سؤال نهم - در اين خط نظم :

هر كه بيني طالب نيكو بود خود نكوئي جلوه‌اي زان رو بود

قسمت دوم بچه معني است ؟

جواب - اين شعر هم از اشعار مثنوي آن بزرگوار است و معني آن اين است كه هر كسي طالب نيكو است و نيكو براي هر كسي آن چيزي است كه باعث قوت وجود و بقاي او است و از آن لذت ميبرد و همه مددهاي وجود كه بخلق ميرسد از جانب خداوند از منشأهائي كه براي آنها قرار داده ميرسد و آن منشأها براي خلق نيكو هستند و اين نيكو بودن و نكوئي از منشأ منشأها و مبدء المبادي بآنها رسيده [ص 39] است و آن مبدء المبادي حضرت پيغمبرند صلي الله عليه و آله كه اشرف و اول مخلوقاتند و وجه پروردگارند كه خداوند بآن وجه توجه بخلق ميفرمايد و خلق از راه آن وجه توجه بخداوند مينمايند و لفظ « رو » كه در مصراع دوم شعر است ترجمه « وجه » است يعني نكوئي جلوه‌اي از وجه پروردگار است .

و اما اينكه عرض كردم كه وجه پروردگار آن بزرگوارند مثل همان است كه ميگوئيم كعبه خانه خداست با اينكه خداوند مثل ما نيست كه در خانه‌اي باشد و محدود بخانه‌اي باشد بلكه اين خانه را بواسطه شرافتش بخود نسبت داده است ، وجه هم همينطور ، خداوند جسمي مثل ما ندارد كه وجه و صورتي داشته باشد و اگر كسي چنين چيزي بگويد كافر است ولي وجوهي را از ميان خلق برگزيده و از باب شرافت و محبوبيت آنها نزد او آنها را وجه خود قرار داده و اشرف آنها حضرت پيغمبرند صلي الله عليه و آله و در مراتب پائينتر هم حجج خود را وجه خود قرار داده كه اهل آن مرتبه از راه آن وجه‌ها باو توجه نمايند چنانچه در حديثي است [ص 40] از حضرت علي بن موسي الرضا عليهما السلام ● كه راوي ميگويد پس عرض كردم اي پسر رسول خدا پس چيست معني خبري كه آنرا روايت كرده‌اند كه ثواب لا اله الا الله نظر كردن بوجه خداوند است پس فرمود عليه السلام اي فلان هر كس وصف بنمايد خداوند را به وجهي مثل وجه‌ها ( يعني صورتي مثل صورتها ) پس بتحقيق كافر شده است ولي وجه خداوند انبياي او و رسولان او و حجتهاي او صلوات الله عليهم هستند آنهايند كسانيكه بسبب آنها توجه كرده ميشود بخداوند و بدين او و معرفت او و فرمود خداوند عزوجل كل من عليها فان و يبقي وجه ربك يعني هر كس بر آن ( بر روي زمين ) است فاني است و باقي ميماند وجه پروردگار تو و فرمود كل شئ هالك الا وجهه يعني هر چيزي هلاك‌شونده است جز وجه او ، تا آخر حديث شريف . و احاديث وارده در اين معني زياد است .

سؤال دهم - لغات شيعه و مؤمن آيا در همه جا بيك معني استعمال شده است ، مثلا در دعائي كه از حقوق لازم بر [ص 41] شيعه است منظور از همه شيعيان است يا طبقه‌اي معين از آنها - يا در آنجا در مورد نعمات بهشت « مؤمنين باين نعمتها ميرسند » .

