سؤال بيستم - چرا اگر خداوند بكسي بيش از خواهش داد دليل بر احتياج خداوند است ؟ از صفحه ١٢٥ كتاب فكرت .

جواب - خداوند عالم شبيه بخلق خود نيست كه مثل آنها ميل خاصي داشته باشد و ميل‌هائي كه در مخلوقات هست همه ناشي از كمبودها و احتياجاتي است كه در آنها است ، مثلا شما ميل بخوردن كه ميكنيد در اثر كمبود غذا در بدن شما است ، ميل به تفريح و تفرج ميكنيد بواسطه خستگي است كه احتياج برفع آن بوسيله تفريح و تفرج داريد ، ميل بكسي ميكنيد براي تقويت نفس خودتان است كه احساس نقص و كمبودي ميكنيد كه بوسيله ديدار او رفع آن نقيصه را از خود ميكنيد و اگر بچيزي حاجت نداشته باشيد ميل بآن نميكنيد مثلا اگر سير باشيد ميل بغذا نميكنيد ، اگر گرمتان نباشد ميل به آبتني نميكنيد ، سردتان نباشد ميل به آتش و اطاق گرم نميكنيد ، كسي كه معاشرت با او باعث [ص 110] تقويت روحتان نشود ميل بديدار او نميكنيد و خلاصه هر چه كه ما ميل بآن ميكنيم براي رفع كمبود و تقويت ضعفي است كه در خود احساس ميكنيم آن كس كه بخل ميكند پول را باعث تقويت خود ميپندارد و ميل به جدا كردن آنرا از خود ندارد و مايل به نگاه داشتن آن براي خويش است و آن كس كه بخشنده است اگر از جهت طبيعت بخشندگي ميكند از آن جهت است كه نشاط و قوت طبيعت او در بخشندگي است و اگر نبخشد طبيعتش تسكين پيدا نميكند و احتياج بتسكين آن دارد و با بخشيدن رفع آن احتياج طبيعت خود را ميكند ، و اگر بامر خداوند و براي رضاي خدا مي‌بخشد اين از باب احتياج او بجلب رضاي خداوند است ، و خلاصه آنكه انسان بهر چه ميل ميكند براي رفع احتياجي از احتياجات خودش است ولي خداوند عالم غني و بي‌نياز است و بهيچ چيز احتياج ندارد پس ميل ذاتي بهيچ چيز ندارد و اگر بكسي بيش از خواهش او عطا فرمايد بخواهش بنده كه نبوده پس بايد بخواهش و ميلي ذاتي از خود او باشد و ميل علامت احتياج است و خداوند بهيچ چيز احتياج ندارد ، پس ميل [ص 111] ذاتي ندارد پس بكسي بيش از خواهش او نميدهد و فرموده است قل مايعبؤ بكم ربي لولا دعاؤكم يعني بگو پروردگار من اعتنائي نميكند بشما اگر نباشد دعا و خواهش شما .

سؤال بيست و يكم - آيا نعمات بهشتي مشخص ميكنند كه از چه عملي در دنيا باعث شده‌اند ؟ مثلا فلان نعمت بخاطر نماز در فلان محل و در فلان موقع . اگر چنين باشد نعمتي كه باعثش خوبي باشخاص است چطور ميشود در حالي كه نسبتهاي اين دنيا در آنجا مشخص نيست .

جواب - بلي نعمتهاي بهشتي هر يك ثواب عملي از اعمال هستند و در اخبار بعض آنها را بيان فرموده‌اند ، مثلا فرموده‌اند ● هر كس وقتيكه ميرود در رختخوابش صد مرتبه بگويد لا اله الا الله بنا ميفرمايد خداوند براي او خانه‌اي در بهشت . يا فرموده‌اند ● هر كس سبحان الله بگويد غرس ميفرمايد خداوند براي او بسبب آن درختي در بهشت . و همچنين براي گفتن الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر براي هر يك فرموده‌اند كه خداوند براي او در عوض آنها درختي در بهشت غرس ميفرمايد . [ص 112] و مسلماً عباداتي كه در امكنه و ازمنه مختلفه ميكند آن مكانها روي عمل و ثواب آن تأثير ميگذارند ، مثلاً نمازي كه در مسجد خوانده شود بيست و پنج مرتبه ثوابش بيشتر ميشود . و همچنين نعمتهائي كه خداوند در برابر خوبي كردن بمؤمنين عطا ميفرمايد معلوم و مشخصند كه آنها در مقابل خوبي بفلان برادر مؤمنند ، چنانچه در حديث است از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام ● وقتي كه خداوند برميانگيزاند مؤمن را از قبرش بيرون ميآيد با او مثالي از قبرش كه در جلو او ميرود و هر وقت كه مؤمن ببيند ترسي از ترسهاي روز قيامت آن مثال باو ميگويد محزون مشو و مترس و بشارت باد تو را بسرور و كرامت از خداوند پس همينطور بشارت ميدهد او را بسرور و كرامت از خداوند تا آنكه ميايستد در پيشگاه خداوند جل جلاله پس محاسبه ميفرمايد او را حساب آساني و امر ميفرمايد او را ببهشت ببرند و آن مثال در جلو او است ، پس ميگويد باو مؤمن ، خدا رحمت كند تو را خوب كسي بودي كه خارج شدي با من از قبر من و دائم [ص 113] بشارت ميدادي مرا بسرور و كرامت تا آنكه ديدم آنرا كيستي تو فرمود پس ميگويد ( آن مثال ) من سروري هستم كه داخل كرده بودي آنرا بر برادر مؤمنت ، خلقت فرمود مرا از آن كه بشارت دهم تو را . و در حديث ديگري است از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ● نيست بنده‌اي كه داخل كند سروري بر اهل بيت مؤمني مگر آنكه خلق ميفرمايد خداوند براي او از آن سرور خلقي كه ميآيد نزد او روز قيامت و هر وقت كه ميگذرد بر او يك سختي ميگويد اي ولي خدا مترس پس ميگويد باو كيستي تو رحمت كند تو را خداوند پس اگر دنيا از من بود نميديدم آنرا چيزي براي تو ، پس ميگويد من سروري هستم كه داخل كردي بر آل فلان . تمام شد حديث شريف و چنانچه ملاحظه ميكنيد مؤمن جزاي نيكي خود را كه به برادرش كرده خواهد شناخت .

