خلاصه و جماعتي از جهال هستند كه اگر چه جاهلند اما واقف بر جهل خود هستند بر خلاف طبقه اولي كه درك همين قدر را هم نميكنند و اگر باهل طبقه دويم چيزي را تعليم كنند يك اندازهٔ درك ميكنند و تكليف اين جماعت سخت‌تر است و بر ايشان است كه جد و جهد نموده طلب علم بكنند چنانچه بديهي است و در صدد تفصيل نيستم اما معذلك مادامي كه جاهلند باز تكليف ايشان بقدر عالم نيست و اگر خلافي هم از ايشان سر زند با وجود جهالت بقدر عالم بر ايشان نميگيرند و اين است كه فرمودند هفتاد گناه بر جاهل ميآمرزند پيش از آنكه يك گناه از عالم آمرزيده شود . و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود رفع عن امتي تسعة منها ما لايعلمون و فرمودند لا تكليف علي الجاهل ما دام جاهلا . و اما كسي كه دانست و خوب و بد را يك اندازهٔ تميز داد البته تكليف او باندازه علمش زياد ميشود و البته بايد كمال سعي را در طلب علم نمود و اگر بدانيم كه چقدر درجه انسان بالا [ص 56] ميرود و اجر و مزد او در عمل با علم زياد ميشود البته از طلب علم سير نخواهيم شد چنانكه فرمودند منهومان لايشبعان منهوم العلم و منهوم المال .

خلاصه پس بعد از آنكه اين مقدمه را دانستي عرض ميكنم اما شبيه بامام (ع) شدن و اسم امام بر سر خود گذاردن اگر چه معلوم است كه باين وضع معمول در مقام عزاداري معروف زمان ائمه عليهم السلام نبوده است كه نص خاصي در اين مورد وارد شده باشد اما بديهي است كه بنده خاطي عاصي كه سراپاي او پر از معصيت است يك‌مرتبه بيرون بيايد و خود را باسم امام بخواند ولو اينكه نه خود او چنين دعوي از روي جِدّ در باره خود دارد و نه ديگري چنين خيالي ميكند ولي البته بهمين اندازه جسارتي بزرگ و سوء ادبي عظيم خواهد بود و كلمه باطل را از روي جد نبايد گفت اما شخص متقي از روي هزل و مزاح هم نميگويد ، ملاحظه كنيد كه از روي جد گفتن باطل را چقدر مذمت فرموده‌اند كه مثلا ميفرمايند اميرالمؤمنين (ع) را خداوند مسماي باميرالمؤمنين فرموده و اين اسم را بعد از آن حضرت كسي بر سر خود نميگذارد مگر كافر ، و همچنين در تسمّي باسماء ايشان و تلقّب بالقاب ايشان و دعوي امامت نمودن اخبار بسيار رسيده است كه حاجت بذكر آنها نيست ، و اگر چه در مقام عزاداري غرض اينها نيست و عقيده بر اين دعوي ندارند اما معذلك اسم امام بر سر خود گذاردن صحيح نيست و كمال جسارت است و اگر چه هيچ قسمش لازم نيست اما ان كان و لا بد مثل بعضي كه صورت نعشي ميسازند مثلا و شير بر سر او ميرود اولي است از اينكه شخص خود را باين اسم بخواند زيرا كه صورت نعش اقلا اهل معصيت نيست پارچهٔ است مثلا كه آنرا باين اسم خوانده‌اند و اما شخصي از ما با آلاف الوف معصيت و [ص 57] جهالت و عيب و نقصان و تقصير خود را باسم امام بخوانيم ولو اينكه عقيده در كار نيست اما شخص متقي عارفِ بشأن امام هرگز خود را باين اسم نميخواند و اين جسارت را نميكند .

و اما شبيه باهل بيت آنهم علاوه بر جسارت و سوء ادب لازمه‌اش تشبه مردان بزنان است كه در شرع مذموم است و شخص باغيرت بايد تصور كند كه آيا راضي ميشود در صورتي كه بر اهل بيت او واردهٔ وارد آمده بياورند زنان يا مرداني را بصورت زنان و يكي را باسم مادر او و يكي را باسم خواهر و يكي را باسم دختر او مثلا بخوانند و شبيه همان واردات كه بر ايشان وارد آمده نشان همه مردم بدهند ؟ هيچ صاحب غيرتي راضي باين عمل نميشود ، پس چگونه راضي ميشوند كه اسم اهل بيت را بر سر خود گذارده و ايشان را بر سر هر كوچه و بازار بگردانند . و اگر اندكي تتبّع كرده باشي در مكالمات ائمه (ص) و اصحاب باادب ايشان البته بايد ديده باشي كه در حكايت اقوال دشمنان آنجا كه بلفظ متكلم گفته بوده كه چنين و چنان ميكنم شخص حكايت‌كننده در صورتي كه دوست بوده راضي باين نميشده كه بگويد چنين و چنان ميكنم كه نبادا گمان برود كه راجع بخود او است بلكه اين كلمه را برميگردانيدند و ميگفتند گفت چنين و چنان ميكند ، پس رسم ادب و انسانيت و دوستي اين است نه اينكه از اين طرف شخصي را باسم امام يا دختر امام يا خواهر امام بخوانند آنوقت يكي از اين طرف بعينه مثل شمر و سنان و زجر بن قيس تازيانه بكشد و بر سر ايشان بزند نعوذ بالله .

و اما تشبه بدشمن ايشان كه كأنه منصوص است و فرموده‌اند لاتلبسوا ملابس اعدائي فتكونوا اعدائي كما هم اعدائي و لاتجلسوا مجالس اعدائي فتكونوا اعدائي كما هم اعدائي و البته ميداني كه اين خطابات بدوستاني [ص 58] است كه از جهالت بصورت دشمنان بيرون ميآيند و عقيده قلبي هم بر دشمني ندارند معذلك ايشان را منع ميكنند كه باين صورت بيرون نيائيد و محل سخن ما هم در همين است كه مثلا بصورت شمر و زجر بن قيس و يزيد و ابن‌زياد شدن و اعمال و اطوار ايشان را نشان دادن چطور است و عرض كردم كه شخص دوست متقي راضي نميشود كه در حكايت قول دشمن لفظ متكلم او را بلفظ متكلم بگويد بلكه بلفظ غايب ميگويد كه راجع بخود دشمن بشود پس چگونه راضي ميشود شخص دوست كه عينا خودش را باسم دشمن بخواند و لباس او را بپوشد و اقوال و اعمال او را مثل اينكه خودش صاحب اين قول و عمل است حكايت كند و البته عمل بسيار بدي است و دوست متقي از ديدن اين اشخاص مشمئز است چه جاي اينكه خودش نعوذ بالله باين صورت درآيد و اين بود كه مولاي بزرگوار والد ماجد من اعلي الله مقامه و برادر بزرگوارم از شبيه ساختن منع شديد ميفرمودند طوري كه كأنه بكلي منسوخ شده بود و هنوز هم الحمد لله در كرمان بسيار كم است مگر در بعض دهات و تكايا كه در زوايا افتاده و مجمع عقلا و دانايان نيست از اين جهالتها بكنند .

