بسم الله الرحمن الرحيم
بنده كيستي ؟ بنده خدا
امت كيستي ؟ امت محمد
شيعه كيستي ؟ شيعه علي بن ابيطالب
دوست كيستي ؟ دوست دوستان خدا
دشمن كيستي ؟ دشمن دشمنان خدا .
[ص 31] بسم الله الرحمن الرحيم
اصول دين چهار است :
اول : شناختن خدا
دويم : شناختن پيغمبران خدا
سيم : شناختن امامان
چهارم : شناختن پيشوايان شيعه .
بسم الله الرحمن الرحيم
خدا بي نام و نشان است
پيغمبر ما محمد پسر عبدالله است
امامان دوازدهاند : اول علي ، دويم حسن ، سيم حسين ، چهارم زينالعابدين ، پنجم باقر ، ششم صادق ، هفتم موسي ، هشتم رضا ، نهم تقي ، دهم نقي ، يازدهم حسن عسكري ، دوازدهم صاحب الزمان .
بسم الله الرحمن الرحيم
آنچه پيغمبر و امامان گفتهاند همه راست است و قيامت و بهشت و جهنم همه راست است هر كس ايمان بياورد [ص 32] به بهشت رود هر كس كافر شود بجهنم رود .
بسم الله الرحمن الرحيم
دينم اسلام است ، كتابم قرآن ، قبلهام كعبه ، حلالم حلال پيغمبر است ، حرامم حرام پيغمبر است ، امامم در اين زمان صاحب الزمان است ، رهبرم شيعيان ، برادرانم مؤمنان ، دشمنانم كافران و ناصبيان .
حال اين عقايد آيا عقايد شيعه است يا غير آن است ؟ اگر غير اين است بفرمائيد چيست ما هم بدانيم ، اگر همينهاست پس روا نيست كه شيخيه را جدا از شيعه بگيريد و اگر كسي هم جدا بگيرد ما جدا نميدانيم و جز شيعه خود را چيزي ديگر نميخوانيم و نميدانم اين توهم از لفظ شيخي از كجا براي بعضي پيدا شده كه شيخي غير از شيعه است و براي هر كس از عوام هم چنين توهمي از سخنان ياوهگويان پيدا شده باشد براي عالمي مثل جنابعالي نميبايست چنين توهمي پيدا بشود و بدون تفكر آنرا روي كاغذ بياوريد چه نزد هيچ منصفي لفظ شيخي دلالتي بر غير شيعه بودن ندارد و اين اسمي است كه عَلَم بغلبه بر ما شده است [ص 33] و از هر كس بپرسيد شيخي يعني چه ميگويد كساني كه عقايد آنها مثل عقايد مرحوم شيخ احمد احسائي اعلي الله مقامه است و چه عيبي در اين اسم و نسبت است كه جماعتي چون شيخ مرحوم را اينطور شناختهاند كه تمام عقايد آن بزرگوار در اصول و فروع مأخوذ از آلمحمد عليهم السلام است و از آن فقهاي حقهاي است كه امام عليه السلام درباره آنها فرمودهاند اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا علي هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه و ذلك بعض فقهاء الشيعة لا جميعهم باين جهت پيروي ايشان را كردهاند و تقليد ايشانرا نمودهاند و از اين جهت منسوب بايشان شدهاند ، و اين اسم را هم اول ديگران گذاردهاند و چون اسم خوبي است و ما را نسبت به شيعه صحيح العقيدهاي دادهاند با كمال ميل آنرا پذيرفته و ميپذيريم و علت اين تسميه اين است كه مردم براي هر كس يا جماعتي كه امتيازي نسبت بديگران دارند اسمي بمناسبت ميگذارند و بر آن جناب پوشيده نيست كه در ميانه شيعه اثناعشريه اختلافاتي هست جمعي در [ص 34] معرفت ائمه عليهم السلام بر طريقه وسطي هستند و فضائل ائمه عليهم السلام را كه در اخبار ايشان وارد شده همه را قبول دارند و بعضي بعض فضائل را انكار دارند بعضي امام را شاهد و ناظر ميدانند بعضي نميدانند بعضي حضرت پيغمبر و ائمه عليهم السلام را معصوم كلي ميدانند و بعضي اثبات سهو بر آنها مينمايند بعضي محمد و آلمحمد عليهم السلام را صاحب ولايت كليه و متصرف در اكوان ميدانند و بعضي انكار ولايت كونيه و معجزات را دارند بعضي امام را عادل ميدانند بعضي شك