و آن مشكلي كه براي شما پيش آمده كه شنيده‌ايد نسبها در آنجا مشخص نيست ، مراد از آن نسبها نسب و سببهاي دنيوي است كه مخصوص دنيا است ، مثلاً حسن برادر تقي [ص 114] و داماد عباس بوده در آن عالم آن برادري و دامادي نيست چنانچه خداوند ميفرمايد فاذا نفخ في الصور فلا انساب بينهم يومئذ يعني چون دميده شد در صور پس نسبهائي بين آنها در آن روز نيست . اما انساب حقيقيه اخرويه بين آنها باقي است و نسب حقيقي مؤمنين نسبتي است كه به پدر و مادر حقيقي خود يعني حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام دارند و فرزندان ايشانند چنانچه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده‌اند انا و علي ابوا هذه الامة يعني من و علي پدر و مادر اين امت هستيم . و اين نسب در آن عالم محفوظ است و مؤمنين باين نسب برادران يكديگر شمرده ميشوند چنانچه خداوند در صفت آنها در بهشت ميفرمايد اخوانا علي سرر متقابلين يعني در حالي كه برادرانند بر تختهائي روبروي يكديگرند . و اشاره بهمين معني است فرمايش حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ● هر نسب و صهري ( يعني نسبت سببي ) منقطع است روز قيامت مگر سبب و نسب من . و اين معني كه عرض كردم با ظاهر حديث [ص 115] شريف منافاتي ندارد چون در حديث ديگر از حضرت صادق عليه السلام ● وارد شده است كه نمي‌ميرد مردي از اولاد فاطمه و بيرون نميرود از دنيا تا آنكه اقرار ميكند براي امام بامامتش . و بنا بر اين سادات در آن عالم چون اولاد حقيقي آن حضرتند نسبشان منقطع نميشود و الا اگر ايمان بامامت امام نميآوردند از اولاد پيغمبر صلي الله عليه و آله شمرده نميشدند چنانچه خداوند به نوح عليه السلام درباره فرزند ناصالح او ميفرمايد انه ليس من اهلك يعني او از اهل و خانواده تو نيست . و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ● به بني‌عبدالمطلب فرمودند بيائيد نزد من باعمالتان نه به نسبها و حسبهايتان خداوند تعالي فرموده است پس هر گاه دميده شد در صور پس نسبهائي بين آنها نيست . و همه اولاد ظاهري آن حضرت از اولاد عبدالمطلبند .

سؤال بيست و دوم - دنيائي غير از اين دنيا از كي شروع ميشود ، آيا بمحض مردن يا وقتي كه جسدش را در قبر ميگذارند ؟ در اين [ص 116] مورد در كتاب مبارك ارشاد العوام نوشته شده ولي اينجانب قابل نيست كه بفهمد - ضمنا در مورد بدن و جسد و جسم اينجانب چيزي نميفهمد .

جواب - ظاهراً مرادتان از كلمه دنيا معني متداول آن در فارسي است كه بجاي كلمه جهان آن را استعمال ميكنند و در عربي دنيا در مقابل آخرت استعمال ميشود و معني لغوي آن « پست‌تر » است و مؤنث ادني است و اسم از براي اين جهان ظاهر است و بعضي گفته‌اند كه از دنو بمعني نزديكي گرفته شده يعني اين جهاني كه بما نزديكتر است و گاه در اصطلاحات حكما بر عالم برزخ هم لفظ دنيا استعمال ميشود باين ملاحظه كه آن عالم هم پست‌تر از عالم آخرت است يا آنكه بدنياي ظاهر نزديكتر است و مشكل ميدانم كه مرادتان اين اصطلاح باشد بلكه ظاهرا مقصودتان از آن معني جهان و عالم است و عوالم غيبيه مثل برزخ و آخرت در همه حال هستند و از وقتي شروع نميشوند جز اينكه انسان بعد از آنكه مرد چشمش بمشاهده آنها باز ميشود و شروع اين مشاهده از همان وقت موت است جز اينكه بواسطه دهشتي [ص 117] كه بميت دست ميدهد در اول مثل حال گيجي و مبهوتي دارد و كم‌كم حواسش جمع ميشود مثل كسي كه خواب ميرود بلافاصله خواب نمي‌بيند تا خوب توجهش از بدن كم بشود و اوضاع عالم مثال را ببيند و انقطاع توجه روح ميت هم از بدنش تدريجي است و در اول في الجمله تعلق خاطري باين جسد دارد چنانچه در احاديث وارد شده كه روح او همراه تشييع‌كنندگان تشييع جنازه خود را ميكند و در آنجا كه او را غسل ميدهند حاضر ميشود و داخل قبر ميشود و وقتيكه همه كسان او از سر قبر او بروند وحشت ميكند و حتي از احاديث چنين استنباط ميشود كه تا نباتيت اين بدنش فاسد نشود باز في الجمله تعلقي بآن دارد و بهمين جهت فرموده‌اند كه دو شاخه تر از چوب نخل يا بيد يا هر درختي در قبر با او بگذارند و فرموده‌اند كه اين دو شاخه راحتي است براي او چه مؤمن باشد و چه كافر .

