اما در مورد دعا كه رو بخدا ميكنيم و خداوند رو بما ميكند مقصود اين نيست كه ذات خداوند رو و وجهي دارد و پشت و روئي دارد و وجه خداوند انبيا و اولياء هستند كه مخلوق اويند و رو كردن بآنها رو كردن بخدا است و توجه كردن آنها بما رو كردن خداوند است بما و آگاهي آنها بر دعاي ما يكي از همان علومي است كه از براي خداوند در مقام خلق است [ص 144] و علم و آگاهي آنها بدعاي ما علم و آگاهي خداوند است و در همه موارد مطلب همين است و رو كردن بذات خداوند كلامي بي‌معني است و هر كس چنين سخني بگويد مخلوقي را خدا فرض كرده و رو كردن باو را ممكن پنداشته .

و اما آن دو عبارت را كه نوشته‌ايد فرقي با هم ندارند و همه اسماء باري تعالي از جمله اسم « خدا » آيات و صفات اويند نه ذات خدا و ما آيات را مي‌بينيم نه ذات را .

و اما اينكه نوشته‌ايد چيزي بنويسم كه موجب تقويت فهم توحيد شود راه آن عمل كردن بشريعت مقدسه و اصلاح نفس بعمل كردن بدستورات شارع مقدس و توجه بمحمد و آل‌محمد عليهم السلام است تا آنكه نور ايشان كه نور خداوند است در دل شما بيفتد و عارف بخداي خود بشويد و جز اين راهي ندارد .

سؤال بيست و هفتم - منظور از اينكه خداوند مشابهاتي در قرآن قرار داده است و ضمنا در حديثها ائمه اطهار (ع) مشابهاتي قرار داده‌اند چه بوده است ؟ اين مشابهات آيا مشخصند ؟

[ص 145] جواب - مشابهات نيست متشابهات است و آنها آياتي هستند كه معني آنها بر كسي كه جاهل بآن است مشتبه است و منظور از قرار دادن آنها در قرآن آن است كه آنها كه اهل فهم معني آنها هستند معاني آنها را بفهمند و چون همه مردم در يك درجه از فهم نيستند براي جاهلترها تعداد بيشتري از آيات متشابهند و براي عالمترها تعداد كمتري و بنا بر اين آيات مشخصي نيستند و براي راسخين در علم هيچ يك از آيات متشابه نيستند . در مورد اخبار هم همينطور ، اخبار مشكله براي جهال متشابهند ولي علماي كاملين در معني آنها اشتباهي ندارند و منظور از آيات و اخبار متشابهه بيان مطلب بوده است و علت متشابه بودنشان جهل ما است و بهر درجه كه علم پيدا كنيم متشابه بودن آنها براي ما از بين ميرود و شرح بيشتري در اين باره در كتاب سياست مدن نوشته‌ام اگر مايليد بآن كتاب مراجعه نمائيد .

سؤال بيست و هشتم - آيا براي فهميدن مطالب ديني يا فهماندن آنها زدن هر مثلي جايز است و آيا حدودي براي امثال وجود دارد .

[ص 146] جواب - البته زدن مثل براي فهميدن مطلب مفيد است و خداوند هم در كتاب خود بهمين منظور مثلهاي بسيار زده و فرموده تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يعقلون يعني آن مثلها را ميزنيم براي مردم تا بفهمند . و اگر مثل از موجودي باشد كه وجودش فوق وجود شنونده است تنها راه فهميدن و معرفت آن موجود همان مثل است و معرفت آن موجود معرفت همان مثل او است و معرفت خود آن موجود براي كسيكه وجودش زير مرتبه او است محال و ممتنع است چون هيچكس در فوق وجود خودش نيست و نميتواند برود چه برسد باينكه ادراكي در آن مقام داشته باشد و بهمين جهت پروردگار مثل خود را براي هر كسي نفس خود او قرار داده و هر كس آن مثل يعني نفس خود را بشناسد پروردگار خودش را شناخته است و در حديث است من عرف نفسه فقد عرف ربه يعني هر كس نفسش را شناخت پس بتحقيق پرورنده خود را شناخته است . و در اين نوع از مثل مثل بايد مطابق با ممثّل باشد و فرقي با آن نداشته باشد جز اينكه مثل تابع و ممثل متبوع است ، [ص 147] و در مَثَلِ اعلي كه براي خداوند است فرق همين است ، چنانچه در دعاي رجب ميخوانيم لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك يعني فرقي بين تو و بين آنها ( آن آيات و مقامات ) نيست جز اينكه آنها بندگان تواند و خلق تويند . و از همين جهت امثالي كه با ممثّل فرق داشته باشند در اين مقام نبايد زد چنانچه خداوند ميفرمايد فلاتضربوا لله الامثال يعني براي خداوند نزنيد مثلها را . و فقط همان مَثَل اعلي مخصوص خداوند است كه ميفرمايد و لله المثل الاعلي يعني براي خداست مثل اعلي . و بهمين جهت است كه آل‌محمد عليهم السلام را در دعاي تعقيب نماز شب امثال عليا فرموده‌اند .