و اما مثل طبل و طنبور و موزيك كه خاصة در اين آخر الزمان شايع شده كه ديگر چه بگويم كه شيطان چه قسم ساعي است كه مقاصد خود را انجام دهد و بهر حيله و مكر هست اسباب غفلت و بطالت را فراهم ميكند باسمهاي بد ميسر شد مطلوب او حاصل است نشد باسمهاي خوب اعمال قبيحه خود را انجام ميدهد مقصود او تغنّي است و لهو و لعب ، اگر توانست كه مجلس مخصوص براي اين كار فراهم كند ميكند نتوانست كاري ميكند كه تغنّي و لهو و لعب را داخل در عبادات ما بكند و ميتوان بيك نظر گفت كه گناه اينها [ص 59] بيشتر است از آنكه مجلس مخصوص براي لهو و لعب چيده باشد زيرا كه در مثل آن مجالس شايد عذر جهالت و ناداني و غفلت باشد و اما مجلسي كه مبناي آن بر ذكر خدا و رسول و ائمه صلوات الله عليهم است باين قسم پر از اوضاع لهو و لعب باشد كمال بي‌حيائي و جرأت است ، مثل اينكه لهو و لعب همه جا بد است اما اگر اوضاع لهو و لعب را در مسجد كه محل عبادت است سرپا كردي هزار مرتبه بدتر ميشود جائي كه راضي نشوند كه در مسجد صحبت دنيا شود چگونه راضي ميشوند كه اوضاع لهو و لعب در آن سرپا شود ؟ و چنين است امر در اين مقام ، عزاخانه سيدالشهداء محل عبادت ما است و طاعت ما ، چگونه سزاوار است كه اينهمه آلات و اسباب لهو و لعب فراهم كنيم ؟

و اگر بگوئي كه غرض ما اين است كه بهر زباني ذكر مولاي خود را بكنيم عرض ميكنم بنا بر اين پس جايز است كه ناقوس هم در مسجد بزنيم و معتذر شويم كه مقصود ما اين است كه بهر زبان ذكر مولاي خود را كرده باشيم و چنين چيزي صحيح نيست و احدي از عقلا و علما تجويز نميكند و ذكر را بايد آن طور كرد كه خداوند فرموده و اولياء او پسنديده‌اند و قياس برنميدارد ، نشنيدهٔ آن حديث شريف را كه مشركين به پيغمبر صلي الله عليه و آله ايراد كردند كه شما هم رو بكعبه ميكنيد و كعبه خداي شما نيست پس چرا ما را از رو كردن به بت يا آتش يا آفتاب و ماه منع ميكنيد و همچنين خدا ملائكه را فرمود كه سجده بآدم كنند پس چرا منع از سجده بر اصنام ميكنيد و از اين قبيل ايرادات و پيغمبر صلي الله عليه و آله بتفصيل جواب فرمود و فرمود كه ما بندگان خدائيم و بايد از آن راه كه خداوند از ما اراده فرموده عبادت او را بكنيم و روا نيست كه قياس كنيم ، آيا اگر كسي بشما [ص 60] اذن داد كه فردا بفلان خانه من بيائيد و شما نرفتيد ميتوانيد پس‌فردا بهمان خانه برويد يا ميتوانيد بخانه ديگر از خانه‌هاي او برويد ؟ عرض كردند نه ، فرمود پس خداوند اولي باين است كه اگر امري فرمود شما تعدي از آن نكنيد . و چنين است امر در جميع مسائل شرعيه ، ملاحظه كنيد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كه زكوة در نُه چيز است فلان و فلان عرض كردند كه ما در بلاد خود برنج داريم و ذرت و عدس و غير اينها در آنها زكوة نيست ؟ پيغمبر (ص) بر آنها غضب فرمود كه چرا تكليف بر خود زياد ميكنيد ؟ خداوند اين نه چيز را فرموده و از ماسواي آن عفو فرموده و بر خود سخت نگيريد . و البته جايز نيست كه كسي بگويد من سخاوتم بسيار است و من بر خود حتم ميكنم كه هر سال زكوتي از ساير حبوب مثل زكوة گندم و جو بيرون كنم ، اينها خطا است و حرام و جايز نيست . حالا بگوئيم كه ما اخلاصمان بسيد شهدا (ع) بسيار است و دوست ميداريم بهر زباني ذكر مصيبت او را بكنيم پس گاه غنا كنيم و گاهي تار و طنبور و موزيك بزنيم و بگوئيم غرض ما عزاداري است ، نه والله كه اينها مكرها و تسويلات شيطاني است كه ميخواهد ما را بمعصيت وادارد و باين حيله‌ها اسباب فراهم ميآورد . بايد كار را آن طور كرد كه صاحب كار راضي باشد نه هر طور كه من ميل دارم و اگر انسان فكر بكند عيوب كارها را بهتر ميفهمد ملاحظه كن پسنديده است كه تو ببرادر خود احسان كني و براي او از هر قبيل هديه ببري و البته بعد از آنهم كه هديه بردي برادر تو آنرا صرف اهل و عيال و اولاد خود ميكند ، حال آيا عقل تو تجويز ميكند كه بگوئي برادر من كه هداياي مرا صرف عيال و اولاد خود ميكند و خوشوقتي او باين است كه آنها سير و پوشا باشند پس [ص 61] بنا بگذاري محرمانه بي خبر برادر مستقيما براي زن او و دختر او و پسر او تعارفات بدهي ؟ البته صحيح نيست و بسيار قبيح است و عوض احسان خيانت بزرگي ببرادر خود كردهٔ . پس هر كار را بايد از آن راه كه خدا خواسته و شارع مقدس (ص) قرار داده جاري شود و خودرأيي و قياس نكند كه باصطلاح خر خسته و خداوند ناراضي باشد بلكه طاعتت از هزار معصيت بدتر شود و خطا كرده آنكس كه گفته است :

طاعت از دست نيايد گنهي بايد كرد در دل دوست بهر حيله رهي بايد كرد

گناهي را كه شخص از روي علم و عمد كند آمرزيده نميشود پس چگونه ميشود بآن تقرب بخداوند جست ؟ خلاصه كه مسأله واضح است و چندان حاجت بشرح و بسط نيست .

و اما آنكه فرموده‌اند روز عاشورا مجلس آراستن و طعامهاي رنگارنگ خوردن ، تا آخر . عرض ميكنم در جواب از اين مطلب همين يك فقره حديث كافي است كه عبدالله بن سنان ميگويد بحضرت صادق عليه السلام عرض كردم چه ميفرمائيد در روزه امروز كه عاشورا است ؟ فرمود روزه بدار آنرا از غير تبييت بدون اينكه از شب نيت كرده باشي و افطار بكن آنرا بدون شماتت و آنرا يك روز كامل قرار مده و لكن افطار كن بساعتي بعد از عصر ولو بيك شربت آب باشد كه در آن وقت از آن روز جنگ از آل رسول (ص) منجلي شد و آن وقعه عظيمه منكشف گرديد و در زمين از ايشان سي نفر بخاك غلطيده بودند كه مصرع ايشان بر رسول خدا عزيز بود ، بعد گريه شديدي فرمود تا آنكه محاسن مقدسش باشكهاي چشم تر شد و فرمود آيا ميداني كه چه روزي است اين روز ؟ عرض كردم اي مولاي من تو اعلمي از من ، فرمود بدرستي كه [ص 62] خداي عزوجل خلقت نور را كه فرمود در روز جمعه در تقدير خود در اول شهر رمضان خلقت فرمود و ظلمت را در روز چهارشنبه روز عاشورا خلق فرمود و براي هر يك شِرعهٔ و منهاجي قرار داد ، اي عبدالله بن سنان افضل چيزي كه در اين روز اتيان كني اين است كه عمد كني بثياب طاهره و دكمه‌هاي خود را بگشائي و دستها را بالا زني مثل هيئت اصحاب مصائب ، تا آخر حديث شريف كه دستور زيارت را ميفرمايد . عرض ميكنم پسنديده همين است كه در اين روز انسان هيئت اصحاب مصائب را داشته باشد بلكه سزاوار است كه در هر مقام كه بناي ذكر مصيبت ميشود تا درجهٔ كه باعث اشتهار نشود انسان همين حال را داشته باشد .

و بدانكه براي هر چيزي در شرع مقدس و امور متعارفه حدي است و در اخبار وارد شده كه براي هر چيزي خداوند حدي قرار داده و براي هر كه از حد تجاوز كند حدي قرار داده است . و امور ملك هر چه باشد اگر از تحت حدود خارج شود نظام ملك از هم ميپاشد ، پس در اين مورد خاص عزاي ما با عيش ابدا فرق نداشته باشد پس مثل اينكه مردم در مقام عيش آلات لهو و لعب و شربتهاي گوناگون دارند و تغنّيها ميكنند در مقام عزا هم همين كار كنند فرق چه خواهد شد و لامحاله بايد تغييري در وضع باشد ، و اين است كه بعض مجالس معمول بود كه در آخر مجلس روضه شربت بمردم ميدادند و مولاي بزرگوار والد ماجد و برادر بزرگوارم اعلي الله مقامهما شربت را نميگرفتند اعم از اينكه روز عاشورا بود يا غير آن ، و جناب عالم فاضل حاج سيد حسين يزدي كه يكي از اجله محدّثين اصحاب ما است در حاشيه مقتل خود نقل نموده‌اند : يقول المؤلف رأيت في بعض المجاميع قيل عن بعض الائمة المعصومين ان من اكل يوم [ص 63] عاشورا حلاوة او حلوا لايزال في غم الي الحول . عرض ميكنم و ظاهر اين است كه مولاي ما اين روايت را هم نديده بودند و معذلك از خوردن شربت كراهت داشتند و در عاشورا كه غالبا قهوه را هم نميگرفتند مگر طرف عصر كه افطار از روزه بعض روز فرموده بودند قهوه ميخوردند و بسياري از متعلقات شبيه را مثل صورت اسرا و شمر و زجر بن قيس را تحكّماً جلوگيري ميكردند كه ابدا روبروي ايشان نياورند . خلاصه حدود هر چيزي بايد محفوظ باشد و عيش و عزا تميز داده شود . پس در روز عاشورا صحيح همين است كه فرمودند هيئت انسان هيئت اصحاب مصائب باشد حتي اينكه ملاحظه كنيد كه در ميان اهل زهد و تقوي از هر قبيل معمول است كه نعمتي كه بايشان ميرسد كه موجب تشكر است امر خيري بايد از ايشان سر زند ولو سجده باشد يا خير ديگر و معمول بوده است كه در مقام شكر روزه ميگرفته‌اند و روزه عاشورا با اينكه از سابق معمول و مستحب بوده است و اعادي در اين روز قصد شكرگذاري را هم علاوه كردند و روزه گرفتند اما در مذهب شيعه اين روزه حرام شده و تبرك باين روز ابدا جايز نيست زيرا كه مشئوم‌ترين روزهاي عالم است و بزرگترين بلاها و نقمتها است كه وارد آمده ، چه جاي خوشنودي و شكرگذاري است و چه جاي روزه است ؟ پس اين است كه بعد از اين واقعه روزه آن روز حرام است ، پس حدود بايد محفوظ باشد و لوازم عيش مال روز عيش است و لوازم مصيبت مال ايام مصيبت و در شادي آل‌محمد عليهم السلام بايد شاد بود و همان قسم كه دوست داشته‌اند شادي كرد و در اندوه ايشان بايد اندوهناك بود و همان قسم كه دستور العمل داده‌اند بايد رفتار كرد ، خداوند همه ماها را بر صراط مستقيم بدارد .

[ص 64] مسأله هفتم - صيغ عقودي كه بعضي از علماء متأخرين در كتابهاي خود بآن طول و تفصيل نوشته‌اند در اخبار ائمه ما عليهم السلام آن تفصيلات نرسيده سواي چند صيغه مثل صيغه نكاح و طلاق و آنهم بطور اختصار ، پس اين صيغ مفصله را از كجا گفته‌اند و نوشته‌اند و مستند قول ايشان چيست و يا از تصرفات و تأليفات خودشان است ؟

جواب - عرض ميكنم چنانكه خواسته باشيم در يكي يكي عقود بحث نمائيم سخن بطول مي‌انجامد اجمالا عرض ميكنم كه خود اصحاب شاهد و مطلعند كه اينگونه نكات و دقايق در اخبار آل‌محمد عليهم السلام نيست و شيخ يوسف بحريني رحمه الله اخباري چند در بيع و صلح و نكاح و غير آنها جمع نموده است كه ابدا باين وضعهاي معروف جاري نشده و ابدا حديثي نرسيده است كه بايد باين ترتيبات باشد و خود جناب سائل واقف بر اين مطلب شده‌اند و حاجت بتفصيل ندارد ، بلكه اموري چند در ميان مردم معروف بوده است و پيغمبر (ص) تشريف آورده است و هر چه از آنها را كه صلاح دانسته بر حال خود گذارده و هر چه را كه صلاح دانسته تغيير داده است و بر ما لازم است كه سنت تقريريه او را مثل سنت قوليه و فعليه اطاعت كنيم و تغيير ندهيم و اخبار در اين باب بسيار است ، من‌جمله حديثي است كه عمر خيال كرد كه حلي كعبه را بردارد و بمصارف قشوني يا غير آن برساند حضرت امير عليه السلام فرمود كه خداوند قرآن را نازل فرمود بر رسول خدا (ص) و اموال چهار قسم بودند ، اموال مسلمين پس قسمت فرمود آنها را بين ورثه و فيء پس قسمت فرمود آنرا بر مستحقين آن ، و خمس بود پس گذارد آنرا جائي كه گذارد ، و صدقات بود پس قرار [ص 65] داد آنرا جائي كه قرار داد ، و حلي كعبه آنروز بود پس ترك فرمود خدا آنرا بر حال خود و ترك نفرمود از روي نسيان و نترسيد بر او از حيث مكان پس مقرر دار آنرا جائي كه خدا و رسول او مقرر داشته‌اند ، پس عمر گفت كه اگر نبودي ما مفتضح ميشديم . عرض ميكنم و در مواقع بسيار ائمه ما (ص) بسنت تقريريه رسول خدا (ص) احكام شرعيه را بيان فرموده‌اند كه حاجت بتفصيل نيست و بعض آن اخبار در كتاب المبين جمع است .

