خلاصه كه احترام و تعظيم مساجد كمال لزوم را دارد زيرا كه خانه خدا است و در حديث شريف از حضرت صادق عليه السلام سؤال كردند كه علت تعظيم مساجد چيست ؟ فرمود بجهت اينكه آنها خانههاي خدايند در زمين . عرض ميكنم پس بايد آنها را از نجاسات و كثافات پاك نمود و اطفال و مجانين و يهود و نصاري را از آنها دور نمود حتي آنكه فرمودند چنين كنيد و الا خداوند شما را مسخ كند قِرَدة و خنازير در حالي كه راكع و ساجد هستيد و از بيع و شرٰي و كسب و صنعت در مسجد بايد پرهيز نمود و از صداي بلند و لغو و خوض در باطل و انشاد شعر و قصهگوئي بايد پرهيز كرد حتي آنكه حضرت صادق (ع) از حضرت امير (ع) روايت ميفرمايد كه شخص قاصّي را در مسجد ديد او را تازيانه زد و طرد فرمود ، و از رطانت اعاجم در مسجد كه بزبان عجم سخن گفتن باشد رسول خدا صلي الله عليه و آله نهي فرموده است و اعاجم در اين مقام شامل ماسواي عرب است و اختصاص بفُرس ندارد چنانكه ملاحظه ميكنيد در تعويذات من شرّ العرب و العجم ميگوئيد و مقصود فرس تنها نيست بلكه ماسواي عرب است ، و چه بسيار از مباحات [ص 186] بلكه از احكام شرعيه كه در مسجد ممنوع است مثل بيع و شرٰي و كسب و انشاد ضالّه و انفاذ احكام شرعيه و اقامه حدود و شمشير از غلاف بيرون آوردن و تعليق سلاح خاصة در مسجدين مطلقا و در ساير مساجد در طرف قبله و غير اينها از آنچه نهي فرمودهاند و در چند حديث فرمودهاند لغير هذا بنيت و معلوم است كه بناي مسجد و اساس آن بر تقوي و عبادت است و خداوند فرموده انما يعمر مساجد الله من آمن بالله و اليوم الآخر و اقام الصلوة و آتي الزكوة و لميخش الا الله فعسي اولئك ان يكونوا من المهتدين پس بديهي است كه اين وضعها كه شايع شده است پسنديده نيست و نبايد كرد ولي صِرف خوردن و آشاميدن در مسجد را كه مثلا روزهدار در مسجد است وقت افطار ميرسد چيزي بخورد يا در غير روزه مثلا چيزي در مسجد بخورند نميتوان منع كرد زيرا كه دليل منعي هم بطور خصوصيت از آن نديديم و شخص معتكف در اعتكاف خودش در وقت اكل و شرب خارج نميشود و اصحاب صُفّه زماني كه در مسجد بودند و منزلشان در مسجد بود البته غذا ميخوردهاند و علي ايّ حال نهي خاصي نديدهايم ولي معذلك اين وضعهاي معمول البته خوب نيست بلكه همين وضعها كه در اوقات نماز جمع ميشوند چه بسيار اعمال مكروهه كه از ايشان سر ميزند كه ابدا روا نيست چه جاي اجتماعات ديگر و وضعها كه دارند كه حاجت بشرح و بسط نيست و فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله كه لغير هذا بنيت از همه آنها منع ميكند و خداوند همه ما را برضاي خود بدارد .
مسأله سي و پنجم - آلت لهوي كه فرنگيان تازه اختراع نمودهاند كه باصطلاح خودشان قراموف مينامند كه مثل آدمي غنا و [ص 187] خوانندگي ميكند از فسّاق ملاها بعضي از شدت شهوت سماع آنرا از آلات لهو نميشمرند و حرام نميدانند و خودشان هم علانيه ميزنند و حال آنكه عين آلت لهو و طرب است و جميع علماء اماميه در كتب فقهيه حكم بحرمت همه اقسام آلات طرب و چالقي نمودهاند و استماع آن را حرام و مرتكب آن را فاسق و مردود الشهادة دانستهاند و چون پارهٔ از عوام اخوان ما هم گاهي لا عن شعور ميل باستماع آن ميكنند اگر فتواي حضرت عالي در اين مقام دستگير باشد بجهت قطع عذر ايشان برهان قاطع خواهد شد .
جواب - عرض ميكنم خداوند در كتاب مجيد خود فرموده است و ماخلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين لو اردنا ان نتّخذ لهوا لاتخذناه من لدنّا ان كنا فاعلين بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق و لكم الويل مما تصفون و نيز فرموده است و اذا مرّوا باللغو مرّوا كراما و در فصل الخطاب روايت شده است از حضرت ابيعبدالله عليه السلام از آباءش در وصيت نبي صلي الله عليه و آله بعلي عليه السلام كه فرمود يا علي سه چيز است كه قلب را قسي ميكند استماع لهو و طلب صيد و اتيان باب سلطان و حضرت صادق (ع) فرموده كه بعد از آنكه آدم (ع) رحلت فرمود ابليس و قابيل شماتت كردند و جمع شدند در زمين و معازف و ملاهي را بجهت شماتت بآدم قرار دادند پس هر چه باشد در زمين از اين قسم كه مردم بآن تلذذ مينمايند پس اين است و جز اين نيست كه آن از اين است و در حديثي از مستدرك وسائل فرمود كه وقتي كه آدم را از بهشت بيرون كرد اين شماتت را نمود و حضرت امام رضا (ع) در فقه رضوي ميفرمايد كه هر كه در خانه خود طنبوري يا عودي يا چيزي از ملاهي از معزفه و شطرنج و اشباه [ص 188] آن چهل روز باقي بگذارد پس بتحقيق كه برگشته است بغضب خداوند پس اگر بميرد در چهل روز فاجر و فاسق مرده و جايگاه او آتش است و بد بازگشتي است و در مستدرك بسندش از پيغمبر (ص) نقل نموده است كه فرمود خداوند حرام فرموده دف و كوبه و مزامير و آنچه را كه بآن بازي كرده ميشود و نيز روايت كرده است از رسول خدا (ص) كه نهي فرمود از ضرب دف و رقص و از لعب كل آن و از حضور آن و از استماع آن . عرض ميكنم اخبار در استعمال ملاهي بسيار است كه باسم و رسم نهي فرمودهاند الا اينكه چون اين آلت از مخترعات جديده است ما اخبار مطلقه را كه شامل هر نوع آلت لهوي است در اين مقام روايت كرديم و شبهه نيست كه اين آلت در حالي كه صوت غنا از آن بروز ميكند يا صداي آلات لهو ديگر در اين حال جزو آلات لهو است و استماع آن جايز نيست و كسي نگويد كه اين صوتي است كه از اين آلت خارج ميشود بدون اينكه شخص مرتكب آن شده باشد مثل مزمار يا طنبور و تار زيرا كه ما ممنوع از سماع آن هستيم