و اما اگر مثل از موجودي باشد كه وجودش در رتبه وجود مثل است در اين صورت مَثَل از هر جهت با ممثّل مطابق نيست و در يك يا چند جهت ممكن است مطابق باشد و در همين يك يا چند جهت مَثَل آن ممثّل است نه از همه جهات ، مثلاً زيد را به شير مثل ميزنيد اين همان جهت شجاعت شير مثل از براي شجاعت زيد است نه ساير جهات آن ، و از اين جهت امثالي كه حكما در بيانات خود ميزنند [ص 148] شخص بايد تيزبين و بافهم باشد كه بفهمد اين مثلي كه زده‌اند از كدام جهتش مثل از براي ممثل است ، مثلاً اگر فرمودند امام مثل آسمان است و ما مثل زمين ، بايد بفهمد كه وجه تشبيه همان علو رتبه و رسيدن فيوض از آسمان بزمين است نه آنكه فكر كند امام مثل آسمان كره توخالي هستند و ما كره توپر مثل زمين .

و اگر انسان خودش مثلي ميزند بايد وجه مشابهت و مشاركتي با ممثّل داشته باشد و البته مثلهاي قبيح يا خلاف شأن ممثل نبايد زد مثلاً براي امام و امت كه مثل ميزنند به شاه و رعيت مثل بزنند نه مثلاً به سرعمله و عمله ، يا برعكس مثل را از فوق رتبه ممثل نزنند مثلاً نگويند نسبت استاد بشاگرد مثل نسبت خداوند ببندگان است ، و شخص بافهم ميداند چگونه مثل بزند .

ولي بعضي بعمد يا اشتباه مثلي ميزنند كه اصلا وجه اشتراكي با ممثل ندارد و بر جاهل امر را مشتبه مينمايند ، مثل همان مثل مشهوري كه قائلين بصلح كل ميزنند و ميگويند چند نفر يكي ترك يكي عرب يكي فارس بودند و همه انگور ميخواستند ولي هر يك بلغت خود آنرا ميگفتند يكي ميگفت عنب ميخواهم ، يكي [ص 149] ميگفت اوزوم ميخواهم ، يكي ميگفت انگور ميخواهم و نزاعشان شد ولي عاقبت معلوم شد كه همه طالب يك چيز بودند و آشتي كردند و اين مثل را براي صاحبان مذاهب مختلفه ميزنند و ميگويند همه طالب حقند و طالب يك چيزند ولي لغت يكديگر را نمي‌فهمند و اختلافي در واقع نيست و همه خوبند ، و آن مثل با ممثل ابدا مطابق نيست و خداوند آنها را تكذيب فرموده و به پيغمبر خود دستور جنگ با منافقين و كفار و مشركين را داده و آنها را دشمن خود خوانده و اگر واقعا طالب حق بودند اگر ما نميدانيم خداوند كه ميدانست چرا امر بكشتن آنها فرموده ؟ و در جائي از قرآن حكايت قول يكي از آنها را فرموده كه گفته خدايا اگر اين حق است و از نزد تو است سنگ از آسمان بر ما بباران و چگونه اين جماعت ميگويند همه طالب حقند و مثل آنها ابداً با ممثل مطابق نيست و از اين بفهميد كه نه هر مثلي كه زدند صحيح است و بدون دليل قاطع كه مطابق با كتاب خدا و اخبار آل‌محمد عليهم السلام باشد اعتقادي نورزيد .

سؤال بيست و نهم - در اينكه : محبت نيكان بر دل آدمي نور [ص 150] معرفت ميتاباند و انسان صاحب علم و معرفت ميشود ، آيا اين محبت شرط لازم است يا كافي ؟ مثلا مرحوم آقاي اول اعلي الله مقامه بواسطه محبت به سيد مرحوم اعلي الله مقامه بآن پايه از علم رسيدند .