و اما اينكه نوشته‌ايد كه مطالب كتاب مبارك ارشاد العوام را در اين باره نمي‌فهميد ، علتش آن است كه اصل مطلب مشكل است و فهم صحيح آن موكول بدانستن سرّ مبدء [ص 118] و معاد است و شما يكي از علوم ظاهره دنيا را بخواهيد بفهميد سالها بايد زحمت بكشيد و در محضر استاد حاضر شويد چگونه ميخواهيد سرّ مبدء و معاد را كه از غامض‌ترين علوم است با مراجعه سطحي و بدون تحصيل مقدمات و به يك ساعت يا نيم ساعت مطالعه آن هم هفته‌اي يكبار يا ماهي يكبار يا سالي يكبار بفهميد . بلي بعد از آنكه انسان يقين بحقيت پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام پيدا كرده باشد آنچه كه روات ثقات از ايشان روايت بنمايند ميبايد بپذيرد اگر چه بالمشاهده نبيند و اينكه خداوند در صفت پرهيزكاران فرموده يؤمنون بالغيب يعني ايمان بغيب ميآورند ، مقصود همين نوع مطالب است كه باعتماد بر صدق مخبرين و وثاقت روات و تأييد و تسديد خداوند آنها را ميپذيرد و ايمان ميآورد كه هر چه فرموده‌اند و هر معني كه از فرمايشاتشان اراده فرموده‌اند صحيح است و معني تسليم همين است و چون فرمايشات ايشان را بپذيرد و بدستوراتي كه فرموده‌اند عمل كند كم‌كم ترقي ميكند و چشم باطني او باز ميشود و مشاهده آن غيوب را ميكند .

[ص 119] و اما اينكه نوشته‌ايد در مورد بدن و جسد و جسم چيزي نمي‌فهميد ، عرض ميكنم كه هر چيز جاندار و زنده‌اي مركب از اجزاي غليظه و لطيفه‌اي است و اجزاي غليظه آنرا بدن و اجزاي لطيفه آنرا روح ميگويند چنانچه در حديث فرموده‌اند الروح جسم لطيف البس قالبا كثيفا يعني روح جسم لطيفي است كه بر آن قالب كلفتي پوشانده شده است . مثلاً درخت كه چيز زنده‌اي است ظاهر آن مثل ساير جمادات غليظ و سفت است و قابل لمس اعضاي غليظه ما است اين تنه جمادي بدن او است و آن چيز لطيفي كه در مجموعه اين شاخ و برگ و تنه و ريشه است كه باعث نمو و جذب و دفع و امساك و ثمر دادن اين درخت است روح آن نبات است كه بواسطه لطافت قابل ادراك اعضاي غليظه ما مثل چشم و دست و گوش نيست ولي قابل ادراك فهم ما هست چون ميفهميم كه در اين درخت يك چيز غير قابل رؤيت و غير قابل شنيدن يا لمس كردن هست كه در ساير جمادات نيست و تا درخت زنده است آن چيز در او هست و وقتيكه آنرا بريدند يا خشكيد آن چيز ديگر در آن نيست ، پس بقوه فهم ميفهميم كه يك چيز لطيفي [ص 120] در درخت زنده هست كه در درخت خشكيده نيست و اسم آن روح نباتي است ، يا در حيوانات كه نظر كنيد ظاهر آنها همان بدن جمادي است و بقوه فهم ميفهميد كه در آنها روح نباتي هم هست بدليل آنكه مثل نباتات جذب و دفع ميكنند و غذا ميخورند و فضولات خود را دفع ميكنند و مثل نباتات رشد و نمو ميكنند و وقتيكه ميميرند همه اين خاصيتها را از دست ميدهند و مثل جمادات ديگر ميشوند و از اين ميفهميد كه يك روح نباتي در آنها هست و چون ملاحظه ميكنيد كه كارهاي اضافي ديگري هم نسبت به نباتات دارند بقوه فهم ميفهميد كه يك چيز اضافي ديگري در آنها هست كه از روح نباتي آنها لطيفتر است و آن روح حيواني است كه در آنها است و روح نباتي آنها بآن لطافت نيست و غليظتر از آن است و باين نظر روح نباتي نسبت بآن روح حيواني بدن است ، و با استدلال مشابهي چون باشخاص نظر كنيد ميفهميد كه علاوه بر روح نباتي و روح حيواني يك چيز لطيفتري در آنها هست كه كارهاي اضافي نسبت بحيوانات دارد ، مثلاً خيال ميكند ، فكر ميكند ، علم ميآموزد ، عقل دارد [ص 121] و آن چيز لطيفتر اسمش روح انساني است و روح حيواني او نسبت بروح انساني او بدن است و روح نباتي او نسبت بروح حيواني او بدن است و تن او نسبت به روح نباتي او بدن است و بنا بر اين در اين مركبات عالم جزء لطيف نسبت بجزء غليظتر روح او است و نسبت بجزء لطيفتر بدن است .

و جسد هم معاني لغوي متعدد دارد ولي در اصطلاح بجاي بدن استعمال ميشود و بجزء غليظتر هر مركّبي جسد ميگويند و بجزء لطيفتر جسم و ما داراي سه مرتبه هستيم :

اول مرتبه ظاهر دنيائي يعني مجموع مرتبه جماديت و نباتيت و بجماديت جسد و بدن عنصري ميگويند و بروح نباتي او كه لطيفتر است و از جنس ظاهر آسمانها است جسم يا روح ميگويند و چون اين جسم و جسد يا روح و بدن تركيب كاملي با هم نشده‌اند زود از هم ميپاشند و اين مرتبه دنيائي ما فاني ميشود و روح نباتي جزء باد و هوا و شعلات كواكب ميشود و بدن عنصري بجماديت برميگردد و خاك ميشود ، حتي در طول همين عمر كوتاه هم اين فنا و فساد جاري است و دايما بدن پيشتري بصورت مدفوعات خارج ميشود و بعناصر خود برميگردد [ص 122] و عناصر جديدي جاي آنها را ميگيرد و در وقت مرگ فساد كلي پيدا ميشود و بكلي اين كارخانه از كار ميافتد .

