و چند معالجه براي آن مولاي من اعلي الله مقامه نوشته‌اند بعضي از آنها را تذكره ميكنم ولي طبيب حاذقي هم شرط آن هست كه با رعايت مناسبات و ترتيب حكمت معالجه شود نه اينكه هر جاهل نادان بمحض خواندن عبارات خودش مشغول معالجه شود ، من‌جمله آنكه ميفرمايند بگير عصاره بزر البنج را و عصاره بزر البنج فراوان است و از فرنگستان ميآورند پس بقدر حاجت از آن ميگيرد و آنرا حب ميكند بقدر گندمي و مقدار ترياك را كه ميخورد معين ميكند و روزي يك گندم از ترياك كم ميكند و يك گندم از عصاره بزر البنج ميخورد و بهمين قسم گندم گندم از ترياك كم ميكند روز بروز و گندم گندم بر عصاره ميافزايد و ميخورد تا ترياك تمام شود پس گندم گندم از عصاره كم ميكند تا آنهم تمام شود . و مخفي نباشد كه چون در آن ايام معمول خوردن ترياك بوده كه باين مقدار فرموده‌اند اما امروزه كه غالبا ميكشند و البته يك نخود خوردن ترياك مقابلي با چند نخود كشيدن ميكند اين است كه گمان ميكنم يك گندم عصاره را اقلا شش حب بكنند و هر يك گندم كه از كشيدن ترياك كم ميكند يك حب كه سدس گندم است از عصاره بخورد بجاي آن كافي باشد ، و بعض اطباء تجويز گندم عصاره را در مقابل [ص 29] يك گندم ترياك كه از كشيدن كم كنند نموده‌اند ولي چون كِشندگان ترياك غالبا چند مثقال ترياك ميكشند خوردن عصاره را باين اندازه تجويز نميكنم و بسا خود آن منجر بجنون و امراض ديگر بشود و بديهي است كه اثر كشيدن ترياك بقدر خوردن نيست پس كمي از عصاره كه خورده شود كافي از اضعاف آن كه از كشيدن كم شود خواهد بود . و در جاي ديگر فرموده‌اند اين حب نيكو است براي كساني كه عادت بترياك دارند و ميخواهند ترك كنند بدون اينكه ضرري بر ايشان وارد آيد و اين حب از تركيبات خود آن بزرگوار است و مكرر تجربه شده است ، و ميفرمايند در اين حب قطع غالب ضررهاي ترياك است و تمام منافع ترياك را دارد و مثل ترياك فهم و حافظه را كم نميكند خواب را قطع نميكند باعث نفخ و سوء هضم نميشود همّ و غم نميآورد باعصاب ضرري وارد نميآورد بلكه بتحليل ميبرد نفخ را دفع رطوبات ميكند قوه ماسكه را زياد ميكند سر را از نزلات حفظ ميكند بلكه مداومت كردن بر اين حب حفظ صحت ميكند بسيار بتجربه رسيده است ، ميفرمايند بگير ترياك خوبي را هر قدر كه ميخواهي در آب داغ حل نما بعد از صافي بيرون كن در سايه خشك نما بعد از آن بگير از اين ترياك دو مثقال ، رب السوس صافي زعفران خالص دارچيني مصطكي رومي فلفل سياه از هر يك نيم مثقال ، عنبر اشهب شش نخود ، دواها را خوب كوبيده سواي ترياك و مصطكي و رب السوس را كه در قدري آب داغ حل نما و عنبر را در قدري روغن حل نما بعد تمام را ممزوج كرده روي آتش ملايمي بگذار تا برسد باندازهٔ كه بتوان آنرا حب ساخت حب نمايند بقدر دو گندم و نگاه دارند هر وقت ميل دارند ترياك را ترك كنند از اين حب روز اول يك حب و دويم [ص 30] دو حب روزي يك حب زياد كنند و هر قدر بتوانند از ترياك را روز بروز كم نمايند و هر قدر قوه داشته باشند روز بروز از اين حب ميل نمايند و علاوه كنند تا تمام ترياك بتدريج ترك شود بعد اين حب را يك دانه يك دانه كم كنند تا پنج شش حب در روز برسد و پنج شش حب را مدتي مداومت كند و اگر ميل داشته باشد حب را هم بعد از مدتي بتدريج كم كرده ترك نمايد . و باز ميفرمايند از مجربات براي ترك ترياك اين معجون است زعفران تخم نيلوفر از هر يك پنج مثقال ، شاهدانه بيست مثقال ، بذر البنج سفيد دارچيني اذاراقي سائيده از هر يك دو مثقال ، زبان گنجشك تلخ دوازده مثقال ، قطران چهل و پنج مثقال ، ادويه را كوبيده ممزوج كرده عسل مصفي هفتاد مثقال جزو كرده بهم زنند تا خوب معجون شود بعد از سه روز استعمال كنند كساني كه عادت بخوردن ترياك دارند سه روز روزي يك گندم از ترياك كم كند و روزي نيم مثقال از معجون بخورد كه در سه روز سه گندم از ترياك كم كند و روز سيوم يك مثقال و نيم از معجون بخورد بعد ترياك را سه روز بحال خود بگذارد و معجون را روزي نيم مثقال كم كند تا روز چهارم باز يك گندم ترياك كم كند و نيم مثقال معجون بخورد و روز بعد دو گندم از ترياك كم كند و يك مثقال معجون بخورد تا روز بعد سه گندم ترياك كم كند و يك مثقال و نيم معجون بخورد بعد ترياك را بحال خود بگذارد و معجون را كم كند بهمين طور تا ترياك را تمام كند و معجون را از يك مثقال و نيم در هيچ روز زياد نكند و ترياك را هم همه روز سعي ميكند هر چه بتواند از موعد عقب اندازد پس بهمين طور عمل كند تا ترياك بكلي تمام شود و كساني كه ترياك ميكشند بجاي يك گندم يك نخود از ترياك كم كنند و نيم مثقال از معجون [ص 31] بخورند تا سه روز سه نخود ترياك كم شود و يك مثقال و نيم معجون خورده شود بعد ترياك بحال خود بماند و معجون نيم مثقال نيم مثقال كم شود تا تمام شود باز دومرتبه يك نخود از ترياك كم شود و نيم مثقال معجون بخورد بهمان منوال كه عرض شد ، و عمده در معالجه عزم است و الا با ترديد و اضطراب كاري از پيش نميرود و السلام .

مسأله سيوم - غبار غليظ و دود غليظ را بعضي از علما مبطل صوم ميدانند و بعضي نميدانند و آنچه از كتب فقهيه و رسائل عمليه مشايخ اعلي الله مقامهم ظاهر است اين است كه دود را مبطل و مفطر نميدانند يكي از تلامذه مبرور آقاي حاج محمد خان مرحوم اعلي الله مقامه ميگفت كه آن مرحوم والامقام دود قليان و ساير دخانيات را مطلقا مبطل نميدانستند و ضمنا هم حكايتي از آن مرحوم اعلي الله مقامه در خصوص قليان نقل نمود كه بطور صراحت ذكرش مناسب نيست ولي از قراين عرضم معلوم حضرتعالي ميشود ، آيا آن حكايت اصلي دارد يا ندارد ؟

جواب - عمده اختلافي كه در ميان اصحاب است در غبار است كه بحلق برساند ، پس از شيخ رحمه الله حكايت نموده‌اند كه در اكثر كتب خود گفته است كه ايصال غبار غليظ بسوي حلق متعمدا موجب قضاء و كفاره است ، و از متأخرين شيخ حر عليه الرحمة در وسائل مايل باين قول است . عرض ميكنم و در هداية شيخ حر صراحةً قائل باين قول است . و منقول از جماعتي از اصحاب مثل ابن‌ادريس و مفيد و ابوالصلاح و غير ايشان اين است كه همان قضاء در صورت تعمد لازم است و اين قول مشهور ميان اصحاب است . و منقول از جماعتي از متأخرين متأخرين آن است كه فاسد نميكند و نه [ص 32] كفاره لازم است و نه قضاء ، و شيخ يوسف رحمه الله در حدايق و ملا محسن در مفاتيح اين قول را قريب شمرده‌اند .