جواب - در حديث فرموده‌اند العلم نور يقذفه الله في قلب من يحبّ يعني علم نوري است كه مياندازد آنرا خداوند در دل هر كس كه دوست ميدارد . و بنا بر اين محبت شرط لازم و كافي است اگر محبت خالص و كامل باشد و علامت خلوص آن آن است كه ابدا دشمنان محبوب را دوست ندارد و علامت كمال آن آن است كه آن محبت در جميع مراتب او و جميع گفتار و كردار او ظهور داشته باشد و هر چه از اين درجه نقصان داشته باشد آن نور در او ضعيفتر ظاهر ميشود ، مثل آينه‌اي كه در مقابل شخصي باشد هر چه كه صيقلي‌تر باشد جزئيات آن شخص را بهتر حكايت ميكند و بآنها علم پيدا ميكند و اگر اعوجاج داشته باشد خلوص ندارد چون بعض سطوح آن رو به شاخص است و بعض آن رو به جاي ديگر و عكسي كه [ص 151] در آن ميافتد شبيه بشاخص نخواهد بود و حق و باطل در آن مخلوط است ، و اگر آينه مسطح باشد ولي كدر باشد بهر درجه كه كدورتش بيشتر باشد جزئيات را كمتر حكايت ميكند و كمتر علم بآنها پيدا ميكند و كلياتي فقط در او عكس مياندازند مثلا آينه خيلي كدري باشد فقط هيكل شاخص را نشان ميدهد ديگر چشم و ابرو و مژگان او را نشان نميدهد و باين جزئيات جاهل ميماند ولي اگر از هر جهت صاف و صافي باشد كليات و جزئيات را بتمامي حكايت ميكند ، و عالم مثل چراغ است و علم او نور او است و قلب متعلم مثل آينه است اگر رو بچراغ باشد و محبت او را داشته باشد و صاف و صافي باشد علم عالم در آن عكس مياندازد و اگر استعداد بيشتري داشته باشد خود بنور عالم مشتعل ميشود مثل چراغ خاموشي كه مستعد است و از هر حيث بچراغ روشن شبيه است نفت دارد فتيله دارد اجزاي آن بهمان نظم و ترتيب چراغهاي روشن قرار گرفته وقتيكه آنرا بشعله چراغ برسانند خود مثل او مشتعل ميشود ، حال متعلمي هم كه از هر جهت خود را شبيه [ص 152] معلم كرده باشد چه در گفتار چه در رفتار چه در اخلاق اين معلوم ميشود كه كمال محبت را بمعلم پيدا كرده چون رو بمعلم كند نور علم معلم بر قلب او ميتابد و او را مشتعل به نور علم ميكند و عالم بعلم خود مينمايد و اين خاص اهل حق نيست عالم سوء هم چراغ ظلمت‌افشاني است و علمش ظلمتي است كه از او منتشر است و هر كس او را دوست بدارد و خود را از هر جهت شبيه باو بكند و اقبال و توجه باو بكند به ظلمت علم باطل او ظلماني ميشود بلكه خود ظلمت‌افشان ميشود ، مثلا دوستان شيطان كه خود را از همه جهت شبيه شيطان كرده‌اند و در اعمال و رفتارشان همه معاصي را كه كارهاي شيطان است انجام ميدهند ظل ظلمت او در قلب ايشان ميافتد و عالم به شيطنتهاي او ميشوند چنانچه خداوند ميفرمايد ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم منكرا من القول و زورا يعني شياطين وحي ميكنند بدوستانشان قول منكر و دروغ را . و لازم نيست كه حتما شيطان جن باشد شياطين انس هم همينطورند و شيطنتها و علوم باطله آنها بقلب دوستان آنها القا ميشود ، و بهر حال محبت شرط [ص 153] لازم و كافي است اگر در طريق حق باشد موجب حصول علم و اگر در طريق باطل باشد باعث جهل است .

و چون سخن باينجا رسيد نظرم آمد كه بعض موردين بر مشايخ ما اعلي الله مقامهم بكلي انكار حصول علم را از اين طريق دارند و چون خود از اين راه پي آن نرفته‌اند و چنين علومي براي آنها حاصل نشده انكار آنرا نموده‌اند و تكذيب فرمايشات ايشانرا در اين خصوص مينمايند و آنها مصداق فرمايش خداوند عالمند بل كذبوا بما لم‌يحيطوا بعلمه و لمايأتهم تأويله يعني بلكه تكذيب كردند آنچه را كه احاطه بعلم آن ندارند و هنوز نيامده است نزد آنها تأويل آن . و دوست داشتم كه در اين مقام بعض آيات و احاديث را كه دليل اين مطلبند براي شما و ساير دوستان ذكر نمايم و باشد كه بعض از آن موردين هم اگر انصاف داشته باشند و بر آنها واقف شوند دست از انكار و تكذيب خود بردارند .

پس عرض ميكنم و لا قوة الا بالله كه علم دو نوع است يكي علم زباني و يكي علم قلبي و مثل علم اول مثل علم شخص نابينا است برنگ چيزها كه از بينائي شنيده باشد كه فلان [ص 154] چيز قرمز است ، فلان چيز سبز است و آنرا حفظ كرده باشد و بزبان هم بگويد ، اين شخص نابينا اولاً بحقيقت معني سبزي و قرمزي واقف نشده و همان الفاظي حفظ كرده و ثانياً آنكه تشخيص صدق و كذب و حق و باطل آنرا نميتواند بدهد و اگر كسي باو گفت كه اين صندلي زرد است نميتواند بفهمد كه آيا صندلي واقعا زرد است يا نه و اصلا معني زردي را نميفهمد مگر بهمين قدر كه اطميناني بگوينده داشته باشد و اجمالا حرف او را تصديق داشته باشد و ثالثاً آنكه بفرض بيناي راستگوئي را هم شناخت رنگ يك يك اشياء را بايد بپرسد و حفظ كند و اگر رنگ صد چيز را هم ياد گرفت باز رنگ شئ صد و يكمي را نميداند مگر آنكه بپرسد و بعد از همه اين تعلمها الفاظي ياد گرفته و حقيقت معني رنگها را ابدا ادراك نكرده است .