در آن ميكنند و در فتواي خود در قسمت غنايم گفتهاند صفو مال از امام است مادام كه اجحاف نكند و احتمال اجحاف را درباره او وارد دانستهاند بعضي امام را عالم بهمه چيز ميدانند بعضي شك در آن كردهاند كه آيا مثلا اگر سائلي از امام عليه السلام سؤال كرده و جواب فرمودهاند آيا عالم به عرف سائل بودهاند يا نبودهاند يا انكار دارند كه الآن امام زمان عجل الله فرجه مطلع از جميع حالات ما باشد بعضي انكار رجعت را دارند بعضي اقرار بآن دارند [ص 35] بعضي عمل بغير علم را جايز نميدانند بعضي عمل بگمان را تجويز مينمايند ، حال وجود اين اختلافات و امثال آنها بين شيعه اثناعشريه موجود است و جاي انكار نيست و همه هم از اماميه اثناعشريه محسوب ميشوند و براي هر جماعتي ما به الامتيازي است و آن همان عقيده خاص آنها است و اگر درباره آنها بلفظ امامي اثناعشري اكتفا شود عقيده خاص آنها در ميانه شيعه معلوم نميشود ، مثلا اگر بگويند شيخ صدوق عليه الرحمة امامي اثناعشري است از اين لفظ مجمل معلوم نميشود كه آيا شيخ صدوق (ره) قائل بسهو پيغمبر (ص) بوده يا نبوده يا اگر بگويند شيخ مفيد عليه الرحمة امامي اثناعشري است از اين لفظ مجمل معلوم نميشود كه آيا رجعت را قبول داشته يا نداشته و علت هم اين است كه اين امور در ميانه شيعه مختلف فيها است و تنها چيزي كه از كلمه امامي اثناعشري معلوم ميشود اعتقاد بضروريات مذهب شيعه است و امور مختلف فيها مبهم باقي ميماند حال براي رفع اين ابهام در شناساندن جماعتي كه اعتقاد معيني دارند حاجت [ص 36] باين هست كه اسمي گذارده شود كه از سايرين امتياز داده شوند و مردم در همه اين قبيل موارد بر حسب فطرت اسمي بمناسبت ميگذارند ، نشنيدهايد كه اهل حكمت را تقسيم ميكنند و بمناسبت عقايدشان به بعضي رواقيون ميگويند به بعضي اشراقيون ميگويند به بعضي مشّائيون ميگويند و فقها را تقسيم مينمايند و بمناسبت رويهشان به بعضي اصولي ميگويند به بعضي اخباري ميگويند و نحويها را تقسيم مينمايند و به مناسبت شهرهايشان به بعضي بصريون ميگويند و به بعضي كوفيون ميگويند ، حال آيا كسي ايراد گرفته كه با وجود كلمه نحوي چه حاجت باسم بصري يا كوفي بوده و با وجود كلمه فقيه چه حاجت باسم اصولي يا اخباري بوده ، حال براي ما هم بمناسبت اينكه اعتقادات خاصي در ميانه اعتقادات مختلفه اماميه اثناعشريه داريم اسمي گذاردهاند و بمناسبت اينكه معلم اول ما در مجموعه اعتقادات ما مرحوم شيخ احمد احسائي اعلي الله مقامه بودهاند بما شيخي گفتهاند تا دانسته شود كه در ميانه اعتقادات مختلفة فيهاي شيعه اعتقادات ما موافق اعتقاد آن [ص 37] بزرگوار است و معلوم شود كه شيخي يعني كسي كه همه فضايل ائمه اطهار عليهم السلام را قبول دارد و امام را شاهد و ناظر و عالم و عادل و معصوم ميداند رجعت را اقرار دارد معاد جسماني را قبول دارد معراج جسماني را قبول دارد در دين خدا عمل بظن و گمان را جايز نميداند و امثال اين اعتقادات و اين اسم منافاتي با كلمه شيعه يا امامي اثناعشري ندارد ولي از آن دو لفظ مجمل علم باعتقادات خاص ما در ميانه اعتقادات مختلفه اماميه اثناعشريه پيدا نميشود ولي از لفظ شيخي معلوم ميشود كه چه اعتقاداتي داريم و براي تعيين آن اعتقادات حاجت باسمي هست حال آن اسم كلمه شيخي باشد كه اسم بامناسبتي است و بهمين هم مشهور شدهايم و راضي هم هستيم كه ما را نسبت به دوستي از دوستان آلمحمد عليهم السلام دادهاند .
