و اما خلطه و آميزش با آنها ، تفصيل اين مطلب هم بسيار است و مشايخ ما اعلي الله مقامهم تفصيل اين مطلب را در كتب خود بيان فرموده‌اند و اخبار بسيار در اين ابواب روايت شده است و حكم آنهم كلي نيست بلكه بحسب اشخاص فرق ميكند پس بعضي مردم هستند كه در ايمان خود ضعيفند و بزودي متأثر از هر چيزي [ص 82] ميشوند و بر ايشان روا نيست كه با اينگونه اشخاص كه مبتلي بانواع معاصي و فسق و فجور هستند محشور و معاشر شوند و اگر هيچ متأثر هم نشوند البته موضع تهمت واقع ميشوند و فرمودند اتّقوا مواضع التهم و الا كه بيشتر ضعفا متأثر هم ميشوند و المرء علي دين خليله اين است كه منع اكيد فرموده‌اند از معاشرت اينگونه اشخاص ، اما معذلك كساني هستند كه اگر معاشر با اينگونه اشخاص شدند در آنها اثر ميكنند و آنها را اصلاح ميكنند و خود هم متهم نميشوند بلكه سبب نيك‌نامي آنها ميشوند و از حضرت عيسي عليه السلام نقل شده است آنچه حاصلش اين است كه فرمود شما نظر بمن نكنيد من طبيب هستم و طبيب بايد با مرضي بنشيند بجهت معالجه ايشان ولي شما اگر با مرضي نشستيد مريض خواهيد شد و بآن حضرت عرض كردند يا روح الله من نجالس ؟ فقال جالسوا من يذكّركم الله رؤيته و يزيد في علمكم منطقه و يرغّبكم في الآخرة عمله . خلاصه كه تفصيل اين مطلب هم بسيار است و ابواب معرفت اخوان در كتاب المبين مغني از تفصيل است و مجال من بسيار كم ، بآنجا رجوع فرمائيد .

مسأله دهم - شخصي در ذمّه شخصي حقي دارد و او بهر حال نميدهد ، صاحب حق را جايز است كه بدون اذنْ مخفي و بي خبر از مال او بقدر حقش بردارد كه او نداند يا خير ؟

جواب - مانعي از آن نيست و خداوند ميفرمايد فمن اعتدي عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم و اخبار نيز در اين باب متعدد است از جمله جميل بن دراج روايت ميكند سألت اباعبدالله عليه السلام عن الرجل يكون له علي الرجل الدين فيجحده فيظفر من ماله بقدر الذي جحده أيأخذه و ان لم‌يعلم الجاحد [ص 83] بذلك ؟ قال نعم . پس در صورتي كه حقي بر كسي دارد و انكار كند و بعد ظفر بيابد بر مالي از بدهكار جايز است كه بقدر حق بردارد . و بعض اخبار هم داريم كه ذكر انكار هم در آنها نيست و معذلك مقاصّه را تجويز فرموده‌اند ، پس همين كه نتوانست استيفاء حق خود را بكند ميتواند از مال او مقاصه كند حتي آنكه اگر بعد تكليف قسم هم بمقاص بكند ميتواند كه قسم بخورد كه چيزي بر ذمه او نيست زيرا كه در حديثي فرمودند : فاقبض من تحت يدك و ان استحلفك فاحلف له انه ليس له عليك شيء . و مستحب است كه در حال مقاصه كلامي بگويد و آن آن است كه بگويد : اللهم اني آخذ هذا المال مكان مالي الذي اخذه مني و اني لم‌آخذ الذي اخذته خيانةً و لا ظلماً . يعني خدايا من اين مال را برميدارم بجاي مال خودم كه از من گرفته و من نگرفتم اين را كه گرفتم از روي خيانت و ظلم . و بعض اصحاب احتياطي كرده‌اند كه در صورتي كه بينه بر حق خود دارد كه ميتواند نزد حاكم شرعي اقامه شهود نمايد مقاصه نبايد بكند ولي اخباري كه در اين باب داريم مطلق است و ابدا مقيد بوجود شهود نيست و فرموده‌اند ابهموا ما ابهمه الله و اسكتوا عما سكت الله پس چرا مقيد كنيم چيزي را كه خودشان مطلق گذارده‌اند و سهل فرموده‌اند ؟ بلي اگر چنانكه صاحب حق اقدام بمرافعه نمود نزد حاكم شرعي و منجر بقسم شد و راضي بقسم او گرديد بعد از قسم دادن ديگر مقاصه جايز نيست حتي آنكه اگر بينه هم داشته باشد ديگر حق اقامه بينه هم ندارد و بايد از حق خود بگذرد چنانكه حضرت صادق (ع) ميفرمايد : اذا رضي صاحب الحق بيمين المنكر لحقه فاستحلفه فحلف ان لا حق له قبله ذهب اليمين بحق المدعي فلا دعوي له ، قيل له و ان كانت عليه [ص 84] بينة عادلة ؟ قال نعم و ان قام بعد ان استحلفه خمسين قسامة ماكان له حق و كانت اليمين قد ابطلت كلما ادعاه قبله مما قد استحلفه عليه . و همچنين اگر در قلب خود حسبةً للّه از او گذشته باشد ديگر بعد از آن مقاصه جايز نيست چنانكه در دو حديث ديگر از آن حضرت وارد است : و ان احتسبه عند الله تعالي فليس له ان يأخذ شيئا . خلاصه پس اگر مرافعه نمود و راضي به يمين منكر شد و منكر قسم خورد ديگر مدعي حق مقاصه ندارد . بلي حديثي در اين مقام رسيده است كه : قلت له رجل لي عليه دراهم فجحدني و حلف عليها ايجوز لي ان وقع له قبلي دراهم ان آخذ منه بقدر حقي ؟ قال نعم . و اين حديث دلالت ميكند بر اينكه با وجود قسم ميتواند مقاصه كند و لكن محمول بر اين است كه منكر قسم را بهواي خود بخورد نه اينكه مدعي مطالبه قسم كند زيرا كه حديث سابق توضيح اين مطلب را ميكند كه در صورتي كه مدعي راضي بقسم منكر شد و قسم خورد ديگر حق او از ميان ميرود پس اگر مدعي مطالبه قسم نكند و منكر بميل خود قسم بخورد مانع مقاصه نميشود مگر اينكه باز اگر حرمت قسم او را نگاه دارد و مقاصه نكند اولي و احوط است زيرا كه در حديث ديگر كه قريب بهمين مضمون است ميفرمايد : ان خانك فلاتخنه و لاتدخل فيما عبته عليه . پس در صورتي كه منكر قسم خورد اگر بدون استحلاف مدعي قسم خورده كراهت دارد كه مقاصه كند و اگر خواست مقاصه كند بايد كلام مذكور را بگويد كه « اللهم اني آخذ هذا المال ، تا آخر » و اگر مدعي استحلاف نمود و منكر قسم خورد ديگر مقاصه ابدا جايز نيست .