و بعد از آنكه ملاحظه ميكنيم كه ابدا امري باين كيفيات خاصه نشده و بهمان وضعي كه مردم جاري بودند در صيغ عقود كه بهر لفظي كه اداي مطلب را بنمايد و رفع اشتباه بشود اكتفا ميكردند كه بهمان طور هنوز جاريند و اصحاب ما آنرا مسمي بمعاطاة نموده‌اند و حال اينكه اگر متعلق بعين است و حدود بيع را از تعيين ثمن و مثمّن دارد بيع است و اگر متعلق بمنافع است اجاره است و هكذا حدود شرعيه هر يك از معاملات كه در همين الفاظ متعارفه جمع شد همان است و شارع مقدس (ص) بهمين طور تقرير فرموده و همان را پسنديده ، و شاهد اين مطلب صراحةً فرمايش حضرت امير عليه السلام است كه در حديث طويلي بيان فرمود كه اما آنچه در قرآن تأويل آن در تنزيل آن است پس هر آيه محكمهٔ كه نازل شده است در تحريم چيزي از امور متعارفه كه بوده است در ايام عرب و تأويل آن در تنزيل آن است پس محتاج نيست در آن بتفسيري بيشتر از تأويل آن و اين مثل قول خداي تعالي است در تحريمْ حرّمت عليكم امّهاتكم الآية ، و قوله تعالي انما حرّم عليكم الميتة الآية ، و قوله يا ايّها الذين آمنوا اتّقوا الله و ذروا ما بقي من الربوا الي قوله حرّم الربوا و قوله تعالي اتل ما حرم ربكم عليكم الآية ، و مثل اين در [ص 66] قرآن بسيار است از آنچه خداي سبحانه حرام فرموده كه محتاج نيست مستمع آن بسوي مسألت از آن ، و قول خداي عزوجل در تحليل احلّ لكم صيد البحر الي قوله للسيارة و قوله اذا حللتم فاصطادوا و قوله تعالي و يسألونك ماذا احلّ لكم قل احلّ لكم الطيبات و ما علّمتم الي قوله علّمكم الله و قوله تعالي و احلّت لكم بهيمة الانعام الي قوله و انتم حرم و قوله احلّ لكم ليلة الصيام الرفث الي نسائكم و قوله تعالي لاتحرّموا طيّبات ما احلّ الله لكم و مثله كثير . و خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كردند كه روايت شده است از شما كه خمر و ميسر و انصاب و ازلام رجالي هستند فرمود نيست خداوند كه مخاطبه كند با خلق بآنچه تعقل نميكنند . و حضرت امام رضا عليه السلام در موقعي استدلال فرمود و فرمود كه دليل بر اين امر قول مردم است كه جايز و سايغ در نزد ايشان است و همان است كه مخاطبه فرموده خداي عزوجل بآن خلق را پس تكلم فرموده بآنچه تعقل ميكنند تا اينكه حجت باشد بر ايشان در تضييع آنچه ضايع گذاردند . خلاصه كه از اين قبيل اخبار متعدد است و غرض آن است كه بفرمايش حضرت امير (ع) خداوند بيع را حلال فرموده و ربوا را حرام كرده و نكاح را حلال كرده و سفاح را حرام فرموده و تزويج محارم را حرام فرموده و غير محارم را حلال فرموده بتفاصيلي كه از شرع رسيده پس وقتي كه ميفرمايد احلّ الله البيع و حرّم الربوا ديگر براي كيفيت عقد بيع نه در كلام خود و نه كلام شارع مقدس (ص) شرح و بسطي نميدهد البته مقصود همان بيع و ربائي خواهد بود كه متعارف بوده و چيز تازهٔ نيست و خداوند انسان را مخاطبه بآنچه تعقل نميكند نفرموده و هر چه را كه تغييري داده است مثل نماز [ص 67] مثلا يا روزه يا غير آنها كيفيت آنها را البته بيان فرموده و امر را مجمل و مهمل نگذارده است و لكن اصحاب بعضي احتياطها كرده‌اند و دقتها نموده‌اند و بعضي تشديدها كرده‌اند بر خلاف فرمايش پيغمبر (ص) كه فرمود لاتشدّدوا علي انفسكم فيشدّد الله عليكم و اولي آن است كه واگذارند مردم را در آن موقع كه شارع مقدس صلي الله عليه و آله واگذارده و تشديد نكنند و چه بسيار عيوب بر اين تشديدات متفرع است كه خدا ميداند مثلا بيع بوضع متعارف لازم بوده است بحكم شارع و چه بسيار بيوع كه بهمين تشديدات بهم ميخورد كه حق شرعي ندارند و همچنين نكاح بهمان وضع ظاهر از اخبار لزوم آن معلوم است اي چه بسيار عيوب از اين تشديدات حاصل ميشود كه خدا ميداند و حاجت بشرح و بسط نيست و غرض آن است كه نظر اصحاب باين بوده كه خواسته‌اند عقود بقسمي جاري شود كه محل شبهه نباشد كه واقع شده و نزاع واقع نشود ولي هزار نزاع از اين تشديدات سرپا شده است كه خدا ميداند و السلام .

مسأله هشتم - بعضي از علما در عروسي دف بي صنج را براي زنها تجويز كرده‌اند بر فرض جواز آيا اين فعل لغو نيست ؟ و در باب زفاف از معصوم نقل ميكنند كه فرموده‌اند اعلنوا هذا الامر بالدفوف اين خبر هم ظاهرا موافق قواعد شرعيه نيست .

جواب - محقق رحمه الله در شرايع فرموده است از مستحبات نكاح اعلان است و در جواهر الكلام در شرح آن مينويسد : هو ابلغ من الاشهاد للامر به في النبوي فعنه (ص) اعلنوا هذا النكاح ، بل في المسالك الاستدلال عليه بالخصوص بما روي ان النبي (ص) كان يكره نكاح السر حتي يضرب بدف و يقال اتيناكم اعناكم [ص 68] فحيونا نحييكم . و شيخ يوسف رحمه الله در حدايق مينويسد : و اما ما ذكروه من الاعلان زيادة علي الاشهاد و هو اظهار العقد بمجمع من الناس فعلل بانه انفي للتهمة و ابعد من الخصومة و استدل عليه في المسالك و مثله سبطه في شرح النافع بما روي عن النبي (ص) انه كان يكره نكاح السر حتي يضرب بدف و يقال اتيناكم اتيناكم فحيونا نحييكم نحييكم ، و الظاهر ان الخبر المذكور عامي لعدم وجوده في اخبارنا فيما اعلم .

