مسأله بيستم - ملاهاي محكمهنشين كه با مردم شرط اجرت ميكنند [ص 133] كه مثلا فلان مبلغ از تو ميگيرم و نوشته تو را مهر ميكنم يا عمل تو را قطع ميكنم آيا اين شرط سائغ و اخذ اين اجرت جايز و حلال است يا نه ؟
جواب - عرض ميكنم مسائل جناب سائل وفقه الله غالبا هر يكش محل نظر جماعتي است و بسا آنكه بيان حق مسائل باعث كدورت ايشان بشود و اگر هم نگوئيم حق آنها مشتبه ميماند و چارهٔ هم نيست و خداوند همه ماها را توفيق خير و صواب دهد ، و اين مسأله هم در ميانه اصحاب رضوان الله عليهم محل اختلاف شده است و در حدايق از شيخ در نهاية حكايت كرده است كه بأسي نيست بگرفتن اجرت و رزق بر حكم و قضاء ميان مردم از جهت سلطان عادل ، و از مفيد نقل كرده كه بأسي نيست باجرت در حكم و قضاء ميان مردم و تبرع بآن افضل و اقرب بسوي خداي سبحانه است ، و ابوالصلاح گفته است كه حرام است اجر گرفتن بر تنفيذ احكام . و ابنبراج گفته است كه مكروه است اجر بر قضاء ، و باكي نيست برزق از جهت سلطان عادل و اين از بيت المال است نه اينكه اجرت باشد كه اگر اجرت از بيت المال بگيرد باز مكروه است . و علامه در مختلف گفته است كه اقرب آن است كه بگوئيم اگر قضاوت بر او متعيّن شده باشد يا بتعيين امام او را يا باينكه ديگري غير او نباشد يا اينكه او افضل از ديگران باشد و صاحب مكنت هم باشد اجر گرفتن جايز نيست و اگر متعين بر او نشده باشد يا محتاج باشد اقرب كراهت است و دليل ما اصل اباحه است بر تقدير دويمي كه متعين نباشد بر او يا محتاج باشد و اينكه اين فعلي است كه بر او واجب نيست پس جايز است اخذ اجرت بر او مثل غير اين از عبادات واجبه ، و در منتهي گفته است كه حرام است اجر بر قضاء [ص 134] و جايز است رزق در آن از بيت المال و استدلال بر حرمت اجر بصحيح عبدالله بن سنان كرده كه ذكر آن ميشود . و محقق در شرايع گفته است بنا بر آنچه شهيد در مسالك نقل كرده كه اگر متعين بر او شده باشد قضاء بتعيين امام يا باينكه ديگري نباشد بجاي او حرام است بر او اخذ اجرت مطلقا بجهت اينكه در اين هنگام بر او واجب است و صحيح نيست گرفتن اجرت بر واجب و اگر متعين بر او نباشد پس اگر مستغني است نيز جايز نيست و اگر محتاج است جايز است . و شهيد در مسالك بعد از آنكه نقل كلام محقق را ميكند ميگويد و گفته شده است كه جايز است با عدم تعيين مطلقا و گفته شده است كه جايز است با وجود حاجت مطلقا و بعض اصحاب تجويز كردهاند اخذ اجرت را بر قضاء مطلقا ، بعد شهيد ميگويد كه اصح منع است مطلقا مگر از بيت المال بر جهت ارتزاق و اندازه آن منوط بنظر امام است و فرقي نيست در گرفتن اجرت كه از سلطان باشد يا از اهل بلد يا از متحاكمين باشد بلكه از متحاكمين گرفتن همان رشوهٔ است كه در حديث وارد شده كه آن كفر است بخدا و رسول ، انتهي .
و بعد از آنكه اقوال اصحاب را در مسأله دانستي اخباري كه در اين باب رسيده است نقل ميكنيم ان شاء الله تا حق مسأله ظاهر شود ، پس در فصل الخطاب روايت شده است از حضرت ابيجعفر (ع) كه فرمود لعن رسول الله صلي الله عليه و آله من نظر الي فرج امرأة لاتحلّ له و رجلا خان اخاه في امرأته و رجلا احتاج الناس اليه لتفقهه فسألهم الرشوة و سئل ابوعبدالله عليه السلام عن قاض بين قريتين يأخذ من السلطان علي القضاء الرزق فقال ذلك السحت و قال الرشا في الحكم هو الكفر و سئل عن السحت فقال الرشا في الحكم و سئل عن البخس فقال هو الرشا في [ص 135] الحكم . و اين اخبار چنانكه ميبيني صريح در حرمت آن است بلكه اشدّ حرمت كه كفر باشد حتي از سلطان بعنوان اجر گرفتن بر قضاء جايز نيست بجهت اينكه فرمودند اين سحت است ولي ارتزاق از بيت المال بغير عنوان اجرت بر قضاء مانع ندارد خاصة اگر از سلطان عادل باشد چنانكه حضرت امير عليه السلام در عهد مالك اشتر ميفرمايد : اعلم ان الرعية طبقات منها جنود الله و منها كتّاب العامة و الخاصة و منها قضاة العدل ، الي ان قال و كل قد سمّي الله له سهمه و وضعه علي حده و فريضته ، ثم قال و لكل علي الوالي حق بقدر ما يصلحه ، ثم قال و اختر للحكم بين الناس افضل رعيتك في نفسك ممن لاتضيق به الامور ، الي ان قال و اكثر تعاهد قضائه و افسح له في البذل ما يزيح علّته و تقلّ معه حاجته الي الناس و اعطه من المنزلة لديك ما لايطمع فيه غيره . عرض ميكنم اولا بديهي است كه از جانب سلطان عادل است و اما اينكه فرمودهاند كه هر يك سهمي دارند و حقي بقدر صلاح او ، نه اين است كه مراد اين باشد كه اجرت معيّني داشته باشد و نظير اين مسأله آن است كه مثلا اجرت بر اذان گفتن را تجويز نميكنيم و همچنين نماز كردن ولي معذلك اصحاب تصريح كردهاند كه جايز است وقفي بشود كه فايده آن بمؤذن فلان مسجد يا امام آن برسد و اين حرام نيست حالا در اين موقع هم كه خداوند بيت المال را بجهت مصالح عامه مسلمين قرار داده اينهم از جمله آنها است و دخلي باجرت ندارد و حضرت عبد صالح عليه السلام در حديث طويلي در باب خمس و انفال و غنائم ميفرمايد تا اينكه ذكر زكوة را ميفرمايد و حصّه عُمّال را الي ان قال و يؤخذ الباقي فيكون بعد ذلك ارزاق اعوانه علي دين الله و في مصلحة ما ينوبه من تقوية الاسلام و تقوية الدين في [ص 136] وجوه الجهاد و غير ذلك مما فيه مصلحة العامة . عرض ميكنم پس اين مقام هم از مصالح عامه است كه براي تقويت دين و اسلام صرف شود ، خلاصه كه از جهت سلطان عادل كه شبهه در آن نيست . و اما از طرف سلطان جور اگر بعنوان اجر بر قضاء باشد چنانكه حضرت صادق (ع) فرمود در صحيح عبدالله بن سنان كه يأخذ من السلطان علي القضاء الرزق اينهم سحت است و حرام چنانكه دانستي ، ولي از قبول جوائز ايشان بدون اين شرط منعي نيست چنانكه ائمه (ص) گاه ميگرفتند و حضرت باقر (ع) ميفرمايد لا بأس بجوائز السلطان و اخبار متعدده دليل اين معني است . و اما بعنوان اجرت بر قضاء چه از سلطان باشد يا اهل بلد يا متحاكمين هر كه باشد جايز نيست و ابدا دليلي بر جواز آن نديديم ، و نيز حضرت صادق (ع) در حديثي ميفرمايد : السحت انواع كثيرة منها ما اصيب من اعمال الولاة الظلمة و منها اجور القضاة و اجور الفواجر و ثمن الخمر و النبيذ المسكر و الربوا بعد البينة فاما الرشا يا عمار في الاحكام فان ذلك الكفر بالله العظيم و برسوله صلي الله عليه و آله . و در اين حديث تفصيل ميفرمايد ميان اجر قاضي و رشوه و معلوم است كه مراد از اجر قاضي آن است كه از سلطان يا اهل بلد مثلا بگيرد . و اما رشا آن است كه از مترافعَين ميگيرد و هر دو حرام است و رشا كفر است و در مستدرك وسائل نيز اخباري در اين باب نقل نموده است بعضي از آنها از دعائم الاسلام عن جعفر بن محمد عليهما السلام انه قال مِن اكل السحت الرشوة في الحكم ، قيل يا بن رسول الله و ان حكم بالحق ؟ قال و ان حكم بالحق ، قال فاما الحكم بالباطل فهو كفر كما قال الله عز و جل و من لميحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون . و عن علي عليه السلام انه قال في حديث و لا بد [ص 137] من قاضٍ و رزق للقاضي و كره ان يكون رزق القاضي علي الناس الذين يقضي لهم و لكن من بيت المال . عرض ميكنم لفظ كراهت در اين مقام بقرينه اخبار ديگر در موقع حرمت است و مكرر در اخبار در موقع حرمت استعمال شده است . و عنه عليه السلام عن رسول الله (ص) فيما عهد اليه من امر القضاة بعد ذكر صفاتهم ثم اكثر تعاهد امره و قضاياه و ابسط عليه من البذل ما يستغني به عن الطمع و يقل به حاجته الي الناس و اجعل له منك منزلة لايطمع فيها غيره حتي يأمن اغتيال الرجال اياه عندك و لايحابي احدا للرجاء و لايصانعه لاستجلاب حسن الثناء احسن توقيره في مجلسك و قربه منك . و عنه (ع) فيما كتب الي رفاعة احذر التحف من الخصوم و حاذر الدُّخْلَة الخبر . و از جعفريات نقل نموده است باسناده عن جعفر بن محمد عن ابيه عن جده علي بن الحسين عن ابيه عن علي بن ابيطالب عليهم السلام انه قال من السحت ثمن الميتة ، الي ان قال و الرشوة في الحكم و اجر القاضي الا قاضٍ يجري عليه (ظ) من بيت المال . عرض ميكنم مستثني در اين حديث بقرينه صحيح عبدالله بن سنان منقطع است و تقدير اين نيست كه « يجري عليه الاجر من بيت المال » بلكه تقدير اين است كه « يجري عليه الرزق من بيت المال » چنانكه غالب اخبار بلفظ رزق است . و از غوالي اللئالي روايت كرده است عن النبي صلي الله عليه و آله انه قال لعن الله الراشي و المرتشي و ما بينهما يمشي . و اخبار ديگر از جعفريات نقل كرده كه ما بجهت اختصار ترك كرديم . و غرض آن است كه رخصتي در گرفتن اجر در هيچ صورتي نرسيده است خواه بر او متعين شده باشد يا نشده باشد و محتاج باشد يا نباشد و عمده وجه نظر اصحاب از اين باب است كه اولا دانستهاند [ص 138] كه اجر گرفتن بر واجبات جايز نيست و قضاوت را در صورتي كه متعين نشود بر كسي بتعيين امام يا بانحصار آن بفرد يا باينكه افضل از ديگران باشد واجب ندانستهاند و آنهم صحيح است و از اين باب است كه حضرت صادق عليه السلام به عنوان بصري فرمود و اهرب من الفتيا فرارك من الاسد و لاتجعل رقبتك للناس جسرا پس معلوم است كه واجب بر او نيست مگر اينكه بجهات خارجه متعين بر او شود بعد باستقراء در موارد ديگر مثل اجرت بر صوم و حج و زيارات و بعضي اعمال خير ديگر كه بر خود انسان واجب نيست و نيابةً بجا ميآورد چنين استنباط كردند كه هر عمل خيري كه بر شخص واجب نباشد اخذ اجرت بر آن جايز است و حال اينكه استقراء نمودن و تتبع موارد خاصه و موافق آنها حكم نمودن در موارد ديگر قياس صِرف است و ابدا جايز نيست و خاصة كه بعضي مستحبات را ميبينيم مثل اذان گفتن و امامت جماعت كردن كه بداهةً از مستحبات است و معذلك اجر گرفتن بر آنها بنص اخبار حرام است پس قياس باين موارد كنيم يا بموارد جواز و حق آن است كه بهيچيك نبايد قياس كرد و در هر مسأله خاصه بايد رجوع بآلمحمد عليهم السلام نمود و ديد كه چه فرمودهاند ، پس در مورد قضاء بعد از اينهمه اخبار كه بطور اطلاق وارد شده حكم بجوازِ گرفتن اجر و رشوه نمودن خطا است و ابدا روا نيست و علل احكام آن قدر است كه عقول احدي غير از معصومين سلام الله عليهم احاطه بآنها نميكند و نميتوان باستقراء و تنقيح مناط نمودن تمام علت را فهميد و حكم كرد ، پس مثلا در مثل قضاء ولو اينكه مندوب يا مباح باشد معذلك اجر گرفتن و سؤال رشوه بداهةً باعث آن است كه قلب انسان را كدر كند و مايل از حق نمايد ، [ص 139] ملاحظه كن در قضاء جائي كه جايز نباشد كه انسان بدون اخذ رشوه مايل شود كه حق بجانب يكي از خصمين باشد و حق هم بجانب او باشد پس حكم بحق او كند و باين واسطه معاقب شود چنانكه حضرت باقر عليه السلام از قاضي بنياسرائيل نقل فرمود ، پس چگونه است حال كسي كه رشوه بگيرد براي قطع عمل فلان جائي كه هديه گرفتن را براي قاضي منع فرمودهاند كه نبادا قلب او مايل شود بجور و حيف در حكم چگونه است حال رشوه گرفتن و امر در اين باب بسيار سخت است و بعضي حيله ميكنند در اين مقام كه آنچه بر قاضي است همان بيان حكم است و اما نوشتن و تنفيذ حكم و غير ذلك بر او نيست و ممكن است كه رشوه براي اين كار بگيرد نعوذ بالله من غضب الله و استغفر الله خداوند ما را از شر شيطان و شرور انفس ما حفظ كند عرض ميكنم اگر از رشوه خارج است آيا داخل در تحت اين حديث هست كه در فصل الخطاب روايت شده عن الرضا عن آبائه عن علي عليهم السلام في قوله تعالي اكّالون للسحت هو الرجل يقضي لاخيه الحاجة ثم يقبل هديته . عرض ميكنم اگر قبول هديه سحت است بزور گرفتن و شرط كردن چه خواهد بود ؟ و از حضرت ابيجعفر عليه السلام لعن رسول الله صلي الله عليه و آله رجلا ينظر الي فرج امرأة لاتحلّ له و رجلا خان اخاه في امرأته و رجلا يحتاج الناس الي نفعه فيسألهم الرشوة . پس آيا اين حديث شامل محل فرض ميشود يا نه ؟ بهر حال كه خداوند ما را حفظ كند از شرّ شياطين و السلام علي من اتّبع الهدي .