اما مثل علم دوم مثل علم بينا است برنگها كه بهر چه نظر كند خود رنگ آنرا مي‌بيند مثلا به قالي كه نظر كند در يك لحظه همه نقوش و الوان آنها را مي‌بيند و حاجتي بآن نوع تعلم ندارد كه معلمي بينا پيدا كند و رنگ يك يك [ص 155] نقوش قالي را بپرسد و آن شخص نابينا اگر در صدد تحصيل علم بينايان باشد راهش زياد پرسيدن و كثرت تعلم نيست بلكه راهش مداواي چشم با مراجعه بطبيب حاذق است و چون چشم خود را مداوا كند بيك نظر عالم بجميع رنگها و نقوش قالي ميشود . و شاهد اينكه براي انسان چشم باطني و قلبي هست كه در بعضي نابينا و در بعضي بينا است فرمايش خداوند است فانها لاتعمي الابصار و لكن تعمي القلوب التي في الصدور يعني چشمها كور نميشوند و لكن دلهائي كه در سينه‌ها هستند كور ميشوند . و انبياء و اولياء در صدد بينا كردن آن چشم و تعليم چنين علمي هستند كه نافع است و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله ● العلم علمان علم في القلب فذلك العلم النافع و علم في اللسان فذلك حجة علي العباد يعني علم دو علم است علمي در قلب پس آن است علم نافع و علمي در زبان پس آن حجت است بر بندگان . و در حديث است از حضرت [ص 156] ابي‌عبدالله عليه السلام ● همانا شيعيان ما صاحب چهار چشمند دو چشم در سر و دو چشم در قلب ، آگاه باشيد هراينه خلايق همه همينطورند جز اينكه خداوند عزوجل باز كرده است چشمهاي شما را و كور كرده است چشمهاي آنها را . و از همين جهت است كه انبيا عليهم السلام كمتر در صدد تعليم علوم ظاهره بامم خود بوده‌اند چون اين علوم از همان نوع علم اول است كه لفظي و زباني است و از اين نوع علوم اكتفا بعلم شريعت ظاهره فرموده‌اند كه بيان كيفيت مداواي نابينائي چشم باطن است و قدم اول براي نابينايان همين است كه ترتيب اين مداوا را ياد بگيرند و ياد گرفتنشان جز از راه همين علم لفظي ميسر نيست و كسيكه اطاعت امر ايشانرا بكند و بهمين شريعت ظاهره با نيت خالص عمل كند و پرهيزگاري نمايد و زاهد در دنيا شود و توجه بعالم آخرت نمايد كم‌كم چشم قلب او بينا ميشود و بدون تعلم واقف بر آن علم دوم ميشود و اين وعده خداوند عالم است كه فرموده است اتقوا الله و يعلمكم الله يعني از خدا بترسيد و اطاعت او را بكنيد [ص 157] و خداوند تعليم شما مينمايد . و فرموده است ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا يعني اگر از خدا بترسيد و اطاعت او را بكنيد قرار ميدهد براي شما فرقاني و در تفسير علي بن ابراهيم در تفسير آيه شريفه آمده است يعني علمي كه فرق ميگذاريد با آن بين حق و باطل . و بيان همين نوع علم و تعلمهاي ظاهري است فرمايش حضرت صادق عليه السلام به عنوان بصري ● يا اباعبدالله ليس العلم بالتعلم انما هو نور يقع في قلب من يريد الله تبارك و تعالي ان يهديه فان اردت العلم فاطلب اولا في نفسك حقيقة العبودية يعني اي اباعبدالله نيست علم به تعلم همانا آن نوري است كه ميافتد در قلب كسيكه خداوند تبارك و تعالي ميخواهد او را هدايت كند پس اگر خواستي علم را پس اول طلب كن در نفست حقيقت بندگي را . و در بيان همين مطلب است فرمايش رسول خدا صلي الله عليه و آله در حديثي ● و من يرغب في الدنيا فطال فيها امله [ص 158] اعمي الله قلبه علي قدر رغبته فيها و من زهد فيها فقصر فيها امله اعطاه الله علما بغير تعلم و هدي بغير هداية و اذهب عنه العماء و جعله بصيرا يعني و كسيكه رغبت بدنيا بكند پس طولاني بكند در آن آرزويش را كور ميفرمايد خدا قلبش را بقدر رغبت كردن او بدنيا و كسيكه زهد بورزد در آن پس در آن كوتاه كند آرزويش را عطا ميفرمايد خداوند باو علمي بغير تعلم و هدايتي بغير هدايت و ميبرد خداوند از او كوري را و او را بينا ميفرمايد . و فرمايش آن حضرت است ● من اراد ان يؤتيه الله تعالي علما بغير تعلم و هدي بغير هداية فليتزهد في الدنيا يعني هر كس كه بخواهد كه برساند خداوند باو علمي بدون تعلم و هدايتي بغير هدايت پس زهد بورزد در دنيا . و مضمون فرمايش آن حضرت است ● ليس العلم بالتعلم و انما هو نور يقذفه الله في قلب من يحب فينشرح فيشاهد الغيب و ينفسح فيتحمل البلاء قيل فهل لذلك من علامة يا رسول الله قال صلي [ص 159] الله عليه و آله التجافي عن دار الغرور و الانابة الي دار الخلود و الاستعداد للموت قبل حلوله يعني نيست علم به تعلم و همانا آن نوري است كه مياندازد آنرا در دل آنكس كه دوست ميدارد پس گشاده ميشود پس مشاهده ميكند غيب را و گشاد ميشود پس تحمل بلاء را ميكند ، عرض شد يا رسول الله آيا براي آن علامتي هست فرمود صلي الله عليه و آله دوري كردن از خانه غرور و اقبال به خانه خلود و استعداد براي موت قبل از حلولش . و فرمايش حضرت اميرالمؤمنين است عليه السلام ليس العلم في السماء فينزل اليكم و لا في الارض فيصعد اليكم بل هو مكنون فيكم مخزون في قلوبكم تخلقوا باخلاق الروحانيين يظهر لكم يعني علم در آسمان نيست كه نازل بشود بسوي شما و در زمين نيست كه بالا بيايد بسوي شما بلكه آن مكنون ( پوشيده ) است در شما مخزون است در قلوب شما متخلق باخلاق روحانيين شويد ظاهر ميشود براي شما . و فرمايش حضرت عيسي بن مريم است عليه السلام لاتقولوا العلم في السماء من يصعد يأت به و لا في تخوم الارضين من ينزل يأت به و لا من [ص 160] وراء البحر من يعبر به يأت به بل العلم مجبول في قلوبكم تأدبوا بين يدي الله بآداب الروحانيين يظهره عليكم يعني مگوئيد علم در آسمان است هر كه بالا رود ميآورد آنرا و نه در تخوم زمينها است هر كس پائين برود ميآورد آنرا و نه در ماوراء دريا است هر كس از آن بگذرد ميآورد آنرا بلكه علم خلقت شده است در دلهاي شما متأدب بشويد در پيشگاه خداوند بآداب روحانيين ظاهر ميفرمايد آنرا بر شما .

و همه اين احاديث چنانچه ملاحظه ميكنيد خبر از علمي غير علوم ظاهره كه بتعلم ظاهري حاصل ميشود ميدهند و راه تعلم آنرا زهد و تقوي و تخلق باخلاق حسنه نشان ميدهند و خداوند علامت آنرا در كتاب خود بيان فرموده و فرموده انما يخشي الله من عباده العلماء يعني همانا ميترسند از خدا از ميانه بندگانش علما . و اين علماي ظاهري چه بسيار در ميان آنها هستند كه از خدا نميترسند و علم قلبي حقيقي نافع آن است كه موجب ترس از خدا بشود و فرمايش حضرت صادق است عليه السلام الخشية ميراث العلم و العلم شعاع المعرفة و قلب الايمان و من حرم الخشية لايكون عالما و ان شق [ص 161] الشعر بمتشابهات العلم قال الله عز و جل انما يخشي الله من عباده العلماء يعني ترس ( از خدا ) ميراث علم است و علم شعاع معرفت است و قلب ايمان و هر كس محروم باشد از ترس ( از خدا ) عالم نيست و اگر چه با متشابهات علم شقّ شعر نمايد ( مو را بشكافد ) فرموده است خداي عزوجل انما يخشي الله من عباده العلماء .

باري اين علم علم نفساني است و راه تعلم آن مداواي نابينائي چشم نفساني است و دواي آن تقوي و زهد و تخلق باخلاق روحانيين است و هر كس باين دوا چشم خود را مداوا كند نخوانده و نشنيده ميداند مثل نابينائي كه چون چشمش باز شود بي آنكه كسي يادش بدهد و حاجت باستاد ياددهنده‌اي داشته باشد خودش همه چيز را مي‌بيند و فرق بين حق و باطل را ميگذارد .

و بالاتر از اين علم علم فؤاد است و آن علم معرفت خداوند است و آن علم الله است كه هر كس چشم فؤادش باز شود بآن چشم معرفت حقيقي پيدا ميكند و آن علم نفساني كه ذكرش گذشت شعاع اين علم و معرفت است چنانچه در حديث اخير گذشت كه علم شعاع معرفت است و معرفت [ص 162] بخداوند از علم نفساني بالاتر است و راه تعلم آن زياد كردن محبت است و محبت همان نوري است كه خداوند در دل هر كس دوست ميدارد مياندازد و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله العلم نور يقذفه الله في قلوب اوليائه و انطق به علي لسانهم العلم علم الله لايعطي الا الاولياء يعني علم نوري است كه مياندازد آنرا خداوند در دلهاي دوستانش و نطق ميكند بآن بر زبان آنها علم ، علم خدا عطا كرده نميشود مگر باولياء . و از اين حديث معلوم ميشود كه علم خدا عطا كرده نميشود مگر بدوستان . و فرمايش حضرت صادق است ● عليه السلام در حديث يونس بن ظبيان ان اولي الالباب الذين عملوا بالفكرة حتي ورثوا منه حب الله فان حب الله اذا ورثه القلب استضاء به و اسرع اليه اللطف فاذا نزل منزلة اللطف صار من اهل الفوائد فاذا صار من اهل الفوائد تكلم بالحكمة فصار صاحب فطنة فاذا نزل منزلة الفطنة عمل بها في القدرة فاذا عمل بها في القدرة عمل بها في الاطباق السبعة فاذا بلغ هذه المنزلة صار يتقلب في لطف و حكمة و بيان [ص 163] فاذا بلغ هذه المنزلة جعل شهوته و محبته في خالقه فاذا فعل ذلك نزل المنزلة الكبري فعاين ربه في قلبه و ورث الحكمة بغير ما ورثته الحكماء و ورث العلم بغير ما ورثته العلماء و ورث الصدق بغير ما ورثه الصديقون ان الحكماء ورثوا الحكمة بالصمت و ان العلماء ورثوا العلم بالطلب و ان الصديقين ورثوا الصدق بالخشوع و طول العبادة الخبر ، يعني اولوا الالباب كسانيند كه عمل كردند بفكرت تا آنكه ارث بردند از آن دوستي خدا را پس هراينه حب خداوند را هر گاه قلب ارث برد روشن ميشود بآن و لطف بسوي او بسرعت ميآيد پس هر گاه نازل منزله لطف شد از اهل فوائد ميشود و چون از اهل فوائد شود تكلم بحكمت ميكند پس صاحب زيركي ميشود پس هر گاه نازل منزله زيركي شود عمل ميكند بآن در قدرت پس هر گاه عمل كند بآن در قدرت عمل ميكند بآن در اطباق هفتگانه و چون باين منزله برسد در حكمت و بيان زير و رو ميشود و چون باين منزله برسد شهوت و محبت خود را در خالق خود قرار ميدهد و چون چنين كند نازل ميشود بمنزله بزرگ پس معاينه مي‌بيند پروردگارش [ص 164] را در قلبش و ميراث ميبرد حكمت را بغير آنچه ميراث برده‌اند آنرا حكما و ميراث ميبرد علم را بغير آنچه ميراث برده‌اند علما و ميراث ميبرد صدق را بغير آنچه ميراث برده‌اند صديقين ، هراينه حكما ميراث برده‌اند حكمت را به سكوت و هراينه علما ميراث برده‌اند علم را به طلب و هراينه صديقين ميراث برده‌اند صدق را بتواضع و طول عبادت ، تا آخر حديث شريف و حاصل معني آنكه چون قلب كسي بنور حب خداوند روشن شود صاحب زيركي و حكمت ميشود و حكمت و علم و صدق از غير راهي كه به حكما و علما و صديقين رسيده باو ميرسد . و حضرت رضا عليه السلام فرمود ● فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله مااخلص عبد لله عز و جل اربعين صباحا الا جرت ينابيع الحكمة من قلبه علي لسانه يعني اخلاص نورزيد بنده‌اي براي خدا چهل صباح مگر آنكه جاري شد چشمه‌هاي حكمت از قلبش بر زبانش . و حضرت صادق عليه السلام فرمودند ● من احبنا اهل البيت و حقق [ص 165] حبنا في قلبه جري ينابيع الحكمة علي لسانه يعني هر كه دوست بدارد ما اهل بيت را و محقق شود حب ما در قلب او جاري شود چشمه‌هاي حكمت بر زبانش . و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند ● ما من عبد احبنا و زاد في حبنا و اخلص في معرفتنا و سئل عن مسئلة الا و نفثنا في روعه جوابا لتلك المسئلة يعني نيست بنده‌اي كه دوست بدارد ما را و زياد دوست بدارد و اخلاص بورزد در معرفت ما و سؤال كند از مسئله‌اي مگر آنكه ميدميم در قلب او جوابي براي آن مسئله .

و از همه اين احاديث معلوم شد كه علمي هست كه از غير راههاي متداوله بشخصي كه اخلاص در دوستي خداوند ورزيده ميرسد و اين همان اصل علم و نقطه علم است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند العلم نقطة كثّرها الجاهلون يعني علم يك نقطه است جهال آن را تكثير كرده‌اند . و اين علم نور خداوند است كه در قلب مؤمن ميافتد و بآن نور بهر چه نظر ميكند عالم بآن ميشود و در حديث قدسي است ● [ص 166] لايزال عبدي يتنفل لي حتي احبه و من احببته كنت له سمعا و بصرا و مؤيدا ان دعاني اجبته و ان سئلني اعطيته يعني بنده من نافله ميگذارد براي من تا آنكه دوست ميدارم او را و هر كس را دوست داشتم ميشوم براي او گوش و چشم و تأييد ميكنم او را ، اگر بخواند مرا اجابت ميكنم او را و اگر سؤال كند از من عطا ميكنم باو . و فرمايش حضرت اميرالمؤمنين است عليه السلام اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله يعني بپرهيزيد از فراست مؤمن پس هراينه نظر ميكند با نور خداوند .