اعم از اينكه شخص خودش مرتكب شود يا ديگري ، چنانكه در مستدرك روايت كرده از حضرت صادق (ع) كه مردي از آن حضرت سؤال نمود از سماع غنا پس نهي فرمود و قول خداي عزوجل را تلاوت نمود ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤلا و فرمود سؤال كرده ميشود گوش از آنچه شنيده و فؤاد از آنچه عقيده حاصل كرده و چشم از آنچه ديده و از آن حضرت روايت شده است كه فرمود پيغمبر (ص) كه حلال نيست بيع غناء و نه شراء آن و استماع آن نفاق است و تعلم آن كفر و از فقه رضوي روايت نموده است كه روايت ميكنيم از ابيعبدالله (ع) كه سؤال نمود بعض اصحاب آن حضرت و عرض كرد جعلت فداك [ص 189] براي من همسايگاني هستند كه جواري مغنّياتي دارند كه غنا ميكنند و عود ميزنند پس بسا داخل خلاء ميشوم و جلوس را طول ميدهم بجهت شنيدن از آنها ، حضرت فرمود نكن اين كار را ، سائل عرض كرد والله اين نيست چيزي كه من بپاي خود اتيان كرده باشم و اين است و جز اين نيست كه بگوش خود شنيدهام ، حضرت فرمود تو نشنيدهٔ قول خداي تبارك و تعالي را ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤلا و بعد تفسير آنرا روايت فرمود بآنچه ذكر شد . خلاصه عرضم اين است كه ملاحظه كن صرف استماع غنا و لهو ممنوع است هر كه ميخواهد مرتكب آن شده باشد . و در فصل الخطاب همين روايت فقه رضوي را بسند ديگر از حضرت صادق (ع) روايت فرموده است با زيادتي كه بعد از تلاوت آيه سائل عرض كرد بلي والله گويا من نشنيده بودم اين آيه را از كتاب خدا از عربي و نه عجمي لاجرم ديگر عود نميكنم ان شاء الله و استغفار ميكنم خدا را پس فرمود حضرت باو كه برخيز پس غسل كن و نماز بگذار هر چه بر تو ظاهر شود پس بدرستيكه تو مقيم بر امر عظيمي بودي و چقدر بد بود حال تو اگر مرده بودي بر آن حالت ، حمد بكن خدا را و سؤال كن از او توبه را از هر چه كراهت دارد پس بدرستيكه خداوند كراهت ندارد مگر هر قبيحي را و قبيح را بگذار براي اهلش كه براي هر چيزي اهلي است . عرض ميكنم ملاحظه كن چقدر عظيم شمردهاند سماع را كه بمحض استغفار سائل قناعت نفرموده و فرموده است غسل كن و نماز بگذار كه مقيم بر امر عظيمي بودي و چه بد حالي داشتي اگر مرده بودي بر آن حالت پس حمد بكن و سؤال بازگشت نما .
عرض ميكنم و از عجايب صنع خداوند اين است كه قباحت بسياري از امور قبيحه را طوري ضروري و [ص 190] بديهي عقول فرموده است كه هر كه اندك عقل داشته باشد قباحت آنها را ميفهمد مثل اينكه حسن بسياري از امور مستحسنه را همين قسم ضروري فرموده است كه هر عاقلي بفهمد و اين است حجت بالغه پروردگار كه فرمود قل فللّه الحجة البالغة فلو شاء لهداكم اجمعين و حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام در تفسير آن فرمود كه ميرسد حجت بالغه بجاهل پس ميداند آنرا بجهلش چنانكه ميداند عالم آنرا بعلم خود بجهت اينكه خداوند عدلي است كه جور نميفرمايد و احتجاج ميفرمايد بر خلق خود بآنچه ميدانند و ميخواند ايشان را بآنچه ميشناسند نه بآنچه جاهلند و انكار ميكنند . عرض ميكنم و از اين باب است كه در ضروريات تقليد نيست و مخصوصا حضرت عسكري (ع) بيان ميفرمايد در باب علمائي كه بكذب و شفاعات و مصانعات و عنايات و رشوهها تغيير احكام ميدهند ميفرمايد كه عوام شناختهاند آنها را كه مرتكب محرمات ميشوند و بالضروره در قلب خود ميشناسند كه هر كه فعل ايشان را بكند فاسق است و جايز نيست كه او را تصديق كنند در آنچه از خدا و وسائط بين خلق و خدا نقل ميكنند . خلاصه عرضم اين است كه خداوند در امور مهمه كه نظام عيش دنيا و آخرت مترتب بر آنها است حجت خود را بالغه فرموده كه جاهل و عالم همه بفهمند و معذور نباشند و نگويند كه نشنيديم و نفهميديم و اين است كه در اين امور گاهي عقل خود سائل را حَكَم ميفرمودند و بمقتضاي تصديق او حُكم ميفرمودند چنانكه از حضرت باقر عليه السلام سؤال كردند از غناء فرمود اي فلان هر گاه خداوند تميز داد بين حق و باطل را پس غناء كجا خواهد بود ؟ سائل عرض كرد با باطل ، فرمود قد حكمت بتحقيق كه خودت حكم كردي . و او را تقرير [ص 191] فرمود بر حكم حقي كه نمود . عرض ميكنم پس در اين مورد از عاملين باين اعمال سؤال ميكنيم كه هر گاه خداوند جدا فرمود ميان حق و باطل را آيا استماع غنا از اين آلات كجا خواهد بود و آيا استماع از آنها مفيد هيچ فايده دنيوي يا اخروي هست يا نيست ؟ والله كه هيچ عاقلي تصديق نميكند كه مفيد فايده باشد و همه بالطبع و بالضروره آنها را جزو آلات لهو و لغو و لعب ميشمرند و هر كه اندك عقل دارد ميفهمد كه خداي حكيم اين ملك باين عظمت و حكمت را آفريده و ما و تو را ايجاد فرموده است و آسمان و زمين را براي عيش ماها مسخر فرموده است يقينا عبث نبوده است و براي لهو و لعب خلقت نشدهايم پس لختي بخود آئيم و خير و صلاح خود را بخواهيم و سعي در هلاكت خود نكنيم . تصور كن كه هيچ عاقلي اگر شب نان نداشته باشد از صبح تا پسين بلهو و لعب ميگذراند و از معيشت شب خود فراموش ميكند و شب را بگرسنگي ميگذراند ؟ نه والله مگر اينكه سفيه باشد و الا عاقل محال است كه چنين كند . پس براي معيشت يك شب كه چيز بسيار كمي است عاقل ترك اكتساب و استفاده نميكند چه جاي مدت بقاء و خلود ابدي در آخرت كه محتاج بتوشه بينهايتي است و خداوند فرموده است تزوّدوا فان خير الزاد التقوي خلاصه كه اين امر بسي واضح است و خود مرتكبين اگر عاقلند و خيرخواهِ خود ، مصدق ما و حَكَم بين خود و ما هستند و تفصيل زياده بر اين حاجت نيست .