مسأله بيست و يكم - طايفه ذهبيه كه در عقيده با صوفيه خذلهم الله قريب المخرج بل متحدند چنانكه از كتب و كلمات ايشان ظاهر و واضح است خلطه و معاشرت با آنها چطور است ؟
[ص 140] جواب - تفصيل مذهب آنها را مستحضر نيستم ، صوفيه هم اگر چه در اخبار آلمحمد عليهم السلام مذموم هستند ولي مذاهب مختلفه دارند و علي ايّ حال نزاع در اسم نيست هر كه مخالفت با مذهب آلمحمد عليهم السلام نموده باشد در آنچه ضرورت مذهب شيعه بر آن قائم است البته بايد دوري از او نمود . في المثل از جمله مخالفتهاي صوفيه و عرفا كه شايد اغلب فِرَق ايشان حتي متشرعين ايشان از اين راه رفتهاند در توحيد است كه قائل بوحدت وجود شدهاند باختلاف مذاهبي كه در اين باب دارند و قائل بحلول يا اتحاد يا اشتراك يا غير اينها شدهاند و بسياري از ايشان دعوي ربوبيت كردند و مدعي وصول بذات پروردگار شدند ، همه باطل است و خلاف ضرورت اسلام و ايمان و البته نشستن با چنين اشخاص لازمهاش اين است كه خورده خورده عقايد انسان را فاسد كند و بسا آنكه هنوز عقيده هم فاسد نشده است انسان را مبتلي بعقوبت بكند چنانكه حضرت ابوالحسن عليه السلام بمردي فرمود : ما لي رأيتك عند فلان ؟ فقال انه خالي ، فقال ابوالحسن عليه السلام انه يقول في الله قولا عظيما يصف الله و لايوصف فاما جلست معه و تركتنا و اما جلست معنا و تركته ، فقال هو يقول ما شاء ايّ شيء عليّ اذا لماقل ما يقول ؟ فقال ابوالحسن عليه السلام أماتخاف ان تنزل به نقمة فتصيبكم جميعا . پس با كسي كه خدا را وصف ميكند و حال اينكه وصف كرده نميشود نبايد نشست ولو اينكه قائل بقول او هم نشوي معذلك ممكن است كه نقمتي باو برسد و شامل تو هم بشود چنانكه شخصي از اصحاب حضرت موسي عليه السلام پدرش در ميان قوم فرعون بود و رفت نزد پدرش كه او را از همراهي فرعون منصرف كند [ص 141] و در اين حال حكم غرق رسيد كه هر دو با ساير قوم فرعون هلاك شدند . خلاصه و كدام وصف نالايق عظيمتر است از وصفي كه صوفيه خذلهم الله بر خداوند روا داشتهاند كه همه اوصاف خلقيه جزو آن است .
و همچنين از جمله عقايد فاسده ايشان كه جماعتي از كساني كه باسم صوفي هم خوانده نميشوند مبتلي باين مذهب فاسد شدهاند كه آن وحدت موجود است كه همه خلق را از ماده واحده فرض ميكنند و تجويز كردهاند كه هر كسي ترقي كند و بمقامات عاليه حتي بمقام آلمحمد عليهم السلام برسد پس بمقام ولايت برسد پس تجويز كردند كه يكي از ابناء نوع خودمان نعوذ بالله بمقام امامت برسد و گفتند كه « پس بهر عصري وليي قائم است » و منظورشان هم اعم از اشخاص ائمه اثنيعشر است سلام الله عليهم بلكه تجويز كردند كه تعدي بسيزده و زياده بكند و يا آنكه روح امام در هيكل غير خود سخن بگويد چنانكه حضرت صادق (ع) با سدير صيرفي و مفضل بن عمر و چند نفر ديگر از اصحاب فرمود در حديث طويلي كه در قائم ما سنتي است از عيسي كه امر در او بر نصاري مشتبه شده است ، فان الامة تنكرها فمن قائل يقول بغير هدي بأنه لميولد و قائل يقول انه ولد و مات و قائل يكفر بأن حاديعشرنا كان عقيما و قائل يمرق بقوله انه يتعدي الي ثلثعشر فصاعدا و قائل يعصي الله عز و جل بقوله ان روح القائم (ع) تنطق في هيكل غيره . پس ملاحظه كن كه اين دو قول آخر از مذاهب صوفيه و امثال ايشان است خذلهم الله و البته نشستن با اشخاصي كه صاحب اين عقايد فاسدهاند جايز نيست . قال الصادق عليه السلام في تفسير قوله تعالي و قد نزل عليكم في الكتاب ان اذا سمعتم آيات الله يكفر بها و يستهزأ بها [ص 142] فلاتقعدوا معهم حتي يخوضوا في حديث غيره انكم اذا مثلهم ان الله جامع المنافقين و الكافرين في جهنم جميعا انما عني بهذا الرجل الذي يجحد الحق و يكذب به و يقع في الائمة فقم من عنده و لاتقاعده كائنا من كان . عرض ميكنم ملاحظه كن كه ميفرمايد با كسي كه منكر حق و مكذّب آن است و عيبجوئي ائمه ميكند از نزد او برخيز و با او منشين هر كه ميخواهد باشد . تو را بحق خدا كدام وقوع در ائمه بالاتر از اينكه امثال خودمان را كه همه بديهاي عالم را جمع داريم نظير ايشان بدانيم و باسم ايشان بخوانيم ؟ اگر آنكه منكر فضيلت شده يك فضيلت را مثلا انكار كرده اين شخص كأنه منكر همه فضائل است زيرا كه خودش را كه صاحب هيچ فضلي نيست نظير ايشان دانسته است العياذ بالله .