باقي ماند سخن در صورتي كه مالي كه بدست صاحب حق ميافتد وديعه باشد و اخبار در اين باب مختلف است ، در بعض اخبار ميفرمايند كه اين خيانت است و [ص 85] فرمودند كه رسول خدا (ص) فرموده است : ادّ الامانة الي من ائتمنك و لاتخن من خانك . و در بعض اخبار رخصت داده‌اند مثل آنچه ابوالعباس بقباق روايت ميكند : ان شهابا ماراه في رجل ذهب له بالف درهم و استودعه بعد ذلك الف درهم قال ابوالعباس فقلت له خذها مكان الالف التي اخذ منك فابي شهاب قال فدخل شهاب علي ابي‌عبدالله عليه السلام فذكر له ذلك ، فقال اما انا فاحبّ ان تأخذ و تحلف . و نيز در حديث مضمر ديگر رخصت رسيده است و ظاهرا از صاحب الامر صلوات الله عليه است . و دو نوع اخباري كه داريم هر دو موافق كتاب است زيرا كه اگر جائي فرموده است لاتخونوا اماناتكم جاي ديگر هم ميفرمايد فمن اعتدي عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم و موافق اخبار علاجيه كه در مقام داريم حمل بر كراهت ميشود كه انسان از وديعه حق خود را بردارد و نيز فرموده‌اند بأيهما اخذت من باب الرشاد وسعك و چنانچه خواست بردارد بايد دعاي مأثور را هم بخواند چنانكه ذكر شد .

و از جمله مواضعي كه اذن در تقاصّ داده‌اند صورتي است كه عرض ميكند بحضرت باقر (ع) كه شخصي مالي بكسي ميدهد كه آنرا در بعض وجوه برّ صرف كند و ممكن نشد او را كه مال را در آن وجهي كه گفته صرف كند و مالي هم از شخص صاحب مال طلبكار است بقدر همين مال كه براي وجه برّ داده آيا ميتواند طلب خود را از همين باب حساب كند يا بايد اين مال را رد كند ؟ فرمود طلب خود را از همين مال بردار .

خلاصه كه تقاصّ امر مشروعي است اما اگر مالي كه بدست او ميآيد وديعه و امانت باشد بهتر آن است كه امانت را رد كند و اگر خواست بردارد دعاي مأثور را بخواند و بعد از آنكه مال خود را تقاص كرد و دعاي مزبور [ص 86] را خواند قسم هم ميتواند بخورد كه مديون او نيست ولي اگر قبل از تقاص مرافعه كردند و منكر را قسم داد و راضي بقسم او شد ديگر حق برداشتن مطلقا ندارد و اگر حسبةً للّه هم از او گذشته باشد ديگر حق تقاص ندارد و اما اگر بدون مرافعه و مطالبهِ قسمْ شخص منكر قسم بخورد قسم او لغو است و مانع تقاص نيست .

مسأله يازدهم - لباسي كه مخصوص مردان است مانند قندره و ستره و پانطور و كمربند و تاج و امثال آنها زنان را پوشيدن آنها چطور است چنانچه در اين ازمنه شايع است ؟

جواب - اصحاب در مكاسب بحث از اين مسأله ميكنند كه مرد زينت بكند بآنچه بر او حرام است مثل طلا و حرير مگر آنچه استثنا شده ولي از شهيد ثاني در مسالك نقل شده است كه تفسير ميكند اين حكم را باينكه مرد زينت بكند بآنچه مختصّ بزنان است مثل پوشيدن سِوار و خلخال و جامه‌هائي كه مختص بزنان است بحسب عادت و گفته است كه اين مسأله مختلف ميشود بحسب اختلاف زمانها و مكانها ، ولي بعض اصحاب مختص بهمان محرمات مثل طلا و حرير شمرده‌اند ، و همچنين شهيد ثاني در باب زنان ميگويد كه حرام است بر زن كه زينت كند بزينت مرد و زيور او مثل اينكه كمربند و عمامه بپوشد و شمشير ببندد و فرقي نيست در هر يك از دو مسأله كه خود مرد يا خود زن از وضع خود خارج شود يا آنكه ديگري او را باين لباس درآورد بجهت تكسّب ، ولي بعض اصحاب كه حرمت تزيين مرد را بمحرمات معلومه مثل طلا و حرير ذكر كرده‌اند گفته‌اند كه دليلي بر اين معني كه شهيد ذكر كرده نيافته‌ايم مگر اينكه اجماعي باشد يا آنكه از نوع غشّ شمرده شود و اجماع هم معلوم نيست . عرض ميكنم اما از باب تكسب باين عمل كه چنان است [ص 87] كه اصحاب ذكر كرده‌اند و نديده‌ايم دليلي بر حرمت آن اگر چه بديهي است كه زن را بلباس مرد بيرون آوردن و در حضور مردان آوردن البته جايز نيست و همچنين مرد را بلباس زن بيرون آوردن و بر زنان داخل كردن البته حرام است و همچنين غش نمودن در معاملات مثلا كنيز را بصورت غلام بيرون آوردن و باسم غلام فروختن يا بعكس البته جايز نيست ولي همه اينها داخل در عمومات است و نص خاصي در تكسب باين عمل نديده‌ايم .

و اما تشبه مردان بزنان و زنان بمردان در اخبار بسيار منع از آن فرموده‌اند چنانكه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد : كنت مع رسول الله صلي الله عليه و آله جالسا في المسجد حتي اتاه رجل به تأنيث فسلّم عليه فردّ عليه ثم اكبّ رسول الله صلي الله عليه و آله الي الارض يسترجع ثم قال مثل هؤلاء في امتي انه لم‌يكن مثل هؤلاء في امة الا عذّبت قبل الساعة و عنه انه رأي رجلا به تأنيث في مسجد رسول الله صلي الله عليه و آله فقال له اخرج من مسجد رسول الله صلي الله عليه و آله يا لعنة رسول الله ، ثم قال علي عليه السلام سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول لعن الله المتشبهين من الرجال بالنساء و المتشبهات من النساء بالرجال و في حديث آخر اخرجوهم من بيوتكم فانهم اقذر شيء و عن ابي‌عبدالله عن آبائه عليهم السلام كان رسول الله صلي الله عليه و آله يزجر الرجل ان يتشبه بالنساء و ينهي المرأة ان تتشبه بالرجال في لباسها و در مستدرك روايت نموده است : لعن رسول الله (ص) مخنّثين الرجال المتشبّهين بالنساء و المترجّلات من النساء المتشبّهات بالرجال ، الخبر . و همچنين از آن حضرت كه فرمود : اربع لعنهم الله من فوق عرشه و امّنت عليه ملائكته ، الذي [ص 88] يحصر نفسه فلايتزوج و لايتسري لئلايولد له و الرجل يتشبه بالنساء و قد خلقه الله ذكرا و المرأة تتشبه بالرجال و قد خلقها الله انثي و همچنين از آن حضرت : لعن الله و امّنت الملئكة علي رجل تأنّث و امرأة تذكّرت ، الخبر . عرض ميكنم عموم اين اخبار اگر چه شامل تشبّه هر يك از مرد و زن در لباس بديگري باشد و البته خوب نيست و مردان و زنان با تقوي و عفت البته پرهيز ميكنند .