ولي يك نكته در اين باب هست كه اين آلت مثل ساير آلات لهو كه فقط فايده آنها صِرف لهو و لعب باشد نيست كه بطور كليت حكم بحرمت استماع از آن بكنيم چنانكه البته ميدانيد كه هر قسم صوتي از لحنهاي غنا و غير آن از الحان مشروعه در صفحات آن نقش ميگيرد و صحبتهاي [ص 192] رسميه اعم از اينكه صحيح باشد يا سقيم حتي مثلا صوت قرائت قرآن و اخبار صحيحه و حكمتها و غير آن از هر قبيل صوتي كه باشد در آن نقش ميگيرد و بعينها اعاده ميكند و في المثل مثَل آن مثل تلفون است كه از راههاي دور با هم سخن ميگويند و بعض بطّالين با تلفون مشغول ببطالت خود ميشوند و سخنان غير مشروع ميگويند و هر قسم صوتي را از غناها و مزامير و آلات لهو و لعب ديگر ميتوان بتوسط تلفون براههاي دور رسانيد و از آن طرف امور مفيده مهمه را نيز با تلفون ميتوان ابلاغ كرد و فوايد آن بديهي است ، پس چيزي كه بنا شد فوايد مشروعه و خواص غير مشروعه همه بر آن مترتب باشد نميتوان بطور كليت حكم بحرمت آن نمود ، بلي آنچه غير مشروع است حرام است و آنچه مشروع است حلال و مؤمن متقي با تلفون مثلا سخني كه مشروع است ميگويد و استماع جواب ميكند و اما فاسق فاجر از هيچ مبالات ندارد و همچنين است امر آلت قراموف كه فرمودهايد چون بسياري از سخنان مشروعه ممكن است كه در آن نقش بگيرد و باز اعاده كند نميتوان كليةً حكم بحرمت آن كرد و ادله اين مطلب بسيار است و حضرت صادق عليه السلام در حديثي ميفرمايد : و اما تفسير الصناعات فكل ما يتعلّم العباد او يعلّمون غيرهم من اصناف الصناعات ، الي ان قال و انواع صنوف الآلات التي تحتاج اليها العباد منها منافعهم و بها قوامهم و فيها بلغة حوائجهم فحلال فعله و تعليمه و العمل به و فيه لنفسه او لغيره و ان كانت تلك الصناعة و تلك الآلة قد يستعان بها علي وجوه الفساد و وجوه المعاصي و تكون معونة علي الحق و الباطل ، الي ان قال انما حرّم الله الصناعة التي هي حرام كلها التي يجيء منها الفساد محضا ، الي ان قال فحرام تعليمه و تعلّمه [ص 193] و العمل به و اخذ الاجر عليه و جميع التقلب فيه من جميع وجوه الحركات كلها الا ان تكون صناعة قد تصرف الي جهات المنافع و ان كان قد يتصرف بها و يتناول بها وجه من وجوه المعاصي ، الخبر . عرض ميكنم ملاحظه نمائيد بچه تأكيدي توضيح ميفرمايد كه اگر صناعت صناعتي است و آلت آلتي است كه در وجوه منافع و مفاسد هر دو مستعمل است حلال است صنعت آن و تعليم و تعلم آن و عمل بآن و اجر گرفتن بر آن و اگر فايده آن منحصر بمفاسد است هيچيك اينها جايز نيست و اگر غير اين باشد بسياري از صنايع عالم بلكه شايد همه حرام شود ، ملاحظه كنيد آلات سلاح در مقام خير و شر همه مستعمل است و صنعت آنها حرام نيست اما عمل شر بآنها حرام است بلكه هر چيزي حتي قطع نمودن يك قلم اگر بنا باشد كه بمحض اينكه عمل حرام با آن ممكن است حكم بحرمت نمود بايد قلم را قطع ننمود و دوات را آماده نوشتن نكرد و مطلقا ننوشت زيرا كه با قلم و مركب ميتوان نعوذ بالله حكم بغير ما انزل الله نوشت و هكذا از هر قبيل ، بلكه اعضا و جوارح انساني همه قابل طاعت و معصيت است و جايز نيست كه انسان اعضاء خود را قطع كند بجهت اينكه قابل معصيت است بلكه بايد معصيت را ترك نمود . ملاحظه كنيد كه بيع و شراي مغنيه بجهت غنا حرام است و ثمن آن سُحت ولي معذلك تجارت به بيع آنها و شراي آنها جايز است زيرا كه غير از غنا هم از آنها برميآيد و اصوات مشروعه شنيدن از آنها ممنوع نيست و از حضرت علي بن الحسين (ع) سؤال كردند از شراء جاريهٔ كه صوت دارد فرمود : ما عليك لو اشتريتها فذكّرتك الجنة يعني بقراءة القرآن و الزهد و الفضائل التي ليست بغناء فاما الغناء فمحظور . خلاصه پس آلت قراموف هم از همين قبيل [ص 194] است كه فوايد و منافع مشروعه و مفاسد غير مشروعه بر آن مترتب است و استماع آنچه غير مشروع است از آن جايز نيست و اما امور مشروعه مانعي از آن ندارد و در كرمان آوردند كه سوره و المرسلات را يكي از قرّاء عرب با كمال فصاحت و بلاغت در آن تلاوت نموده و نقش گرفته بود و اعاده ميكرد بلكه براي تجربه بعض اجله فضايلي عاليه از آلمحمد عليهم السلام بيان كردند و در آن نقش گرفت كه بلحن خود آن شخص بعينه اعاده ميكرد و بديهي است كه استماع چنين كلمات از او محض تذكر است و نميتوان حرام شمرد ، و اما قرآن خاصة اگر مقصود صرف لهو و لعب باشد براي من محل احتياط شده است بلكه اگر غرض محض لهو باشد جايز نميدانم زيرا كه در فصل الخطاب روايت شده است عن النبي صلي الله عليه و آله في اشراط الساعة فعندها يكون اقوام يتعلمون القرآن لغير الله فيتخذونه مزامير و يكون اقوام يتفقهون لغير الله و يكثر اولاد الزني يتغنون بالقرآن و يتهافتون بالدنيا . عرض ميكنم حديث شريف خبر از اعمال شنيعه صوفيه ميدهد كه شنيدهام بعضي از ايشان با تار تلاوت قرآن مينمايند و عمده غرض ايشان لهو و لعب است و براي غير خدا كار ميكنند و خداوند چنين تلاوتي را از ما نخواسته بلكه بايد بزبان خود با كمال تدبر و تفكر و خضوع و خشوع بخوانيم و چنين است نقش نمودن قرآن در آلت قراموف و محض بطالت و لهو و لعب استماع آنرا نمودن .
خلاصه كه آلتي است كه طاعت و معصيت هر دو بآن ممكن است و طاعت حلال است و معصيت حرام و اما خود آلت نوعي است و حكم بحرمت استماع هيچ سخني از آن نميتوان كرد مگر هر چه بالذات ممنوع باشد و خداوند توفيق دهد ما را كه اهل تذكر و تدبر و اعتبار و اتعاظ [ص 195] باشيم كه بهمين آلت و امثال آن كه انواع اعمال بآن كرده ميشود ممكن است كه شخص متقي عبرت خود را بگيرد و متعظ شود ، آيا نشنيدهايد كه جميع صور و هيئات خود ما و اعمال و افعال و اصوات و حالات و لحظات ما حتي خائنه اعين بر در و ديوار و آسمان و زمين و جميع چيزها نقش ميگيرد و همه اينها در قيامت حاضر ميشوند و شهود بر مايند بر اعمالمان اگر خير بوده شهادت بخير ميدهند و طاعت و اگر شر بوده شهادت بشرّ ميدهند و معصيت ؟ حالا اين مطلب را جاهل كه ميشنود خواهد گفت كه در و ديوار و آسمان و زمين بي عقل و شعور و ادراك و حفظ و ضبط چگونه درك اعمال مرا ميكنند و چگونه شهادت ميدهند ؟ اما اگر ديدي كه در برابر دوربين عكاسي ايستادي و عكس تو بهر حالتي كه بودهٔ در آنجا افتاد و ثبت شد آنوقت يقين ميكني كه چنين است كه اولياء خدا فرمودهاند ، و اگر پهلوي جعبه قراموف سخن گفتي و نقش شد و صوت و كلام تو را بعينه حكايت كرد آنوقت يقين ميكني كه اولياء خدا حق فرمودهاند ، پس نقوش اين اصوات و هيئات در همه چيز و همه جا هست نهايت امروز از ما پنهان است و روزي بيايد كه هر كسي اعمال خود را بعينها بهبيند طوري كه نتواند انكار كند من يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرّا يره نهايت اهل صنعت اين زمان اسباب ظهور اين امثله را در اين عالم فراهم كردهاند و ايجاد ما لميكن نيست بلكه ابراز ما قد كَمُن است كه خداوند اين خواص را در اشياء قرار داده و بر دست آنها جاري كرده و براي عاقل در هر چيزي موعظهايست چنانكه در حديث عرض كردند موعظه مختصري بفرمائيد ، فرمود براي تو در هر چيزي موعظهايست . خلاصه پس ممكن است كه مؤمن اگر يك وقتي نظر [ص 196] باينها كرد مطلب خود را دريابد و فاسق فاجر نيز بطالت خود را و قل كل يعمل علي شاكلته و تفصيل زياده بر اين حاجت نيست .
مسأله سي و ششم - در حديث نبوي صلي الله عليه و آله وارد است كه ميفرمايند : ما من احد يبيت سكرانا الا كان عروسا للشيطان فاذا اصبح وجب عليه ان يغتسل كما يغتسل من الجنابة ، الخ . آيا اين غسل در وجوب مثل غسل جنابت ظاهري است در وجوب و يا محمول بر تأكيد استحباب است ؟ وانگهي كه علما اين جور غسل را در ضمن هيچيك از اغسال واجبه و مستحبه نشمردهاند .
جواب - عرض ميكنم اصل حديث در كتب معتبره بنظر قاصر نرسيده است ولي در جامع الاخبار روايت كرده است و كتاب جامع الاخبار محل اختلاف بسيار است و مصنف آن بطور يقين معلوم نيست الا اينكه اخبار غريبه زياد ندارد و چندان بياعتبار نيست و محتمل است كه از اخبار عامه گرفته باشد و علي ايّ حال اين طور نقل ميكند از حديثي از رسول خدا صلي الله عليه و آله تا اينكه فرمود : و ما من احد يبيت سكرانا الا كان للشيطان عروسا الي الصباح فاذا اصبح وجب عليه ان يغتسل كما يغتسل من الجنابة فان لميغتسل لميقبل منه صرف و لا عدل و لايمشي علي ظهر الارض ابغض الي الله من شارب الخمر . عرض ميكنم در كتب جوامع اصحاب كه اجمالا ملاحظه نمودم ذكري از اين غسل و از اين روايت نديدم و بسيار مشكل است كه در احكام شرعيه بهمچه حديث نادري كه در كتب معتبره ديده نشده با وجود مجهوليت مؤلف كتاب جامع الاخبار حكم نمود ، اگر چه اصحاب تسامح در ادله سنن را تجويز كردهاند و استناد نمودهاند بحديثي كه روايت شده [ص 197] است كه هر كه حديثي باو برسد در ثواب عملي و آن عمل را بجا بياورد بجهت طلب آن ثواب خداوند آن ثواب را باو ميدهد و اگر چه حديث چنانچه باو رسيده نباشد ، ولي آنچه عقيده ما است اين است كه اين حديث دلالتي بر جواز تسامح در ادله سنن ندارد كه بتوان از هر جا و هر كس كه روايتي رسيد در يكي از سنن ، گرفت و عمل بمقتضاي آن نمود بلكه مراد اين است كه هر گاه حديث از آن راهي كه براي من وثوق و اطمينان بصحت آن حاصل است برسد و من بگيرم باجر خود ميرسم و اگر چه حديث چنانچه بمن رسيده نباشد ، چنانچه بالفرض در كتاب كافي حديثي بنظر برسد كه من لابد از اعتماد هستم پس اعتماد كنم و عمل كنم بعد معلوم شود كه كتاب مصحّف بوده و اصل حديث اين طور نبوده است يا شخص معتمدي در روايت سهو و نسياني عارض او شود و روايت را تغيير دهد در اين صورت از باب اينكه فرمودهاند لا عذر لاحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا من ناچار از اعتماد و عدم تشكيك هستم و اگر عمل هم بكنم البته مثاب و مأجور هستم بجهت اينكه فرمودند ان الله عند ظنّ عبده ان خيرا فخيرا و ان شرّا فشرّا پس چون حسن ظن بخداي خود دارم كه بمن اجر خير عطا فرمايد بر اين عمل خواهد داد ولو اينكه راوي ثقه امين فراموش كرده بوده و در روايت سهو و خطا كرده باشد ، و اما اگر راوي از اصل ثقه و امين نباشد من ناچار بايد بقول خداوند ان جاءكم فاسق بنبأ فتبيّنوا عمل نمايم و بعد از تبيّن اگر صحت روايت معلوم شد عمل نمايم و الا فلا . خلاصه كه تسامح در ادله سنن در نزد ما جايز نيست و سنن و فرايض همه در اين باب علي السوايند يعني همه را بايد از راوي ثقه امين گرفت .
[ص 198] خلاصه پس تسامح كه نميتوان نمود و بالفرض اگر تصحيح حديث مسؤل عنه هم بشود عرض ميكنم تصريحي باينكه جنب ميشود كه در اين حديث نيست ولو اينكه لفظ كان للشيطان عروسا اشاره باين معني بكند ولي صريح نيست و شايد جنابت باطنيه مقصود باشد و بعد كه ميفرمايد يغتسل كما يغتسل من الجنابة بيان كيفيت غسل است و همين لفظ دليل اين است كه جنابت نيست چنانكه ملاحظه ميكنيد فرمودهاند ايّما امرأة تطيّبت لغير زوجها لمتقبل منها صلوة حتي تغتسل من طيبها كغسلها من جنابتها و بديهي است كه زن بصرف تطيّب براي غير زوج جنب نميشود و خود تشبيه در اين مواقع دليل مغايرت است ، پس در شرع ظاهر جنب خوانده نميشود نهايت غسل او مثل غسل جنابت است و همه اغسال مثل غسل جنابت است و در نفس غسل فرقي نيست .
خلاصه و اما اينكه وجوب آن مثل وجوب غسل جنابت باشد چنين نيست و اغسال بسيار را بلفظ واجب فرمودهاند و همه محمول بر تأكيد استحباب است چنانكه در حديثي فرمودند : غسل دخول الحرم واجب يستحب ان لاتدخله الا بغسل و در حديثي اغسال بسيار را از جمعه و غير آن بلفظ واجب خواندهاند و در بعض اخبار ديگر فرمودهاند همه سنت است مگر غسل جنابت كه فريضه است و غسل حيض هم مثل آن است . پس معلوم است كه واجب در اين مقامات مكرر در مقام تأكيد استحباب استعمال شده است . بلي در حديثي فرق گذاردهاند و فرمودند غسل جنابت فرض است و غسل ميت و غسل احرام واجب است و باقي سنت است . خلاصه مطلب آن است كه اين حديث معمول به هم كه باشد دلالت بر تأكيد استحباب دارد .