و همچنين رخصت تامهٔ كه بعضي از طوايف ايشان بخود تنها يا بخود و همه اتباع ميدهند كه البته ميداني مخالف ضرورت اسلام است و اين مزخرفات كه ميگويند مكلِّف غير از مكلَّف است همه خطا است و بيمعني و آيا پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم باين درجات كه اين جماعت براي خود اثبات ميكنند نرسيده بودند كه آنهمه عبادات و مجاهدات و رياضات را متحمل بودند و ابدا بمقتضاي شهوات نفسانيه سلوك نميكردند كه اين جماعت بالاتر از آن مقام رفتهاند و مكلِف غير از مكلَف شده است كه از همه اين قيود آزاد شده و تمام شهوات نفسانيه بر ايشان جايز و مباح گرديده است . و بعض ايشان بتأويلات فاسده قائل باين شدهاند كه اصل فرايض و اعمال شرعيه و همچنين محرمات هيچيك از اينها مراد اين ظواهر معروفه نيست و باطن منظور است و بواطن آنها را بايد ملاحظه نمود فقط ، پس صلوة مثلا وصل مرشد است و صوم [ص 143] امساك از غير او و خمس و زكوة صرف مال در راه او و جهاد مجاهده در راه او و غير اينها و همه فرايض را از ظواهر ضروريه آنها انداختهاند ، و همچنين محرّمات اشخاصي هستند كه بايد از آنها اجتناب كرد و دخلي بفواحش و محرّمات معلومه ندارد ، و ائمه صلوات الله عليهم در اخبار بسيار رد بر ايشان فرمودهاند و حضرت صادق (ع) رساله مفصلهٔ در جواب مفضل بن عمر در اين باب نوشتهاند كه در كتاب المبين در خاتمه در جوامع فضايل آلمحمد عليهم السلام نقل شده است بآنجا رجوع فرمائيد .
و همچنين بعضي از ايشان كه بخيالات واهيه اذكار و اورادي بوضعهاي غير مشروعه براي خود اختراع كردهاند كه تمام خلاف شرع است و بدعت در دين و ذكر خداوند اگر چه ممدوح است و مأمور به ، ولي بديهي است كه ذكر او را از آن راه بايد كرد كه خدا فرموده نه اينكه از هر راه كه هواي نفس قرار گيرد ، پس رو باو بايد كرد خواه از طريق كعبه باشد يا دير يا كليسا يا مسجد باشد يا خرابات و امثال اينها از مزخرفات و هيچ ملتفت نشدهاند كه خداوند بذاته محتاج بذكر ما و تو نبوده و ما محتاج بذكر او بودهايم و توجه و اقبال باو از آن راه كه صلاح حال ما بوده است و ذكر خداوند خوب است از آن راه كه او خواسته نه راه ديگر چنانكه پيغمبر (ص) در جواب مشركين فرمود آن وقت كه عرض كردند كه خداوند امر فرمود ملائكه را كه سجده بر آدم كنند و چرا سجده باصنام جايز نيست و آن حضرت رد فرمود كه اگر كسي بشما رخصت دهد كه فلان روز بفلان خانه او برويد و شما نرفتيد آيا روز ديگر ميتوانيد بخانه او برويد و بي اذن داخل شويد يا اگر بآن خانه معين نرفتيد بخانه ديگرش ميتوانيد داخل شويد يا اگر بندهٔ از [ص 144] بندگان يا دابهٔ از دواب خود را بشما ببخشد ميتوانيد كه غير آنرا ببريد ؟ همه عرض كردند نه ، فرمود پس خدا اولي است كه كسي بدون رخصت و اجازه او در ملك او تصرفي نكند . حالا در جميع اعمال و اذكار و اوراد و غير آنها امر چنين است و خداوند براي هر چيزي حدي قرار داده و براي هر كس كه تجاوز از حد كند حدي قرار داده است پس نميتوان گفت كه خداوند فرموده اذكروني اذكركم پس من ذكر او را ميكنم هر قسم كه بخواهم ولو بوضعهائي كه ابدا از شرع مقدس نرسيده است ، و ابدا اينها ذكر خدا نيست و همه ذكر شيطان است و حاضر شدن در اين مجالس حاضر شدن در مجلس شيطان است و استماع اين اصوات اصغاي بسوي شيطان است من اصغي الي ناطق فقد عبده ان كان الناطق ينطق عن الله فقد عبد الله و ان كان الناطق ينطق عن لسان ابليس فقد عبد ابليس و اگر ميگويند كه همين اذكار و اعمال از جانب خدا است دليل آن را بر ما اقامه كنند و بتحقيقات و خرافات علميه ايشان از ايشان مسموع نيست .
خلاصه كه حاجت بتفصيل زياده بر اين نيست و غرض آن است كه تعيين موضوع لازم نيست هر كه در عقايد و اعمال خود بر خلاف آنچه كتاب و سنت و ضرورت اسلام و ايمان بر آن دلالت ميكند رفتار نمود تكليف ما در مقام اختيار آن است كه بمقتضاي قول خداوند كه فرموده فلاتقعدوا معهم حتي يخوضوا في حديث غيره و امثال آن از آيات و اخبار رفتار نمائيم و حاجت بتفصيل زياده بر اين نيست .
مسأله بيست و دويم - قُرّاء سبعه با اينكه از اعداء آلمحمد عليهم السلام و مخالفين شيعه هستند چرا در قراءات مطاع و متبع شيعه شدهاند ؟
[ص 145] جواب - شايد گمان فرمودهايد كه اين آتشي كه آنروز افروختند خاموش شد و دولت حالا ديگر دولت شيعه آلمحمد عليهم السلام است و جهت ندارد كه قرآن بقراءت قرّاء كه علي غير ما انزل الله است همين طور معروف و مطاع و متّبع باشد يا گمان فرمودهايد كه سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله اينكه امروز در دست ما است عين همان است كه پيغمبر (ص) آورده بدون هيچ تقيه و تغيير و تصحيفي ، هيهات هيهات آن آتش هنوز شعلهور است و دود آن چشمها و گوشها و بينيها را پر كرده و نفَسها را تنگ كرده است و رفع آن نخواهد شد تا صاحب الامر صلوات الله عليه و علي آبائه الطاهرين تشريف بياورد و نميتوان اظهار حقايق را در اين زمان نمود و براي اين مطلب جهات بسيار است ، جهت ظاهر آن است كه تقيه در اين زمان از فرايض عظيمه است كه خداوند اشاره بآن فرموده است كه ان اكرمكم عند الله اتقاكم و در اخبار بسيار امر بآن فرمودهاند و ابوابي چند در كتاب المبين در آخر كتاب عنوان شده است كه بايد ملاحظه نموده باشيد و حاجت بتفصيل نيست و گمان هم نكنيد كه همه تقيه از مخالفين است بلكه شيطان چنان امر را مشتبه كرده است كه در ميان خود شيعه جماعتي هستند كه معتقدند كه در قرآن تغيير و تصحيفي نيست چنانكه در مرآة الانوار بعد از آنكه از جماعتي از اجله اصحاب مثل كليني (ره) و علي بن ابرهيم قمي و جماعتي از