عرض ميكنم اخباري در اين باب روايت شده است چنانكه در مستدرك وسائل نقل ميكند از دعائم الاسلام روينا عن جعفر بن محمد عليهما السلام انه سئل عن اللهو في غير النكاح فانكره و تلا قول الله عز و جل و ماخلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا الي قوله تصفون . عرض ميكنم شايد از اين حديث استنباط شود كه لهو در نكاح عيب ندارد ولي چنين نيست و آيات مذكوره بطور اطلاق نهي از لهو ميكند نهايت تصريح بنهي در نكاح نفرموده است بجهاتي كه بعد ظاهر ميشود ان شاء الله ، و شايد كه مقصود امام (ع) از لهوي كه در نكاح بطور اجمال گذارده و صراحةً منع نفرموده است لهو حلال باشد كه رسول خدا (ص) فرمود كل لهو المؤمن باطل الا في ثلث في تأديبه الفرس و رميه عن قوسه و ملاعبته امرأته فانهن حق . پس لهو در نكاح كه حق است همين است كه با زن خود ملاعبه كند لاغير و البته مراد همين است و آيات مذكوره از جميع لهوهاي باطله نهي ميكند . و از غوالي اللئالي روايت كرده است عن رسول الله صلي الله عليه و آله انه نهي عن الضرب بالدفّ و الرقص و عن اللعب كله و عن حضوره و عن استماع اليه و لم‌يجز ضرب الدفّ الا في الاِملاك و الدخول بشرط ان [ص 69] يكون في البكر و لايدخل الرجال عليهن . عرض ميكنم ظاهر اين حديث اين است كه در اِملاك كه بمعني عروسي است رخصت ضرب دف داده‌اند ولي اصل كتاب غوالي اللئالي اعتبار تامي در نزد اجله علما ندارد و وضع روايت بر سبيل حكايت است و احتمال قوي ميدهم كه محكيّ از اخبار عامه باشد . و نيز از دعائم الاسلام نقل نموده است عن النبي صلي الله عليه و آله انه مرّ ببني زريق فسمع عزفا فقال ما هذا قالوا يا رسول الله نكح فلان فقال كمل دينه هذا النكاح لا السفاح و لا نكاح في السرّ حتي يري دخان او يسمع حس دفّ . عرض ميكنم اين حديث هم از دعائم است و آن هم در نزد اصحاب اعتبار تامي ندارد .

و ظاهر اين است كه همه اين اخبار كه دلالت بر جواز ميكند از عامه است زيرا كه ابومحمد حسين بن مسعود فرّاء بغوي كه از علماء عامه است در مصابيح اخباري چند دال بر اين نقل ميكند از جمله ميگويد من الصحاح عن الربيع بنت معوذ بن عفراء قالت جاء النبي صلي الله عليه و سلم فدخل حين بني عليّ فجلس علي فراشي فجعلت جويريات لنا يضربن بالدف و يندبن من قتل من آبائهن يوم بدر اذ قالت احداهن و فينا نبي يعلم ما في غد فقال دعي هذه و قولي ما كنت تقولين و قالت عايشة رضي الله عنها زفّت امرأة الي رجل من الانصار فقال نبي الله صلي الله عليه و سلم ماكان معكم لهو فان الانصار يعجبهم اللهو . و باز روايت كرده است عن عايشة رضي الله عنها قالت قال رسول الله صلي الله عليه و سلم اعلنوا هذا النكاح و اجعلوه في المساجد و اضربوا عليه بالدفوف ، غريب . و عن محمد بن حاطب الجمحي عن النبي صلي الله عليه و سلم انه قال فصل ما بين الحلال و الحرام الصوت و الدف في النكاح [ص 70] و عن عايشة رضي الله عنها كانت عندي جارية من الانصار زوّجتها فقال النبي صلي الله عليه و آله و سلم يا عايشه الاتغنّين فان هذا الحيّ من الانصار يحبّون الغناء و عن عايشة رضي الله عنها ان جارية من الانصار زوّجت فقال عليه السلام الاارسلتم معهم من يقول اتيناكم اتيناكم فحيانا و حياكم . عرض ميكنم شاهد صدق احتمالي كه شيخ يوسف عليه الرحمه داده بود از اين روايت ظاهر ميشود كه آنچه اصحاب روايت كرده‌اند از روايات عامه است ، و بسيار عجب است از عامه كه قناعت بمحض لهو و لعب نكرده‌اند تا جائي بر پيغمبر خاتم صلي الله عليه و آله هم تهمت بسته‌اند و ببين وضوح اين امر بكجا رسيده كه خود صاحب مصابيح حديث عايشه را كه روايت كرد « اعلنوا هذا النكاح و اجعلوه في المساجد ، تا آخر » آنرا غريب شمرده كه اشاره بتضعيف روايت ميكند چنانكه در اول كتاب بعد از ذكر صحاح و حسان ميگويد « و ما كان فيهما من ضعيف او غريب اشرت اليه و اعرضت عن ذكر ما كان منكرا او موضوعا » و از عبارت اخير او ظاهر ميشود كه با وجود غرابت جزو منكرات و موضوعات نشمرده است و حقيقةً خوش وضعي است كه عروسي را در مسجد كه بايد تأسيس بر تقوي شود و براي عبادت وضع شده نكاح را در مسجد قرار دهيم و دف هم بزنيم . خلاصه كه اخباري كه اصحاب ما روايت كرده‌اند اولا كه كتبي كه از آنها روايت شده نزد اجله اصحاب اعتبار تامي ندارد و علاوه كه اين اخبار كه از عامه نقل كرديم شاهد اين است كه آنچه از پيغمبر صلي الله عليه و آله نقل شده است كه عينا از اخبار عامه باشد و آنچه هم كه از دعائم از حضرت جعفر بن محمد عليهما السلام نقل نموده اولا كه صراحتي در مراد ندارد و ثانيا خود آنهم ظاهر است كه از روات عامه گرفته [ص 71] و اسم حضرت را صراحةً ذكر نمودن از عمل عامه است چنانكه از رواياتي كه در هر موقع از روات عامه داريم ظاهر است ، خلاصه كه معلوم است كه اين اخبار مأخوذ از عامه است .