و اما استدلالي كه فرمودهايد كه « لفظ شيعه در قرآن و احاديث آمده و موعود به نجات است براي شيخي نه در قرآن هست و نه در حديث » استدلال غريبي است كه كمتر كسي آنرا ميپسندد و ميپذيرد و از آن بياد [ص 38] استدلالي نظير اين استدلال و جوابي كه يكي از علما بآن داده بود افتادم كه آنرا نقل ميكنم و آن اين است كه يكي از علماي تهران در پنجاه شصت سال پيش از اين در موقعي كه مسافرت با اتومبيل رايج شده بود با قاطر و كجاوه بزيارت كربلاي معلي مشرف شده بودند پس از مراجعت در مجلسي كه مردم بديدن آقا آمده بودند يكي از حضار سؤال كرده بود كه در اين موقع كه مسافرت با اتومبيل معمول شده و خيلي هم راحتتر از مسافرت با حيوان است چه شد كه با كجاوه مسافرت نموديد آن آقا جواب داده بودند كه اتومبيل در اخبار آلمحمد عليهم السلام نيست باين جهت با حيوان مسافرت كردم ، عالمي ديگر كه حاضر مجلس بودند گفته بودند جناب آقا اسكناس هم در اخبار آلمحمد عليهم السلام نيست چرا آنرا ميگيريد و خرج ميكنيد و آن آقا جوابي نداشتند كه بدهند .
حال نميدانم جنابعالي چه جوابي براي آن عالم دوم داريد ولي جوابي كه از استدلال جنابعالي دارم در اينجا عرض ميكنم و آن اين است كه اولا صحيح است كه همه چيز در قرآن هست [ص 39] ولي بعض آنها در ظاهر قرآن است و بعضي در باطن آن و علم بهمه آن را جز راسخين در علم يعني ائمه اطهار عليهم السلام كسي ندارد و در ظاهر قرآن كلياتي ذكر شده كه از آن پي به جزئيات برده ميشود همه آنچه در قرآن ذكر مؤمنين شده و وعده نجات داده شده شامل شيخيه ان شاء الله هست چون ايمان بظاهر قرآن و باطن آن و همه آنچه در اخبار آلمحمد عليهم السلام هست دارند ديگر لازم نيست كه لفظ شيخي هم در ظاهر قرآن يا اخبار باشد و اگر نبود دليلي بر بطلان عقايد شيخيه باشد لفظ جعفري هم در قرآن نيست و حال آنكه امروز در عراق بشيعه جعفري ميگويند حال آيا بايد گفت چون لفظ جعفري در قرآن نيست همه جعفريه بر باطلند چنين استدلالي را كسي نميپذيرد .
و ثانيا آنكه لفظ شيعه كه در قرآن هست در سياق ظاهر آن همه جا بمعني لغوي يعني اتباع و انصار يا امت آمده و ذكري در ظاهر آن نيست كه مراد جماعت معيني هستند در اخبار هم بمعني لغوي بسيار [ص 40] ذكر شده بمعني اسم خاص براي متابعين اميرالمؤمنين و ائمه اطهار عليهم السلام هم آمده است و تعريفي كه براي شيعه حقيقي فرمودهاند شامل همه مؤمنين و از جمله شيخيه ميشود مثلا رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودهاند ان شيعتنا من شيّعنا و اتّبع آثارنا و اقتدي باعمالنا و حضرت صادق عليه السلام فرمودند ليس من شيعتنا من قال بلسانه و خالفنا في اعمالنا و آثارنا و لكن شيعتنا من وافقنا بلسانه و قلبه و اتبع آثارنا و عمل باعمالنا اولئك من شيعتنا حال شيخيه هم كه چيزي جز اين نگفتهاند كه ما در همه امور تابع آلمحمد عليهم السلام هستيم و بفرمايش ايشان هم عمل ميكنيم همه كتب و آثارشان هم شاهد اين معني است و اگر آنقدر سطحي فكر ميفرمائيد و نفس شما قانع است باينكه لفظ شيعه بهر معني كه بوده در قرآن ذكر شده در جواب عرض ميكنم كه لفظ شيخ هم در سه جاي قرآن براي سه نفر از انبياء ذكر شده حضرت يعقوب و حضرت شعيب و حضرت ابراهيم عليهم السلام ولي اين نحو گفتگو از گفتگوهاي عوام است و شايسته علما نيست .