و ميتوان اين غسل را داخل در غسل توبه شمرد كه همه اصحاب ذكر غسل توبه را [ص 199] نمودهاند و قرينه اين آن است كه فرمود فان لميغتسل لميقبل منه صرف و لا عدل و صرف بمعني توبه است و عدل بمعني فديه اگر چه معاني ديگر هم دارند ولي اينهم يك معني است ، پس باين نظر بگوئيم كه جزو اغسال معهوده و مذكوره در كتب اصحاب است ، و قرينه ديگر بر اين مطلب آن است كه در حديثي فرمودند كه شارب الخمر براي او توبه نيست در چهل روز پس اگر در آن چهل روز بميرد داخل نار ميشود . پس بگوئيم يعني توبه او بدون غسل توبه نيست چنانچه در حديثي كه در سماع غنا در مسأله سابقه نقل كرديم راوي عرض كرد استغفار ميكنم از استماع غنا ، حضرت فرمود برخيز غسل كن و نماز كن و سؤال توبه كن . و همان حديث مستند اصحاب است در غسل توبه و ملاحظه كنيد كه استغفار اول را از او نپذيرفت تا اينكه فرمود غسل كن و توبه كن ، حالا در اين مقام هم چون شارب الخمر موافق حديث مذكور توبه ندارد امر فرمودهاند كه غسل كند تا آنكه صرف و عدل كه توبه و فديه باشد از او قبول شود . پس حاصل اين ميشود كه توبه او بدون غسلْ توبه نيست و از او قبول نميشود . و در حدايق از علّامه حكايت نموده است كه يكي از اغسال را شمرده است للافاقة من الجنون لما قيل انه يمني ، قال في الذكري بعد نقل ذلك عنه و الحكم لانعرفه و التعليل لايثبته نعم روي العامة ان النبي كان يغمي عليه في مرض موته فيغتسل فيكون الجنون بطريق اولي و ظ ضعف التمسك و لو صح الاول كان غسلا و ينوي به رفع الجنابة و خصوصا عنده لاشتراطه في نية الطهارة كما ينوي في غسل واجدي المني علي الفراش المشترك ، انتهي . عرض ميكنم انصاف اين است كه استناد بغسلي كه حكايت از رسول خدا (ص) كردهاند بعد از اغماء براي غسل بعد از افاقه از جنون [ص 200] بسيار بعيد است و قياس مع الفارق و ابدا جايز نيست و اگر گفته شود كه همين حديث كه در باب سكران وارد شده است بخصوص با ذكر جنابتي كه در آن هست شايد مستند علامه بوده كه در افاقه از جنون چنين گفته است بمراتب اقرب است زيرا كه سكر حقيقةً جنوني است نهايت مثل جنون ادواري است و مُطْبِق نيست .
خلاصه كه صراحةً در باب سكر از اصحاب نديدم كه حكم بغسل كرده باشند و اگر به نيت توبه غسلي بكند ان شاء الله ضرر ندارد و بالفرض اگر جنابتي هم براي سكران حاصل شده باشد همين غسل توبه مجزي از آن خواهد بود زيرا كه فرمودند كه هر گاه حقوقي از خداوند بر تو جمع شد يك غسل از آنها مجزي است . پس بهمين غسل ميتوان اكتفا نمود و به نيت استحباب هم مجزي از فرض ميشود و نيت رفع جنابت بخصوصها شرط نيست چنانكه روايت شده است در كسي كه غسل جنابت را فراموش كرده و بعد غسل جمعه نموده است اينكه مجزي از فرض است و جنابت رفع ميشود ، و اخبار مطلقه متعدده هم در اين باب داريم و الله العالم .
مسأله سي و هفتم - از گل نجس خشت و كوزه و امثال آن بسازند و بآتش پخته شود طاهر ميشود يا نميشود چنانكه جمهور متأخرين گفتهاند .
جواب - اصحاب در اين مسأله اختلاف كردهاند ، پس محكيّ از شيخ در خلاف و علامه در يكي از دو قولش در منتهي و شهيد در بيان و شيخ حسن در معالم قول بطهارت است و شيخ اوحد اعلي الله مقامه در حيدرية ميفرمايند ظاهر طهارت آن است . عرض ميكنم تصريحي از مولاي بزرگوار والد ماجد (اع) نديدم ولي ظاهر اطلاق كلام ايشان هم كه در جامع ميفرمايند در تطهير باستحاله [ص 201] « او انتقل الي طاهر محكوم عليه بالطهارة علي الاطلاق حتي يصدق عليه اسم الطاهر و يسلب عنه اسم النجس ، تا آخر كلام ايشان » همين است كه طاهر است . و جمعي از متأخرين كه شهيد ثاني از جمله ايشان است جزم بعدم طهارت نمودهاند و شيخ يوسف رحمه الله تقويت اين قول را ميكند و علامه رحمه الله در قول ديگرش توقف نموده است و دليل شيخ بر طهارتْ اجماع است و صحيحه حسن بن محبوب انه سئل اباالحسن عليه السلام عن الجصّ يوقد عليه بالعذرة و عظام الموتي و يجصّص به المسجد أيسجد عليه ؟ فكتب اليه بخطه ان الماء و النار قد طهّراه . و اما قائلين بنجاستْ اجماع را منع نمودهاند و حديث را ميگويند كه خارج از مسأله ما است زيرا كه در اين مقام گل قبل از طبخ نجس شده است و استصحاب نجاست آن ميآيد تا وقتي كه مطهر شرعي حاصل شود . عرض ميكنم و حديث ديگر قريب بصحيحه حسن بن محبوب روايت علي بن جعفر است عن اخيه عليهما السلام : قال سألته عن الجصّ يطبخ بالعذرة أيصلح به المسجد ؟ قال لا بأس . عرض ميكنم اگر چه اين دو حديث خارج از فرض ما باشد ولي بديهي است كه گچ كه با عذره طبخ داده ميشود عين عذره موجوده محترق ميشود و باين واسطه تطهير ميشود و اصحاب تصريح كردهاند كه مطهر حقيقي در اين مقام همان نار است كه عذره را خاكستر ميكند و بعد از احتراق محكوم بطهارت است اعم از اينكه آب بآن برسد يا نرسد و ذكر ماء در حديث حسن بن محبوب مدخليتي در تطهير ندارد مگر همين كه شايد از قبيل ترشح آب بر جامه يا مكان مظنون النجاسة باشد كه استحبابا ترشح ميشود و الا استحاله بنار خودش مطهر است . و مأخذ اين سخن ظاهرا از آنجا است كه ملاحظه كردند كه [ص 202] اگر بگوئيم جص بعد از طبخ بر نجاست باقي است آب كه بآن برسد مضاف ميشود پس مطهر نيست ولي اظهر نزد من اين است كه خاك خودش از مطهرات است و رب الماء رب الصعيد و آب باختلاط بآن مضاف نميشود . خلاصه پس ميگوئيم كه گل نجس از هر نجاستي كه نجس شده و الآن محكوم بنجاست است بواسطه عين همان نجاست است كه الآن موجود در آن است و همچنانكه عذره كه روي جص ريخته آتش بدهند ميسوزد و پاك ميشود نجاستي هم كه ممزوج با گل است البته محترق ميشود ، ملاحظه نميكنيد كه كاه و سرقين كه در گل باشد و طبخ داده شود چگونه ميسوزد بلكه سنگ در اندرون خشت اگر باشد همين كه خشت آجر شد سنگ در داخل آن مكلس ميشود و آهك ميشود پس چگونه عذره يا بول يا خون يا غير اينها از نجاسات بحال خود ميماند و محترق نميشود ؟ پس شبهه نيست كه نجاست ميسوزد و بنا بر آنچه شيخ يوسف (ره) كه خودش قائل بنجاست آجر است در اين مقام ميگويد كه مطهر حقيقي براي جص همان احتراق عذره است جهت ندارد كه در اين مقام بگويد گل نجس بر حال نجاست خود ميماند . علي ايّ حال كه اظهر و اقرب همان قول بطهارت است الا اينكه اگر بگوئيم چون در حديث حسن بن محبوب ذكر ماء هم شده احوط آن است كه آنرا بآب هم تطهير كنند باحتياط نزديكتر است و الله العالم و مانعي هم از تطهير آن نيست چنانچه خم خمر را هم ميتوان تطهير كرد .