و دليل شيخ طوسي و شيخ حر بر بطلان و وجوب قضاء و كفاره روايتي است كه از سليمان بن جعفر مروزي نقل كرده‌اند : قال سمعته يقول اذا تمضمض الصائم او استنشق في شهر رمضان متعمدا او شمّ رائحة غليظة او كنس بيتا فدخل في انفه و حلقه غبار فعليه صوم شهرين متتابعين فان ذلك مفطر مثل الاكل و الشرب و النكاح . عرض ميكنم اين روايت از جهات بسيار محل طعن واقع شده اول اينكه سائل كه سليمان باشد و مسؤل نيز هر دو مجهولند كه معلوم نيست كيست و از چه كس روايت ميكند چنانكه ساير اصحاب نيز مقرّ باين مطلبند و يك وقتي هست كه اگر نميدانيم از كه سؤال شده اين قدر را ميدانيم كه سائل مرد ثقه اميني است و در دين خود اعتماد بغير امام ندارد پس اگر خود امام را هم نشناسيم ميدانيم كه سائل از غير امام روايت نميكند ولي اين مورد چنين نيست نه سليمان بن جعفر معروف ما است و نه نسبتي بامام داده پس بكلي خالي از اعتبار است و دويم اينكه اين حديث معارض است با موثّقه عمرو بن سعيد كه از حضرت امام رضا (ع) نقل ميكند قال سألته عن الصائم يدخن بعود او بغير ذلك فتدخل الدخنة في حلقه قال جايز لا بأس و سألته عن الصائم يدخل الغبار في حلقه قال لا بأس به .

و بعضي حديث سليمان را حمل كرده‌اند بر غبار غليظ و موثقه عمرو بن سعيد را بر آنچه غليظ نباشد چنانكه صاحب وسائل ذكر كرده و در جواب اين حمل گفته‌اند كه اولا دليلي بر اين حمل نداريم و ثانيا اگر غبار از جمله مفطرات باشد چه فرق مابين غليظ و غير آن است و سيوم اينكه محمد بن مسلم بسند صحيح روايت كرده است كه [ص 33] لايضرّ الصائم ما صنع اذا اجتنب اربع خصال الطعام و الشراب و النساء و الارتماس و همچنين موثقه مسعدة بن صدقة از ابي‌عبدالله عليه السلام از آبائش عليهم السلام كه از علي عليه السلام روايت ميكند سئل عن الذباب يدخل حلق الصائم قال ليس عليه قضاء لانه ليس بطعام و اين حديث بمفهوم علت دلالت ميكند كه هر چه از متناولاتْ طعام شمرده نشود مبطل صوم نيست و قضاء ندارد و چهارم اينكه خبر سليمان بن جعفر دلالت دارد بر اينكه بمجرد مضمضه و استنشاق بايد كفاره بدهد و قائلي باين قول نيست و در صحيحه حماد است عمّن ذكره عن ابي‌عبدالله عليه السلام في الصائم يستنشق و يتمضمض قال نعم و لكن لايبلع و در روايت زيد شحام است عن ابي‌عبدالله عليه السلام في الصائم يتمضمض قال لايبلع ريقه حتي يبزق ثلث مرات و شيخ روايت نموده است بعد از نقل اين روايت و قد روي مرة واحدة .

و شيخ حر حمل نموده است روايت سليمان را بر اينكه تعمد در ايصال آب بحلق نموده باشد و اين حملي است كه ابدا شاهدي بر آن در ظاهر لفظ نيست و رسانيدن آب بحلق خصوصيتي بمضمضه و استنشاق ندارد بهر قسم كه متعمدا آب بحلق رسانيدي مبطل صوم است .

خلاصه كه روايت سليمان كمال ضعف را دارد و ظاهر كتاب خدا امساك از اكل و شرب است و دخول غبار را در حلق اكل نميگويند و غبار طعام نيست ، پس بمحض اين حديث ضعيف با اينكه جماعتي از اصحاب بر خلاف آن رفته‌اند اعتماد نمودن مشكل است ، و قول بخلاف منحصر بمتأخرين هم نيست چنانچه در وافي از علامه (ره) نقل نموده است در معتبر كه توقف در حكم نموده و گفته است كه آن مثل اكل و شرب نيست و مثل بلعيدن حصي و بَرَد [ص 34] نيست ، و در منتهي گفته است كه بنا بر قول سيد مرتضي سزاوار است كه صوم فاسد شود بغبار و بعد استناد بموثقه عمرو بن سعيد نموده و گفته است كه با وجود اعتبار صريح در مطلوب است . عرض ميكنم و باز علامه در مختلف بعد از آنكه استدلال بروايت سليمان ميكند ميگويد و ديگران احتجاج نموده‌اند باصالت برائت ذمه و بروايت عمرو بن سعيد ، و بعد في الجمله تضعيف ميكند اين روايت را باينكه عمرو بن سعيد اگر چه ثقه باشد قولي در او هست ، و باز ميگويد كه ما هم قائل بموجب آن هستيم نهايت غبار غليظ را كه از روي تعمد باشد منع ميكنيم . عرض ميكنم تو ميداني كه در حديث سليمان مقيد بغبار غليظ نشده است . خلاصه قول بعدم ابطال اقرب و اشبه بكتاب خدا است و با شريعت سمحه سهله نزديكتر است و بر فرض آنكه روايت سليمان در قوت برابر باشد با حديث عمرو بن سعيد و غير آن با اينكه بهر دو قائليني از اصحاب داريم آخر بآنجا منتهي ميشود كه در اخبار فرمودند بايّهما اخذت من باب الرشاد وسعك پس بتّ بر بطلان نميتوان كرد ولي معذلك چنانچه مهما امكن احتياط كند از دخول غبار در حلق مستحسن و مرغوب است اخوك دينك فاحتط لدينك .