و باز از اين [ص 41] استدلال بياد استدلال ديگري افتادم كه در هفتهنامه درّ نجف شماره ٤٦٠٤٥ فرموده بوديد و آنرا براي اين ناچيز ترجمه نمودهاند ، عنوان مقاله اين بود « بيزاري از فرقه شيخيه و انكشاف تبليغ وهابي » بعد دو مقدمه ذكر نموديد و خلاصه مقدمه اول اين بود كه عقائد حقه شيعه را محدثين و مفسرين در كتب خود جمع كردهاند و از صدها سال در قلوب مؤمنين راسخ و مستحكم است « مثلا خداوند عزوجل حضرت محمد و آلمحمد عليهم السلام را اول مخلوق نوري قرار داده است همين حضرات علت غائي كائنات هستند ، شاهد خلقت مخلوقات ارضي و سماوي هستند ، معلم و هادي عالم لاهوت و ملكوت و ناسوت هستند ، اطاعت تكويني ايشان را بر جميع مخلوقات لازم و واجب قرار داده است مثل شقّ قمر و ردّ شمس و تسبيح سنگريزه و احضار شجر و غيره » بعد در مقدمه دوم فرمودهايد امروز مولوي صاحبان وهابيمسلك آن عقايد حقه قديمه را عقايد فرقه شيخيه گفته خواب فريب دادن ملت جعفريه را دارند ميبينند تا اينكه فرمودهايد درحاليكه وجود [ص 42] شيخ احسائي و سيد رشتي در وهم و خيال هيچ مولوي هم نبود فرقه شيخيه فقط از صد سال پيدا شده است بنا بر اين در كتب صحيحه شيخ صدوق و شيخ مفيد و شيخ الطائفه ابوجعفر طوسي و شيخ محمد بن يعقوب كليني رحمهم الله كه عقايد قرآن و حديث بوضوح مندرج است آن عقايد حقه را بطرف شيخيه منسوب كردن و ملت جعفريه را از آن عقايد بددل كردن در حقيقت تبليغ وهابي منحرف كردن محمد و آلمحمد عليهم السلام از كمالات و مراتب رفيعه مخصوصه است ملت جعفريه در اين خدعه و فريب نميتوانند شكار شوند . بعد از اين دو مقدمه نتيجه گرفتهايد و فرمودهايد : در اين وقت لازم است كه از فرقه شيخيه اظهار بيزاري شود .
و در جواب اين فرمايشات عرض ميكنم اما آن عقايد حقه كه ذكر فرموديد همه حق است و عقيده شيخيه هم همين است و وهابيمسلكها راست گفتهاند كه اينها از عقايد شيخيه است و اگر گفتهاند اين عقايد مخصوص شيخيه است و علماي متقدمين چنين اعتقاداتي نداشتهاند [ص 43] دروغي گفتهاند حال كه چنين دروغي گفتهاند چرا بايد از فرقه شيخيه اظهار بيزاري شود و آيا اين استدلال و استنتاج مثل همان نيست كه شاعر گفته :
گنه كرد در بلخ آهنگري به شوشتر زدند گردن مسگري
وهابيمسلكها بدروغ گفتهاند غير از شيخيه كسي اين اعتقادات را ندارد حال شيخيه چه گناهي كردهاند كه بايد از آنها بيزاري جست و آيا اگر كسي بدروغ بگويد غير از جناب محمدبشير انصاري كسي از مسلمانان اعتقاد بوجوب نماز ظهر ندارد بايد مسلمانان از جنابعالي اظهار بيزاري بنمايند و آيا اين نحو استدلالات از عالم و خطيبي مثل جنابعالي پذيرفته ميشود يا اگر در اين دنيا كساني باشند كه بپذيرند در قيامت هم پذيرفته ميشود و نميدانم چگونه بخود جرأت داديد كه با اين چند كلمه فتوي بدهيد كه مردم از صدها هزار مؤمن كه همه ايمان بخدا و رسول و ائمه اثناعشر عليهم السلام دارند و بواجبات و مستحبات عمل ميكنند و بهمه ضروريات مذهب شيعه معتقدند و همه فضائل عاليه محمد و آلمحمد عليهم السلام را قبول دارند و ايشان و دوستان ايشانرا دوست ميدارند و [ص 44] دشمنان ايشانرا دشمن ميدارند ، اظهار بيزاري نمايند و اگر كسي از عوام از باب حسن ظن اين فتوي و فرمايش جنابعالي را پذيرفته و عمل كرده باشد چه عذري نزد خداوند براي گمراه كردن او خواهيد داشت ؟ در صورتي كه اگر قصد تفريق بين مؤمنين نبود و ان شاء الله نيست آيا بهتر و منطقيتر نبود كه بفرمائيد علماي شيخيه هم مثل همه علماي متقدمين اين عقايد حقه را دارند و شيخيه برادران ايماني ما هستند و اين عقايد مخصوص شيخيه نيست و خودشان هم چنين ادعائي نكردهاند و وهابي مسلكها ادعاي بيجائي كردهاند ، آيا اينطور بهتر نبود ؟
مرقوم فرمودهايد : نيز آن دلايل و براهيني كه براي علما از قرآن و حديث مستفاد است تخصيص ندارد و كسي را نامزد نميكند پس بچه دليل و بچه جهت شيخ احسائي را نامزد كردند چنانچه در حيوة النفس فارسي نوشتهاند كه خداوند عالم منت كرد و احسان كرد به مسلمين كه آفتاب عالمتاب را ظهور داد باسم گرامي سامي آن حضرت (ص) و بحكم واجب الاذعان فارضوا [ص 45] به حكما فاني قد جعلته عليكم حاكما اين نامزدگي بچه دليل است .