مفسرين محدثين مثل عياشي و نعماني و فرات بن ابرهيم و غير ايشان و اكثر محققين محدثين متأخرين و از ابيطالب طبرسي در احتجاج و علامه مجلسي (ره) در بحار نقل نموده است كه معتقد بتحريف و نقصان قرآن شدهاند از صدوق عليه الرحمه نقل ميكند كه در اعتقادات خود گفته است كه [ص 146] اعتقاد ما در قرآني كه خداوند بر پيغمبر خود نازل فرموده اين است كه آن همين است كه ما بين دفتين است و آنچه در دست مردم است و اكثر از اين نيست و هر كه بما نسبت داده كه گفتهايم كه آن اكثر از اين است كاذب است ، و از سيد مرتضي در جواب مسائل طرابلسيات نقل كرده و از ابيعلي طبرسي در مجمع البيان كه گفته است كه زيادتي در قرآن مجمع عليه است كه باطل است و اما نقصان پس جماعتي از اصحاب و قومي از حشويه عامه نقل كردهاند كه در قرآن تغيير و نقصان است و صحيح از مذهب اصحاب ما خلاف آن است ، و شيخ طوسي هم در تبيان اين طور گفته كه اما كلام در زيادتي و نقصان قرآن كه از چيزهائي است كه لايق نيست بجهت اينكه زيادتي در آن كه مجمع عليه است كه باطل است و اما نقصان از آن پس ظاهر نيز از مذهب مسلمين خلاف آن است و آن اليق است بصحيح از مذهب ما . عرض ميكنم پس از اين قبيل اقوال در ميان اصحاب ما هست ديگر آيا بواسطه تقيه مضطر شدهاند كه اين طور گفتهاند يا امر بر ايشان واضح نشده بود خدا ميداند و بسياري از اين تصحيفات كه ما و جماعتي از مفسرين و محدثين شيعه ميگوئيم از همين قراءات مختلفه حاصل شده است چنانكه بديهي است . حال با وجود اين تخلف كردن از قرائت قراء سبعه كه از عامه بودهاند مشكل است و در مجمع البيان مينويسد كه ظاهر از مذهب اماميه آن است كه اجماع كردهاند بر جواز قراءت بقراءات سبعه مگر اينكه ايشان اختيار كردهاند قراءت را بقسمي كه جايز بين قرّاء باشد و مكروه شمردهاند مجرّد كردن قراءت مفرده را . خلاصه پس از جهات بسيار تقيه بر ما لازم است و اين است كه در اخبار آلمحمد عليهم السلام امر فرمودهاند ما را بقراءت [ص 147] همان قسم كه مردم ميخوانند چنانكه سالم بن ابيحفصة نقل ميكند : قال قرأ رجل علي ابيعبدالله عليه السلام و انا اسمع حروفا من القرآن ليس علي ما يقرأها الناس فقال ابوعبدالله (ع) كُفّ عن هذه القراءة اقرأ كما يقرأ الناس حتي يقوم القائم عليه السلام فاذا قام القائم عليه السلام قرأ كتاب الله علي حده و اخرج المصحف الذي كتبه علي عليه السلام ، الحديث . و عن ابيالحسن عليه السلام قيل له جعلت فداك انا نسمع الآيات في القرآن ليس هي عندنا كما نسمعها و لانحسن ان نقرأها كما بلغنا عنكم فهل نأثم ؟ فقال لا ، اقرأوا كما تعلمتم فيجيئكم من يعلّمكم . خلاصه پس يك جهت اينكه نهي فرمودهاند از قراءتِ ديگر اجماع مسلمين است بر اين قرائت معروفه و تقيه از مخالفين و همه تقيه هم از ضرر خود مخالفين نيست بلكه اين يك جهت است .
و جهت ديگر اينكه بعد از آنكه آنها اين خيانت را كردند و تحريف و تصحيف در كتاب واقع شد اگر آلمحمد صلوات الله عليهم ميخواستند كه كتاب صحيح را دست شيعه خود بدهند ميتوانستند الا اينكه البته باعث اختلاف و وهن عظيمي در اسلام ميشد و لامحاله باين سبب اعادي اسلام بر مسلمين غالب ميشدند چنانكه الآن ملاحظه ميكنيد كه اختلاف مسلمين چقدر باعث وهن اسلام شده است و چه اندازه سبب غلبه آنها بر بلاد اسلاميه شده است و اگر از اول كه عدد مسلمين اين قدرها هم نبوده همچه اختلاف عظيمي در ايشان ميافتاد البته كمال ضعف و فتور براي ايشان حاصل ميشد و ائمه ما صلوات الله عليهم بهمه اين وجوه در اخبار خود اشاره فرمودهاند چنانكه در كتاب المبين روايت شده است در حديثي كه حضرت امير عليه السلام با شخصي كه مدعي [ص 148] تناقض در قرآن بود بيان ميفرمود كه بسياري از اين تناقضات بواسطه افعال مغيّرين و مبدّلين است كه در قرآن تغيير و تبديل نمودند ، تا اينكه فرمود : و ليس يسوغ مع عموم التقية التصريح باسماء المبدّلين و لا الزيادة في آياته علي ما اثبتوه من تلقائهم في الكتاب لما في ذلك من تقوية حجج اهل التعطيل و الكفر و الملل المنحرفة عن قبلتنا و ابطال هذا العلم الظاهري الذي قد استكان له الموافق و المخالف بوقوع الاصطلاح علي الايتمام لهم و الرضاء بهم و لان اهل الباطل في القديم و الحديث اكثر عددا من اهل الحق و لان الصبر علي ولاة الامر مفروض لقول الله عز و جل لنبيه (ص) فاصبر كما صبر اولوا العزم من الرسل و ايجابه مثل ذلك علي اوليائه و اهل طاعته بقوله لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة فحسبك من الجواب في هذا الموضع ما سمعت فان شريعة التقية تحظر التصريح باكثر منه ، الخبر . عرض ميكنم درست تأمل كن و ببين كه چگونه مضطر شدند بر صبر كردن بر اين تحريفات و اگر ميخواستند كه حق را اظهار كنند با اينكه اهل باطل هميشه بيشتر از اهل حق بودهاند نميتوانستند و علاوه كه باعث اختلاف بود در ميان مسلمين و قوت ملل منحرفه از اسلام ، اين بود كه بر خود ميگذاشتند كه صبر بر اين تحريفات بكنند و قوت و شوكت ظاهر اسلام را منظور دارند ، و همين يك جهت بود كه اينهمه در اخبار امر فرمودهاند بمساجد عامه حاضر شويد و با ايشان بصورت ظاهر نماز كنيد حتي اينكه فرمودند كسي كه با ايشان نماز كند مثل كسي است كه با رسول خدا (ص) نماز كرده و بهمين جهت است كه فرمودند صلّ معهم فان المصلّي معهم في الصفّ الاول كالشاهر سيفه في سبيل الله پس معلوم است كه تقويت اسلام در اين است [ص 149] كه اجر جهاد در راه خدا را دارد ، و همه علت مدارا و مداهنه با اعادي محض حفظ از شر خود آنها نيست بلكه از شر اعادي اسلام هم باين واسطه محفوظ ميمانيم ، و اينها همه جهات ظاهريه است .