و اما دخول دخان در حلق ظاهر آن است كه در ميان متقدمين چندان محل بحث نبوده ولي ميان متأخرين محل سخن شده است و شيخ يوسف عليه الرحمة ميگويد كه جملهٔ از متأخرين ملحق نموده‌اند بغبار دخان غليظ را كه حاصل بشود از آن اجزائي كه تعدي بحلق بكند مثل بخار ديگ و نحو آن يعني بخار ديگ هم محل سخن است و انكار نموده‌اند اين را بعضي و حق همين است بجهت آنچه شناختي در ملحق به كه غبار باشد و نبودن دليلي بر آن و بجهت آنچه گذشت در موثقه عمرو بن سعيد [ص 35] از اينكه باكي بدخان نيست . و در جواهر الكلام مينويسد كه اكثر متأخرين دخان غليظي را هم كه حاصل شود از آن جزئي كه تعدي بحلق كند ملحق بغبار نموده‌اند بلكه در مدارك نسبت آنرا بهمه متأخرين داده ، بعد صاحب جواهر ميگويد كه گاه اشكال كرده ميشود در اين بمنافات با اصل و غير آن و از اين جهت در مدارك مايل بعدم بطلان شده و همچنين در ذخيره و كشف استاد است كه دخان مفطر نيست مگر براي كسي كه معتاد باشد و تلذذ بآن بكند كه قائم مقام قوت شود كه در اين صورت اشدّ از غبار است و همچنين بخار مفطر نيست مگر با غلبه و دوام كه هر گاه آب نباشد بخار قائم مقام آب ميشود . بعد صاحب جواهر رد ميكند بر اين ادله كه اينها راجع بدليل معتبري نيست بعد باز تقويت ميكند قول ببطلان را بلكه در مثل غليان ميگويد : بل يجب معه القضاء و الكفارة . عرض ميكنم و سيد نعمة‌الله جزائري رحمه الله در باب استعمال غليان مطلقا ميگويد « فاعلم ان جماعة من علماء العصر كالمولي علينقي و شيخنا الشيخ فخرالدين الطريحي و الشيخ التقي الشيخ علي بن سليمان البحريني و بعض فضلاء البحرين و ربما تابعهم بعض المتفقهين ذهبوا الي تحريمه حتي ان المولي علينقي تغمده الله برحمته صنف كتابا كبيرا في تحريمه و قد اطلعني عليه ولده لما كان يقرأ عليّ في علم العربية في شيراز و كان مجلدا كبيرا و الباقي علي التحليل حتي ان التقي المجلسي طاب ثراه كان يشربه في صوم التطوع و يترك استعماله في الصوم الواجب حذرا من كلام العوام » بعد ادله قائلين بحرمت غليان را نقل ميكند و همه را رد ميكند و ميگويد خود من گاه ميكشم . خلاصه كه غرض همان حكايت استعمال مولي تقي مجلسي (ره) بود كه در صوم مندوب استعمال ميكرد و در [ص 36] واجب از ترس عوام ترك مينمود .

باري در باب دخان يكي از ادله كه حديث عمرو بن سعيد بود و گذشت و ديگري حديثي است كه در فصل الخطاب روايت فرموده‌اند قيل لابي‌عبدالله عليه السلام في حديث يشمّ الصائم الغالية و الدخنة قال نعم الحديث . و من الفقه الرضوي لا بأس للصائم بالكحل و الحجامة و الدهن و شمّ الريحان خلا النرجس و استعمال الطيب من البخور و غيره ما لم‌يصعد في انفه فانه روي ان البخور تحفة الصائم . عرض ميكنم از اين كلمه كه ميفرمايد و غيره ما لم‌يصعد في انفه شايد استنباط شود كه صعود دخان در انف مضر بصوم باشد ولي ظاهر اين است كه مراد اين نباشد زيرا كه در مستدرك وسائل نيز از فقه رضوي نقل ميكند كه فرمود اجتنبوا شمّ المسك و الكافور و الزعفران و لاتقرب من الانف . و قال (ع) في موضع آخر و لا بأس بشمّ الطيب الا ان يكون مسحوقا فانه يصعد الي الدماغ . و از صدوق عليه الرحمة در هداية نقل ميكند عن الصادق عليه السلام انه قال لا بأس ان يشمّ الصائم الطيب الا المسحوق منه لانه يصعد منه الي دماغه . عرض ميكنم چون معمول است كه گياههاي خوشبو را سحق ميكنند و بلباس و تن ميپاشند مانند علف هندي و غير آن لهذا تصريح فرموده‌اند كه غبار مسحوق آنها بدماغ بالا نرود كه بحلق ميرسد و اين است كه در حديث مذكور اول از فقه رضوي فرمودند و استعمال الطيب من البخور و غيره ما لم‌يصعد في انفه پس مراد از غيره مسحوقات اطياب است و قيد عدم صعود بانف را براي آنها فرموده‌اند بقرينه ساير اخبار كه از آن حضرت و از حضرت صادق (ع) روايت كرديم و راجع ببخور نيست .

خلاصه كه منعي از دخان در اخبار نرسيده است و اصحاب بصرف استحسان فرمايشي فرموده‌اند [ص 37] و البته تشريع در منع مباحات و تجويز محرمات علي السواء است پس قول بحرمت خالي از دليل است ولي لازم نيست كه هر چه مباح باشد انسان عمل كند و اين است كه ابدا معمول مشايخ ما اعلي الله مقامهم نبوده است كه در روزه استعمال غليان نمايند و آنكه در تلويح كلام سائل رحمه الله بروايت از ديگري نسبت ببرادر بزرگوارم (اع) داده شده است البته بايد بدانيد كه ايشان محرم‌تري از اين بنده و اخوان ديگر خود نداشته‌اند و شهد الله كه در مدت پنجاه سال تقريبا كه در خدمت ايشان بوده‌ام و از حضر گذشته كه در غالب سفرها ملازم بوده‌ام ابدا نديده‌ام كه در حال روزه استعمال غليان فرموده باشند ، بلي شايد وقت افطار مثلا كه چاي و آب گرم حاضر بوده غليان مثلا پيشتر حاضر شده باشد بفاصله كمي كه از وقت افطار پيش نيفتاده باشد يا آنكه در اين چند سال آخر كه چشم مبارك ايشان عيب كرد طوري كه يكي بكلي نابينا شد و بعمل يدي دكتر فرنگي معالجه كرد و سودي نبخشيد و چشم ديگر نيز مشرف بر رفتن بود و نيز مبتلي بضيق النفَس و سل بودند كه همان مرض منجر بارتحال ايشان شد اما بستري هم نبودند و اين بود كه بعض ايام شهر رمضان را بملاحظه ضرر بچشم و سينه افطار ميفرمودند محتمل است كه در اين حال غلياني هم ميل فرموده باشند و كسي ديده و از باب اينكه بستري نبودند گمان كرده كه صائمند و غليان ميل ميفرمايند و حال اينكه چنين نبود و ماها محرم‌ترين دوستان بوده‌ايم و ابدا چنين چيزي نديده‌ايم پس چگونه از كساني كه درجه محرميت ما را نداشته‌اند قبول كنيم با اينكه الآن هستند و سابق هم بوده‌اند بعض اهل علم كه خود را از اجله متشرعه ميشمرند و مخصوصا [ص 38] فتوي داده‌اند كه كساني كه مبتلي بكشيدن ترياك هستند روزه را بگيرند و ترياك را هم بكشند و مولاي من ابدا چنين چيزي نميفرمود بلكه ميفرمود روزه را كه البته بايد بگيريد و اگر تحمل گذشتن موعد ترياك را نداريد ان كان و لا بد قدري ترياك در دانه كشمش به‌پيچيد و در سحر نزديك صبح بدون جويدن بلع نمائيد كه مدتي در معده بهمين حال بماند و بعد از آنكه خورده خورده باز ميشود و تحليل ميرود يك اندازه اذيت تأخير كشيدن را كم ميكند . بهر حال كه عين واقع همين بود كه عرض شد و ان افتريته فعليّ اجرامي .