عرض ميكنم عبارات را از مقدمهاي كه مرحوم حاج سيد كاظم رشتي اعلي الله مقامه بر ترجمه حيوة النفس مرقوم فرمودهاند نقل فرمودهايد خواستهايد آنها را مختصر فرمائيد ولي همانطور كه در نامه مرقوم فرموديد كه لسان فارسي را بلد نيستيد عبارات درست نقل بمعني نشده و بآن اشاره خواهم كرد ولي مرادتان معلوم است كه چيست و اينطور معلوم ميشود كه از اين عبارات چنين فهميدهايد كه قصد سيد مرحوم اين بوده كه آيه شريفه و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياما آمنين منحصرا درباره شيخ (اع) نازل شده عرض ميكنم مراد ايشان اين نبوده ولي چون در تفسير آيه شريفه وارد شده است كه مراد از قراي ظاهره علماي شيعه هستند چنانچه حسن بصري بحضرت باقر عليه السلام عرض ميكند جعلت فداك فاخبرني عن القري الظاهرة قال هم شيعتنا يعني العلماء منهم و در حديث ديگري [ص 46] فرمودند و القري الظاهرة الرسل و النقلة عنا الي شيعتنا و فقهاء شيعتنا الي شيعتنا و شيخ مرحوم اعلي الله مقامه هم يكي از مصاديق آيه شريفه بودهاند چه راوي احاديث و فقيه و عالم بودهاند اين آيه شريفه درباره ايشان هست همانطور كه درباره ساير علماي شيعه هم هست و عبارت سيد مرحوم (اع) در آن مقدمه اين است « و طغراي غرّاي و جعلنا بينهم الآية ، باسم سامي گرامي آن حضرت از مصدر عزّ و كرامت صادر » و طغري يعني حكم و مراد از آن فرمايش خداوند است كه فرموده و قدرنا فيها السير يعني اينطور حكم كرديم كه در آن قريهها سير كنيد يعني طلب علم كنيد و هيچ جاي اين عبارت سيد (اع) دلالت بر حصر ندارد كه سلب اين منصب را از ساير علماي عظام نموده باشند و از فرمايش ايشان در چند سطر قبل از اين عبارات كه مرقوم فرمودهاند « و لا شك در هر عصر و زمان حجتي در ميان خلق از جانب ايشان بجهت قطع اوهام اهل عدوان و طغيان بوده » معلوم ميشود كه در هر زمان حجتي از جانب امام عليه السلام و قريه ظاهرهاي بوده [ص 47] و هست و از حديث شريف ان لنا في كل خلف عدولا ينفون عن ديننا تحريف الغالين و انتحال المبطلين الخ ، كه نقل نمودهاند پيدا است كه حتي در يك زمان هم قائل به تعدد عدول و قراي ظاهره بودهاند حال بعضي از بعضي اعلم باشند منافاتي با اين مطلب ندارد عالم غير اعلم هم قريه ظاهره است عالم اعلم هم قريه ظاهره است و تفصيل درجات قراي ظاهره را در كتاب دوستي دوستان كه خدمتتان فرستادهام نوشتهام .
و اما حديث ديگر را كه مرقوم فرمودهاند « و بحكم واجب الاذعان فارضوا به حكما الخ » مقدمه حديث اين است كه سائل از تكليف شيعه در مورد منازعات از حضرت صادق عليه السلام سؤال ميكند بعد از آنكه منع از تحاكم نزد حكام جور ميفرمايند ميفرمايند ينظران من كان منكم ممن قد روي حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فليرضوا به حكما فاني قد جعلته عليكم حاكما و شيخ اعلي الله مقامه هم چون در زمان خود راوي حديث ايشان بودهاند و در حلال و حرام ايشان نظر كرده بودند و عارف باحكام ايشان شده بودند [ص 48] بحكم امام عليه السلام حاكم بر شيعه بودهاند ساير علما هم هر كدام جامع شرايط بودهاند چه از سابقين بر ايشان چه از معاصرين ايشان از جانب امام عليه السلام حاكم بر رعيت ايشان بودهاند و صحبت نامزدي شخص خاصي منحصرا نيست .
و اما اينكه مرقوم فرمودهايد « آن دلايل و براهيني كه براي علماء از قرآن و حديث مستفاد است تخصيص ندارد و كسي را نامزد نميكند » اگر قصد شما از كلمه نامزد تخصيص و انحصار است همين طور است كه فرمودهايد و اگر قصدتان تعيين است اينطور نيست و در مقام عمل تعيين لازم است چه از شخص غير معين كه نميشود چيزي تعليم گرفت يا نزد او محاكمه كرد و ائمه عليهم السلام علماي اصحاب معاصرين خود را باسم تعيين ميفرمودند چنانكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند سلمان باب الله في الارض و حضرت ابيعبدالله عليه السلام فرمودند بشّر المخبتين بالجنة بريد بن معوية العجلي و ابوبصير ليث بن البختري المرادي و محمد بن مسلم و زرارة اربعة نجباء امناء الله علي حلاله و حرامه لولا هؤلاء انقطعت آثار النبوة و از [ص 49] اين قبيل اخبار بسيار است و اما آيندگان از علماي شيعه را بوصف تعيين فرمودهاند و هر كس را صاحب آن اوصاف بشناسيم او بتعيين امام براي ما متعين شده و ميگوئيم فلان عالم از جانب امام عليه السلام تعيين شده ، حال سيد مرحوم (اع) هم چون شيخ مرحوم (اع) را متصف بصفات مذكوره در اخبار يافته بودهاند مرقوم فرمودهاند كه بحكم خداوند يا امام ايشان صاحب منصب وساطت و حكومت بين خلقند و اين نامزدگي باين دليل است ولي ذكري از انحصار اين منصب بايشان نيست .
مرقوم فرمودهايد : در آنجائيكه شيوخ اربعه و بعد از آن محمدين ثلثه مصداق نشدند و بنام مفيدي و يا صدوقي يا بنام نواب اربعه فرقهٔ ايجاد نشده در آن حالي كه بمطالعه مؤلفات و مجموعات آن بزرگواران شيوخ شيوخ شدهاند در حقيقت فرقهاي كه بعد از شيعه اماميه اثناعشر ايجاد شد بدعت است و سبب تشتت و افتراق است .
عرض ميكنم نواب اربعه و محمدين ثلثه و همه علماي حقه [ص 50] شيعه رحمة الله عليهم مصداق اوصاف مذكوره در احاديث براي علماي حقه هستند و كي گفته كه مصداق نيستند ولي چون درباره آنها اختلافي بين شيعه نيست و همه آنها را راوي ثقه و عالم ميشناسند حاجت نيست كه بجماعتي مفيدي و بجماعتي صدوقي بگويند و همه شيعه مفيدي و صدوقي هستند يعني آنها را قبول دارند ولي شيخ مرحوم و تابعين ايشان عقايدي درباره ائمه عليهم السلام دارند كه مقصرين شيعه آن عقايد را ندارند اين است كه از جهت تعيين صاحبان آن عقايد معينه بر تابعين شيخ اسم شيخي گذاردند و بر مقصرين كه حرمت امام عليه السلام را نگاه نميداشتند و در حرمهاي مطهره بالاي سر امام مساوي امام (ع) ميايستادند و نماز ميخواندند اسم بالاسري گذاردند و مطلب تعيين طوائف مختلفه در شيعه است نه عنوان فرقهاي غير از شيعه و چنين بنظر ميآيد كه ميخواهيد بهانهگيري كنيد و الا خودتان هم براي تعيين جماعت معيني از شيعه اسمگذاري كردهايد و فرمودهايد « وهابيمسلكها » حال اسم شيخي را يا ما گذاردهايم [ص 51] يا ديگران ، اگر ما گذاردهايم ميگوئيم مقصود ما از اين اسم اين است كه عقايد ما در مذهب شيعه مطابق عقايد شيخ مرحوم (اع) است اگر ديگران گذاردهاند از هر كس بپرسيد شيخي يعني چه ميگويد پيروان شيخ احمد احسائي ، حال اينهمه مناقشات لفظي را چرا ميفرمائيد ، اگر در عقايد شيخيه چيزي بر خلاف اجماع و ضرورت شيعه يافتهايد بفرمائيد تا رفع اشتباه كنم و اگر در امور نظري بين شيخيه و ساير علماي شيعه اختلافي ديدهايد اختلاف در امور نظري از قديم الايام بين علماي شيعه بوده و هست و باعث خروج از تشيع نميشود .
مرقوم فرمودهايد آنچه حاصل آن اين است كه ترجمهاي كه آقاي دكتر رسا از حيوة النفس كردهاند صحيح نيست و امثالي از ترجمه ذكر فرمودهايد سخن جنابعالي را ميتوانم بپذيرم چون من زبان اردو را نميدانم و جنابعالي ميدانيد و بعلاوه زبان عربي و اصطلاحات كلامي را هم ميدانيد و بزبان فارسي هم اگر چه احاطه كامل نداريد ولي تقريبا خوب آشنا [ص 52] هستيد خود اين ناچيز هم بعد از ديدن ترجمه اردو اين ترديد برايم پيدا شد كه مبادا خوب ترجمه نشده باشد و خدمت جناب دكتر رسا نوشتم كه شما طبيب خوبي هستيد ولي بزبان فارسي آنطور كه بايد آشنا نيستيد مخصوصا مثل فرمايشات سيد مرحوم (اع) كه منشآتشان بسيار اديبانه و حكيمانه است و غير از ادباي فارسيزبان اشخاص معمولي معاني فرمايشات ايشان را چنانچه بايد ملتفت نميشوند و چون كتب ما مربوط بعقايد است و عقايد مناط كفر و ايمان است احتياطا از ترجمه ساير كتب خودداري فرمائيد تا بطور مطمئني ترجمه شود بهر حال از تذكر جنابعالي تشكر مينمايم .