مسأله سي و هشتم - قهوهخانهها كه در اين زمانها احداث شده است و اراذل مردم در آنها جمع ميشوند و بلهو و لعب مشغول ميشوند و حكايات كاذبه و قصص باطله مثل شاهنامه و الف ليله و غير ذلك از اساطير مجوس و ملل خارجه ميخوانند و ساير هرزگيها [ص 203] هم ميكنند آيا آنها داخل مجالس غفلت و فسق هست يا نه و تردّد بآنها جايز است يا خير ؟
جواب - اين مسأله هم مانند بعض مسائل سابقه است ، خود قهوهخانه را نميتوان گفت حرام است زيرا كه ممكن است عقلا و مردمان متّقي در آنجا بروند و صرف قهوه و چاي و غليان بنمايند و باز برگردند مشغول بكسب و كار خود شوند و اصل قهوهخانه هم موضوع و مهياي براي فسق و فجور نشده باشد بلكه حجرهٔ باشد كه فقط چاي و قهوه و غليان مثلا از اشياء مباحه تهيه شده باشد در اين صورت منع نميتوان كرد ولي اگر موضوع براي همان اعمال است كه شمردهايد و جماعتي كه جمع ميشوند مشغول بهمين اعمال مذكورهاند البته شبهه نيست كه نشستن با ايشان پسنديده نيست ولو آنكه خود شخص هم مرتكب اين اعمال نباشد و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود هر كه ايمان بخدا و روز آخر دارد در مكان ريبه نايستد و فرمود بپرهيز از مواطن تهمت و مجلسي كه گمان بد بآن داري و حضرت صادق عليه السلام فرمود سه مجلس است كه خداوند دشمن ميدارد و نقمت خود را بر اهل آنها ميفرستد پس با آنها ننشينيد ، مجلسي كه كسي است در آن كه زبان او فتواي دروغ ميدهد و مجلسي كه ذكر اعداء ما در آن جديد است و ذكر ما در آن كهنه است و مجلسي كه در آن كسي است كه صدّ و منع از ما ميكند ، و بعد آياتي از قرآن باين معاني خواندند و رسول خدا (ص) فرمود كسي كه منتفع بدين يا دنياي او نميشوي خيري براي تو نيست در مجالست او و نيز از مجالست با انذال و سفله منع فرمودند و فرمودند دل را ميميراند و اميرالمؤمنين (ع) فرمود نظر كنيد بهبينيد با كه حديث ميكنيد كه نيست كسي كه مرگ او [ص 204] برسد مگر اينكه اصحاب او براي او ممثّل ميشوند اگر نيكان بودهاند نيكان و اگر بدان بودهاند بدان و حضرت علي بن الحسين فرمود بپرهيزيد از صحبت عاصين و معونة ظالمين و مجاورة فاسقين حذر كنيد از فتنه ايشان و دور شويد از ساحت ايشان و حضرت صادق (ع) فرمود كه سزاوار نيست براي مؤمن كه بنشيند در مجلسي كه معصيت خداوند در آن ميشود و قادر بر تغيير آن نباشد . خلاصه كه اخبار در تميز كساني كه مجالست ايشان نيك است يا بد بسيار است و در كتاب المبين در ابواب اخوت مذكور است و با اين وضع كه فرمودهايد البته از اين مجالس بايد حذر نمود و حضرت عيسي (ع) فرمود : جالسوا من يذكّركم الله رؤيته و يزيد في علمكم منطقه و يرغّبكم في الآخرة عمله انتهي .
مسأله سي و نهم - در زلف سر عرضي ندارم ولي پارهٔ اشخاص كه بعض سر را ميتراشند و بعض آنرا ميگذارند مثل پرچم و كاكل و پشتگوشي آيا اين همان قزعه نيست كه شرعا كراهت دارد ؟
جواب - حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد مكروه است قزع در رأوس صبيان و ذكر فرمود كه قَزَع آن است كه سر صبي را بتراشند مگر كمي و وسط سر را بگذارند و اسم آن قَزَعَة است . عرض ميكنم بر وزن قَصَبَة و جمع آن قَزَع است مثل قَصَب و آن همين كاكل معروف است . و در حديث ديگر از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت فرمود كه : لاتحلقوا للصبيان القزع و القزع ان يحلق موضعا و يترك موضعا . و اين حديث اعم از كاكل است و شامل پشتگوشي هم ميشود و تشبيه فرمودهاند پارههاي مو را بپارههاي ابر كه متفرق ظاهر شود . و در حديثي از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت فرمود كه صبيّي را آوردند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله بر او دعا [ص 205] فرمايد و قنازع داشت پس ابا فرمود از اينكه دعا كند و فرمود سر او را بتراشند . و قنزعة را در مجمع معني كرده است بكاكل ولي مولاي من در حاشيه فصل الخطاب قنزعة را بموي حوالي سر معني فرموده و بنا بر اين دو معني شامل همه اقسام ميشود . و در صحيح بخاري بعد از روايت نهي پيغمبر صلي الله عليه و آله از قزع تفسير كرده است از قول رواة خودشان كه قزع شَعر ناصيه است يا دو طرف سر و تصريح ميكند كه قُصّة و قفا براي غلام بأسي بآن نيست . و در اين تفسير تدافعي است زيرا كه مراد از قُصّة بحسب لغت همان شعر ناصيه است و موافق اخبار خودمان شامل همه قسم تبعيضي ميشود ولو اينكه بنا بر غالب مستعمل در كاكل باشد و همه قسم آن مكروه است و بهترين اقسام تراشيدن تمام سر است چنانكه مخفي نيست .
مسأله چهلم - خواجهها و خِصيان با وجود رجوليت آيا بر نسوان محرم هستند يا نه چنانچه عقيده جهال است كه آنها را در حكم زنان ميدانند .