مسأله چهارم - تماثيل و صور مجسمه را علما حرام و غير مجسمه را مكروه ميدانند چنانچه ظاهر اخبار است و مشايخ اعلي الله مقامهم هم در رسائل عمليه اشاره بآن فرموده‌اند پس شمايل و عكوس مشايخ كه در نزد بعض اخوان هست از چه بابت است از ايشان كه مكروه عمدا صادر نميشود مستدعي است كه حقيقت مسأله را بيان فرمائيد .

جواب - عرض ميكنم بلي فتواي اكثر همين است و حاجت بتفصيل نيست و اظهر در نزد من آن است كه عمل صور منقوشه هم حرام باشد زيرا كه تصريحي ابدا بمجسم و غير مجسم نديده‌ايم همه لفظ تصوير و تمثال و مثال و امثال اينها است كه شامل مجسم و غير مجسم همه هست ولي اصحاب اين قيد را نموده‌اند بسبب اخباري كه در بُسُط و وسائد ممثّله مصوّره وارد شده و اينكه خود ائمه سلام الله عليهم گاه استعمال ميفرمودند و بر آنها مي‌نشستند و تكيه ميفرمودند باين جهت اصحاب گفته‌اند كه مجسمش حرام است و غير مجسم حرام نيست ولي اولا بايد تلازم جواز استعمال را [ص 39] با جواز عمل معين نمود آنوقت اگر حاجت بحمل باشد حملي كه شاهد و قرينه بر آن دست بيايد بنمائيم و آنچه حق است اين است كه عمل تصوير با استعمال آن ، دو موضوع است و هر يك مقتضي حكمي است و ممكن است كه عمل و استعمال هر دو يك حكم داشته باشند و ممكن است كه حكم فرق كند مثلا ريختن شراب و بيع آن و استعمال آن همه حرام است و صنعت آلات لهو و لعب و استعمال آنها همه حرام است زيرا كه از اينها در هر صورت جز فساد چيزي حاصل نميشود و اما در صورتي كه ممكن باشد كه يكي از اين دو فسادي نداشته باشند يا جزئي و معفوّ باشد ممكن است كه حكم تفاوت كند ، آيا نمي‌بينيد كه صياغت و حياكت و قصّابي و نخّاسي كه برده‌فروشي باشد و كفن‌فروشي و گندم‌فروشي و غير اينها از مكاسب مكروهه است اما احدي نگفته كه خريدن انگشتر از زرگر و پارچه از بافنده و گوشت از قصاب و غلام و كنيز از نخّاس و كفن از كفن‌فروش و گندم از طعام‌فروش بلكه از محتكر طعام مثلا كراهت دارد و استعمال آنها مكروه است ، پس ممكن است كه اصل صنعت حرام هم باشد اما استعمال صنع بوجهي از وجوه حرام نباشد پس مانع نيست كه در تصاوير منقوشه هم قائل بحرمت بشويم و استعمال آنها را مكروه بشمريم و اين است كه در رياض رد ميكند بعدم ملازمت ميان رخصت جلوس و جواز فعل مگر اينكه اجماعي بر ملازمت باشد و همچه اجماعي ثابت نيست ، تا اينكه ميگويد كه اصح تحريم آن است مطلقا يعني خواه منقوش باشد يا مجسم چنانكه قاضي و حلّي و شهيد ثاني هم گفته‌اند .

خلاصه كه اصح همين است كه مطلق تصوير ذي روح حرام است و شايد كه مجسم شدت حرمتش زيادتر باشد زيرا كه تمامتر است و دو رو دارد اما [ص 40] هر دو شريك در حرمتند ولي استعمال مثل بُسُط و وسائد حرام نيست بموجب اخبار اما خالي از كراهت هم نيست زيرا كه دوست نداشته‌اند و در بعض اخبار فرموده‌اند سرهاي آنها را تغيير بدهيد و در بعض اخبار رسيده است كه فرمودند ما بقصد اهانت مي‌نشينيم و در حديثي خدمت حضرت باقر عليه السلام عرض كردند رحمك الله اين تماثيل كه در بيوت شما مي‌بينيم چيست ؟ فرمود اينها مال زنها است يا بيوت زنها است . و از اين حديث ظاهر است كه بيوت مخصوصه ايشان خالي از آنها بوده و از حديث ديگر هم شاهد اين مطلب ظاهر است . خلاصه غرض آن است كه صنعت تصاوير مطلقا حرام است و اما استعمال آنها بوجه صلاح مثل استعمال فرش و وسائد بوجه اهانت مانع نيست .

و اما عكس موافق معمول اين زمان برداشتن دخلي بمسأله تصوير ندارد و اين عملي نيست كه از دست عكاس برآمده باشد و خداوند عكس و مثال هر چيزي را در هر چه مواجه آن است از آئينه و در و ديوار منطبع فرموده و آئينه چون صيقلي است حكايت آنرا براي غير هم ميكند و مانع از آن نيست و نميتوان گفت كه نظر كردن در آئينه و آب حرام است زيرا كه لازمه آنها تصوير است چرا كه اين تصويري است كه خدا فرموده و دخلي بعمل بنده ندارد بلكه اگر بگوئيم كه بايد از اين پرهيز نمود شايد تكليف ما لايطاق باشد و يقينا چنين است زيرا كه ديدن چشم تو هر شبحي را از همين باب است كه عكس آن در چشم تو منطبع ميشود و مي‌بيني پس نميتوان گفت كه بايد چشم را بكلي پوشيد كه تصوير ميشود . پس چون اين مقدمه را دانستي عرض ميكنم همان قسم كه عكس تو بديوار رسيده اما طبع ديوار اين بود كه حكايت نكند و بآئينه و آب رسيده و طبع آنها را [ص 41] خداوند اين طور قرار داده كه عكس را حكايت كنند و مادامي كه عكس مواجه آنها است در آنها منطبع باشد همين طور براي بعض دواها مثلا مثل نقرهِ محلولْ طبعي قرار داده كه بمحض رسيدن عكس باو با روشني رنگ ميگيرد و همين هم كأنه طبعي است كه در بسياري چيزها هست نهايت بحسب اختلاف شاخص و آئينه فرق كند ، آيا نمي‌بيني كه در آفتاب نظر ميكني عكس آفتاب در چشم تو ميماند و چشم لكه برميدارد چون آفتاب نورش زياد است و مؤثر قوي است اثر ميكند و چشم را لكه ميكند پس نقره محلول مثلا همين طبيعت انفعاليه را بكمال دارد و بمحض اينكه شاخص نوراني برابر آن شد و عكس روي آن افتاد فورا منطبع ميشود و اين عمل عكاس و شاخص هيچ كدام نيست و طبايعي است كه خداوند بهر يك آنها داده و كاري كه عكاس ميكند همين است كه اول اين شيشه يا كاغذ را آلوده باين دوا ميكند و همين كه عكس منطبع شد دوا را بشست و شو و دواهاي ديگر از آن ميگيرد و آنرا ثابت ميكند پس اصل اين عمل از خواص طبيعي اشياء است كه خداوند در آنها قرار داده و دخلي بعمل يد عكاس ندارد همين قدر شده است كه اهل صنايع پي باين خواص برده‌اند مثل غالب صنايع كه معروف شده است همه قوٰي و خاصياتي است كه خداوند در اشياء قرار داده و روز بروز بكثرت تتبع و پي‌جوئي و تجربه بروز ميكند . خلاصه كه عمل عكس ابدا دخلي بمسأله تصوير ندارد و دليلي بر حرمت آن نداريم و مكرر در اخبار فرموده‌اند كه هر چيزي براي تو مطلق است تا نصّي در آن باب وارد شود و قياس در شريعت حرام است و جايز نيست و مشايخ ما اعلي الله مقامهم و بسياري از اجله علما كه راضي شده‌اند بنشينند و عكس ايشان را بردارند راضي بفعل [ص 42] حرام نشده‌اند بلكه عملي است مباح و مطلق و ان شاء الله مانعي ندارد و اگر حرام بود يا مكروه مشايخ ما راضي باين عمل نميشدند و معين بر معصيت نميشدند اگر چه كه اهل عصمت هم نيستند ولي معذلك از روي عمد و اختيار مؤمن متقي اعانت بر معصيت نميكند حتي آنكه يكي از اعمام كه در نقاشي مهارتي داشت و قبل از آن زمان كه عكس شايع شود شايق بود كه تمثالي از مولاي بزرگوار والد ماجد من بردارد و مكرر استدعا ميكرد كه ساعتي آرام بگيريد گردهٔ بردارم و راضي نميشدند و او را منع ميفرمودند و اگر احيانا وقتي در صدد برميآمد مولاي من عمد ميفرمود و از جا برميخاست كه نتواند گردهٔ بردارد تا وقتي جسارت و جرأت كرد در حالي كه مشغول نماز بودند و بسا غافل از اراده او هم بودند جائي نشست كه ايشان را ميديد و شمايلي برداشت . خلاصه كه عمداً و اختياراً هرگز راضي بمعصيت نميشدند و اما مسأله عكس برداشتن دخلي بتصوير و عمل يدي ندارد نهايت بعد از آنكه عكس برداشته شده از ايشان يا غير ايشان احكام شرعيه كه بر تماثيل در شرع قرارداد شده كه مثلا در نماز روبرو نباشد و اگر باشد روي آنرا بپوشانند و امثال اينها همه بر اين تماثيل وارد ميآيد زيرا كه مقيد نفرموده‌اند كه تمثالي كه عمل يدي باشد بايد برابر قبله نباشد بلكه مطلق است و از همينها نيز بايد اجتناب كرد و عملي كه شبيه بت‌پرستي است نبايد كرد و احكام اين مسأله در كتب عمليه ما مضبوط است و حاجت بتفصيل ندارد .

مسأله پنجم - خمس را ائمه عليهم السلام در زمان غيبت بر شيعيان حلال فرموده‌اند يعني چه ، يعني حكم منسوخ شده است ؟ اين قول كه قائلي ندارد ، و يا مقصود اين است كه در زمان غيبت [ص 43] بجهت تقيه و خوف و تعديات مخالفين تفضلا بر شيعيان مباح نموده‌اند كه خودشان صرف نمايند ديگر حصه سادات را بسادات دادن و حصه امام عليه السلام را بمحلش رساندن لازم و ضرور نيست ، و اين قول هم كه ظاهرا بي‌وجه است ، و يا مراد مال امام است نه حصه سادات . جواب مسأله را بطور وضوح بيان فرمائيد .

جواب - عرض ميكنم مسأله طويل الذيلي است و اصحاب رضوان الله عليهم در اين باب اختلاف بسيار نموده‌اند حتي آنكه چهارده قول از ايشان در اين خصوص نقل شده و اگر چنانچه خواسته باشيم همه را نقل نموده نقض و ابرام نمائيم سخن بطول مي‌انجامد همين قدر عرض ميكنم اما آنكه اين حكم منسوخ شده باشد كه بدون شبهه چنين نيست و حكم ثابت و بر جا است و از فرايض خداوند عالم است كه در كتاب مجيد فرموده است و تحليل ايشان دليل نسخ نيست زيرا كه اولا تحليل بر جماعتي است دون جماعتي و اگر حكم بالمرّه نسخ شده بود از همه برداشته ميشد و ثانيا اينكه تحليل بر شيعه هم قسمي نبوده است كه بكلي اين تكليف برداشته شود چنانكه ملاحظه ميكنيد كه مسأله تحليل از زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله واقع شده و حضرت امير عليه السلام عرض كردند خدمت آن حضرت كه من دانسته‌ام كه بعد از تو مُلكي پر از فشار و جبر پيش ميآيد و مستولي بر خمس من ميشوند از سبي و غنائم ، تا اينكه عرض كردند كه من بخشيدم نصيب خودم را بر هر كه مالك بشود چيزي را از آن از شيعه من تا اينكه منافع ايشان از مأكل و مشرب بر ايشان حلال شود و مواليدشان طيب شود و اولادشان اولاد حرام نباشد بعد رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود كه احدي افضل از صدقه تو نداده و رسول خدا هم متابعت تو را در فعل تو [ص 44] كرد و بر شيعه حلال كرديم و من و تو هيچيك بر غير ايشان حلال نكرديم . عرض ميكنم و باز معذلك خمس را از بعض شيعه قبول ميفرمودند و بر بعضي حلال ميفرمودند و گاهي بالفاظ مطلقه بر همه حلال ميفرمودند اما با وجود اين قسمي نبود كه اختيار از دست ايشان خارج شود چنانكه يكي از ما اگر گفتيم بديگري كه طلبي كه من از تو دارم بر تو حلال و بتو بخشيدم يا بقرابه خودم چيزي بخشيدم مثلا ، ديگر در آن رجوع نميتوانم بكنم اما ايشان با وجود تحليل هر وقت كه ميخواستند رجوع كنند و باز بگيرند مختار بودند و از ملك ايشان خارج نشده بود چنانكه از اخبار ايشان ظاهر است ، پس شائبه نسخ در اين حكم نيست خاصة كه در شرع ظاهر اگر حكم نسخ شده بود ديگر محتاج بتحليل نبود .

خلاصه و اما آنكه فرموده‌ايد « يا مقصود اين است كه در زمان غيبت بجهت تقيه و خوف » تا آنجا كه فرموده‌ايد « بي‌وجه است » باين درجه كه گمان كرده‌ايد بي‌وجه نيست ، اما آنكه از باب رعايت و ملاحظه تعديات بوده كه واضح است و حديث حضرت امير عليه السلام شاهد اين مطلب است و بحضرت صادق عليه السلام عرض كرد مردي از قمّاطين : جعلت فداك تقع في ايدينا الارباح و الاموال و تجارات نعلم ان حقك فيها ثابت و انا عن ذلك مقصّرون فقال ابوعبدالله عليه السلام ماانصفناكم ان كلّفناكم ذلك اليوم .

و اما اينكه از حصه امام عليه السلام و حصه سادات همه بخشيده‌اند عرض ميكنم اما از اخبار كه شواهد اين مطلب بسيار است و يكي و دو تا نيست و اما از فتاوي اصحاب از سلّار اين قول نقل شده است و از مولي محمدباقر خراساني در ذخيره و از شيخ عبدالله بن صالح بحراني و نيز در حدايق مينويسد كه اين قول الآن مشهور است بين جملهٔ از [ص 45] معاصرين . و حضرت صادق عليه السلام فرمود و اعلموا انما غنمتم من شيء فانّ للّه خمسه و للرسول قال هي والله الافادة يوما بيوم الا انّ ابي جعل شيعتنا من ذلك في حلّ ليزكوا و قال (ع) أتدري من اين دخل علي الناس الزني فقيل لاادري فقال من قبل خمسنا اهل البيت الا لشيعتنا الاطيبين فانه محلّل لهم و لميلادهم و قيل له ان لنا اموالا من غلّات و تجارات و نحو ذلك و قد علمت ان لك فيها حقا ، قال فلم‌احللنا اذا لشيعتنا الا لتطيب ولادتهم و كل من والي آبائي فهو في حلّ مما في ايديهم من حقّنا فليبلغ الشاهد الغايب و قال في حديث الارض كلها لنا فما اخرج الله منها من شيء فهو لنا ، الي ان قال كل ما كان في ايدي شيعتنا من الارض فهم فيه محلّلون و محلّل لهم ذلك الي ان يقوم قائمنا فيجبيهم طسق ما كان في ايديهم و ترك الارض في ايديهم ، الخبر و عن صاحب الزمان عليه السلام اما المتلبّسون باموالنا فمن استحلّ منها شيئا فاكله فانما يأكل النيران و اما الخمس فقد ابيح لشيعتنا و جعلوا منه في حلّ الي ان يظهر امرنا لتطيب ولادتهم و لاتخبث .

عرض ميكنم و اخبار باين مضامين بسيار است كه صريحا مطلق خمس را حلال فرموده‌اند بر شيعه خودشان و در هيچ حديثي نرسيده است كه نصف كه مخصوص بما است حلال است و نصف كه مال سه سهم ديگر است باهلش برسانيد ، بلي حديث تحليل حضرت امير (ع) و پيغمبر (ص) ذكري از نصيب خودشان فرموده‌اند كه بخشيده‌اند و حضرت امير (ع) بحضرت فاطمه عليها السلام فرمود « احلّي نصيبك من الفيء لآباء شيعتنا ليطيبوا » ولي اين دو حديث در سبي و غنايم است و فيء و ساير اخبار ذكر ارباح و تجارات و فوايد ديگر هم هست و تخصيص دادن آنها باين [ص 46] دو حديث كه در سبي و غنايم و فيء وارد شده مشكل است . از اين گذشته كه عرض ميكنم كه همين لفظ نصيب هم اعم از نصيب شخصي خودشان است كه نصف خمس باشد زيرا كه اگر دخلي بنصيب يتامي و مساكين و ابناء سبيل از سادات نداشت باز مطلب حاصل نميشد زيرا كه فرموده‌اند كه ما حلال كرديم كه نطفه‌هاي ايشان پاك شود و بديهي است كه اگر دو نفر صاحب حق باشند بر تو در مالي و يكي از حق خود بگذرد و ديگري نگذرد باز آن مال حلّيت تامه پيدا نميكند و مال مقسومي نبوده بلكه مشاع است و حلال و حرام عينا موجود و مخلوطند پس چگونه حلالِ صِرف ميشود ؟ پس معلوم است كه همين دو حديث هم اعم از نصيب شخصي ايشان است و تمام خمس را هم غالبا باسم خود ميخوانده‌اند و حق خود ميخواندند چنانكه عرض ميكردند حق شما چيست ؟ ميفرمودند خمس و عرض ميكردند فلان قدر گندم عمل آمده چقدر واجب است براي تو ؟ ميفرمود از براي من است از آن خمس بعد از مؤنه آن . و از اين قبيل بسيار است . و گاه نصيب هر يك را هم باسم خمس ميخواندند چنانچه حضرت صادق (ع) ميفرمايد اما خمسِ خداي عزوجل مال رسول است كه در راه خدا صرف ميكند و اما خمس رسول پس براي اقارب او است و خمس ذوي القربي پس ايشان اقرباي او هستند و در حديث ديگر از حضرت باقر يا حضرت صادق عليهما السلام است كه فرمودند خمس خداي عزوجل براي امام است و خمس رسول براي امام است و خمس ذي القربي مال قرابه رسول براي امام است . خلاصه كه نصيب هر يك را باسم خمس ميخواندند يعني سهمي از شش سهم خمس ، پس باين نظر اگر گفته شود كه اخباري كه ميفرمايند ما خمس خودمان را حلال كرديم [ص 47] راجع بنصيب خودشان است فقط ، بعيد نيست و بهمين جهات بوده كه مسأله اين قدر مشكل شده كه آراء مختلفه در ميان اصحاب پيدا شده و منجر بچهارده قول شده است ، اما چيزي كه متفق عليه بين همه اخبار است و شبهه در آن نيست اين است كه ايشان تفضل فرموده از سهم خود گذشته‌اند و اما ساير سهام آنهم انصاف اين است كه با وجود اينهمه اخبار كه در اين باب وارد شده و در هيچ حديثي نديده‌ايم كه فرموده باشند و اما سهم يتامي و مساكين و ابناء سبيل را بايشان برسانيد ، و از اين گذشته كه اخبار صريح است در اينكه خمس را بايد خدمت ايشان برد تا باهلش برسانند يا هر چه ميخواهند بكنند و در هيچ حديثي نديده‌ايم كه فرموده باشند نصف بر شما حلال و نصف يعني سه سهم را بياوريد يا آنكه خود باهلش برسانيد ، در زكوة چند حديث داريم كه فرموده‌اند خودتان برسانيد يا ديگري از شما برساند ولي در خمس چنين حديثي نديده‌ايم و بعض اخبار داريم كه خمسي آورده‌اند و تمام آنرا رد فرموده و بخشيده‌اند و در همان مقام بر باقي شيعه هم حلال فرموده‌اند چنانكه در حديث صحيح وارد شده كه ابوسيّار مسمع بن عبدالملك مالي حمل كرده بود خدمت حضرت صادق (ع) و حضرت باو رد فرموده بود از او پرسيدند كه چرا رد فرمود گفت كه من عرض كردم بآن حضرت كه من امسال والي غوص بودم و چهارصد هزار درهم فايده بردم و اينك هشتاد هزار خمس آنرا آورده‌ام تا آنكه حضرت فرمود براي ما از زمين جز خمس نيست ؟ زمين كلش از ما است و هر چه از زمين بيرون آيد از ما است ، عرض كردم من تمام مال را حمل ميكنم بسوي تو ، فرمود اي ابوسيار ما براي تو طيب كرديم و تو را حلال كرديم اين مال خود را هم بردار [ص 48] و هر چه در دست شيعه ما است از زمين پس ايشان محلّلند و حلال است بر ايشان تا اينكه قائم ما برخيزد . عرض ميكنم امثال اين حديث قابل حمل بر نصيب خودشان بتنهائي نيست و بحساب و دقت مي‌بيني كه تمام را بخشيده‌اند و بهمين نحو بر همه شيعه خود تفضل فرموده بخشيده‌اند و البته ميداني كه مالي كه سهامي چند در آن هست بعد از آنكه بيست سي حديث وارد ميشود در آنكه بخشيديم در صورتي كه بخشش مخصوص بنصف آن مال باشد و نصف مال صاحبان آن سهم باشد البته اينهمه اخبار خالي از بيان اين مطلب نميماند و اقلا در چند حديث بايد بفرمايند كه نصف ما موهوب و محلّل و نصف را باهلش برسانيد و ابدا چنين چيزي بما نرسيده و فرموده‌اند ابهموا ما ابهمه الله و اسكتوا عما سكت الله .

پس انصاف اين است كه اوضح و اقرب اقوال موافق اخباري كه دست داريم اين است كه تمام خمس در زمان غيبت موهوب و محلّل است بر شيعه ايشان اما معذلك شخص متّقي چنانچه احتياط كند و سهم يتامي و مساكين و ابناء سبيل ايشان را از مؤمنين و دوستان ايشان برساند البته نيكو است زيرا كه اگر بخشيده‌اند و باز صله كرده بايشان نيكو است و اگر نبخشيده‌اند و بر ذمه او بوده ذمه او بري شده است ان شاء الله و اين است كه مولاي من اعلي الله مقامه در جامع ميفرمايد كه مختلف شده است اخبار در امر خمس در زمان غيبت و مختلف شده است انظار علماء اخيار بچهارده قول و احتياط مخفي نيست . عرض ميكنم و ظاهر فرمايش ايشان اعم از سهم سادات هم هست و شامل سهم امام عليه السلام هم ميشود پس اگر در آن باب هم احتياط شود خوب است و مرغوب و اگر چه حضرت صاحب الامر صلوات الله عليه در حديثي كه روايت كرديم [ص 49] فرمودند كه خمس بر شيعه ما مباح شده است تا اينكه امر ما ظاهر بشود اما چيزي كه باعث احتياط است اين است كه از ساير ائمه صلوات الله عليهم هم از اين قبيل مكرر روايت شده و معذلك در اخباري چند تأكيد بسيار فرموده‌اند در ادا كردن آن مثل حديثي كه از شيخ از محمد بن زيد طبري روايت شده كه گفت : كتب رجل من تجار فارس من بعض موالي ابي‌الحسن الرضا (ع) يسأل الاذن في الخمس فكتب عليه السلام بسم الله الرحمن الرحيم ان الله واسع كريم ضمن علي العمل الثواب و علي الخلاف العذاب لايحلّ مال الا من وجه احلّه الله ان الخمس عوننا علي ديننا و علي عيالاتنا و علي موالينا و ما نبذل و نشتري من اعراضنا ممن نخاف سطوته فلاتزووه عنا و لاتحرموا انفسكم دعاءنا ما قدرتم فان اخراجه مفتاح رزقكم و تمحيص ذنوبكم و ما تمهدون لانفسكم ليوم فاقتكم . و باز روايت شده از شيخ و كليني بسندشان : قال قدم قوم من خراسان علي ابي‌الحسن الرضا عليه السلام فسألوه ان يجعلهم في حلّ من الخمس فقال ماامحل هذا تمحضونا المودة بالسنتكم و تزوون عنا حقا جعله الله لنا و جعلنا له و هو الخمس لانجعل احدا منكم في حلّ . و از اكمال الدين است در آنچه وارد شد بر عمري در جواب مسائل محمد بن جعفر اسدي : و اما ما سألت عنه من امر من استحلّ ما في يده من اموالنا و يتصرف فيها تصرفه في ماله من غير امرنا فمن فعل ذلك فهو ملعون و نحن خصماؤه فقد قال النبي صلي الله عليه و آله المستحلّ من عترتي ما حرّم الله ملعون علي لساني و لسان كل نبي فمن ظلمنا كان في جملة الظالمين لنا و كانت لعنة الله عليه لقول الله عز و جل الا لعنة الله علي الظالمين . و از اين اخبار متعدد است و اين حديث آخر اگر چه [ص 50] صريح است در كساني كه مال ايشان را حلال شمرده‌اند و مثل مال خود در آن تصرف كرده‌اند بغير امر ايشان و اما شيعه تحليل و تصرفشان بامر و رخصت ايشان است اما دو حديث اول و امثال آندو دالّ بر اين است كه از دوستان بوده‌اند و اذن خواسته‌اند معذلك اين قسم جواب فرموده‌اند و تشديد نموده‌اند پس چنانچه با وجود اخبار تحليل احتياط كنيم و مهما امكن آنرا ادا كنيم البته بصواب نزديك است و بالفرض كه بر شخص اداكننده حلال و مباح شده باشد معذلك آنچه از مال خود في سبيل الله بدهد البته بي اجر نخواهد بود و حديثي كه شامل مثل اين زمان است در اين باب آن است كه مولاي من اعلي الله مقامه در فصل الخطاب روايت ميفرمايد عن ابي‌الحسن موسي بن جعفر عن ابيه عليهما السلام ان رسول الله صلي الله عليه و آله قال لابي‌ذر و سلمان و المقداد اشهدوني علي انفسكم بشهادة ان لا اله الا الله ، الي ان قال و اخراج الزكوة من حلها و وضعها في اهلها و اخراج الخمس من كل ما يملكه احد من الناس حتي يرفعه الي وليّ المؤمنين و اميرهم و من بعده من الائمة من ولده فمن عجز و لم‌يقدر الا علي اليسير من المال فليدفع ذلك الي الضعفاء من اهل بيتي من ولد الائمة فمن لم‌يقدر علي ذلك فلشيعتهم ممن لايأكل بهم الناس و لايريد بهم الا الله ، الي ان قال فهذه شروط الاسلام و ما بقي اكثر . عرض ميكنم پس موافق اين حديث چنانچه جزئي مالي كه بر شيعه ميسر است از خمس آل‌محمد عليهم السلام بضعفاء اهل بيت از ولد ائمه سلام الله عليهم بدهد و اگر قادر بر اين نشود بشيعيان آل‌محمد عليهم السلام از كساني كه خالصند براي خدا در دوستي ايشان و محض طمع حطام دنيا نيست كه [ص 51] اظهار تشيع ميكنند بدهد البته خوب است و البته بدانيد كه مراد از ضعفاء اهل بيت از ولد ائمه سلام الله عليهم هم كسانيند كه بر جاده ايمان و ولايت آل‌محمد عليهم السلام باقيند نه اينكه شامل عموم منتسبين بايشان شود و دليل اين مطلب حديثي است كه در مستدرك وسائل از كشكول سيد حيدر آملي از مفضل بن عمر روايت نموده است از حضرت صادق عليه السلام كه تفصيل غصب فدك و حقوق خودشان را و محاجّه حضرت فاطمه عليها السلام را با ابوبكر و عمر ميفرمايد تا آنكه احتجاج بآيه قرآن فرمود و قسمت خمس را بيان كرد ، فنظر ابوبكر الي عمر فقال ما تقول فقال عمر و من اليتامي و المساكين و ابن السبيل فقالت فاطمة عليها السلام اليتامي الذين يأتمّون بالله و برسوله و بذي القربي و المساكين الذين اسكنوا معهم في الدنيا و الآخرة و ابن السبيل الذين يسلك (كذا) مسلكهم قال عمر فاذا الفيء و الخمس كله لكم و لمواليكم و لاشياعكم فقالت فاطمة عليها السلام اما فدك فاوجبها الله لي و لولدي دون موالينا و شيعتنا و اما الخمس فقسمه الله لنا و لموالينا و اشياعنا كما تري في كتاب الله ، تا آخر حديث شريف كه باز در زكوة ميفرمايد كه آنهم مخصوص بموالي و اشياع ما است ، يعني از ساير مردم غير منتسبين بشيعيان ما بايد برسد ، خلاصه كه شرط ايمان و ولايت در همه هست و براي غير شيعه ايشان چيزي حلال نيست ، و در آخر همين حديث است كه بعد از آنكه اين شرط را فرمود عمر گفت : مااحسب اصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله يرضون بهذا ، قالت فاطمة عليها السلام فان الله رضي بذلك و رسوله رضي له و قسم علي الموالاة و المتابعة لا علي المعاداة و المخالفة الخبر . پس بر دشمنان ايشان چيزي حلال نيست و تفصيل [ص 52] زياده بر اين حاجت نيست و مجال اينجانب بسيار كم است و مسائل سائل وفقه الله بسيار زياد و ساير اخوان هم مسائل بسيار دارند .