جواب - « شيعه » و « مؤمن » همه جا بيك معني استعمال نشده و گاه بآنها كه داخل ظاهر اسلام شده‌اند نيز مؤمن گفته ميشود با اينكه واقعا مسلمان نشده‌اند چنانچه خداوند ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا آمنوا بالله و رسوله و الكتاب الذي نزّل علي رسوله و الكتاب الذي انزل من قبل يعني اي كسانيكه ايمان آورده‌ايد ايمان بياوريد بخدا و رسول او و كتابي كه نازل فرموده بر پيغمبرش و كتابي كه نازل فرموده است از پيش . و بهمين جهت خداوند در آيه ديگر انكار فرموده است كه آنها خود را مؤمن واقعي بشمرند و فرموده است قالت الاعراب آمنّا قل لم‌تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لمايدخل الايمان في قلوبكم يعني اعراب گفتند ايمان آورديم بگو ايمان نياورده‌ايد و لكن بگوئيد اسلام آورده‌ايم و هنوز داخل نشده است ايمان در دلهاي شما . و از اين آيه شريفه معلوم ميشود كه ايمان واقعي آنست كه قلبي باشد نه زباني و ايمان قلبي علامت آن [ص 42] عمل است كه بهر چه كه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله فرموده قلبا ايمان آورده و در ظاهر هم عمل كند و اگر كسي بعض فرمايشات آن بزرگوار را قبول كند و عمل كند و بعضي را قبول نكند اين مؤمن نيست مثل كسي كه نماز را قبول كند ولي روزه نگيرد يا كسي كه عبادات ظاهره را قبول كند و عبادات و اعتقادات باطنه را مثل دوستي اميرالمؤمنين عليه السلام و اقرار بخلافت و وصايت آنحضرت نداشته باشد و در حديث است از حضرت صادق عليه السلام در جواب كسي كه از فرق بين اسلام و ايمان پرسيده ● فرمودند : اسلام آن ظاهري است كه مردم بر آنند شهادت به لا اله الا الله و به محمد رسول الله و برپا داشتن نماز و دادن زكوة و حج خانه و روزه ماه رمضان پس اين اسلام است ، و فرمود ايمان معرفت اين امر ( يعني امر ولايت ) است با اين ( يعني اسلام ) پس اگر اقرار بآنها كرد و اين را ندانست پس مسلم است و گمراه . و بنا بر اين مؤمن بكسي گفته ميشود كه اقرار بامامت اميرالمؤمنين و همه ائمه اطهار عليهم السلام داشته باشد و باز در اين [ص 43] مقام هم بر حسب درجات معرفت و علم و عمل كلمه مؤمن بر آنها كم و بيش صادق است مثل نور آفتاب كه بر ذغال و بر زمين و بر ديوار سفيد و بر آينه همه ميافتد و همه را روشن ميكند و بهمه ميگويند روشن ولي روشني ذغال كجا و روشني آينه كجا ، مؤمنين هم همينطور بر قلب همه نور ايمان يعني ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام تابيده است و ايمان در دلهاي ايشان نوشته شده است ولي بتفاوت قابليتها كم و بيش بواسطه و بي واسطه روشن باين روشنائي شده‌اند ، بعضي روشني دل آنها بسيار بسيار ضعيف است بآنها مستضعفين ميگويند بعضي مثل آينه آن نور را حكايت كرده‌اند و فرقي با آن صاحب نور مثلا آفتاب ندارند جز اينكه او اصل است و آنها فرع و او صاحب شعاع است و آنها شعاع و او متبوع است و آنها تابع و الا همه صفات منير را حكايت كرده‌اند چنين مؤمنيني مؤمنين كاملين و از مقربين و سابقين هستند و بين اين دو طبقه مؤمنين متوسطين هستند و نور امام عليه السلام از راه مقربين بايشان ميرسد و تابع آنهايند و نور ايمان آنها مثل نور ديواري است كه بواسطه [ص 44] انعكاس نور از آينه بر آن پيدا شده و تابع و مقلد نور آينه است و مؤمنين كاملين واسطه بين امام عليه السلام و متوسطين ميباشند و متوسطين بتفاوت درجات هر نزديكتري واسطه براي مؤمني است كه دورتر است و مؤمنين كاملين و متوسطين همان قريه‌هائي هستند كه خداوند آنها را بين مردم و ائمه اطهار عليهم السلام قرار داده و فرموده و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و معني آن در تفسير ائمه اطهار عليهم السلام اين است كه قرار داديم بين مردم و بين ائمه اطهار عليهم السلام علماي شيعه را ، و بعد فرموده و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياما آمنين و معني آن در تفسير ايشان اين است كه قرار داديم كه علم از آنها فرا گيرند و سير بكنيد در آنها يعني علم فرا بگيريد از آنها ، و بنا بر اين هر كس كه مؤمن‌تر است پيشواي آن كسي است كه از او در ايمان عقبتر است و اقتدا بآن مؤمني ميكند كه از او جلوتر است چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ● در حديث همام در صفت متقين يعني پرهيزگاران ميفرمايد يقتدي بمن كان [ص 45] قبله من اهل الخير فهو امام لمن خلفه من اهل البر يعني اقتدا ميكند بآن كسي كه قبل از اوست از اهل خير پس او امام است براي كسانيكه پشت سر او هستند از اهل برّ . يعني هر كسي بايد بعالمتر و عاملتر از خودش اقتدا كند و او پيشواي آنها كه در علم و عمل از او كمترند ميباشد ، و از اين فرمايش معلوم ميشود آنها كه ميگويند اگر كسي بحد اجتهاد رسيد تقليد بر او حرام است و رجوع به داناتر از خود نبايد بكند اشتباه ميكنند و سخنشان بر خلاف فرمايش امام عليه السلام است . باري غرض اين بود كه بدانيد درجات مؤمنين مختلف است و در اخبار گاه مؤمن ميفرمايند و همه را اراده ميفرمايند و گاه مؤمن ميفرمايند و قصدشان مؤمنين كاملين است و گاه قصدشان متوسطين است و در هر مقام از قرائن حال و اوصافي كه براي مؤمن ذكر فرموده‌اند استنباط ميشود كه اراده ايشان چه بوده ، مثلاً در آنجا كه ميفرمايند اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله يعني بپرهيزيد از فراست مؤمن پس هراينه او نظر ميكند با نور خدا ، معلوم است كه مراد مؤمن كامل است نه متوسطين و مستضعفين .