و اگر چه خارج از محل سؤال است ولي بمناسبت عرض ميكنم كه همين اخبار قرينه است بر اينكه اخباري هم كه در غناء در عروسي داريم آنها هم از باب تقيه باشد چنانكه در وسائل نقل ميكند از محمد بن يعقوب بسندش از ابي‌بصير قال سألت اباعبدالله عليه السلام عن كسب المغنيات فقال التي يدخل عليها الرجال حرام و التي تدعي الي الاعراس ليس به بأس و هو قول الله عز و جل و من الناس من يشتري لهو الحديث ليضلّ عن سبيل الله . عرض ميكنم و باز همين حديث را باسناد ديگر از ابي‌بصير نقل ميكند باختلاف يسيري . ولي از آن طرف اخبار مطلقه هم داريم كه دالّ بر حرمت است چنانكه از آن حضرت روايت ميكند كه فرمود المغنّية ملعونة ملعون من اكل كسبها . و اخباري چند وارد شده است كه منع از فروش آن فرموده‌اند . پس حديث ابوبصير محمول بر تقيه ميشود چنانكه در اخبار عامه ملاحظه كردي كه نسبت به پيغمبر (ص) داده‌اند . و يا آنكه غناء در اين مقام بمعني مطلق صوت است نه صوت مطرب مثل اينكه روايت شده است از علي بن جعفر عن اخيه قال سألته عن الغني هل يصلح في الفطر و الاضحي و الفرح قال لا بأس به ما لم‌يعص به . عرض ميكنم پس مراد صوت مطرب و صوت اهل فجور نيست و تصريح باين ميكند آنچه سؤال كرد مردي از علي بن الحسين عليهما السلام عن شراء جارية لها صوت فقال ما عليك لو اشتريتها فذكّرتك الجنة يعني بقرائة القرآن و الزهد و الفضائل التي ليست بغناء فاما الغناء فمحظور . خلاصه كه مراد از غناء در [ص 72] عرايس هم غناء محظور نيست بلكه غنائي است كه معصيت نداشته باشد چنانكه در حديث سابق تصريح بآن فرموده‌اند و آنچه هم كه ابوبصير نقل ميكند بحسب ظاهر كه محمول بر تقيه است و بحسب واقع مراد غنائي است كه معصيت نداشته باشد و مردان هم بر آنها داخل نشوند ، و ظاهر كلام شيخ يوسف رحمه الله در حدايق اين است كه بمحض همين كه اشعار باطله نخواند و اباطيل نگويد و استعمال ملاهي ديگر نكند ولو اينكه غناء مخصوص باشد در اعراس جايز است و مستثني است از حكم حرمت غناء ولي اقرب و اصح و اوفق با كتاب خدا و سنت سنيه نبويه صلوات الله علي شارعها همان است كه عرض كرديم و در حديث فرمودند كه در اعياد و فرح كه شامل عروسي است غناء ممنوع نيست در صورتي كه معصيتي بآن نشود . چون غناء چنانكه دانستي بمعني صوت حسن است اعم از مطرب و غير مطرب پس مطرب آن حرام است و معصيت و غير مطرب جايز است . و باز در صحيح بخاري نقل ميكند بسندش از عايشه كه ابوبكر داخل شد بر من و دو جاريه از جواري انصار غنا ميكردند بآنچه انصار يوم بعاث مقاوله كرده بودند و آن دو مغنيه نبودند ابوبكر گفت آيا مزامير شيطان در بيت رسول خدا (صلعم) و آن روز عيد بود رسول خدا فرمود اي ابوبكر براي هر قومي عيدي است و اين عيد ما است . عرض ميكنم ملاحظه كن تا چه درجه جري بر دروغ بستن بودند كه بر رسول خدا صلي الله عليه و آله دروغ بسته‌اند كه در خانه خود اين قسم عيد گرفته نعوذ بالله . و در حدايق روايت نموده است از طرق شيعه از عبدالاعلي قال سألت اباعبدالله عليه السلام عن الغناء و قلت انهم يزعمون ان رسول الله (ص) رخص في ان يقال جيئونا جئناكم حيونا نحييكم [ص 73] فقال كذبوا ان الله تعالي يقول ماخلقنا السموات و الارض لاعبين لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان كنا فاعلين بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق و لكم الويل مما تصفون ثم قال ويل لفلان مما يصف رجل لم‌يحضر المجلس و عن محمد بن عباد و كان مشتهرا بالسماع و يشرب النبيذ قال سألت الرضا (ع) عن السماع فقال لأهل الحجاز فيه رأي و هو في حيز الباطل و اللهو أماسمعت الله يقول و اذا مرّوا باللغو مرّوا كراما . عرض ميكنم اين دو حديث صريح است در اينكه همه از مجعولات عامه است و آنچه در اخبار ما هست كه در عروسي تجويز شده نيز از باب تقيه است چنانكه حديث عبدالاعلي صريح در اين است كه اين عبارت كه در عروسي ميگويند و ميگويند رسول خدا (ص) رخصت داده‌اند كذب صرف است پس الحمد لله محل شبهه نيست .

خلاصه كلام در استعمال دف در اعراس بود و از آنچه عرض شد دانستي كه اخبار وارده در اين مقام محمول بر تقيه است و آيات كتاب بطور اطلاق منع از آن ميكند و اخبار ائمه صلوات الله عليهم نيز بطور عموم و اطلاق منع ميكند و كأنه صريح در منع است فرمايش حضرت امام رضا عليه السلام در فقه رضوي اعلم يرحمك الله ان كل ما يتعلّمه العباد من انواع الصنايع مثل الكتاب و الحساب و التجارة و النجوم و الطب و ساير الصناعات ، تا اينكه فرمود فحلال كله تعليمه و العمل به و اخذ اجرة عليه و ان قد تصرف بها في وجوه المعاصي ايضا مثل استعمال ما جعل للحلال ثم تصرفه الي ابواب الحرام و مثل معاونة الظالم و غير ذلك من اسباب المعاصي مثل الاناء و الاقداح و ما اشبه ذلك و لعلة ما فيه من المنافع جائز تعليمه و عمله و حرّم علي من يصرفه الي غير وجوه [ص 74] الحق و الصلاح الذي امر الله بها دون غيرها اللهم الا ان يكون صناعة محرّمة او منهيّا عنها مثل الغناء و صنعة الآلة و مثل بناء البيعة و الكنايس و بيت النار و تصاوير ذوي الارواح علي مثال الحيوان و الروحاني و مثل صنعة الدفّ و العود و اشباهه و عمل الخمر و المسكر و الآلات التي لاتصلح في شيء من المحللات فحرام عمله و تعليمه و لايجوز ذلك و بالله التوفيق . عرض ميكنم تدبر كن در اين حديث شريف كه حاصل آن اين است كه عمل در صورتي كه در وجوه حلال و حرام هر دو بكار ميرود حكم بحرمت نوع آن نميشود مثل كتابت و حساب فرض كن در حلال بكار ميرود و در معاونت ظالم هم بكار ميرود پس حكم بحرمت نوع آن نميشود حتي معاونت ظالم يك مرتبه معاونت ميكني بجهت حرام پس حرام است يك دفعه معاونت ميكني بجهت دفع ظلم و اذيت از مؤمنين پس براي اين غرض جايز ميشود و اما بعضي چيزها كه عينا از محرمات است مثل غناء و صنعت آلات لهو مثل دف و عود و اشباه آنها و ساير محرماتي كه شمرده‌اند چون صالح در هيچيك از محللات نيست پس آنها حرام مطلقند . حالا ملاحظه كن در همچه موردي كه امام عليم محيط بيان ميفرمايد اموري را كه در وجوه حلال و حرام هر دو مستعمل است و اموري را كه فقط منحصر بحرام است آيا ميتوان گفت كه فراموش فرموده غناء و استعمال ملاهي را در عروسي كه استثنا نفرموده و مطلق اين اعمال را حرام شمرده است ؟ نه والله كه فراموش نفرموده و حديث صريح است در اينكه مطلقا در اين اعمال حليت نيست خواه در عروسي باشد يا غير آن و بر فرض اينكه بگوئيم اعلان در نكاح را دوست داشته‌اند يعني اعلان باجتماع و وليمه دادن و اصواتي كه مشتمل بر ذكر خدا است چنانكه در چند [ص 75] حديث وارد شده كه در عروسي فاطمه زهرا سلام الله عليها جبرئيل و ميكائيل و جماعتي از ملائكه نازل شدند و تكبير ميگفتند و پيغمبر (ص) شنيد و تكبير فرمود پس مسلمين تكبير گفتند و از آن روز تكبير گفتن در عروسي سنت شد پس پيغمبر (ص) اين طور اعلان را فرموده است نه اعلان بمحرمات را و در مستدرك از ابن‌شهرآشوب روايت نموده است از كتاب مولد فاطمه عليها السلام في خبر امر النبي (ص) بنات عبدالمطلب و نساء المهاجرين و الانصار ان يمضين في صحبة فاطمه (ع) و ان يفرحن و يرجزن و يكبّرن و يحمدن و لايقولن ما لايرضي الله . پس ملاحظه كن كه باين طور خواسته‌اند كه اعلان شود نه بقسمي كه خدا راضي نيست ، خداوند همه ماها را توفيق بر طاعت دهد و از هواهاي نفساني محفوظ دارد . و نيز از راوندي از پيغمبر (ص) روايت نموده است انه قال نهينا عن صوتين احمقين فاجرين صوت عند المصيبة مع خمش الوجوه و شق الجيوب و صوت عند النعمة باللهو و اللعب بالمزامير و انهما مزامير الشيطان . عرض ميكنم ملاحظه كن پيغمبر (ص) اين طور ميفرمايد و مردم در وقت فرح و نعمت كه بايد شكر خداوند و عبادت او را بجا آورند استعمال ملاهي ميكنند و حال آنكه در فصل الخطاب روايت فرموده است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود : من انعم الله عليه بنعمة فجاء عند تلك النعمة بمزمار فقد كفرها . پس كفران نعمت ميكنند و مستحق عذاب شديد از خداوند ميشوند . پس در وقت عروسي اگر مسروري و اين را نعمت خود ميشمري شكر خدا را بكن و كفران منما كه عذاب خداوند شديد است و السلام .

مسأله نهم - در اين زمان بعضي كه ظاهرا اسم اسلام بر سر خود نهاده‌اند ولي از جميع حيوث و جهات بملل خارجه شبيه ميباشند [ص 76] آيا اين جماعت واقعا از مسلمين محسوب و معدود ميشوند و خلطه با اين جوره اشخاص جايز است يا نه ؟

جواب - عرض ميكنم در اينكه از براي صورتها آثار است و ارواح مناسب آنها بآنها تعلق ميگيرد و تقديرات خداوند در صورتها كه بمنزله آئينه‌ها است رنگ ميگيرد سخني نيست و خداوند ميفرمايد و انزلنا من السماء ماءا فسالت اودية بقدرها و شاعر عرب ميگويد :

كقطر الماء في الاصداف درّ و في فمّ الافاعي صار سمّا

و البته صورتهاي طيبه مقتضي ارواح طيبه و نعمتهاي خدا است كه در دنيا و آخرت بانسان عطا ميفرمايد و صورتهاي خبيثه مقتضي ارواح خبيثه و عذابهاي خدا است كه در دنيا و آخرت معذب ميشود و سيجزيهم وصفهم و ماتجزون الا ما كنتم تعملون و الخبيثات للخبيثين و الطيبات للطيبين و شبهه در اين مطلب نيست و اين است كه در اخبار بسيار بطور عموم و خصوص نهي از تشبّه بدشمنان فرموده‌اند و امر بتشبه و تأسي باولياء خدا نموده‌اند و من تشبّه بقوم فهو منهم حتي مرداني كه متشبه بزنان ميشوند در اخبار ميفرمايند كه تأنيث در آنها حاصل ميشود چنانكه بعد ذكر اين اخبار خواهد شد و در فصل الخطاب از حضرت صادق عليه السلام روايت فرموده است اوحي الله عز و جل الي نبي من انبيائه قل للمؤمنين لاتلبسوا لباس اعدائي و لاتطعموا مطاعم اعدائي و لاتسلكوا مسالك اعدائي فتكونوا اعدائي كما هم اعدائي و از آن حضرت نيز از آباء كرامش عليهم السلام ان اميرالمؤمنين عليه السلام كان لاينخل له الدقيق و كان عليه السلام يقول لاتزال هذه الامة بخير ما لم‌يلبسوا ملابس العجم و يطعموا اطعمة العجم فاذا فعلوا ذلك ضربهم الله بالذل [ص 77] و قال اميرالمؤمنين عليه السلام لاتلبس السواد فانه لباس فرعون و عن حذيفة بن منصور قال كنت عند ابي‌عبدالله عليه السلام بالحيرة فاتاه رسول ابي‌العباس الخليفة يدعوه فدعا بممطر احد وجهيه اسود و الآخر ابيض فلبسه ثم قال اما اني البسه و انا اعلم انه لباس اهل النار و بعث رسول الله (ص) الي علي عليه السلام فعممه ، و ساق الراوي الحديث الي ان قال و رسول الله معتمد علي قوس له عربية و بصر برجل في آخر القوم و بيده قوس فارسية فقال ملعون حاملها عليكم بالقسي العربية و رماح القنا فانها بها ايّد الله دينكم و يمكّن لكم في البلاد و سئل الصادق عليه السلام عن الوقوف علي المساجد فقال لايجوز فان المجوس وقفوا علي بيوت النيران و سئل عن بيت غلة ايوقفه علي المسجد فقال ان المجوس وقفوا علي بيت النار و قال علي عليه السلام لايجمع المسلم يديه في صلوته و هو قائم بين يدي الله عز و جل يتشبه باهل الكفر يعني المجوس و قال ابوجعفر عليه السلام في حديث و لاتكفّر فانما يفعل ذلك المجوس و سمع ابوعبدالله عليه السلام ينهي عن النرجس فقيل جعلت فداك لم ذاك قال لانه ريحان الاعاجم و عن بريد بن خليفة قال رآني ابوعبدالله عليه السلام اطوف حول الكعبة و عليّ بُرطُلة فقال لي بعد ذلك قد رأيتك تطوف حول الكعبة و عليك برطلة لاتلبسها حول الكعبة فانها من زيّ اليهود .

خلاصه كه اخبار باين مضامين بسيار است كه از هر عملي در هر موقع كه مخصوصا از زيّ دشمنان بوده نهي فرموده‌اند و واضح است كه بيشتر اينها ممنوع شده است بجهت تشبه بدشمنان و بسا بسياري از اينها اگر از زي دشمنان نشده بود ممنوع نبود و همين كه زي دشمن شد ممنوع ميشود اگر چه ميتوان گفت كه اگر في الواقع عيبي [ص 78] در آنها نبود دشمن اختيار آنرا نميكرد و زي او نميشد و اين است كه ملاحظه ميكني در اخبار كه منع از بعض همين اعمال فرموده‌اند و عللي سواي تشبه بدشمنان براي آنها شمرده‌اند ، و علي ايّ حال تشبه بهر قومي لازمه‌اش اين است كه انسان از آن قوم شمرده شود ولو آنكه عيبي در اصل عمل بالذات نباشد و حضرت امام رضا عليه السلام در فقه رضوي ميفرمايد اعلم ان كل صنف من صنوف الاشربة التي لايغيّر العقل شرب الكثير منها لا بأس به سوي الفقّاع فانه منصوص عليه لغير هذه العلة و كل شراب يتغيّر العقل منه كثيره و قليله منه حرام . عرض ميكنم ملاحظه كن كه تصريح ميفرمايد كه فُقّاع حرام است بجهت غير علت سكر و علت آنرا ذكر نفرموده و شايد از باب تقيه باشد اما در حديث ديگر فرمود اول من اتّخذ له الفقاع في الاسلام بالشام يزيد بن معاوية لعنهما الله فاحضر و هو علي المائدة و قد نصبها علي رأس الحسين عليه السلام فجعل يشربه و يسقي ، الي ان قال فمن كان من شيعتنا فليتورّع عن شرب الفقاع فانه شراب اعدائنا فان لم‌يفعل فليس منا و لقد حدّثني ابي عن آبائه عن علي بن ابيطالب عليه السلام قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله لاتلبسوا لباس اعدائي و لاتطعموا مطاعم اعدائي و لاتسلكوا مسالك اعدائي فتكونوا اعدائي كما هم اعدائي . عرض ميكنم پس ملاحظه كن با اينكه مسكر شمرده نشده است معذلك چون شراب اعداء است مذموم شده . حتي آنكه امري كه بالذات جزو معاصي است همين كه دشمن مرتكب آن شد گناه آن عظيمتر ميشود چنانكه در مستدرك روايت ميكند از پيغمبر (ص) كه فرمود و اياكم و هاتين الكعبتين المرسومتين فانهما من ميسر العجم . پس ملاحظه كن كه همه ميسر حرام است و مخصوصا كعبتين مرسومتين را كه شايد [ص 79] از آلات نرد باشد نهي فرمود محض اينكه ميسر عجم بوده است .

خلاصه سخن اينكه تشبه باعادي لازمه‌اش اين است كه شخص از اعادي شمرده شود و تشبه باولياء خدا لازمه‌اش اين است كه انسان از ايشان شمرده شود و نظرم ميآيد از حديث كه يكي از قوم لوط لباس او شبيه لوط بود و بهمين جهت هلاك نشد و يكي از اصحاب حضرت موسي عليه السلام پدرش در ميانه قوم فرعون بود و رفت كه او را بياورد كه در همين وقت حكم غرق رسيد و هر دو غرق شدند ، و همه از اين باب است كه هر صورتي اقتضاي روحي ميكند و جاذب تقديري است از خداوند كه مناسب حال اوست و خداوند ظلم نميكند به بنده خود و لكن مردم خودشان بخود ظلم ميكنند پس دوست آل‌محمد عليهم السلام صورت دشمن ايشان را بخود نميگيرد و فرمودند كذب من زعم انه يحبنا و هو متمسك بفرع غيرنا .

ولي معذلك نكتهٔ در اين مقام هست كه ناچار بايد ملاحظه آنرا كرد و بمحض تشبه بدشمنان نميتوان همه دوستان را از زمره دوستان خارج كرد زيرا كه دنيا دار اعراض است و طينتهاي دوستان و دشمنان مخلوط بهم شده است و شباهت بيك‌ديگر پيدا كرده‌اند و دوستان باين واسطه مستحق بلاهائي كه از حق دشمنان است در دنيا ميشوند و دشمنان بهمين جهت مستحق نعمتهائي كه از حق دوستان است در دنيا ميشوند و بصرف تشبه نميتوان شخص دوست را ملحق بدشمن كرد و احكام دشمن بر او جاري كرد تا آنكه نعوذ بالله واقعا آثار دشمني قلبي از او بروز كند و الا بمحض اينكه فلانكس لباسش لباس دشمن است يا غذايش غذاي او است نميتوان حكم دشمني بر او كرد و اخبار بسيار شاهد اين مطلب است و در فصل الخطاب و كتاب المبين و غير آن دو از كتب اخبار مأثور [ص 80] است ، يك حديث اجمالا عرض ميكنم در فصل الخطاب روايت ميفرمايد قيل لأبي‌عبدالله عليه السلام في حديث انا اخالط الناس في التجارات و غير ذلك فأري الرجل حسن السمت حسن الخلق و الامانة ثم افتّشه عن عداوتكم و اخالط الرجل و اري فيه سوء الخلق و قلة امانة و زعارة ثم افتّشه فافتّشه عن ولايتكم فكيف يكون ذلك ؟ فقال أماعلمت يا بن كيسان ان الله تبارك و تعالي اخذ طينة من الجنة و طينة من النار فخلطهما جميعا ثم نزع هذه من هذه فما رأيت من اولئك من الامانة و حسن السمت و حسن الخلق فمما مسّهم من طينة الجنة و هم يعودون الي ما خلقوا منه و ما رأيت من هؤلاء من قلة الامانة و سوء الخلق و الزعارة فمما مسّهم من طينة النار و هم يعودون الي ما خلقوا منه . عرض ميكنم و تفصيل اين مطلب بسيار است و اگر خواسته باشي رجوع كن بفصل الخطاب و كتاب المبين و حديث ابي‌اسحق ليثي را ملاحظه كن كه حضرت باقر (ع) بتفصيل بيان ميفرمايد ، پس اَعراض در دنيا بسيار است و عَرَض حكم جوهر را رفع نميكند و از اين باب است كه اسمي كه لايق دشمنان است بر دوستان نميتوان گذارد ولو اينكه در عمل متشبه بآنها باشند چنانكه بحضرت ابي‌الحسن موسي عليه السلام عرض كردند الرجل من مواليكم عاصٍ يشرب الخمر و يرتكب الموبق من الذنب نتبرّأ منه ؟ فقال تبرّأوا من فعله و لاتتبرّأوا من خيره و ابغضوا عمله ، فقيل فهل يسع لنا ان نقول فاسق فاجر ؟ فقال لا ، الفاسق الفاجر الكافر الجاحد لنا و لاوليائنا ابي الله ان يكون وليّنا فاسقا فاجرا و ان عمل ما عمل و لكنّكم قولوا فاسق العمل فاجر العمل مؤمن النفس خبيث الفعل طيّب الروح و البدن . عرض ميكنم پس كسي كه مسلم است و دوست آل‌محمد عليهم السلام ولو آنكه [ص 81] بالعرض متشبه باعداء ايشان شده باشد تا وقتي كه اظهار اسلام و ولايت آل‌محمد عليهم السلام را ميكند نميتوان او را از زمره دوستان خارج كرد زيرا كه ممكن است كه در ظاهر شبيه بدشمن شده باشد اما در باطن شبيه نيست ، آيا ملاحظه نكردي كه در اخبار منع فرمودند از لباس سياه و فرمودند لباس اهل نار است و لباس بني‌عباس است معذلك داود رقّي روايت ميكند كه كانت الشيعة تسأل اباعبدالله عليه السلام عن لبس السواد قال فوجدناه قاعدا عليه جبة سوداء و قلنسوة سوداء و خفّ اسود مبطّن بسواد ثم فتق ناحية منه و قال اما ان قطنه اسود و اخرج منه قطنا اسود ثم قال بيّض قلبك و البس ما شئت . عرض ميكنم پس در صورتي كه ملاحظه ميكني كه فلان مرد مسلم و دوست اهل بيت سلام الله عليهم لباس سياه پوشيده بمحض ديدن لباس سياه نميتوان گفت كه از دشمنان است بلكه بايد ملاحظه كرد كه آثار سفيدي قلب او از او ظاهر است يا نه در صورتي كه آثار ولايت اهل بيت (ص) از او ظاهر است نميتوان او را از زمره دوستان خارج كرد و بر اين قياس كن ساير امور را و جري بر تكفير و لعن مسلمين و مؤمنين مشو كه حضرت باقر عليه السلام ميفرمايد ماشهد رجل علي رجل بكفر قطّ الا باء به احدهما ان كان شهد علي كافر صدق و ان كان مؤمنا رجع الكفر عليه فاياكم و الطعن علي المؤمنين . پس باين آسانيها تكفير مؤمن را نميتوان كرد .