اما مرتبه دوم ما مرتبه برزخي است و قسمت غليظ آن جسد برزخي ناميده ميشود و آن از جنس روح حيواني است كه در حيوانات است و قسمت لطيف آن جسم برزخي است و آن بغلظت روح حيوانات نيست و آن همان روح حيواني است كه در ما است و بلطافت افلاك عالم برزخ است و بعد از مرگ در طول عالم برزخ اين جسم و جسد باقي ميمانند و سؤال جواب قبر از روح در اين جسد ميشود و چون آن جسم و جسد از اين جسم و جسد دنيائي لطيفترند تركيبشان با هم محكمتر است و ديرتر از هم جدا ميشوند و عمر آنها طولاني‌تر از عمر تركيب جسم و جسد دنيائي است و تا نفخه صور باقي ميمانند و چون در صور دميده شود آنها هم از هم ميپاشند و هر يك باصل خود برميگردند .

و اما مرتبه سوم مرتبه اخروي ما است و داراي جسد حقيقي هستيم كه از عناصر عالم آخرت است و جسم حقيقي هستيم كه از افلاك آن عالم است و نسبت اين جسم و جسد حقيقي [ص 123] به جسم و جسد برزخي و جسم و جسد دنيائي مثل نسبت جسم مطلق است باجسام جزئيه و همانطور كه مي‌بينيد كه جسم مطلق در جميع اجسام جزئيه در همه امكنه و ازمنه حاضر است آن جسم و جسد حقيقي هم در همه حالات برزخي و دنيائي حاضر است و او است كه باقي ميماند و مرتبه دنيائي و برزخي مثل آينه‌هائي هستند كه عكس آفتاب مرتبه اخروي در آنها افتاده و انوار آن آفتاب در اين آينه‌ها از اعمالي كه بوسيله اين آينه‌ها ميشود رنگ ميگيرند و عمل نفس انساني همان رنگي است كه در اين دو مرتبه دنيائي و برزخي كسب كرده و همانطور كه نور آفتاب هميشه با آفتاب است اعمال نفس انساني هم هميشه با او هستند و همانها بهشت يا جهنم او ميشوند . و فهم اين مسائل بسيار مشكل است و هر توضيحي كه داده شود براي مبتدي مشكل تازه‌اي پيش ميآيد و بهمين قدرها علي العجاله اكتفا ميكنم .

سؤال بيست و سوم - خواب و خيال چه فرق دارند و اينكه خيال يكي از كوچكترين افعال نفس است آيا منظور همان [ص 124] خواب ديدن است ؟ و ضمنا در خواب ديدن وجود بدن را احساس نميكنيم و در خيال متوجه وجود بدنمان هستيم . ضمنا تا چه ( حد ظ ) ميتوان بوقايع خواب خود اعتماد كرد .

جواب - خواب و خيال فرقي ندارند جز اينكه هنگام خواب نفس انسان از اين بدن دنيائي اعراض دارد و توجهش بيشتر ببدن برزخي و مشاعر آن بدن است و با چشم برزخي مي‌بيند و با گوش آن ميشنود و هكذا ولي در هنگام خيال بآن درجه اعراض از بدن دنيائي حاصل نميشود و نفس في الجمله توجهي بچشم و گوش و مشاعر ظاهره دارد و بدن خود را في الجمله احساس ميكند و آنها كه غرق خيال ميشوند با اينكه بيدارند اعراضشان بحدي ميرسد كه اي بسا چيزي از جلو چشمشان ميگذرد و آنرا نمي‌بينند يا صدائي پرده گوش آنها را بحركت درميآورد ولي نميشنوند ، بهر حال مشعر خواب و خيال يكي است و خواب ديدن و خيال كردن هر دو از افعال نفس ميباشند .

و اما اينكه نوشته‌ايد « در خواب ديدن وجود بدن را احساس نميكنيم » در خواب بدن دنيائي جمادي و نباتي را احساس نميكنيم چون نفس از آن اعراض [ص 125] كرده ولي بدن برزخي خود را احساس ميكنيم و هر چه شما در خواب مي‌بينيد بوسيله مشاعر بدن برزخي شما است .

و اما اينكه پرسيده‌ايد تا چه حد ميتوان بوقايع خواب خود اعتماد كرد ، عرض ميكنم چون مشاعر برزخي اكثر اكثر مردم هنوز بالفعل و صاف و معتدل نشده مشاعر آنها مثل آينه رنگين و تابداري ميمانند كه عكس اشياء در آنها مطابق واقع نميافتد اين است كه اغلب خوابهايشان اضغاث احلام است و با واقع مطابقتي ندارد از اين جهت اعتمادي بر آنها نيست و هر چه كه انسان با رياضات شرعيه يعني عمل بظاهر و باطن شريعت مقدسه مشاعر برزخي خود را بالفعل و صافي‌تر نمايد خوابهايش صحيحتر ميشود و پيغمبران خدا كه توانسته‌اند مشاعر خود را بالفعل و صافي و بيرنگ بنمايند خوابهايشان همه صحيح و مطابق واقع است بحدي كه بآن عمل ميكنند ، مثلاً حضرت ابراهيم عليه و علي نبينا و آله السلام در خواب ديدند كه امر به ذبح فرزند خود اسمعيل شده‌اند در صدد عمل بآن برآمدند ولي براي خداوند بدا حاصل شد و در [ص 126] هنگام ذبح اسمعيل امر بذبح گوسفند فرمود و اگر اعتماد بخواب خود نداشتند در صدد ذبح فرزند خود برنميآمدند ، و همچنين مؤمنين هم هر چه در درجات ايمان بالا ميروند خوابهاي آنها صحيحتر ميشود ولي معذلك براي اطمينان كامل خواب خود را با كتاب خدا و اخبار و احاديث آل‌محمد عليهم السلام كه ميزان حق در ميانه ما هستند مي‌سنجند اگر مطابق بود ميفهمند كه صحيح بوده است ، و خلاصه آنكه خوابهاي امثال ما اعتماد زيادي بر آنها نيست و اگر يك وقتي هم صحيح باشد همه وقت صحيح نيست ، و مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كتاب مفصل علمي در تحقيق معني خواب و تعبير خواب بنام تأويل الاحاديث مرقوم فرموده‌اند كه اخيرا آنرا چاپ كرده‌ايم و بزبان عربي است و مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه آن كتاب را براي تلامذه خود درس فرموده‌اند و آن درسها نوشته شده و بزبان فارسي است و چاپ هم شده اگر كسي از اهل علم باشد از آن درسها استفاده كاملي ميتواند بنمايد .