ولي نكتهٔ از اين اخبار ظاهر است بلكه صريح آنها است كه عمده مقصود آن است كه تشبه نمايد مرد بزن در لباس و زينت يعني تأنيث بخود بگيرد و العياذ بالله مخنّث شود و موطوء و زن بمرد تشبه نمايد يعني مساحقه نمايد نعوذ بالله و عمده لعن و عذابي كه بر آنها وارد ميشود از اين باب است نه صرف پوشيدن لباسي كه مخصوص بديگري است اگر چه از همان هم بايد حذر نمود زيرا كه مقدمه همان اعمال است و بسا العياذ بالله منجر بهمان اعمال بشود و البته براي هر چيزي اثري است و جاذب روح خاصي است و زيّ زنان را خداوند قرار داده كه زينت كنند موافق شريعت مطهره و مردان ساده باشند موافق شرع و در مستدرك روايت نموده است : عن جعفر بن محمد عليهما السلام ان رسول الله (ص) نهي النساء ان يكنّ متعطّلات من الحلي او يتشبّهن بالرجال و لعن من فعل ذلك منهن . حتي آنكه روايت ميكند از شخصي كه داخل شدم بر فاطمه بنت علي بن ابيطالب (ع) و هي عجوزة كبيرة و في عنقها خرز و في يدها مسكتان فقالت يكره للنساء ان يتشبهن بالرجال . خلاصه پس خلاف وضع شريعت راه رفتن و زن بلباس مرد بيرون آمدن و مرد بلباس زن بيرون آمدن خوب نيست ولي اين در صورتي است كه آنرا زيّ خود قرار دهد نه اينكه احياني باشد [ص 89] چنانكه ميداني قناع مثلا مخصوص بزن است و در حديثي هم براي مرد منع فرمودند و فرمودند قناع در شب ريبه است يعني گمان ميرود كه خيالي در سر داري و در روز مذلّت است و معذلك موسي بن جعفر (ع) را ديدند در عقب كعبه كه قناع بر سر گرفته بود و گوشها را از قناع بيرون فرموده بود ، پس مراد از تشبه تشبه احياني نيست ، يا مثلا لباس حرير شرعا و عرفا مخصوص زنان است اما در مقام ضرورت براي مردان هم اذن داده‌اند مثل اينكه در حرب اذن داده‌اند و براي منع قمل اذن داده‌اند .

خلاصه و نكته ديگر باز در اين مقام هست كه از شهيد عليه الرحمة در مسالك نقل كرديم و آن آن است كه امر تشبه مختلف ميشود بحسب ازمان و اصقاع و امري نيست كه كليت داشته باشد ، زيرا كه بسا در زماني يا مكاني متداول است كه زنان لباس مخصوصي و مردان لباس مخصوصي را ميپوشند و خلاف آن متداول نيست پس اگر در اين صورت مرد لباس خاص زن را بپوشد يا زن لباس خاص بمرد را بپوشد تشبه نموده‌اند و خوب نيست اما اگر يك لباسي متداول بين هر دو شد نميتوان گفت كه چون مردان ميپوشند زنان متشبه بآنها شده‌اند و نميتوان گفت كه چون زنان ميپوشند مردان متشبه بآنها شده‌اند زيرا كه متداول بين هر دو طايفه بوده ، مثلا چكمه در عجم لباس مردان است و اگر زن بپوشد گفته ميشود تشبه بمردان نموده اما در عرب زنان هم ميپوشيدند چنانكه فرموده‌اند عروس كه داخل ميشود خفّين او را خلع كن و پاهاي او را بشوي ، و بيشتر از اين احكام بر حسب ازمان و اصقاع فرق ميكند و فرموده‌اند خير لباس اهل كل زمان لباس اهله و شهرت در لباس را دشمن داشته‌اند و حضرت صادق (ع) ميفرمايد ان الله يبغض شهرة اللباس و فرمودند [ص 90] كفي بالمرء خزيا ان يلبس ثوبا يشهره او يركب دابة تشهره پس بايد لباس وضعي باشد كه مخالف وضع عامه نباشد تا اينكه اسباب شهرت نشود . و همچنين از لباس اعادي و تشبه بايشان كه منع فرموده‌اند بر حسب ازمان و اصقاع فرق ميكند ، مثلا امروز ملاحظه ميكني كلاههاي دوره‌دار كه سايه مياندازد غالبا مخصوص نصاري است اما در قديم بُرطُلّه كه تقريبا بايد همين قسم چيزي باشد كه كلاهي است كه سايه‌بان داشته كه گاه ميپوشيده‌اند حتي آنكه حضرت رضا (ع) ميفرمايد كه حضرت صادق (ع) برطله داشتند كه گاه بجهت سايه بر سر ميگذاشتند اما در طواف منع فرمودند بجهت اينكه از زي يهود بوده ، و همچنين پيغمبر (ص) ميفرمايد غيّروا الشيب و لاتشبّهوا باليهود و بحضرت امير (ع) عرض كردند كه با اين فرمايش چرا شما محاسن را خضاب نميكنيد فرمود آنروز جمعيت كم بود و اگر شبيه بآنها ميشديم كمتر بنظر ميآمديم اما امروز نِطاق وسعت پيدا كرده و جمعيت زياد است ، و همچنين در بعض اخبار منع فرموده‌اند از اينكه نان را با كارد ببرند و فرموده‌اند بشكنيد و با عجم مخالفت كنيد و در بعض اخبار اذن داده‌اند حتي فرموده‌اند نان‌خورشي است كه نان را با كارد قطع كني و بأسي بآن نيست . پس از اين قبيل احكام بحسب ازمنه و اوقات فرق ميكند ولي معذلك مهما امكن سعي كند انسان كه از جاده استقامت و زي خود خارج نشود و متشبه باعداء هم نشود و اسباب شهرت هم نباشد ولو اينكه لباس ممدوحي باشد اما در زماني كه پسنديده نيست نپوشد مثلا امروز در عجم اگر ردائي بپوشي با ازار و نعلين البته اسباب شهرت است و انگشت‌نما شدن و سزاوار نيست و بهترين لباس هر زماني لباس اهل آن زمان است با ملاحظه زي [ص 91] و شأن و اما تشبه رجال بنساء و نساء برجال باغراض محرمه نعوذ بالله بدون شبهه حرام است .

مسأله دوازدهم - قواعد اصول فقه كه از عامه عميا مأخوذ است بكه منتهي ميشود و واضع آن كيست ؟

جواب - اولا عرض ميكنم كه همچه گمان نكنيد كه براي اصول فقه قواعد صحيحه حقه نيست و هر چه هست همه مأخوذ از عامه عمياء است ، چنين نيست ، چنانكه ملاحظه ميكنيد عمده آنچه بحث از آن ميشود كه حقيقة موضوع علم اصول است كتاب است و سنت و اجماع و ادله عقليه و ساير مسائل اصول فقه همه عوارض اين چهار است ، اما كتاب كه بعلم خداوند نازل شده و بجهت هدايت خلق نازل شده است و ناچار بايد علم آنرا بقدر مقدور دست آورد و در آيات بسيار امر بتدبر و تفكر در آن فرموده است و تدبر بدون علم بي‌ثمر است ، و اما سنت هم كه معلوم است سنت نبوي است صلي الله علي شارعها و البته بايد علم آنرا دست آورد و بمقتضاي آن عمل نمود ، و اما اجماع در آنهم شبهه نيست كه اگر واقعا اجماع ضروري يا محصل عام يا خاص حاصل شود حجت است و مخالفت آن جايز نيست و پيغمبر خدا (ص) فرموده است لايجتمع امتي علي ضلالة پس آنچه همه امت پيغمبر (ص) بر آن اجماع داشته باشند يا همه شيعه البته مطاع است و محصل عام هم كه ملحق بآن است و كتاب و سنت هم كه البته مخالف آنها نميشود و محصل خاص هم كه البته بعد از آنكه اجتماع ادله شد مخالفت آن مخالفت كتاب و سنت خواهد بود نهايت بعض اقسام اجماع نزد بعضي حجت نباشد دليل بر اينكه اصل اجماع كليةً حجت نيست نميشود ، و اما ادله عقليه در اينكه بعض آنها صحيح است و مأخوذ از كتاب و [ص 92] سنت سخني نيست ، آيا ملاحظه نفرموده‌ايد كه استصحاب در نفس موضوع در موقع خودش حق است و صحيح و همچنين اصل اباحه و اصل حرمت و اصل تأخر حادث كه راجع باستصحابِ حالِ موضوع ميشود و همچنين قياس منصوص العلة و غير اينها از آنچه شواهد آنها از اخبار آل‌محمد عليهم السلام موجود است ، پس هر يك از آنها را حكم حقي در اخبار اهل بيت سلام الله عليهم هست ولو آنكه عامه در بيشتر آنها مخالفت كرده باشند .

و اما مباحث الفاظ كه مقدمات اصول فقه است و شبهه نيست كه بايد حق آنها را دست آورد تا آنكه الفاظ كتاب و سنت را فهميد ، آيا نمي‌بينيد كه اگر ندانيد امر براي وجوب است يا صِرف طلب يا غير آن اگر امري را در كتاب و سنت ديديد مراد از آنرا نميفهميد و در امتثال آن آيا بايد بمرّه اكتفا نمود يا تكرار كرد و هكذا ساير آنچه در مباحث امر و نهي بحث ميشود ، و همچنين مفاهيم را اگر بطور صحت ندانيد مفهوم كتاب و سنت را نميفهميد ، و همچنين صيغ عموم و خصوص و مطلق و مقيد و مجمل و مبيّن را اگر ندانيد مطلب از آيات كتاب و سنت دست نميآيد ، نهايت بعضي در اين مسائل بانظار خودشان بحث نموده‌اند و محدثين اصحاب ما ملاحظه كردند كه چون غرض از اينها فهميدن كلام خدا و رسول و ائمه است سلام الله عليهم پس بايد اصطلاح ايشان را در اين مسائل دست آورد و اين است كه تتبع و تفحص نموده در همه اين مسائل شواهد از اخبار آل‌محمد عليهم السلام دست آورده‌اند و مقدمه فصل الخطاب و سِفر چهارم كتاب المبين مشحون باين اخبار است و بايد ملاحظه نموده باشيد .

و همچنين مباحث اجتهاد و تقليد كه خاتمه اصول فقه است هر مسأله‌اش حقي دارد كه اخبار اهل بيت سلام الله عليهم [ص 93] شاهد بر آن است كه در كتب مذكوره ذكر اخبار آنها شده است و در كتب مختصه باين علم تفصيل اين مطالب ذكر شده است و البته كسي كه خواسته باشد اهل استنباط مسائل شرعيه از اخبار آل‌محمد عليهم السلام باشد بايد آنها را همان قسم كه حق آنها از اخبار اهل بيت صلوات الله عليهم ظاهر است بداند تا آنكه از عهده استنباط برآيد و الا جاهل خواهد بود و حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد : خبر تدريه خير من عشرة ترويها ان لكل حق حقيقةً و لكل صواب نوراً ، ثم قال انّا والله لانعد الرجل من شيعتنا فقيها حتي يلحن له فيعرف اللحن و فرمود انتم افقه الناس اذا عرفتم معاني كلامنا ان الكلمة لتنصرف علي وجوه فلو شاء انسان لصرف كلامه كيف شاء و لايكذب و فرمود حديث تدريه خير من الف حديث ترويه و لايكون الرجل منكم فقيها حتي يعرف معاريض كلامنا و ان الكلمة من كلامنا لتنصرف علي سبعين وجها لنا من جميعها المخرج و فرمود عليكم بالدرايات لا بالروايات و فرمود رواة الكتاب كثير و رعاته قليل فكم من مستنصح للحديث مستغشّ للكتاب و العلماء تحزنهم الدراية و الجهال تحزنهم الرواية و فرمود لا خير في من لايتفقّه من اصحابنا يا بشير ان الرجل منكم اذا لم‌يستغن بفقهه احتاج اليهم فاذا احتاج اليهم ادخلوه في باب ضلالتهم و هو لايعلم . و اخبار بسيار در امر بتفقه وارد شده و تفقه بصرف نقل روايات نيست چنانكه مي‌بيني اينهمه مدح فرموده‌اند كه يك حديث را از روي درايت و فهم بگيري بهتر است از هزار حديث كه بصرف روايت بدون فهم داشته باشي و پيغمبر (ص) فرمود : رب حامل فقه غير فقيه و رب حامل فقه الي من هو افقه منه . و بديهي است كه درايت اخبار و لحن آنها را فهميدن و معاني [ص 94] و معاريض آنها را دست آوردن بمعرفت اصول فقه حاصل ميشود نهايت اصول فقه را هم بايد از اخبار آل‌محمد (ع) دست آورد و حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد : انما علينا ان نلقي اليكم الاصول و عليكم ان تفرّعوا و قال الرضا (ع) علينا القاء الاصول اليكم و عليكم التفريع . پس جميع مسائل اين علم را حقي است كه تا شخص داراي آن نشود در نزد اهل بيت (س) فقيه خوانده نميشود و حقيقةً اعرابي جاهل است و حضرت صادق (ع) ميفرمايد : تفقّهوا في دين الله و لاتكونوا اعرابا فانه من لم‌يتفقّه في دين الله لم‌ينظر الله اليه يوم القيمة و لم‌يزكّ له عملا . و اگر انسان بصرف صورت اخبار بدون فهم و درايت قناعت كند فايده باو نميكند ، تدبر كن در اين حديث شريف كه ابوهرون مكفوف روايت ميكند : قال سأل رجل اباعبدالله عليه السلام و انا حاضرٌ كم يقرأ في الزوال ؟ فقال ثمانين آية ، فخرج الرجل ، فقال يا باهرون هل رأيت شيخا اعجب من هذا الذي سألني عن شيء فاخبرته و لم‌يسألني عن تفسيره هذا الذي يزعم اهل العراق انه عاقلتهم يا اباهرون ان الحمد سبع آيات و قل هو الله احد ثلث آيات فهذه عشرة آيات و الزوال ثمان ركعات فهذه ثمانون آية . عرض ميكنم از اين قبيل مجملات در اخبار اهل بيت سلام الله عليهم لاتعدّ و لاتحصي است و اگر انسان واقف بر اصول فقه چنانكه ايشان فرموده‌اند نباشد دانستن مجملات اخبار فايده بحال او نخواهد كرد بلكه بسا بواسطه جهالت ضرر هم بكند ، پس هر كاري را بايد از راه داخل شد تا حقيقت آنرا دست آورد .

ولي چون خداوند اين ملك را دار امتحان و افتتان قرار داده و فرموده است الم أحسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنّا و هم لايفتنون و لقد فتنّا الذين [ص 95] من قبلهم فليعلمنّ الله الذين صدقوا و ليعلمنّ الكاذبين اين است كه بازاء هر حقي در عالم باطلي قرار داده است كه هر كه مايل بباطل است از راه باطل رود و هر كه مايل بحق است از راه حق برود و اصول فقه هم مثل ساير امور عالم صورت باطلهٔ دارد و صورت حقهٔ و هميشه هم بوده است و اختصاص بزماني دون زماني ندارد و خداوند در باره يهود و نصاري ميفرمايد اتّخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد آگاه باشيد بخدا قسم نخواندند آنها را بعبادت خودشان و اگر خوانده بودند اجابت نميكردند و لكن حلال كردند بر ايشان حرامي را و حرام كردند بر ايشان حلالي را پس عبادت كردند ايشان را از حيثي كه شعور نميكردند . و قياس كه ميداني از اعظم شعب اين علم است حضرت ابوالحسن موسي عليه السلام ميفرمايد : ما لكم و للقياس انما هلك من هلك من قبلكم بالقياس . بلكه اصل منشأ و مبدء آن از شيطان است چنانكه حضرت صادق عليه السلام بابوحنيفه فرمود : يا باحنيفة قد بلغني انك تقيس فقال نعم فقال لاتقس فان اول من قاس ابليس لعنه الله حين قال خلقتني من نار و خلقته من طين . خلاصه كه از وقتي كه خداوند بملائكه خود امر فرمود كه سجده بر آدم كنيد و حكم حقي از خداوند صادر شده شيطان هم عنوان اين مسأله را نموده و بناي قياس را گذارده است و در اين امت هم از همان زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله و خاصة از آن زمان كه تبليغ امر ولايت را فرمود عنوان اين مسأله شد نهايت اولا در پرده بود و آن صحيفه ميشومه را نوشتند و اخباري چند از پيغمبر صلي الله عليه و آله بكذب يا صدق روايت كردند و تأويلات باطله نمودند و اجماعي درست [ص 96] كردند و عنوان همه اين مطالب از آن روز شد تا آنكه پيغمبر صلي الله عليه و آله دار فاني را وداع فرمود و رحلت كرد خورده خورده اظهار مكنونات خود را نمودند نهايت اوايل در زمان ابوبكر چون مشغول امور مهمه ديگر بودند باين امر چندان نپرداختند و همين كه زمان عمر شد و ملك بر او مستقر گرديد شروع باين مطالب كردند چنانكه حضرت امام حسن عليه السلام در حديثي با معاويه ميفرمايد : نحن نقول اهل البيت ان الائمة منا و ان الخلافة لاتصلح الا فينا و ان الله تبارك و تعالي جعلنا اهلها في كتابه و سنة نبيه صلي الله عليه و آله فان العلم فينا و نحن اهله و هو عندنا مجموع كله بحذافيره و انه لايحدث شيء الي يوم القيمة حتي ارش الخدش الا و هو عندنا مكتوب باملاء رسول الله صلي الله عليه و آله و خطّ عليّ عليه السلام بيده و زعم قوم انهم اولي بذلك منا حتي انت يا ابن هند تدّعي ذلك و تزعم ان عمر ارسل الي ابي اني اريد ان اكتب القرآن في مصحف فابعث اليّ بما كتبت من القرآن فاتاه فقال تضرب والله عنقي قبل ان يصل اليك قال و لم قال لان الله تعالي قال و الراسخون في العلم ايّاي عني و لم‌يعنك و لا اصحابك فغضب عمر ثم قال يا بن ابي‌طالب تحسب ان احدا ليس عنده علم غيرك من كان يقرأ من القرآن شيئا فليأتني به فاذا جاء رجل فقرأ شيئا منه يوافقه فيه آخر كتبه و الا لم‌يكتبه ثم قالوا قد ضاع منه قرآن كثير بل كذبوا والله بل هو مجموع محفوظ عند اهله ثم امر عمر قضاته و ولاته اجتهدوا آراءكم و اقضوا بما ترون انه الحق فلايزال هو و بعض ولاته قد وقعوا في عظيمة فيخرجهم منها ابي ليحتجّ عليهم بها فيجتمع القضاة عند خليفتهم و قد حكموا في شيء واحد بقضايا مختلفة فاجازها لهم [ص 97] لان الله تعالي لم‌يعطه الحكمة و فصل الخطاب ، الخبر . عرض ميكنم ملاحظه كن آن كه اجماع بود كه از زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله در پنهاني درست كردند و بعد از آن حضرت بمقتضاي آن عمل كردند و اين هم كتاب و اما سنت هم كه باجتهاد خودشان درست شد و ائمه ما عليهم السلام بر همه اينها رد فرمودند و حضرت امير عليه السلام در اخبار بسيار رد فرمود از جمله ميفرمايد : ترد علي احدهم القضية في حكم من الاحكام فيحكم فيها برأيه ثم ترد تلك القضية بعينها علي غيره فيحكم فيها بخلاف قوله ثم تجتمع القضاة بذلك عند الامام الذي استقضاهم فيصوّب آراءهم جميعا و الٰههم واحد و نبيّهم واحد و كتابهم واحد أفامرهم الله سبحانه بالاختلاف فأطاعوه ام نهاهم عنه فعصوه ام انزل الله دينا ناقصا فاستعان بهم علي اتمامه ام كانوا شركاء له فلهم ان يقولوا و عليه ان يرضي ام انزل الله دينا تاما فقصر الرسول صلي الله عليه و آله عن تبليغه و ادائه و الله سبحانه يقول مافرّطنا في الكتاب من شيء و قال فيه تبيان كل شيء و ذكر ان الكتاب يصدّق بعضه بعضا و انه لا اختلاف فيه فقال سبحانه و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا و ان القرآن ظاهره انيق و باطنه عميق لاتفني عجائبه و لاتنقضي غرائبه و لاتكشف الظلمات الا به . عرض ميكنم پس همه راجع بآن امامي است كه ايشان را قاضي قرار داد و امر باجتهاد نمود و از معادن علم معرض كرد .

و بعد از آنكه بگمان ايشان امر مفوّض بخودشان شده و ملاحظه كردند كه اگر احكام بصِرف آراء باشد بدون هيچ قاعده و اساسي ، اختلاف از حد ميگذرد از اين گذشته كه رياستي كه طلب ميكنند براي ايشان حاصل نميشود و همه افراد صاحبان حكم و فتوي ميشوند و كسي مجبور بر اطاعت [ص 98] ديگري نميشود اين بود كه اصول و قواعدي بر خلاف اصول و قواعد مأخوذه از آل‌محمد عليهم السلام گذاردند كه فتاوي ايشان مبتني بر آن اساس باشد و خورده خورده زياد شد تا از قراري كه حكايت كرده‌اند در زمان شافعي قابل اين شد كه كتابي مستقل در اصول فقه مدون شود و شافعي اول كسي بود كه در اين علم تصنيف كرد و معلومات خود را نوشت و خورده خورده شايع شد و در مدارس درس داده شد و كتابها در اين باب نوشتند و هر كسي چيزي بر آن زياد كرد و ائمه ما صلوات الله عليهم نهي بسيار از آن ميفرمودند و اخبار بسيار در رد آن از ايشان رسيده است و مكرر ميشد كه شيعه ميآمدند و عرض ميكردند كه ما مي‌نشينيم و در مسائل شرعيه سخن ميگوئيم و مسألهٔ طرح نميشود مگر اينكه حديثي يا احاديثي در آن باب از شما بما رسيده و بسا يك مسأله جزئي ذكر ميشود كه حكم آن از شما بما نرسيده آيا ميتوانيم قياس كنيم باَشبه چيزي بآن و امام عليه السلام با كمال شدت منع ميفرمود و ميفرمود كجا است آن تقليدي كه جعفر و اباجعفر را تقليد ميكرديد و بهمين منوال بود و جرأت پيروي عامه را نداشتند تا بعد از غيبت بواسطه معاشرت تامه كه با عامه داشتند و گمان فاسدي كه بعضي نمودند كه بي صاحب مانده‌اند خورده خورده پيروي عامه را كردند تا آنكه رسيده است امر باينجا كه ملاحظه ميفرمائيد با اينكه از فضل آل‌محمد عليهم السلام نه در اصول و نه در فروع و نه اصول فقه و نه ساير امور عالم ابدا ما را محتاج باَعادي نفرموده‌اند و براي هر چيزي حدي گذارده‌اند ولي معاشرت عامه عمياء و متابعت ايشان امر را بجائي رسانيده كه هنوز مي‌بيني عنوان بعض مسائل را از عبارت شافعي ميكنند كه مثلا « حكايات [ص 99] الاحوال في مقام جواب السؤال ينزل منزلة العموم في المقال » و حال اينكه محتاج نيستيم و خود آل‌محمد عليهم السلام حل مشكلات ما را فرموده‌اند ، اما بعد از آنكه از ايشان اعراض كردند سد ابواب علم بر ايشان شد و بگمان خود ناچار از عمل بظنون و آراء خود شدند چنانكه در كتاب المبين از عوالم از خطبه حضرت امير عليه السلام نقل شده است كه فرمود : ايتها الامة التي خدعت فانخدعت و عرفت خديعة من خدعها فاصرّت علي ما عرفت و اتّبعت اهواءها و ضربت في عشواء غوايتها و قد استبان لها الحق فصدّت عنه و الطريق الواضح فتنكبته ، اما و الذي فلق الحبة و برأ النسمة لو اقتبستم العلم من معدنه و شربتم الماء بعذوبته و ادّخرتم الخير من موضعه و اخذتم من الطريق واضحه و سلكتم من الحق نهجه لنهجت بكم السبيل و بدت لكم الاعلام و اضاء لكم الاسلام فاكلتم رغدا و ماغال فيكم غائل و لا ظلم منكم مسلم و لا معاهد و لكن سلكتم سبيل الظلام فاظلمت عليكم دنياكم برحبها فسدّت عليكم ابواب العلم فقلتم باهوائكم و اختلفتم في دينكم فأفتيتم في دين الله بغير علم و اتّبعتم الغواة فاغوتكم و تركتم الائمة و تركوكم فاصبحتم تحكمون باهوائكم و اذا ذكروا لأمر سألتم اهل الذكر فاذا افتوكم قلتم هو العلم بعينه و كيف و قد تركتموه و نبذتموه و خالفتموه رويدا عما قليل تحصدون جميع ما زرعتم و تجدون وخم ما اجترمتم و ما اجتنيتم ، الخطبة . عرض ميكنم درست ملاحظه كن كه مبناي اين بنا بر همان اساس است كه از آن روز چيده شده ، اعاذنا الله و اياكم من شر الشيطان و من شرّ كل ذي شرّ و السلام علي من اتّبع الهدي و خالف الهوي و الردي .