[ص 46] اما كلمه شيعه در لغت بمعني پيروان و ياران است و چون اين لفظ زياد درباره پيروان حضرت امير و ائمه اطهار عليهم السلام استعمال شده اسم براي آنها شده است و باصطلاح نحويها عَلَم بغلبه براي آنها شده است و حضرت باقر عليه السلام در حديثي ● در وجه تسميه آنها بشيعه فرمودند و انما سموا شيعة لانهم خلقوا من شعاع نورنا يعني همانا ناميده شده‌اند بشيعه براي اينكه آنها خلقت شده‌اند از شعاع نور ما . و مراد ايشان يا تشبيه به شعاع است كه همانطور كه شعاع آفتاب منتشر و نمايان ميشود آنها هم شعاع مايند و اسم شيعه كه براي آنها گذارده شده مشتق از ريشه « شاع » است يعني ظاهر و منتشر شد و يا آنكه ميخواسته‌اند بفرمايند كه لفظ شيعه باشتقاق كبير از كلمه شعاع مشتق شده است چون در اشتقاق كبير لازم نيست كه جميع حروف مشتق منه در مشتق باشد ، و بهر حال اين مطلب از فرمايش ايشان معلوم ميشود كه شيعه از شعاع نور ايشان خلقت شده‌اند و شعاع در همه چيز تابع منير خودش است و فرمايش [ص 47] حضرت امام حسن عسكري است عليه السلام ان شيعتنا من شيّعنا و اتبع آثارنا و اقتدي باعمالنا يعني هراينه شيعه ما كساني هستند كه مشايعت ما را بكنند و پيروي آثار ما را بنمايند و اقتدا باعمال ما بنمايند . و اين معني كه فرمودند ميرساند كه شيعه حقيقي همان مؤمنين كاملين هستند امثال حضرت سلمان و ابوذر كه در همه چيز تبعيت از ايشان نموده‌اند و استعمال آن بر ساير مؤمنين از باب مجاز يا معني لغوي است و در فرمايشات ائمه اطهار هم استعمال لفظ شيعه بر عامه مؤمنين زياد است ولي در موارد زيادي تصريح و تأكيد فرموده‌اند كه فقط بزرگان مؤمنين شيعه ناميده ميشوند و ديگران را موالين و محبين يعني دوستان بگوئيد چنانچه در حديث است ● كه شخصي خدمت حضرت حسن بن علي عليهما السلام عرض كرد من از شيعه شما هستم ، فرمودند اي بنده خدا اگر در اوامر و نواهي ما مطيع ما هستي راست گفتي و اگر بر خلاف آن هستي بر گناهانت زياد مكن به ادعايت مرتبه شريفي را كه اهل آن نيستي ، مگو [ص 48] من از شيعه شما هستم و لكن بگو من از مواليان و محبان شما و دشمن دشمنان شما هستم و تو در خير و بسوي خير هستي . و در حديث ديگري است از حضرت رضا عليه السلام ● كه خلاصه آن اين است كه روزي پس از ولايتعهدي آن حضرت خادم آن حضرت براي جماعتي كه ميگفتند ما شيعه علي هستيم اذن خواست كه خدمت آن حضرت برسند اجازه نفرمودند و تا دو ماه هر روز اجازه ميخواستند و اجازه نميفرمود تا اينكه مأيوس شدند و پيغام فرستادند توسط خادم كه بگو بمولاي ما ما شيعه پدرت علي بن ابيطالب هستيم و دشمنان ما ما را شماتت كردند در اين رفتار شما با ما و ما برميگرديم و از شهر خود از خجالت و عدم تحمل شماتت دشمنان فرار ميكنيم ، پس آن حضرت اذن فرمودند كه داخل شوند پس خدمت آن حضرت رسيدند و سلام نمودند آنحضرت جواب سلام نفرمود و اذن نشستن بآنها نداد ، پس ايستاده باقي ماندند و عرض كردند اين چه جفاي عظيم و استخفاف است كه بما ميفرمائي بعد از آن حجاب [ص 49] دشوار چه براي ما بعد از اين باقي ميماند ، پس آن حضرت فرمودند بخوانيد و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفو عن كثير يعني هر مصيبتي كه بشما برسد پس بسبب آنچيزي است كه دستهاي شما كسب كرده و عفو ميفرمايد ( خداوند ) از بسياري ، اقتدا نكردم مگر به پروردگارم عزوجل درباره شما و برسول خدا صلي الله عليه و آله و به اميرالمؤمنين عليه السلام و بعد از او از آباء طاهرينم عليهم السلام ، عتاب كرده‌اند بر شما پس اقتدا كردم بايشان ، عرض كردند براي چه اي پسر رسول خدا فرمود بجهت ادعايتان كه شما شيعه اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام هستيد ، واي بر شما هراينه شيعه او حسن و حسين و ابوذر و سلمان و مقداد و عمار و محمد بن ابي‌بكر هستند ، آنها كه مخالفت نكردند چيزي از اوامر او را و مرتكب نشدند چيزي از فنون نهي‌هاي او را ، پس اما شما اگر گفتيد كه شما شيعه او هستيد و حال آنكه در اكثر اعمالتان مخالفت او را كرده‌ايد و در بسياري از فرايض كوتاهي كرده‌ايد و حق عظيم برادران ديني را سبك شمرده‌ايد و در جائي [ص 50] كه واجب نيست تقيه كنيد تقيه ميكنيد و جائي كه بايد تقيه كنيد تقيه نميكنيد اگر ميگفتيد كه شما مواليان يا دوستان او هستيد و دوست دوستان و دشمن دشمنان او هستيد بر شما انكار نميكردم قول شما را و لكن اين مرتبه شريفي بود كه ادعاي آنرا كرديد اگر فعلتان قولتان را تصديق نكند هلاك ميشويد مگر آنكه رحمت خداوند شامل حالتان شود ، عرض كردند اي پسر رسول خدا ما از خداوند طلب مغفرت ميكنيم و توبه ميكنيم نزد او از اين سخنمان بلكه ميگوئيم همان طور كه مولاي ما تعليم ما فرمود ما دوستان شما و دوستان دوستان شما و دشمنان دشمنان شما هستيم ، پس حضرت فرمودند مرحبا بر شما اي برادران من و اهل محبت من ، بالا بيائيد بالا بيائيد و آنها را بالا برد تا بخود متصل فرمود و بحاجب خود فرمود چند مرتبه آنها را مانع شدي عرض كرد شصت مرتبه ، فرمود پس شصت بار متوالي برو پيش آنها و بر آنها سلام كن و سلام مرا بآنها برسان پس آنها همه گناهان خود را محو كردند با استغفار و توبه‌شان و مستحق كرامت شدند بواسطه محبت و موالاتشان نسبت [ص 51] بما ، و جوياي امور آنها و امور عيالشان شدند و انعام بسيار بآنها عطا فرمودند . تمام شد حاصل حديث و با اينكه مفصل بود همه مطالب آنرا در اين خلاصه گنجانيدم كه بعظمت مقام شيعيان حقيقي پي ببريد . و در تفسير حضرت امام حسن عسكري عليه السلام از همه ائمه احاديثي باين معني رسيده است و معلوم است كه ميخواسته‌اند اين مطلب را بتأكيد بيان فرمايند كه فراموش نشود و دوستان ايشان بدانند كه مقام شيعه بودن براي ايشان چه مقام باعظمتي است و چرا عظيم نباشد اين مقام كه كسي نور ايشان باشد مثل نور آفتاب نسبت بآفتاب كه همه صفات آفتاب را حكايت ميكند و فرقي با آن ندارد جز اينكه آن نور است و آن منير و الا در ساير امور هر چه بخواهي از آفتاب بفهمي از نور آن ميفهمي و اصلا راهي بآفتاب و معرفت او جز از راه نور او نيست .

باري سخن بطول انجاميد و حاصل عرايض اين شد كه شيعه حقيقي بزرگان مؤمنينند و اگر بر سايرين استعمال شود از باب مجاز است و بنا بر آنكه مؤمن بر درجات مختلف مؤمنين استعمال شده و لفظ شيعه هم بحقيقت يا مجاز براي همه طبقات استعمال [ص 52] شده همه جا مراد از مؤمن شيعه حقيقي نيست و چه بسا كه در جائي شيعه را بمعني حقيقي استعمال فرموده باشند و در جاي ديگر مؤمن را بر مؤمن ظاهري ، حال مطلبي كه راجع بشيعه حقيقي فرموده‌اند نسبت بمؤمن ظاهري صادق نميآيد و همه جا بايد از قراين احوال مراد ايشان را فهميد ، مثلاً در آن دعاي تعقيب نماز كه فرموده‌اند از حق لازم بر شيعه است كه از جاي خود بلند نشود مگر آنكه دعا بكند باين دعاء اللهم اني اسئلك بحقك العظيم العظيم تا آخر دعا ، از مضمون خود دعا معلوم ميشود كه اين را همه دوستان بايد بخوانند ، يا در آن حديث كه ميفرمايند ملئكه تسبيح و تقديس و تمجيد خدا را نميدانستند پس تسبيح كرديم ما پس تسبيح كردند شيعه ما پس تسبيح كردند ملئكه بواسطه تسبيح ما و تقديس كرديم پس تقديس كردند شيعه ما پس تقديس كردند ملئكه بواسطه تقديس ما و تمجيد كرديم و تمجيد كردند شيعه ما پس تمجيد كردند ملئكه بواسطه تمجيد ما و توحيد كرديم پس توحيد كردند شيعه ما پس توحيد كردند ملئكه بواسطه توحيد ما و ملئكه نميدانستند [ص 53] تسبيحي و نه تقديسي پيش از تسبيح ما و تسبيح شيعه ما تا آخر حديث ، معلوم است كه مرادشان از شيعه امثال ما گناهكاران نبوده است ، يا در آن حديث كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله قال لانا خلقنا من نور الله و خلق شيعتنا من شعاع نورنا يعني بپرهيزيد از فراست مؤمن پس هراينه او نظر ميكند با نور خدا فرمود چون ما خلقت شده‌ايم از نور خدا و خلق شده‌اند شيعه ما از شعاع نور ما . از اين معلوم ميشود كه مراد از مؤمن اينجا همان شيعه حقيقي است و مراد شيعيان اصطلاحي و ضعفاي مؤمنين نيستند . بهر حال در هر مورد بايد قرائن كلام را ملاحظه نمود و در فهم فرمايش ايشان فقيه بود و تا كسي فقيه نباشد معاني و اسرار فرمايشات ايشانرا نميفهمد و بايد رجوع بعلما و آنها كه ميدانند بنمايد .

و اما آنچه در آخر سؤال نوشته‌ايد : يا در آنجا در مورد نعمات بهشت « مؤمنين باين نعمتها ميرسند » ظاهرا مرادتان اين است كه اگر چنين عبارتي فرموده باشند آيا معني آن [ص 54] اين است كه همه دوستان بهمه آن نعمتها ميرسند يا مخصوص بعضي است عرض ميكنم نعمتها ممكن است مختلف باشند ولي همه يك اسم داشته باشند و هر يك از معاني آن اسم براي يك طبقه‌اي از مؤمنين باشد ، مثلاً اگر كسي بنوكرش صد تومان ببخشد ميگويند باو انعام داد اگر شاه بوزيرش صد هزار تومان ببخشد ميگويند شاه باو انعام داد حال بصد تومان انعام ميگويند و بصد هزار تومان هم انعام ميگويند ولي اين كجا و آن كجا و در هر مورد همانطور كه عرض كردم بايد فقيه بود و معني فرمايش را فهميد .

سؤال يازدهم - آيا صفتها را اشخاص يكجا دارا هستند يا كم‌كم بآن صفتها ميرسند ؟ مثلاً كسي كه بداخلاق است و بي‌پول بخاطر بي‌پولي بداخلاق شده يا بخاطر بداخلاقي بي‌پول شده است ؟

جواب - صفات اشخاص مثل همه چيز آنها از عطاي خداوند است كه بر حسب قابليت و استعداد آنها بآنها عطا ميفرمايد و بعد از آنكه خداوند بعلم سابق خود ميدانسته كه هر چيزي چه ميخواهد باشد و آنرا همانطور كه ميخواسته [ص 55] خلقت فرموده باو اختياري عنايت فرموده كه بصفات مختلفه متصف شود و هر صفتي را اختيار كند آن صفت قابليتي ميشود براي او كه بمقتضاي آن خداوند صفت ديگري عنايت ميفرمايد و پيدايش صفات براي او در عالم زمان بتدريج است و هر صفتي كه باعث پيدايش صفت ديگر ميشود باولي علت و به دويمي معلول ميگويند و گاه ميشود كه چند علت با هم جمع شوند تا يك معلولي پيدا شود و گاه ميشود علتهاي مختلف هر يك به تنهائي باعث پيدايش يك معلول بشوند البته اين سخن در علت و معلولهاي اصطلاحي ظاهري است و الا علت واقعي يك معلول بيش ندارد و معلول واقعي يك علت بيش ندارد و علت و معلول واقعي تقدم و تأخر زماني ندارند و اين علت و معلولهاي ظاهري هستند كه يك علت ممكن است چند معلول داشته باشد يا يك معلول و علتها پيش از معلولها هستند .