سؤال بيست و چهارم - آيا نوشته‌ها فقط در اين دنيا [ص 127] هستند و يا در آخرت و ساير دنياها هم هستند ؟ اصولاً چند تا دنيا وجود دارد ؟ بودن يعني چه ؟ در غيب چيزي قرار داشتن يعني چه ؟

جواب - اگر مقصودتان از نوشته همين نقوشي است كه بر كاغذ يا چيز ديگر نقش ميكنيم اين قبيل نوشته‌ها مخصوص همين دنيا است و اگر مقصودتان معني عام‌تري است در هر يك از عوالم نوشته‌هائي هست و همه كائنات نوشته‌هاي خداوند هستند كه بقلم قدرت يعني عقل كلي بر لوح محفوظ نگاشته شده‌اند چنانچه در حديثي است از حضرت صادق عليه السلام ● كه خداوند فرمود به قلم بنويس عرض كرد چه بنويسم فرمود آنچه بود و ميباشد تا روز قيامت . و باين نظر همه عالم كتاب خداوند است و همه اشياء و اشخاص از جمادات و نباتات و حيوانات و اناسي و انبيا كلمات اين كتابند كه هر يك در جاي خود نوشته شده‌اند چنانچه خداوند در كتاب خود از حضرت عيسي عليه السلام به كلمه تعبير آورده و فرموده بكلمة منه اسمه المسيح يعني بكلمه‌اي از او كه [ص 128] اسمش مسيح است . و مفردات اين ملك حروف اين كتابند ، آنها كه از حروف تركيب شده‌اند كلمات آنند و هر كلمه كه حروفش بيشتر باشد كلمه تام‌تري است و ائمه اطهار عليهم السلام كه از همه جامع‌ترند كلمات تامات خوانده شده‌اند و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه جامع جميع حروف و كلماتند كتاب خدا خوانده شده‌اند و خداوند در جائي از كتاب خود ميفرمايد كه همه چيز را در كتاب مبين احصا كرديم و شمرديم ، و در جاي ديگر ميفرمايد در امام مبين همه چيز را احصا كرديم ، و از ضم دو آيه معلوم ميشود كه مراد از كتاب امام است چنانچه در آيه ديگر هم اشاره باين فرموده آنجا كه فرموده هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق يعني اين كتاب ما است كه سخن ميگويد براي شما بحق . و بديهي است كه اين قرآنهاي چاپي و خطي سخن نميگويند و مراد امام است كه سخنگو است و بواسطه اينكه جامع جميع حروف ملك است خداوند او را كتاب خود خوانده و باين معني همه ذوات و صفات و افعال و آثار خلق همه نوشته‌هائي هستند كه در جاي خود نوشته شده‌اند ، مثلا ايمان [ص 129] كه نور حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است نوشته‌اي است كه بر قلوب مؤمنين نوشته شده است ، چنانچه خداوند ميفرمايد اولئك كتب في قلوبهم الايمان يعني آنها نوشته شده است در قلوب آنها ايمان . و همچنين افعال و اعمال و اقوال اشخاص هر يك نوشته‌اي هستند كه بر الواح دنيوي يا برزخي يا اخروي نوشته شده‌اند و روحانيت همه آنها كتاب اخروي او است كه در قيامت براي او ميگشايند و مي‌بيند كه هيچ صغيره و كبيره‌اي نيست مگر اينكه در آن شمرده شده است . باري باين معاني در همه عوالم نوشته‌ها هستند و اما بآن صورتي كه متبادر بذهن شما است يعني همين نوشته‌هاي عرفي معمولي اينها مخصوص دنيا هستند .

و اما اينكه پرسيده‌ايد كه اصولا چند دنيا وجود دارد ، لابد مقصودتان چند عالم است و الا دنيا بمعني اين عالم ظاهر يكي است و فقط يك دنيا است و كليه عوالم ديگر در غيب اين عالم ظاهرند نه در كنار آن و عدد عوالم را در بعض احاديث هزار هزار شمرده‌اند و در بعض احاديث ديگر عدد كمتري فرموده‌اند كه ممكن است بعض از آن عوالم را بيان [ص 130] فرموده باشند يا كليات آن عوالم را فرموده‌اند و بعض از آن كليات را براي شما مينويسم اول همين دنيا كه عالم جمادات و معادن و نباتات است دوم عالم مثال كه عالم حيوانات است و نفس حيواني از آن عالم است سوم عالم ماده و آن عالم ملئكه است چهارم عالم طبيعت و نفوس جنها از آن عالم است پنجم عالم نفس و نفوس ما از آن عالم است ششم عالم ارواح و نفوس انبيا از آن عالم است هفتم عالم عقول و آن مخصوص چهارده نفس مقدس است . و هر يك از سكنه اين عوالم بعوالم پائين‌تر فرود آمده‌اند يعني بجلوه و ظهور خود فرود آمده‌اند مثل آفتاب كه بجلوه و نور خود در آينه ظاهر شده و فرود آمده نه بذات خود ، آنها هم باين نحو فرود آمده‌اند تا باين عالم ظاهر رسيده‌اند و دومرتبه هر يك پس از اكتساباتي كه از عوالم پائين كرده‌اند بعالم خود برميگردند و معاد هر دسته بهمانجا است كه از آنجا آمده‌اند و معاد ما به عالم نفس است كه از آنجا آمده‌ايم .

و اما اينكه پرسيده‌ايد بودن يعني چه ؟ بودن دو نوع است يكي بودن ذاتي و ديگري بودن وصفي ، مثلاً شما وقتيكه ميگوئيد [ص 131] « زيد بود » يا ميگوئيد « زيد عالم بود » بودني كه در جمله اول است بودن ذاتي است و بودني كه در جمله دوم است وصفي است و وصف براي بودن اول است و نسبت آن باولي مثل نسبت شعاع آفتاب است بآفتاب و مثل نسبت نور است به منير و همانطور كه نور آفتاب هميشه نور است و هيچگاه تبديل بآفتاب نميشود بودن وصفي هم هميشه نورِ بودن ذاتي است و تبديل به بودن ذاتي نميشود و همانطور كه شما آفتاب را در نور آن و از نور آن مي‌بينيد و راهي بآفتاب جز از راه نور آن نداريد بودن ذاتي را هم هميشه از راه بودن وصفي و در آن و از آن مي‌بينيد و فرقي بين آن دو نميگذاريد جز آنكه يكي منير است و ديگري نور . و در مراتب خلق هر بودن ذاتي باز وصفي است براي بودني كه فوق رتبه آنست ، مثلا بودني كه در « زيد عالم بود » ملاحظه ميكنيد نور بودني است كه در « زيد بود » ميباشد و بودن زيد نسبت بآن ذاتي است ولي نسبت به بودن نفس مطلقه كه در ملك است وصفي است و همچنين بودن نفس مطلقه نسبت به بودن مشيت خداوند وصفي است و بودن مشيت نسبت به آن ذاتي است ولي نسبت [ص 132] به بودن كينونت خداوند وصفي است ، ولي بودن كينونت خداوند ديگر وصف بودن ديگري نيست و بودن او ذاتي است و بآن وجود حق ميگويند و آن مخصوص خداوند عالم و تجلي و اسم او است چنانچه خداوند ميفرمايد و لاتقولوا علي الله الا الحق يعني مگوئيد بر خداوند جز حق . و وجود حق مثل ساير وجودهاي خلقي شعاع و نور ذات غيب الغيوب خداوند نيست و خداوند منزه از شباهت بمخلوقات است و وجود حق را بلا سبب ايجاد فرموده و از اين جهت وجود حق از خلق شمرده نميشود ، چون وجود هر خلقي بسبب وجود بالاتر از آن آفريده شده و بالاتر از وجود حق وجودي نيست پس اطلاق كلمه خلق بر او نميشود و او اسم خداوند عالم است و خداوند خالق است نه مخلوق و بايد گفت كه تجلي خداوند عالم است و ذات ظاهره او است يعني ذاتي است كه مخصوص او است نه آنكه خود وجود حق خداوند باشد ، و ذات غيب الغيوب خداوند ابدا گفتگو درباره آن نميشود و در حديث فرموده‌اند فاذا انتهي الكلام الي الله فامسكوا يعني هر گاه سخن بخداوند رسيد پس [ص 133] خودداري كنيد .

و چقدر نادانند آنها كه ميگويند وجود بر دو قسم است يكي وجود خدا و يكي وجود خلق و او را در رديف خلق شمرده‌اند مثل اينكه ميگوئيم چوب چند قسم است يك قسمش بصورت در است يك قسمش بصورت ميز است يك قسمش بصورت صندلي است و در اين تقسيم در و ميز و صندلي در رديف هم هستند و چوب كه تقسيم بآنها شده و مقيد بقيد صورتهاي آنها نيست فوق آنها است و لازمه سخن آنها هم همين ميشود كه وجودي فوق وجود خداوند نعوذ بالله هست كه يك قسمش خدا است و يك قسمش خلق و ميگويند همه يك وجودند و آخر يكي ميشوند يا ميگويند اين خداوند است كه بصورتهاي خلق نعوذ بالله درآمده مثل چوب كه بصورت در و ميز و صندلي درآمده و همه چوبند و شاعر آنها اين مطلب را بشعر درآورده و گفته :

خود او است ليلي و مجنون و وامق و عذرا براه خويش نشسته در انتظار خود است

و يا مثل بآب دريا ميزنند كه وقتيكه بخار ميشود ابرش ميگويند و چون تقطير شود بارانش ميگويند و چون جاري [ص 134] شود نهرش ميگويند و چون به دريا بريزد بهمان آب كه اصلش بوده برگشته است و مي‌پندارند كه خداوند آن آب است و ابر و باران و نهر خلق اويند و همه برميگردند و خدا ميشوند نعوذ بالله چنانچه شاعر آنها در خطاب بخداوند گفته :

و ما الناس في التمثال الا كثلجة و انت لها الماء الذي هو نابع

و لكن يذوب الثلج يرفع حكمه و يوضع حكم الماء و الماء واقع

يعني مردم در مثل مثل برفند و تو آبي هستي كه منبع آنها هستي و برفها ذوب ميشوند و حكمشان برداشته ميشود و آب ميشوند و حكم آب بر آن گذارده ميشود و آب واقعيت دارد . نعوذ بالله از اين مذهب فاسد و اين مذهب را مذهب وحدت وجود ميگويند و آن كفر صريح است و بر خلاف مذاهب همه انبيا عليهم السلام است و قائلين بآن از قبل از ظهور اسلام هم بوده‌اند و مبدعين نصاري كه قائل به اقانيم ثلثه شده‌اند و گفته‌اند خدا است كه بصورت حضرت مريم و حضرت عيسي و روح القدس شده نعوذ بالله صاحب همين مذهب [ص 135] وحدت وجود بوده‌اند و در اسلام اين سخن را محيي‌الدين مشهور به ابن‌عربي زنده كرده و جماعتي را گمراه كرده است و بعض حكماي شيعه هم مفتون وساوس او شده‌اند ، و مشايخ ما اعلي الله مقامهم در بسياري از كتب خود رد اين مذهب را بتفصيل فرموده‌اند .

