحمل اين امر بودهاند مثل خديجه اظهار امر را فرمود و شهادت بولايت را بر او عرضه فرمود و همچنين براي حمزه و سلمان و ابوذر و مقداد و امثال ايشان از كساني كه متحمل بودند و اما براي عامه ناس در هر مقام اظهار نميفرمود بلكه تقيه ميفرمود حتي اينكه در حجة الوداع [ص 232] در منٰي پيغمبر (ص) مأمور شد باظهار امر ولايت و عرض كرد آنچه حاصلش اين است كه خدايا امت من قريب العهدند بجاهليت و متحمل اين مطلب نميشوند و باز در مكه مأمور باظهار شد و چنين عرض كرد تا در مراجعت در بين راه آيه نازل شد بلّغ ما انزل اليك من ربك و ان لمتفعل فمابلّغت رسالته و الله يعصمك من الناس و در حديثي فرمودند كه بعد از آنكه وعده عصمت براي او رسيد ديگر تقيه نفرمود و اظهار امر فرمود ، خلاصه و اما تقيه آلمحمد عليهم السلام در اين باب كه ديگر محل شبهه نيست و اين است كه بعض اخبار دلالت ميكند بر اينكه شهادت بولايت از شروط ايمان است نه اسلام و همه از باب تقيه است چنانكه اخبار بسيار شاهد اين مطلب است ، و اما اصحاب ائمه صلوات الله عليهم هم كه بديهي است چه اندازه تقيه داشتهاند حتي بدرجهٔ كه مثل حسين بن روح اعلي الله مقامه ملجأ ميشد از اينكه بعبارات توريه تفضيل بدهد خلفاء جور را بر اميرالمؤمنين علي (ع) و در اين مطلب هم شبهه نيست ، و اين است كه چه بسيار احكام باين واسطه در پرده خفا مانده و هنوز بكمال ظهور نرسيده است و احيانا اگر بعض احكام از اين قبيل در بعض مواقع براي معتمدين اصحاب ميفرمودند بيچارهها ملجأ بودند كه پنهان كنند و روايت نكنند چنانكه از جابر روايت شده است قال حدّثني ابوجعفر عليه السلام تسعين الف حديث لماحدّث بها احدا قطّ و لااحدّث بها احدا ابدا ، قال جابر فقلت لأبيجعفر عليه السلام جعلت فداك انك قد حملتني وقرا عظيما بما حدّثتني به من سرّكم الذي لااحدّث به احدا فربما جاش في صدري حتي يأخذني منه شبه الجنون ، قال يا جابر فاذا كان كذلك فاخرج الي الجبال ( الجبان خل ) و احفر حفيرة و دُل [ص 233] رأسك فيها ثم قل حدّثني محمد بن علي بكذا و كذا . عرض ميكنم از قبيل جابر رضوان الله عليه در خدمت ائمه عليهم السلام متعدد بودهاند و اسرار آلمحمد عليهم السلام در نزد ايشان بود و كتمان ميفرمودند و اي چه بسيار احكام و شرايع كه فرموده باشند و هنوز مكتوم مانده باشد يا اگر معدودي از اخبار در اين ابواب اظهار شده باشد بواسطه شدت تقيه نه روايت شده و نه در كتب معتبره نقل كردهاند و نه عمل بمقتضاي آنها ميكردهاند تا آنكه جزو شواذّ محسوب شده و اين است كه شيخ طوسي رحمه الله در مبسوط مينويسد چنانكه در مستدرك نقل كرده است در باب اذان از شيخ كه نوشته است : فاما قول اشهد ان عليا اميرالمؤمنين و آلمحمد خير البرية علي ما ورد في شواذ الاخبار فليس بمعمول عليه و لو فعله الانسان لميأثم به غير انه ليس من فضيلة الاذان و لا كمال فصوله . عرض ميكنم ملاحظه كنيد كه معلوم است اين مطلب در اخبار اهل بيت سلام الله عليهم بوده و از شدت تقيه چنان متروك و منسي شده كه در كتب معتبره نقل اين اخبار نشده است و جزو شواذ محسوب شده و باين جهت در متأخرين كه خورده خورده اين مطلب اشتهار پيدا كرده لابديم از عمومات اخبار استدلال بر آن بنمائيم .
خلاصه پس بيشتر خفاء اين قبيل احكام از تقيه است كه رأس كل بلية و در اين هم شبهه نيست كه با وجود تقيه ناچار بايد موافق ظاهر همين اخبار كه دست داريم و مجمع عليه اصحاب است عمل نمائيم و اين است كه شهادت بولايت را جزو فصول اذان نميشمريم بلكه از باب استحباب ذكر آن بعد از ذكر توحيد و رسالت و تيمّن و تبرّك ذكر ميكنيم ، و در تشهد نيز حدّ واجب كه معلوم است همان شهادت بتوحيد و شهادت برسالت است [ص 234] و صلوات بر محمد و آلمحمد صلوات الله عليهم ، ولي تشهدات مأثوره بسيار از آلمحمد عليهم السلام رسيده است كه اصحاب رضوان الله عليهم جزو مستحبات تشهد شمردهاند و حكم بوجوب نكردهاند و عمل هم چنانچه ميدانيد بر همان شهادتين است و صلوات و حمد و ثنائي كه استحبابا ذكر ميشود ولي معذلك بتصديق خود اصحاب اگر شهادت بولايت هم ذكر شود مبطل نماز نيست بلكه جزو مسنونات هم هست اگر چه معمول بهِ دائمي نيست و دليل اين مطلب تشهدي است كه از حضرت امام رضا عليه السلام در فقه رضوي روايت شده و در مستدرك وسائل و حدايق و فصل الخطاب نيز از فقه رضوي روايت شده و در جواهر الكلام اشاره بآن شده است بلكه مخصوصا شيخ محمدحسن صاحب جواهر رحمه الله تصريح ميكند در آخر بحث تشهد : بل لو قرأ المروي عن فقه الرضا عليه السلام علي طوله و زياداته علي خبر ابيبصير بالنحو الذي ذكرناه لميكن به بأس فتأمل جيدا و الله اعلم . خلاصه كه فقه رضوي اگر چه در نزد متقدمين اصحاب معروف نبوده يا از آن روايت نكردهاند ولي صدوق عليه الرحمه در غالب مسائل باخبار فقه رضوي گرفته حتي در همين عبارت تشهد كه امام (ع) بيان ميفرمايد ظاهر عبارت صدوق عليه الرحمه اين است كه بعض الفاظ تشهد را از همين حديث گرفته چنانچه در حدايق اشاره باين مطلب نموده است و بهر حال كه از ساير اخبار كمتر نيست و از همين باب است كه متأخرين اصحاب به بسياري از اخبار فقه رضوي (ع) گرفته و عمل نمودهاند و نكيري بر آن نيست .
پس چون اين مطلب را دانستي عرض ميكنم در مستدرك وسائل نقل نموده است از فقه الرضا عليه [ص 235] السلام كه فرموده است : فاذا تشهّدت في الثانية فقل « بِسْمِ اللّٰهِ وَ بِاللّٰهِ وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ وَ الْاَسْمٰاۤءُ الْحُسْنٰي كُلُّهٰا لِلّٰهِ اَشْهَدُ اَنْ لٰا اِلٰهَ اِلَّا اللّٰهُ وَحْدَهُ لٰا شَرٖيكَ لَهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ اَرْسَلَهُ بِالْحَقِّ بَشٖيراً وَ نَذٖيراً بَيْنَ يَدَيِ السّٰاعَةِ » و لاتزيد علي ذلك ، الي ان قال عليه السلام : فاذا صلّيت الركعة الرابعة فقل في تشهدك « بِسْمِ اللّٰهِ وَ بِاللّٰهِ وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ وَ الْاَسْمٰاۤءُ الْحُسْنٰي كُلُّهٰا لِلّٰهِ اَشْهَدُ اَنْ لٰا اِلٰهَ اِلَّا اللّٰهُ وَحْدَهُ لٰا شَرٖيكَ لَهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبُدُهُ وَ رَسُولُهُ اَرْسَلَهُ بِالْحَقِّ بَشٖيراً وَ نَذٖيراً بَيْنَ يَدَيِ السّٰاعَةِ اَلتَّحِيّٰاتُ لِلّٰهِ وَ الصَّلَوٰاتُ الطَّيِّبٰاتُ الزّٰاكِيٰاتُ الْغٰادِيٰاتُ الرّٰاۤئِحٰاتُ التّٰاۤمّٰاتُ النّٰاعِمٰاتُ الْمُبٰارَكٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ لِلّٰهِ مٰا طٰابَ وَ زَكٰي وَ طَهُرَ وَ نَمٰي وَ خَلُصَ وَ مٰا خَبُثَ فَلِغَيْرِ اللّٰهِ اَشْهَدُ اَنَّكَ نِعْمَ الرَّبُّ وَ اَنَّ مُحَمَّداً نِعْمَ الرَّسُولُ وَ اَنَّ عَلِيَّ بْنَ اَبٖيطٰالِبٍ نِعْمَ الْوَلِيُّ ● وَ اَنَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ النّٰارَ حَقٌّ وَ الْمَوْتَ حَقٌّ وَ الْبَعْثَ حَقٌّ وَ اَنَّ السّٰاعَةَ آتِيَةٌ لٰا رَيْبَ فٖيهٰا وَ اَنَّ اللّٰهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذٖي هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰاكُنّٰا لِنَهْتَدِيَ لَوْلٰا اَنْ هَدٰانَا اللّٰهُ اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلٰي مُحَمَّدٍ وَ آلِمُحَمَّدٍ وَ بٰارِكْ عَلٰي مُحَمَّدٍ وَ آلِمُحَمَّدٍ وَ ارْحَمْ مُحَمَّداً وَ آلَمُحَمَّدٍ اَفْضَلَ مٰا صَلَّيْتَ وَ بٰارَكْتَ وَ رَحِمْتَ وَ تَرَحَّمْتَ وَ سَلَّمْتَ عَلٰي اِبْرٰهٖيمَ وَ آلِ اِبْرٰهٖيمَ فِي الْعٰالَمٖينَ اِنَّكَ حَمٖيدٌ مَجٖيدٌ اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلٰي مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفٰي وَ عَلِيٍّ الْمُرْتَضٰي وَ فٰاطِمَةَ الزَّهْرٰاۤءِ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ الْاَئِمَّةِ الرّٰاشِدٖينَ مِنْ آلِ طٰهٰ وَ يٰسۤ اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلٰي نُورِكَ الْاَنْوَرِ وَ عَلٰي حَبْلِكَ الْاَطْوَلِ وَ عَلٰي عُرْوَتِكَ الْاَوْثَقِ وَ عَلٰي وَجْهِكَ الْكَرٖيمِ ● وَ عَلٰي جَنْبِكَ الْاَوْجَبِ وَ عَلٰي بٰابِكَ الْاَدْنٰي وَ عَلٰي مَسْلَكِ الصِّرٰاطِ ● اَللّٰهُمَّ [ص 236] صَلِّ عَلَي الْهٰادٖينَ الْمَهْدِيّٖينَ الرّٰاشِدٖينَ الْفٰاضِلٖينَ الطَّيِّبٖينَ الطّٰاهِرٖينَ الْاَخْيٰارِ الْاَبْرٰارِ اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلٰي جَبْرَئٖيلَ وَ مٖيكٰاۤئٖيلَ وَ اِسْرٰافٖيلَ وَ عِزْرٰاۤئٖيلَ وَ عَلٰي مَلٰاۤئِكَتِكَ الْمُقَرَّبٖينَ وَ اَنْبِيٰاۤئِكَ الْمُرْسَلٖينَ وَ رُسُلِكَ اَجْمَعٖينَ مِنْ اَهْلِ السَّمٰوٰاتِ وَ الْاَرَضٖينَ وَ اَهْلِ طٰاعَتِكَ اَكْتَعٖينَ وَ اخْصُصْ مُحَمَّداً ● بِاَفْضَلِ الصَّلٰوةِ وَ التَّسْلٖيمِ » .
عرض ميكنم پس ملاحظه كنيد كه صريحا شهادت بولايت داده شده آنجا كه فرموده است اشهد انك نعم الرب و ان محمدا نعم الرسول و ان علي بن ابيطالب نعم الولي و هيچ بعيد مشمريد كه همين فصلي كه بين شهادتين اولي و اين شهادت قرار دادهاند بملاحظه تقيه بوده است كه راه عذري باشد نزد اعادي و ضعفاي دوستان كه بتوانند بفرمايند اصل تشهد همان شهادتين اولي است و اينها مضافات است و اگر تقيه نبود شايد اين قدر فاصله هم نميگذاردند و جائي كه راضي نشود رسول خدا صلي الله عليه و آله كه بين او را با آلش بكلمه عَلٰي تفريق كنند چگونه راضي به بيشتر از آن ميشود و در مستدرك روايت نموده است از فخر المحققين سيد حيدر آملي عن النبي صلي الله عليه و آله انه قال لاتفرّقوا بيني و بين آلي بعَلٰي اگر چه بعضي بِعَلِيٍّ خواندهاند كه حاصل آن است كه علي (ع) هم از آل پيغمبر است (ص) و فاصله ميان آن حضرت و آل او نيست و مؤيد اين معني دانستهاند اخبار و ادعيهٔ را كه حرف عَلٰي فاصله بين نبي و آل او شده است ولي معني احتمال اول هم بعيد نيست ، و از اين قبيل اختلافات در اخبار بسيار است . خلاصه پس بحمد الله اين مطلب بيدليل نيست و اگر چه عمل ما امروزه بهمان حد واجب است .