و در اين مثالي كه سؤال كرديد كه آيا بي‌پولي باعث بداخلاقي است يا بداخلاقي باعث بي‌پولي عرض ميكنم كه بداخلاقي عرفي در اثر غلبه صفرا و سودا است و بداخلاقي [ص 56] شرعي در اثر غلبه هر يك از طبايع حيواني است و شرعا آن كسي كه زياد ميخندد نيز نامعتدل و مذموم است يا زياد مي‌بخشد و اسراف و تبذير ميكند نامعتدل و بداخلاق است ولي ظاهرا مراد شما همان بداخلاقي عرفي است و يكي از علل آن ميشود كه بي‌پولي باشد چون پول حالت اطلاقي دارد كه با آن همه چيزهاي خريدني را ميشود تهيه نمود و كساني كه جماديت بر آنها غلبه دارد طالب آن چيزها هستند و وقتي كه ميسرشان نيست غضبناك ميشوند و بي‌پولي در آن قبيل اشخاص باعث بداخلاقي ميشود ولي آنهائي كه نباتيت يا حيوانيت بر آنها غلبه دارد چون بسياري از مشتهيات آنها بي پول حاصل ميشود خوشوقتند مثلا برنگ آسمان نظر ميكند لذت ميبرد به سبزه و گل نظر ميكند لذت ميبرد ، باهل و عيال و اولاد خود نظر ميكند لذت ميبرد و ديگر غضب نميكند و خوش‌خلق ميشود و چه بسيار اشخاص را ديده‌ايد كه بي‌پولند ولي بداخلاق نيستند و بعكس چه بسيار اشخاص را ديده‌ايد كه پول دارند ولي بداخلاقند چون مشتهيات ديگري غير از مشتهيات [ص 57] جمادي دارند كه با پول برآورده نميشوند مثلا بواسطه غلبه صفرا و خون در مزاجش طالب رياست است و ميخواهد مثلا رئيس الوزراء بشود ولي وضع طوري است كه با پول باين مقصود نميرسد و بر خلاف طبعش ميشود و بدخلق ميشود ولي مؤمن كه بروح انسانيت خود حيوانيت و نباتيت و جماديت خود را مسخر كرده ديگر اسير آن طبايع نيست و بواسطه ايماني كه دارد راضي بخواست خداوند است با اينكه گرسنه است و نان ندارد و نان با پول تحصيل ميشود و پول ندارد معذلك مي‌بيني كه شاكر است و راضي بتقدير خداوند است و كمال خوش‌خلقي را دارد و در حديث است از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ● حسن خلق مهاري است از رحمت خداوند در بيني صاحبش و مهار بدست ملكي است و ملك او را به بهشت ميكشد و بدخلقي مهاري است از عذاب خدا در بيني صاحبش و مهار بدست شيطان است و شيطان او را بآتش ميكشد . و اين مهار رحمت كه فرمودند نور [ص 58] انسانيت است كه بر طبيعت او غلبه كرده و آنرا مهار كرده است . باري چنانچه ملاحظه كرديد بي‌پولي و بدخلقي لازم و ملزوم يكديگر هميشه نيستند گاهي بي‌پولي در بعض اشخاص موجب بدخلقي آنها ميشود و گاهي بدخلقي باعث بي‌پولي ميشود ، مثلا مغازه‌داري كه با مشتريان خود بدخلقي ميكند مشتريان او كم ميشوند و او بي‌پول بلكه ورشكست ميشود و بهر حال در اين دنيا همه چيز همراه نيست علتها پيش از معلولها هستند و همين ترتب بين صفات است كه زمان را تشكيل ميدهد و لازمه عالم زمان همين ترتبات است .

سؤال دوازدهم - منت يعني چه ؟ در قيامت چه كساني حقشان را از يكديگر ميگيرند و مثلا فلان بقال نامؤمن اگر حقي بر كسي داشته باشد مطالبه ميكند و اصولا دِين كِي ايجاد ميشود و چه موقع بفهميم مديون كسي هستيم ؟

جواب - منّت آن است كه به كسي احسانهائي بكنند و بعد براي او بشمارند كه نسبت بتو چه كردم و چه كردم و اين باعث اذيت و دلشكستگي و احساس حقارت در طرف [ص 59] مقابل ميشود و خداوند در كتاب خود از آن منع فرموده و فرموده يا ايها الذين آمنوا لاتبطلوا صدقاتكم بالمنّ و الاذي كالذي ينفق ماله رئاء الناس و لايؤمن بالله و اليوم الآخر فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاصابه وابل فتركه صلدا لايقدرون علي شئ مما كسبوا و الله لايهدي القوم الكافرين يعني اي كسانيكه ايمان آورديد باطل نكنيد صدقه‌هاي ( كارهاي خوب ) خود را بمنت گذاردن و اذيت كردن مثل كسي كه مالش را براي آنكه مردم ببينند ميدهد و ايمان به خدا و روز آخر ندارد پس مثل او مثل سنگ صافي است كه روي آن خاك باشد و باران درشتي بر او ببارد و آنرا باقي بگذارد سخت و صاف ( يعني خاكها را بشويد ) قادر نيستند بر چيزي از آنچه كسب كرده‌اند و خدا هدايت نميفرمايد قوم كافرين را . و اين منتي كه منع از آن فرموده منحصر بمنت گذاردن بر خود آن شخص نيست بلكه اگر احساني بيك نفري بكنيد و منتش را سر ديگري بگذاريد آن احسان شما باطل ميشود و اگر كسي قصدش از عمل خير رضاي خداوند باشد نه بازگو ميكند و نه [ص 60] منت ميگذارد ولي وقتي كه نيتش خدا نبوده و براي ديدن مردم بوده بزبان ميآورد و منت ميگذارد و منت او مثل باران آن حسنه را كه انجام آن از روي محبت قلبي نبوده و سطحي بوده از روي سنگ دل او ميشويد .

و اما اينكه پرسيده‌ايد در قيامت چه كساني حقشان را از يكديگر ميگيرند ؟ هر مظلومي حقش را از آنكه باو ظلم كرده ميگيرد حتي حيوانات اگر يكي بآن يكي شاخي هم زده باشد خداوند قصاص ميفرمايد ، چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديثي فرمودند ● : و اما گناهي كه آمرزيده نميشود پس ظلم بندگان است بعضي نسبت ببعضي هراينه خداوند تبارك و تعالي چون بارز ( ظاهر ) شود براي خلقش قسم ميخورد قسم خوردني بر نفس خودش و ميفرمايد قسم بعزت و جلال خودم نميگذرد از من ظلم ظالمي ولو باينكه با دست كسي را دفع كرده باشد يا مسح كرده باشد و شاخ زدني ما بين گوسفند شاخدار بگوسفند بي‌شاخ پس قصاص ميفرمايد خداوند براي بندگان بعض [ص 61] آنها از بعض تا آنكه نميماند براي هيچ كس نزد هيچ كس مظلمه‌اي .

و اما اينكه پرسيده‌ايد و مثلا فلان بقال نامؤمن اگر حقي بر كسي داشته باشد مطالبه ميكند ؟ عرض ميكنم اگر آنكس شيعه باشد و آن نامؤمن نبخشد و مطالبه كند حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله آنرا ادا ميفرمايند چنانچه در حديث است ● سؤال شد از حضرت صادق عليه السلام از قول خداوند عزوجل ان الينا ايابهم ثم ان علينا حسابهم يعني هراينه بسوي ما است بازگشت آنها پس هراينه بر ما است حساب آنها ، فرمود درباره ما است عرض شد از تفسير آن سؤال ميكنم ، فرمود بلي چون روز قيامت شود قرار ميدهد خداوند حساب شيعه ما را با ما پس آنچه كه بين آنها و بين خداست محمد صلي الله عليه و آله از خداوند طلب بخشش آنرا ميفرمايد و آنچه كه مابين آنها ( شيعه ) و بين مردم است از مظلمه‌ها ادا ميفرمايد آنرا محمد صلي الله عليه و آله از طرف آنها و آنچه كه بين ما و آنها باشد مي‌بخشيم آنرا [ص 62] بآنها تا آنكه بدون حساب داخل بهشت شوند . و اگر آنكس شيعه نباشد در حديث وارد شده است ● كه از حسنات ظالم ميگيرند و بمظلوم ميدهند و اگر حسناتي نداشته باشد از سيئات مظلوم ميگيرند و بظالم ميدهند .

و اما اينكه پرسيده‌ايد « و اصولاً دِين كِي ايجاد ميشود و چه موقع بفهميم مديون كسي هستيم » زير دال و كاف كسره گذارديد درست نيست و آن دو مفتوحند و فتحه قبل از ياء متمايل بكسره تلفظ ميشود ولي در نوشتن كسره نميگذارند . اما دين نسبت بخدا و رسول و ائمه اطهار عليهم السلام و هاديان بسوي ايمان هميشه هست و از اول ايجادمان بوده و هست و اداي آن شكر نعمتهاي خداوند است و اعظم نعمتهاي او هدايت ما بايمان است كه بر دست حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام و بزرگان دين ما را هدايت فرموده و شكر خداوند باين است كه نعمتها را همه از او بدانيم و حمد او را بكنيم و شكر او را به شكر آن واسطگان و آن دستها كه بسبب آنها آن نعمتها بما رسيده بنمائيم [ص 63] و از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام است ● فرمود نوشته شده است در توراة شكر كن كسي را كه انعام بر تو كرده است و انعام كن بر آنكسي كه شكر تو را كرده است پس هراينه زوالي براي نعمتها نيست هر گاه شكر كردي و بقائي براي آنها نيست هر گاه كفران كردي ، شكر زيادتي است در نعمتها و امان است از غير ( يعني تغيير نعمت ) . و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت شده است ● آورده ميشود بنده روز قيامت و واداشته ميشود در جلو خداوند پس امر ميفرمايد او را بآتش ببرند پس عرض ميكند پروردگارا امر فرمودي مرا بآتش ببرند و حال آنكه من قرائت قرآن كرده‌ام پس خداوند ميفرمايد اي بنده من ، من انعام كردم بر تو و شكر نعمت مرا نكردي پس ميگويد پروردگارا انعام فرمودي بمن بچنين ( چيزي ) و شكر كردم تو را بچنين ( چيزي ) و انعام كردي مرا بچنين و شكر كردم تو را و همينطور ميشمارد نعمت را و ميشمارد شكر را پس خداوند ميفرمايد راست [ص 64] گفتي بنده من جز اينكه شكر نكردي آنكسي را كه بر دستش نعمت را بر تو جاري كردم و من بتحقيق قسم خورده‌ام بر خودم كه قبول نكنم شكر بنده‌اي را براي نعمتي كه انعام كردم بر او تا آنكه شكر كند آن كسي را از خلقم كه آن نعمت را باو رسانده است . تمام شد حديث شريف و شكر ايشان اطاعت اوامرشان است و اجتناب از نواهي ايشان و دوستي ايشان چنانچه خداوند به پيغمبر خود ميفرمايد قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي يعني بگو نميخواهم از شما اجري بر آن ( رسالت ) جز دوستي ذوي القربي . يعني ائمه اطهار عليهم السلام و دوستان ايشان و وقتي كه دوستي باشد همه اعمال خير ان شاء الله از انسان سر ميزند و از همه سيئات اجتناب ميكند و شكر احسان خداوند را مينمايد .

و اما دين نسبت بسايرين وقتي پيدا ميشود كه احساني بانسان بكنند ، قرضي بدهند ، كمكي بكنند و در اين موقع انسان مديون آنها ميشود و دين خود را بمثل آن يا بيش از آن بايد بپردازد چنانچه خداوند ميفرمايد هل جزاء الاحسان الا الاحسان يعني آيا جزاي نيكي جز نيكي است ؟ و حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام در [ص 65] تفسير آن فرموده‌اند ● كه ( آيه ) جاري شده است در مؤمن و كافر و برّ و فاجر ، كسي كه نيكي باو شد پس بر او است كه مكافات كند و مكافات آن نيست كه بجا بياورد مثل آنچه او بجا آورده تا آنكه زياده بر آن كند پس اگر بجا آوردي مثل همانكه او بجا آورده براي او فضل است بواسطه ابتدا كردنش . يعني همينكه او اول نيكي بتو كرده و تو بعد در عوض باو نيكي كردي اول بودن او فضيلت دارد بر تو و تو در مقابل زيادتر نيكي كن كه در عوض اول بودن او بشود . و چنانچه ملاحظه ميكنيد تلافي احسان و اداي اين دين نسبت بكافر و مؤمن هر دو بايد بشود و هر كس بشما نيكي كند يا وامي بدهد يا كمكي بكند شما شرعاً مكلفيد كه تلافي بآن بلكه به بهتر از آن بكنيد و اگر دوست آل‌محمديد عليهم السلام بدستور ايشان عمل كنيد ، مال كسي را بهيچ عنوان نخوريد ، بجاي نيكي اشخاص بآنها بدي نكنيد بلكه بخوبي تلافي كنيد و اگر نتوانستيد كه مكافات كنيد آنقدر دعا برايش بكنيد تا آنكه [ص 66] گمان كنيد كه مكافات او را كرده‌ايد ديگر از اين كمتر نميشود كه بگوئيد خدا جزاي خير بتو بدهد و اگر كافر است دعا كنيد كه خدا هدايتش كند .

سؤال سيزدهم - درباره تعليم و تربيت جوانان يا كودكان و اينكه بايد آزاد باشند يا خير چه ميفرمائيد .

جواب - همه موجودات در تحت تعليم و تربيت خداوندند منتهي بعضي را با ايادي كونيه تعليم ميفرمايد و بعضي را با ايادي شرعيه ، و با ايادي كونيه خود يعني عرش و آسمانها و ستارگان همه موجودات را تعليم ميفرمايد و همه نماز و تسبيح خود را ياد گرفته‌اند چنانچه خداوند ميفرمايد كل قد علم صلوته و تسبيحه يعني همه ( موجودات ) نماز و تسبيح خود را دانسته‌اند . و خداوند از راه معلميني كه در هر طبقه موجودات گذارده آنها را تعليم ميفرمايد ، مثلاً اتمها را بواسطه آن روح جمادي كه در آنها گذاشته بنظم مخصوص و معيني بكار واداشته و همين حركات آنها عبادت كوني آنها است ، و در نباتات روح نباتي آنها را معلم آنها قرار داده و بتعليم و فرمان آن هر نباتي كار خود و عبادت خود [ص 67] را انجام ميدهد و ثمر معيني كه بايد ميدهد ، و معلم حيوانات روح حيواني آنها است كه حركات و احساسات حيواني را تعليم آنها ميدهد و آنها را بكارهاي حيواني و عبادت كونيه آنها واميدارد ، و در انسانهاي ظلي يعني همين نوع بشر كه از ساير حيوانات بالاترند و بانسانيت حقيقيه نرسيده‌اند آنچه مربوط بحيوانيت ناطقه آنها است بوسيله همان روح حيوانيت ناطقه كه بآن نفس ظليه ميگويند بآنها ميرسد تعليم ميگيرند و تعليمات ديگري هم از همجنسان خود ميگيرند ، و ظاهراً سؤال شما از اين نوع تعليم و تربيتها است كه در فطرت نوع بشر خداوند قرار داده و از وقتي كه طفل متولد ميشود تحت تعليم و تربيت پدر و مادر قرار ميگيرد و چون در ابتدا حيوانيت بر او غلبه دارد همان تربيتهاي حيواني را بغريزه طبيعي حيواني كه خداوند در آنها قرار داده انجام ميدهند ، باو شير ميدهند ، لباس ميپوشانند ، او را راه ميبرند ، حرف زدن ياد ميدهند و هكذا و كم‌كم بعض آداب را ياد او ميدهند و سخت بر او نميگيرند و اغلب او را آزاد ميگذارند كه بهمان طبيعت حيواني كه در او هست راه برود [ص 68] خاك‌بازي و گل‌بازي كند و با او بازي ميكنند و خلاصه آنكه بچگي بكند و او را آزاد ميگذارند و گاه‌گاه تربيتي ميكنند و نتيجه اين كار اين است كه حيوانيت او رشد ميكند و قوت ميگيرد و اگر زياد در صدد تأديب او برآيند پژمرده ميشود و رشد نميكند و كم‌كم كه بنيه او قويتر ميشود تأديب او را زيادتر ميكنند و اينها همه از حكمتي است كه خداوند در فطرت آنها قرار داده و بر آن جاري ميشوند و دستورات شرع هم در اين مرحله همين است و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله من كان عنده صبي فليتصاب له يعني هر كس نزد او بچه‌اي است پس با او تصابي كند . يعني بازي بچگانه بكند . و بهمين ترتيب تا شش هفت سالگي با او رفتار ميكنند و پس از آن بتعليم و درس دادن او ميپردازند و فرمايش حضرت صادق است عليه السلام پسربچه هفت سال بازي ميكند و هفت سال كتاب ياد ميگيرد و هفت سال حلال و حرام را ميآموزد . و بنا بر اين اين رويه كه معمول است بچه را پيش از هفت يا شش سال بمدرسه نميگذارند كار صحيحي است و مطابق دستور شرع است و پدر و مادرهاي [ص 69] ناداني كه هوس ميكنند پيش از اين سن درس ياد بچه بدهند از حكمت نيست و باعث پژمردگي طفل ميشود و در آخر هم جلوتر از ساير اطفال نميافتد و در اين مرحله هفت سال اول ميشود گفت كه تقريبا دوره آزادي طفل براي بازي كردن است و او را از دور مراقبت ميكنند كه كاري كه مضر است نكند ولي در دوره دوم بايد درس و آداب ياد او بدهند و خداوند هم در فطرت آنها حس اطاعت را گذارده و رأي خاصي چندان ندارند و از پدر و مادر فرمانبرداري ميكنند ، پدر و مادر هم در تربيت و تعليم آنها كوتاهي نبايد بكنند تا در اواخر اين دوره كه شعور طفل زياد ميشود كم‌كم قوت و استقلالي در خود حس ميكند و با انسي كه هنوز بغرايز حيواني خود دارد ميل بسرپيچي از تعليمات پيدا ميكند و اگر او را آزاد بگذارند چون عقل پيدا نكرده جهالتهاي بسيار ميكند و اين يكي از مراحل خطرناك زندگي او است كه پدر و مادر و معلمين بايد كمال مراقبت را از او داشته باشند و حتي تأديب او را هم اگر لازم باشد با رفق و مدارا بنمايند ، چنانچه خدمت حضرت صادق عليه السلام درباره [ص 70] ادب بچه و مملوك عرض شد فرمودند پنج تا يا شش تا و رفق بكن . و اينكه بعضيها بكلي منع از تأديب بچه ميكنند خلاف حكمت است و در اين سن وظيفه شرعي پدر است كه درس و آداب و عبادات را تعليم فرزند خود بنمايد و فرمايش حضرت علي بن الحسين است عليه السلام در حديث حقوق و اما حق فرزندت پس اين است كه بداني كه او از تو است و منسوب بتو است در عاجل دنيا در خير و شرش و تو مسئول هستي از آنچه گماشته بر آن شدي از حسن ادب و دلالت كردن او را بپروردگارش عزوجل و كمك بر طاعت او پس عمل كن در امر او مثل عمل كسي كه ميداند كه اجر داده ميشود بر احسان باو و عقاب كرده ميشود بر بدي باو و حضرت صادق عليه السلام فرمودند فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله هر كس ببوسد فرزندش را خداوند براي او حسنه‌اي مينويسد و هر كس فرزندش را خوشحال كند خداوند او را در روز قيامت خوشحال ميكند و هر كس قرآن تعليم فرزندش نمايد خوانده ميشوند پدر و مادر او پس پوشانده ميشوند دو حُلّه كه از نور آنها روهاي اهل [ص 71] بهشت روشن ميشود و از آنحضرت يا حضرت باقر عليهما السلام مروي است كه وقتي كه پسر به سه سال رسيد هفت مرتبه باو گفته ميشود بگو لا اله الا الله پس ترك كرده ميشود تا اينكه چهار سالش تمام شود پس گفته ميشود باو بگو صلي الله علي محمد و آل‌محمد پس ترك كرده ميشود تا آنكه پنج سالش تمام شود پس گفته ميشود باو دست راستت كدام است و دست چپت كدام است پس هر گاه آنرا دانست روي او را رو بقبله ميكنند و گفته ميشود باو كه سجده كن پس ترك كرده ميشود تا آنكه شش سالش تمام شود پس هر گاه شش سالش تمام شد نماز ميكند و ركوع و سجود ياد او داده ميشود تا وقتي كه هفت سالش تمام شود پس وقتي كه هفت سالش تمام شد گفته ميشود باو صورت و دستهايت را بشوي و وقتي كه شست گفته ميشود باو كه نماز كن پس ترك كرده ميشود تا نه سالش تمام شود پس هر گاه نه سالش تمام شد تعليم داده ميشود باو وضو و زده ميشود بر آن ( يعني اگر اطاعت نكند ) و نماز باو ياد داده ميشود و زده ميشود بر آن پس هر گاه وضو و نماز را ياد گرفت خداوند ميآمرزد بر پدر [ص 72] و مادرش . تمام شد حديث شريف و پدر و مادرهائي كه در اين سن در تعليم اين آداب شرعيه بفرزندان خود كوتاهي ميكنند گناهكار و معاقبند چون اين وظيفه را خداوند براي آنها قرار داده .

باري چون طفل به چهارده‌سالگي برسد عقلي پيدا ميكند كه مكلف بتكليفات شرعيه ميشود و چون عقل كاملي ندارد بايد پدر در ياد دادن حلال و حرام خدا باو كوشش كند و اگر خود خوب نميداند نزد معلمي كه بداند او را بگذارد كه تعليم او بدهد و عقايد حقه را ياد او بدهند كه در قلبش جاگير شود و دل جوان در اين سن مثل زمين خالي است كه هر چه در آن زراعت كنند ميرويد و پيش از آنكه صاحبان عقايد فاسده سبقت بگيرند و ذهن او را مشوب كنند عقايد حقه را بايد در دل او جا دهند ، و اينها مضمون احاديث است كه عرض كردم .

و اما آنچه مربوط بامور دنيا و زندگي و مشاغل دنيا است بهتر آن است كه جوان را آزاد بگذارند كه پي هر علم و صنعتي كه ذوق طبيعي او است برود و چيزي كه خلاف طبيعت او است بر او تحميل نكنند ، مثلا اگر ذوق رياضي [ص 73] ندارد و ذوقش ادبي است بتكلف او را برياضي واندارند يا مثلا آنكه ذوقش صنعت است بطبابت نفرستند و هكذا و اين رويه كه اخيرا در مملكت ما شروع شده كه كلاسهاي راهنمائي تأسيس كرده‌اند كه در آن دوره معلمين تشخيص ذوق محصلين را بدهند و آنها را بهمان رشته راهنمائي نمايند كار صحيحي است بشرط آنكه معلميني باشند كه اين تشخيص را بدهند و بي‌غرضانه تشخيص خود را بگويند .