و جماعتي ديگر نيز هستند كه قائل بوحدت وجود نيستند ولي قائل بوحدت موجوداتند و وجود را مثل ماده مي‌پندارند و موجودات را مثل صورتها و ميگويند صورتها از ميان ميرود و همه ماده ميشوند و يكي ميشوند و اختلافي كه از جهت صورتها با هم داشته‌اند تمام ميشود و با هم آشتي ميكنند مثل مومي كه آنرا بچند قطعه كرده باشند و يكي را بصورت گرگ يكي را بصورت ميش يكي را بصورت انسان درآورده باشند اختلاف و دشمني آنها با هم از باب صورتها است و چون همه را بمالند صورتها تمام ميشوند و يكي ميشوند و همه موم ميشوند و ميگويند موم مقام بيرنگي يعني بي‌صورتي است و آن اشكال مقام رنگين بودن و مقام صورت است و رنگها چون از ميان بروند و به بيرنگي برسند همه يكي ميشوند و شاعر آنها گفته :

[ص 136]

چونكه بيرنگي اسير رنگ شد موسئي با موسئي در جنگ شد

چون به بيرنگي رسي كان داشتي موسي و فرعون دارند آشتي

و اين مذهب هم بر خلاف مذهب آل‌محمد عليهم السلام و مذاهب همه انبيا است و لازمه آن آن است كه ديگر بهشت و جهنمي نباشد چون بزعم آنها ديگر اختلافي باقي نميماند و همه يكي ميشوند ، ديگر كه را به بهشت ميبرند و كه را بجهنم ، و از همين جهت ابن‌عربي در بعض كلماتش فرعون را اهل نجات دانسته و مرحوم ملا صدرا تجاوز الله عنه هم درباره اين سخن او گفته كه از اين كلام بوي تحقيق ميآيد . و سرّ اشتباه اين جماعت در اين است كه پي به فرق بين وجود ذاتي و وجود وصفي كه چند ورق پيش ذكر آنرا نمودم نبرده‌اند و همه وجودها را يكي پنداشته‌اند و مذهب حق آن است كه وجودها همه در يك طبقه نيستند و بعضي فوق بعضي هستند مثل فوقيت منير نسبت به نور و همان طور كه نور هيچ وقت بمنير خود نميرسد و تبديل بآن نميشود هيچ وجود [ص 137] پائين‌تري بوجود بالاتر از خود نميرسد و هميشه در مقام وصفيت براي آن باقي ميماند و هميشه اسير رنگ خودش است و به بيرنگي نميرسد و موسي هميشه موسي است و فرعون هميشه فرعون و هميشه با هم ضدند و آشتي با هم ندارند . باري اينها مطالبي بود كه فهم آنها مقدمه فهم جواب سؤال شما است حال باصل جواب ميپردازم .

شما پرسيده‌ايد بودن يعني چه و خواسته‌ايد كه تعريف آنرا براي شما بكنم پس عرض ميكنم چيزي را ميشود تعريف كرد كه دو جزء داشته باشد و هر چه بر آن لفظ مخلوق صادق باشد ميتوان به دو جزء آن آنرا تعريف كرد ، مثلا در تعريف عصا ميگوئيم چوب دراز و چوب ماده آنست و درازي صورت آن و عصا مركب از اين دو تا است ، حال تعريف وجود را بخواهيم بكنيم اگر مراد وجود حق باشد آنرا نميشود تعريف كرد چون از دو جزء مركب نشده و آن آيت احديت و يگانگي خداوند عالم است و هر چه كه در تعريف آن بگوئيم الفاظي است كه مترادف همان لفظ وجود است ، مثلا وجود عربي است بفارسي تعبير از آن به « هست » بياوريم يا بعربي بلفظ [ص 138] تحقق و ثبوت تعبيري بياوريم و كاملترين تعبير همان خود لفظ وجود است كه بگوئيم وجود يعني وجود ، چون چيزي از او معروفتر نيست . و اگر مراد تعريف وجودهاي خلقي باشد ميگوئيم هر چيزي مركب از ماده و صورتي است ، ماده آنها وجود آنها است يعني همان وجود وصفي كه گفتيم و صورت آنها ماهيت آنست و در تعبير ميگوئيم وجود جهت اعلاي آنست و ماهيت جهت اسفل آن . پس تعريف وجود و بودن هر چيزي اين ميشود كه حيث اعلاي هر چيزي وجود او است ، يا ميگوئيم وجود هر چيزي شعاع وجود شئ بالاتر از آن است مثلاً بودن زيد شعاع بودن نفس كليه است ، يا ميگوئيم وجود يا بودن هر چيزي ماده آن است يعني ماده ذاتي و آن مثلي كه براي ماده و صورت عصا براي شما زدم براي نزديك شدن ذهن شما بود و الا چوب و درازي ماده و صورت ذاتي نيستند بلكه عرضي هستند و از هم جدا ميشوند ، چوب را اگر نرم بسايند درازي آن تمام ميشود و صورت گردي بخود ميگيرد ، قطعه آهن گردي را اگر بكشند دراز ميشود و صورت درازي بخود ميگيرد ، و بهر حال چوب و درازي بهم بسته نيستند ولي [ص 139] ماده و صورت ذاتي چيزها قابل تفكيك نيستند مگر در ذهن ، آنهم باين ترتيب كه از يكي غفلت كنند و بديگري توجه كنند با مشعر عاقله بماده آن توجه كنند و تنها ماده او را ببينند و با مشعر عالمه بصورت آن توجه كنند و فقط صورت آنرا ببينند و الا در خارج ماده و صورت ذاتي از هم جداشدني نيستند و شما ماهيت سنگي سنگ را از وجود و بودن آن نميتوانيد جدا كنيد . باري مطلب بطول انجاميد و هر چه توضيح بدهم براي شما مشكلتر ميشود و همين قدر توضيح را هم مشكل است كه بآساني بفهميد جز اينكه نخواستم سؤال شما را بكلي بي‌جواب بگذارم .