ولي نكته بسيار دقيقي در اين مقام هست كه بايد با كمال تدبر و تفكر در آن ملاحظه نمود و آن آن است كه بايد دانست آيا ملل منحرفه از حق در آنچه ميكنند غلبه بر خداوند ميجويند كه چنين ميكنند يا غلبه بر پيغمبران و اوصياء ايشان و اولياء خدا ميجويند با اينكه خداوند ايشان را مظاهر اسماء و صفات خود كرده و صاحبان معجزات و خوارق عادات و كرامات قرار داده ، در نزد عارف شبهه نيست كه غلبه بر خداوند و اولياء او نجستهاند ولي از باب آنكه منظور خداوند آن بوده است كه خلق را امتحان و افتتان بفرمايد و هر كسي باختيار خود بحول و قوه خداوند و مشيت او بهر طرف كه ميخواهد برود و اين است كه اسباب هدايت و گمراهي هر دو در ملك او جمع است تا هر كه ميخواهد از راه حق برود و هدايت بيابد و هر كه ميخواهد از راه باطل رود و گمراه شود و اين است كه فرمود انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا و فرمود هديناه النجدين پس جماعتي اهل حقند و جماعتي اهل باطل و در اين مطلب شبهه نيست و حاجت بتفصيل هم ندارد ولي نكتهٔ كه منظور است اين است كه همان قسم كه در نوع خلق ملاحظه ميكني كه بعضي اهل حقند و بعضي اهل باطل در فرد فرد خلق هم كه ملاحظه كني غالبا شائبه حق و باطل هر دو هست و طينتهاي مردم مختلط است چنانكه در اخبار بسيار اين مطلب را بيان فرمودهاند و در حديث ابياسحق ليثي كه مكرر اشاره بآن كرديم بتفصيل اين مطلب را شرح ميفرمايد و همين سبب عمده [ص 150] شده است براي صبر اولياء خدا صلوات الله عليهم و همين است سبب بزرگ براي غيبت امام عليه السلام چنانكه بحضرت صادق (ع) عرض كردند : ما بال اميرالمؤمنين عليه السلام لميقاتل مخالفيه في الاول ؟ قال لآية في كتاب الله عز و جل لو تزيّلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا اليما قيل قلت و ما يعني بتزايلهم ؟ قال ودايع مؤمنون في اصلاب قوم كافرين فكذلك القائم عليه السلام لنيظهر ابدا حتي تخرج ودايع الله عز و جل فاذا خرجت ظهر علي من ظهر من اعداء الله عز و جل جلاله فقتلهم . پس طينتهاي مؤمنين و كفار مختلط است و حكمت حكيم بر اين قرار گرفته است كه چون طينتها مختلط است بايد بتدريج طينتها را خالص كند و اگر يكمرتبه بدون تدريج خواسته باشد طينت كافر را از مؤمن جدا كند هراينه اسباب هلاكت مؤمن خواهد شد ، و خيال مكن كه خداوند قادر است كه يكمرتبه او را پاك كند طوري كه هلاك هم نشود و او را حفظ كند ، بلي قادر هست ولي قدرت خداوند و تدبير او بحسب استعداد قوابل بايشان تعلق ميگيرد نه بر حسب كمال قوت و قدرت خودش ، پس اين است كه چون قابليات خلق از اول بهمين اختلاط و امتزاج نيك و بد پرورش يافته اگر دفعةً بدون تدريج و مهلت سنخ بد را از طينت ايشان دور كند هرآينه هلاك خواهند شد ، ملاحظه كن حال مريض را كه ممكن است همان روز اول مرض مسهل بسيار قويي باو بدهند كه تمام خلط فاسد او را يكمرتبه بيرون كند و بخيال جاهلانه شايد بگوئيم اولي هم هست زيرا كه تا بنيه او قوي است دفع اخلاط فاسده بشود بهتر است ولي اين خيال جاهلانهٔ است و مفاسد بسيار بر اين مترتب است و يك جهتش كه منظور نظر ما است همين است كه اين طبع ولو اينكه [ص 151] فاسد است اما في الجمله انسي بفساد گرفته و اگر يكمرتبه اين فساد را از او دفع كنند بسا او را هلاك كند و طوري اين مسأله در همه جا جاري است كه تجربه شده است در گوسفند كه جانور معروفي كه در بلاد ما « تين » ميگويند همين كه در تن او زياد شود و آنرا عليل و رنجور كند و خواسته باشند جانوران آنرا بكِشند اگر يكمرتبه بدون تدريج همه تين او را بكشند خود گوسفند هلاك ميشود و ناچار بايد بتدريج در فاصله چند روز هر روز قدري از آنرا بكشند تا پاك شود ، و همچنين بچهها كه قمله بسيار در سر و موي آنها توليد ميشود اگر يكمرتبه بخواهند همه آنها را بگيرند خود طفل صدمه ميخورد و بايد بتدريج و مهلت كار كرد ، و همچنين در هر مقامي تصور كن كه اگر اندازه حرارتي كه در مدت سه ساعت بر گوشت وارد ميآوري تا طبخ ميگيرد اگر اين حرارت را در مدت پنج دقيقه وارد بياوري البته خواهد سوخت و فايدهٔ بر آن مترتب نميشود پس ناچاري كه همان اندازه حرارت را مخلوط با برودت كني يعني بدرجه ملايمتري بر گوشت وارد بياوري در مدت سه ساعت تا گوشت تو بطور اعتدال طبخ بگيرد و خورده شود .
حالا در هر مقام امر چنين است و اگر بنا باشد كه تربيت اهل حق يكمرتبه بصِرف حق شود چون طينتها ممزوج بباطل است و شائبه باطل در ايشان هست اسباب هلاكت ايشان ميشود اين است كه حكمت اقتضا كرده كه يك اندازه امساك باطل هم براي آنها بشود و از آنجا كه حجتهاي خدا خودشان بنفس خود ممدّ باطل نميشوند اين است كه يك اندازه قهر و غلبه و قوت و قدرت خود را بر دفع باطل اظهار نميكنند و اندك تخليهٔ ميفرمايند تا تقويت جهت باطل بر دست رؤساء كفر و ضلالت بشود ، و مثَل اين مطلب مثل آن است كه طفل را [ص 152] با كمال ضعف بنيه و قلت عقل كه دارد اگر بنا باشد كه در تنظيف و تطهير او مبالغه كنند البته اسباب هلاكت او ميشود و اگر بنا باشد كه پدر و مادر با كمال نظافت و طهارتي كه دارند خودشان متحمل همه كثافات طفل شوند و او را با همان كثافت كه مناسب حال اوست نگاه دارند مشكل است اين است كه حكمت مقتضي شده كه دايگان و ددگان كمشعور و كثيف كه خودشان چندان مبالات ندارند تا مدتي تربيت و حضانت طفل را بنمايند كه متحمل كثافت او باشند و بنيه بچه هم متحمل شود ، و همچنين از باب عقل و علم و كمال انسانيتي كه پدر و مادر دارند اگر طفل با ايشان محشور باشد و همهاش تربيت بعلم و عقل شود البته دماغ طفل ميسوزد و مبتلي بدق و امراض مزمنه ديگر ميشود اين است كه ناچار همان دايه و دده بيشعور بايد محشور با طفل باشند و چيز كمي از علم داشته باشند و چيزهاي بسيار از جهالت و ناداني تا آنكه طفل رشد كند و بزرگ شود آنوقت خورده خورده باو علم و انسانيت بياموزند ، و چنين است امر حق و باطل ، اگر صلاح حال مردم در اين بود كه يكمرتبه مرّ حق بر ايشان عرضه شود و مكلف بآن شوند البته خداوند عاجز نبود اولياء او هم مظاهر قدرت او بودند و ميتوانستند اما چون صلاح حال خلق نبود و ميبايست بهمين طور تربيتي مختلط از حق و باطل بشوند تا خورده خورده متحمل حق خالص شوند آنگاه حق ظاهر شود و ظلم و جور از عالم مرتفع شود اين است كه اولياء خدا بر خود گذاردهاند و صبر بر تصرفات و دخالت رؤساء كفر و ضلالت فرمودهاند .