و اما آنها كه از اين نور محرومند و همه علومشان از راه تحصيلات متداوله است گمان ميكنند تنها راه رسيدن علم بانسان همين تعلم‌هاي ظاهري است و چون خود چنين علمي ندارند انكار ميكنند كه ديگري هم آنرا داشته باشد . آيا گمان ميكنند كه اين امر از محالات است و حال آنكه خداوند درباره حضرت خضر عليه السلام ميفرمايد و علمناه من لدنّا علما يعني تعليم كرديم باو از نزد خودمان علمي . و علم هيچ يك از انبيا بتحصيل بطريق ظاهري نبود و از همان راهي بوده كه اين جماعت منكرند . حتي ميخواهم عرض كنم كه در [ص 167] اين علوم ظاهره هم هميشه حتم نيست همه آنها را با تحصيل ياد بگيرند و اگر چنين بود ميبايست جميع علومي كه امروز در عالم هست همه آنها را سابقين در هزار سال و دو هزار سال و بيشتر پيش از اين داشته باشند چون فرض اين جماعت اين است كه هيچ چيز را بي‌استاد نميتوان ياد گرفت و بنا بر اين اگر سابقين صاحب اين علوم نبودند لاحقين پي بآنها نميبردند و حال آنكه مي‌بينيم روز بروز از تراوشات و الهاماتي كه خداوند بايادي كونيه خود در دل علما ، اطبا ، صنعتگران و غيرهم مياندازد علوم جديده‌اي پديد ميآيد كه ابدا بفكر سابقين خطور نميكرد و اگر درست دقت كنيد همه علوم اول آنها الهامي بوده و ديگران از آن عالم كه باو الهام شده فرا گرفته‌اند و همه روي هم جمع شده تا بدين پايه رسيده . حال چه ميشود كه شمه‌اي از علوم محمد و آل‌محمد عليهم السلام از اين راه بمشايخ ما اعلي الله مقامهم كه كمال بندگي و خشوع و تقوي و محبت را نسبت بخدا و رسول و ائمه اطهار عليهم السلام داشته‌اند رسيده باشد و دل ايشان بنور علم ايشان روشن و چشمه‌هاي حكمت از قلبشان بر [ص 168] زبانشان جاري شده باشد و چون بهمان نور كه نور خداوند است در كتاب خدا و اخبار اهل بيت عليهم السلام نظر كرده باشند و آنچه كه بآنها القا شده موافق آنها يافته باشند يقين بصحت آن پيدا كرده باشند و بيان فرموده باشند و ديگران كه هنوز باين درجه از محبت و استناره بآن نور نرسيده‌اند آن مطالب را از آيات و اخبار استنباط نكنند و مثل نابيناياني باشند كه لفظ « زرد » را بگوش خود مي‌شنوند ولي تعقل معني « زرد » را نميتوانند بكنند يا اگر چيز زردي را جلو آنها بگذارند تا از ديگري نپرسند نمي‌فهمند كه زرد است و باور نميكنند كه كسي هست و صاحب مشعري است باسم بينائي كه بي آنكه از كسي بپرسد تا بآن چيز نظر كند ميفهمد كه زرد است و اگر كسي گفت كه اين چيز زرد است ميگويند كي يادت داده و نزد كي اين را خواندي و ياد گرفتي . حال اغلب علماي ظاهر هم نسبت بمشايخ ما اعلي الله مقامهم همين حال را دارند و حكمتي را كه خداوند از آن راه نصيب مشايخ ما كرده و بيان فرموده‌اند ميپرسند پيش كي درس خوانده بودند يا ميگويند چون استاد نديده‌اند اشتباه كرده‌اند [ص 169] و حال آنكه كسي كه دلش منور بنور امام خودش شده است بهمان نور بهمه چيز نظر ميكند و حقايق اشياء را مي‌بيند و محتاج باستاد ظاهري نيست جز در همان ابتدا كه اول بايد تحصيل علم شريعت و علم كيفيت اصلاح ظاهر و باطن خود را بكند ناچار بايد از همين طرق ظاهره تحصيل نمايد و بآن دستورات عمل كند تا بآنجا برسد كه چشم قلبش باز شود و همه شنيده‌ها را به ديده ببيند و مشايخ ما هم در هيچ جا چنين ادعائي نفرموده‌اند كه علم شريعت ظاهره را بالهام فهميده‌اند بلكه در ابتدا ايشان هم مثل ديگران تحصيلات ظاهره را فرموده‌اند و باين علم خود عمل فرموده‌اند تا بآن مقام رسيده‌اند و اين صريح فرمايش شيخ اوحد اعلي الله مقامه در رساله توبليه است ، فرموده‌اند ان العلم الذي يدرك بالمجاهدة و الزهد علم التوحيد الوجداني و الذي يحتاج الي التعلم ما يتعلق بالشريعة الظاهرة من الاحكام و علم الاخلاق منه بالاول و منه بالثاني يعني علمي كه با مجاهده و زهد ادراك آن ميشود علم توحيد وجداني است و آنچه كه محتاج بتعلم است چيزهائي است كه متعلق بشريعت [ص 170] ظاهره از احكام است و علم اخلاق بعضش بوسيله ( راه ) اول است و بعضش بوسيله ( راه ) دوم .

سؤال سي‌ام - آيا جواناني كه خود را گول ميزنند و عاشق ميشوند گناه بزرگي را مرتكب نميشوند ؟

جواب - عشق بمعني شدت دوستي است و اغلب استعمال آن در شهوت حيواني است و درباره دوستي‌هاي نوع بالاتر كه مخصوص انسان است مثل دوستي خدا و رسول و امثال آن نديدم در اخبار استعمال شده باشد ، بلي در حديثي عشق بعبادت استعمال شده و در كلمات بزرگان هم بندرت استعمال شده و از حيث معني لغوي غلط نيست و شايد علت ندرت استعمال آن بملاحظه اين بوده است كه اغلب مردم آنرا در شهوتهاي حيواني استعمال ميكنند و بهر حال معلوم است كه مراد شما همان شدت دوستي‌هاي دنيائي است كه در اشخاص نسبت به زنها و اموال و مشتهيات حيواني پيدا ميشود و چيز خوبي نيست و باعث غفلت از آخرت است چنانچه خداوند ميفرمايد زينت داده شده است براي مردم دوستي شهوتها از زنها و پسران و اموال كثيره از طلا و نقره و اسبهاي چرنده [ص 171] و چهارپايان و زراعت ، آن متاع زندگي پست است و خدا نزد او است خوبي بازگشت بگو آيا خبر بدهم به بهتر از اين ، براي آنها كه تقوي پيشه نمايند نزد پروردگارشان بهشت‌هائي است كه جاري است از زير آنها نهرها در حاليكه مخلدند در آنها و زوجهاي مطهره‌اي و رضواني از خدا و خداوند بصير است ببندگان . تمام شد ترجمه آيات شريفه و از آنها معلوم شد كه دوستي اين شهوتها متاع حيوة دنيا است و شأن اهل تقوي نيست چه برسد بشدت دوستي آنها و عشق بآنها و باعث غفلت از خداوند است و خداوند نهي از آن فرموده و فرموده يا ايها الذين آمنوا لاتلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر الله و من يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون يعني اي كسانيكه ايمان آورديد مشغول ندارد شما را اموال و اولادتان از ذكر خدا و كسانيكه اين كار را ميكنند زيانكارانند . و همچنين مذمت فرموده است آنها كه پيروي شهوات را ميكنند و خداوند اين شهوات را كه در طبيعت حيواني ما قرار داده براي امتحان ما است و بما فهمانده كه دوستي خود اين شهوات و پيروي آنها باينكه هر چه طبيعت حيواني اقتضا [ص 172] ميكند عمل كنيم باعث زيانكاري است ولي اگر تقوي پيشه كنيم و از آنچه خداوند حرام قرار داده اگر چه طبيعت حيواني ما آنرا اقتضا كند اجتناب كنيم باعث رستگاري است و مؤمن شهوات طبيعي خود را در راه خدا بكار ميبرد نه آنكه خود آنها را دوست بدارد و پيروي آنها را بكند و غفلت از خداوند بكند و مؤمن متقي زن و فرزند خود را هم كه دوست ميدارد از جهت ايمان و باندازه ايمان آنها است و اگر ايمان نداشته باشند و دشمن خدا باشند ديگر آنها را دوست نميدارد و پيروي شهوت طبيعي و غريزه حيواني خود را نميكند چنانچه خداوند فرموده لاتجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حادّ الله و رسوله و لو كانوا آبائهم او ابنائهم او اخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه و يدخلهم جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها رضي الله عنهم و رضوا عنه اولئك حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون يعني نمي‌يابي قومي را كه ايمان بخدا و روز آخر ميآورند كه دوست بدارند كساني را كه دشمني با خدا و رسول او بكنند ولو آنكه پدران آنها باشند يا پسران يا [ص 173] برادران يا عشيره آنها ، آن جماعت نوشته شده است ايمان در دلهايشان و تأييد فرموده خداوند آنها را به روحي از خودش و داخل ميكند آنها را به بهشتهائي كه جاري است از زير آنها نهرها در حاليكه مخلدند در آنها راضي است خداوند از آنها و آنها راضيند از او آن جماعت حزب خداوندند آگاه باشيد هراينه حزب خداوند رستگارانند فقط . باري آنها كه پي عاشقي ميروند و شهوت حيواني خود را دوست ميدارند و آنرا تقويت ميكنند و بحد عشق ميرسانند و غفلت از خداوند مينمايند زيانكارند و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .

تمام شد بر دست بنده مسكين عبدالرضا بن ابي‌القاسم بن زين‌العابدين در صبح يكشنبه دهم ماه مبارك رمضان هزار و سيصد و نود و سه .