و اما اينكه پرسيده‌ايد در غيب چيزي قرار داشتن يعني چه عرض ميكنم يعني در ماوراي ابعاد ظاهري آن قرار دارد و دليل بر بودنش آثار آنست كه گاه در همين ابعاد ظاهري ظاهر ميشود مثلاً گرما در غيب بخار آب هست و شما اگر در ظرفي بخار آبي داشته باشيد و ميزان الحراره در آن بگذاريد مثلا پنجاه درجه نشان دهد حال اگر بوسيله‌اي اين بخار را بفشريد تا مايع شود و ميزان الحراره را [ص 140] در آب بگذاريد مي‌بينيد مثلا حرارتش شصت درجه است ، اين ده درجه در باطن و غيب آن بود و ظاهر شد و از همين ظاهر شدن شما استدلال ميكنيد كه در غيب آن بود بدليل آنكه در آن پيدا شد ، دوباره اگر فشار را كم كنيد تا آب دوباره بخار شود و ميزان الحراره در آن بگذاريد مي‌بينيد دوباره حرارت آن پنجاه درجه شد و اين ده درجه رفت بغيب آن ، البته اين خيلي مثل ظاهري بود ، مثل عميقتر آن مثل نان و پنير است كه هر دو جمادي و بي‌حركت هستند شما آنها را ميخوريد و شيره آنها ميرود به كبد شما و تبديل بخون ميشود و آن خون بخار لطيفي ميشود و آثار روح حيواني كه در غيب آن است در ظاهر آن پيدا ميشود و حركت ميكند ، حال اين روح در غيب نان و پنير هم بود ولي مخفي بود و در بدن شما بواسطه لطافتي كه آن دو پيدا كردند نسبت بآنچه در باطن آنها بود شفاف شدند و نور و اثر روح حيواني يعني حركت از آنها عبور كرد و بظاهر آنها رسيد ، و بظاهر هر چيزي شهاده آن ميگويند و بباطن آن غيب ميگويند .

حال در همه اين عالم كه نظر كنيد اجسامي مي‌بينيد كه از ماده [ص 141] و صورت تركيب شده‌اند و حقيقتي پيدا كرده‌اند كه بآن طبيعت ميگويند و از اين چهار به چهار عالم تعبير ميآورند : عالم جسم ، عالم مثال ، عالم ماده ، عالم طبيعت ، و اين چهار عالم را عوالم شهاده ميگويند ، و در غيب آنها هم چهار عالم است : عالم نفس ، عالم روح ، عالم عقل ، عالم فؤاد ، و هر جسمي كه لطيف شود مثل همان نان و پنير كه لطيف شد و بخار شد نسبت بآن عوالم شفاف ميشود و آثار هر يك از آن عوالم در آن پيدا ميشود اثر نفس در جسم او پيدا ميشود اثر روح در مثال و صورت او پيدا ميشود اثر عقل در ماده او پيدا ميشود اثر فؤاد در طبيعت او پيدا ميشود و از همين آثار استدلال بر آن عوالم چهارگانه غيب ميكنيم و آن عوالم غيبيه در باطن اين عوالم شهاديه هستند نه در كنار آنها ، مثلاً عالم آخرت كه همان عالم نفس است در غيب همين عالم جسم است نه در كنار آن و رديف آن و اين مسائل مسائل مشكلي است كه تا آنجا كه ممكن بود سعي كردم آسان بنويسم و آسانتر از اين مقدورم نبود .

[ص 142] سؤال بيست و پنجم - اينكه نفس همه جا را پر كرده و احتياج به حركت باينجا و آنجا را ندارد بچه معني است .

جواب - در جواب سابق تا اندازه‌اي شرح عالم غيب و عالم شهاده را دادم و انشاء الله فهميديد كه نفس در غيب اين عالم شهاده است و در مكاني از آن نيست كه احتياج به جابجا شدن داشته باشد و در ذره ذره اين اجسام كم و بيش آثار آن ظاهر شده است و اين آثار همه عالم ظاهر را پر كرده‌اند و چون اثر هر چيز بنام آن خوانده ميشود مثلا به نور آفتاب هم ميگويند آفتاب به آثار نفس هم ميگويند نفس و ميگويند نفس همه جا را پر كرده .

سؤال بيست و ششم - خدا چطور از دل كسي خبر دارد ؟ در مورد ادعيه چون رو بخدا ميكنيم و چيزي طلب ميكنيم خدا آگاه ميشود و رو بما ميكند در ساير موارد چطور ؟ و آيا اينكه در هر چيزي نظر كنيم آيتي از خدا مي‌بينيم با اين حرف كه در هر چه نظر كنيم خدا را مي‌بينيم چه فرقي دارد ؟ خواهشمند است چيزي بفرمائيد كه موجب تقويت فهم توحيد در اينجانب شود چون داشتن گيجي [ص 143] در اين موارد دليل بر ضعف توحيد است .

جواب - از علم ذاتي خداوند احدي از آحاد خبر ندارد كه چيزي در آن باره بگويد و اصلا طور ندارد و همه طورها مخلوق اويند و راهي به ذات او ندارند كه بگوئيم چطور ولي از براي خداوند علومي در مقام خلق هست كه بعضي فوق بعضند و همان وجود حق كه در جواب سؤال بيست و چهارم ذكر آن شد علم خداوند است و همانطور كه وجود همه جا هست علم خداوند همه جا هست و شما در دل خود كه خيالي ميكنيد اين خيال شما وجود دارد پس علم خداوند بآن تعلق گرفته و خود خيال شما معلوم خداوند است و ديگر واسطه‌اي ندارد و طوري ديگر ندارد .