پس قرآن چنانكه ميداني تحريف و تصحيف يافته و اخبار آلمحمد عليهم السلام نيز اولا كه اكاذيب بسيار بر آنها وارد آمده چنانكه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود [ص 153] قد كثرت عليّ الكذّابة و ستكثر و خداوند در كتاب مجيد خود فرمود ما من رسول و لا نبي و لا محدَّث الا اذا تمني القي الشيطان في امنيته فينسخ الله ما يلقي الشيطان ثم يحكم الله آياته يعني نيست رسولي و نه نبيي و نه محدّثي مگر اينكه هر گاه قرائت كند آيهٔ را شيطان در قرائت او مياندازد بعد خداوند نسخ ميكند آنچه شيطان القا كرده و آيات خود را محكم ميكند ، پس ملاحظه كن كه در همين آيه كه در بيان اين مطلب است شيطان دست از تصرف خود برنداشته و لفظ و لا محدّث را انداخته است چنانكه از اخبار ظاهر است ، و بيايد وقتي كه خداوند نسخ كند القاءات شيطان را و آيات خود را محكم كند . و بهمين سبب القاءات او است كه اينهمه احكام بتقيه صادر ميشود و مُرّ حق را نميتوانند اظهار كنند و البته شيطان غلبه بر خدا نجسته اما چون عرض كرد انظرني الي يوم يبعثون خداوند جواب فرمود انك من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم پس او را تا وقت معلوم كه اولش ظهور قائم است عجل الله فرجه و كمالش در رجعت خاتم انبياء است صلوات الله عليهم مهلت داده كه تا اندازهٔ كه صلاح ملك است آن ملعون فساد كند و اولياء او هم بهمان قسم كه خدا او را مهلت داده او را مهلت ميدهند چنانكه مكرر حضرت امير (ع) دست بر او مييافت و او را بزمين ميزد اما هلاكش نميفرمود پس اينها از مصالح ملكي است كه خداوند دانسته و در حديث ميفرمايند ان الله لايفعل بعباده الا الاصلح و همين يكي از افعال خدا است كه شيطان را مسلط بر خلق فرموده و البته صلاح ايشان در اين بوده و همهاش بمشيت او است و قوت و قدرت او ، ملاحظه كن كه خود شيطان عرض ميكند بخداوند بعزّتك لاغوينّهم اجمعين و بظاهر اگر چه قسم است [ص 154] ولي در حقيقت استعانت است و استمداد كه بعزت خداوند استعانت ميجويد بر اغواء خلق و فهم حقيقت اين مسأله طوري كه از منزله بين جبر و تفويض خارج نشود بسيار مشكل است اگر چه در همين عبارت بيان آن شده است كه عزت را نسبت بخدا ميدهد و اغوا را نسبت بخود زيرا كه هر حسنهٔ از خدا است و هر سيئهٔ از نفس بنده ولي فهم آن بسيار مشكل است و عجالةً در صدد بيان آن نيستم .
باري پس اين وضع كه ملاحظه ميشود بنظري خير و صلاح و نعمت است از براي مؤمنين و اشاره باين مطلب ميفرمايد حضرت صادق عليه السلام در فرمايشي كه بمفضل فرمود آن وقتي كه مهموم بود و امام عليه السلام سبب پرسيد عرض كرد سبب آن است كه نظر ميكنم به بنيعباس و آنچه در دست ايشان است از اين ملك و سلطنت و جبروت و اگر اين اوضاع براي شما بود ما با شما بوديم حضرت فرمود : يا مفضل اما لو كان ذلك لميكن الا سياسة الليل و سياحة النهار و اكل الجشب و لبس الخشن شبه اميرالمؤمنين عليه السلام و الا فالنار فزوي ذلك عنا فصرنا نأكل و نشرب و هل رأيت ظلامة جعلها الله نعمة مثل هذا . و نيز عمرو بن شمر براي همين مطلب گريه ميكرد و حضرت فرمود : لاتبك يا عمرو نأكل اكثر الطيب و نلبس اللين و لو كان الذي تقول لميكن الا اكل الجشب و لبس الخشن مثل اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب و الا فمعالجة الاغلال في النار . و عن عمر بن خلاد قال ذكر القائم عند الرضا عليه السلام قال انتم ارخي بالا منكم يومئذ ، قال و كيف ؟ قال لو قد خرج قائمنا عليه السلام لميكن الا العلق و العرق القوم علي السروج و ما لباس القائم عليه السلام الا الغليظ و ما طعامه الا الجشب . عرض ميكنم همه اينها بملاحظه حال ما است و ابتلاي ما بشهوات دنيويه [ص 155] و الا حضرت صادق عليه السلام اشتياقي بطعام طيّب و لباس ليّن نداشتهاند و همان وقت هم زير لباس جامه خشن ميپوشيدند اما همه اينها بملاحظه ضعف بنيه ما است و همين است كه اين ظلامتها براي ما نعمت شده چنانكه فرمودند ، خداوند بحق آلمحمد عليهم السلام ايمان ما را خالص كند و فرج آلمحمد عليهم السلام را نزديك فرمايد .
مسأله بيست و سيوم - امام عليه السلام در خصوص تنوير ميفرمايند هر كه چهل روز بگذرد دارو نكشد او مؤمن و مسلمان نيست با اينكه تنوير از مستحبات است آيا انسان بترك مستحب از ايمان و اسلام خارج ميشود .