مرقوم فرمودهايد : تعريف و توصيف شيخ احسائي كه در ترجمه اردو نوشته شده است حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة معرفت و حمد و ثناي خداوند عزوجل است كه در نهج البلاغه مولاي كائنات صلوات الله و سلامه عليه فرمودند لايدركه بعد الهمم و لايناله غوص الفطن الخ ، خدا پناه بدهد در حقيقت روح شيخ احسائي را اذيت دادهاند شيعيان پاكستان از اين [ص 53] ترجمه اردو متنفر شدند هر كس اظهار نفرت و بيزاري ميكند بنده هم اعلان برائت كردهام .
عرض ميكنم نميدانم در ترجمه اردو چه ترجمه كردهاند ولي در اصل فارسي آن كه دقت كردم عبارتي كه چنين معنائي داشته باشد نديدم و ظاهر اين است كه مرادتان اين فرمايش ايشان است كه فرمودهاند درباره شيخ (اع) « چه گويم در وصفش كه زبان از آن قاصر و چند شتابم كه عقل در آن متحير شاهباز بلندپرواز عقل هر چند در هواي وسيع الفضاي مقامات معرفتش و ادراك منقبتش طيران نمايد جز بر منزل واماندگي نتواند رسيد و هماي همايون بال فكر هر گاه آغاز رسيدن بكنگره مجد و رفعتش نمايد جز باول درجه آن نتواند پريد » و علت اين توهم نابجا در معني اين عبارات عدم احاطه كامل جنابعالي بزبان فارسي است در نوشتجات ادبي و اشعار چه فارسي و چه عربي بسيار پيش ميآيد كه ضمير متكلم را كه مضاف اليه واقع شده در وقتي كه قرينهاي موجود باشد حذف ميكنند مثلا سعدي ميگويد :
[ص 54]گفته بودم كه بيائي غم دل با تو بگويم چه بگويم غمم از دل برود چون تو بيائي
كه بمناسبت قرينه يعني ضمير متكلم در كلمه « بودم » ضمير متكلم كه مضاف اليه « دل » است حذف شده و باين قرينه معلوم ميشود كه اگر چه لفظ « دل » مطلق است ولي مراد دل خود سعدي است نه دلهاي همه مردم ، يا حضرت اميرالمؤمنين ميفرمايند صبرت و في العين قذي و في الحلق شجي از قرينه ضمير متكلم در صبرت معلوم ميشود كه مرادشان از العين و الحلق چشم و گلوي خود ايشان بوده نه چشم و گلوي همه مردم ، حال در اين فرمايش سيد (اع) هم كه در اول آن كلمه « گويم » و « شتابم » هست باين قرينه معلوم ميشود كه در عبارات بعد مرادشان از عقل و فكر و زبان ، عقل و فكر و زبان خودشان بوده نه عقل و فكر همه مردم و قصدشان بيان كوچكي خودشان در مقابل علو مقام شيخ (اع) بوده ، بلي ممكن است جناب دكتر رسا هم مثل جنابعالي احاطه كاملي برسوم نگارش زبان فارسي نداشتهاند و طوري ترجمه كرده باشند كه مفهومش آنطور باشد كه [ص 55] جنابعالي مرقوم فرمودهايد و بنا بر اين اشتباه از ايشان است و ايرادي بر سيد مرحوم (اع) يا عقايد شيخيه نيست و اعتقاد ما اين است كه توصيف خلق بصفاتي كه مخصوص خداوند است جايز نيست و شيعه بهر درجه ترقي كند به انبيا نميرسد و انبيا به آلمحمد عليهم السلام نميرسند و ائمه عليهم السلام به حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نميرسند و هر چه غير از اين باشد از اعتقاد شيخ (اع) و تابعين ايشان نيست و عمده علت اين نحو استنباطات از كلمات ما اين است كه با نظر بدبيني و عيبجوئي بآنها ملاحظه ميفرمائيد و حال آنكه در قضاوت بايد با بينظري قضاوت نمايند و اگر با بينظري نظر فرموده بوديد در تمام توصيفات ايشان ميديديد كه ايشانرا شيعه آلمحمد و تابع ايشان و مروج امر ايشان معرفي كردهاند ، حال آيا معقول است كه فكر كنيد ايشان شيخ (اع) را بعد از آن بيانات موصوف بصفات خاص خداوند عالم بدانند و چرا مؤمن بايد نسبت بمؤمن اين قدر سوء ظن داشته باشد و بمحض حصول ظن تبري از او نمايد ، اگر [ص 56] مدارتان بر عمل بظن است قدري هم سوء ظن باستنباط خودتان داشته باشيد و تعجيل در بيزاري از مؤمنين نفرمائيد و فتوي بآن ندهيد و اگر با بينظري در اين معروضه نظر فرمائيد حقانيت آنچه ذكر شده بر جنابعالي روشن ميشود و به خواهشي كه در مراسله قبل نموده بودم كه هر چه ميخواهيد در روزنامه يا كتاب راجع بما بنويسيد قبلا آنرا براي اين ناچيز مرقوم فرمائيد تا اگر اشتباهي باشد تذكر دهم عمل خواهيد فرمود .