[ص 100] مسأله سيزدهم - مخنث و مأبون دوست آل‌محمد عليهم السلام ميشود يا نه ؟

جواب - در كتاب المبين روايت شده است عن جعفر عن ابيه عليهما السلام قال جاء رجل الي علي عليه السلام فقال جعلني الله فداك اني لأحبكم اهل البيت قال و كان فيه لين قال فأثني عليه عدة فقال له كذبت مايحبنا مخنّث و لا ديّوث و لا ولد زني و لا من حملت به امه في حيضها قال فذهب الرجل فلما كان يوم صفين قتل مع معاوية . و در فصل الخطاب روايت شده است از حضرت صادق (ع) كه فرمود : ما كان من شيعتنا فلم‌يكن فيهم ثلثة اشياء من يسأل في كفه و لم‌يكن فيهم ازرق اخضر و لم‌يكن فيهم من يؤتي في دبره و ذكر له المنكوح من الرجال فقال ليس يبلي الله بهذا البلاء احدا و له فيه حاجة ، الحديث . و قال عليه السلام قال اميرالمؤمنين (ع) اللواط ما دون الدبر و الدبر هو الكفر و سئل عن الذي يوقب فقال ذلك الكفر بما انزل الله علي نبيه صلي الله عليه و آله . عرض ميكنم پس شبهه نيست كه اين عمل كفر است و دوست آل‌محمد عليهم السلام و شيعه ايشان بري از آن است ولي در اين مسأله هم باز نكتهٔ است و آن آن است كه دنيا دار اعراض است و اختلاط طينتها و ممكن است كه عرض عارض دوستان ضعيف بشود و العياذ بالله مرتكب بعض اعمال سيئه بشوند كه در آن حال سلب ولايت و ايمان بلكه اسلام هم از ايشان بشود و محكوم بكفر بشوند اما بعد از آنكه از آن حال منصرف شد و نادم از آن عمل گرديد مجدد حكم اسلام و ايمان برميگردد و در بيان حال اين جماعت است فرمايش حضرت صادق (ع) كه فرمود مؤمن دو مؤمن است مؤمني است كه وفا كرده است براي خدا بشروط او [ص 101] آنچنان شروطي كه بر او شرط فرموده پس آن با نبيين است و صدّيقين و شهداء و صالحين و حَسُنَ اولئك رفيقا و اين از جمله كساني است كه شفاعت ميكند و شفاعت كرده نميشود براي او و اين از كساني است كه اهوال دنيا كه مراد معاصي باشد و اهوال آخرت كه مراد عذاب آخرت است باو نميرسد ، و مؤمني است كه قدم او لغزيده پس او مثل شاخه زراعت تازه است كه هر طور باد او را مائل كند ميل ميكند و اين از كساني است كه اهوال دنيا و اهوال آخرت باو ميرسد و شفاعت كرده ميشود براي او و امر او بخير است و حضرت باقر عليه السلام ميفرمايد كه هر گاه زاني زنا كند روح الايمان از او بيرون ميرود و اگر استغفار كند برميگردد بسوي او روح الايمان و بحضرت صادق (ع) عرض كردند كه آيا زاني زنا ميكند و حال اينكه مؤمن است فرمود نه هر گاه بر شكم زن باشد ايمان از او سلب ميشود و همين كه برخاست رد ميشود بر او ، عرض كردند كه اراده دارد باز برگردد فرمود چه بسيار ميشود كه همّ برگشتن دارد پس برنميگردد . عرض ميكنم و اگر چه امر لواط از زنا سخت‌تر است و حضرت صادق (ع) فرمود كه حرمت دبر اعظم است از حرمت فرج و بدرستيكه خداوند هلاك فرمود امتي را براي حرمت دبر و احدي را براي حرمت فرج هلاك نفرموده . عرض ميكنم پس امر اين عمل و بخصوص مخنث و مأبون بودن بدتر است اما معذلك منع از قبول توبه نميتوان كرد و خداوند فرموده يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله و فرموده است لاتيأسوا من روح الله و اشاره باين مطلب ميكند فرمايش حضرت صادق (ع) كه عرض كردند : هؤلاء المخنثون مبتلون بهذا البلاء فيكون المؤمن مبتلي و الناس يزعمون انه لايبتلي بهذا احد لله فيه حاجة قال [ص 102] نعم قد يكون مبتلي به فلاتكلموهم فانهم يجدون لكلامكم راحة قيل فانهم ليس يصبرون قال هم يصبرون و لكن يطلبون بذلك اللذة . و نيز تأييد همين مطلب را ميكند آنچه عمر بن يزيد نقل ميكند : قال كنت عند ابي‌عبدالله عليه السلام و عنده رجل فقال اني احب الصبيان ، فقال له فتصنع ماذا ؟ قال احملهم علي ظهري ، فوضع ابوعبدالله عليه السلام يده علي جبهته و وَلّٰي عنه فبكي الرجل فنظر اليه فكأنه رحمه فقال اذا اتيت بلدك فاشتر جزورا سمينا و اعقله عقالا شديدا و خذ السيف فاضرب السنام ضربة تقشر عنه الجلدة و اجلس عليه بحرارته قال الرجل فاتيت بلدي ففعلت ذلك فسقط عني علي ظهر البعير شبه الوزغة اصغر من الوزغ و سكن ما بي . عرض ميكنم پس مثل چنين سائلي معلوم است كه اگر مطلقا ولايت نداشت علاج درد خود را از ايشان نميخواست و مبالات هم نداشت زيرا كه لذت اعادي ايشان بهمين است و بميراث از كبير خود اين صفت را برده‌اند اما اعراض دنيا است و شائبه اختلاط طينتها است كه گاه بعض ضعفاي دوستان را مبتلي ميكند و اين است كه در حديث ابي‌اسحق ليثي در اختلاط طينتها صريحا عرض ميكند كه بعضي از شيعه شما را مي‌بينم كه شرب ميكنند و قطع طريق و راه را مخوف ميكنند و زنا و لواط ميكنند و ربوا ميخورند و مرتكب فواحش ميشوند و امام (ع) بتفصيل بيان ميفرمايد كه همه اينها از اختلاط طينتها است و شائبه طينت اعداء است كه دوستان ما را اين طور مبتلي ميكند و در قيامت برميگردد آنچه از طينت اعداء ما است باعداء و هر خيري كه در اعداء ما ديده ميشود برميگردد بدوستان ما . خلاصه كه معصيت بسيار قبيحهٔ است كه موجب كفر ميشود ولي چه بسيار كفار هم كه ايمان [ص 103] ميآورند و خداوند از ايشان قبول ميكند و اگر چه ممكن است و شايد نزد بعضي هم پسنديده باشد كه ما در مثل اين مسائل اقتصار بهمان اخباري كه در ذم آنها وارد شده است بنمائيم ولي چون در اخبار فرموده‌اند كه فقيه آن كسي است كه مردم را از رحمت خداوند نااميد نكند اين است كه ملاحظه طرفين را نموده و از هر قبيل اخباري ذكر كرديم خداوند همه ما را توفيق طاعت و بندگي خود و اجتناب از معاصي عطا فرمايد .

مسأله چهاردهم - در اخبار وارد است كه ميفرمايند لا صلوة في العيدين الا مع الامام و مشايخ رضوان الله عليهم در رسائل عمليه ميفرمايند كه نماز جمعه و عيد صالح نيست مگر با امام معصوم ، مراد از اين فرمايش چيست يعني وجوب ندارد باين معني كه مستحب است و يا جايز نيست باين معني كه بدعت و حرام است چنانكه بعضي اخوان همچنين ميگويند ، مستدعي است كه مسأله را توضيح فرمائيد .