جواب - مولاي بزرگوارم والد ماجد اعلي الله مقامه ميفرمايد « لايجوز للمرأة ان تنكشف بين يدي خصيّ ليس بعبد لها » و در عبد بطور اطلاق ميفرمايد « يجوز للمرأة ان تنكشف بين يدي عبدها فينظر الي ساقها و شعرها علي كراهة » عرض ميكنم اما در خصيّي كه عبد نباشد كه شبهه در حرمت آن نيست و اگر چه بعض اخبار دلالت بر جواز ميكند ولي اخباري داريم كه دليل بر اين است كه حديثي كه دلالت بر جواز ميكند تقيه است چون معمول سلاطين و ولاة جور همين بوده كه امروز شايع است و از اين باب در بعض اخبار تقيه فرمودهاند و اين است كه در حديثي سؤال از اين مسأله [ص 206] نمودند و امام (ع) جواب نفرمود و در حديثي فرمود : امسك عن هذا . و اين اخبار شاهد تقيه است و در بعض اخبار صريحا منع فرمودهاند ، پس قول بحرمت اصح و اقوي است .
و اما در عبد اعم از اينكه فحل باشد يا خصي نيز اخبار مختلف است پس بعض اخبار دلالت بر منع نظر بسوي شعر ميكند و بعض اخبار منع از كشف رأس و كراهت نظر بآنرا ميكند و بعض اخبار دلالت بر جواز نظر بشعر و ساق ميكند و در بعض اخبار نظر بشعر را تخصيص بغير متعمد و مأمون دادهاند و هر دو قول محكي از عامه هم هست كه بطور قطع نميتوان حمل بر تقيه نمود اگر چه قول بجواز اقرب بتقيه باشد و آيه قرآن اين طور است كه لا جناح عليهن في آبائهن تا اينكه فرمود او ما ملكت ايمانهن و اين آيه را بعضي تفسير باِماء كردهاند ولي دليلي از اخبار بر اين تفسير نديدهايم و آنچه از اخبار دلالت دارد مراد عبيد است پس اخبار جواز كليةً موافق كتاب است و اخبار منع في الجمله مخالفت دارد ، اما اخبار جواز بيش از نظر بساق و شعر آنهم بر غير متعمد و بر مأمون از نظر بخيانت دلالتي ندارد و در حديثي كشف رأس را بطور اطلاق مكروه شمردهاند و شيخ يوسف رحمه الله تقويت قول بحرمت را نموده و لفظ مكروه را در اين مقام تفسير بحرمت ميكند همچنانكه در بسياري از اخبار در مقام حرمت استعمال شده ولي انصاف اين است كه اگر دليل جواز ما منحصر بهمين لفظ مكروه بود ميتوانستيم بگوئيم كه جواز با كراهت اصطلاح اصوليين است و در اخبار بمعني حرمت هم استعمال شده ولي چون اخبار مجوزه متعدد داريم و كتاب خدا هم مؤيد قول بجواز است اين است كه ميگوئيم مكروهي هم كه فرمودهاند مراد امر جايز با كراهت است كه در بعض اخبار آنرا مسماي باِعافه و كراهت [ص 207] فرمودهاند ، خلاصه كه بيان مسأله بر سبيل تفقه بزبان فارسي خالي از اشكال نيست و عوام منتفع نميشوند و اين است كه باختصار ميكوشيم . پس حاصل اين ميشود كه نظر بنده اعم از اينكه فحل باشد يا خصي بمولاة خود در صورتي كه امين باشد بي تعمد تا اندازه شعر و ساق حرام نيست و اگر چه اولي و احب آن است كه زينت خود را كه ماسواي وجه و كفين و قدمين باشد براي او ظاهر نكند و الله العالم .
مسأله چهل و يكم - چه ميفرمائيد در خصوص معلمخانهها كه در اين جزء زمان براي اطفال تشكيل دادهاند و وضع سابق را بالكليه تغيير داده و كتب قديمه را تبديل نمودهاند و غرضي كه ايشان را در آن منظور است پيش عقلا بالبداهه معلوم است وانگهي كه از آثار و علامات هم مشهود است .
جواب - سؤالات جناب سائل وفقه الله هر يكش محل نظر جماعتي است و نميتوانيم آنچه را كه در دل داريم بگوئيم مگر همين قدر بطور اجمال جوابي عرض شود . پس عرض ميكنم اما اينكه اصل طلب علم فريضه است و تأكيد و تشديد بسيار فرمودهاند در آن سخني نيست و مكرر فرمودهاند طلب العلم فريضة علي كل مسلم و طلب العلم فريضة علي كل حال و فريضه من فرائض الله .
و در اين هم شبهه نيست كه تعلم در طفوليت و شباب فايده و اثر ديگر دارد تا سن كِبَر و كهولت و حضرت موسي بن جعفر از آباءش عليهم السلام روايت فرمود از رسول خدا صلي الله عليه و آله كه تعلم در جواني بمنزله رسم در حجر است و تعلم در كِبَر بمنزله نوشتن بر آب است و اميرالمؤمنين (ع) فرمود كه علم از صِغَر مثل نقش در حجر است و در وصيت خود بامام حسن عليه السلام [ص 208] فرمود كه قلب جوان مثل زمين خاليه است هر چه در آن بياندازند قبول ميكند پس من سبقت گرفتم بادب تو پيش از آنكه قلب تو قسي شود و لُبّ تو مشغول شود . عرض ميكنم سن انسان همين كه بالا ميرود بحسب ظاهر رطوبت فاضله عرضيه پيدا ميكند چنانكه ميبيني از چشم و بيني پيران غالبا آب ميريزد و باطنا سوداويت او زياد ميشود اين است كه ميبيني اعضا و جوارح او خشك و متقشف ميشود اين است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود كه « تعلم در كِبَر مثل نقش بر آب است » يعني بحسب آن رطوبت فاضله عرضيه و حضرت امير عليه السلام فرمود « سبقت گرفتم بادب تو پيش از آنكه قلب تو قسي شود » يعني بحسب آن انجماد و سوداويت باطني كه در پيران پيدا ميشود .
و اين هم بديهي است كه قلب طفل و جوان بالنسبه فارغ است ، همين كه شكم او سير شد و تن او پوشا ديگر فكر فرداي خود را نميكند پس قلب او فارغ است و همين كه سن بالا رفت حرص انسان زياد ميشود و هميشه در فكر بعد از اين است و در صدد جمع كردن حطام دنيا ، پس اين است كه قلب او مشغول است و حواس جمعي براي تعلم ندارد . اين است كه بايد تحصيل علم را در صغر و جواني نمود كه قلب انسان فارغ است و اگر چه طلب علم بهر حال فريضه است اما قلبي كه از جواني مشغول طلب علم شد چنان حريص بر طلب علم ميشود كه در پيري هم گرسنه علم است اما قلبي كه از جواني ببطالت مشغول شد معتاد ببطالت ميشود و فرمودند منهومان لايشبعان منهوم العلم و منهوم المال خلاصه كه بايد از طفوليت مشغول طلب علم شد .
و اين هم بديهي است كه در طلب هر چيزي اگر جد و جهد نباشد و مداومت و مراقبت در عمل نباشد پيشرفت نخواهد كرد پس دو روز تحصيل كني و چند روز [ص 209] بلهو و لعب مشغول شوي البته آنچه تحصيل كردهٔ فراموش خواهد شد پس بايد در عمل مداومت نمود و معذلك معلم بايد با متعلم بطور لين و مدارا سلوك كند چنانكه پيغمبر (ص) فرمود لينوا لمن تعلّمون و لمن تتعلّمون منه و علت آن آن است كه اگر قلب طفل متعلم منزجر از تعلم شد تعليم نميگيرد و بايد او را تشويق بر تحصيل نمود تا اينكه راغب بتحصيل علم شود ، اما نه اينكه همهاش اميد صرف باشد بلكه بايد بيم هم داشته باشد و جميع خيرات عالم بخوف و رجا حاصل ميشود كه دو بال مؤمن است پس اگر طفل ابدا خوفي نداشته باشد تحصيل نخواهد كرد ، و اين است كه بحضرت صادق (ع) عرض كردند در باب ادب صبي و مملوك فرمود پنج يا شش و رفق كن و فرمود صبيانِ كُتّابْ الواح خود را آوردند خدمت حضرت امير (ع) كه نيك و بد را بفرمايد فرمود آگاه باشيد كه اين هم حكومتي است و جور در آن مثل جور در حكم است ابلاغ كنيد بمعلم خودتان كه اگر بزند شما را بيش از سه ضربت در ادب از او قصاص كرده ميشود . عرض ميكنم ملاحظه كن كه بدون تعزير نميشود اما از حد رفق هم نبايد بيرون برود تا اينكه طفل در ميان خوف و رجا تحصيل كند پس مثل بعض از معلمين جاهل طفل را بياندازند و پانصد تازيانه بزنند البته خلاف شرع است و طفل هم البته منزجر از تحصيل ميشود و بالفرض كه از كمال خوف حاضر هم بشود قلب او مجتمع براي تحصيل نيست و حواس او پريشان خواهد بود .
و همچنين از جمله آداب عظيمه طلب علم مذاكره آن است تا آنكه سبب حفظ و ضبط آن شود و در اخبار آلمحمد عليهم السلام تأكيد بسيار فرمودهاند و اجر بسيار براي آن شمردهاند كه همه راجع بحفظ و ضبط آن است و لازمه آن آن است كه اطفالي كه در [ص 210] طبقه معينه از علم واقعند با هم بنشينند و مذاكره كنند و معلم مراقب حال آنها باشد و مجهولات آنها را معلوم دارد و تعليم نمايد .
خلاصه كه جزئيات آداب تعليم و تعلم در اخبار ما مأثور است و الحمد لله محتاج بخارجه نيستيم الا اينكه آنها از باب كمال اهتمامي كه در اصلاح دنياي خودشان نمودهاند و دقت تامي كه در اين ابواب كردهاند و از كلمات انبيا و حكما هر چيز را مفيد و معين اصلاح دنياي خود دانستهاند گرفتهاند اين است كه در تحصيل دنيا باينجا رسيدهاند كه ملاحظه ميكنيد و اما اهل ايمان چون بمقتضاي فرمايش امام (ع) كه فرمود شيطان از اعادي فراغت حاصل كرده و انما صمد لك و لاصحابك اين است كه اغلب امور ما را فاسد كرده است بدرجهٔ كه گمان ميكنند كه اين قواعد و رسوم كه در خارجه ديده ميشود از خود آنها است و خبر ندارند كه آنها از اخبار خود ما گرفتهاند پس خود را محتاج بآنها دانستهاند ، خلاصه كه غرض آن است كه بسياري از آداب و رسوم صحيحه هست كه اصل و مأخذ آنها تمام از سادات و موالي خود ما است نهايت بعضي تصرفات كرده و مضافات و ملحقاتي بر آنها زياد كردهاند كه مفاسدي چند هم بر آنها مترتب شده كه محسوس و مشهود است و عمده مفاسدي كه مترتب بر اينها شده است آن است كه وضع و نوع تحصيلات ما را تغيير دادهاند كه دين و دنياي ما هر دو را فاسد كردهاند ، اما فساد دين كه معلوم است و اما فساد دنيا را بمثل عرض ميكنم ، ملاحظه كنيد آن وقتي كه تير و كمان و نيزه عربي و شمشيرهاي هندي ما را از دست ما گرفتند و آن شجاعتها و جلادتهاي قديم ما منسوخ شد كه با شمشير آبدار بر دشمن ميتاختيم پيش از آنكه بتواند خود را جمع نموده حاضر مدافعه نمايد ، پس [ص 211] تقليد از آنها كرديم و تفنگ دست گرفتيم پس همين كه ما صاحب تفنگ چخماقي شديم آنها تفنگ دنگي ساختند و همين كه ما صاحب تفنگ سرپر شديم آنها تفنگ تهپر ساختند و هكذا و هرگز نمره اعلي را بما نميدهند و خودشان نمره پست دست بگيرند ، تفنگي داشتيم و باروطي خودمان ميساختيم و رفع حاجتي ميشد فشنگها داير شد كه باز محتاج بآنها شديم ، و فشنگ را يكي دو مرتبه ميتوانستيم اعاده كنيم و پر نمائيم فشنگي ساختند كه بايد خودشان بسازند و پر كنند و براي ما بفرستند كه بمحض اينكه جلو آنرا گرفته نياوردند دست از پا درازتر بايد تسليم شويم ، خودمان را هم كه شيطان چنان مشغول لهو و لعب دارد كه بهيچ كار سواي بطون و فروج نميپردازيم ، هنرهاي قديمه هم كه از دست رفته ، پس توقع غير از همين وضع كه مشاهده ميشود نيست . ملاحظه كنيد كه اگر مشّاق ما در علم جنگ بنا شد از خارجه باشد چنانكه هست آن نكات كار جنگ را كه باعث فتح و ظفر است آيا بما خواهد آموخت و هرگز پهلوان استاد نكات كشتي گرفتن را بشاگردان ميآموزد كه خود او را روزي بزمين زنند با اينكه پهلوان با شاگردان همكيش و همآئين است و كينه مذهبي در ميانه آنها نيست معذلك براي روز مباداي خود بعضي فنون و آداب را نگاه ميدارد كه نبادا روزي محتاج شود اما ما در تحصيلات خودمان ابدا ملتفت اين نكات نيستيم و دوست و دشمن خود را نميشناسيم و ميخواهيم از دشمن هشيار و بيدار خودمان علمي بياموزيم كه بتوانيم ريشه او را بركنيم حقيقةً كمال ابلهي است و ناداني و نتيجهٔ غير از همين وضع كه ملاحظه ميكنيد نخواهد داشت مگر آنكه باز خداوند از آنجا كه فرموده علينا نصر المؤمنين و انّا لننصر رسلنا و فرموده [ص 212] جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا روزي بخواهد و من حيث لايعلمون و لايشعرون امر خود را اظهار كند و الا اين وضع كه مشاهده ميشود اميد خيري در آن نيست . خلاصه بر اين قياس كنيد انواع علوم متداوله ما را كه بعد از آنكه سررشته كار خود را از دست داديم و خود را محتاج بديگران كرديم و البته ديگران هم ما را بر خود ترجيح نميدهند بلكه مساوي هم فرض نميكنند و صلح بين الملل را شامل ما نميدانند و ما را ابدا ذي حق نميشمارند و كينههاي ديرينه خود را بهمين حيلهها بكار ميبرند اين است كه باينجا ميرسد كه ملاحظه ميكنيد خسر الدنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين .