رساله هفتاد مسأله
در جواب ثقةالعلماء سلماسي
از تأليفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج زينالعابدين خان كرماني اعلي الله مقامه
الحمد لله رب العالمين و الصلوة و السلام علي خير خلقه محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
و بعد چنين گويد بنده اثيم جاني و رميم فاني زينالعابدين بن كريم بن ابرهيم كرماني كه چندي قبل رقيمه كريمه و نميقه انيقهٔ رسيد از بلده شريفه سلماس صانها الله من كل شر و باس از جانب سني الجوانب جناب شريعتمآب حقيقت انتساب فضايل و كمالات اكتساب الاخ المؤتمن و المولي الممتحن شيخنا الشيخ محمدحسن الشهير بثقةالعلماء وقاه الله من كل بلاء و عناء و انعم عليه بالتوفيق و الرخاء و بعد از اظهار مراحم دوستانه و مكارم مشفقانه امر فرموده بودند اين جاهل غافل را بجواب دادن از مسائل بسياري كه بالغ بهفتاد مسأله بلكه زيادتر بود و اين بنده بواسطه كثرت هموم و تراكم غموم و علاوه اشتغال باَجوبه مسائل ديگر كه اهم آنها مسائل حج بود و مدتها عازم بر تتميم آنها بودم و مجال دست نبود تا باز بر حسب سؤال اخوان از هر جا عزم بر انجام دادن نموده و الحمد لله ختم شد و با اينكه باز مسائل ديگر از اطراف رسيده بود امتثال فرمايش ايشان را مقدم داشته اقدام باجوبه اين مسائل نمودم و اگر چه بسياري از آنها مسائلي [ص 3] است كه جواب دادن از آنها در مثل اين زمان بسي مشكل است و جاي آن است كه گفته شود :
اخاف عليك من غيري و مني و منك و من مكانك و الزمان
و لو اني جعلتك في عيوني الي يوم القيمة ماكفاني
و اين است كه بقدر لايق در همه آنها نميتوان شرح و بسط داد ولي از خداوند مسألت دارم ببركات آلمحمد عليهم السلام و ساير مقربان درگاهش كه توفيق عنايت فرموده بقدر اينكه مؤمنين بهره ببرند و غير ايشان محروم بمانند اجوبهٔ از آنها عرض شود و جعلنا من بين ايديهم سدّا و من خلفهم سدّا فاغشيناهم فهم لايبصرون و سواء عليهم ءانذرتهم ام لمتنذرهم لايؤمنون و مولاي بزرگوار من اعلي الله مقامه مكرر اين شعر را در مواقع بسيار ميخواندند :
من گنگ خوابديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
باري آنچه خداوند خواسته خواهد شد ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شيء قدرا و اينك شروع ميكنيم در اجوبه مسائل و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .
فرمودهاند :
مسأله اولي - در باب مذمت بنگ بخصوص حديثي و خبر صريحي در كتب معتبره شيعه بنظر مبارك حضرتعالي رسيده يا نه ؟
جواب - تفصيل اين مسأله را در كتب اصحاب كم ديدهام همين قدر اجمالا بعضي اشاره كردهاند ، منجمله شهيد ثاني رحمه الله در روض الجنان مينويسد در ذيل كلام علامه (ره) در ارشاد در تعداد نجاسات « و المسكرات المايعة بالاصالة فالخمر المجمد نجس و الحشيشة ليست نجسة و ان عرض لها الذوبان و توقف المصنف [ص 4] في المنتهي في تحريم الحشيشة لعدم وقوفه علي قول لعلمائنا فيها قال و الوجه انها ان اسكرت فحكمها حكم الخمر في التحريم لا النجاسة » و اگر چه جناب سائل وفقه الله محتاج بترجمه نيستند ولي چون مخصوص در تعليقه خود خواهش فرمودهاند كه بفارسي جواب عرض شود تا عوام منتفع شوند اين است كه عرض ميكنم مسكرات مايعه را تخصيص ميدهند بآنچه اصلا مايع و جاري باشد ولو آنكه جمود عارضي حاصل كند پس خمري كه خشك شده باشد نجس است و حشيشه كه مراد بنگ باشد و يكي از مسكرات شمرده ميشود نجس نيست زيرا كه اصلا گياهي است خشك ولو آنكه در مقام استعمال بآب زده و شيره از آن بگيرند و استعمال كنند ، بعد نقل ميكند از مصنف يعني علامه كه در منتهي توقف نموده است در تحريم حشيشه زيرا كه واقف بر قولي از علماء اماميه در اين باب نشده است و خود او فرموده كه وجه آن است كه اگر حشيشه مسكر باشد حكم آن حكم خمر است در تحريم نه نجاست . و از جمله اصحاب شيخ يوسف بحريني رحمه الله است كه در حدايق مينويسد « و الظاهر اتفاق كلمة الاصحاب رضوان الله عليهم علي تخصيص الحكم بالنجاسة في المسكر بما كان مايعا بالاصالة و ان عرض له الجمود دون الجامد بالاصالة كالحشيشة و ان عرض له الميعان » و حاصل مراد همان است كه در عبارت شهيد بود ، بعد دليلي كه بر طهارت حشيشه ميآورد آن است كه ميگويد « و الظاهر ان المستند في ذلك هو ان المتبادر من لفظ المسكر و النبيذ و نحوهما في الاخبار انما هو الاشربة المتخذة من تلك الاشياء المعدودة في الاخبار المتقدمة فيبقي ما عداها علي حكم الاصل » يعني ظاهر آن است كه دليل اصحاب در طهارت حشيشه آن است كه [ص 5] متبادر از لفظ مسكر و نبيذ و مثل آن در اخبار آن شرابهائي است كه از اين چيزها كه در اخبار شمرده شده يعني در اخبار متقدمه مثل انگور و مويز و خرما و گندم و جو و عسل و امثال اينها از آنچه در اخبار شمردهاند پس آنچه محكوم بنجاست است شرابهائي است كه از اين معدودات گرفته شده باشد و غير اينها باقي است بر حكم اصل كه اصل آن است كه هر چيزي طاهر است تا نجاست آن معلوم شود .
خلاصه كه وضع بيان اصحاب معلوم است كه در مذمت حشيشه يعني حرمت آن دليلي نيافتهاند مگر كليات اخبار كه در حرمت هر مسكري وارد شده و همين قدر در حدايق نقل ميكند از سيد مرتضي (ره) از طرق عامه از زيد بن اسلم كه غبيرائي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله از آن نهي فرموده آن اسكركه است و از ابيموسي نقل كرده كه گفته است اسكركه خمر حشيشه است ولي همين هم مسلّم عامه نيست زيرا كه باز بسندش از ضمرة روايت كرده كه گفته است غبيرائي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله نهي از آن فرموده آن فقّاع است ، و در بحار از نهايه نقل ميكند كه غبيراء قسمي از شراب است كه در حبشه ميگيرند از ذرت كه آنرا سكركه ميگويند ، عرض ميكنم اصل حديث را كه از پيغمبر (ص) در نهي از غبيرا روايت ميكنند در بحار روايت ميكند كه فرمود « اياكم و الغبيراء فانها خمر العالم » و اصل غبيراء معلوم است ميوهٔ است كه در فارسي آنرا سنجد ميگوئيم و در تركي موافق آنچه در مخزن نوشته ايكده ميگويند و خواص و منافع بسيار موافق اخبار آلمحمد عليهم السلام و آنچه اطباء مينويسند بر آن مترتب است و سركه از آن ميريزند و خمر هم از آن اتخاذ ميشود و احتمال قوي ميرود كه مراد از اين غبيراء كه نهي فرمودهاند همين باشد يعني خمري كه [ص 6] از غبيراء بگيرند و خدا دانا است و احتمال ديگر ميدهم كه قوت قول ابيموسي را ميرساند و آن آن است كه اسم حشيشه بلغت سرياني قنبيرا است و با غبيراي مذكور قريبند و بواسطه تصحيفات بزودي مشتبه بهم ميشود پس محتمل است كه در كلام نبي عليه السلام قنبيرا بوده كه مراد همين حشيشه باشد و الله العالم . و غرض آن است كه محدثين اصحاب حديث صريحي در باب حشيشه روايت نكردهاند بلكه حرمت آنهم موافق آنچه از علامه نقل نموديم محل توقف ايشان بوده است و محوّل بر اِسكار آن نمودهاند بجهت دلالت عموم اخبار بسيار چنانكه حضرت باقر عليه السلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل ميفرمايد كه هر مسكري حرام است و هر مسكري خمر است و حضرت صادق (ع) فرمود كه خداوند خمر را بعينها حرام فرمود و رسول خدا صلي الله عليه و آله هر مسكري را حرام فرمود و خداوند حكم او را مجاز داشت و باَحدي از انبياء غير از او تفويض نفرموده و حضرت امام رضا عليه السلام فرمود كه خداوند خمر را حرام فرمود بجهت آنچه در آن است از فساد و از تغيير عقول شاربين آن و حمل كردن آن ايشان را بر انكار خداي عزوجل و دروغ بر او و بر رسل او و ساير آنچه از ايشان سر ميزند از فساد و قتل و قذف و زنا و كمي امتناع از چيزي از محارم پس باين جهت حكم كرديم ما بر هر مسكري از اشربه كه آن حرام است و محرم بجهت اينكه از عاقبت آن حاصل ميشود آنچه از عاقبت خمر ميآيد پس بايد اجتناب كند كسي كه ايمان بخداوند و روز قيامت دارد و ما را دوست ميدارد و مدعي محبت ما است از هر شراب مسكري پس بدرستي كه عصمتي ميان ما و ميان شاربين آن نيست و حضرت ابوالحسن ماضي عليه السلام فرمود كه خداي عزوجل حرام [ص 7] نفرمود خمر را براي اسمش و لكن حرام فرمود آنرا براي عاقبتش پس هر چه عاقبت آن عاقبت خمر است پس آن خمر است .
عرض ميكنم و اخبار باين معاني بسيار است كه از نوع مسكر زايلكننده عقل منع فرمودهاند و حرام نمودهاند و شبهه در اين مطلب نيست و در اينكه حشيشه هم عقل را زايل ميكند و سكر ميآورد شبهه نيست و اگر چه علامه حلي در اين باب اظهار حيرت و توقف فرموده است ولي بديهي است كه مؤمن متقي كه اجتناب از اين امور دارد ابتداءاً در اين باب شبهه خواهد داشت و بهمين جهت توقف ميكند فان الوقوف عند الشبهات خير من الاقتحام في الهلكات ولي بعد از آنكه از جماعت بسيار از اهل تجربه و كساني كه واقف بر حال استعمالكنندگان آن شدهاند شخص ميشنود يقين ميكند كه لامحاله مزيل عقل است و سكر ميآورد ولو اينكه در بعض خواص با خمر معروف فرق هم داشته باشد چنانچه طبايع خود شاربين خمر هم فرق ميكند و حالات آنها در حال سكر بيك منوال نيست مثلا بعضي را بتهور بسيار واميدارد و بعضي را بترس و واهمه و اين است كه گفتهاند :
باده ني در هر سري شر ميكند آنچنان را آنچنانتر ميكند
اما همه در زوال عقل شريكند ، پس اگر حشيشه هم در بعض خواص با خمر تفاوت كند شركت در ازاله عقل دارد . و در مخزن الادوية مينويسد در ذيل قنّب كه عربي همين بنگ است بعد از ذكر اسامي آن بهر زباني و بعض خواص آن كه شكوفه و غبار زغبي و شبنمي كه بر آن مينشيند و غليظ و چسبنده است همه را جمع مينمايند و چرس مينامند و در سر غليان ميكشند تخدير و سكر بسيار ميآورد خصوص شبنم آن و آن هر چند چسبندهتر و غليظتر و منجمدتر [ص 8] باشد قويتر است و بسا است كه بسبب كمال قوت هلاك ميگرداند كِشنده خود را ، تا آنكه باز در خواص آن مينويسد كه آن از جمله اشجاري است كه برگ آن بسبب مركب بودن قواي آن اولا فرح و سرور و نيكوئي رنگ رخسار و سكر ميآورد تا آنكه باز در مضارّ آن مينويسد بعد از ضرر بسيار و ضعف باه و سقوط اسنان و بَخَر و كسالت و جبن و خيالات فاسده شيطانيه و سوء فكر و انداختن خود و جهال را بسوء عقيده و اباحت و زندقه و ترك عبادات و غيره و بعضي از آن معاجين ميسازند ، تا آنكه ميگويد و بعضي كه بسيار قوي ميخواهند قدري از چرس آنرا داخل تراكيب ميكنند مانند معجون شرزهخاني كه مشهور به شيرزادخاني است كه از دَكَن ساخته احيانا ميآورند كه يك حبه آن سكر بسيار ميآورد و جزو اعظم آن روغن بنگ و چرس و ادهان و جواهرِ بيخهاي قوي مخدّر مسكر است . عرض ميكنم مؤمن متقي بايد ملاحظه كند و مضارّ اين حشيشه خبيثه را بهبيند و از آن بپرهيزد و بسياري از مضار ديگر آنرا ترك كرديم بجهت اختصار و البته طبيب حاذق اين مطالب را بعد از دقت تمام و اطمينان كامل مينويسد و محلّ شبهه هم نيست كه از جمله مسكرات قويّه است پس داخل در تحت اخبار عامه كه نهي از مطلق مسكر فرمودهاند البته خواهد بود .
ولي اشكالي كه در اين مقام وارد ميآيد آن است كه ادويه ديگر داريم كه همه همين خواص را دارد مانند بذر البنج كه دواي ديگري است و معروف و مستعمل است و جوز ماثل و لُفّاح و امثال آنها كه همه مستعمل در دواها و معاجين محلّله است و طباً جزو ادويه مسكره شمرده ميشود چنانچه در مخزن در جوز ماثل مينويسد مورث جنون و فساد فكر ، مصلح آن فلفل و رازيانه و چون كسي مقدار زياده از يك دانك بخورد و [ص 9] همچنين گل آنرا و عادي بمخدرات و مسكرات نباشد سكر و تخدير آورد و جميع اشياء بنظر او كبود نمايد و خيالات فاسده در خيال او آيد بحدي كه گويا در خارج ميبيند و عقل او زايل گردد و سخنان پراكنده گويد و چون خواهد كه راه رود نتواند و نتواند كه درست بنشيند و موش و مورچه در نظر او آيد و چون خواهد كه بگيرد آنرا خنده بسيار كند و چشمهاي او سرخ گردد و تاريك و بسيار دست بجامه و فرش و ديوار ميبرد كه گويا ميخواهد چيزي بگيرد و بالجمله حالتي مانند ديوانگان بهم ميرساند . عرض ميكنم همين جوز ماثل جزء اعظم معجون حب الشفا است و ديدهايم كه بعضي سهواً از شربت معمول آن كه يك نخود است بيشتر خوردهاند و همين حالات مذكوره از آنها بروز كرده پس شبهه نيست كه جزو ادويه مسكره است . و همچنين بذر البنج كه جزو اعظم معجون رضوي است كه حضرت امام رضا عليه السلام خواص بسيار براي آن شمردهاند و مكرر اصحاب را بتداوي بآن در امراض بسيار امر ميفرمودند . و ديده شده است كه برشعثا مثلا كه جزء اعظمش بذر البنج است و افيون بمحض اينكه از اندازه شربت آن زيادتر استعمال كنند از اين قبيل آثار بسيار از آن بروز ميكند و در مخزن مينويسد كه زياده از شربت آن باعث جنون است اما معذلك نميتوان حكم بحرمت اينگونه ادويه را نمود مگر اينكه منكر اخبار آلمحمد عليهم السلام شويم كه تجويز استعمال آنها را در معالجات فرمودهاند پس رفع اين اشكال در باب حشيشه بچه نحو خواهد شد و چه خواهيم گفت ؟ عرض ميكنم وجهي كه بنظر ميرسد در اين مقام آن است كه محرّمات چند قسمند ، بعضي ولع و حرص و اصرار مردم بر ارتكاب آنها بسيار است و بعضي كم و بعضي قسمي [ص 10] است كه طبعا متنفر از استعمال آنهايند و اگر چه موافق كتاب خدا و بعض اخبار اهل بيت سلام الله عليهم در مقام اضطرار تجويز استعمال بعض محرمات را فرمودهاند چنانچه بحضرت باقر عليه السلام عرض كردند كه چرا خداوند ميته و دم و لحم خنزير و خمر را حرام فرموده ؟ فرمود كه خداوند حرام نفرموده اينها را بر بندگان خود و حلال فرموده ماسواي آنرا از باب رغبتي در آنچه حلال فرموده براي ايشان و نه تزهد و بيميلي در آنچه حرام فرموده بر ايشان و لكن خداي عزوجل خلق فرموده است خلق را و دانسته است آنچه را كه قوام بدنهاشان بآن است و مصلحت آنها است پس حلال فرموده بر ايشان و مباح فرموده و دانسته است آنچه ضرر دارد بر ايشان پس نهي فرموده ايشان را از آن بعد حلال فرموده آنرا براي مضطر در وقتي كه قائم نميشود بدن او مگر بآن چيز پس حلال فرموده آنرا بقدر حاجت نه غير آن . پس با اينكه در مقام اضطرار حلال فرموده و خداوند فرموده است و قد فصّل لكم ما حرّم عليكم الا ما اضطررتم اليه ولي معذلك از باب اينكه حالات مردم نسبت بمحرّمات مختلف است پس بعضي را كه ولع و حرص ايشان بر استعمال آنها بسيار است شارع حكيم عالم بسياست و كيفيت تربيت نهيهاي بسيار شديد حتي در مقام اضطرار ميفرمايد مانند خمر كه از قليل و كثير آن نهي شده و تداوي بآن را حرام فرمودهاند و شفا را از آن سلب فرمودهاند زيرا كه دانستهاند كه اگر تجويز استعمال آن در مقام معالجه و اضطرار بشود فسّاق و فجّار را مستمسك دست آمده و آنرا استعمال ميكنند و معتذر بمرض و اضطرار ميشوند پس نظم سياست از ميان ميرود و حدود و احكام مختل ميماند اين است كه ناچار بايد در اين مقام سخت گرفت و نهي [ص 11] را شديد فرمود تا آنكه از آن بپرهيزند و معتذر باعذار نشوند چنانكه پيرمردي بحضرت صادق (ع) عرض كرد كه دردي دارم و نبيذ ميخورم و وصف نبيذ را كرد حضرت فرمود چه منع ميكند تو را از آب كه خدا هر حيّي را از آن قرار داده عرض كرد موافق من نيست فرمود چه منع ميكند تو را از عسل كه خداوند فرموده در آن شفا است براي مردم عرض كرد آنرا نمييابم فرمود چه منع ميكند تو را از شير كه گوشت تو از آن روئيده و استخوان تو از آن سخت شده عرض كرد موافق من نيست فرمود آيا اراده ميكني كه امر كنم تو را بشرب خمر نه والله كه امر نميكنم . عرض ميكنم ملاحظه كن بچه اصرار ميخواستهاند كه رخصتي دست بياورند محض ولع نفساني كه داشتهاند . و خدمت ايشان عرض كردند كه براي باد بواسير نبيذ مداوا كردهاند و قصد لذت نيست اما بجهت دوا است ، فرمود نه و نه يك جرعه ، عرض كردند چرا ؟ فرمود بجهت اينكه حرام است و خداي عزوجل در حرام دواء و شفاء قرار نداده و فرمود كه مضطر شرب خمر نميكند زيرا كه زياد نميكند او را مگر شر و بجهت اينكه اگر بخورد او را ميكشد پس يك قطره نخورد . و روايت شده است كه فرمود در مضطر كه زياد نميكند او را مگر تشنگي . خلاصه عرضم اين است كه در مقام اضطرار منع از شرب خمر ميشود تا آنكه منجر باختيار نشود و از كم آن منع ميكنند كه منجر به بسيار نشود و وجوه حكمت ايشان در سياست ملكي بسيار است .
و اما بعض محرّمات كه ولع مخصوصي در طبايع براي استعمال آنها نيست يا بسا تنفر هم دارند حاجت باصرار و تأكيد زياد در آنها نيست ، فرض كن بول حرام است و عامه طبايع از آن منزجر است و حاجت بتأكيدي در منع نيست اين است كه مثل خمر نهي از آن نشده و تداوي [ص 12] بآن را براي مضطر اذن دادهاند نهايت در حديثي فرمودهاند كه اگر مضطر شد و دواي ديگر نيافت بول خود را بياشامد نه بول غير را ، و اين بجهت آن است كه غايله و ضرري در رخصت آن نيست و مردم بالطبع از آشاميدن آن اجتناب دارند و حاجتي بتأكيد زياد نيست .
پس چون اين مقدمه را دانستي در اين مقام هم كه محل سخن است در باب بنگ و چرس ميتوان گفت كه چون ولع فساق و فجار بر استعمال آن زياد شده است و بدون شبهه مسكر هم هست اين است كه منع اكيد از آن ميكنند و در ساير دواها كه مردم ولعي بر استعمال آنها نداشتهاند رخصت تداوي بآنها را دادهاند و اخبار خاصهٔ هم بعض اصحاب در نهي از استعمال بنج روايت كردهاند و اگر چه صحت و قوت آنها بمثابه اخباري كه در خمر در جوامع معتبره مثل كافي و تهذيبين و فقيه و وافي و وسايل و فصل الخطاب و غيرها روايت شده نرسيده باشد اما همين قدر كه موافق با عمومات اخبار است كافي در تصحيح آنها است ، چنانكه عبد صالح موسي بن جعفر عليه السلام فرمود كه هر گاه دو حديث مختلف بتو رسيد آن دو را قياس كن بكتاب خدا و باحاديث ما پس اگر شبيه آن دو است حق است و اگر شبيه آن دو نيست باطل است . و اين اخبار با عمومات كتاب و سنت موافقند و اگر چه در كتاب خدا بيش از حرمت خمر كه آنهم بضم بعض آيات ببعض ظاهر ميشود نيست چنانكه امام عليه السلام فرمود كه خداوند ميفرمايد قل انما حرم ربّي الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم و البغي و مراد از اثم خمر است چنانكه خداوند فرمود و يسألونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و مخصوصا عرب لفظ اثم را در خمر استعمال كردهاند چنانكه امرأ القيس ميگويد :
[ص 13]شربت الاثم حتي زال عقلي كذاك الاثم يذهب بالعقول
خلاصه كه بيش از حرمت خمر چيزي ظاهر نميشود ولي چون رسول خدا و اهل بيت او (ص) ميفرمايند كه هر مسكري خمر است و خداوند در كتاب خود بطور اطلاق فرمود اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم پس حرمت هر مسكري از كتاب خدا و اخبار ائمه هدي صلوات الله عليهم ظاهر ميشود پس اين است كه اين اخبار خاصه را كه بعض اصحاب نقل كردهاند ولو در جوامع معتبره نباشد بموافقت كتاب و سنت و شباهت بآنها تصحيح ميكنيم . منجمله اخباري است كه بهاءالدين بن محمد سرمدي در تنبيه الغافلين نقل نموده و خود جناب سائل سؤال مخصوصي هم از صحت آنها فرمودهاند اگر چه مصنف كتاب تنبيه الغافلين نزد من معروف نيست و اين غير شيخ بهائي معروف است زيرا كه او موسوم بمحمد بن حسين بن عبدالصمد حارثي جباعي است رحمه الله و مصنف اين كتاب غير او است و اگر چه او را بوثاقت و امانت نميشناسم اما چون موافقتي با عموم كتاب و اخبار اهل بيت اطياب سلام الله عليهم دارد تكذيب نميكنيم ، روايت كرده است قال النبي (ص) من اكل لقمة من البنج كمن زنا بامّه سبعين مرة و من زنا بامّه مرة واحدة فكأنما هدم بيت الكعبة سبعين مرة و قتل سبعين نبيا مرسلا و احرق سبعين مصحفا و رمي الي وجهه سبعين حجرا و هو اقرب من رحمة الله من شارب الخمر و آكل الربا و النمام و عنه (ص) من اكل لقمة من البنج حشره الله تعالي يوم القيمة صورة الكلب و الخنزير و قال النبي (ص) من اكل البنج و مات علي هذا يحشره يوم القيمة و مكتوب بين جبينه هذا بعيد من رحمة الله . عرض ميكنم در عبارات اين اخبار بعضي تصحيفات [ص 14] هست ولي مجرّب ما است كه اخباري كه از نظر علماء محدثين و حفظه اخبار افتاده است و در زواياي كتب و دفاتر نادره مانده است غالبا همين قسم مصحّف ميماند زيرا كه كمتر اهل علم در صدد جمع كردن و تصحيح آنها برآمدهاند و علي اي حال ترجمه آنها را براي عوام عرض كنم كه بدانند . از رسول خدا (ص) نقل كرده كه فرمود هر كه لقمهٔ از بنگ بخورد مثل كسي است كه با مادر خود هفتاد مرتبه زنا كرده باشد و هر كه يك مرتبه با مادر خود زنا كند پس گويا خانه كعبه را هفتاد مرتبه خراب كرده و هفتاد نبي مرسل را كشته و هفتاد مصحف را سوزانيده و هفتاد سنگ بروي مصحف زده و آن نزديكتر است برحمت خدا از شارب الخمر و آكل ربا و از نمام و نيز فرمود كه هر كه يك لقمه از بنج بخورد محشور كند خداوند او را در روز قيامت بصورت سگ و خوك و نيز فرمود كه هر كه بنگ بخورد و بهمان حال بميرد خداوند او را در قيامت محشور كند و ميان پيشاني او نوشته باشد كه اين شخص از رحمت خدا دور است . و باز در تنبيه الغافلين از بعض مفسرين نقل ميكند كه شجره ملعونهٔ كه خداي تعالي در كلام خود ياد كرده است بنگ است و باز ترجمه حديثي را از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل ميكند كه بپرهيزيد از گياه خشك كه آن بنج است بدرستيكه حيا را برطرف ميكند از چشم مردمان و ايمان را بربايد در وقت مرگ .
عرض ميكنم و نيز مرحوم حاج ميرزا حسين نوري رحمه الله ساكن سامره كه از اجله علماء محدثين متأخرين بود در مستدرك وسائل نقل ميكند از سيد معاصر خود سيد محمدباقر رحمه الله در كتاب روضات الجنان كه از امير صدرالدين محمد بن غياثالدين منصور دشتكي شيرازي نقل كرده كه در رساله قبايح الخمر گفته است : [ص 15] روي عن طريق اهل البيت (ع) عن رسول الله صلي الله عليه و آله انه قال سيأتي زمان علي امتي يأكلون شيئا اسمه البنج انا بريء منهم و هم بريئون مني و قال (ص) سلّموا علي اليهود و النصاري و لاتسلّموا علي آكل البنج و قال (ص) من احتقر ذنب البنج فقد كفر و قال (ص) من اكل البنج فكأنما هدم الكعبة سبعين مرة و كأنما قتل سبعين ملكا مقربا و كأنما قتل سبعين نبيا مرسلا و كأنما احرق سبعين مصحفا و كأنما رمي الي الله سبعين حجرا و هو ابعد من رحمة الله من شارب الخمر و آكل الربوا و الزاني و النمّام . عرض ميكنم اين حديث قريب بمضمون حديثي است كه از تنبيه الغافلين نقل كرديم و شايد يكي مصحّف ديگري باشد و روايت محدّث نوري رحمه الله در كتاب مستدرك مورث مزيد اطمينان است و روايتي را كه مثل او بر سبيل تصحيح روايت كند تكذيب نميتوان كرد و فرمودند لا عذر لاحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا و اگر باز خلوّ كتب معتبره باعث شك شود البته موافقت عمومات اخبار باعث مزيد اطمينان است . و ترجمه آنها اين است كه از طريق اهل بيت عليهم السلام روايت ميكند بر سبيل ارسال از پيغمبر (ص) كه فرمود زود باشد كه زماني بيايد بر امت من كه بخورند چيزي را كه اسم آن بنگ است من از ايشان بيزارم و ايشان از من بيزارند و فرمود (ص) كه سلام كنيد بر يهود و نصاري و سلام مكنيد بر خورنده بنگ و فرمود كه هر كه گناه بنگ را كوچك شمرد پس بتحقيق كه كافر شده است و فرمود كه هر كه بنگ خورَد پس گويا كعبه را هفتاد مرتبه خراب كرده و گويا هفتاد ملك مقرب و هفتاد نبي مرسل را كشته و هفتاد قرآن را سوزانيده و هفتاد سنگ بسوي خدا انداخته و آن دورتر است از رحمت خدا از شارب الخمر و [ص 16] خورنده ربوا و زاني و نمام . عرض ميكنم حقيقةً بعض آثار مترتب بر اين حشيشه خبيثه است كه او را دورتر ميكند از رحمت خدا تا شرب خمر و ربوا و زنا و نمامي چنانچه از آثار آن حكايت ميكنند كه خيالات انسان را مجسم ميكند و چه بسيار كه شنيده شده است از دراويش و مستعملين بنگ و چرس كه بر ايشان مجسم شده كه بعرش رفتهاند و معراج كردهاند و خداوند را ديدهاند بلكه خدا شدهاند و از اولياء واصلين گرديدهاند چنانچه از دعاوي باطله ايشان معروف است ، پس وقتي كه از اين قبيل خيالات و عقايد باطله براي ايشان ميآورد البته از خمر و زنا بدتر ميشود و دورتر از رحمت خدا ميكند اگر چه همه بد است ولي از اين قبيل آثار كمتر از آنها حاصل ميشود و زياده بر اين حاجت بشرح و بسط نيست اعاذنا الله من شرور انفسنا و سيئات اعمالنا بجاه محمد و آله عليهم السلام .
مسأله دويم - بافور كه اغلب مردم اين زمان مبتلايند اگر چه نصي بخصوص در باب آن وارد نشده ولي اسراف و تضييع مال بودنش معلوم است و مضارّ آن در بدن انسان محسوس چنانكه از حالت بافوريان مشهود است علاوه بر اينكه خواص خبيثه ديگر هم دارد ، با همه اين مفاسد و معايب آيا حكم بحرمت و كراهت آن ميتوان كرد يا نه ؟
جواب - عرض ميكنم اما اينكه نصّ خاصي در اين باب نرسيده كه خود جناب سائل دانستهاند و اين هم كه جزو مسكرات نيست و عقل را زايل نميكند و آثاري مثل خمر و نبيذ و بنج بر آن مترتب نيست شبهه نيست ، اگر چه الحمد لله خداوند تفضل فرموده و با وجود ابتلاي اغلب مردم از خودي و بيگانه غالب ماها را حفظ [ص 17] فرموده است و خودمان سهل است كه ساير اهل بيت ما از خدم و حشم هم بحمد الله كسي مبتلي نيست مگر جاهلي از ايشان به پنهاني استعمال كرده باشد و الا معمولمان نيست ، اما اين عمل آن قدر شايع شده كه از پرده خفا بيرون آمده و همه آداب و كيفيت و خواص آن بر همه كس ظاهر است و شبهه نيست كه سكر نميآورد اگر چه حرارتي در بدنشان پيدا ميشود و حالي شبيه خواب و چرت ميآورد و از بسياري از خيرات هم مثل نماز و روزه تا يك درجهٔ منع ميكند اما نه از باب زوال عقل است ولي از جهات ديگر است كه از شدت شيوع همه كس دانسته و فهميدهاند كه چه حكايت است و جزو مخدرات است و مسامات بدن را سد ميكند پس حرارت در بدن محتقن ميشود چون ديگي كه سر آنرا محكم بهبندي و آتش زير آن بزني پس آنچه در اندرون آن هست بخار ميكند و همه ديگ را گرم ميكند .
خلاصه كه جزو مسكرات كه عقل را زايل ميكند نيست پس بايد ملاحظه كرد كه آيا از باب سمّيت و مضاري كه بر آن مترتب است از ادله چه ظاهر ميشود ، عرض ميكنم حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد كه هر چيزي كه در آن مضرت باشد بر بدن انسان از حبوب و ميوهها حرام است خوردن آن مگر در حال ضرورت ، تا اينكه فرمود و هر چه از صنوف بقول باشد از آنچه در آن مضرت است بر انسان در خوردن آن نظير سبزيهاي سمي كشنده و نظير دِفْلا كه خرزهره باشد و غير آن از صنوف سم قاتل پس حرام است خوردن آن و حضرت امام رضا عليه السلام ميفرمايد در حديثي كه ما يافتهايم هر چه را كه خداي تبارك و تعالي حلال فرموده كه در آن صلاح عباد است و بقاء ايشان و حاجت بآن دارند كه مستغني از آن نميشوند و يافتهايم آنچه را كه حرام فرموده از [ص 18] اشياء كه حاجتي از براي بندگان بسوي آن نيست و يافتهايم آنرا كه مفسد و داعي بفناء و هلاك است بعد ديدهايم خداي تبارك و تعالي را كه حلال فرموده بعض از آنچه حرام فرموده در وقت حاجت بجهت مصلحتي كه در اين وقت در آن حاصل شود نظير آنچه از ميته و دم و گوشت خنزير حلال فرموده هر گاه مضطر شود بسوي آن مضطر بجهت آنچه در اين وقت از صلاح و عصمت و دفع موت است پس چگونه دلالت كرد دليل بر اينكه خداي تعالي حلال نفرموده چيزي را مگر براي آنچه در آن است از مصلحت براي ابدان و حرام فرموده آنچه حرام فرموده بجهت آنچه در آن است از فساد و در فقه رضوي ميفرمايد بدان يرحمك الله كه خداي تعالي مباح نفرموده اكل و شربي را مگر براي آنچه در آن منفعت و صلاح است و حرام نفرموده مگر آنچه در آن ضرر و تلف و فساد است پس هر چه نافع است و مقوي براي جسم كه در آن قوت بدن است پس حلال است و هر مضري كه قوت را ميبرد يا كشنده است پس حرام است مثل سموم و ميته و دم و گوشت خنزير و صاحب ناب از سِباع و مِخلَب از مرغ و آنچه از مرغان قانصه ندارد و مثل بَيْض هر گاه دو طرف آن مساوي باشد و ماهي كه فلوس ندارد پس كل آن حرام است مگر در نزد ضرورت . عرض ميكنم پس كليةً استعمال مُضِرّات بدن حرام است و اين مسأله طوري عموم دارد كه در مأكولات و مشروبات مباحه معروفه هم جاري است همين كه مضر شد و شخص دانست كه ضرر دارد البته بايد اجتناب كند حتي اينكه پدر بزرگوارم اعلي الله مقامه سر سفره نشسته بود و يكي از بزرگان فرزندانش ناخن خود را بظرف ماست فرو برد و گفت ميدانم كه ضرر ميكند اما اين ناخن ماست را ميخورم پدر بزرگوارم او را منع [ص 19] فرمود و فرمود برگردان و ناخن خود را كه آلوده بماست كردهٔ پاك كن اگر ميداني كه ضرر دارد چگونه ميخوري ؟ پس هر چه مضر بدن انسان شد بايد از آن اجتناب كرد و خداوند در كتاب مجيد خود فرموده و لاتلقوا بأيديكم الي التهلكة و نهي فرموده از اينكه انسان خود را بهلاكت بيندازد ولي از باب اينكه اولا اختلاف امزجه و طبايع خلق بسيار است و ثانيا اختلاف حالات و عوارض ايشان بسيار است و ثالثا حال اختيار و اضطرار فرق ميكند و بسا كه بواسطه اضطرار ضرر كمتر را بايد متحمل شد و ضرر بزرگتر را دفع نمود مثلا در مخمصهٔ كه خوف هلاكت است بقدر سدّ جوع و حفظ رمقي از ميته انسان استعمال كند و خود را از هلاكت برهاند اولي است از اينكه ميته را ترك كند و بميرد چنانكه در مورد تقيه انسان بزبان انكار حقي را بنمايد و قلب او مطمئن بايمان باشد و سالها عبادت خدا كند اولي است از اينكه تقيه نكند و خود را بهلاكت بيندازد و توفيق عبادت از او سلب شود ، پس چون دنيا دار اعراض است بايد ملاحظه عَرَض اهمّ را در هر موردي نمود ، آيا نميبيني كه خداوند فرموده است و يسألونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما پس در اين موقع كه اثم آن دو اكبر و اهمّ شده ملاحظه آنرا فرموده و اگر در موقع اضطرار بدون هواي نفس چنان شد كه نفع آن دو اهم شد رجحان از آن طرف حاصل ميشود چنانكه فرمود فمن اضطرّ غير باغٍ و لا عادٍ فلا اثم عليه و همچنين است امر در جميع مقامات ، پس استعمال سموم و ادويهٔ كه مضر بدن است حرام است اما در موردي ضرورت حاصل ميشود كه مقداري از آنرا بايد استعمال نمود كه اگر استعمال نكردي بضرر بزرگتري مبتلي ميشوي پس ناچار ميشوي از [ص 20] استعمال آن . و يا از باب اختلافات امزجه و طبايع نسبت بحال كسي نافع ميافتد كه هيچ ضرر باو نميكند بلكه باعث نجات او از هلاكت و امراض صعب و سخت ميشود چنانكه در همين ترياك مكرر ديدهايم اشخاصي را كه مبتلي بامراض مهلكه بودهاند و آنرا استعمال كردهاند و از آن مرض بهبودي يافتهاند و اگر چه نسبت بحال غالب مردم مضر حال ايشان است اما نسبت ببعضي ولو نادر باشد ديده شده است كه بر خلاف ساير نفع بسيار از آن ميبينند و اين است كه حكم بحرمت آن يكسره نميتوان كرد و بايد گفت كه براي هر كه مضر است نبايد استعمال كند و براي هر كه نافع است شرعا مانع نيست يا آنكه نفعش بزرگتر از ضررش باشد پس رجحان با طرف نفع ميشود حتي آنكه موافق اخبار ادويهٔ كه بجهت طلب نفع استعمال ميكنند و احيانا مضر حال انسان ميشود منع نفرمودهاند و اگر بنا بود باحتمال ضرر دست از مداوا برداريم هيچ دوائي را نميشد استعمال كني زيرا كه در هر چيز احتمال ضرري ميرود حتي ديدهايم مثلا باديان ختائي كه دواي مستعمل بي غايله ما بود وقتي آوردند و چند نفر استعمال كردند و همه را مشرف بهلاكت كرد يا كشت و سمّيت قويه در آن حاصل شده بود طوري كه سالها است كأنه متروك شده و كمال احتياط را دارد ، پس از اين قبيل تغييرات در همه ادويه عاديه احتمال ميرود و اگر بنا شد احتياط كنيم بايد مثل سودائيان وسواسي از جميع ادويه دنيا احتياطا اجتناب كرد ، پس اين است كه ادويهٔ كه مستعمل عقلا شد ولو احتمال ضرر در آن برود مانع از استعمال آن نيست چنانكه اسماعيل بن حسن متطبب ميگويد كه عرض كردم بحضرت ابيعبدالله عليه السلام كه من مردي از عرب هستم و بطب بصيرت دارم و طب من طب عربي [ص 21] است و عطا و مزدي هم بر آن نميگيرم فرمود باكي نيست عرض كردم جراحت را ميشكافيم و بآتش داغ ميكنيم فرمود باكي نيست عرض كردم سموم را مثل استمحيقون و غاريقون بمرضٰي ميخورانيم فرمود باكي نيست عرض كردم بسا ميميرد فرمود و اگر چه بميرد عرض كردم بر اثر آن نبيذ ميخورانيم فرمود در حرام شفا نيست و يونس بن يعقوب ميگويد عرض كردم بحضرت ابيعبدالله عليه السلام كه مرد دوا ميخورد و قطع عرق ميكند و بسا آنكه منتفع ميشود و بسا او را بكشد فرمود قطع كرده ميشود و دوا خورده ميشود . يعني باكي نيست . و حضرت ابوالحسن عسكري از پدران خود عليهم السلام روايت ميفرمايد كه عرض شد بحضرت صادق عليه السلام كه مرد بآتش داغ ميكند و بسا آنكه ميكشد و بسا خلاص ميشود فرمود در عهد رسول خدا صلي الله عليه و آله مردي داغ ميكرد و آن حضرت بالاي سر او ايستاده بود . و باز يونس بن يعقوب ميگويد كه سؤال كردم از حضرت ابيعبدالله عليه السلام كه مرد دوا ميخورد و بسا بكشد و بسا آنكه سالم بشود از آن و بيشتر آن است كه سالم ميشود پس فرمود كه خداوند دوا را نازل كرده و شفا را نازل كرده و خلق نفرموده خداي تعالي دائي را مگر اينكه براي آن دوائي قرار داده پس بياشام و اسم خداي تعالي را بر آن ذكر كن .
خلاصه كه دار اعراض لازمهاش از اين قبيل وقايع هست و همان قسم كه عامه عقلا جاريند و بضرر احياني ترك دواها را نميكنند بايد جاري شد پس ابتداءاً كه در موقع حاجت معمول عقلا شده است كه استعمال افيون را بخوردن يا كشيدن ميكنند نميتوان حكم بحرمت آن كرد چيزي كه در اين مقام هست اين است كه اولا اگر يك منفعتي در آن هست مضار بسيار هم دارد و بايد ملاحظه طرف [ص 22] راجح را نمود اگر جانب ضرر اقوي است بايد اجتناب كرد و اگر اضعف است تجويز ميشود و اگر چه تعيين اين مسأله موكول بملاحظه و دقت نظر استعمال كننده است و از خارج مشكل است كه ديگري حكم حليت يا حرمت آنرا براي ديگري بكند و ثانيا اينكه حقيقةً دواي خبيثي است از باب آنكه بچند روز كمي كه استعمال كنند چنان شخص معتاد ميشود كه از ترك آن عاجز ميشود و در اين وقت نفع آن غالبا زايل ميشود و ضررهاي آن ميماند حتي آنكه اگر ابتداءاً باستعمال يك نخود نفع بسيار ميكرد و نزله تو را تسكين ميداد همين كه معتاد شدي بسا ده نخود آن بتو فايده نميكند اما ضررهاي او ميماند و وقتي در مقام مزاح عبارتي در باب استعمال افيون عرض كردهام و اگر چه مزاح بود اما چون عبارت حكيمانهٔ است در اين مقام تذكره ميكنم و آن اين بود كه عرض كردم خدمت دوستان معالجه بترياك بجهت تسكين اوجاع مثل اين است كه بگوئيم چون فلان از تحمل درد عاجز شده او را ميكشيم كه ديگر درد باو صدمه نزند ، و حقيقةً اين طور است زيرا كه بديهي است كه افيون سم قاتل است و كيفيت اثر آن اين است كه تخدير ميكند و مسامات بدن را از داخل و خارج سد ميكند و خون را منجمد ميكند و مجاري روح را ميبندد پس شخص را خفه ميكند و ميكشد و منافعي كه از براي آن در حبس نزلات و تسكين اوجاع متصور است بهمين جهات حاصل ميشود نهايت چون بالنسبه كمتر استعمال ميكند بحد موت كلي نميرساند اما در همان عضو معين مثلا بعد از آنكه بخوردن يا كشيدن يا ضماد كردن تخدير حاصل شد معني تخدير آن است كه مسامات را قدري سد ميكند و خون آن موضع را بالنسبه غليظ ميكند و بخاري كه حامل روح است كم ميكند و نفوذ روح را [ص 23] در اعصاب آن موضع كم ميكند و همين كه نفوذ روح كم شد احساس كم ميشود پس تألم او كم ميشود پس في الواقع مقدمه همان موت كلي است كه تألم و انفعال و احساس و ادراك را كم كرده پس حقيقةً همان است كه عرض كردم ، بعينه حال سفها از مردان و زنان كه بصدمهٔ جزئي راضي ميشوند كه ترياك بخورند و خود را بكشند و اين صدمه را نهبينند اما غافلند كه عذاب آخرت اشدّ و اقوي است از اين صدمه جزئي ، خداوند عقول ما را زياد كند و از ما نگيرد .
و دوست ميدارم در اين موضع عبارتي از مولاي بزرگوار والد ماجد خود اعلي الله مقامه عرض كنم كه اسباب تنبه دوستان شود اگر چه در زمان ايشان در اين صفحات همان خوردن افيون مستعمل بود و هنوز كشيدن آن شايع نشده بود و مضار كشيدن از جهاتي زيادتر از خوردن است زيرا كه خوردن آن بندرت زياد ميشد اما كشيدن غالبا زيادتر ميشود و بيشتر انسان را منع از خيرات و اعمال و حركات ميكند و اوقات انسان را مصروف استعمال خود ميكند و حقيقةً از دنيا و آخرت باز ميدارد ، ولي مولاي من بحكمت و بصيرتي كه داشتهاند واقف بر كنه مضار او بودهاند و شرح وافي دادهاند و بعد معالجاتي هم براي ترك آن مينويسند آنها را هم عرض ميكنم هديه براي بعض دوستان كه طالب ترك آن هستند باشد ان شاء الله . پس عرض ميكنم فرمودهاند :
بدانكه براي بسياري از مردم حرص بسياري است در استعمال افيون و طبع اشتياق شديد دارد بآن حتي آنكه انسان عاشق آن ميشود در چهار مرتبه كه بخورد پس صلاح ديدم كه شرحي در اين باب ذكر كنم . بدانكه از براي آن خواص عديده است و ضررهاي لاتحصي ، اما خواص آن بنا بر آنچه از [ص 24] اطباي حاذق نقل شده پس آن نافع است براي درد سر و ورمهاي حارّه كه در سر پيدا ميشود و دماغ مثل سرسام و قرانيطس و صبار يا قُطرُب و جنون و سَهَر مفرط و اختلاط ذهن و داء الكلب و مانيا و زكام و نزلات و اوجاع چشم و گوش و دندان و جميع دردهاي اعضاء باطنه و ظاهره و برودت شديد در سفرها و خستگي و قلب را در مصائب صابر ميكند و طبيعت را قبض ميكند و معده را خشك ميكند و سرفه را رفع ميكند و تبها را قطع ميكند و رطوبات رقيقه را نضج ميدهد و اثر مسكرات را زايل ميكند و از رَبْو و ضيق النفَس نفع ميكند و منع ميكند اثر وباها و طاعونها را هر گاه در هر شش ساعت قدري از آن بخورند و منع ميكند احتلام و سرعت انزال را و نفع ميكند براي حرقة البول و اوجاع مجاري بول و تقويت ميكند و منع عفونات ميكند و حفظ صحت ميكند در صورتي كه باعتدال استعمال كند و نفع از زحير و اسهال ميكند ، و اما ضررهاي آن از اندازه ضبط خارج است ، پس لاغر ميكند و حواس را خدر و كدر ميكند و بليد ميكند و موي را ميريزد و مورث فراموشي است و خُلق را بد ميكند و مورث كزاز يعني انقباض و تشنج است و مورث دق و انسان را پير ميكند حتي در ميان جماعت ميخوابد و در وقت خواب مبتلي به سهر است آنچه ميشنود فراموش ميكند و چيزها كه پيش شنيده متذكر ميشود و دوست ميدارد سكوت و تنهائي را و باطل ميكند شاهيه غذا و قوه باه را و هاضمه را كم ميكند و ارواح را خورده خورده ضعيف ميكند و همچنين اعضاء رئيسه را كه كبد و قلب و دماغ باشد و مورث گرفتگي صدا است و ترس و بخل ميآورد و نسل را كم ميكند و رنگ را تيره و سياه ميكند و رو را در دنيا و آخرت سياه ميكند و خرافت و كسالت ميآورد و غيرت را ميبرد و [ص 25] كوري و كري ميآورد و حواس را كدر ميكند و مورث شبهات و شكوك ميشود و يقين را زايل ميكند و علم و حلم و ذكر و فكر و نباهت و حكمت را كه قوٰي و خواص انسانيت است زايل ميكند و قوه انتقال را كم ميكند و فقر در دنيا و آخرت ميآورد و طبع را خشك ميكند و نباتيت و حيوانيت و انسانيت را از افعالشان منع ميكند و ضد همه آنها است و همين مضار آنرا كافي است ، پس اولٰي اجتناب از عادت كردن بآن است مهما امكن و ترك استعمال آن است بتنهائي بدون مصلحات و از مضار آن بعد از اينها همه اين است كه اينها را دارد و تحريص ميكند نفس را بر زياد كردن آن و بحدي نميايستد و هر چه زيادتر بخورد حرص او زياد ميشود و نفس طالب زيادتي ميشود و هر چه زياد ميكند ضرر آن زياد ميشود و نفع آن كم ميشود و هر گاه كسي كه عادي ترياك است مريض شود بهبودي ندارد بجهت اينكه ممكن نيست نضج دادن اخلاط او و اسهال آوردن براي او و ممكن نيست ترك نمودن ترياك دفعةً و سزاوار نيست براي هيچ عاقل كه گِرد مثل اين دوا بگردد و حال اينكه آن دشمن عقل او است و هر كه مضطر بشود باستعمال آن بيش از سه روز نخورد و بيش از عدسهٔ نياشامد و بعد از غذا و در حال گرسنگي نخورد ، تا آنكه ميفرمايد بدانكه قائم مقام ترياك بزر البنج است و در آن ضرر ترياك نيست و از فضل آن اين است كه نص از آلمحمد عليهم السلام در باب بزر البنج وارد شده حتي اينكه ايشان آنرا در دواء جامع داخل فرمودهاند و ترياك را حذف كردهاند با اينكه معجون جامع نسخهٔ از برشعثا است مگر اينكه ترياك ندارد و در اخبار ابدا ذكر افيون نيست و در اخباري كه بما رسيده امري بخوردن افيون نشده است . تمام شد كلام ايشان در مضار ترياك .