جواب - در حيدرية از فرمايش شيخ اوحد اعلي الله مقامه منقول است : و تستحب صلوة العيدين مع فقدان الشرايط جماعة و فرادي حضرا و سفرا لان المفقود شرط الوجوب لا شرط الاستحباب . و در باب جمعه ميفرمايد : اختلف علماؤنا في حال الغيبة فيها فقيل بتحريمها لأن شرطها الامام العادل عليه السلام او نايبه الخاص و قيل بالاستحباب و المراد به الوجوب التخييري لانها افضل الفردين الواجبين و قيل بالوجوب العيني و الصحيح هو الوجوب التخييري بشرط الفقيه الجامع لشرايط الفتوي و الاحوط الاولي لمن اقامها ان يصلي الظهر ليقين الخروج به عن عهدة التكليف و هي ركعتان تسقط (ظ) معها الظهر مع حضور الامام العادل عليه [ص 104] السلام او نائبه . عرض ميكنم فرمايش ايشان كه احوط و اولي آن است كه هر كه نماز جمعه كند نماز ظهر را هم بكند كه يقين بخروج از عهده تكليف نمايد دليل آن است كه بتّي بر وجوب تخييري نفرموده‌اند و اگر بَتّ فرموده بودند البته اگر نماز جمعه ميكرد مُسقط ظهر بود و احتياط در بجا آوردن ظهر دليل عدم قطع بر وجوب تخييري است ، و اما در نماز عيدين حكم باستحباب فرموده‌اند بجماعت يا فرادي چنانچه جماعتي از اصحاب اين طور ميگويند . و اما مولاي بزرگوار والد ماجد من اعلي الله مقامه در جامع اولا در صلوة جمعه ميفرمايد : الجمعة مخصوصة بامام المسلمين المعصوم المطهر او من كان منصوبا من قبله خصوصا و اما مع فقدهما فتستحب و تجزي عن الفرض اذا كان لهم امام يخطب . عرض ميكنم مراد از استحباب در كلام ايشان همان وجوب تخييري است و اين است كه آنرا مجزي از فرض يعني نماز ظهر دانسته‌اند . و در عيدين ميفرمايند : لا صلوة يوم الفطر و الاضحي الا مع امام معصوم كالجمعة . عرض ميكنم از لفظ « كالجمعة » كه فرموده‌اند محتمل است كه گمان كنيم كه صلوة عيدين هم بدون امام معصوم مستحب باشد چنانكه در جمعه فرمودند ولي مراد آن نيست و بعد تصريح ميفرمايد كه نماز عيدين در غيبت امام بفرادٰي مستحب است كه غسل كند و طيب استعمال كند و در خانه خود تنها نماز كند . تا آنكه در احكام ميفرمايد : رويت رخصة في الجماعة في ارض ليس فيها امام اذا استقبلت الشمس و الاحوط الانفراد و عدم الجماعة فانه لا صلوة في العيد الا مع امام عادل . و اين حكم شامل است زمان حضور امام (ع) را در بلدي كه حاضر نيست و هم زمان غيبت امام را كه مطلقا نماز عيد بجماعت بدون امام عادل صورت نميگيرد و از [ص 105] اصول شرايط آن است و اين است كه چند حديث رسيده كه خدمت حضرت امير (ع) عرض ميكردند كه آيا خليفه نميفرمائي كسي را كه نماز عيدين كند ميفرمود مخالفت سنت نميكنم . پس معلوم است كه سنت بر اين جاري شده كه نماز عيد بجماعت بايد با شخص امام معصوم باشد ، و در حدايق از عامه نقل ميكند در فاقد شرايط وجوب يا بعض آنها كه عامه بر دو قولند بعضي قائل بتعيين استحبابند بجماعت و بعضي قائل بتخييرند بين جماعت و انفراد ، و از اخبار هم دليل صريحي بر استحباب آن بجماعت بدون امام نيافته‌ايم و اين است كه والد ماجد احتياط از جماعت فرموده‌اند . و برادر بزرگوارم (اع) در وجيزه ميفرمايد كه فريضه است صلوة عيدين با امام و ميفرمايد : لا صلوة يوم الفطر و الاضحي الا مع امام عادل . و مقصود جماعت در آن است و الا استحباب فرادي را در زمان غيبت بعد ميفرمايد . بهر حال كه ظاهر فرمايش شيخ اوحد (اع) استحباب آن است بجماعت يا فرادي و اما والد ماجد و برادر بزرگوارم (اع) استحباب آنرا مخصوص بفرادي ميدانند و برادر بزرگوارم در باب جمعه ميفرمايد : لايصلح الجمعة الا للامام او من يقيمه الامام . و ظاهر اين فرمايش اين است كه جمعه بجماعت بدون امام معصوم يا نايب خاص استحبابي هم نداشته باشد و الله العالم .

مسأله پانزدهم - بعضي از منافقين مثل ملا نصرالدين بي‌دين و غير او از متنصرين روزنامه‌ها كه مينويسند و در بلاد نشر ميكنند و مقصود ايشان توهين اسلام و مسلمين و سست شمردن امر حضرت سيد المرسلين است چنانكه از مضامين آنها معلوم است وانگهي كه شاغل مردم از خواندن قرآن و كتب اسلام است ، مطالعه و خواندن آنها نه از روي نقض بلكه از روي حظ جايز است يا نه و اينگونه [ص 106] نوشتجات خبيثه آيا داخل لهو حديث نيست كه در آيه شريفه وعيد عذاب بصاحب آن شده است ؟

جواب - عرض ميكنم اما اين شخص كه فرموده‌ايد نمي‌شناسم و روزنامه او را هم نديده‌ام ولي كليةً عرضي ميكنم كه البته از اين قبيل مضامين كه باعث توهين حق است گفتن و شنيدن و خواندن آنها همه ممنوع است خداوند شيطان را لعنت كند كه در اين آخر الزمان ايادي و السنهٔ چند براي خود گرفته و چنان نرم نرم ضعفا را از دين بيرون ميكند كه حقيقةً مثل آن است كه با پنبه سر كسي را ببرند و ضرر اين جماعت بر مسلمين و مؤمنين از ضرر قشون يزيد لعنه الله بر اصحاب سيدالشهداء عليه السلام بيشتر است زيرا كه آن جماعت ارواح را از ايشان سلب كردند و اين جماعت اديان را و اعظم مرگ مرگي است كه بكفر و زندقه حاصل شود بلكه مرگ واقعي همين است كه خداوند فرموده يخرج الحيّ من الميّت يعني مؤمن را از كافر بيرون ميآورد ، و الا شهادت يا موت با ايمان كه حيوة ابدي است چنانكه خداوند فرموده لاتحسبنّ الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون خلاصه كه ضرر اين جماعت بسيار است .

بلكه صرف قصه‌ها و اخبار مردم كه فايده بدين انسان ندارد پسنديده نيست و در فصل الخطاب روايت فرموده است عن ابي‌عبدالله عليه السلام ان اميرالمؤمنين عليه السلام رأي قاصّاً في المسجد فضربه و طرده و سئل الصادق (ع) عن القُصّاص يحلّ الاستماع لهم فقال لا و قال من اصغي الي ناطق فقد عبده فان كان الناطق ينطق عن الله فقد عبد الله و ان كان الناطق ينطق عن لسان ابليس فقد عبد ابليس و سئل عن قول الله و الشعراء يتبعهم الغاوون فقال هم القصّاص . و در تفسير برهان نقل نموده [ص 107] است از حضرت ابي‌جعفر عليه السلام في قوله و من الناس من يشتري لهو الحديث ليضلّ عن سبيل الله بغير علم فهو النضر بن الحارث و علقمة بن كلدة من بني عبدالدار بن قصي فكان النضر اذا راوية لاحاديث الناس و اشعارهم يقول الله عز و جل و اذا تتلي عليه آياتنا ولّي مستكبرا كأن لم‌يسمعها كأن في اذنيه وقرا فبشّره بعذاب اليم . عرض ميكنم و اين اخبار اختصاص بقصصي كه در آنها توهين حق است ندارد .