مسأله ششم - در ايام محرم كه بعضي از عوام سر ميزنند و باصطلاح تقليد و شبيه امام و ساير اهل بيت عليهم السلام را ميآورند و در پيش دسته سينه‌زنها طبل و طنبور ميزنند آيا اين طور حركات شرعا حسني و ثوابي دارد يا نه ، و روز عاشورا مجلس آراستن و طعامهاي رنگارنگ خوردن و شربتهاي گوناگون نوشيدن و عيش و عشرت نمودن چنانچه جاهلان و شكم‌پرستان اين زمان ميكنند چطور است ؟

جواب - عرض ميكنم چقدر مناسب حال ما مردم آخر الزمان است اين فقره دعاي حضرت سيدالشهداء (ع) كه عرض كنيم الهي من كانت محاسنه مساويه فكيف لاتكون مساويه مساويه الهي من كانت حقايقه دعاويه فكيف لاتكون دعاويه دعاويه خداوند شيطان را لعنت كند كه بهر حيله هست در صدد اغواي ما است پس بعضي را كه اغوا نموده بدرجهٔ كه بكلي از جاده ايمان خارج شده‌اند و از آنها آسوده شده است پس كمر را براي منتحلين ولايت آل‌محمد عليهم السلام بسته و بفرمايش امام عليه السلام انما صمد لك و لاصحابك پس قصد اغواي ايشان را كرده و اگر تكليف ميكرد كه بكلي ترك ولايت كنند بسا ظاهرا يا باطنا قبول نميكردند اين است كه اين اوضاع را فراهم آورده كه اعمال ايشان را فاسد كند نعوذ بالله من شرور انفسنا و سيئات اعمالنا .

پس عرض ميكنم مردم در اين باب بر چند قسمند ، بعضي از ايشان كسانيند كه غرضشان از اين اعمال صرف طلب دنيا است و منظور ديگر ندارند و خلوصي [ص 53] براي خداوند در عمل ايشان نيست ، پس اينگونه مردم كه نعوذ بالله خواه خوب كنند يا بد كنند بطورهاي پسنديده باشد يا ناپسند هر چه باشد خوب نيست و از ايشان پذيرفته نميشود و داخلند در فرمايش امام عليه السلام كه فرمود لاتأكّلوا الناس بآل‌محمد عليهم السلام فان التأكّل بهم كفر و سخني در اين جماعت نيست .

ولي سخن در جماعتي است كه نيت خالصي در عمل خود دارند و از روي محبت و اخلاص عملي ميكنند نهايت بوضعهاي مذكوره حركت ميكنند و آنها باز اقسامند ، بعضي جهالند و بعضي صاحبان عقل و دانش ، و جهال هم باز دو طبقه‌اند چنانچه عقلا و دانشمندان هم طبقاتي چندند .

پس بعضي از جهال هستند كه آنقدر جاهلند كه غير از آنچه طبيعت ايشان پسنديده و بر آن جاري شده است اگر بر ايشان عرضه كني و خواسته باشي بفهماني نميفهمند و شعور نميكنند بلكه بسا حمل بر غرض مينمايند مثلا اگر بايشان گفتي كه در عزاي سيدالشهداء صلوات الله عليه و روحي فداه از ما گريه و زاري خواسته‌اند و تأسف خوردن بر مصائب آن حضرت بوجوه شرعيه نه اين اعمال غير مشروع ، ابدا درك مطلب تو را نميكنند بلكه بسا حمل ميكنند بر اينكه تو نعوذ بالله در دوستي آن حضرت نقصان و قصور داري كه اين طور ميگوئي و شعور نميكنند كه دوستي تو بسا چندين درجه از ايشان بيشتر است اما عقل و علم داري و سعي داري كه عزاداري هم بر وجه رضاي آل‌محمد عليهم السلام باشد ، چنانچه شخص دلاكي در حمام مشغول كار بود و مناسب هر كاري بلفظي صلوات ميفرستاد يا لعن بر اعادي ميكرد و در بعض مواقع بالفاظ بسيار زشت لعن ميكرد با صداي بلند يكي از اهل علم و محترمين باو گفت كه اين الفاظ زشت پسنديده نيست پس آن [ص 54] شخص ساكت شد و ديگري از دلاكها لعن كرد اين شخص دلاك بيرون آمد كه لعن بر عمر نكنيد كه فلان عالم حاضر است و بدش ميآيد ، حالا حال مردم جاهل اين قسم است كه اگر گفتي لفظ قبيح زشت در مقام لعن مگو ميگويد فلان از لعن كردن مشمئز است و نميفهمد كه مقصود صرف همان الفاظ زشت بوده كه ادا كرده نشود پس اگر گفتي كه نصرت سيدالشهداء صلوات الله عليه خوب است و خونريزي براي او و در راه او پسنديده اما امروز تو خودت بدست خود مثلا تيغ و قداره بفرق خود ميزني و بسا منجر بهلاكت تو هم ميشود چه نصرتي براي آن حضرت است و كجا از ما و تو چنين چيزي خواسته‌اند ، ابدا شعور نميكند بلكه بسا حمل ميكند بر اينكه محبت تو نعوذ بالله نسبت بآن حضرت كم است پس با اين قسم مردم هر چه خواسته باشي مطلب حالي ايشان بشود نميفهمند و زحمت بيحاصل است و خودشان بميل خودشان بمقتضاي همان دوستي عاميانه كه دارند عزاداري ميكنند و خداوند هم از كمال كرم و رأفتي كه به بندگان خود دارد بهمان اندازه قابليت ايشان و عمل ايشان از ايشان قبول ميكند و لايكلّف الله نفسا الا ما آتاها يعني ما عرّفها پس باندازه معرفت هر كسي با او رفتار ميكند ، نشنيده‌ايد آن شخص شباني كه مناجات ميكرد و بخداي خود عرض ميكرد كه كجائي كه براي تو شير و ماست بياورم و چارق تو را دوزم و شپشهاي تو را بكشم و حضرت موسي عليه السلام بر او عبور فرمود و او را از اين كلمات منع كرد و آن شخص متحير شد كه چه كند و چه بگويد پس خداوند بحضرت موسي عليه السلام وحي فرمود كه چرا بنده مرا از مناجات با من بازداشتي و از او همين پسنديده بود ، پس اين قسم مردم چندان تكليف بر ايشان سخت نيست و در صورتي كه [ص 55] از روي دوستي و اعتقاد قلبي خود عملي ميكنند بهمان اندازه از ايشان پذيرفته ميشود بلكه معامله خداوند با عامه خلق بهمين منوال است و از هر كسي باندازه قابليت او خواسته ، حتي مثلا عقلاي ما كه عيب بر جهال ميگيرند خودشان نسبت به اعقل و اعلم از خودشان هزاران عيب دارند اما معذلك در صورتي كه از روي عقيده خالص نسبت بحال خود عمل خيري بجا ميآورند از ايشان پذيرفته ميشود ولو اينكه نسبت بحال بزرگتر از ايشان همين عمل معصيت باشد چنانكه فرموده‌اند حسنات الابرار سيّئات المقرّبين و در اخبار فرموده‌اند كه اگر شما ضعيفتر از خودتان را بواسطه جهالت و ضعف ايمان بنا شد طرد كنيد ما هم بايد شما را طرد كنيم .