[ص 26] تتمه در علاج ترك ترياك بنا بر آنچه دستور العمل فرمودهاند و اولا عرض ميكنم كه اعظم معالجات در ترك آن عزم راسخ است و عزم راسخ امري است كه كوه را از جا ميكند و جماعات را متفرق ميكند و بلاد را تسخير ميكند و فوايد و صنايع عجيبه از آن حاصل ميشود بلكه مقامات و درجات آخرت بعزم حاصل ميشود و درجات انبياء و اوليا سلام الله عليهم باختلاف درجات عزم ايشان فرق ميكند و اين است كه خداوند فرموده و لقد عهدنا الي آدم من قبل فنسي و لمنجد له عزما و همين است كه آن حضرت بدرجه انبياء اولي العزم نرسيد و همين عزم حاصل يقين است كه در اخبار فرمودهاند كه اختلاف درجات انبيا صلوات الله عليهم باختلاف يقين ايشان بود و عرض كردند خدمت امام عليه السلام كه عيسي عليه السلام بر آب راه ميرفت فرمود يقين او كم بود و اگر يقين او بيشتر بود بر هوا راه ميرفت . خلاصه كه عزم و يقين آثار غريبه دارند مثلا اگر تربت سيدالشهداء صلوات الله عليه را از روي شك و شبهه و بر سبيل امتحان و اختبار كسي بخورد فايده نميبيند اما اگر از روي يقين بخورد شفاي از هر دردي است و امان از هر خوفي و حفظ از هر سوئي ، پس اگر در ترك ترياك از روي تزلزل و اضطراب بدون عزم راسخ بخواهي ترك كني ممكن نيست و همين كه انسان اندكي از آنرا كم كرد و در خيال و طبع خود خائف از مضار ترك است و منتظر ابتلاي خودش است بامراض صعب و سخت و در خاطر او خلجان ميكند كه اگر ناچار شدم باز برميگردم چنين كسي البته در ترك كردن مبتلي بمرضها ميشود و دومرتبه ناچار از استعمال ميشود و محال است كه آخر موفق بر ترك بشود اما اگر با عزم راسخ ترك كند و ابدا اين خيالات را بخاطر خود طبعاً يا عمداً راه ندهد [ص 27] در كمال سهولت ممكن است كه ترك آنرا بكند حتي آنكه مكرر ديدهايم اشخاصي را كه سه مثقال و چهار مثقال ترياك استعمال ميكردهاند و يكمرتبه عزم بر ترك آن نموده و ترك كردهاند و بيك ماش ترياك خوردن قناعت كرده و آسوده شدهاند و باندك وقتي بنيه ايشان كمال قوت را هم گرفته كأنه جوان شدهاند ، اما چون دانستي كه اين دواي خبيث يقين را زايل ميكند و عقل انسان را كم ميكند اين است كه كمي از ايشان صاحب چنين عزم راسخي ميشوند كه بتوانند بآساني ترك كنند اما اگر كسي چنين عزمي كرد حتي اينكه بر خود گذارد كه اگر بميرد از ضرر ترك ترياك ديگر آنرا استعمال نكند چنين كسي بحول و قوه خداوند بزودي موفق خواهد شد و شاهد اين عرض حديثي است كه در بحار روايت شده است از ابن ابييعفور كه دردهائي داشت كه هر گاه شدت ميكرد كمي از نبيذ ميآشاميد و درد ساكن ميشد پس داخل شد بر حضرت ابيعبدالله عليه السلام و خبر داد آن حضرت را از درد خود و اينكه هر گاه كمي از نبيذ بخورد ساكن ميشود حضرت فرمود نياشام پس همين كه برگشت بكوفه درد او باز بهيجان آمد پس اهل او رو باو كردند و دست برنداشتند تا اينكه نبيذ آشاميد و همان ساعت آرام شد و باز برگشت خدمت حضرت صادق عليه السلام و خبر داد آن حضرت را بدرد خود و خوردن نبيذ پس فرمود يا ابن ابييعفور مخور كه حرام است و اين است و جز اين نيست كه شيطان است كه موكل بتو است و اگر مأيوس بشود از تو ميرود پس همين كه باز بكوفه برگشت باز وجع او هيجان آمد سختتر از آنچه بود باز اهلش رو باو كردند پس گفت بخدا قسم كه يك قطره از آن ابدا نميچشم پس از او مأيوس شدند و حال او طوري بود در باب قسم كه او را متهم [ص 28] ميكردند و قسم نميخورد اما در اين مورد قسم خورد كه نميخورم پس همين كه از او شنيدند مأيوس شدند و وجع او شدت كرد چند روز بعد خداوند او را شفا داد و ديگر آن درد برنگشت تا اينكه مرد رحمة الله عليه . عرض ميكنم در هر مقام امر اين طور است و اگر عزم راسخ آمد خود آن صحت مزاج ميآورد و دفع امراض ميكند و مطلب حاصل ميشود اما عزم كه طبعاً و بالخاصيه از مستعملين افيون زايل است و اين است كه ترك آن كمال صعوبت را دارد .