جواب - عرض ميكنم بلي در فصل الخطاب روايت شده است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود : السنة في النورة في كل خمسةعشر يوما فمن اتت عليه احد و عشرون يوما و لميتنوّر فليستدن علي الله عز و جل و ليتنوّر و من اتت عليه اربعون يوما و لميتنوّر فليس بمؤمن و لا مسلم و لا كرامة . و بيان اين مطلب هم از آنچه در باب واصله و مستوصله و واشمه و مستوشمه عرض كرديم ظاهر ميشود و اشاره بآن ميكنيم باز كه اگر در مقام تحذير از اعمال سيئه بالفاظ نرم و ملايم بفرمايند وقعي در قلوب جهال حاصل نميكند و متأثر نميشوند اين است كه ناچارند از اينكه الفاظ سخت بفرمايند تا جاهل از آن متأثر شود و در مقام ديگر كه موقع اظهار است و سامع اهل معرفتْ رفع آن تشديد و تغليظ را ميفرمايند . مثلا ملاحظه كنيد در مقامي ميفرمايند حضرت صادق عليه السلام : من خالف كتاب الله و سنة محمد صلي الله عليه و آله فقد كفر ، و هيچ نميفرمايند كه چه نحو مخالفت باشد و البته باطلاق و عمومش شامل ميشود هر معصيتي [ص 156] را از صغاير و كباير و عمد و خطا و نسيان و جهالت همه را و اگر باطلاق آن بگيريم بايد حكم كفر بر همه عصاة بكنيم و چون خواستهاند در تحذير عصاة تشديد بفرمايند اين است كه ناچار بايد همچه لفظي بفرمايند اما در مورد ديگر كه شنونده متحمل بوده و باعث جري شدن او بر معصيت نميشده ميفرمايد : فاذا اتي العبد كبيرة من كباير المعاصي او صغيرة من صغاير المعاصي التي نهي الله عز و جل عنها كان خارجا من الايمان ساقطا عنه اسم الايمان ثابتا عليه اسم الاسلام فان تاب و استغفر عاد الي دار الايمان و لايخرجه الي الكفر الا الجحود و الاستحلال ان يقول للحلال هذا حرام و للحرام هذا حلال و دان بذلك فعندها يكون خارجا من الاسلام و الايمان داخلا في الكفر الحديث . پس ملاحظه كنيد كه مخالفت مطلقه آن حديث را در اين حديث كه در موقع ديگر فرموده تقييد ميكند باينكه از روي جحود باشد نه قسم ديگر و بعد از آنكه جحود آمد كفر ميآيد و فرقي مابين كبيره و صغيره نيست ، پس بمخالفت يكي از مستحبات بلكه مباحات اگر از روي جحود باشد شخص كافر ميشود و اگر جحود نباشد كفر نميآيد ، اما چه كنند بعد از آنكه مردم جاهل لابد بايد تحذير بشوند تا اطاعت كنند همچو لفظ مطلقي را هم ميفرمايند بلكه بترسند . و همچنين حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد : من شك في الله و في رسوله فهو كافر ، و در موقع ديگر عرض ميكنند : يا اباعبدالله ما تقول في من شك في الله ؟ فقال كافر ، قيل فشك في رسول الله صلي الله عليه و آله ، فقال كافر ، ثم التفت الي زرارة فقال انما يكفر اذا جحد . پس ملاحظه كنيد كه در آن حديث بطور اطلاق حكم بكفر شاكّ فرموده و در اين حديث هم اولا بطور اطلاق حكم كفر فرموده بعد ملتفت زراره شده و [ص 157] فرموده است انما يكفر اذا جحد و محتمل است كه طوري هم فرموده باشد كه سائل كه جواب مطلق را شنيده اين كلمه را نشنيده باشد چنانكه مكرر ميشد كه بجهت تقيه يا وجه صلاح ديگر بصداي بلند فرمايشي ميفرمودند و بعد آهسته بيكي از اصحاب خلاف آنرا ميفرمودند حالا در اين مقام هم ابتداءاً فرمودند كه شاك كافر است اما رو بزراره فرمود و فرمود اگر انكار كند كافر است ، و يحتمل از اين باب باشد كه زراره در اوايل اصرار زياد بر انكار منزله بين كفر و ايمان داشت و ميگفت هر كه با ميزان ما درست نيست كافر است و مباحثهها ميكرد و امام (ع) بر او رد ميفرمود پس مخصوصا اين فرمايش را باو فرموده كه نبادا اطلاق فرمايش امام را كه مطلقا فرموده شاكّ كافر است شاهد قول خود گيرد .
خلاصه غرض آن است كه از اين قبيل بسيار ميشود كه بملاحظه صلاح حال هر كسي قسمي باو فرمايش ميفرمودند و نبادا بخاطر تو بگذرد كه اين نحو بيان شائبهٔ از كذب داشته باشد زيرا كه اولا ملاحظه كن در كلام عرب و قواعد مدوّنه ايشان و ببين كه حتم نكردهاند كه شخص ظاهر لفظ خود را اراده داشته باشد بلكه تجويز كردهاند كه فرضا انسان مشار اليه يا مرجع ضميري را كه در كلام خود ذكر كرده بلفظ مذكر اشاره يا ضمير را مؤنث بياورد بتأويل معني مؤنثي مثلا در نماز ميت در صورتي كه مرد باشد ممكن است كه بگوئي اللهم ان هذا المسجّي بين ايدينا و صحيح است و ممكن است بگوئي هذه المسجّاة بتأويل جثّه مثلا و باز صحيح است پس زمام كلام دست متكلم است و ميتواند بر خلاف ظاهر اراده كند ، و از اين باب است كه حضرت امير (ع) در تفسير نعماني بيان ميفرمايد كه چه بسيار ميشود در قرآن كه ظاهر لفظ عام است و معني خاص يا خاص است و معني عام يا [ص 158] خطاب خاصي است و معني حكايت از قوم ديگر و هكذا ، و همه از اين باب است كه زمام كلام دست متكلم است . و خاصة در مطلق و مقيد ميگوئيم كه اگر من بگويم جسم سوزاننده است و آب و خاك نسوزاند دروغ نگفتهام زيرا كه آتش سوزاننده هست و آنهم جسم است و جسم اولٰي است بآتش از خود آتش پس آنچه گفتهام حق است ولو آنكه هزاران جسمها باشد كه نسوزاند اما چون يك فرد جسم كه آتش باشد سوزاننده است من راست گفتهام و چون نكتهٔ در بيان منظور داشتهام باين لفظ گفتهام و صحيح است ، پس امام (ع) يك دفعه ملاحظه حال جاهل را ميفرمايد كه بلفظ خاص تحذير نميشود لفظ عامي يا مطلقي ميفرمايد بلكه متأثر شود و اين است كه مخصوصا منع ميفرمودند از اينكه الفاظ خاصه كه باعث جري شدن است بجهال بگويند چنانكه مثلا در حديث ابياسحق ليثي كه بتفصيل بيان ميفرمايد اختلاط طينتها را و اينكه معاصي شيعه از اختلاط طينت ايشان است بطينت اعادي و در قيامت همه سيئات شيعه بدل ميشود بحسنات و اصل سيئات راجع باعادي ميشود در آخر حديث ميفرمايد : يا ابااسحق فوالله انه لمن غرر احاديثنا و باطن سرائرنا و مكنون خزائننا و انصرف و لاتطلع علي سرّنا احدا الا مؤمنا مستبصرا فانك ان اذعت سرّنا بليت في نفسك و مالك و اهلك و ولدك . عرض ميكنم ملاحظه كنيد كه امر بكتمان ميفرمايد حتي از ضعفاي شيعه و جهات بسيار براي اين است كه يكي از آنها همين است كه عرض كردم و نخواستهاند امر معاصي بر آنها بسيار سهل بشود كه جري شوند بر معصيت ، و نظرم ميآيد در حديثي از همين قبيل بيان و بشارات ميفرمايند و بعد ميفرمايند باصحاب رُخَص از شيعه ما نگوئيد ، و علت همين است كه [ص 159] چون سبب رخصت يافتن و جري شدن ايشان است بر معصيت خواستهاند كه از آنها كتمان شود .