مرقوم داشتهايد : در مسئله علم خدا تبصره خواهم كرد كه علم خدا دو قسم دارد حادث و قديم يا نه بدلائل نوشته ميشود .
عرض ميكنم لطفا قبلا بيانات مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه در كتاب فطرة السليمه در مسئله علم و بيانات مرحوم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه را در ينابيع الحكمه و كلمات اين ناچيز را در نصرة المؤمنين مطالعه فرمائيد بسياري مطالب براي شما روشن ميشود و مسئله علم خداوند از مسائل مشكله [ص 57] حكمت است و فهم بيانات حكما در اين مطلب براي غير حكماي بالغين بسيار دشوار است و نمونه آن بيانات را در همان كتاب فطرة السليمه از فرمايشات حكيمانه شيخ (اع) نقل نمودهاند ملاحظه فرمائيد كه چقدر پي بردن بمطلب آن دشوار است و آنها كه در مسئله علم خداوند بر كلمات آن بزرگوار ايراد دارند اصلا مراد و معني آن كلمات را نفهميدهاند و حد آنها نبوده كه در آن اظهار نظر نمايند ولي وقتيكه كسي با فهم كج و سوء نظر كلمه عالمي را برأي و گمان خود تفسير كند و نزد عوام بقضاوت ببرد حاصلش همين تهمتهاي ناروا است كه زدهاند و همينقدر در اين مسئله عرض ميكنم كه خداوند را دو علم است يكي علم ذاتي كه عين ذات است و صفت زائد بر ذات نيست و همانطور كه ذات كيفيت ندارد علم ذاتي هم كيفيت ندارد و كيفيتها باين علم خلقت شدهاند و آن از حد ادراك خلق و گفتگوي آنها در آن بالاتر است و چه خوب فرموده است مولاي من (اع) در مثنوي در توحيد :
[ص 58]وصف ما اندر خور اوهام ماست وصف تو بيرون ز حد وهمهاست
ما همه در چند و چون و تو برون چون درآيد وصف تو در چند و چون
و اين همان علم است كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند لميزل الله عز و جل ربنا و العلم ذاته و لا معلوم و السمع ذاته و لا مسموع و البصر ذاته و لا مبصر و القدرة ذاته و لا مقدور فلما احدث الاشياء و كان المعلوم وقع العلم منه علي المعلوم و السمع علي المسموع و البصر علي المبصر و القدرة علي المقدور و آن علم مظروف ظروف زمانيه واقع نميشود و ماضي و حال و استقبال ندارد و كم و زياد نميشود و تغيير نميپذيرد و فرمايش اميرالمؤمنين است عليه السلام در خطبه خود احاط بالاشياء علما قبل كونها فلميزدد بكونها علما . علمه به قبل ان يكوّنها كعلمه بها بعد تكوينها و آنچه عرض كردم از باب تنزيه بود نه توصيف .
و از براي خداوند علمي است كه خلق او است و بر خلق واقع ميشود و اين همان است كه در حديث اول گذشت [ص 59] فلما احدث الاشياء و كان المعلوم وقع العلم منه علي المعلوم و اين علم چون خلق خداوند عالم است ساير خلق ميتوانند آنرا تعليم بگيرند و در آن گفتگوئي كنند چنانچه حضرت رضا عليه السلام فرمودند ان لله عز و جل علمين علما مخزونا مكنونا لايعلمه الا هو من ذلك يكون البداء و علما يعلمه ملائكته و رسله فالعلماء من اهل بيت نبيك يعلمونه اين است خلاصه مطلب و جهال معاندين چون به تنزيهات شيخ اعلي الله مقامه درباره علم ذاتي خداوند رسيدند گفتند كه شيخ نعوذ بالله منكر علم خداوند است و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون باري مراسله بسيار بطول انجاميد و قصدم از اين تفصيل اين است كه ان شاء الله حجت بالغه بر جنابعالي و هر كس بر آن مطلع شود باشد و رفع اشتباه ان شاء الله بشود و اخباري كه در اين اوراق روايت نمودم همه از كتاب المبين است ، و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .